PDA

توجه ! این یک نسخه آرشیو شده میباشد و در این حالت شما عکسی را مشاهده نمیکنید برای مشاهده کامل متن و عکسها بر روی لینک مقابل کلیک کنید : دفتر خاطرات



صفحه ها : 1 2 3 4 5 6 7 [8] 9 10 11 12

هستی خانوم
January 27th, 2007, 01:40 PM
یک خاطره از محرم:
تو خونه قبلی که بودیم یک حاج خانوم پیر و تنها و کلی با خدا و پولدار و باکلاس:cool: همسایه مون بود البته تازه اومده بود محله ما. چند هفته ای بعد از اومدنش به شدت با مامانم دوست شد.:cool: شب تاسوعا حالش بد شد و مامانم رفت به دیدنش اون به مامانم گفت ما فردا (روز تاسوعا) مراسم داریم و به شدت به مامانم اصرار کرد که حتما با بچه ها بیاین.:o مامانم هم گفت اگه قسمت باشه حتما میایم و اومد خونه. اون شب حاج خانوم از بین ما رفت :( و مراسم روز تاسوعا و تشیع جنازه حاج خانوم یکی شد!:( از اون سال تا حالا ما هر سال برای مراسم اون ها می ریم و مامانم کلی هم برا دیگشون نذر می کنه و همیشه هم نذرش قبول می شه

هستی خانوم
January 28th, 2007, 08:02 AM
دقیقا دوم محرم مقارن با 27 اسفند بود که روح داداشم پرواز کرد
اون سال نوروز تو دهه محرم بود، هیچ وقت یادم نمی ره تو تمام مراسمش همه نوحه علی اکبر می خوندن.
همه ما بهت زده بودیم و اصلا نمی تونستیم گریه کنیم و همگی فقط جیغ می کشیدیم. خیلی سخت بود در حالی که بغض داشت خفه مون می کرد و دلمون می خواست خودمونو خالی کنیم اما این اشک لعنتی نمی یومد. تنها چیزی که می تونست به ما کمک کنه همین نوحه ها بود. می دونید من همیشه با شنیدن نوحه های محرم اشکم رون می شه...
اون روزها پدرم به همه ما خیلی کمک می کرد... هی ما رو دلداری میداد اما تا خودشو تنها می دیدم... می دیدم که به یک دیواری تکیه داده و داره زار می زنه... تا حالا بابمو اینجوری ندیده بودم که شونه هاش به این شدت بلرزه و ...
نمی دونید چه روزها و چه شب هایی بود تمام 15 روز عید رو تو مسجد ها بودیم و همگی در حال زجه زدن... گاهی اینقدر جیغ می زدیم که دیگه صدامون در نمی یومد... خدا روحش رو قرین رحمت کنه... انشالله خداوند روحش رفتگان شما رو هم شاد کنه...
بچه ها قدر خواهر برادراتونو بدونین قدر پدر و مادرهاتونو بدونین و همیشه بهشون بگین که چقدر دوستشون دارین بعد از رفتن اون من تازه یاد گرفتم که باید به عزیزانم بگم که دوستشون دارم چون الان به شدت عذاب وجدان دارم که چرا علاوه بر نشون دادن علاقم بهش جمه «دوستت دارم» رو نگفتم...

roshanak1
January 28th, 2007, 04:10 PM
سلام به همه دوستان گلم ، برو بچز دفتر خاطرات ....
بازم مثل هميشه اين آقاي اميرعباس انصاري .... چچچه ميكنننننننه با اين قلم قويييييييييش . لامصصصصصصصب ( ببخشيد مجبور شدم اينطور بنويسم :D :D :D :D ) عجب قلم قووووويي داره . وقتي خاطره خنده دار ميگه همه رو ميخندونه ، وقتي خاطره گريه دار ميگه اشكككككككككككك همه رو در مياره . مثل هميشه فوق العاده بود .... راستي يواش يواش داري آدرسو تكميل ميكني ها :D :D :D :D :D :D تا اينجا 204 غربي رو هم داددددددددي بعد نگي آدرس منو از كجا آوردي هان خودت داري لو ميدي :D :D :D :D :D :D :D ( شوخي ) . مرسي از خاطره قشنگت . خدا رحمت كنه پدر مرحوم و بزرگوارت رو ، خدا رحمت كنه برادر دوست خوبمون هستي رو و همه رفته گان عزيزانمون . بچه ها تو رو خدا هرجا مي رويد اين چند روز عاشورا ، تكيه ، سينه زني ، دسته و ... من رو فراموش نكنيد و منو دعا كنيد كه شديدا به يه پرس دعاي مستجاب الدعوه نيازمندم . ( توي روزنامه همشهري آگهي دادم ولي هنوز !!!!! :D :D :D :D :D مستجاب نشده )
براي اينكه از حال و هواي غمگين تاپيك يه خورده خارج بشيم يه خاطره بگم از همين عاشور و تاسوعا ولي تو رو خدا فكر نكنيد آدم بدي هستماااااااا بذاريد به حساب شيطنت ;) ;) :D

چندتا دوست بوديم كه تازه از دانشگاه فارغ التحصيل شده بوديم البته من و يكي ديگه رشته كامپيوتر يكي دونفر هم از دوستامون رشته پزشكي و مامايي بودند كه همه مون از دبيرستان باهم بوديم و چون تازه ام از دانشگاه فارغ التحصيل شده بوديم مثلا فكر ميكرديم خيلي متشخص هستيم و الان همه به ما به چشم آدمهاي باكلاس نگاه ميكنند ... خلاصه يه روز رفته بوديم بيرون ، يكي از بچه ها گفت : بچه ها من شنيدم كه اگر هركسي از زير الم دسته رد بشه بختش باز ميشه و خيلي زود ازدواج ميكنه :D :D :D :D :D ما رو ميگگگگگگگگي:eek: :eek: :D :D غش غش خنديديمو گفتيم برو بابا دلت خوش است مسخره بازيه ، اينا خرافات است و از اين حرفها ... ساعت نزديكي هاي يك و دو بعد از ظهر بود كه داشتيم برميگشتيم رسيديم به يه خيابون كه ديديم دم يه هيات يكي دوتا الم بزرگ بيرون است !!!!!!!!!:eek: ;) نا خداگاه به همديگر نگاه كرديم ( يه خنده شيطاني !!) :D :D :D :D :D :D به همديگر گفتيم بريم !!!؟؟؟ نريم !!!؟؟ رومون هم نمي شد هركاري رو بكنيم ( مثلا آدمهاي با شخصيتي بوديم :D :D :D ) خلاصه يكي از بچه ها گفت من نميام ، من روووووم نمي شه بيام !!!!! :eek: :eek: :eek: :eek: :eek: بهش گفتيم اي خائن پست فطرت بيا همه مون بريم ديگه !!!! گفت الا و بلا من نمييييييييام . خلاصه ما چند نفر يه نگاه كرديم اينوووووور ، يه نگاه كرديم آنوووور و( يكي يك كلاسور هم دستمون بود ) پريديم از زير الم رد شديم و انور الم غششششش غشششششش خنديديم ، يه دفعه ديديم چند تا پسر از تو هيات اومدند بيرون و دارند ما رو نيگاه ميكنند و اينطور شدند !!!! :eek: :eek: :eek: :eek: وااااااااااااي خدا ميدونه كه چقدر خجالت كشيديم يكي چند تاشون هم آشنا بودند ديگه رنگگگگگمون شده بود مثل لبو ....:o :o :o :o :o :o :o :o :o باورتون نمي شه يكي دوماه بعد همون دوستمون كه با ما نيومد ازدواج كرد :D :D :D :D :D :D :D :D :D وقتي شنيديم مرده بوديم از خنده كه خفت از زير الم رد شدنشو ما كشيديم شوهرشو اون كرد :D :D :D :D :D :D :D :D :D :D :D :D :D

اينم از عاشورا تاسوعاي ما ، ما كجا و امثال امير آقا كجا ... خداوندا ما را به راه راست هدايت فرما !!!! :D :D ;) ;) ;) ;) ;)

odise2004
January 28th, 2007, 05:46 PM
چند سال پیش یعنی حدود 15 سال پیش که ما بچه بودیم ( 5 6 ساله) دسته های عذاداری از سر کوچه ما رد میشدن.
ماهم مثل بقیه بچه ها مشغول تماشای این عاشقان امام حسین میشدیم.
یه روز که من و پسر عموهام جمع شده بودیم و مشغول تماشا بودیم یهو پسر عموم شروع کرد به درآوردن ادای کسایی که تو دسته بودن.
هرچی ما گفتیم بابا بسه دیگه ، بده ، گناه داره و از این حرفا به خرجش نرفت.بعد از تموم شدن ماجرا خواستیم برین خونه. اون پسرعمویه منم افتاد دنبال ما که بیاد خونمون.ما که رفتیم تو حیاط تا این خواست پاشو از در بذاره تو سُر خورد و سرش خورد به در.
بعد از کلی خندیدن بهش گفتیم که ببین چطور آدم حساب کاراشو پس میده.
این به خاطر اون کاری بود که تو کردی.اونم بیچاره چون دید حق با ماست بدون گریه و داد و بیداد بلند شد رفت تو خونه.
هیییی چه دورانی بود.بچگی دوران پاک و مقدسیه.حیف که زود تموم میشه.

moshmoshak
January 29th, 2007, 01:09 AM
اميرخان دمت گرم .....خوب حالي به مجلس خاطره نويسا دادي....
امشب ما تو حسينيه مون نوحه اي كه جديد بود تمرين كرديم. دودسته شديم
دسته اول ميخوندن
بر آن دستي كه حيدر بوسه مي زد
لب ساقي كوثر بوسه مي زد
بر آن چشم و بر آن دست
ز هر سو تير بنشست

دسته دومي ميخوندن

يتيمان ره صحرا بپوئيد
كه شايد دست سقا را بجوئيد
پدر قدش خميده
عمو در خون تپيده

هر دو دسته به نوبت سينه زديم رفتيم داخل مجلس.
دم در ريش سفيدا و بزرگتراي حسينيه خوش آمد ميگفتن.
داخل مجلس هم نوحه را نوحه خون عوض كرد و دسته جمعي سينه زديم و اومديم بيرون.
يه چيزي را يواشكي بگم.
تا بدنت سالمه و ميتونين برين واسه امام حسين ع در عزاداري شركت كنين.يه زماني ميشه كه افسوسش را ميخورين.
كار به بقيه نداشته باشين.چي ميگن و چي كار ميكنن.

بعدش گفتن ميريم حسينيه......
يه تكه راهي تا اونجا بود. با ماشين رفتم.
داخل ماشين به يكي از دوستان كه دوستش دارم زنگ زدم تا احوالي ازش بپرسم.
گفتش داريم مقدمات نذري را آماده ميكنيم.
ايشال...خدا و امام حسين قبول كنن.حاجتشون هم روا بشه.
يه كم شيطونيم گل كرد باش شوخي كردم...:( :(
گفتش: حسام .......:o :o :o شب عزاداريه..خدا بگم چيكارت نكنه;)

بچه ها چرا شما نمي نويسين؟ از شهرتون بگين.
اميرخان جيزشون كن.بعد ازمحرمي كلاغ پرپر بازي مي كنيم.
باي

Stranger Elf
January 29th, 2007, 04:16 AM
سلام و عرض ادب و احترام فراوان خدمت همه دوستان


و یه سلام و عرض خاکساری و ادب و احترام و خردی فراوان از طرف خودم و البته تمام بچه های دفتر خاطرات خدمت آستان مقدس قمر بنی هاشم...
حضرت ابوالفضل العباس یگانه علمدار میدان نینوا....
و صاحب روز تاسوعا

شب تاسوعاست امشب
کربلا غوغاست امشب
شب تاسوعات امشب
منتظر زهراست امشب

دوستان بسیار ارجمند و عزیزم.
باورکنین به شوق همین تاپیک و به شوق همین جمع زیبا و به حسن روی خوش و دوستی بی پیرایه همه شماست که شرکت میکنم و واقعا جو وجمع اینجا زیباست.
اگر هم قلمی هرچند ناتوان اما شاید کمی دلنشین دارم...
از برکت همین دوستی و از عظمت همین یگانگی و عزت و احترام و صداقت بین همه ماست که سرچشمه می گیرد.
از تمام محبتهای شما عزیزان بینهایت متشکرم.

دلم نیومد محرم رو از دست بدم اما خاطره در مورد این واقعه عظیم بشری و حواشی و تاثیرات اون بر زندگی ما شیعیان ننویسم.

خاطره امشب خاطره تاسوعای حسینی هست که در همون هیات محل قبلیمون اتفاق افتاد.

اسمشو میذارم خاطره امداد مولا به عزادارانش.

به نام حق
یادمه همون سالهای اولیه که ماها نوجوون بودیم و عشق دسته و طبل و زنجیر و سینه و دهل و پیرهن مشکی و پرچم و ... رو داشتیم.
یه سال وسعمون رسید یه برزنت دراز و بلند بگیریم و دور محل هیاتمون که حالا به جای یه چادر 15 نفره یه مکان مسطح 200 متری بود بکشیم.
سقف نداشتیم اما دیواره بلند و خوبی شده بود و ستونهایی از چوب و الوار هم محکم نگهش داشته بود.
زنونه بزرگ و جاداری هم داشتیم که خیلی پیش خانمها و بانوان و دوشیزگان محله مون خاطرخواه داشت و حتی سر جاروکشیدن و گردگیری کلی حسینیه تو اوخر شب بین دخترای دم بخت دعوا بود ( قابل توجه روشنک خانم علمدارو کامیل خانم سردار )
.... ای احیانا گوشهای فضول و پسرونه ما نوجوونها هم مطالبی از ذکر و راز ونیاز دخترا تو زنونه میشنید اما به رومون نمی آوردیم.
خواهر رفیقمون هم عین خواهر خودمون بود............. جو و زمانه مثل الان نبود.
هر محله ای برای خودش حتی شده جوجه مردایی داشت که مرام و معرفت و غیرت و ناموس برشون از همه چیز مهم تر بود و اهل گوش کردن به حرف والدینشون هم بودن.
هیچوقت ندیده بودم بچه ای از محل ما تو روی والدینش واسته.... این خاصیت دهه 60 و 70 شمسی بود.
یادش بخیر.... همه با هم مهربونتر بودن.
جدا یادش بخیر.
بگذریم...
شب تاسوعا بود و دقیق یادمه سریال مزدترس اون موقع گل سریالهای تلویزیون بود و خوب تو همون کمبود کانال همون هم خیلی غنیمت بود.
خیلی از همون نوجووونها بنابر خاصیت بچگی و شیطنت رفتن سریال مزد ترس و فوتبال و غیره رو نگاه کردن و شب تاسوعا هیات نیومدن.
اونشب با عده خیلی کمتری تو یه گوشه حسینیه جمع شدیم و سینه زدیم و از قیافه همه ناراحتی و حالگیری می بارید.
ولی بازهم شور و شوق و عشق حسین ماهارو به هم پیوند داد و قریب نیم ساعت عزاداری مفصل کردیم و بگذریم که بعدش بزرگترهای هیات که مرحوم پدر و چند نفر دیگه بودن یه ته چین پر از گوشت درجه یک مهمونمون کردن و کلی تحویلمون گرفتند و بعدش هم به هممون شال و شال کمر سبز یا مشکی دادن و زنجیرهای دونه ریز و طلایی رنگ که خیلی خوش دست بود و کلی همه دلداده این زنجیرها بودن.
صبح تاسوعا از خواب که بلند شدم دویدم و رفتم هیات......
ای بابا چه وضعیتیه آخه.....
چندتا از بچه ها که تو هیات خوابیده بودن ناراحت بودن که چرا کم تعدادیم.

نزدیک ظهر تاسوعا شد و من که بندی از اسمم از اسم مبارک علمدار کربلاست.... پرچمهای یا ابالفضل و یا قمر بنی هاشم و تمثال و سوگنامه و غیره رو آوردم و چهلچراغ و در و دیوار هیات و تزیین کردم و پرچمهای تک نفری که بلند و پر ابهت و مشتی بود رو زدم سر چوبهای خیلی بلندی که اون حسین نریمان خریده بود و جلوی هیات ردیف کردم.
پرچم خود هیاتمون که اسم هیات و محله مون روش نوسشته شده بود رو آوردم و گذاشتم دم در تا دونفر اونو بگیرن جلوی هیات و ....
ولی تعداد خیلی کم بود.
ساعت نزدیک ده بود.... اکو و آمپلی بهتری داشتیم نسبت به پارسال......
روشنش کردم و خودم یواش یواش یه نوحه آروم وساده رو با صدای آهسته و روضه گونه خوندم و بعدش هم با نهایت ادب و آرامش اهالی محل رو به مجلس عزای اباعبدالله الحسین دعوت کردم..
چندنفری اومدن ولی باز هم کم بودیم....
تو این فکر بودم که چجوری ما که دسته خوبی درست کردیم....پس چرا تو تاسوعا نفراتمون کم شدند و رفتن جاهای دیگه و چرا ما نمیتونیم مثل هر شبمون باشیم.
داش علی اون سال دیگه نبود..... از اون محله رفته بودن.
بانی من و حسین و علی و داداشاش محمد و رضا کلایی بودیم.
چند تا پسر جوون هم از کوچه بالاییها داشتیم که طبال و سنج زن و غیره بودن.
یه نوار گذاشتم تو ضبط و صداش که در اومد میکروفن رو گذاشتم جلوی باند ضبط و صدای حسین فخری کوچه رو پر کرد.
این نوحه اجرای خیلی قدیمیش بود و فقط من نوارشو داشتم.
می دونستم اگه کسی هم تو خونه خوابیده باشه این نوحه میکشوندش به هیات...
آخه این نوحه وصیت امام حسینه در شب عاشورا و آخرین ساعات تاسوعا به حضرت زینب خواهر داغدار و مکرمه شون.
از تو ضبط صدا می اومد که:

بنشین تا به تو گویم زینب
غم دل با تو بگویم زینب
بعد من قافله سالار توئی خواهر من
خولی و شمر به ما دشمن جان خواهند شد خواهر من
بعد من قافله سالار توئی خواهر من
خولی و شمر به ما دشمن جان خواهند شد خواهر من
خواهرم اکبر و عباس و علی اصغر من
هدف نیزه و پیکان بلا خواهند شد خواهر من
چون که یاران حسین در سفر کرببلا
هدف نیزه و پیکان بلا خواهند شد خواهر من

باز هم چند نفر دوان دوان اومدن و پریدن تو هیات و...

ولی نه بازهم کم بودیم.
آفتاب بالا اومده بود و من هم ناراحت بودم...
تقریبا جمع داشت دوباره از هم می پاشید که دیدیم از طرف کوچه های منتهی به محله سراج یه عده جوون و نوجوون دارن میان با دوتا پرچم و .... همین؟؟؟؟؟؟؟؟؟

اومدن و دم هیات ما بزرگترشون گفت :
سلام... ما مال سراجیم... دسته شما هم رفته بیرون... یعنی اینجا هم دیر رسیدیم.
گفتم : سلام... چطور مگه؟؟
گفت آخه اینا همه مال شهرستانند... مهمانند.... عزاداریم و متوفی داشتیم.
دیروزمراسم ختم داشتیم... اینا هم خیلیهاشون فامیلند و چندتاشون هم بچه های کوچه خودمون هستند.
بهشون تسلیت گفتیم و پرسیدیم که:
خوب ما چه کاری براتون می تونیم انجام بدیم؟؟ بگین.. در خدمتیم...؟!
گفتن..... ما دنبال یه هیاتیم که بهش ملحق بشیم... چهل و خورده ای نفریم.
همه بچه های ما که تا اون لحظه ناراحت و دمغ و دلخور بودن و داشتن یواش یواش قرقر می کردن یهو گل لبخندشون باز شد و بچه های مهمون اون بنده خدا و بچه محلهاشونو کلی تحویل گرفتن و بردن تو هیات و بساط چایی و آشنایی به پا شد.
دوباره هیات پر شد از عزاداران حسینی...

برگشتم به طرف چهلچراغ که پشت سرم تکیه ش به دیوار بود و تمثال قمر بنی هاشم صاحب اون روز دهه محرم رو روش نصب کرده بودم و حالا داشت بهم می گفت:
دیدی امیر عباس خان.... مولا هیچوقت دل عزادارانشو نمیشکنه...
دیدی چجوری خدا براتون کمکو همراه و یار و برادر فرستاد.
دیدی چجوری شیطون داشت گولتون میزد ولی نشد که بشه و آرزوهاتون هم برآورده شد؟؟ دیدی؟؟
دیگه از پس پرده اشکم هیچی رو نمی دیدم.... مات مات.....
فقط رقص شمایل ابالفضل علمدار بود بر سینه چهلچراغ بزرگ هیات که داشت فخرفروشی و خودنمایی میکرد و من.....
فقط سکوت بودم و سکوت.
رفتم تو آبدارخونه و یه شیشه گلاب ناب آوردم و شروع کردم تمام چهلچراغ رو گلاب پاشی کردن.
یکی از ریزه ها پرسید چیکار میکنی؟؟؟
گفتم: دارم معذرت خواهی می کنم...
از جواب من چیزی نفهمید و بدو بدورفت سراغ کوچولوترهای اون جمعیت مهمان که اومده بودن هیات ما......تا با هاشون بازی کنه.


میگن خدا بازی بچه ها رو خیلی دوست داره و از شادی و خنده بچه ها لذت میبره.


نزدیک ظهر طبق رسم دسته جمع شد...
تمام وسایلمونو برداشته بودیم و کلی نفر و تجهیزات بودیم و شدیم یه دسته بزرگ و جوون.
مهمانامون بیشتر آذری زبان اردبیل و تبریز بودن و الحق که سینه و زنجیر محکم و مردونه ای میزدن.
چون عزادار هم بودن بدجوری دلشکسته و دلسوخته اشک میریختن.
طبق رسم زدیم تو خ 196 و به سمت فلکه سوم تهرانپارس حرکت کردیم.
هرسال کلی دسته و هیات و ملت از فلکه چهارم تا فلکه اول تهرانپارس جمع میشن.
طوری که حرکت غیر ممکن میشه... کربلاییه
اما تو روز تاسوعا این اتفاق کمتر میافته و اونجا سبک تره...
اونروز سبک بود...
رفتیم و رفتیم و رفتیم.
مرحوم پدر نبود و صبح به قصد ولایتمون حرکت کرده بود تا ظهر برسه اونجا
فقط من و حسین میخوندیم.
تا اینکه همون آقایی که همه رو پیش ما آورده بود و داغدار و عزادار مادرش بود اومد و گفت منهم میتونم بخونم؟؟؟
گفتیم چرا که نه... بفرما
گفت من آذری میخونم هااا.... گفتیم بخون....
ریتم طبل و دهل و سنج رو بادست تنظیم کرد و شروع کرد خوندن و خوداشون و خیلیها از بچه محلهای ما هم متوجه میشدن و جواب میدادن.
یهو زد تو ندای سوزدار... همچین چیزی به عمرم نشنیده بودم...
یاد سلیم مداح آذری زبان افتادم... عین خود سلیم می خوندش.

فقط جانم اوغلانش... یادم مونده.
مثل اینکه الوداع امام حسین بود با ابالفضل و علی اکبر...
دست خودم که نبود لامصب...همچین از سوز و ناله صدای اون آدم هق هقم گرفت که از دسته زدم بیرون و نشستم کنارخیابون و هیات رو دسته رو نگاه کردم و....
خیلی گریه کردم....
دقیقا دلتنگی و حسرت و سوز و داغ دل رو توی صداش حس می کردم.
دیدم یکی یه لیوان شربت آورده به خیال اینکه من حالم بده میخواد کمکم کنه...
یه پیرمرد بود با عصا و پشت خمیده...
به احترامش پاشدم و وایستادم...گفت: اه؟ حالت خوبه؟
گفتم : نه خوب نبودم راستش... شما رو دیدم خوب خوب شدم.
زد پشتم و گفت : بزرگترشون تویی؟؟
گفتم: بزرگتر که نه... اما عضوشونم....
گفت بیا: منو برد چندتا پلاک عقب تر و گفت: ببین.
دیدم یا خدا....... دیگ و قابلمه است که ردیف چیدن و آدمه که در رفت و آمد و بدو بدوست.
گفتم : خوب...؟؟
گفت : برین عزاداریتونو بکنین و برگردین اینجا چون کارتون دارم.
چشمی گفتم و دیگه نپرسیدم و زدم بیرون.
دور فلکه با دسته یه چرخ زدیم و برگشتیم و وسط راه من دسته رو کج کردم دم خونه پیرمرده.
کلی زن و بچه و پیر و جوون زدن بیرون و اسپند و قربانی کردن و شربت پخش کردن و همه هم لبخند به لب و خندان.
دقیقا برعکس مهمونای عزادار هیات ما که خیلی ناراحت و گریان بودن.
پیرمرده گفت:
من پسرم تومور مغزی داشت... داشت میمرد... خدانجاتش داد... از برکت محرم و عاشورا.
امروز و فردا ناها مهمون منین.
اگه میشه کمک کنین این نذریها رو تو محله هم پخش کنیم.
حمله... بچه ها از کمک کردن حال میبردن و کیف میکردن.
دسته ما که حالا 150 نفری میشدیم تو چند دقیقه تا جایی که میشد غذاهارو پخش کردن.
به هممون هم ناهار و دادن و کلی هم شربت دادن و پذیراییمون کردن.
کلی هم غذا تو یه دیگهای بزرگ بهمون دادن تا بعدا براشون دیگاشونو پس ببریم.
دردسرتون ندم.
شام اونشب هیات ما هم جور جور بود از برکت ناهار اونا.
آخر شب یه شیشه گلاب گرفتم دستم و از آبدارخونه اومدم بیرون و دادم دست علی کلایی و ازش خواست چهلچراغو گلاب بارون کنه.
گفت: خودت چرا اینکارو نمیکنی؟
نگاهی به چهلچراغ انداختم و گفتم: دیگه از خجالت روم نمیشه.

ارادتمند...... امیر عباس.... بچه تهرانپارس...!!

Stranger Elf
January 30th, 2007, 04:34 AM
با عرض سلام و ادب و احترام خدمت تمامی دوستان و عزیزان.
فرا رسیدن روز ماتم و غم و اشک و زاری...
روز شهادت حق...
روز سوگواری...
روز شکستن عهد توسط هزاران کافر کج اندیش و بدسگال...
روز ولادت غم...
روز نهایت عشق به خداوند...
و روز قتل ابی عبدالله الحسین (ع)سومین امام معظم و بزرگوار شیعیان بر تمامی شما دوستان و دوستداران نبی اکرم و خاندان و عترت پاک و مطهرش تسلیت باد.


مانده تنها حسین، سوی او بی امان
مانده تنها حسین، سوی او بی امان
سنگ می بارد، نیزه می آید
سنگ می بارد، نیزه می آید.


چقدر سخته که از ته قلب خواهان درک کرامت و عظمت امام حسین باشی ولی سعی کنی آروم باشی و خاطره بنویسی.
چقدر سخته که اینهمه غم و درد و رنج عالم رو نادیده بگیری و برای دل خودت و جهت تقدیم به دوستانت خاطره بنویسی.
چقدر سخته نوشتن وقتی که درد در قلب تو باشه...
و اشک در چشمانت...
و غم در چهره ات..
و سوگ و ماتم در کنارت...

رنج عظیمی دارم... می خواهم از این رنج و درد روحی... از این تالم قلبی... از این نبود چیزی در درونم با شما سخن بگویم.
نه... واقعا نمیخواهم که اشک در چشمانتان جاری کنم و بعدش هیچ....
واقعا این را نمیخواهم....
منظورم را در پایان نوشته ام میگویم.

دوستان خوبم... عزیزان... بزرگواران... بچه ها.... و ای تمام شما مهربانترینها....
امشب که ساعت حدود چهار بامداد عاشورای سال هشتاد و پنجه...
من میخوام قصه ای کوتاه بگم از یه پسری که تو عاشوراهاش خیلی خاطرات و ماجرا و اتفاق افتاده و دیده و شنیده و ...
از کوچکترین اتفاق ها تا بزرگترین موارد...
اون پسر تموم این ماجراها رو تو سینه اش حبس کرده، تا نکند خدایی نکرده از تو سینه اش بیرون بیاید و دیگه نتونه اون ماجراها رو مثل روز اول تازه تازه ببینه...

خاطره جوان حسرت به دل

سالش مهم نیست... نوجوون و جووون و یا حتی کودک بودن قهرمان داستان هم مهم نیست.
فقط این مهمه....
همیشه نزدیک عاشورا که میشد... پدرش کتابهای نوحه اش رو از تو کمد در می آورد و بعدش می نشست گوشه خونه و در حالی که آروم سینه میزد تمرین می کرد تا هم صداش باز بشه و هم....
بساط چایی اش هم همیشه جلوی روش بود...
ای تک و توک سیگار ارزون قیمت ایرانی هم کنار استکان و فلاسک و زیرسیگاری خودنمایی می کرد.
پدر که نوحه می خوند... پسرک نگاه میکرد و ساکت بود... وقتی پدر به سرفه می افتاد .. پسرک بی تاب میشد و آب می آورد...
پدرش تو دوران جنگ به طور غیر مستقیم شیمیایی شده بود و این اتفاق لعنتی و شوم... همیشه و هر جا بیشتر و بیشتر اذیتش می کرد و ریه هاشو بیشتر به زحمت و سرفه می انداخت.
ولی مرد باهمت و باغیرتی بود... بازهم نوحه می خوند و برای حسین و عترت و فرزندانش.. عزاداری می کرد.
از کودکی های اون پسر تا همین سه چهارسال گذشته... صدای پدر بود که توی گوشش می پیچید و می پیچید و.......
خیلی از نوحه های باباش رو حفظ بود.
خیلیهاشو خودش میخوند...
و از شنیدن خیلیهاش هم لذت زیادی می برد.
عاشق نوحه های پدرش بود..... عاشق پدرش بود... عاشق بود.

گلها همه پرپر شده یازهرا
کشته علی اکبر شده یازهرا....

یا این یکی که میگفت:

مران یکدم ساربان اشتر
ناقه زینب رفته اندر گل
بده ظالم مهلتی آخر
زان که من دارم عقده ها در دل

یا این یکی که مظمون خاصی داشت:

در ماریه عباس عجب نشو و نما کرد
جان خود فدای پسر شیر خدا کرد
جوشید به دریای عطش کفن به تن داشت
یک حمله مردانه به قوم اشقیا کرد

چه فرقی داشت کدوم نوحه باشه ...؟
مهم این بود که صدای گرم و گیرای پدرش بود که اون نوحه رو از تو قالب سفید کتاب و کاغذ و دفتر و دستنوشته بیرون می آورد و بهش ریتم و جون و تحرک و حس می داد و بر گوش خلق الله جاری می کرد.

پسرک نفس کشید.....
باز بوی محرم می آمد و صدای پدر از توی اتاق مهمانخانه ....
که داشت تمرین نوحه می کرد... صدای دوست می آمد... صدای یار.
کار پسرک شروع شده بود.... رفتن به کمک اهالی محل و زدن تکیه و هیات و حسینیه.
از کودکی عاشق محرم بود و لحظه های زندگیش آمیخته با محرم بود.
از اون اوایل کودکیش که با پسرکها و دخترکهای همسایه کنار کوچه یا حتی کنج حیاط با قرض گرفتن چادر مشکیهای مادرشون یه هیات نیم متری میزدن و نهار و شامشونو اون جا کنار نور شمع و با پیرهن مشکی می خوردن و برای خودشون هیات داشتن.
بزرگتر که شدند اهل زدن چادرهای بزرگتر هم شدند و در پی تکامل مراسم عزاداریشون بودند.
حالا هم که هم توان مالی بهتر و هم توان ادراک بیشتر و هم قوه و بنیه برتری پیدا کرده بودند...
در پی بهتر و زیباتر و باعظمت تر کردن مراسم عزاداریشون بودند.
از زدن هیات که فارغ میشد می اومد و مینشست کنار پدرش. با ادب و احترام.
و می آموخت اسرار دلداگی و دلداری و عاشقی بر ابی عبدالله و یارانش.
محضر پدر اگر چه به سان یک کاخ عظمت نداشت ولی گرانقدر بود چون حرمت داشت.
به عشق حسین همه کار کرده بود و می کرد...
چای پخش می کرد...ظرف میشست....جارو میزد... علامت کشی می کرد... چهلچراغ را تمیز می کرد... فانوس نفت می کرد.. بار سنگین جابجا می کرد.. پای آتیش دیگ کنار دست آشپز می ایستاد و کمک می کرد.... بوی قیمه امام حسین که بلند میشد و ظرفهای همسایه ها که پشت هم از لای درب حیاط تو می آمد... پسرک بدو بدوهاش تازه شروع میشد.
از بیوه عزیزخان که خودش فرزندی نداشت و پیر و علیل بود گرفته تا صغیرها و یتیمهای کوچه... همه باید نذری می بردند.
یه وقتایی که خسته می شد....از خستگی شاکی میشد... اخلاقش همین بود... خسته که میشد بداخلاق هم میشد.
اما نه تو محرم....تو محرم خسته که میشد...ساکت میشد و تو خودش میرفت.
خیلی سالها کنار پدر در دهه محرم بود و خیلی چیزها دیده بود و یادگرفته بود و اجرا کرده بود.
به چشم خودش تو هیات حاجی که تو حکیمیه بود و کلی با خونه شون فاصله داشت دیده بود که وقتی باباش میخونه رایموند و مائیس دوتا از بچه های ارامنه اون محل می اومدن تکیه و برای امام حسین سینه و زنجیر میزدن و کمک می کردن.
الان اون دوتا رفیق ارمنیش کجا هستند و به چه کار مشغول؟؟ خدا عالمه...
دیده بود که غذا کمه و از شدت هجوم جمعیت کفاف ملت رو نمیده و همه بزرگترها مجلس نگرانند....
ولی برکت کرده بود و ... همه هم سیر شده بودن و هم برده بودند.
دیده بود که عطر قیمه امام حسین چقدر عاشق داره
و چقدر همشهریانش برای امام حسین اشک میریختند و....
بگذریم.
عاشوراها برای پسرک مثل نقطه عطفی بود در تقویم خاطراتش.
یه روزایی از زندگی برای هر کسی ماندگارترینه... و پسرک قصه ما عاشق اتفاقات و خاطرات عاشورا بود.
عاشورا شد.... پدر راه افتاد و پسر که حالا جوان برومند و خوش قدوبالایی بود در کنار پدر پیرش بود تا دستگیر و کمک و یار و همراش باشد.
و پدر در آن عاشورا طوفانی بود از عشق و احساس.
هنوز آخرین نوحه های پدر در گوش پسر طنین انداز است و هنوز جلوه آنهمه زیبایی و عظمت و غرور عاشورا در کنار پدر برایش مانند روز اول است.
چه کسی می دانست آن آخرین عاشورای جمع سه نفره شان هست.
هرسال مادر بعد از عاشورا چشم به راه هردویشان بود.....
چشم به راه پدر و پسر.
آن سال هم هر دو بازگشتند و کلی تعریف از ولایت و شهرستانشان برای مادر داشتند.
لعنت خدا بر اتفاقات شوم زندگی
سال هشتاد و دو شد.
نزدیک دهه محرم... پسر اما نگران بود.... پدر مانند هرسال بساط نوحه و تمرین و چای و البته سیگارکی هم به صورت یواشکی برپا کرده بود و..... سومین حمله شدید قلبی اش را تازه پشت سر گذاشته بود.
پسر اون سال اما کنار خانواده موند و جایی نرفت.....
وقتی که پدرش را به بیمارستان رساند... سالمرگ پدربزرگ مادریش بود.
وقتی که پس از یک هفته بودن در کما....پدرش فوت کرد... اول دهه محرم بود...
وقتی پدر را به خاک سپرد... سوم محرم بود....
چقدر سخت بود محرم بدون حضور پدر.
نمای عزاداری بر در و دیوار خانه اشان بود و ..... در میان مردم نمایان نبودند....
چون ایران عزادار بود.
ولی آن سال پسر بسی رنج کشیده تر و دردمند تر و زجر دیده تر بود.
که دست روزگار جمعشان را عزادار و کم فروغ تر کرده بود.
مانند هر سال عاشورا خودش را به ولایتشان رساند و در مراسم عزاداری امام حسین و یارانش شرکت کرد و چقدر جای پدر و صدای گرم و نوحه ها و غزل ها و مرثیه ها و مصیبت ها و روضه هایش در عاشورا خالی بود.
فامیل داغدار و عزادارش نمی دانستند بر سوگ او بگریند یا بر ماتم ابی عبدالله.
محشر کبری بود آنروز.
روز پایان رسید و پسر رو به سوی خانه نهاد و از پس کیلومترها راه... نیمه شب بر خانه رسید.
چراغ خانه روشن بود و مادر بیدار....
زنگ درب را زد... مادر درب را باز کرد.
توی حیاط فقط یک جمله از لبان مادر بیرون آمد:
آه ه ه ه ه .... حواسم نبود... همش فکر کردم دوتایی بر می گردین.... خدا رحمتش کنه.

******************************

مادر در اتاق و پسر در حیاط می گریستند
و ستاره های آسمان شب عاشورا... شب غربت اسیران کربلا.... شب عزاداران دشت خونین نینوا..... شب یتیمی اولاد ابی عبدالله.... هم با آنان می گریستند.
تنهایی...... غربت... گنگی...گیجی.... سردرگمی.... شکسته دلی..... بیکسی... درماندگی....
شام غریبانی بود غریبانه تر از همیشه......

ولی امید به خدا وجود داشت.... مثل همیشه.

پسر به جای پدر زیر لب خوانده و می خواند که:

چه کربلاست امروز
چه پربلاست امروز
سر حسین مظلوم
از تن جداست امروز

روز بلای زینب
روز عزای زینب
در کربلای زینب
شور رو نواست امروز

این سو حسین بی سر
عریان فتاده بر خاک
کز آتش غم او
صد ماجراست امروز

در کربلای عطشان
امروز قحط آب است
عباس در پی آب
مرد وفاست امروز

چه کربلاست امروز
چه پر بلاست امروز
سر حسین مظلوم
از تن جداست امروز

اشک می ریخت و نوحه می خواند.

*****************************

این قصه من بود...
قصه امیر عباس انصاری....
اما این قصه را نگفتم تا اشکی بریزی و بعدش هیچ...
این قصه و حقیقت زندگیم را گفتم تا تو عزیز خواننده بیشتر از پیش و بهتر از گذشته....
قدر عزیزان و دلبندان زندگیت را بدانی و زندگی را سخت نگیری و در کنار پدر و مادر و خواهر و برادر و علی الخصوص خانواده بودن را بر همه چیز ترجیح دهی.


زندگی می گذرد... دنیا هم محل گذر است.
اما
موقعی میتوانی زنده باشی و زندگی کنی

که حقیقتا و از ته قلب و وجودت به ارزش زندگی و زنده ماندن در کنار عزیزانت پی ببری.


منهم روزی کنار پدرم بودم و و همراهش می بودم و در کنارش می خواندم.
شاید آن روز فکر میکردم که زمان جاودانیست.
اما امروز می بینم که تنهاتر از تنها شدم و چقدرجای پدرم خالیست.

عاشق عاشورا هستم چون تمام زیبایی های وجود پدرمرحومم را در عاشورا نمایان تر وآشکارتر می بینم.

عزیزانتان را تنها نگذارید........
قدر لحظه لحظه زندگیتان را خوب بدانید..........
قبل از آنکه دیر شود.......

این خاطره را تقدیم می کنم به تمام دوستان و عزیزانی که مانند من داغدار از دست دادن عزیزشان هستند.
ارادتمند............... امیر عباس انصاری............. بچه تهرانپارس... !!

هستی خانوم
January 31st, 2007, 08:48 AM
وقتی که پس از یک هفته بودن در کما....پدرش فوت کرد... اول دهه محرم بود...
وقتی پدر را به خاک سپرد... سوم محرم بود....
چقدر سخت بود محرم بدون حضور پدر.
.
.
.
این قصه من بود...
قصه امیر عباس انصاری....


زندگی می گذرد... دنیا هم محل گذر است.
اما
موقعی میتوانی زنده باشی و زندگی کنی


که حقیقتا و از ته قلب و وجودت به ارزش زندگی و زنده ماندن در کنار عزیزانت پی ببری.


منهم روزی کنار پدرم بودم و و همراهش می بودم و در کنارش می خواندم.
شاید آن روز فکر میکردم که زمان جاودانیست.
اما امروز می بینم که تنهاتر از تنها شدم و چقدرجای پدرم خالیست.

عاشق عاشورا هستم چون تمام زیبایی های وجود پدرمرحومم را در عاشورا نمایان تر وآشکارتر می بینم.

عزیزانتان را تنها نگذارید........
قدر لحظه لحظه زندگیتان را خوب بدانید..........
قبل از آنکه دیر شود.......

این خاطره را تقدیم می کنم به تمام دوستان و عزیزانی که مانند من داغدار از دست دادن عزیزشان هستند.
ارادتمند............... امیر عباس انصاری............. بچه تهرانپارس... !!


الـــــهی!!!
امیر عباس عزیز قدر دل مهربونتو بدون. راستی می دونی روز از دست دادن پدر عزیز تو و برادر عزیز من یکیه؟ روح داداش منم دوم محرم پرواز کرد و سوم محرم به خانه ابدیش رفت. روحشان قرین رحمت باد

اینم یک خاطره:
خوب دیشب شب شام قریبان بود و من و خواهرم به پابوس آقامون اما رضا رفتیم تا تسلیتی عرض کنیم. نمی دونید چه غوغایی بود از چند کیلومتر حرم راه ها رو برای تردد ماشین ها بسته بودن و همه پیاده به سمت حرم می رفتن. هر کس یک شمع روشن کرده بود. باورتون نمی شه هر جا رو نگاه می کردی یک شمع روشن بود از روی دیوار ها (یک کم دیوار رو کنده بودن توی تمام دیدار شمع تعبیه کرده بودن) گرفته تا کنار راه و خیابون و تو دست مردم
همه جا و همه جا شمع روشن بود
حتی جلو یک مغازه که بسته بود و حفاظ داشت آنقدر شمع روشن کرده بودن که آتش به توی مغازه سرایت کرده بود! فکر کنم مغازه لباس فروشی بود
بیچاره صاحب مغازه
همه ملت جلو مغازه جمع شده بودن که ببینن چه خبره تا اینکه ماشین آتش نشانی بَبوُ بَبوُ کنان اومد و آتیش رو خاموش کرد

Kamil
January 31st, 2007, 01:41 PM
سلام راستش من جایی نرفتم که عزاداری کنم چون خودم عزادار بودم سال عزیزی بود که روز تاسوعا روز شهادت آقام ابولفضل عباس برای همیشه چشم از این دنیای فانی بست روز تاسوعا با اینکه شب قبلش حالم خیلی بد بود با چشام مرگ رو میدیم به طوری که نفس تنگیه بدی گرفته بودم نفسم سنگین بود به طوری که روحم از بدن در حال جدا شدن بود من به نوعی مرگ تدریجی رو حس میکردم تجربش میکردم تو همون حال از خدا خواستم خوب شم تا به مراسم برم توی شهرستان ما تو دهمه محرم مراسم تعزیه خوانی برپاست من به عشق این مراسم رفتم تا بعد از چند سال اونو ببینم حدود ساعت هشت صبح راه افتادیم و ساعت یازده اونجا بودیم همینکه رسیدیم شروع کردیم به کار کردن تزیین خرما و میوه آماده کردن وسایل بعد از خوردن نهار جاتون خالی و شستن ظرفها آماده شدیم برای رفتن مسجد اولش جمعیتی نبود اما بعدش کم کم اومدند مسجد پر شد با وارد شدن مادر بزرگم همه بلند شدند مادر بزرگم شروع کرد به خوش آمد گویی منم با دختر عموم پذیرایی میکردیم با اینکه حالم خیلی بد بود اما چاره ای نبود با نوحه خونی مادر بزرگم جمعیت گریه میکردند مراسم به خوبی تموم شد همه برای سر خاک رفتن اماده شدیم سر خاک با یاد اوردن نام امام حسین که نام پدر بزرگه خدا بیامرزمم حسین بود اتشی به دلم میافتاد که نگو قبر پدر بزرگم تو زیارتیه به نام شاهزاده اسحاق بن مریم رفتم برای همتون دعا کردم بعد از خاک برگشتیم خونه بعد از پذیرای از مهمانها خوردن شام مامانمم با برادرم دختر عموم راهی تهران شدند که بیچاره مادرم به محض رسیدن راهی بیمارستان شده بود منکه از خستگی نایی برای راه رفتن نداشتم سریع خوابیدمو از رفتن به تعزیه خودم منصرف کردم چون حال خوشی نداشتم بعد از دوازده ساعت خواب اونم بعد دو روز بی خوابی صبح با زن عموم دختر عموم دختر خاله هاش رفتیم خونه یکی از فامیلامون واسه زیارت عاشورا چه زیارت عاشورایی بود نمیدونید جمعیت از در و دیوار میومد بعدشم جاتون خالی ناهار اومدن به خونه میگم زیاد عزاداری نکردم چون بعد دو شب مریضی حالم مساعد نبود اما زیارت عاشوراش خیلی بهم چسبید حال کردم اینم خاطره من میدونم بی مزه بود معذرت شما با مزه خودتون هضمش کنید

هستی خانوم
February 1st, 2007, 11:00 AM
داشتم خاطره ها رو می خوندم که به خاطره سارا جون رسیدم;) که سیب زمینی تو شومینه سوزونده بود یاد یک خاطره افتادم:D
یک سال عید با خانواده رفتیم تهران خونه عموم اینها:) (ما مشهد زندگی می کردیم:cool: )
بابام اون روز کلی عصبانی بود:mad: و نمی دونید وقتی عصبانیه چی به روز همه میاره!!:eek:
اون روز رفته بود حموم و چون مامانم یادش رفته بود براش لباس زیر بیاره:o اول لباس زیرهاشو خودش شست داد که خشک کنیم که وقتی اومد بپوشه:D
از قضا مسئولیت خشک کردن لباس های بابا افتاد گردن من:(
لباس ها رو لب شومینه آویزون کردم:rolleyes: و کلی شعله رو زیاد کردم:D
چشمتون روز بد نبینه اون لباس کوچولوهش سوخت :o :D (یه سوراخ گنده توش پیدا شد:eek: :o )
منم که هم از عصبانیت بابا می ترسیدم :( و هم می دونستم این اعمال در حالت عادی هم عصبانیش می کنه :( چه برسه به الان،:( لباسه رو گرفته بودم دستم و زار زار گریه می کردم:( :(
در همین حین عموم که خیلی هم شوخ طبعه اومد و گفت چی شده؟:confused:
گفتم ... :o بابام سوخته!:( (با خودم فکر کردم الان باهام هم دردی می کنه)
گفت وای چه فاجعه ای حالا باید همه مون ماتم بگیریم:D
و با صدایی خنده دار شروع کرد در ماتم ...:o بابا آواز غمگین خوندن:D
باورتون نمی شه منم با صدای بلند و های های ... :o به دست گریه می کردم:D
الان که یادم میاد کلی به خودم می خندم:D
آخر وقتی عموهه دید نه من خیلی پکرم :( شروع کرد به دلداری دادن من:(
بعدش هم رفت یکی از ... :o های خودشو آورد و گفت قول می دم اصلا بابات نفهمه که همچی ... :o نداشته:D
منم با ترس و لرز اونو دادم به بابام:o :( و اون هم اصلا نفهمید که مال خودش نیست:D :D :D :D :D شاید هم به روی خودش نیاورد بنده خدا:D :D :D :D :D :D

moshmoshak
February 1st, 2007, 02:27 PM
اول به يكي از دوستانم كه يكي از نزديكانش را از دست داده تسليت ميگم.:( :( :(
هميشه بعنوان مهمان وارد فروم ميشه و مطالب را ميخونه.:( :( :(
چند سال پيشا همه فاميل دست جمعي رفته بوديم مسافرت . كجا؟!!!حالا بماند..
بايد بگم؟؟ چيكار دارين؟؟؟گير دادين!!!!اه. مشهد
اون سال همه كه نه !اكثر ا آمده بودند.
هميشه يدونه خونه تر وتميز و بزرگ اجاره ميكنيم.
پسر عموم خيلي مث من ناقلاس !!:D و باهم شوخي داشتيم.
ميخواست يدونه تي شرت آستين دار بخره.
گفت: حسام مياي واسم انتخاب كني؟؟
من هم از خدا خواسته ;) :cool: :D چششششمم . بعللله. بزن بريم.....
داخل يك پاساژ شيك و ترگل و ورگل شديم. واي چه بوي عطر و ادكلني از مغازه هاش ميومد.چه قدر اجناس ژيگول و ويگول داشت. واييييييييييييي
اول كه رفتيم . من با فروشنده كه يك پسر مرتب و خوش اخلاق و مهربوني مث امير خان !! :D بود گرم گرفتم.
شروع كردم به چاخانيات كردن.با امير خان نه:o با پسره. :D

به به چقدر جنساتون قشنگه. خوبه . چه مغازه قشنگي. شيكي.....پيكي:D ...وقتي حسابي دوست شديم.

قسمت دوم ماجرا شروع شد.

آخرشم نيگام افتاد به يدونه تي شرت دخترانه:cool: ;)
ولي خيلي شباهت به پسرانه هم داشت.

يدونه چشمك به مغازه دار انداختم و بعدش به پسر عمو گفتم: اين خيلي خوشگله.
نشان به اين نشان كه تي شرت را تنش كرد و پسنديد ولي همش ميگفت: حسام اين تي شرته يه جوريه!!!!!
خلاصه من هم كم نمي آوردم همش تعريف پشت تعريف.
رسيديم خونه.

به بهونه دستشويي ( گلاب به روتون) پشت ديوار قايم شدم.
همينجوري كه داخل اتاق شد صداي جيغ و وي مامانش و خواهراش و ...همه بلند شد و پشتش هم خنده.....
من هم كفشامو تو كوچه در آورده بودم :D زير بغل گرفته بودم. آماده فرار......
تا بعد

sepide-a
February 1st, 2007, 11:21 PM
سلام به همگی

نمی دونم از کجا شروع کنم ؟ چند وقتی هم هست خاطره نگفتم ( میگین نه اینکه همیشه میومدی خاطره می گفتی! :D ) خاطره هاتون رو که همیشه می خونم یعنی هر روز این خاطره هستی خانوم و موشموشک رو خوندم الان خوندم خندیدما خدایی باحال بودن :D اه بچه ها نمی تونم خودمو خوش نشون بدم ! :( من حالم بده! :( آمادگی دارم یه دل سیر گریه کنم! :( خیلی دلم گرفته! :( خسته ام خیلی خسته...درسته میرم کلاس میگیم و می خندم اونم حسابی که امروز از بس خندیدم دوست هام با تعجب نگاه می کردن:eek: ولی ظاهرمه :( دلم...این خوشی هم اکثر تو کلاسه که با همکلاسی هام هستم درسته هم دیگه رو اذیت هم می کنیم ولی خیلی هم کمک همیم یعنی گروه خوبی هستیم واقعا خوبه وقتی نگاه می کنم که اتحاد بینمون هست کیف می کنم ! . شاید حالم خیلی بده نمی دونم! مادرم که نگاهم می کنه میبینه حالم بده همچینی با ناراحتی نگاهم می کنه می خوام بمیرم ! خوابیدنم هم بهم ریخته دچار بی خوابی شدم پریشب که بدجوری قاط زدم تا صبح که نخوابیدم هیچ مثل کسانی که تب می کنن و هذیون میگن و...شده بودم دیدنی بودم! مادرم ناراحته میگه باید بری پیش روانپزشک(میگه پیش دکتر مغز و اعصاب هم باید بری:( ) افسرده شدی چون کلا اخلاقم هم تعریفی نداره ! ( نه اینکه قبلا آدم بودم!) زود عصبی میشم ناامیدی هم که استاده ! حرف های از سر ناامیدی زدن که خودم هم حالم ازشون بهم میخوره ولی دست خودم نیست ! زود سر هر چیزی اشکم سرازیر میشه! حتی االان که دارم میگم دیگه گریه ام شروع شده! اه بگذریم حالم بدتر میشه هم حالش شما رو بیشتر از اینی که گرفتم میگیرم ! امروز رفتیم پاتیناژ برای اولین بار یعنی تو همین جلوی مدرسه مون بغلش هم زمین هاکی بود که رفتیم تو زمین هاکی مردم امروز دیگه من! چه قدر سخته خدا خوشبختانه یک بار هم زمین نخوردم ازبس حواسم بود ریسک نکنم جونو به خطر بندازم! :D فقط یک بار خودم دیگه از خستگی نشستم رو زمین!:D بقیه می خواستند دستم رو بگیرند که یاد بگیرم می گفتم برید کنار که شمارو هم می ندازم زمین به باد میرید! احسان هم مثل من اولین بارش بود ولی همچینی با سرعت و خوب از این ور زمین به اون ور می رفت دهنم یه متر باز شده بود! :D خدایی ماله پسرها کفششون بهتره! ماله دخترها جلوشون خیلی تیز و نازکه ولی ماله پسرها پهن تره بهتره اینم شانسه ما ! اگه 2ساعت دیگه اونجا بودم راه میوفتادم بابا 1 ساعته که من نمی تونم ماهرشم از این ور به اون ور برم! آخه نمی تونستم خودم رو سر بدم کج میشدم فکر اینکه این با سرعت میره جلوها ! وای وای ! :D معلم رو که وقتی پام کردم کفش رو برم تو زمین بیچاره رو کشتم! چون زمین باز بود باز تا برسم اونجا من از اون بالا با اون کفش تیز پاتیناز سر پایینی بگیر دیگه برو ! :D احسان خواست بهم یاد بده کمک کنه منم نه!!!:D بهم دست نزن بهم دست نزن! میوفتم! خودتم کله ملق می کنم! :D بعد برای تمرین من و پسره الکس رفتیم با دروازه هاکی تمرین کنیم بابامون در اومد! :D گولمون زدن! :Dِگفته بودن صندلی کمکی هست که میگیریش باهاش تمرین می کنی یعنی پشتشو میگیری مثل چرخ می مونه ولی کو !! هیچی نبود! :D اینم از امروز ما ! ببخشید لازم داشتم خالی بشم دلم گرفت بود بدجوری نمی دونستم چی کار کنم!:( :(

kouroshe_kabir
February 4th, 2007, 06:39 AM
پنج شنبه ای مادر بوردم و سی پی یو و رمم رو زدم زیر بغلم رفتم علاالدین ارتقاء بدم سیستمم رو :rolleyes: . رفتم تو یک مغازه و خلاصه بعد کلی چک و چونه قطعه هام رو فروختم خوب هم فروختم . بعد شروع کردم به گشتن دنبال مادر بورد خوب پرس و جو کردم همه با ایسوس موافق بودن خلاصه ایسوس گرفتم و رم و سی پی یو هم خریدم راه افتادم خونه همش دلم شور میزد نکنه پاورم قدیمیه بازی در بیاره مجبور بشم دوباره برگردم :( . خلاصه رسیدم خونه کیس رو ولو کردم کف اتاقم و شرو ع کردم پیچ کردن مادر برد سوار کردن قطعات ، بستم و تموم شد برق کیس رو هم زدم یه بسم الله گفتم و دکمه پاور رو زدم . اِ :eek: چرا تصویر نمیده چرا بوق اوکی رو نزد چرا هاردم رو نخوند ؟؟؟؟؟ حتما از پاورر:( :( :(

خلاصه نگاه کردم دیدم برق هاردم رو نزدم :D :D . اونم وصل کردم دوباره یه بسم الله و پاور رو زدم ولی باز هم همون قضیه تصویر نیومد :( . سریع زنگ زدم به مغازه ای که ازش خریده بودم ( قطعات ) گفتم قضیه چیه اونم گفتم حتما از پاورت گفتم الان بیارم .؟ گفت نه داریم میبندیم بریم شنبه صبح .

شبش خیلی بد خوابیدم هی از خواب میپریدم تا خود صبح .
صبح که کلاس داشتم نشد برم بعد از کلاس خسته کوفته نفهمیدم چجوری رسوندم خودم رو به خونه و کیس رو کردم تو یک نایلکس گنده یا علی از تو مدد راه افتام رفتم علاالدین . رسیدم به مغازه و کلی هم قیافه عصبانی و حق به جانب گرفتم ، گفتم اقا این تصویر نداد اخر هم . کیس رو گرفت گذاشت که تست کنه ( خواست یک پاور دیگه رو امتحان کنه ) حدس بزنید چی دیدم وقتی در کیس رو باز کرد؟

برق مادر بوردم رو وصل نکرده بودم:D ( کم مونده بود با مشت بزنم تو چشم خودم ) . داشتم از گرما می پختم عرق کردم خلاصه نفهمید و با یک پاور دیگه امتحان کرد گفت پاورت ضعیفه نمیکشه گفتم دستت درد نکنه زحمت کشیدی خلاصه با هزار ترفند پیچوندم و کیس رو زدم زیر بغل و اومدم خونه برق مادر بوردم رو وصل کردم یه بسم الله و کلید پاور رو زدم تصویر اومد . هم خندم :D گرفته بود هم گریم:( . خلاصه ویندوز عوض کردم و حالا هم که دارم خاطره مینویسم دلم میخواست میتونستم اینده رو هم ببینم تا همینطور ادامه رو هم بنویسم ولی حیف ..... .

هستی خانوم
February 4th, 2007, 07:30 AM
کوروش کبیر مهربون اصلا مهم نیست منم از این سوتی ها زیاد دادم مثلا:
من همیشه یادم میره باید سی دی رام و رایتر رو از جلو بزارم تو کیس!!!!:D :eek: :eek: :eek: :eek: :eek: همیشه یک کم انداز ورانداز می کنم که یهو یادم میاد!!! :D :D :D
هر دفعه هم با خودم می گم بابا این که چیزی نیست دفعه بعد یادم می مونه:D :D :D :D :D
خلاصه یک بار بابا یکی از شاگردام براش رایتر خریده بود.:cool:
اون ها هم به شدت رو من حساب می کردن:cool: :cool: :cool: :cool: :cool:
یک روز که رفته بودم کلاس رایتر رو آوردن که من نصبش کنم:D
جالبه قبلش هم تلفنی به من خبر داده بودن که قراره این کار رو بکنم منم صد بار برا خودم یادآوری کرده بودم!!!:o :o :o
چشمتون روز بد نبینه باز هم رایتر و گرفتم و با هزار تقلا می خواستم از توی کیس جا بزنمش!!!:eek: :eek: :eek: :o :o :o :o
کلی عرق کرده بودم و داشتم زور می زدم که :o :o :o یــــــــــــــــــــــــ ــــــــــــهو یادم اومد ای دل غافل!!!!:eek: :eek: :eek: :o
خلاصه اون روز کلی ضایع شدم و هی می خواستم توضیح بدم که همش یادم میره:D :D :D :D :o :o :o :o :o :o
شانسم گرفته بود که قبلا برا شاگرده توضیح داده بودم که انواع قطعات مثلا رایتر رو چطور نصب می کنن:D

ariyan
February 4th, 2007, 07:41 AM
سلام بچه هاي گل گروه خاطره نويسان بعد از چند روز گرفتاري و مسافرت كه جاتون خالي همه چيزش خوب بود بجز يه خبر بدي كه شنيدم اومدم كه يه خاطره براتون بگم:
من يه چند روزي رفته بودم يزد....پدر بزرگم يه خورده ناخوشه واسه همين مجبور شدم برم از داروخونه يه قرص بگيرم من كه رفتم گفتم ببخشيد دكتر يه بسته قرص مفناميك اسيد بديد لطفا دكتر گفت باشه رفت قرص آورد من يه 2000تومني دادم با همون لحجه قشنگش گفت آقا ببخشيد پول خورد نداريد منم گفتم نه گفت آخه منم پول خورد ندارم گفتم عيبي نداره بقيشو (كبريت):eek: بده....يهو ديدم تموم مردم با تمام دكترهاشون زدن زير خنده دكتره گفت مگه اينجا بقاليه:eek: :D :D ....بعد از كلي خوشو بش همه چي به خيري خوشي تموم شد...
يكي ديگه از خاطراتم اين بود كه :
رفت بوديم خونه عموم مهموني كه دختر عموم يه ظرف ميوه كه خيلي پر بود آورد خير سرم رفتم كمك كنم ...تا ظرف ميوه رو از دست دختر عموم گرفتم تموم ميوه ها ريخت رو زمين عموم گفت اي بي عرزه من نميدونم كي به تو زن ميده گفتم اي بابا عمو خبر نداري:eek: :rolleyes: :D :confused: گفت هاهاها

Natalin
February 4th, 2007, 01:38 PM
3 سال پیش با پسری چت میکردم به مدت 5 ماه.بیچاره همیشه میگفت میخوام ببینمت ولی من همیشه میپیچوندمش.تا اینکه روز والنتاین 3سال پیش قرار گذاشتیم.
هر دومون دلهوره داشتیم . تا صبح نخوابیدیم .تا اینکه وقت قرار رسید.
رفتم سر قرار و با اولین نگاه از همدیگه خوشمون اومد.
هر دومون خیلی خودخواه بودیم . ماجرای ما دقیق مثل فیلم آتش بس بود.
باور نمی کنین ولی واقعا مثل اون بود.
بالاخره با کلی قهر و آشتی مدت 2 سال و 5 ماه با هم دوست بودیم طوری که قرار بود بیاد خواستگاری ولی باز همون شیطنت ها و خودخواهی ها باعث شد همه چیز به هم بریزه ولی باز با تموم اینها الانم که همدیگر رو میبینیم با هم لج میکنیم و همیشه در حرفام میگم من و اون میگه من!
هیچ کدوممون نیم من نمیشیم(کوتاه نمیایم)

roksana_2006
February 4th, 2007, 02:01 PM
بچه ها سلام من دوباره اومدم

تاسوعا و عاشورا جاتون خالی برای دومین بار تهران نبودم با همسرم رفتیم مسافرت برای نذری که داشت قرار شد تاسوعا قیمه درست کنیم و بین ادمای فقیر شهرشون پخش کنیم جاتون خالی با اینکه حسابی روز تاسوعا برف اومده بود همه کاسه کوزه ها رو بهم ریخت روز عاشورا از صبح زود مشغول کار شدیم و الحق و الانصاف که عجب قیمه ای شده بود همه خوششون اومده بود . ولی سردی هوا خیلی حالگیری کرد

cinderella22
February 4th, 2007, 06:34 PM
سلام به همه دوستاي گلم..حال همه رو به راهه كه؟؟؟امروز آخرين امتحانم و دادم...آخيش....راحت شدم...نمي دونين چقدر سختي كشيدم اين چند وقت...37 واحد داشتم و پشت سر هم امتحان...دلم براي همه تون تنگ شده بود چه اونايي كه به يادم بودن و برام پيغام مي زاشتن و چه بقيه...
يه خاطره هم بگم اين همه راه اومدم ديگه!!!!

هفته پيش داشتن مي دزديدنم!!!فكر كنيد داشتين بدون سحر مي شدين!!!!!مي خواستم از شهرك اكباتان بيام آزادي...خيلي هم ديرم شده بود واسه همين با اضطراب منتظر تاكسي بودم كه يه پرايد سفيد وايساد و بوق زد ...منم گفتم آزادي...گفت بيا بالا!!!اصلا به سر و وضع راننده توجه نكردم...از شهرك كه خارج شديم ,ديدم راننده داره مي ره طرف كرج!!!!هر چي بهش مي گفتم كجا مي ري جواب نمي داد...تو آينه نگاه كردم ديدم چشماش قرمزه قرمزه انگار مست بود شايدم معتاد بود!!!اول خيلي ترسيدم ولي با خودم گفتم ترس كه فايده نداره بايد به فكر چاره باشم...يواشكي و با ترس و لرز به برادرم يه اس ام اس زدم به من زنگ بزنه و هر چي گفتم هيچي نگه...گوشيم زنگ خورد دستام مي لرزيد راننده برگشت عقب و عصباني نگام كرد و گفت :خفش كن...منم با اعتماد به نفس جواب دادم الو؟اسلام حسين جان تويي...گفت ساكتش كن...منم ادامه دادم و بهش توجه نكردم فكر كنم ترسيد شلوغ بازي در بيارم هيچي نگفت...بعد از خودم الكي حرف زدم!!!آره حسين جان من تو پرايد سفيدم..تو از كجا ميدوني؟؟آره تو اتوبان كرج...آره ؟؟جدي پشتمي؟؟؟چه خوب خوب بيا جلو منم جلو تر پياده مي شم...بيا برس بهم...
بعد همون طور كه گوشي دستم بود گفتم آقا من پياده مي شم دارن ميان دنبالم...اول توجهي نكرد منم ادامه دادم...آره الان پياده مي شم...داري مي رسي؟؟
يهو نگه داشت!!!منم پريدم بيرون....
واي نمي دونين چه حالي داشتم!!!!!!!
كلي هم ديرم شد...داداشمم بنده خدا ترسيده بود هي مي گفت سحر چي شده؟مشكلي پيش اومده!!!
خلاصه كه داشتين بي سحر مي شدين...
خيلي تو انتخاب ماشين دقت كنيد چچه خانوما چه آقايون فرقي نمي كنه...حالا خوبه اين سلاحي چيزي نداشت وگرنه من چيكار مي كردم؟؟؟؟

leeda
February 4th, 2007, 08:39 PM
سلام..... سلام به همتون ....حالتون خوبه جیگرررررا :)

خب ابتدا با چند تا دوست یکم کل کل کنم بعدم یه خاطره :D بیام

اولا" اقای اصل تهران پاریسی یک سوال پرسده بودین در مورد جیزززز کردن سه نفر از دوستان که ادب حکم میکنه جواب شما;) رو بدم

ببخشین ......خیلی خیلی خیلی معذرت میخوام..... روم به دیفال :D مگه شما جیززززز هم بلدین بکنین ..... فکر نمیکنم بلت باشین :D
اما من بلتم :D تازه این که چیزی نیست من بلتم بشمرم تا 40 ...تا 40 بلتم:D بشمرم

و اما این مهم نیست که کاری را بلت :D نباشین مهم اینست که یاد وگیرین شما باید یه دوره روشهای جیزززز کردن رو ببینین تا آمادگی پیدا کنین بعد دم از جیززززز بزنین.....:D اردتمند:D لی لی دا

ثانیا" خاطره کوروش کبیر و هستی جونم منو یاد یه خاطره انداخت

ثالثا" خاطره تعریف میکنیم:D م م م م م م

یکی بود یکی نبود یه روزی روزگاری که کسی خونه نبود و من تنها بودم رفتم کامی رو روشن کردم که وقت گذرونی کنم :D وقتی کامی رو روشن کردم دیدم ای داد و بیداد مانیتور روشن شده ولی تصویری در کار نبود پیش خودم گفتم حالا چکار کنم...:( واسه خودم عزا و ماتم گرفتم و کم مانده بود گریه سر بدم:D رفتم یه زنگ به داداشم زدم و گفتم داداش برس به دادم که کامی
جونم سوخت:D

:D آی هواررررر ...ای داد وبیداد.... حالا چه وکنم
داداشم گفت ببینم مطمئنی که دو شاخ ها درست توی پریز هستن یا نه ؟گفتم آره بابا خودم چند بار چک کردم درست درسته
گفت خب برو یه بار دیگه هم چک کن تا من بیام.... حالا انگار مهندس کامی بود همچین خودشو مهم جلوه داد واسم:mad::D
خلاصه هی کامی رو روشن میکردم هی ور میرفتم با
دو شاخ ها و هی سفت میکردم تا شاید گشایشی حاصل شود:( ولی دریغ ننه جون:D از درست شدن تصویر

بعد داداشم اومد ....اون هم کاری از دستش بر نیومد هی به همدیگه میگفتیم خب حالا چیکار کنیم و چه نکنیم.... باید فردا کسی رو بیاریم یه نگاهی به کامی بندازه یا شایدم خودمون باید مانیتور رو ببریم که درستش کنن :D .....در همین حین بابام که سر و صدای ماهارو شنیده بود اومد توی اتاق گفت چی شده؟:confused: چقدر سرو صدا راه انداختین

موضوع رو بهش گفتیم.... بابام تا جریانو شنید او ل یه نگاهی به پشت مانیتور و کیس انداخت و بعد خم شدو یه نگاهی هم
به دو شاخ ها انداخت و یه فشاری به یه دوشاخ وارد کرد تا اینکارو کرد
یه دفه دیدم تصویر مانیتور اومد:D
بعد بابام گفت آخه این هم اینقدر سرو صدا کردن داشت چرا با دقت یه چیزی رو بررسی نمکنین
من گفتم هزار دفه من این دو شاخ ها رو سفت کردم نمیدونم چرا درست نمیشد گفت باید فشارش میدادی دو شاخ درست در پریز جا نرفته بودچون یه کم سفت بود فقط همین :D


خب قصه ما به سر رسید کلاغه به خونه اش رسید یا نرسید نمیدونم :D فقط همین قدر بگم وقتی واسه دختر داداشم قصه تعریف میکنم وقتی به این جاش میرسم و میگم قصه ما به سر رسید کلاغه به خونه اش نرسید ....لبو لوچه اش رو اویزون میکنه وبا غصه میگه کلاغه به خونه اش لسید :( (آخی.... الهی من فداش بشم ) :D تازه کلی ناراحت میشه که چرا من گفتم کلاغه نرسیده... بعد کلی چونه میزنه منم مجبورم بگم
کلاغه به خونه اش:D لسید



ها :eek: :eek: :eek: :confused: :confused: :D :D :D ایی خاطره :rolleyes: که تعریف وکردم یعنی چه:D ;) ؟؟

s_mary
February 5th, 2007, 12:05 AM
:( سلام دوستان ....
طبق معمول باید اولش بگم که دلم براتون خیلی تنگ شده .....
امیدوارم که همگی خوش و خرم باشید ....
امیر عباس عزیز هم با خاطرش اشک همممونو درآورد ....ولی خیلی کم پیدا شده ...

بچه ها جونم میدونید چی شد ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
میدونید چه بلایی سرم اومد ...........
خیلی سخت بود ....
واقعا سخت

من فارغ التحصیل شدم .......:( :( :(

دقیقا در تاریخ 4 بهمن 1385 من آخرین امتحان در آخرین ترم در آخرین روز دانشگاه رو دادم ... و همه چیز مثل یک رویا تموم شد ...
7 ترم گذشت ....اشک بریزم :( ... بخندم :D ؟؟؟؟؟؟؟
نمیدونم :( :( :(

امتحانو که دادیم با بچه ها رفتیم پیش مدیر گروه ... یه استاد عالی که من بعمرم لنگه اش رو ندیدم و تا اخرین روز زندگیم ممنونشم . چراکه اون یکی از بهترین مشوق های من توی زندگی بود و هست ....
خلاصه که مثل همیشه با دوستام 3 تایی رفتیم نشستیم پیشش به چایی خوردن ....آخه اونجا پاتوقمون بود میشستیم دورش حرف میزدیم ....شاید باور نکنید ولی اون دقیقا عین یه پدر با ما صمیمیه .

خلاصه که نمیدونم چی شد که توی دفتر رئیس دانشگاه که رفته بودیم ازش خداحافظی کنیم یییی هو.........بغضه ترکید لامصب ....باور کنید من تو این 4 سال تو دانشگاه اشک نریخته بودم .....حالا مگه بند میاد ....من گریه دوستام گریه .....دیگه نمیدونید اونم هی شوخی میکرد که ااااا تو جیبت پیاز دار ی..... نمیدونم گاز اشک آور داری .....
بگذریم ....رفتیم دوباره پیش مدیر گروه ...حالا اشک اشک اشک .:( :( ............ضرت و ضرت و ضرت ..:eek: :eek: :eek: ......اینقدر گریه کردیم که اونم بنده خدا اشکش د راومد ...میگفت : بابا مگه کجا میخواین برین ....خب هفته ای یه بار بیاین سر بزنین
.فکر کنم اون روز 4 تا چایی فقط من یکی خوردم .. هی چایی میریخت هی ما میخوردیم ....
خلاصه ....که همه چیز تموم شد ...و من فقط دعا و میکنم که امسال ارشد همون دانشگاه خودمون قبول بشم ...
خدایا کمکم کن ........
دوستم تر م پیش آزمایشی شرکت کرد و قبول شد ....همون دانشگاه خودمون .....با اینکه ترم آخرش نبود با 10000 بدبختی کارشو درست کرد و از هفته دیگه میره دوباره دانشگاه .....:(

بچه ها دعا کنید ....و اگه دانشجو هستید قدر این لحضه ها رو بدونید که نایابه .....واقعا ...... واسه من که اینطور بود ....چون همه چیزش خوب بود ....درس ...کلاس ...استادا ...دوستا ...محیط دانشگاه ....
من عاشق درس خوندنم بچه ها دعا یادتون نره ها .............فدای همتون ...ان شاء الله خدا هر چی میخواین بهتون بده .......
:p :p :p :p

patris
February 5th, 2007, 02:40 AM
بچه ها سلام من دوباره اومدم

تاسوعا و عاشورا جاتون خالی برای دومین بار تهران نبودم با همسرم رفتیم مسافرت برای نذری که داشت قرار شد تاسوعا قیمه درست کنیم و بین ادمای فقیر شهرشون پخش کنیم جاتون خالی با اینکه حسابی روز تاسوعا برف اومده بود همه کاسه کوزه ها رو بهم ریخت روز عاشورا از صبح زود مشغول کار شدیم و الحق و الانصاف که عجب قیمه ای شده بود همه خوششون اومده بود . ولی سردی هوا خیلی حالگیری کرد

ركسانا جون
نكنه اومده بودين شهر ما؟
چون تاسوعا حسابي كولاك بود و يهو هوا عوض شد و كولاك و برف شروع شدو البته مراسم اصلي تاسوعا در شهر ما كه به نيت 41 خيمه اباعبداله در كربلا در 41 مسجد اصلي شهر شمع روشن ميكنند و يكي از معروفترين مراسم شهر ما در محرم هست ، انجام شد.
البته محرم شهر من خيلي معروفه.:o :o :o ;) ;)
تو هواي برفي امسال روز تاسوعا هم اونايي كه نذر كرده بودند با پاي بدون كفش و جوراب شمع روشن كنند تو برف با اون پاهاي قرمز و كرخت شده از سرما به عهد و پيمانشون با حضرت امام حسين و حضرت ابوالفضل عمل ميكردند.

هستی خانوم
February 5th, 2007, 10:27 AM
پیرو خاطرات کامپیوتری...;)
یک بار خواهرم رفته بود سفر:rolleyes: و من تو خونه تنها بودم.:( هی می رفتم سر کار و هی شب می اومدم خونه:rolleyes: که یک شب دیدم از تو خونه یک صداهای عجیبی میاد!!!:eek: :eek:
شبیه صدای فیش فیش مار بود! :eek: :eek: :eek: :eek: یعنی دقیقا فیش فیش مار بود!!!:eek: :eek: :eek:
صدا از اطراف کامپیوترم می اومد:( و من فکر می کردم پشت میز کامپیوترم تو اون سیم میم ها یک مار خفتـــــــــــه است! :eek: :(
با کمال شجاعت:cool: البته پاورچین پاورچین:o و آماده فرار:o به میز کامپیوترم نزدیک شدم :cool: تا خودمو یک کم به جلو خم کردم گفت فیش فیش :eek: منم با سرعت نور:eek: خودمو به بالای اپن رسوندم:D البته با همراهی جیغ آه و فغان:o :D :D
همون شب سریع وسایلمو جمع کردم و الفرار!:D به خونه دوستم پناه بردم:D :cool:
دو روز تمام از ترس پا مو تو خونه نذاشتم!:eek: :o
به خواهرم تلفنی خبر دادم اون می گفت نه بابا لابد ملخ است:eek: چون ملخ هم گاهی از این صداها در میاره:eek: من گفتم نه دقیقا صدای مار بود!:eek:
خلاصه من دو روز خونه دوستم اتراق کردم :D (درست نوشتمش؟) تا خواهرم اومد:rolleyes: و دو تایی رفتیم به شکار مار بــــــــــــــــــــــــ ــــــــــــــــــــــوآ!! :eek: :eek: :eek: :eek:
بعد از برسی کماندویی توسط خواهرم:cool: و همراهی من البته فقط با جیغ:o بلاخره به نتیجه رسیدیم و مار بــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــوآ:eek: :eek: :eek: رو شکار کردیم:cool: :eek:
مار نبود محافظ کامپیوترم بود :o که بعد از دو سال یکسره به برق بودن صداش در امده بود :o و تو فواصل زمانی مشخص فیش فیش می کرد :o از برق کشیدیمش آروم شد:o :o
ولی خداییش شبیه صدای مار بود ها:eek: :eek: :D
خدا نصیب نکنه:D :D :D

ak_GHol
February 5th, 2007, 12:19 PM
برای تعریف این خاطره اول باید بگم که خونه ما در یک آپارتمان سه طبقه ای در طبقه سوم کنار یک باغ سوخته قرار دارد. یک روز توی ماه رمضان بود که برای سحری بیدار شده بودیم و همراه همسرم سحری می خوردیم خودشم کمی با هم قهر بودیم:confused: که یکدفعه در قسمت تاریک اتاق(آخه پذیرایی ما خیلی بزرگ و وقتی یک چراغ روشن باشه بقیه جاها تاریک است) دیدم که یک چیزی خاکستری از دیوار بالا می ره :eek: یک جیغی کشیدم و پا به فرار گذاشتم توی اتاق خواب ،برادر شوهرم که خانه ما بود از خواب بیدار شد ،من بعد از چند دقیقه خواستم برم که مسواک بزنم تا بتونم روزه بگیرم و قتی بیرون اومدم فهمیدم اونا موش فراری دادند و نمی دونند کجا رفته منم از ترس رفتم روی اوپن:) چون دیوارش لیز بود و نمی تونست بیاد بالا و اونا هم کلی به من خندیدند:D :D آخرش فهمیدند که توی آشپزخانه است و ما جلوی ورودی آنحا تله ای از چسب موش درست کردیم و رفتیم خوابیدیم تازه دراز کشیده بودیم که صدای جیغ ضعیفی اومد ، وقتی رفتیم دیدم که چسبیده به تله و اون موقع پرتش کردیم توی باغ.:)

Kamil
February 5th, 2007, 01:17 PM
بچه ها سلام سیندرلا جونم خدا نکنه تو رو از دست بدیم تو جیگر منی جیگر من یه بار نزدیک بود دزیده بشم اما نشدم خوب چه میشه کرد اگه شده بود الان کامیل نداشتید عیسی هم فاطی البته اون روز که میخواستند منو بدزدند من یه چاقو اوچکولو تو کیفم بود برگشتم به راننده گفتم اگه نگه نداری شاهرگت رو میزنم البته من و یه زن بچه تو ماشین بودیم که حس کردیم درهای ماشین قفله منم شجاع چون دوست پسر شجاع بودم یه زمانی تا دیدم داره خلافی میره سریع جیغ داد زدم اونم مجبور شد البته با کمک خانومه بچه اش اونم دید اوضاع خیته سریع نگه داشت منم سریع جینفنگ شدم خودمو به ماشین رسوندم البته اینبار هواسم جمع بود که تاکسی باشه از این نارنجیها:d اما خاطره دیروز نزدیک بود بمیرم با اجازه بزرگترها تالار رفته بود خرید که یهو در اواسط کوچمون دیدم یه سنگ به چه بزرگی افتاد پایین اگه یه ذره عفلت میکردم الان من در بهشت زهرا زیر خروارها خاک بودم با کلی آش لاش که دیدم خورد لبه پام خورد شد البته به خیر گذشت اومد سر بلند کنم بگم آخه مرد حسابی تو که نمیتونی سنگ رو ببری چرا بلند میکنی دیدم که کسی نیست سنگ بر اثر بارون دیشب چسبندگیشو از دست داده افتاده پایین اولش زیاد به روم نیوردم چون پر پسر بود امکا بعدش قبلبو گرفتم پسرها هم شروع کردند برام دعا کردند که خدا رو شکر جون سالم به در بردم اینم خاطره من تا بعد

samiraa
February 5th, 2007, 03:35 PM
سلام دوستان
يه خاطره ميخوام از شب عاشورا بگم.
راستش ايام محرم دم خونه ما زياد لطفی نداره و بيشتر به سالن مد شبيه ميشه تا عزاداری واسه همينم من تا جائی که امکان داشته باشه نمی رم بيرون ، تا اينکه امسال شب عاشورا مصادف با رفتن دائيم بود و همه خونه ما جمع بودن ، اون شب داداشم شير نذر داشت و با اومدن دسته توی محوطه با عجله ليوانهارو پر کرديم و داديم بهشون که بين مردم پخش کنن. همون موقع پسر خاله ام از راه رسيد و من با عجله سينی رو دادم دستش و روونه اش کردم خودم هم آخر سر پشت سرشون رفتم ببينم که چه خبره . اولش پسر خالم رو ديدم که بين جمعيت داره دور ميزنه ولی بعد گمش کردم تا اينکه دائيم و بقيه خانواده رو ديدم ايستادن يه گوشه و دارن دسته نگاه ميکنن، منم رفتم سمتشون که از پشت پسر خالم رو ديدم ( البته اينو بذارين بگم که ايشون 5 سالی از من کوچکتر هستن و ما باهم خيلی راحتيم) خلاصه از پشت دستامو گذاشتم رو شونه اش و گفتم : ای ووووووو چه پسر خوشتيپی بودنده با من ازدواج موکوننده ؟ که ي ی هو ديدم يه آقا با نيش باز برگشت منو نگاه کرد !!!!!
وای نميدونين چه حالي داشتم بعد از يه عمر آبرو داری چه جوری آبروم رفت ؟؟؟؟
من از فرط هيجان بجای پسر خالم دستم رو گذاشته بودم رو شونه پسر همسايمون !! خلاصه اون شب ديگه تماشای دسته تعطيل شد و همه تا آخر شب به من ميخنديدن .

هستی خانوم
February 6th, 2007, 08:02 AM
باز هم از خاطرات جانوران خونمون:eek: :eek: :D
اوایل که اومده بودیم تو این خونه، خونمون هــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــــ ــــزارپـــــــــــــــــ ـــــــــــــــــا :eek: :eek: :eek: :eek: :eek: :eek: داشت:eek:
یعنی یه دو، سه تایی رویت و شکار شده بود:D
یک شب ساعت های 2 بود که ما می خواستیم بخوابیم
من آخرین برق اتاق رو خاموش کردم:cool:
به محض اینکه خاموشش کردم خواهرم گفت روشن کن:eek:
در این جور مواقع معمولا حس مردم آزاری من گل می کنه و کلی اذیت می کنم:o :D
مثلا می گم بیخیال بابا یه کم صبر کن صبح می شه:eek: :D یا هی می پرسم واسه چی روشن کنم؟:confused: :D
ولی اونجا به طور ناخودآگاه همین که گفت روشن کن اجرا کردم
فکر می کنید چی دیدم؟؟؟؟؟؟:confused: :confused: :confused: :eek:
هزارپا نگو بچه مار بگو:eek: :eek: :eek:
پاک بچه مار بود:eek: باور کنید دقیقا 15 یا 16 سانت می شد:eek: :eek:
اونقدر دراز و چاق بود که ما نزدیک بود قالب تهی کنیم:eek: :eek:
من در حالی که سرم رو توی دستم گرفته بودم یک جیغ دلخراش چند دقیقه ای زدم و پا به فرار گذاشتم :o
خواهرم گفت لنگه کفش!:eek: و دستشو دراز کرد
هنوز نگفته لنگه کفش توسط من در دستانش قرار گرفته بود:D
هزارپا ناقلا رفته بود دقیقا کنار دیوار و نمی شد با لنگه کفش حسابشو رسید:(
خواهرم گفت چاقو!!!!!!:eek: :eek: و چاقو هم به سرعت لنگه کفش در اختیار قرار گرفت:D
و اینگونه بود که هزرار پا چاق و چله مون رو با دسته چاقو نفله نمود:D :D
اون شب هزار پا و چاقو رو با بقیه آشغال ها ساعت 2 شب بیرون گذاشتم و دوتایی تا صبح کشیک می کشیدیم :eek: و هی به دور و بر نگاه می کردیم:eek: :D
چه روزهایی بود:rolleyes: :rolleyes: :rolleyes: :rolleyes:

moshmoshak
February 6th, 2007, 09:09 PM
يك روز در منزل همسايه يك مار بزرگي پيدا شده بود.
صاحب خونه كه ادعا داشت خيلي شجاع هست؛ با يدونه بيل به جنگ مار رفت.

بالاخره با هزار دنگ و دونگ و جا خالي دادن ماره !!!
كار مار را يكسره ساخت.

مار را گذاشتش داخل بيل. واز خانه خارج شد كه مار را در باغ نزديك خونه خاكش كنه .
و همين كه مي خواست جلو در و همسايه خودي نشون بده.و برسونه كه من خيلي ..... بللهههه

من و چندتا از بچه ها شيطونيمون گل كرد.:cool: :cool:

همين جورهمراهش راه مير فتيم و او هم كه بادي به غبغب انداخته بود و نگاهش بالا بود !
يواشكي با تكه چوبي مار مرده را از داخل بيل كشيديم پايين و ماره افتاد روي زمين.;) :D ماره سبك بود.

نخير اصلا حاليش نبود;) جو گرفته بودش.
رفت و رفت تا رسيد جلوي باغ.

هرچي زن و مرد و دختر وپسر تو محله بودن اومده بودن تماشا....
همينجور كه ايستاد ...يهو نگاهش افتاد به داخل بيل.
اه...:( :( :( مار كو؟؟؟؟!!!

نيش ملت رفت عقب...:D :D :D :D :D :D :D :D :D

حالا نخند كي بخند..:D :D :D

اي داد و بيداد نگاهش به من و رفقا كه افتاد همه چي رو فهميد ...

آقا !! چشمتون روز بد نبينه :eek: :eek: :eek: بيل را برد بالا سرش و افتاد دنبال ما چند نفر.....
تا بعد...

moshmoshak
February 7th, 2007, 06:31 AM
سلام دوست عزيز
اولآ كه خوش اومديد
دومآ اينجا تاپيك دفتر خاطرات هست فقط اينجا دوستان همه خاطره هاي خودشون رو به يادگار ميذارن:) :) :)
لطفآ رعايت كنيد:) :) :) :)

نخير !!!
اصلا محل هم نذاشت:D :D :D
ولي خدائيش خيلي با حاله!! گاهي يكي با موتور گازي مياد وسط تايپيك يه چرخي ميزنه و ميره.:eek: :D :D
لوله اگزوزش هم را برداشته :D دود هم مي كنه.:D :D





سلام و عرض ادب خدمت تمامی دوستانhttp://qsmile.com/qsimages/72.gif


روشنک جان لطفا یه کم جیییییزززززززززززز کن این پستهای بالا رو که زده تو خاکی.http://qsmile.com/qsimages/51.gif
متشکرم.http://qsmile.com/qsimages/40.gif

و اما....
اومدم بنویسم...گفتم ایندفعه بهتره خاطره انتخابی باشه...http://qsmile.com/qsimages/38.gif
مثل ترانه های درخواستی...( آخی...یاد رادیو کویت بخیرhttp://qsmile.com/qsimages/54.gif )
سه تا آیتم خدمتتان تقدیم میکنم...http://qsmile.com/qsimages/282.gif
لطفا خلاصه و اگه ممکنه لطفا در کنار خاطره تون بگین کدومو بنویسم.http://qsmile.com/qsimages/269.gif
چون میخوام ایندفعه هم برای دل خودم و هم برای دل دوستان بنویسم.http://qsmile.com/qsimages/289.gif
خوب خاطره ها رو نام میبرم.http://qsmile.com/qsimages/51.gif
خاطره خواستگاری من از اکرم خانم قسمت اول.http://qsmile.com/qsimages/39.gif
خاطره خواستگاری من از اکرم خانم قسمت دوم.http://qsmile.com/qsimages/55.gif
خاطره خواستگاری من از اکرم خانم قسمت سوم.http://qsmile.com/qsimages/58.gif
الان کدومشو بگم؟؟؟؟؟؟؟http://qsmile.com/qsimages/58.gif http://qsmile.com/qsimages/58.gif http://qsmile.com/qsimages/58.gif

هاها هاها هاها...شوخی می کنیم...http://qsmile.com/qsimages/40.gif ..... خوب شوخی تمام شد.http://qsmile.com/qsimages/39.gif
جدی می شویم...http://qsmile.com/qsimages/53.gif

نه جدا خواستم یه تنوعی بدم و ببینم...http://qsmile.com/qsimages/38.gif
خاطره خواستگاری طرفدار داررره یا نداررره داداش؟؟http://qsmile.com/qsimages/111.gif
چی جون داداش چی ی ی ی ی؟؟؟http://qsmile.com/qsimages/109.gif

امير جون؛ امير جون ؛ (خاطره از خواستگاري بگو بابا)

ما منتظر اوليش هستيم
تا گل نزني همين جا نشستيم ؛ چي گفتم؟!!!تا اوليشو نگي همين جا نشستيم:D :D

تا منهم جيز نشدم يدونه خاطره از خواستگاري رفتنم بگم.

خاطره ميگوييم( مظفرخان)

يكبار همراه خونواده بعنوان ريش سفيد :confused: ;) رفتيم عروسي!!
اه تو كه ريش نداشتي؟.....پنبه چسبونده بودم ..يدونه عصا هم الكي دستم گرفتم....:D :D گاهي يك تك سرفه...

با جوونا داخل يدونه اتاق گرم گرفته بوديم....بلههههه ديگه ...خوتون بفهميد....;)
نوار ميخوند ....ياران چه غريبانه....!!!:o :o :o

نه نه !!!!ببخشيد.....ميخوند....يه حلقه طلايي اسمتو روش نوشتم ميخوام بيام پس بگيرم !! بگم پشيمونم:D :D :D :D

ضمنا بگم كه من خيلي علاقه به شيريني نون پنجره اي داشتم......

نه نه الان ندارم...خجالتم ندين.....نميخوام... خيلي ممنون ...حالا كه اصرار ميكنين...باشه:D :D
بقول روشنك جون : يتا طلبم:)

خلاصه ميون اين هاگير و واگير يهو برق رفت ....آقا تا رفتند برق اضطراري را وصلش كنند دوتا از ديس هاي شيريني نون پنجره ايي ناپديد شد!!!!!!:cool: :cool:

پيدا هم نشد...ناقلاها ;) با ديسش خورده بودن:D :D

من خبر نداشتم;) راستي چرا اصلا برق رفت؟؟؟!!!!!:confused:

.....تقصير برقا هست كه ضعيفن....:D :D :D تا بعد.

هستی خانوم
February 7th, 2007, 09:12 AM
امیر عباس جون خودت می دونی که هممون منتظریم خوب بگو دیگه

منم برای پیشگیری از جیز شدنم خاطره می گم الان
استاد فیزیکمون یک کم تعطیل بود!!:D و بچه ها خیلی اذیتش می کردن:D
یک روز بهاری زیبا تو کلاس نشسته بودیم و اونم داشت براخودش یه چیزهایی بلغور می کرد:D نه یعنی درس می داد:D
من روی یک صندلی تو ردیف دوم نشسته بودم که یک کم نزدیک در بود:cool:
یهو یک ملخ گنده:eek: از پنجره پرید تو و دقیقا جلو پای من فرود اومد:eek:
منم که به شدت شجاع!!!!!!!!!:eek: :eek:
برای اینکه ملخه ازم نترسه پا شدم دویدم بیرون:o :D
با چنان شدتی رفتم بیرون که همه هاج و واج مونده بودن:confused:
همین طور که دنبال دلیل بیرون رفتن منو تجزیه و تحلیل می کردن یهو ملخ مهربون رو دیدن:D
کلاس نگو گوله جیغ بگو:D
همه بچه ها برای مسخره بازی هم که شده جیغ می زدن:D
استاده هم با تلاش فراوان سعی در آروم کردن بچه ها داشت:( و خیلی هم تلاشش موثر بود:D
خلاصه بعد از یک ربع هوار زدن بچه ها و پریدن ملخ گیج شده به این ور اون ور استاده دید نه حریف نمی شه خودش رفت ملخه رو گرفت و از پنجره پرتش کرد بیرون:cool:
منم جاتون خالی از پشت شیشه در کلاس همی نگاه می کردم و هی قاه قاه می خندیدم:D :D :D :D
بعد یه نفر اومد به من اطمینان داد که ملخی در کار نیست و من به کلاس برگشتم:D

patris
February 7th, 2007, 03:43 PM
سلام لطفا منو جیز نکنید:D:D:D:D تا یه خاطره یادم بیاد اخه فعلا هیچی ندارم بگم:rolleyes: :rolleyes: :rolleyes: یا حد اقل راهنماییم کنید:cool: :cool: :cool: :cool: .حداقل حالا دیگه به همه ثابت شده که خشونت دیگه جواب نمیده پس لطفا یکم مهربانانه تر :D :D ;) ;) :rolleyes: :rolleyes: :rolleyes: :rolleyes: :rolleyes:

سلام viola گلم
ما خاطره نميخوايم بگو اين چند وقت كجا بودي؟:confused: :confused: :confused: :confused:
دست گل به اب ندادي؟:D :D :D :D :D :D :D
عروسي دعوتيم هاااااااااااااااااااااااا ااااااااااااااااااااااااا ااااااااااااا:D :D :D :D :D :D :D :D :D :D ;) ;) ;) ;)


اصلآ حس خاطره نوشتن ندارم ولي به خاطر گل روي شما جريان امروز صبح رو تعريف ميكنم كه ما با اين پوريا جنگ جهاني چهارم راه انداخته بوديم:( :( :( :( :( :( :( :( :(
صبح دوستم زنگ زد كه:هستي بريم استخر؟
منم فكر كردم استخر خودمونو ميگه گفتم:اره يك نيم متري اب داره ميخواي شيرجه هم بزني؟:D :D :D :D :D :D
دوستم در حاليكه منو مسخره ميكرد گفت:نخير استخر باشگاهتونو ميگم:D :D :D :D
منو ميگي مرده بودم از خنده ولي چون عاشق اب هستم و شنا و با اجازتون مربي شنا هم هستم از خدا خواسته قبول كردم:o :o :o :o :o :o ;) ;) ;) ;)
پوريا هم چون تلفنچي خونمون هست و هر كي زنگ ميزنه اول بايد با اون صحبت كنه نشسته بود بغلم:cool: :cool: :cool: :cool: :cool: :cool:
بعد نيم ساعت كه حاضر شدم و خواستم برم به مامان سفارش پوريا رو كنم كه تو اتاقش تنهاست :cool: :cool: :cool: :cool: :cool: :cool: :cool: گفتم يك سر بزنم به پوريا خداحافظي كنم برم;) ;) ;) ;) ;) ;) ;) ;)
وارد اتاق كه شدم ديد پوريا مايوشو گرفته دستش :eek: :eek: :eek: :eek: :eek: :eek: و جليقه نجات هم تنش كرده و نگاه ميكنه به من كه يعني حاضرم:cool: :cool: :cool: :cool: :cool: :cool: :eek: :eek: :eek: :eek: :eek: :eek:

گفتم:پسرم ما كه استخر خونه نميريم:( :( :( :( :( من دارم ميرم بيرون:( :( :( :(

چشمتون روز بد نبينه دقيقآ نيم ساعت اين گريه كرد و هي گفت:من اپ من اپ:D :D :D :D :D :D :D :D و من هم هي اينو ميخواستم به اين بچه فسقلي بفهمونم كه نميشه ببرمش:mad: :mad: :mad: :mad: :mad: :mad:
خلاصه كنم براتون برادرم اومد خونه اينو برد تو همون اب نيم متري و من اجازه پيدا كردم كه برم بيرون:D :D :D :D :D :D :o :o :o :o

بچه داري سخترين كار دنياست:mad: :mad: :mad: :mad: :mad: :mad: :mad: :mad: :mad:
هر كي كه بچه نداره راحته:mad: :mad: :mad: :mad: :mad: :mad:

kiana_p
February 7th, 2007, 08:59 PM
سلام حال شما و احوال شما من هر چي نشستم ببينم كسي مياد بگه كه اين كيانا كه ميامد 4 تا خاطره بيمزه مي گفت !!!!!!!!!!!:D :D :D چرا ديگه نمياد.؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟:confused: :confused: :confused: :confused: :confused: ديدم خير هيچ كس نميگه :( :( :( منم با كمال پررويي خودم دوباره برگشتم:D :D :D :D .البته قهر كه نبودم اين قدر خاطرات قشنگ است كه خاطره من ديگه خوانده نميشه تو اين همه ;) ;) ;) ;) .بعدش گفتم اين اقاي استرنجر الف الان ميگه اين كيانا در عرض اين 1ماهه از وقتي عضو گروه خاطره نويس ها شده به جايي كه بيشتر خاطره بگه كمتر ميگه :D :D :D :D خداييش هم راست ميگه:) :) :) :) .البته اول يك پيشنهاد به ايشان بدهم در مورد خاطره خواستگاري به نظر من اول قسمت چهارمش را بگوييد چون من ميدانم در قسمت چهارم خواستگاري چه اتفاقي افتاده!!!!!!!!!!!!!!!!.:D :D :D :D :D :D :D :D :D
خوب حالا مي رويم سر خاطره :
من 13-14 سالم بود كه عمه كوچيكم ازدواج كرد.(مباركه ايشالله به سلامتي):D :D :D :D :Dيادمه يكروز كه عمه ام تازه عقد كرده بود تقريبا همه خانواده به غير از من و عمه ام رفتند بيرون و قرار شد من و اون براي بقيه غذا درست كنيم تا برگردند و ميل كنند:D :D در همين برنامه ها بوديم كه شوهرش زنگ زد و اصرار و اصرار به عمه ام كه ناهار برويم بيرون عمه ام كه هم مسئوليت نگهداري من را داشت و هم برنامه اشپزي را داشت قبول نكرد شوهرش هم پررو پررو خودش را براي ناهار دعوت كرد منزل مامان بزرگم :D :D :D .ما هم تصميم گرفتيم سنگ تمام بگذاريم .همه چيز به خوبي و خوشي پيش رفت من سالاد درست كردم و لحظه اخر نمك و فلفل و ابليمو هم داخل سالاد ريختم موقع ريختن نمك احساس كردم كه نمك يك بويي مي دهد گفتم حتما نم كشيده اين طوري شده ظرف نمك و فلفل را هم تو اشپز خانه گذاشتم و اومدم.هر چي صبر كرديم بقيه بيايند نيامدند ما هم شروع كرديم به سفره كشيدن .عمه ام اول غذا به شوهرش گفت ببين احمد اقا اگه غذا خوش مزه شده من درست كردم اگه بدمزه شده اين درست كرده (يعني من)اون هم خنديد و اول كار براي خودش سالاد ريخت و غذا را شروع كرد .ما هم دنبالش شروع كرديم.موقع خوردن سالاد ديديم چرا سالاد يك مزه بدي مي دهد؟؟؟؟؟؟؟:confused: :confused: :confused: انگار دهنمان كف مي كنه !!!!!!!!!! عمه ام يك چپ چپ نگاهي به من كرد و فهميد كه گند زدم به سالاد ولي هيچي نگفت .خلاصه غذا كه تمام شد كم كم حالمان بد شد و دل درد شروع شد.شوهر عمه ام كه ديد اوضاعش خرابه سريع در رفت .بعد رفتن او ما هم رفتيم تو اشپز خانه تا وسايل را جمع و جور كنيم كه عمه ام پرسيد تو براي چي ظرف جوش شيرين را اوردي بيرون از كابينت به اون چيكار داشتي !!!!!!!!!!!!!!!احرفش تمام نشده بنده خدا زد تو سرش فهميد كه بنده به جاي نمك تو سالاد جوش شيرين ريخته بودم:D :D :D :D .شبش شوهرش زنگ زد كه حال و احوالپرسي كنه به عمه ام گفت اين قدر غذايتان خوشمزه بود و من زياد خوردم كه سنگين شدم هر چي چايي مي خورم دل دردم خوب نميشه:D :D :D :D :D :Dغذايم هضم نميشه :D :D :D :D :D .بيچاره خبر نداشت كه................................:D :D :D :D :D
شكر خدا به خير گذشت و هيچ كدام نمرديم:eek: :eek: :eek: بقيه سالاد را هم ريختيم دور تا بقيه مريض نشوند ولي براي همه تعريف كرديم و كلي خنديدند.:o :o
بعد از گذشت چند سال عمه ام ماجرا را براي شوهرش تعريف كرد .حالا هر وقت عمه ام و شوهرش ميايند خانه ما براي شام يا ناهار شوهرش از ترس سالاد نمي خوره:D :D :D :D :D يا هميشه اولش مي پرسه تو سالادتان كه چيزي نريختيد من دل درد بگيرم.:D :D :D :D :D

cinderella22
February 7th, 2007, 10:02 PM
خوب خوب ديدين سريع اومدم خاطره بگم!!!!امشب دلم عجيب هواي قديما رو كرده گفتم از زمان تحصيل تو همدان يه خاطره بگم براتون...
همدان-سال۱۳۸۱ خوابگاه ریحانه()طبقه ی دوم اتاق۱۰ ساعت:۲۳:۳۰
یادمه یه شب قشنگ پر ستاره بود.بعد از کلی از پنجره آویزون شدن و آتیش سوزوندن و ارتباط گرفتن با افراد زیر پنجره!http://******.com/images/smileys/10.gifخسته و کوفته نشستیم رو تختا و شروع کردیم فال گرفتن منم تو اتاق دوست جونا بودم.الیکا طبق معمول همیشه رفت سراغ کارای تموم نشدنیش!http://******.com/images/smileys/22.gifما هم تو این فکر بودیم چیکار کنیم که حالمون بیاد سر جاش که یهو جن کوچولو(شرر خودمون)بالش و از روی تختش برداشت و پرت کرد سمت مری.ما هم دیدیم بله سرگرمیه خوبیه!!!بالشهای تختای پایینو برداشتیم و شروع کردیم به پرت کردن طرف هم.جن کوچولو بالش الیکارو پرت کرد طرف دنیا.دنیا هم نشست رو زمین و بالش طبق قضیه حوادث یهویی! از پنجره پرت شد تو خیابون بو علی!(ببین بالش چه سعادتی داشته!)http://******.com/images/smileys/03.gifبعد به خاطر شهید شدن بالش الیکا همه یک دقیقه سکوت کردیم!http://******.com/images/smileys/08.gifبعد هجوم بردیم ببینیم بالش در کدوم ناحیه شهیدhttp://******.com/images/smileys/15.gif شده!!دیدیم سرباز نگهبان میگه دستتون درد نکنه من شیفتمه نباید بخوابم!!!خلاصه با زور و ضرب رفتیم بالش الیکارو تحویل گرفتیم و گذاشتیم رو تختش و همه سوت زدیم!http://******.com/images/smileys/14.gif

moshmoshak
February 8th, 2007, 01:45 AM
امير عباس خان خواستگار زاده :D :D دلمون آب شد!!! بگو ديگه..
نمي گي مجبورم مجلس را گرمش كنيم:D تا بر و بچ ها خواب نرن...:)

يك دفعه كه رفتم استخر .
از آنجايي كه نمي تونستم با عينك شنا كنم:D عينكم را برداشته بودم.:(
حواسم از خوشحالي پرت شد :o :o
اصلا حواسم نبود كه استخر اول از كم عمق شروع ميشه تا آخرش كه ميرسه به جاي عميقش.
همينطور كه پريدم داخل آب ؛ كف پاهاي من محكم به كف استخر خورد....
دو تا كليه هام نزديك بود از جاشون كنده بشن...:( :( :( خيلي درد كشيدم.
خدا رحم كرد كه با سر شيرجه نرفتم:D :D :D :D :D
وگرنه با سري خونين و شكسته ..........
تا بعد..

هستی خانوم
February 8th, 2007, 02:35 PM
اولین باری که رفتم استخر :rolleyes: مثل این بچه شجاع ها:eek: پریدم تو آب:eek: یهو رفتم زیر آب :eek: هر کار می کردم نمی تونستم بیام بالا :eek: دوست های بی معرفتم هم همه دور و برم بودن:( اما یکی محض رضای خدا دست منو نمی گرفت:( خلاصه کلی دست و پا زدم :( و آب خوردم:( که نزدیک بود بی هستی خانوم بشین:eek: :eek:
تا اینکه یهـــــــــــــــــــــــ ـــــــو:eek: با تلاش فراوان تونستم رو پام واستم:D
و متوجه شدم آب تا زیر سینه ام بوده:D
و بچه ها فکر می کردن من باز دارم مسخره بازی در میارم:D آخه من تو این کارها سابقه دیرینه دارم:D
خلاصه نزدیک بود دستی دستی غرق شم اونم تو اون عمق!:eek: :D :o

khademi
February 8th, 2007, 06:08 PM
سلام
من یک دختر دایی دارم که 7 سال ازش بزرگ ترم یعنی اون 4 سالشه اسمشم مینو است ومن چون خواهر برادر ندارم عاشقشم هرچی پول هفتگی می گیرم می رم برای اون چیز می خرم. اون هم از خدا خواسته هر وقت می رم پیشش می یادو ارد ord(اینو نوششتم تا درست بخونیند )می ده نرگس جونم این و بگیر و اون رو بگر منم می رم براش هرچی خواست می گیرم

تو ماه رمضان بود که هممون روزه بودیم به جز اون گفتم که تو هم روزه ی کله گنجشکی بگیر
هم چین دادزدو گفت من کله گنجشکی دوست ندارم می خوام روزه ی قرمه سبزی بگیرم:D

khademi
February 8th, 2007, 06:23 PM
یک خاطره ی دیگه
از طرف مدرسه رفته بودیم اداره برای اینکه یک نمایش بدیم
همه جدی منم جدی اومدم که مثلا قصه گو زندگی امام محمد تقی«ع» را بگم بقیه بچه های نمایش هم هی اروم می گفتند زود باش
حالا بگید که چی شد...
حواسم پرت شد و به جای این که نام مادرشون را سلیل بگم گفتم شلیل همه می خندیدند و منم خجالت کشیده بودم و نمی دونین چه وضعی بود...باور کنین بلد بودم ولی خیلی نگار ترسیده بودم اشتباه گفتم

sara-l
February 9th, 2007, 10:03 AM
سلام به همه دوستان خاطره نویس
چند روزی بود که حال خوشی نداشتم هی میومدم تو فروم میچرخیدم اما زیاد پست نمیزدم
که دیدم نمی تونم بیام پای کامپیوتر به یه عزیزی تلفن زدم که واسم دوتا مجله بگیره بیاره
یکیش حوادث روز بود که همش اتش سوزی و ... یکی هم کانون خانواده که همش دختر فراری و از این چیزا. الان که ماجرای خواستگاری رو تو دو صفحه قبل خوندم یاد یه مطلبی تو مجله افتادم خیلی جالب بودش :
یه دختر خانمی نوشته بودن که قرار بود براش خواستگار بیاد طرف هم پسر همکار باباش بود
بعد باباش کلی سفارش داده بودش که آبرو شو نبرن مراعات کنن دختر هم تو آشپزخانه میمونه تا صداش کنن . نوشته بود که انگشتش رو فرو میکنه تو سوراخ در جای کلید( در آشپزخانه) هی با در بازی میکنه از صدای جیرز در خوشش میومده فکر کنم . تو همین وقت مامانش صدا میزنه چایی بیار بیچاره هر چی سعی میکنه انگشتش اون تو گیر کرده بود :D
هر کاری میکنه انگشتش در نمیاد تا اینکه مجبور میشه باباش رو صدا بزنه خلاصه قفل رو از در باز میکنن همونطور میرن مطب دکتر خواستگار هم میره دیگه برنمیگرده باباش میگه عجب آبرو داری کردین.
واقعا" فکرش رو کنین خیلی جالب بود برام .چه ضایعی شد .:D

ak_GHol
February 10th, 2007, 10:24 AM
نمیدونم چند تا خاطره از مدرسه خوندم یاد دوران ابتدایی افتادم ،کلاس پنجم بودیم که توی یک گروه تئاتر برای جشن ها تئاتر برگزار می کردیم و من مجری بودم(مادربزرگ قصه گو) :rolleyes: تئاترمون در مورد قصه خرگوش باهوش و شیر بود که حتما یادتون ،یکی از بچه های گروه خیلی دختر بامزه ای بود و نقش میمون رو بازی می کرد:D اونقدر خوب بازی می کرد که مدیر تربیتی ما گفته بود برای روز جشن که اولیا هم می آیند هر چند دقیقه یک بار بیا جلو و ادا در بیار ولی من می گفتم اون باید اونجایی که نقشش می گه بیاد:mad: ، خلاصه روز جشن عوض اینکه حواسم به قصه گوییم باشه شده بودم کارگردان تئاتر و نذاشتم بیجاره جز نقشش اضافه بیاد:) و بعدش حسابی مربی تربیتیمون باهام دعوا کرد.

هستی خانوم
February 10th, 2007, 02:00 PM
سیندرلا جون پیشاپیش می گم زیارتت قبول باشه
یه بار داشتم با اتوبوس از مشهد می رفتم شمال:rolleyes:
بجنورد واسه نهار نگه داشت:rolleyes:
از اتوبوس که پیاده شدم یــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــهو:ee k: :eek:
یک رتیــــــــــــــــــــــ ــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــل اندازه یک پرتقال تامسون گنده:eek: :eek: :eek: :eek:
به سمت من حمله کرد :eek:
وای نمی دونید چقدر ترسیدم:(
با چیغ و آه و فغان رفتم تو اتوبوس و در رو بستم:eek:
نگو رتیل بیچاره هم داشته رد می شده، من فکر کرده بودم داره به من حمله می کنه!:eek: :eek:
خلاصه از ترس از ماشین پیاده نشدم و کلی هم هی به دور و برم نگاه می کردم که نکنه اومده باشه تو!:eek:

moshmoshak
February 10th, 2007, 02:18 PM
سلام بچه ها...من فردا دارم مي رم مشهد...اومدم خداحافظي ...واسه همه دعا مي كنم...حلالم كنيد خلاصه....اومدم خاطره مي گم از اونجا...
خوش بحالت. حتما همه را كه حتما دعا كردي ؛ من را دعاي ويژه كه خودت ميدوني فراموش نكن.
از دوران ابتدايي خاطره گفتيد من هم واستون يدونه بگم.
با ازه!
كلاس اول ابتدايي كه بودم آقا جونم بدلايلي چند سالي در جمع خانواده ما حضور نداشتند؛ حالا چراش بماند ;)
دايي كوچيكم شبها ميومد پيش ما.
ايشون به ما در درسها هم كمك ميكرد.
وقتي كه به من در حل تمرين ها كمك مي كرد ؛ اگر تمريني را غلط حل مي كردم مي گفت : حسام حواست كجاس؟؟؟!!!!
تكيه كلامش اين بود.!!!

من هم كه بعضي مواقع از درس و مشق مي خواستم فرار كنم و برم بازي از مامان كمك مي خواستم و تكيه كلامم در اينجور مواقع : داد ميزدم: ماااماااان!!

حالا بماند كه خيلي از موقع ها ايشون هم بدادم نمي رسيد. :D :D درس را بايد ياد مي گرفتيم.
يكبار كه در مدرسه پاي تخته داشتم مسئله رياضي را حل مي كردم . .....

از همه جا بي خبر آنچنان غرق فكر و حل كردن مسئله بودم كه متوجه اطرافم نبودم.
تازه !!دل غافل كه مسئله را غلط حلش مي كردم:( :D :D

يكباره معلم كه از من انتظار درست حل كردن را داشت ؛ داد زد: حواست كجاس؟؟؟؟!!!

من هم كه تو حال و هواي خودم بودم :o سريع داد زدم: ماااامااان:D :D :D
كلاس درس از خنده فسقلي ها منفجر شد.....:o

يك چيزي بهتون ميگم به كسي نگين؛ من وقتي به خودم اومدم و متوجه شدم كه كجا هستم از خجالت زدم زير گريه .....ديگه چيكار مي كردم؟؟؟ كوچول موچول بوديم و نازك نارنجي:D :D باي

khademi
February 11th, 2007, 07:52 PM
خاطره خاطره
امروز صبح رفته بدم خونه ی داییمو این ها همون داییم که دخترش اسمش مینو بودو...
رفتیم تو حیاط دیدیم وای ... جوجش مرده نشست به گریه کردن
منم که نمی تونم گریه ی یک بچه ی 4 ساله را ببینم
یک فکری به ذهنم رسید
گفتم مینو بیا براش لباس مشکی بپوشیم پوشیدیم و رفتیم حلوا پختیم و خرما درست کردیم و دایی و زن دایی هم شدن مهمونامون...
بعد من اومدم و برای جوجه دعا خوندم و گفتم
همگی برای شادی روح مرحومه مغفوره مرغ بن مرغ یک حمدو سوره و صلوات ختم کنید
خدا رو شکر گریه ی مینو هم بند اومد:D

هستی خانوم
February 12th, 2007, 11:38 AM
حاجتمو برآورده شد جدایی عیسی حالم خیلی بده خدا ناامیدم کرده خدا دوسم نداره من بندش نیستم چرا ..............................................

کامیل عزیزم چرا اینجوری فکر می کنی؟:confused:
مگه می شه خدا بندش رو دوست نداشته باشه؟:eek:
اصلا یه مثال:
وقتی یک مامان کاری انجام میده بچه دو سالش نمی دونه دلیلش چیه و گریه می کنه و فکر می کنه مامانش دوستش نداره ولی آیا واقعا این طوره؟:confused:
مطمئن باش ما عزیزترین ها نزد خدا هستیم و همه ما رو خیلی زیاد دوست داره:)
شاید حکمتی بوده که این اتفاقات افتاده
تازه تو هم که خواب به این قشنگی دیدی پس چرا به دلت بد راه می دی؟:cool:
به خدای مهربون و قدرتمند اعتماد کن مطمئن باش پشیمون نمی شی:) :p

خوب اینم یه خاطره:
کلاس سوم دبیرستان بودم که یه مشکلی داشتم و فکر می کردم دنیا به آخر رسیده!:eek:
یه شب خواب دیدم خودم تنها تو حرم امام رضا هستم و یک سینی پر از میوه (انگور و انار و انجیر) اون وسطه:rolleyes:
میوه هاش یه حالت خاص بود انگار نورانی بودن من از دیدن این خواب خیلی خوشحال شدم و اونو رفع مشکلم تعبیر کردم:rolleyes:
چند روز بعد مشکلم حل شد:D

گلدونه گلدونه خوش اومدی خوش اومدی
بچه ها گلدونه دوست منه ها! هواشو داشته باشین:D :D :D :D

Kamil
February 13th, 2007, 12:46 AM
کامیل عزیزم چرا اینجوری فکر می کنی؟:confused:
مگه می شه خدا بندش رو دوست نداشته باشه؟:eek:
اصلا یه مثال:
وقتی یک مامان کاری انجام میده بچه دو سالش نمی دونه دلیلش چیه و گریه می کنه و فکر می کنه مامانش دوستش نداره ولی آیا واقعا این طوره؟:confused:
مطمئن باش ما عزیزترین ها نزد خدا هستیم و همه ما رو خیلی زیاد دوست داره:)
شاید حکمتی بوده که این اتفاقات افتاده
تازه تو هم که خواب به این قشنگی دیدی پس چرا به دلت بد راه می دی؟:cool:
به خدای مهربون و قدرتمند اعتماد کن مطمئن باش پشیمون نمی شی:) :p

خوب اینم یه خاطره:
کلاس سوم دبیرستان بودم که یه مشکلی داشتم و فکر می کردم دنیا به آخر رسیده!:eek:
یه شب خواب دیدم خودم تنها تو حرم امام رضا هستم و یک سینی پر از میوه (انگور و انار و انجیر) اون وسطه:rolleyes:
میوه هاش یه حالت خاص بود انگار نورانی بودن من از دیدن این خواب خیلی خوشحال شدم و اونو رفع مشکلم تعبیر کردم:rolleyes:
چند روز بعد مشکلم حل شد:D

گلدونه گلدونه خوش اومدی خوش اومدی
بچه ها گلدونه دوست منه ها! هواشو داشته باشین:D :D :D :D


مرسی از راهنماییت امروز حالم خیلی بد بود از اولم قصد کردم برم خونه دوستم راضیه تا کمی حرف بزنم تا سبک شم از ماجرا صبح چیزی نمیگم که همش تحقیر بود حرف از مادرم و نقل قول پدرم :eek: حام گرفته بود بغض راه گلومو بسته بود رفتم خونه مادر راضیه چون بچش مریض بود اونجا بود بعد حدود نیم ساعت دیدم راضیه گفت فاطی مهسا زنگ زده مهسا کیه با شنیدن اسم مهسا دلم ریخت مثل برق گرفته ها پریدم به سمت موبایل آ خه عیسی اسمش تو موبایل من مهساست :eek: سریع جواب دادم گفت کجایی گفتم خونه دوئستم گفت پس هیچی ولش کن یه روز دیگه از من اصرار از اون انکار بدون خدئاحافظی گوشی رو قطع کردذم پرتش کردم یه گوشه ای با حرص تمام :mad: بغض شکست گریه اومنو برید سریع زنگ زدم میام تو رو خدا واستا گفت نه یه روز دیگه فردا میام برم گوشی بخرم میام پیشت منم خوشحال گفتم باشه دوباره زنگ زدم که گفتم فردا کی میای اونم گفت بهت میزنگم بایدیدن بچه راضیه که داشت با نگاش من میخورد قربونش برم بغلش کردمو تا اونجا که ممکن بود بوسش کردم نمیدونید چه جیگریه بعد حرف خواستگار شد میخوام خواستگارمو ببینم راستش میخوام ازدواج کنم دلم با عیسیاست فکر همه وجودم اما دیگه از تحقیر توهین خانوادم خسته شدم بچه ها نمیدونم چیکار کنم من عیسی رو میخوام با دیدن اون خواب یه امیدی دوباره اومد امااااااااااااااااااااااا ااااااااااااااااااااااااا اااااااااااااا اگه بگم بهش دیوونه میشه نشون نمیده اما میفهمم شما میگید چیکار کنم پسره خواستگاره از من 12 سال بزرگتره دکترای ارتوپدی داره نمیدونم از منم خوشش اومده امااااااااااااااااااااااا ااااا من فقط عیسی رو میخوام دارم دیوونه میشم کمکم کنید کمک

Stranger Elf
February 13th, 2007, 04:25 AM
http://qsmile.com/qsimages/16.gif سلام و عرض ادب خدمت تمامی دوستان و عزیزان دفتر خاطرات فرومhttp://qsmile.com/qsimages/16.gif

عزیزان مهربان، هم خسته نباشین و هم پاینده باشینhttp://qsmile.com/qsimages/72.gif

پیشاپیش فرارسیدن روز ولنتاین و یا عید مبارک سن والنتینو رو خدمتتتون تبریک عرض می کنم.http://qsmile.com/qsimages/72.gif
هرچند ما ایرانیان مسلمان به سبب پیشینه کهن و تاریخی بسیار ارزشمندمان و به سبب دین زیبا و پر ارزشمان دارای روزهایی به مراتب جاودانه تر و گرانبهاتر از این روز برای عرض ادب و ارادت و تقسیم کردن مهر و محبت میان هموطنان خود هستیم...
منتها این روز هم به عنوان یک بهانه روز بسیار خوبیه که انسان برای عزیزانش آرزوی بهترینها رو داشته باشه.http://qsmile.com/qsimages/72.gif
پس...http://qsmile.com/qsimages/70.gif
من نیز به عنوان یک هموطن و همراه و همچنین به عنوان یک برادر، برایتان آرزوی بهترین اتفاقات در تمام طول زندگیتان، و شادترین لحظات در تمام طول بودن کنار عزیزانتان، و سعادت و خوشبختی در تمامی مراحل با عشق زندگی کردنتان را از درگاه باریتعالی خواستارم.http://qsmile.com/qsimages/72.gif

باشد که هدیه جاودانی عشق در زندگی، همواره از طرف خداوند رحمان و رحیم در زندگی روزمره انسانها نمایان تر دیده بشه و زیباتر و شایسته تر نسبت به این رحمت الهی، اندیشه و تفکر بشه.


خوب بریم سراغ خاطره نویسی و بازار گرمی و غیره جات....http://qsmile.com/qsimages/39.gif
یادتون هست که قول داده بودم برای شما دوستان مهربان یه خاطره بگم از خواستگاری خودم؟؟http://qsmile.com/qsimages/38.gif
خوب وعده کردم... حالا هم نوبت وفای به عهد من هست.http://qsmile.com/qsimages/41.gif
پس تقدیم به حضور مبارکتان بادا....http://qsmile.com/qsimages/282.gif

خاطره خواستگاری من از اکرم خانم ( قسمت اول: قهر و آشتی )http://qsmile.com/qsimages/310.gif

این خاطره مال دو تابستان گذشته است.http://qsmile.com/qsimages/301.gif
من دوسه ماهی بود که رفت و آمدم به خانه خواهرم قطع شده بود و علت هم در یک مشاجره خانوادگی نهفته بودhttp://qsmile.com/qsimages/52.gif ، پس از اون مشاجره که دقیقا شب عد بین من و شوهر خواهرم ( حمیدرضا ) و خواهرم درگرفت....http://qsmile.com/qsimages/80.gif .. روابط ما مدتی قطع شد.
یادتون باشه تو مشاجرات خانوادگی نمیشه حق رو صددرصد به کسی داد... چون خانواده یعنی همخون بودن.... یعنی از یک گوشت و پوست و استخون بودن... یعنی از یک رگ و ریشه بودن..... این اصل اول خانواده است.http://qsmile.com/qsimages/72.gif
به هرحال بعد از گذشت مدتی از مشاجره از تولد من در ماه خرداد تا تیرماه همون سال خواهرم به بهانه های مختلف به خونه ما سر میزد و احوال من و مادر درسوگ پدر نشسته امان را می پرسید.http://qsmile.com/qsimages/63.gif
و ما هم دورادور ای... بگی نگی دستی بر آتش داشتیم.http://qsmile.com/qsimages/59.gif
تا اینکه همین خواهرم که قدیمی های این تاپیک میشناسنش http://qsmile.com/qsimages/50.gif و همون وروجک فسقلی که خواهرزادمه http://qsmile.com/qsimages/45.gif و دقیقا عین خودمه و بازهم قدیمیترهای تاپیک میشناسنش..http://qsmile.com/qsimages/39.gif . یه روز اومدن خونه ما اما با لبهایی خندان و چشمانی که از فرط شیطنت و افکار خاص!!!!!!!!!!!!!! داشت برق میزد.http://qsmile.com/qsimages/40.gif
این فیلمارو دیدین طرف نیشخند میزنه دندونش جیرینگ برق میزنه؟؟http://qsmile.com/qsimages/51.gif http://qsmile.com/qsimages/51.gif
قیافه های دوتاشون دقیقا همونجوری بود....http://qsmile.com/qsimages/212.gif
انگار که خوابهای خاصی برای کسی دیده باشند...http://qsmile.com/qsimages/68.gif

القصه......http://qsmile.com/qsimages/301.gif
پس از سلام و علیک و اینحرفها و کلی تعارف جات همه روزه...http://qsmile.com/qsimages/269.gif
لیدا خانوم خواهرمن ( این لییداخانوم دفتر نه...لیدالیدی رو میگم )http://qsmile.com/qsimages/279.gif
بله... خواهر ما شروع کرد از چندین روز اخیر و شرکت و کار و حمیدرضاخان دادماد نشان و غیره برای ما تعریف کردن و هی چند خط درمیان یک اسم خاصی را میگفت...::http://qsmile.com/qsimages/293.gif
آره، تو شرکت دعوا شد...حمید اینو گفت... اکرم جون هم اونو گفت و ....http://qsmile.com/qsimages/57.gif

من یه کم مشکوکات زدم ببینم این اسم اکرم چیه هی چندخط در میان فرتی میاد وسط جمله و تمرکز حواس!!!!!!!!!!http://qsmile.com/qsimages/39.gif !!!!!!!!! رو از این ذهن لامصب من می گیره و کلا جریان اکرم چیه...http://qsmile.com/qsimages/59.gif

که لیدا طبق عادت زود بند رو لوداد که یه دختری هست که مدتیه با حمیدرضا خان داماد نشان تو یه شرکتی آشنا شده و همکار هستند و محجبه و مومن و مذهبی و .....http://qsmile.com/qsimages/279.gif
( دردسرتون ندم... یه رزمناو جنگی کم بود برای کشیدن القاب بانوی مکرمه و معظمه تیرنشان شده...!!)http://qsmile.com/qsimages/293.gif

و از قضای روزگار این اکرم خانم فرخنده رخ نشان...http://qsmile.com/qsimages/299.gif . چند وقتی می باشد که به منزل همشیره مکرمه ما می آیند و درس زبان انگلوساکسون را نزد حمیدخان داماد نشان یاد میگیرند
و این میان چیزکی هم به ایشان پرتاب شده که البته ایشان فرتی جا خالی داده اند و شلیک خواهرمان با دولول بلژیکی اشان به هیکل مبارک اکرم الدوله اصابت ننموده است خدارا شکر.....http://qsmile.com/qsimages/278.gif
اما درنهایت اکرم الدوله به شدت لبخند نمایان فرموده و از این اتفاق عزب گونه بنده،فراوان اظهار بذل و محبت فرموده اند.http://qsmile.com/qsimages/280.gif
لذا از جایی که در کتب خان قلی خان بالانشان زرگنده نوشته است که:
تا نباشد چیزکی... بگیرید این پدر سوخته ها را...!!!!!!!!!!!!!! http://qsmile.com/qsimages/167.gif

لذا در کل مطالب قافیه الرجل من العافیه ، حکم الامر و الحسب الوظیفه به این نکته معطوف نمود کرده است که طبق راپرت وزارت خفیه خانه خواهرمان...
لیدا ملوک زمان بانوی خفیه نشان، بساط شکار دخترک نابسامان و مجرد نشان فراهم گردیده است جهت رو نمایی بر شازده محتشم الملوک امیر عباس مجرد نشان ، و به جهت شکار آن امیر نامدار، صید و صیاد و صیدگاه به آوردی همانند شکار تهمتن بدل گردیده است... خانقلی خان زرگنده نشان گونه.....!!!http://qsmile.com/qsimages/155.gif
به پاراگراف بعد میرویم...!!!!!!!!!!!!http://qsmile.com/qsimages/231.gif
ادامه خاطره را می نویسیم......!!http://qsmile.com/qsimages/231.gif

بله.... طبق مندرجات بالا که در کتب زمان رضا شاه هشتم پیدا شده.... من باید برای دیدن رخ جمال عروس خانم تشریفات مبارک را میبردم به همآنجا که ازش قهر نموده بودم....
و در این بین هیچ طعمه ای برای کشاندن شیر حاکم ( امیر عباس نامدار http://qsmile.com/qsimages/87.gif ) به صیدگاه بهتر از نمایاندن دخترکی آهونشان نبود...http://qsmile.com/qsimages/222.gif .. که به جهت طمع شیر عزب.... آهو خود در لحظه آخر...http://qsmile.com/qsimages/222.gif با نگاهی به مانند نگاه جیگررررررررررررررررررر کش های ایران...!!http://qsmile.com/qsimages/88.gif
شیر را تبدیل به شیر بقالی محل نموده و با یک قلپ هورتی میکشید بالا و نوش جانش میفرمود و ز آن پس این شیر جنگل چون شیری مایه ماست زده نام شوهر را به خود عطا می کرد.... زی زی گونه....http://qsmile.com/qsimages/44.gif http://qsmile.com/qsimages/44.gif

راستش دیدم عجب ماجرای باحالیه..http://qsmile.com/qsimages/39.gif .اما از بس تخس تشریف دارم..http://qsmile.com/qsimages/38.gif . نرفتم خونشون که....http://qsmile.com/qsimages/39.gif
پس خاطره هم نداریم دیگه....http://qsmile.com/qsimages/59.gif
اه؟؟؟؟؟؟؟http://qsmile.com/qsimages/42.gif
خوب نرفتم دیدن اکرم دیگه..... واسه چی بقیه شو بنویسم؟؟http://qsmile.com/qsimages/164.gif
خوب بابا...چرا داد میزنین... مینویسم.http://qsmile.com/qsimages/48.gif

میگن یه روز یه بابایی رفته بود حرم امام رضا...
دید یه دخترخوشگلی داره کنار ضریح گریه میکنه و میگه: یا امام رضا من همین الان ازت یه شوهر خوب و خوشگل و باحال و مشتی میخوام.
اون طرف هم خودشو ول میکنه تو بغل دختره و رو به آسمون میگه : بابا هول نده امام رضا دیگه....!! من خودم دارم میرم جلو... دیگه چرا هولم میدی آخه...!!http://qsmile.com/qsimages/39.gif

حالا...این جوک چه ربطی به جریان من داشت...؟؟http://qsmile.com/qsimages/156.gif
باید بگم هیچ ربطی نداشت...http://qsmile.com/qsimages/162.gif
من هرگونه شباهت رو انکار میکنم.http://qsmile.com/qsimages/161.gif

بله من نرفتم و لیدالیدی خانوم دفعه بعد از ترفند دیگری استفاده کردند.http://qsmile.com/qsimages/212.gif
اینو دفعه بعد وگووووویم جیگرای من.http://qsmile.com/qsimages/45.gif
حالا پاشین برین دندوناتونو مسواک بزنین و لالا کنین که وقت خوابتون خیلی وقته که گذشته...http://qsmile.com/qsimages/213.gif
پیش پیش پیش پیش...
لا لا لا لا لالا لالالایی.....
دراز قدم کجاییی؟؟
لا لا لا لا لالاییی.....
بچه مال کجایی؟؟

شبتون بخیر......
ارادتمند..............http://qsmile.com/qsimages/72.gif http://qsmile.com/qsimages/72.gif http://qsmile.com/qsimages/72.gif ..............امیر عباس..http://qsmile.com/qsimages/39.gif .. بچه تهران پاریس..http://qsmile.com/qsimages/72.gif http://qsmile.com/qsimages/72.gif http://qsmile.com/qsimages/72.gif .!!

sima joon
February 13th, 2007, 10:38 AM
سلام به همگي
من سيما جون هستم.البته مي تونيد منو delicateهم صدا كنيد.(خواهشا همون delicateباشه خيلي ممنون ميشم)
اولين بار كه اينجا مي خواهم خاطره تعريف كنم.همونطور كه خودتون هم ميدونيد زندگي سراسر خاطره است.ولي بعضي وقتها بعضي لحظه ها پرنگ تر از بقيه هستند.
خاطره آشنايي من با علي خودش يه كتاب.كه بعدها براتون تعريف مي كنم.
ولي الان مي خواهم يه براي سالهاي يه خورده دور بگم.اگهخ اشتباه نكنم برميگرده به جام جهاني 94.
اون روزها من خيلي تب فوتبال داشتم.البته خاطره ربطي به فوتبال نداره.يك شب گرم تابستون بود و مادربزرگه پدرم هم خونه ما بود.بگم پدرم تابستونا پيش ما نبود و جنوب براي كار ميرفت.اون شب حدوداي ساعت 1 بود كه ديگه خوابيديم.من توي يكي از اتاقها تنها مي خوابيدم.البته پسر عموي مادرم تهران بود و داييم مجبور بود خونشون بخوابه.اون شب داداشم كه با داييم خيلي اخت هستند با اون ميره خونه پسر عمو.از اونجايي كه اونا يك دست رخت خواب گذاشته بودند قاعدتا داداشم رختخواب نداشت.بگذريم.تازه چشمام گرم خواب شده بود كه ديدم يكي از تو كوچه ليزر ميندازه تو اتاق من.من اولش بيخيال بودم ولي ديدم دست بردار نيست.پيش خودم گفتم اين دزد مي خواهد ببينه كسي خونه است يا نه.يه خورده كه گذشت ديدم يكي از در حياط بالا كشيد از روي ديوار حياط داره ميره سمت طبقه بالا.آها يادم رفت بگم ما خونمون دو طبقه است كه طبقه بالا مادربزرگم(مادر مادري)زندگي مي كنند و طبقه اول ما.من فقط مي تونستم سايه سياهي ببينم كه روي ديوار راه ميرفت.خلاصه از ترس زبونم مثل چوب شده بود و صدامم درنميومد.ديدم در بالكن بالا رو خيلي راحت باز كرد رفت تو.و منم تمام اين صحنه ها رو از پشت پرده و پنجره نگاه مي كردم.پيش خودم گفتم اين همون دزده است كه ليزر انداخت حالا هم داره وارد خونه ميشه.

خلاصه هيچي همچنان نظاره گر بوديم كه ديدم يه چيز خيلي گنده گرفته رو كولشو داره از روي ديوار رد ميشه.منم ديگه نمي تونستم طاقت بيارم كه فرياد ميزم آي دزد بگيريدش.صدايم هم از ترس در نميومد و خيلي زور ميزدم كه داد بزنم.

همينطور اين هيكل سياه داشت روي ديوار راه ميرفت و من هم داد ميزدم.كه مرد همسايمون از فرياد هاي من سرشو از پنجره بيرون آورد در همون لحظه اين آقا دزده خاطره ما هم از ديوار پريد تو كوچه كه ديدم همسايمون داد زد وايسا ببينم كي هستي كه اينم گفت من سروشم(داداشم)اومدم رختخواب ببرم.بعد من هم كه شاهد ماجرا بودم پشت پنجره وا رفتم. تازه فهميدم كي بود و من چي مي گفتم.در تمام مدتي كه من داد ميزدم آهاي دزد اين داداش ما سرشو برمي گردوند منو نگاه مي كرد ولي هيچي نمي گفت.خلاصه اون شب تا ما خوابيديم ديگه نزديكاي صبح بود.صبح كه شد ديدم يكي زنگ خونه رو ميزنه رفتم درو از كنم همين كه پرسيدم كيه؟ گفت: من دزد هستم.منم فهميدم داداشم كه از خونه پسر عمو برگشتن.بعداً كه كاشف به عمل اومد فهميديم چون براي يك نفر رختخواب بوده اون اومده بود كه رختخوابشو ببره اونجا.ما هم فكر كرديم دزده و همه رو زابرا كرديم.

خوب اميدوارم خوشتون اومده باشه
و اينكه براي شروع بد نبوده باشه.

مرسي كه مي خونيد و از اينكه منو به جمع خودتون راه داديد و دوست خودتون مي دوند مرسي:p :D :D :D


دوستون دارم:rolleyes: ;) :cool:

sima joon
February 13th, 2007, 11:56 AM
دوست خوبم به تاپيك خودت خوش اومدي و مرسي از خاطره قشنگت :)

سلام روشنك جون.مرسي كه خاطره رو خوندي.منم خيلي خوشحالم كه تو جمع مهربون شماها هستم.:D ;) :o

:cool: مي خواهم اگه دوست داريد يه خاطره تعريف كنم از مجله خوند خودم.
اگه بدونيد يه مجله هست به اسم مجله ماشين كه در مورد ماشين مطالبي مي نويسه.يه روز يكي از اين مجله ها دست من بود و داشتم مطلبي درمورد اتوموبيل پونتياك موخوندم.كه تيتر اون اين طوري بود:پونتياك فاير برد پرنده آتشيني كه ميخروشد.(FIRE BIRD)

خلاصه درد سرتون ندم فكر مي كنم حدود 2 ساعت اين مجله دست من بود ومن با تيتر اون سرو كله ميزدم كه بتونم بفهمم چي نوشته. و به طرق مختلف اونو مي خوندم.مثلا پونتياك پرنده آتشيني كه ميخرو شد.ميخروشد را ميخ+رو مي خوندم.هيچي ديگه اينقدر اينو بالا پائين كردم كه اشكم درومد آخرشم اصلا گيج شده بودم از بس اينو پس و پيش كردم:eek: :confused: :confused: :(
تا اينكه داداشم سروش به دادم رسيد گفت بده ببينم چي هست؟اونم خيلي راحت ضرب اول خوندش:پونتياك فاير برد پرنده آتشيني كه مي خروشد.

من خجالت و خنده مرده بودم:o :( :D :D بابام و داداشم و دائيم كلي بهم خنديدند.

الانم كه هر موقع اون مجله رو ميبينم مثل سابق و ايام قديم و از قصد همونجور مي خونمش.:D :D بعد كلي پيش خودم مي خندم.:D :cool: :cool:

حالا يه دونه ديگه از همين شيرين كاري دارم كه سر حوصله براتون مي نويسم.:) :eek: :eek: :eek: :eek: :confused: :confused:

roksana_2006
February 13th, 2007, 12:23 PM
سلام دوستان
دیروز سالگرد ازدواج من بود جاتون خالی کلی این ور بدو اون ور بدو کادو بخر گل بخر با کلی ذوق و شوق تا ناهار که همسرم بیاد خونه:rolleyes:
ولی نیم ساعتی دیر کرد ;) منم پیش خودم فکر کردم رفته کادویی چیزی بخره خلاصه هی دلم رو صابون زدم تا اومد

:eek: همین که در رو باز کردم گلها رو دید گفت ببینم مگه چه خبره منو میگی این جوری شدم:eek: :mad: :( :confused: یعنی یادش نبود اصلا

خودم رو زدم کوچه علی چپ گفتم نمیدونم چه خبره کادو رو که دید دو زاریش افتاد بیچاره سریع یه چک پول در اورد گفت اینم کادوی من ایندفه نقدی حساب میکنم :p

چون من زیادی کش اومده بودم بیچاره ترسید قبض روح بشم سریع جبران کرد به قول خودش

sima joon
February 13th, 2007, 03:30 PM
سلام به همه دوستاي خوبم

اومدم تا يه خاطره ديگه براتون تعريف كنم.اين خاطره مربوط به 7 يا 8 سالگي منه.
يادمه بچه كه بودم تو شهرمون يه حمام عمومي بود كه مردمي كه تو خونشون حموم نداشتند ميرفتند اونجا.البته ما تو خونه حموم داشتيم اما گاه گاهي هم انجا مي رفتيم.خلاصه قسمتي كه به قول معروف لباسامونو ميذاشتيم و بعد ميرفتيم داخل حمام گرم يه تابلو نصب كرده بودند كه روش نوشته بود توجه توجه مسئوليت طلا و پول و اشياي قيمتي خود صاحب اشيا است و صاحب حمام در صورت فقدان آنها هيچ مسئوليتي نداره.من هروقت كه به حمام مي رفتم هميشه اين تابلو نظرمو جلب مي كرد و مي خوندمش اما چطوري هميشه تو خوندن كلمه توجه مشكل داشتم و اونو ت+او+جه يعني اين حرف رو واو نمي خوندم او مي خوندم.:D :D :D :eek: :eek:

خلاصه اينكه من مدتهاي زيادي رو اين تابلو تمركز داشتم و از اينكه اين كلمه برام اينقدر عجيب بود در رنج بودم ميگفتم آخه چه معني ميده:confused: :confused: :confused:

البته من كلمه توجه را ميدانستم ولي نميدونم چرا اين يكي رو اينجوري مي خوندم

بعد از چندين جلسه سرو كله زدن با اين كلمه يك روز كه دوباره به حمام اومده بوديم يك نگاه كه به تابلو انداختم يه فكري مثل برق از ذهنم گذشت و اين معماي بزرگ رو كه ماهها باهاش دست به گريبان بودم حل كردم

در يك لحظه فهميدم اون كلمه توجه است نه اون چيزي كه من تا به اون روز مي خوندم.


خيلي سال بعد اينو براي مامانم تعريف كردم و اون كلي خنديد و از اون روز به بعد به جاي كلمه توجه هميشه منو مامانم از كلمه غريب و من درآوردي خودم استفاده مي كنيم.:D :D :D :cool: :cool: :rolleyes: :eek: :eek: :eek:

roshanak1
February 13th, 2007, 03:47 PM
بچه ها صحبت از حموم شهرستان شد ياد يه خاطره ايي افتادم . حدود 14-15 سالم بود با چند از فاميل قرار گذاشتيم برويم يكي از روستاهاي اراك ( يكي دوتا دوست خانوادگي اونجا داشتيم ) دو تا از فاميل كه يكي شون خاله ام بود زودتر رفته بودند چون ما مدرسه داشتيم مجبور بوديم يكي دو روز ديرتر برويم تا امتحانات ما تموم بشه . خلاصه دو روز بعد كه ما رفتيم و آنها ميدونستند ما چه ساعتي ميرسيم ، دختر خاله ام كه خيلي باهم صميمي بوديم ( و هستيم ) برادر كوچكترش رو فرستاده بود كه وقتي ما اومديم بياد دنبال من و بگه كه اون رفته حموم و منو ببرد اونجا خلاصه پسر خاله ام هم تقريبا 9-10 سالش بود بهم گفت كه برويم من حموم رو بهت نشون بدهم ( مثلا يه حموم جديد بود كه تازه ساخته بودند تا قديمي رو تعمير كنند ) ما رفتيم تا رسيديم به اونجا خوب طبيعي است كه توي يه روستا چقدر امكانات ميتونه باشه كه دوتا هم حموم داشته باشد و دور از واقعيت نيست كه فقط حمومش عمومي بود نه نمره و ... !!!
وقتي رسيديم به درب حموم پسر خاله گفت ايناهاش برو همين جاست . من يه نگاهي كردم ديدم دوتا درب است !!!!!! گفتم كدومش در اصلي اش است گفت نمي دونم :confused: من هم كه از همه جا بيخر در حموم رو باز كردم !!!!!!!!!!!!! :eek: :eek: :eek: چشمتون روز بد نبينه كه فهميدم حموم مردانه است !!!!!!!!!!!!!!!!! باور نمي كنيد از خجالت اينطوري شدم :o :o :o :o :o :o :o :o يكي دوتا آقا توي رخت كن بودند ، لنگ پيچ ، تا منو ديدند اينطوري شدند :D :D :D :D :D :D :D :D من هم از حجالت دوتا پا داشتم دوتام قرض گرفتم و تنها چيزي كه ميتونستم به پسر خاله ام بگم اينكه : " خدا خفه ات كنه با اين آدرس دادنت " ...... :D :D :D :D :D :D

sima joon
February 13th, 2007, 05:14 PM
باز delicate اومد.دلم خيلي گرفته و ميخواستم يه خورده خاطرات تلخ بنويسم
ديدم اونقدر خاطرات اينجا باحالن و آدمو سر كيف ميارن كه نتونستم.

حالا تصميم گرفتم يه خاطره ديگه تعريف كنم.خاطره دزديدن كيف پولم:
ترم دوم دانشگاه بودم بعدظهر يك روز گرم نابستوني بود و ما امتحان دستوز زبان انگليسي داشتيم.رشته‌ام زبان ديگه.
خلاصه ما كيفمونو گذاشتيم پيش هزاران كيف ديگه كه اونجا بود و رفتيم سر جلسه امتحان.

وقتي از سر جلسه برگشتم من و دوستم بوديم كه ديدم زيپ كيفم باز و كيف پولم نيست.:confused: :( :( :( آه ازنهادم بلند شد بيانصاف يه ذره پول نذاشته بود كه برگردم شهرمون.آخهمن دانشگاهم يه شهر ديگه بود و من رفت و آمد مي كردم.ولي چون اين دو شهر بهم نزديكن خوابگاه نگرفتم.

خلاصه هيچ چي يك مقدار پول قرض گرفتم از دوستم كه برگشتم شهرمون.توكيف پولم به اضافه مبلغي پول يه كارت تلفن كشور استراليا داشتم و كارت دانشجوييم و يه خورده خرت و پرت ديگه به اضافه يك دلار پول آمريكا.

هيچي شب با لب و لوچه آويزون برگشتم خونه.:( :( :(

به مادرم اينا قضيه رو گفتم و خيلي ناراحت از اين موضوع بودم.البته ناراحت پولم نبودم ناراحت كارت دانشجويي و اون كارت تلفن و دلارم بودم.

فكر مي كنم ساعت حدود 8 شب بود كه تلفن خونمون زنگ زد.پدرم جواب داد و گفت كه با من كار دارند.منم تعجب زده تلفن رو جواب دادم:eek: :eek: :eek: :confused: :confused: :confused:

اگه گفتيد كي بود؟:confused: :confused: :confused: :D :D :D

دوست دوران دبيرستان و پيش دانشگاهي:rolleyes: حالا اگه حدس زديد چكار داشت:confused: :confused: :eek:

خب حالا مي گم من مثل امير عباس خاننيستم بزارمتون توخماري:D :D :D بعد از سلام و احوالپرسي گفت كه شوهرش توي يه اداره نزديك دانشگاه ما كار ميكنه وقتي داشته از سر كار بر ميگشته توي پارك (آخه دانشگاه ما پيش يه پارك است)يه كيف پول پيدا كرده كه درش باز بوده و اونجا افتاده بوده.
اونو مياره خونه و نشون دوستم ميده اونم وقتي كارت دانشجويي منومي بينه ميگه من اين دخترو ميشناسم با هم دوران دبيرستان هم كلاس بوديم.خلاصه هيچ چي به جز اون مبلغ پول تمام چيزاي ديگه تو كيفم بود حتي اون دلار.فقط پول رو برداشته بودند.اون چيزايي كه من غصه شونو مي خوردم سرجاشون بود.

هيچ چي ديگه دوستم با هزار زحمت و پرس و جو شماره تلفن مارو گير مياره و هموه شب خونمون زنگ ميزنه.من هم ازش آدرس خونشونو گرفتم و فردا بعد از كلاس با دوستم رفتيم در خونشون.بعد كلي خوش و بش و خنديدن ديدم بله كيف نارنجي من با همون چترهاي كوچولوي صورتيش دستشه.من خوشحال كيفو گرفتم ديدم همه چيش به جز پولاش توشه.:D :D :D
خلاصه خوشحال و سركيف برگشتم خونه.ولي ديگه از اون روز توبه كردم كه چنين اشتباهي رو تكرار كنم.ميدوند اون يه دلاري رو يك سال عيد بهم عيدي داده بودند و اون كارت تلفنو هم دخترخالم بهم يادگاري داده بود و اينكه خودكيف پول هم كه خيلي خوشگل بود :( :rolleyes: سوغاتي دختر عموم يك سال عيد بود البته الان اون كيف ديگه در بين ما نيست روحش شاد و يادش گرامي:D :D :rolleyes: :cool: :(

من واسه اينا خيلي ناراحت بودم كه خوشبختانه به همشون رسيدم ولي الان به جز اون كيف پول همه رو دارم هم اون يك دلاري هم كارت تلفن استراليا ولي كارت دانشجوييمو ندارم چون موقع تصفيه حساب دانشگاه ازمون گرفتنش:D :D :D :D

shari
February 13th, 2007, 07:06 PM
سلام به همه

نمیخوام ناراختتون کنم.تا الان هم خیلی حلوی خودم رو گرفتم که نیام توی تالار مبادا که چیزی بگم.

متاسفانه من و سینا نی نی قشنگمون رو هفته پیش از دست دادیم.
انقدر دکتر های این خراب شده احمق و عوضی اند که حال بد من رو که میدید میگفت نرماله! مامانم اینجا پیشم بود اگه یادتون باشه.رفته بودیم یک عالمه خرید کرده بودیم و .....
تا این که مامانم طاقتش تموم شد و گفت پاشو بریم ایران برای چک اپ.حالم خیلی خراب بود وقتی رفتم دکتر بهم گفت نی نی توی شکمت مرده.به خاطر یک سری کارهای احمقانه و توصیه نکردن هاش.....خلاصه این هم قسمت ما شد.
فعلا

leeda
February 13th, 2007, 08:27 PM
سلام ... سلام :)
خوبین بچه ها... به به کاربر جدید میبینم :D
سیما جون ببخشید یعنی delicate جون خیلی خیلی خوش اومدی ...میبینم که اینجا رو با خاطراتتون گلبارون کردین... ادامه بده جونم .... :) اینجا خیلی کساد شده :( بعضی هاکه دیگه نمیان گذاشتن تاقچه بالا... حسابی :D
از بعضی ها هم باید به زور
خاطره بگیریم :Dاونم خاطره به زبون سانسکریت قدیم :D با این کلمات قلمبه سلمبه:Dچه کنیم حالا خاطره بگه... با هر زبونی!!! چه کنیم که سخت معتادیم :D
ببینم کسی نمیخواد به زبون میخی چند خطی خاطره تعریف کنه مشتاق شنیدنیم ها :D توجه توجه همه برید خط میخی یاد بگیرین لازمتون میشه :D واسه خوندن خاطرات اون یه نفر :D :D :D

با خاطره delicate جون یاد این خاطره افتادم
لطفا" بخونین با دقت :D


کلاس سوم یا چهارم دبستان بودم یه روز رفته بودیم خونه مامان بزرگم اینا بعضی وقتهاکه میرفتیم اونجا ....میرفتم سربخت کتابایی که داشتن و شروع میکردم به خوندن کتابایی که به سنم نمیخورد یعنی از سرم زیاد بودن .....:D نمیدونم چرا میخوندم ....:D فقط دوست داشتم بخونم اونم با صدای بلند:D
اونروز یه کتاب برداشتم که بخونم اسم کتاب ازدواج در اسلام بود یا یه همچین چیزی اگه درست به یادم باشه البته کلمه ازدواج توش بود
وقتی میخواستم کلمه ازدواج رو بخونم میگفتم از..... دواج یعنی( از) رو با صدای فتحه روی حرف الف میخوندم بعد کمی مکث میکردم ومیخوندم (دواج) :Dاونم دوباره با صدای فتحه روی حرف (د) بعد با خودم فکر میکردم خب
یعنی چی ؟؟؟:confused: و هی با خودم تکرار میکردم :D
و هر چی با خودم کلنجار میرفتم عقلم به جایی قطع نمیداد:D یه بزرگتر هم اون دور و اطراف نبود که اینو بهم بگه :D
تا اینکه بعدها که به یاد این خاطره افتادم فهمیدم ازدواج بوده وکلی به خودم خندیدم ........و هی خندیدم :D :D :D


شری جونم همین الان این خبرتو خوندم آخی ...واقعا" متاسفم غصه نخور عزیزم ...تا حکمت خدا چی باشه

خدا رو شکر که خودت سالمی

Kamil
February 13th, 2007, 09:40 PM
سلام شری جون غصه نخور منو چی میگی من امروز خودم مردم از بین رفتم امروز عیسی زنگ زد که بیا ببینمت من خوشحال گفتم دارم میام تا اینجا قضیه خوبه امااااااااااااااااااااااا ااااااا حدود چهار رسیدم که تا منو دید شروع کرد به فحش که چرا دیر اومدی منم گفتم با دوست پسرم بودم خوب ترافیکه رفتیم رستوران میخواست غذا کوفت کنه تا اینجا هم خوبه که همش به خنده بود از اونجا که پایان هر خنده برای من بدبخت گریست راستی قبلش عیسی تا منو دوستمو دید گفت چند تا از دوست دخترام میان این موسسه منم گفتم ای پس به خاطر من نیومدی فاطی کیه به خاطر کس دیگه اومدی اونم خوابوند تو دهنم یعنی خفه شو منم گفتم راست میگم دیگه حالا تو رستوران همه گوهی خورد از متلک پروندن تا دوست شدن با دخترااااااااااااااااااااا اااا دیدم حدود 5 بهش زنگ زدند اونم آدرس رستوران رو داد منم تا به دلم بیفته میفته گفتم دختره اما همش نهیب میزدم نه پسره تا اینکه سریع منو بلند کرد گفت خوب بشین پیش مصطفی:eek: یهو دیدم یه دختر با ناز وارد شد نشست بغل عیسی اونم با افتخار معرفی کرد آسیه فاطمه نمیدونید چه حالی داشتم مصطفی که سریع رفت بیرون اون به جای عیسی خجالت کشید رفتم بیرون زنگ زدم به دوستم اون وارفت خلاصه عیسی جلوی چشمهای از حدقه بیرون زده من با دوست دخترش رفت منم گریون برگشتم موسسه تا اینکه مصطفی زنگ زد اونم حیرون که چرا اینکارو کرد چرا با من بچه ها گریه شد همدمو اشک همه وجودمو پر کرد قلبم تیر کشید خورد شد منم مردم دیگه من نبودم فاطی مرد رفت زیر خاک رفتم پیش دختره ببین چقدر یه پسر میتونه پست باشه شما پسرهای تالار نه رفته به دختره گفته من دو سال پیش با فاطی دوست بودم باهاش کاری ندارم یک سال و نیمه با منه دو سال پیش شد بچه ها انگار خوابم حالم بده تنفر همه وجودمو گرفته بچه ها برام دعها کنید الان به برادرم همه چیز رو گفتم بچه ها تعبیر خوابم این بود خدا منو خورد کرد شما پسرهای تالار چرا یه نفر این کارو میکنه کاش میشد فهمید چی تو مغزش بود به دختره گفتم منو خورد کرد تو دوسش داری گفت برام ارزش نداره گفتم ............................ بچه ها حالم خیلی بده برام دعا کنید دعا

moshmoshak
February 13th, 2007, 09:44 PM
سلام دوستان.
از خبري كه خواهر گلمون شري جون بهمون داد واقعا متاسف شدم. خدا به شما و آقا سينا صبر بده. ايشا... ديگه خبرهاي نارحت كننده نشنويم و در آينده خبرهاي خوب خوب بهمون بدهيد.
يك خاطره بگم تا شري جون و ساير دوستان روحيه اونها عوض بشه.
در كوچه ي ما يدونه حموم بود كه اون روز نوبت خانمها بود.
البته بگم كه حدود 10 عدد پله ميخورد و يدونه پيچ كه وارد رختكن و ...ميشد.
از شانس بد ما توپمون در حمام افتاد.
كي شوت كرده بود؟؟؟؟ منه گردن شكسته:mad: :(
حالا هيچ كسي حاضر نميشد بره پايين و توپ را بياره.
همه مي گفتن : آق حسام !!بدو خودت شوت كردي ؛ خودت هم بيار.
اين مشكل اصلي نبود !!!
مشكل اصلي اونجا بود كه انقده ضربه محكم بود كه اون پايين به يك خانمي اصابت كرده بود:o :o :o بقيه اش را بعدن ميگم......;)

dokhtarak
February 14th, 2007, 09:48 AM
امروز که خاظره شماهاروخوندم حالم گرفته شد :( .
نمیدونم سری جون چی بگم خیلی حس بدیه اما .....
کامیل جان میخوای از خواب بیدار بشی؟:confused: تنها راهش اینه که همین الان تصمیم بگیری از خواب بلند شی و ببینی هرگز با عیسی دوست نبودی هرگز پا به زندگیت نذاشته و بعد هم زنندگی عادی رو شروع کنی زندگی که نشون دهنده موفقیتت باشه . همه ین موضوع باید تو یک دقیقه انجم بشه ارادت و نشون بده به خودت نگو لالاییه و نمیشه میشه چون اون رفت و تنهات گذاشت پس باید بشه . چون اون با کارش ثابت کرد الان حال روحیش خوبه یکی دیگه رو دوست داره و کلی هم بهش خوش میگذره چرا تو نه؟;) تصمیم بگیر دیدت و مثبت کنی و زندگی رو راحت بگیری . اگه سختت بود هرچی یادگاری داشتی ازش رو یک جایی قایم کن یا بنداز دور :eek: یا پسش به البته خودت نرو .;) . زنگی رو رحت بگیر خوش راحت میشه من امتحان کردم .;)

حالا یک خاطره :
بچه ها دارن سیم کارت نازنینم و ازم میگیرن :( هی . تازه جاش بهم ایرانسل دادن :( . دستشون درد نکنه سیم کارت رند کد 2 بدی بعد بهت ایرانسل بدن .;) بیخیال بد نیست بعدا تابستون که ارزون شد یکی میخرم . هرچند که یکی تو خونه آک داریم اما خب اونم شوت میشه .;) .
قراره برای من گوشی بخرن حالا هی بالا کن پایین کن :D . آخرم نفهمیدم چی میخواد نصیبم بشه .:D در هر صورت من گفتم یا 6680 یا w550 سونی اریکسون . نه چیز دیگه:D .
ما تو خونه الان همه یکی یک دونه سیم کرت داریم دیگه :D . ته باحالیه 5 تا سیم کارت 5 تا قبض :D .قرار بود امروز برم دانشگاه اما دوست بنده ساعت 9:30 به جای اینکه در خونه رو بزنه بگه بیاد زنگ زده من تازه بیدر شدم صبحونه خوردم ساعت 10:؟15 میام :mad: دستش درد نکنه واقعا . همه درس ها رو شکر خدا تونستم پاس کنم . یگه هم اخرهای دانشجوییمه ;) کلی ذوق دارم دلم میخود زودتر این مدت هم بگذره . تجربه های جدیدی کسب کنم;) .
راستی بالاخره اسکیت خریدم :D ;) بالاخره پیروز شدم . میدونید چیکار کردم که راضی شدن . ؟ خیلی راحت علاقه خودم به اسکیت برد و بروز دادم (خدییش خیلی دوست دارم) بعد هم گفتم میخوام بخرم :D اونها هم گفتن بورو بابا به چه درد میخوره همون سکیت و بخر بهتره :D :D :D . فقط کافی بود چیز غیر منطقی تر از اسکیت بخوام به اسکیت میرسم جالبه نه؟ ام خداییش تو ایران اسکیت برد جالب نیست اما من که خیلی دوست داررم :D .
همتون ودوست دارم .:) . کم کم هم برم لباس بپوشم آماده بشم برم ثبت نام :( . دلم نمیخواست دوباره ترم شروع بشه تعطیلات مزه داد .

ariyan
February 14th, 2007, 10:21 AM
سلام بچه ها خوبين منم اصلا حالم خوب نيست...خيلي خبرا ميرسه خيلي ناراحت كنندست شري جون نميدونم از چه واژه اي براي تسليت استفاده كنم....ولي اميدوارم دنيا رو با تموم سختياش تحمل كنيد...فاطمه عزيزم خيلي ناراحتم كردي ....ولي همه چي درست ميشه...حالا كه همه يه خبر بد و ناراحت كننده دادن منم بزاريد يه خبر بد بدم تو پست قبليم نوشته بودم يه چند روزي رفته بودم مسافرت گفتم همه چيزش خوب بود بجز يه خبر بدي كه شنيدم ...نميخواستم بگم ولي خداييش طاقت منم تموم شده...بچه ها نامزدي من با آيدا به هم خورده ...تو يزد بودم كه دلم خيلي شور ميزد گفتم بزار يه زنگ به آيدا بزنم...وقتي زنگ زدم خود آيدا گوشي رو برداشت خيلي سرد با من برخورد كرد ..گفتم چيزي شده تحويل نميگيري گفت آره بابام قبول نكرده ...گفتم چرا گفت چرا كه چي بابام قبول نكرده ديگه ....بعدش بدون خداحافظي گوشي رو گذاشت خيلي ناراحت شدم گفتم بزار برسم كرج ته توي قضيه رو در مي يارم ...وقتي از مسافرت برگشتم فهميدم كه خانم دوست پسر داشته و گفته من منصورو دوست ندارم ...باباشم كه ديگه گفت خونه ما زنگ نزن دخترم يه پسر ديگه رو دوست داره منم گفتم چشم...(بغض بزرگي هنوزم تو گلومه ميخوام برم يه جا جيغ بكشم)بچه ها منو ببخشيد ديگه نتونستم تحمل كنم

shari
February 14th, 2007, 09:23 PM
سلام به همه دوستای خوب و با وفای خودم
با این که دیگه پیشم نیست ولی میخوام از روزی که همه دسته جمعی رفتیم براش خرید کردیم بگم.

با مامانم و بابام و سینا رفتیم اول یک خونه 2 خوابه دیدم.بعد از اونجا رفتیم یک فروشگاه بزرگ و من یک عالمه پوشک براش خریدم مامانم هم براش 2 تا شیشه شیر زرد و بابام هم 3 تا عروسک زرد.(نچرسین پرا زرد پون معلوم میشه که من خود خواهم.آخه من عاشق رنگ زردم!) سینا هم براش چند تا گل سر و چند تا جوراب برداشت.میگفت لگه دختر نبود میذاریم برای دومی!
بعد هم همه با هم رفتیم کالاسکه اش رو خریدیم.2 دست رو تختی و چند تا پتو.
باورتون نمیشه یک حسی داشتم انگار میدونستم هیچ وقت نی نی قشنگم از اینها استفاده نمیکنه.....
حالا یک عالمه اسباب نی نی توی خونمونه.آخه مام میخواستشم از این ماه بریم توی اون خونهه و اتاق نی نی رو رنگ کنیم ولی افسوس.....

این رو تعریف کردم که کار خلاف نکرده باشم خداییش اصلا حال نداشتم چیزی بنویسم.
راستی من و سینا برای نی نی مون یک وبلاگ درست کرده بودیم که اگه اشگال نداره بهم بگین میتونم بذارمش اینجا یا نه.

شری

Kamil
February 14th, 2007, 11:57 PM
خواستم بهت بگم شری جون اون دنیا عزیزت میاد شفاعتت رو میکنه جات تو بهشته میبردت مامانم میگه الهی خدا یکی بهت بده جاشو بگیره میتونم درکت کنم .راستش نگران عیسام میدونم میگین خیلی خری که بازم به فکرشی دوستم میگفت تو بهش فشار اوردی بیاد خواستگاریت اما من این کارو نکردم من نخواستم اذیتش کنم خودش حرف ازدواج زد اونم نه به من به ساناز عیسی که زنگ زد دلم میخواست گوشی رو بگیرم بگم هر چی تو دلمه اماااااااااااااا نمیدونم به پسر خالش گفتم هر وقت بی پول بود فاطی یادش بود چقدر من ناهار اینو مهمون کردم منی که نه کار دارم از پول تو جیبیم امااااااااااااااااا مصطفی میگفت حالش بده بزار بگذره بچه ها میخوام برگرده نمیدونم چرا اما دوسش دارم دلمه تقصیر من نیست شاید منم مقصر باشم اما حقم این نبود خودشم ناراحت بوده نمیدونم شاید خدا میخواد کاری کنه عیسی آدم شه برگرده اما نه برگشتنی نیست کاش

MAAAH
February 15th, 2007, 01:40 AM
میخوام یکی از قشگترین خاطراتم رو بگم.قشنگترین خاطرات من تو مدت 4 سالی که در کنار عشقم بودم گذشته.الآن وقتی به اون روزا فکر میکنم،احساس میکنم که همش یه خواب بود یا یه رویا.چقدر دنیا بی وفاست.چقدر روزای خوب زود میگذرن و تموم میشن...؟؟؟؟؟؟
یه روز از روزای قشنگ اون 4 سال مهران اومد دانشگاه دنبالم.تصمیم گرفتیم بریم یکی از کافی شاپهای نزدیک دانشگاه.همیشه اون پول غذا یا چیزی که میخوردیم و حساب میکرد.منم اون روز جو معرفت گرفته بودتم و ناهار بچه های دانشگاه رو من حساب کرده بودم و فقط 100 تومن تو کیفم مونده بود که اونم برای برگشتم بس بود.خلاصه ما رفتیم کافی شاپ و کلی سفارش دادیم.بعد که سیر شدیم و تصمیم گرفتیم بریم،مهران دست تو جیبش کرد که حساب کنه دید کیفش نیست!سرخ شد،سفید شد،دیدم عینه مرده دیده ها نشست.گفت میشه ایندفعه رو تو حساب کنی؟منم رنگم پرید!گفتم منکه پول ندارم!دیگه موندیم چیکار کنیم!حسابمونم 8000تومنی شد!!من کیفمو ریختم بیرون،اون جیباشو ریخت بیرون اما دریغ از دوزار پول!بالاخره با مکافات راضیش کردم که برم به صاحب رستوران بگم که آقا من دانشجوی همین بقلم،کارت دانشجوییم خدمت شما به خدا پولتونو میارم...وای مهران خیلی خجالت کشید.صاحب رستوران هم گفت به خدا قابل نداره،مهمون من و خلاصه مرد خوبی بود.دیگه من کارت و گذاشتمو اومدیم بیرون.حالا با 100 تومن باید هم من میرفتم خونه هم مهران.تا خونه ی ما با اتوبوس میشد رفت ولی خونه ی اونا باید حتما" با تاکسی میرفتی که 300تومنم پول تاکسی میشد.بالاخره 2تا بلیط اتوبوس خریدیم و رفتیم خونه ما.اون دم در منتظر شد تا من برم از خونه پول بیارم.ولی نمیدونین چقدر اوقاتش تلخ شده بود تا وقتیکه برسیم اصلا" با من حرف نزد!هرچی من چرت و پرت گفتم که بخنده اصلا" نخندید.یعد از گذشت چند ماه از اون جریانم هر وقت یادش مینداختم میگفت میشه حرف اون روز و نزنی.ولی به من که خیلی خوش گذشت.خیلی باحال بود.یادش بخیر.امروز تولدش بود.نمیدونم الآن کجاست و داره چیکار میکنه.نمیدونم آیا اونم مثل منکه همیشه به یادشم،بهم فکر میکنه یا نه.اما کاش میدونست که من چقدر دوسش دارم.مطمئنم هیچکس مثل من و به اندازه ی من نمیتونه دوسش داشته باشه.به خدا هیچکس نمیتونه...کاش میدونست منتظرشم.انتظار بد دردیه...کاش میتونستم تولدشو با روز ولتاین و بهش تبریک بگم.امیدوارم هرجا که هست خوشبخت و سلامت و موفق باشه.تا اگه روزی دیدمش از دیدن موفقیتش خوشحالیم 100برابر بشه.اگه دیدمش.یعنی میشه فقط 1بار دیگه حتی برای 1 ثانیه هم که شده ببینمش؟!!!!!!!!:(

Stranger Elf
February 15th, 2007, 04:15 AM
http://qsmile.com/qsimages/72.gif با سلام و عرض ادب خدمت تمامی دوستان http://qsmile.com/qsimages/72.gif

حقیقتا این چندروزه روزای تلخ و شیرینی برای هر کدام از ماها بوده است.http://qsmile.com/qsimages/36.gif
تلخ بابت خیلی اتفاقت ناگوار و بعضا دردناک....http://qsmile.com/qsimages/80.gif
و شیرین بابت روز ولنتاین و جشن مهرودوستی که خیلی ها...http://qsmile.com/qsimages/39.gif .. کادو گرفتند و .http://qsmile.com/qsimages/40.gif ..و خیلی ها هم کادو دادند و حسابی جیبشان را سبک کردند و جیب تکانی فطیری هم نصیبشان شد.http://qsmile.com/qsimages/55.gif
بگذریم.http://qsmile.com/qsimages/38.gif
به هرحال زندگی همه جوره رفتار رو با ما داره.
از تلخ
تا شیرین
مهم اینه همه اتفاقات رو جزیی از زندگی بدونیم.http://qsmile.com/qsimages/72.gif
اینجوری تحمل سختی ها و مندگاری شیرینیهای زندگی روند بهتری رو طی میکنه.http://qsmile.com/qsimages/72.gif



میگویند از هرچه بگذریم...http://qsmile.com/qsimages/112.gif. خاطره نگاری زیباتر است.http://qsmile.com/qsimages/39.gif
پس ما هم خاطره میگوییم.http://qsmile.com/qsimages/231.gif
قسمت دوم را شروع می نوماییم.http://qsmile.com/qsimages/96.gif

خاطره خواستگاری از اکرم ( قسمت دوم: حدس بزن چه جوری پیش میره..http://qsmile.com/qsimages/112.gif !!) http://qsmile.com/qsimages/236.gif

تا اونجا گفتم که لیدا از کشاندن من به خونه خودش مایوس شد و تصمیم گرفت از ترفند دیگه ای برای رودر رو کردن من و اکرم استفاده کنه.http://qsmile.com/qsimages/53.gif

یه جورایی ترفندهای جالبی میزنه و ایندفعه هم ترفندش باحال بود.
تولد خواهرزاده من 12 خرداد ماهه.http://qsmile.com/qsimages/70.gif
و از چندین روز قبلترش تهیه و تدارکات بود و غیره.
قرار شد کیک با من باشه....
تو این هیرویر چندتا عکس هم از اکرم خانم انداختند و آوردند و ما توانستیم رخ لیلی را زیارت کنیم.http://qsmile.com/qsimages/270.gif



خوب.... تشریح که نمیخواهید؟؟http://qsmile.com/qsimages/59.gif
اه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ میخواهین؟http://qsmile.com/qsimages/48.gif
بده ها.... زشته..... تشریح مال کالبد شکافیه.http://qsmile.com/qsimages/44.gif
من توصیف میکنم نه تشریح......http://qsmile.com/qsimages/39.gif
هاها...خندیدیم.... سر کارتان می گذاریم.http://qsmile.com/qsimages/51.gif

خوب اکرم انجوری که تو اون عکس بدکیفیت که با دوربین وی جی ای و وب کم انداخته شده بود.
دختری بود با قد بلند( روی 170 تا 172 ) یعنی چندسانت از خودم کوتاهتر..http://qsmile.com/qsimages/279.gif . و درشت اندام.http://qsmile.com/qsimages/272.gif
یعنی فکر کنم ایکس لارژ بود....http://qsmile.com/qsimages/293.gif .. سپیدرو و دارای پوستی سالم و عالی...http://qsmile.com/qsimages/275.gif .. چشمان درشت و قهوهای...http://qsmile.com/qsimages/271.gif . لبخندی بانمک..http://qsmile.com/qsimages/277.gif .. و در کل بیشتر دلنشین بود تا جذاب و زیبا.http://qsmile.com/qsimages/287.gif
البته دیدن عکس یک دختر با لباس فرو اداری و مانتو گل و گشاد و مقنعه و اونم تو نور بدکیفیت خونه و خسته برگشته از سرکار و در حین یادگیری زبان انگلیسی....http://qsmile.com/qsimages/301.gif
مسلما اگه تو ذوق آدم نزنه...http://qsmile.com/qsimages/306.gif ... چیز جالبی هم به چشمان هدیه نخواهد کرد.http://qsmile.com/qsimages/311.gif
گفتند خوبه؟؟؟؟؟؟؟؟؟http://qsmile.com/qsimages/42.gif
گفتم...حالا..... تا نبینمش و باهاش حرف نزنم... فعلا ممتنع.http://qsmile.com/qsimages/288.gif

بله قرار شد کیک تولد زهراخانم وروجک نشان با من باشه.http://qsmile.com/qsimages/281.gif
رفتم قنادی درجه یک نزدیک محلمون و سفارش کیک تولد دادم.
یه کیک به شکل قلب که صورتی باشه و وسطش هم از غنچه های گل رز یه قلب دیگه ساخته بشه و ...http://qsmile.com/qsimages/281.gif http://qsmile.com/qsimages/281.gif
خلاصه آقا به قیمت دوسه سال پیش یه هفت هشت ده تومنی سلفیدیم.http://qsmile.com/qsimages/54.gif
فکر کنم به تعداد سال تولدش غنچه رز سفارش دادم.http://qsmile.com/qsimages/39.gif
اونموقع سال چهارم دبستان بود.
پس ده تا... شاید هم یازده..... دقیق یادم نیست.http://qsmile.com/qsimages/50.gif

روز تولد شد و من کادو و کیک را دادم دست مادرم و با آژانس راهی خونه خواهرم شد و من باز هم نرفتم.http://qsmile.com/qsimages/63.gif
البته چون مجلس کاملا زنونه بود نرفتم.http://qsmile.com/qsimages/45.gif
و اکرم خانم هم اونروز از لیدا خواهر من پرسیده بود که چرا داداشت نیومده؟؟http://qsmile.com/qsimages/44.gif http://qsmile.com/qsimages/44.gif
و لیدا گفته بود که : چون مراسم تولد رو زنونه برگزار کردیم نیومده... البته من بهش گفتم که بیا و کمی بنشین و غیره... ولی خودش گفته ( یعنی من گفتم ) که نمیاد تا ماها راحت باشیم.http://qsmile.com/qsimages/59.gif
القصه به گفته خواهرجان لبخند و تبسمی بر لب سیندرلای توپولی قصه ما نقش بسته بوده که ای یه چند ساعتی هم تداوم در پی داشته...http://qsmile.com/qsimages/279.gif ..؟؟!! ( چراش... خوب فردین بازی این چیزا رو هم داره دیگه..... بازم بگین فردین بازی کار جوادهاست... بیا..اینم دلیل و برهان )http://qsmile.com/qsimages/227.gif http://qsmile.com/qsimages/227.gif

خلاصه.....http://qsmile.com/qsimages/87.gif
تو تولد زده بودن و تفریحات سالم انجام داده بودن و ای بگی نگی حرکات موزون زیادی از خودشون هم در کرده بودند.http://qsmile.com/qsimages/225.gif

بعدش عکسهای مجازش واسه من اومد تو ایمیل و من دیدم.....http://qsmile.com/qsimages/229.gif
ای داد بیداد.....http://qsmile.com/qsimages/84.gif
این دختره که خوشگلتر از دفعه پیش شده که؟؟؟.....http://qsmile.com/qsimages/83.gif .... ای بدک نیست ها...؟؟http://qsmile.com/qsimages/95.gif چجوری اونوقت؟؟http://qsmile.com/qsimages/222.gif
مامان هم که قبلا اکرم خانم رو دیده بودن و البته صداش رو هم در نیاورده بودن تو تولد کنار اکرم بود و به شدت زیر نظر داشتش ( مادر شوووور بازیه دیگه.... از نوع ملایمش )http://qsmile.com/qsimages/231.gif

بعدا که مادر اومد خونه فقط گفت:
دختر بدی به نظر نمیاد ولی خیلی شکمو و پرخوره.http://qsmile.com/qsimages/55.gif
گفتم: خوب منم شکمو هستم و پرخور و کمی چربی دار.
مادر گفت: ببینم شما میرین مهمانی جای غریب هم شکمویین؟؟
گفتم : نه.... خوب زشته...جالب نیست..... شایستگی آدم رو پایین میاره...http://qsmile.com/qsimages/44.gif
مادر گفت: حالا چیکار کنیم؟
گفتم: باید باهاش حرف بزنم و خودم ببینمش.http://qsmile.com/qsimages/59.gif
مادرم هم موافق بود و قرار شد عوض اینکه من برم خواستگاری رسمی اکرم.
اول تو خونه لیدا یه مهمونی بدهند و اکرم و من تو مهمونی با هم حرف بزنیم و از این کارهایی که همه توقع دارند تو یه جلسه نتیجه بده اما حقیقتش برای بعضی ها یه سال هم مدت کمیه برای شناخت.http://qsmile.com/qsimages/112.gif
خلاصه قرار شد اکرم بیاد خواستگاری من....http://qsmile.com/qsimages/270.gif
نه اینکه من برم خواستگاری اکرم...http://qsmile.com/qsimages/272.gif
اینم خودش حکایتهایی دارد که بعدا براتون مینویسم.http://qsmile.com/qsimages/295.gif

اما قسمت جالب ماجرا اینجاست که....http://qsmile.com/qsimages/303.gif
اکرم خانم یک چهارم کیک را ظرف چند ساعت به تنهایی و بدون کمک و همراهی کسی به صورت یک تنه میل نموده بودند.( بگو ماشالله...!!)http://qsmile.com/qsimages/91.gif
ایشون دست پر و با کلی کادو رفته بودن تولد خواهرزاده من.( بگو ماشالله...!!)http://qsmile.com/qsimages/87.gif
اکرم خانم تیپ روسری و مانتوی اسپرت تری زده بودن که هم قدشون و متاسفانه هم وزنشون نمایانتر شده بود.( بگو ماشالله...!!)http://qsmile.com/qsimages/98.gif
*******..
و البته کیک سهم من هم که در نهایت بامزه گی و جالب بودن اون قسمتی بود که قلب داشت و دوتا گل رز روش مونده بود و مزین به یک نوشته انگلیسی بود که متنش این بود *** دوستت دارم ( I LOVE YOU ) *** را خود خانم خانمها برای من انتخاب کرده بودند و قاچ نموده بودند و درظرف گذارده بودن و دریخچال جای داده بودند .....( بگو...نه ماشالله نه... بگو ای وای برمن... وای برمن...وای بر من ...!!)http://qsmile.com/qsimages/109.gif
حالا........http://qsmile.com/qsimages/122.gif
خودم هم هنوز خنده ام می گیره..http://qsmile.com/qsimages/39.gif ..( آخه خیلی ضایع بیداهه )http://qsmile.com/qsimages/36.gif

پس دفعه بعد ادامه شو تعریف میکنم که الحق طنز میشه چون کلی ماجراهای عجیب و غریب تو اون روز جالب افتاد.
فقط اینو هم بگم....http://qsmile.com/qsimages/39.gif
داشتم سکته می کردم ولی اصلا به روی مبارکم نمی آوردم که...http://qsmile.com/qsimages/44.gif
کی من؟؟؟http://qsmile.com/qsimages/48.gif ؟ من ترسیدم؟؟؟http://qsmile.com/qsimages/42.gif ؟ من؟http://qsmile.com/qsimages/39.gif

عمرنات پتاسیم من جا بزنم...http://qsmile.com/qsimages/51.gif .. من خودم اژدها رو قورت میدم.http://qsmile.com/qsimages/161.gif
اینجوری....http://qsmile.com/qsimages/68.gif


موفق باشینhttp://qsmile.com/qsimages/72.gif http://qsmile.com/qsimages/72.gif
ارادتمند........http://qsmile.com/qsimages/72.gif http://qsmile.com/qsimages/72.gif http://qsmile.com/qsimages/72.gif ........ امیر عباس ( استرنجر الف )

ak_GHol
February 15th, 2007, 08:39 AM
از دیروز که این خاطرات خواندم می خواهم یک ماجرای واقعی از این عاشقانه ها که به هم خورد بگم (البته بیشتر منظورم سرانجام آدم ها است)
من یک دختر عمویی دارم که یک دختر خوشگل چشم عسلی هست حدود هفت سال با یک پسری که اصلا نه زیبایی داشت و نه چیز خاصی دوست بود و واقعا دوستش داشت یک روز بعد از هفت سال بهش گفته بود که من دیگه نمی خواهم ببینمت ،دختر عموی من هم خیلی ناراحت شده بود و تا مدتها ناراحت بود که یک روز خبر عروسی دختر عمه ام به ما رسید توی عروسی دختر عموم داماد و نشان داد و گفت این همون پسری که من هفت سال باهاش دوست بودم بیچاره خیلی بیشتر دلش شکست ولی بعد از یک سال وقتی برای خواهر بزرگش خواستگار اومده بود خواهرزده داماد یک دل نه صد دل عاشق دختر عموم شده بود،حالا اون هم عروسی کرده و شوهرش خیلی دوستش داره اگه ازش بپرسید میگه خیلی خدارو شکر می کنم که با اون عروسی نکردم چون اون پسره خیلی خسیس است و زنش مجبوره بیشتر از پول خودش برای خونه خرج کنه.

Kamil
February 15th, 2007, 11:45 PM
با اینکه ولن تاین گذشت خاطره پارسال رو تعریف میکنم درست بعد هفت پدر بزرگم بود اون روزم چهارشنبه بود رفتم یه عروسک خوشگل به شکل بز خریدم تو تلقشو پر شکلات کردم با هزار امید رفتم دیدن کسی که الان برای همیشه ترکم کرده عیسی باهاش سر شهرک قرار داشتم تا منو دید مثل بچه کوچولوها دوئید قربونش برم بعد کلی راه رفتیم همش شوخی میکرد گفتم ولن تاین مبارک اونم سرمو بوس کرد خندید گفت مرسی همش شوخی میکرد حرف میزد گفتم به یاد دوران خوش جوانی در برره برات عروسک بز خریدم تا همیشه یادت باشه از کجا اومدی:d اما یه دفعه حال من بد شد اونم سریع برام ماشین گرفت تا برسم خونه گفت رسیدی بزنگ منم تا رسیدم زنگیدم گفت جیگری دارم اوشکلات میخورم مرسی از کادوت منم گفتم قابل تو رو نداره ببخش کم بود بعد گفت بابایی رو ببوس مواظب خودت باش بای بچه ها الان دارم محسن چاووشی نشکن دلمو رو گوش میدم من و عیسی باهاش خاطره داریم ای کاش هیچوقت سه شنبه نبود کاش نمیرفتم کاش..............هزاران کاش یعنی میشه برگرده بعید میدونم

فکر کنم سیندرلا اومده جیگر خانومی زیارتت قبول منتظر خبرها خوبت همون خاطره هستیم تو دیگه شاد بترکون ;)

sara_33604
February 16th, 2007, 08:43 AM
سلام

دیروز رفته بودم ورامین ثبت نام دانشگاه جاتون خالی اوضاعی بود انقد با بابام به این بچه ها و پدر مادرا خندیدیم که هنوزم با گذشت 24 ساعت منتظر گریه بعد از خندم
رو دیوار یکی از کلاسا یه دعا برای پاس کردن ترم بود که همه دانشجوهای اونجا می گفتن جواب بده بد نیست شماهم حفظ کنین شاید به درد خورد

الهم پاسن ترمی به نمره" دهی و گاهن دوازدهی و حفظنی من مشروطی

و فلجن استادی و لغون امتحانی

khademi
February 16th, 2007, 09:25 AM
سلام بچه ها من دارم برای تیز هوشان درس می خونم
برای همین معلم خصوصی دارم توی خونه
دیروز معلمم برگه اورده بود برام برگه ها چند تا به هم منگنه بودند . یکی از از برگه ها افتاده بود رو دفترم.اومدم مسئله بنوسم چک نویس می خواستم حالا بگو برگه ی چک نویسم زیر برگه ی معلمم بوده من هم دیگه نگاه نکردم و حواسم پرت شد و نوشتم روی برگه ی معلمم خدا را شکر یکهو فهمیدم خداجونم هم برام یک فرشته ی نجات شد معلمم سرفه اش گرفت و تا داشت سرفه می کرد، من هم زود پاکش کردم...
ولی خداییش خدا خیلی به من رحم کرده ها...:D

cinderella22
February 16th, 2007, 11:26 AM
سلام سلام...من برگشتم...جاتون خيلي خالي بود...تو حرم امام رضا همه تون و دعا كردم...سفر دانشجويي خيلي خوش مي گذره مخصوصا اگه هم سفرهاي خوبم داشته باشي...حالا يه كم از سفرم تعريف كنم كه آقاي انصاري دعوام نكنه بگه خاطره نگفتي يا با لحن كاملا جدي بگه اينجا رو تبديل به چت روم نكنيد!!!
خوب اين سفر رو برو بچه هاي بسيج دانشگاه تدارك ديده بودن كه كلي تو اين سفر از دستشون خنديديم..حدود 80 تا دختر بوديم و 30 تا پسر...من خودم زياد با بسيج برخورد ندارم چون از بعضي رفتاراشون خوشم نمياد..نه اين كه بگم اشتباه يا نادرسته ها خوب من اعتقاد ندارم بهش!!تو اين سفرم آقايون شده بودن سوژه خنده ما...مي رفتيم ازشون سوال مي كرديم به ديوار نگاه مي كردن و جواب ما رو مي دادن!!!آخه اين درسته؟؟بعد وقتي خانومهاي بسيج با هاشون صحبت مي كردن نه تنها بهشون نگاه مي كردن بلكه كلي شوخي و بگو بخندم به راه بود!!!به نظر شما دختر با دختر فرق داره؟؟؟؟خلاصه كه هر جا مي رفتيم آقايون مثل باديگارد رياست جمهوري از ما ما حمايت مي كردن!!!!!ولي واي نمي دونيم حرم امام هشتم چه حال و هوايي داشت...من كه كلي سبك شدم....جاي همه شما خالي بود...تو كل اين 4 روز 7 ساعت خوابيدم همش...يا حرم بوديم يا داشتيم مي خنديديم...ان شا الله قسمت شما هم بشه برين زيارت امام هشتم...من برم بخوابم يه كم!!هنوز كم بود خواب دارم...

moshmoshak
February 16th, 2007, 01:20 PM
دوستان اول بگم كه تايپيك مال خودمونه.هر گلي بزنيم به سر خودمون زديم ؛
چرا همه نمي رويد در راي گيري و انتخاب بهترين خاطرات شركت كنيد.؟؟؟؟:)
راي گيري را فراموش نكنيد.;)چقدر كوروش خان و اميرخان و روشنك جون بگن....
ديروز با مادر و خواهر و خاله ي كوچيكي رفتيم بازار .
داخل يدونه پاساژ بوديم كه يدفعه پسر خاله و دوستش دست در دست هم داشتن تاتي تاتي ( قدم ميزدن) ميكردن....گل ميگفتن و گل ميشنيدن.
اولش من ديدمش. با هزار تا چش و ابرو بالا و پايين انداختن بالاخره متوجه اش كردم. دوستش كه مثل قرقي در رفت:D
ولي چشتون روز بد نبينه ! مامانش يه چيزايي متوجه شد.
ولي پسر خاله شانس آورد كه ما اونجا بوديم....
بدبختي اينجا بود كه يدونه كادو هم داخل نايلون در دستاي پسر خاله بود.
من هم براي اينكه بيشتر ضايع نشه ...سريع كادو را از دستش گرفتم ؛ و شروع كردم به تشكر كردن ازش...كه كادويي كه واسه دوستم سفارشت دادم خريدي!! دستت درد نكنه.
پسر خاله هم بلانسبت مثل بز سر تكون ميداد.:D :D
ولي ديگه ازش خبر ندارم كه زنده س يا نه:D :D

cinderella22
February 16th, 2007, 10:03 PM
بچه ها نمي دونم چرا يهو دلم گرفت..آخه مي دونين دوشنبه كه در راه وارد 24 سالگي مي شم...يهو حس كردم خيلي بزرگ شدم..دوست دارم زمان متوقف بشه آخه همش فكر مي كنم آدما هر چقدر بزرگتر مي شن روح پاك و بي آلايش خودشون و بيشتر از دست مي دن و اون سادگي كودكي و ندارن ديگه...
اي بابا اينا چيه دارم مي گم...همه اينا رو گفتم بدونين تولدم نزديكه ها:D خلاصه حواستون باشه!!!
يه خاطره بگم از تولد پارسالم...
من روي روز تولدم خيلي حساسم و چون تولد هيچ كس و چه خانواده و چه دوستام و فراموش نمي كنم توقع دارم فراموش نشم... يه اس ام اس تبريك هم برام كافيه و كلي خوشحالم مي كنه..پارسال شب تولدم نه تلفن زدن بهم دوستام و نه از اس ام اس خبري بود...حتي خانواده ام هم به روي خودشون نمي اوردن كه فردا تولدمه...يه جورايي دپرس شده بودم...حس مي كردم فراموش شدم و براي هيچ كس اهميت ندارم...روز تولدم تا ساعت 8 شب كلاس داشتم..مامانم زنگ زد بهم و گفت ما شام مي خوايم بريم خونه خالت تو كه دير مي رسي ديگه يه راست برو خونه!!!من و مي گي كلي ناراحت شدم گفتم بهم تبريك كه نمي گن هيچي حالا بايد تولدم و تو خونه تنها هم باشم!! حتي بچه ها هم تو دانشگاه من و يادشون رفته بود..خلاصه كه بعد تموم شدن كلاس با ناراحتي رفتم خونه ..رسيدم ديدم چراغها خاموشه..كليد و كه تو در چرخوندم يهو يه چيزي تركيد و همه گفتن تولدت مبارك!!!!!!!!!!بمب نبود ا يه بادكنك گنده بود!!!تمام دوستامم اونجا بودن...حتي چند تا از هم دانشگاهيام..نمي دونم چطوري زودتر از من رسيده بودن خونه!!!

MAAAH
February 17th, 2007, 01:27 AM
منم همینطورم:( .همیشه نزدیک تولدم که میشه استرس دارم.دلم میگره.احساس میکنم هرسال که بزرگتر میشم باید خودمو برای یه سری مشکلات و مسائل جدید آماده کنم.
پارسال تولدمو بگم:
از صبح که چشم باز کردم،داشتم از بغض خفه میشدم.شبم مهمون داشتیم.هی خودمو کنترل کردم که گریه نکنم.تا مهمونا اومدن موقع شمع فوت کردنم که رسید،همه منتظر بودن و دست میزدن.من داشتم تو دلم آرزو میکردم که یهو پق زدم زیر گریه!!!!!!همه فکر کردن اتفاقی افتاده.دیگه نتونستم که جلو خودمو بگیرم.نشستم های های گریه کردن.نمیدونین چه قیافه ای شده بودم!:D از الآن برای 2ماه دیگه دلم گرفته!ولی چه تولدی شده بود.آخه یکی بگه صبح گریه میکردی تا شب اینطوری نشه.امسال اگه دوباره بغض داشتم سعی میکنم روز گریه هامو تموم کنم.

patris
February 17th, 2007, 02:22 AM
حالا كه همه خاطره تولد تعريف ميكنند منم يكي تعريف كنم:
البته قضيه تولد 1 سالگي پوريا رو ميگم:rolleyes: :rolleyes: :rolleyes: :rolleyes: :rolleyes: :rolleyes: :rolleyes:
امسال براي اولين تولد پوريا كلي نقشه كشيده بودم و همه دوستهاي خودم :eek: :eek: :eek: :eek: :eek: :eek: :D :D :D :D :D :D :D رو جمع كرده بودم تا يك تولد بزن و بكوب باشه و بياد ماندني:D :D :D :D :D
يك كيك تولدي سفارش داده بودم شكل خرس:D :D :D :D :D :D
انقدر بادكنك و از اين زرق و برقها كه ادم توش گم ميشد
البته چون مهموني شب هم داشتيم من يك كيك بزرگتر و البته ساده هم سفارش داده بودم و اتفاقآ هر دو رو با هم برادرم اورد خونه:rolleyes: :rolleyes: :rolleyes: :rolleyes: :rolleyes: :rolleyes: :rolleyes: :rolleyes:
مهمونها همه اومده بودند و حسابي هم به همه خوش ميگذشت و پوريا هم از بغل اين به بغل اون:D :D :D :D ميرفت
موقع اوردن كيك شد و من پوريا رو دادم بغل دوست فابريك خودم به اسم سارا و بهش گفتم كه مواظب باش پوريا رو زمين نذاري:cool: :cool: :cool: :cool: :cool: :cool: :cool:
اخه بچه من چهار دست و پا راه ميافتاد و از هر جايي سر در مياورد
كيك را با هزار رسم و رقص و به قول امير عباس حركات موزون:o :o :o :o :o :o اوردم گذاشتم روي ميز:D :D :D :D :D
دختر خاله ام رفت كه چاقو بياره و البته با حركات موزون:o :o :o :o و منم و خواهرش بهش ملحق شديم:o :o :o :o :o
داشتم حسابي اون وسط واسه خودم قر ميدادم كه ديدم سارا وايستاده و داره با لطف بسيار زياد منو تشويق ميكنه:mad: :mad: :mad: :mad: :mad: :( :( :( :( :(
تا اومدم بگم پوريا كو؟:confused: :confused: :confused: :confused: :confused:
ديدم اقا پوريا نشسته روي ميز و البته كل صورتش كيكي شده:mad: :mad: :mad: :( :( :( :(
بعله اقا پسر بنده كه ميبينه همه سرشون گرمه و هيشكي نگاش نميكنه چهار دست و پا ميره روي ميز و ميشينه جلوي كيك و از هلوش كه به مقصودش رسيده :mad: :mad: با كله ميره توي كيك:( :( :( :( :mad: :mad: :mad: :mad:
از اين صحنه ها فيلم هم هست البته قضيه فيلم هم اينه كه يكي ديگه از دختر خاله هام كه ميبينه پوريا رفته سر وقت كيك بدون اينكه اصلآ كوچكترين زحمتي بخودش بده دوربين رو ورميداره و از پوريا فيلم ميگيره و البته تشويقش هم ميكنه:( :( :( :( :( و بعدآ با افتخار تعريف هم ميكرد كه ديدم شيطون كوچولو ميخواد دلي از عزا در بياره گفتم بذار به هدفش برسه:D :D :D :D :( :( :(
با اجازتون من كيك شب رو اوردم و مهمونها ميل كردند و برادرم دوباره با هزار بدبختي و كمبود كيك بزرگ در قناديها يك كيك ديگه خريد:D :D :D :D :D :D :D :D :D
البته اون كيك سر خورده هم مال پيشي ها شد:D :D :D :D :D :D

هستی خانوم
February 17th, 2007, 09:24 AM
خوب یک خاطره تولد دیگه::D
حدود سه چهار سال پیش مامانم یک عمل سرپایی داشت که باید چند روزی استراحت می کرد:(
ما هم تختش رو آورده بودیم تو هال که حوصله اش سر نره (الهی قربونش بشم):rolleyes:
فردای اون روز تولد مامان بود و اتفاقا فقط من و مامان و خواهرم خونه بودیم بقیه سفر بودن:cool:
با دوست هامون هماهنگ کردیم که راس ساعت 4 بیان خونه ما
نقشه مون این جوری بود که مامانم رو راس 4 بفرستیم حموم :o البته چون باید یکی باهاش می رفت که کمکش کنه قرار شد با خواهرم بره:o
و من تا اونها میان خونه رو تزئین کنم:eek: و وسایل پذیرایی رو بچینم :eek: و لباس بپوشم :eek: (خداییش شما بودین می تونستین این همه کار رو انجام بدین؟)
خلاصه اون روز صبح من رفتم بیرون و همه چیزهایی که لازم بود رو خریدم و سر راه گذاشتم خونه همسایه و رفتم خونه:rolleyes:
ساعت شد ده دقیقه به چهار من و خواهرم هی به مامان اصرار می کردیم پاشو برو حموم:o
هی از ما اصرار و از اون انکار:eek:
می گفت نمی رم،:eek: حوصله ندارم،:eek: اصلا می خوام فیلم ببینم:eek: :eek: :eek: :eek: :eek: :eek:
ما هم داشتم می مردیم از استرس!:mad: آخه قرار بود مهمون ها ساعت 4 بیان:mad: :mad: :mad:
بلاخره فکری به ذهنم رسید!:D دویدم تو حیاط و فیوز برق رو زدم:D بعد هم مثل تابلو ها دویدم تو خونه و گفتم خوب برق رفت حالا برین حموم!:D
مامانم گفت هــــــــــــــــــــــــ ــــا!!!! من دیدم که فیوز رو زدی!!!!!:eek: :eek: :eek: :eek: :eek:
بعد هم گفت خوب حالا چون خیلی اصرار می کنین باشه می رم
بعد اونها رفتن حموم:D
به محض این که اون ها وارد حموم شدن یهو من رفتم رو دور تند:eek: :D
با سرعت نور از این ور به اون ور می دویدم:D و هی کار می کردم! :eek: فکرش رو بکنین حتی میوه ها رو هم اون موقع شستم:D
اتاق رو با سرعت ما فوق نور تزئین کردم و همه چیز تقریبا حاضر بود.:D دوست های بی معرفتمون هم ساعت چهار و ربع اومدن و یه ذره کمک کردن:(
یکی از بچه ها مسئون فیلم بردازی بود مامانم به اصرار خواهرم مجبور به پوشیدن لباس مجلسی شد!!!:eek:
هی مامانم می گفت خوب چرا باید این رو بپوشم!؟:confused: هی خواهرم می گفت خوب مگه چی می شه بپوشی؟ که بلاخره پوشید:D
همین که از در حموم اومد بیرون ما همه دست زدیم گفتیم تــــــــــــــــــــــــ ــــــولدت مبـــــــــــــــــــــار ک :D :D
که همون موقع مامانم سوتی داد واااااااااااااااااااااااا اااااااا :eek: امروز که چهلم بابابزرگتونه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!:eek: :eek: :eek: :eek: :eek: :eek: :eek: :eek: :eek: :eek: :eek:
بله! اون روز چهلم بابا بزرگ بابایی بود و ما فراموش کرده بودیم!!!!!!!!:eek: :eek: :eek: :eek: :eek: :eek: :eek: :eek:
ولی با این حال کلی رقصیدیم و خندیدیم و شادی کردیم:D
مامانم هم خیلی خوشحال و هیجان زده شده بود:D
راستی شمع تولدش رو هم به ماه گذاشتم یادم نیست ولی پونصد و خورده ای شده بود!!!:D
مامانم می گه اون بهترین تولدش بود:D

sima joon
February 17th, 2007, 09:54 AM
سلام
ديدم و خوندم كه همه دارند اينجا خاطرات تولدشونو ميگم گفتم منم يه دونه تعريف كنم.البته من از خاطرات تولد زياد ميتونم بگم.
حالا اين يكي اول ميگم.اگه اشتباه نكنم سال دوم ابتدايي بودم يه دوست داشتم به اسم نسرين كه خيلي باهم صميمي بوديم كه البته الانم همينطور.صميمي تر از قبل. http://qsmile.com/qsimages/278.gif يه روز بعد ازمدرسه منو دعوت كرد كه برم خونشون منم ديوونه همينطور بعد مدرسه رفتم خونشون بدون اينكه به خونواده اطلاع بدم خلاصه هيچي جاتون خالي ناهار آش خورديم و تا بعد ظهر تو كوچه بازي كرديم كه يهو ديدم بابام داره از سركوچه ميادhttp://qsmile.com/qsimages/276.gif http://qsmile.com/qsimages/167.gif من وقتي باباوم ديدم رنگم شد عين گچ ديوارhttp://qsmile.com/qsimages/257.gif http://qsmile.com/qsimages/223.gif داشتم سكته ميكردم.
چند روز بعدش مثلا تولد من بود و اونا حتي كيك رو خريده بودند و .......خلاصه چشمتون روز بد نبينه اونقدر اون شب كتكhttp://qsmile.com/qsimages/220.gif خوردمhttp://qsmile.com/qsimages/218.gif http://qsmile.com/qsimages/219.gif كه نگوhttp://qsmile.com/qsimages/167.gif http://qsmile.com/qsimages/167.gif http://qsmile.com/qsimages/167.gif http://qsmile.com/qsimages/182.gif به اندازه تمام عمرم.چون بدون اجازه رفته بودم.بعدش ديگه چند روز بعد هم برام تولد گرفتم اما بگذريم.خاطره اش ساليان سال تو ذهنم مونده و ديگه همون شد بدون اجازه جايي رفتن من.http://qsmile.com/qsimages/242.gif ولي تولدش خيلي جالب شده بود.روز تولد انگار نه انگار ما يه كار بد كرده بوديم.ديگه چي ميشه كرد بچگي و هزار خطاhttp://qsmile.com/qsimages/95.gif

ariyan
February 17th, 2007, 11:07 AM
سلام بچه ها خاطرات شما رو خوندم ...خيلي دلم ميخواد خاطره بگم ولي بيشترش خاطره هاي تلخه تا شيرين و باعث ناراحتي شما ميشه....ديشب آيدا رو ديدم كه با خواهرش داشتن ميرفتن منو يكي از پسرهاي همسايه با هم سر كوچه وايساده بوديم....ساعت حدوداي 9 شب بود كه به خودم گفتم يا آيدا داره ميره سر قرار يا خواهرش از اونجايي كه ميخواستم قضيه تابلو نشه كاپشنمو با كاپشن دوستم عوض كردم و از دور آيدا رو مي پاييدم دنبالشون كه رفتم ديدم كه جفتشون رفتن تو پارك محلمون و توي كلبه چوبيش نشستن اول خواهر آيدا داره با دوست پسرش صحبت ميكرد ديگه كسي اونجا نبود تا نزديك به يه ربع بود كه ديدم يه پسر ديگه رفت كنار آيدا نشست و با هم كلي ميخنديدن بچه داشت بارون مي يومد منم زير بارون داشتم گريه ميكردم كه ديدم يهو گريم تبديل شد به هق هق ديگه تحمل نداشتم رفتم طرفشون اول خواهر آيدا منو ديد گفت يا امام زمان آيدا اونجا رو بارونم خيلي شديدتر شده بود ....نميدونيد ديشب چه حالي داشتم تنها پناهم ديشب اشكهام بودن تنها شاهد بيكسي هام اشكام بود ...آيدا تا منو ديد سرشو انداخت پايين گفتم البته داد ميزدم ..(چيه چرا سرتو انداختي پايين چرا با من اين كارو كردي چرا... دوست آيدا دوست كه نه دشمن من بود ميشناختمش گفتم خيلي پستي )بعد اومدم خونه مادرم پدرم تا وضعمو ديدن گفتن چي شده تمام ماجرا رو براشون تعريف كردن بابام گفت بايد بفرستامت يه جاي دور كهچند وقتي نباشي در همين حين خالم از هلند زنگ زد بابام با هاش صحبت كرد گفت مشه منصور بياد اونجا اينجا منصور داره خيلي عذاب ميكشه ...خالم گفت عيبي نداره بهش ياد ميدم كه چه جوري قاچاقي بياد .....بچه ها ميخوام براي هميشه از ايران برم ديگه داره حالم از اين شهرو مردمش بهم ميخوره بلانسبت شما ها ....

sima joon
February 17th, 2007, 11:32 AM
سلام به همه برو بچه هاي خوب اينجا
آقا آريان خاطره تلختونو خوندم.نمي دونم ولي اگه اونجا مي تونيد اين آيدا رو فراموش كنيد خوب خوبه كه بريد.
به نظر من بايد بهش نشون بديد كه شما هم مي تونيد بدون اون زندگي كيند چون قبل از اونم بوديد و زندگي كرده بوديد.

واقعا از ته قلب براتون دعامي كنم.

حالا با اجازه يه خاطره ديگه از تولد بگم.بازم برميگرده به خيلي سالهاي دور.فكر كنم همون حدوداي ابتدايي بودم كه يك سال 16 ارديبهشت (ماه تولدمه ديگه):rolleyes: شب بود و تمام فاميل دورهم جمع بودند از خاله و دايي و مادر بزرگ بگير تا عمو و اون يكي مادر بزرگhttp://qsmile.com/qsimages/86.gif خلاصه بعد شام كه شد ديگه بازار روبوسي كادو دادن داغ داغ بودhttp://qsmile.com/qsimages/281.gif http://qsmile.com/qsimages/16.gif و از اونجايي كه من و داداشم كه يك سال از من كوچكتره با هم كل كل داريمhttp://qsmile.com/qsimages/101.gif و مي زنيم تو سرو كله همديگه.داشت باز منو اذيت مي كرد.
اين داداش شيطون ما داشت از اون طرف واسه من شكلك درمياوردhttp://qsmile.com/qsimages/285.gif http://qsmile.com/qsimages/286.gif http://qsmile.com/qsimages/95.gif منم هم خنده ام گرفته بود هم مي خاستم تلافي كرده باشم شروع كردم به شكلك دراوردن كه خاله ام هم همون لحظه اومده بود كادوي منو بده و مي خواست منو ببوسه.منم يك لحظه حواسم رفت به داداشم كه البته فك و فاميل از داداشم غافل بودند.در همين لحظه كه من داشتم جواب شكلكهاي داداشمومي دادم خاله ام منو بوسيد و بابام ازم عكس گرفت كه البته من فكر نمي كردم با اين قيافيه تو عكس بيفتم بابام يكهو عكس گرفت و من تو خيال خودم فكر كردم خاله ام بعد شكلك منو بوسيد نگو همون لحظه بوده.

بعدها كه عكس چاپ شد هم كلي خنديديم هم اينكه خالم يه خورده ازم دلگير شد منم خجالتزده.http://qsmile.com/qsimages/44.gif ولي الان كه تو آلبوم اون عكسو ميبينم تمام خاطرات اون شب واسم زنده ميشه و حسابي به قيافه خودم ميخندم.

samiraa
February 17th, 2007, 11:34 AM
سلام دوستان
روز پنجشنبه جاتون خالی 3 تا از همکارای دخترمون رو که با هم خیلی جور هستیم دعوت کردم خونمون . دوتا از این خانمها با هم خواهر هستن که اتفاقاً اسم یکیشون سمیراست . اینم اول بگم که منزل پدر رئیس مالی شرکت طبقه دوم آپارتمان ماست . اون روز سمیرا خانم با دوست پسرش قرار داشت و مهمونی منم بهترین فرصت واسه پیچوندن مامانش اینا بود . خلاصه ظهر من به اتفاق دو تا از همکارم رفتمک خونه و قرار شد سمیرا هم بعداً تشریف بیارن . ساعت 2 بود که مدیر مالیمون تماس گرفت که کسی دفتر کرج نیست منم گفتم نه بچه ها کار داشتن زود رفتن خونه .
خلاصه بعد از تماسش کلی غیبت و شوخی و خنده بود تا سمیرا خانم تماس گرفت که آدرس بده من با مهدی دارم میام .
بعد از کلی راهنمائی بالاخره ایشون تشریف آوردن ، ولی چون خونه ما یه کم پیچ در پیچه من رفتم دم در منتظرشون بودم دقیقاً لحظه ای که سمیرا از ماشین مهدی پیاده شده مدیر مالی محترم ما هم از پشت سرش ظاهر شد . وای نمیدونین من چه حالی داشتم و نمی دونستم چه جوری به سمیرا حالی کنم اونم داشت تو سرو کله مهدی میزد که یه دفعه مدیر مالیمون دست گذاشت رو شونش . سمیرا بیچاره شوکه شده بود داشت پس می افتاد . منم که تو رودربایستی گیر کرده بودم دعوتش کردم توی خونه که با دیدن اون دوتا چشماش 4تا شد . گفت آهان این کارشون بود دیگه ؟ دفترو تعطیل میکنین میاین مهمونی؟؟؟؟؟؟
خلاصه بر خلاف چیزی که تصور میکردیم با مدیر مالیمون خیلی خوش گذشت ولی در تمام اون ساعات سمیرا اصلاً سرش رو با نیاورد . با اجازتون امروز هم سر کار نیومده .

هستی خانوم
February 17th, 2007, 11:58 AM
سلام بچه ها خاطرات شما رو خوندم ...خيلي دلم ميخواد خاطره بگم ولي بيشترش خاطره هاي تلخه تا شيرين و باعث ناراحتي شما ميشه....ديشب آيدا رو ديدم كه با خواهرش داشتن ميرفتن منو يكي از پسرهاي همسايه با هم سر كوچه وايساده بوديم....ساعت حدوداي 9 شب بود كه به خودم گفتم يا آيدا داره ميره سر قرار يا خواهرش از اونجايي كه ميخواستم قضيه تابلو نشه كاپشنمو با كاپشن دوستم عوض كردم و از دور آيدا رو مي پاييدم دنبالشون كه رفتم ديدم كه جفتشون رفتن تو پارك محلمون و توي كلبه چوبيش نشستن اول خواهر آيدا داره با دوست پسرش صحبت ميكرد ديگه كسي اونجا نبود تا نزديك به يه ربع بود كه ديدم يه پسر ديگه رفت كنار آيدا نشست و با هم كلي ميخنديدن بچه داشت بارون مي يومد منم زير بارون داشتم گريه ميكردم كه ديدم يهو گريم تبديل شد به هق هق ديگه تحمل نداشتم رفتم طرفشون اول خواهر آيدا منو ديد گفت يا امام زمان آيدا اونجا رو بارونم خيلي شديدتر شده بود ....نميدونيد ديشب چه حالي داشتم تنها پناهم ديشب اشكهام بودن تنها شاهد بيكسي هام اشكام بود ...آيدا تا منو ديد سرشو انداخت پايين گفتم البته داد ميزدم ..(چيه چرا سرتو انداختي پايين چرا با من اين كارو كردي چرا... دوست آيدا دوست كه نه دشمن من بود ميشناختمش گفتم خيلي پستي )بعد اومدم خونه مادرم پدرم تا وضعمو ديدن گفتن چي شده تمام ماجرا رو براشون تعريف كردن بابام گفت بايد بفرستامت يه جاي دور كهچند وقتي نباشي در همين حين خالم از هلند زنگ زد بابام با هاش صحبت كرد گفت مشه منصور بياد اونجا اينجا منصور داره خيلي عذاب ميكشه ...خالم گفت عيبي نداره بهش ياد ميدم كه چه جوري قاچاقي بياد .....بچه ها ميخوام براي هميشه از ايران برم ديگه داره حالم از اين شهرو مردمش بهم ميخوره بلانسبت شما ها ....

نازی آریان جون:(
چقدر این روزا همه بی معرفت شدن:(
کلی ناراحت شدم با خوندن خاطرت:(
آرزو می کنم همه چیز طبق خیر و صلاحمون بشه
اومده بودم یک خاطره دیگه از تولد بگم
خوب حالا می گم:D
یه 8 ماهی من با یه خانم شاعر به نام زهرا معتمدی (http://www.ghazal666.***********.com)دانشجوی حقوق هم خونه ای بودیم:cool:
دورانی داشتم با هم:rolleyes:
کلی بهمون خوش می گذشت البته گاهی هم با هم بحثمون می شد دیگه!:D
موقع تولدش شد و ما تصمیم گرفتیم براش تولد بگیریم:rolleyes:
همه برنامه ریزی هامون رو هم کرده بودیم:rolleyes:
زد و شبی که فرداش تولدش بود با هم بحثمون شد و قهر کردیم:(
من بهش گفتم تو تولد بگیر من میرم خونه دوستم:(
گفت نمی خوام:(
گفتم من دوست ندارم به خاطر من برنامه ات رو به هم بزنی:(
گفت تولد خودمه دوست ندارم جشن بگیرم:(
فردا بدون اطلاع اون من رفتم و طبق قرار های قبلیمون همه خرید ها رو انجام دادم:D
رفتم خونه دیدم نیست! رفته بود خونه دوستش:D
من هم سریع همه چیز رو آماده کردم و زنگ زدم جریان رو به دوستش گفتم و ازش پرسیدم اون کی بر می گرده؟!:confused:
گفت الان داره میاد!!!!:eek: :eek: :eek: :eek:
گفتم وای نه جلوشو بگیر:eek: :eek:
خلاصه به هزار ترفند یه کم دیگه نگهش داشت:D
من اون روز یه عالمه مهمون دعوت کردم ولی فقط سه نفر اومدن!:eek: :(
وقتی زهرا از در وارد شد من تو اتاق بودم و هنوز کسی نیومده بود، همه برق ها خاموش بود:rolleyes:
وارد اتاق شد و برق رو روشن کردن من با جیغ ازش استقبال کردیم:D :rolleyes:
اون کلی بهت زده شده بود و ما همدیگه رو بغل کردیم و آشتی کردیم:D
بعد دوستاش اومدن (همون سه تا) و کلی خوش گذشت:D :rolleyes:
بعدش هم جاتون خالی تا یک هفته ساندویچ و کیک داشتیم:D

شایلی
February 17th, 2007, 12:59 PM
سلام به تمام دوستان عزیز
به پیشنهاد روشنک عزیز میخوام منم عضو شم .هنوز فرصت نکردم ولی چند تایی از خاطرات رو خوندم برام جالب بود ...
منم دوست دارم از خاطرات تلخ و شیرینم بگم ولی اولی رو میخوام از یه خاطره شیرین شروع کنم .
...
یه هفته بعد ازدواج خواهرم یکی از اقوام که باهاشون زیاد ارتباط نداشتیم اومدن خونمون برای خواهرم چشم روشنی اوردن چون نمیشناختن خونه عروس خانوم رو میخواستن مثلا همراه مامانم برن اونجا که از قضا برادر این خانوم هم اومده بود .... از همون اول که من چشم خورد به این پسر اینقدر ازش بدم اومد که تا برن همش داشتم غر غر میکردم ..اخرشم با اکراه به مامانم و برادرام گفتم کی زن این میشه اه اه ...
خلاصه چرخ گردون گشت و گشت تا بعد چند سال همین اقا اومد خواستگاری من و منم با کمال میل انگاری خیلی هول بودم جواب مثبت دادم و الانم زندگی خوب و خوشی داریم .حالا وقتی میشینم با خانواده خاطرات تعریف کنیم اول همه این جمله منو میگن (اه اه کی زن این میشه ) بعد شروع میکنیم از خاطرات بچگی و .... تعریف کردن ...

sima joon
February 17th, 2007, 03:37 PM
سلام اين بار اين خاطره روكه مي خواهم تعريف كنم مال خودم نيست اين خاطره مال مادر بزرگمه.البته با اجازه ايشان كه فعلا پاكستان هستند.

يادمه سال دوم راهنمايي بودم كه ايشون رفتند انگلستان ديدن خواهرشون.البته مادر بزرگم با خواهرش ميرن ديدن اون يكي خواهرش. http://qsmile.com/qsimages/100.gif
بعد كه از اونجا برميگرده خاطرات جالبي تعريف مي كرد.يكي اينكه گويا در همسايگي خواهرش اينا تو لندن يه خانواده سياه پوست زندگي ميكردند.يه روز كه اين مادربزرگ بنده با خواهرشون(همون كه با هم همسفر بودند) واسه خريد ميرن بيرون كه اين همسايه رو ميبينن.
حالا مي خواستند بگن خيلي انگليسي بلدن وقتي اين آقا سياه پوست رو ميبينن ميگن هلوHello.اين سياه پوسته هم تو جوابشون ميگه سلام عليكمhttp://qsmile.com/qsimages/77.gif

يكبار هم خواهر مادربزرگم ميره خريد يه چمدون پر خريد داشته نمي تونسته بياردش خونه همينطور كه اونجا وايساده بوده چند تا پسر داشتند فوتبال بازي ميكردند حالا ايشون مي خواستند اينارو واسه كمك بطلبندhttp://qsmile.com/qsimages/48.gif http://qsmile.com/qsimages/42.gif http://qsmile.com/qsimages/39.gif ايشون فكر كنم انگليسيشون فول بوده صدا مي زنه please a boy جالب ايجا بود كه اين پسرها هم مي فهمند مياند كمكش بارهاشو تا دم در خونه مي برنhttp://qsmile.com/qsimages/242.gif

MAAAH
February 17th, 2007, 04:38 PM
سلام بچه ها خاطرات شما رو خوندم ...خيلي دلم ميخواد خاطره بگم ولي بيشترش خاطره هاي تلخه تا شيرين و باعث ناراحتي شما ميشه....ديشب آيدا رو ديدم كه با خواهرش داشتن ميرفتن منو يكي از پسرهاي همسايه با هم سر كوچه وايساده بوديم....ساعت حدوداي 9 شب بود كه به خودم گفتم يا آيدا داره ميره سر قرار يا خواهرش از اونجايي كه ميخواستم قضيه تابلو نشه كاپشنمو با كاپشن دوستم عوض كردم و از دور آيدا رو مي پاييدم دنبالشون كه رفتم ديدم كه جفتشون رفتن تو پارك محلمون و توي كلبه چوبيش نشستن اول خواهر آيدا داره با دوست پسرش صحبت ميكرد ديگه كسي اونجا نبود تا نزديك به يه ربع بود كه ديدم يه پسر ديگه رفت كنار آيدا نشست و با هم كلي ميخنديدن بچه داشت بارون مي يومد منم زير بارون داشتم گريه ميكردم كه ديدم يهو گريم تبديل شد به هق هق ديگه تحمل نداشتم رفتم طرفشون اول خواهر آيدا منو ديد گفت يا امام زمان آيدا اونجا رو بارونم خيلي شديدتر شده بود ....نميدونيد ديشب چه حالي داشتم تنها پناهم ديشب اشكهام بودن تنها شاهد بيكسي هام اشكام بود ...آيدا تا منو ديد سرشو انداخت پايين گفتم البته داد ميزدم ..(چيه چرا سرتو انداختي پايين چرا با من اين كارو كردي چرا... دوست آيدا دوست كه نه دشمن من بود ميشناختمش گفتم خيلي پستي )بعد اومدم خونه مادرم پدرم تا وضعمو ديدن گفتن چي شده تمام ماجرا رو براشون تعريف كردن بابام گفت بايد بفرستامت يه جاي دور كهچند وقتي نباشي در همين حين خالم از هلند زنگ زد بابام با هاش صحبت كرد گفت مشه منصور بياد اونجا اينجا منصور داره خيلي عذاب ميكشه ...خالم گفت عيبي نداره بهش ياد ميدم كه چه جوري قاچاقي بياد .....بچه ها ميخوام براي هميشه از ايران برم ديگه داره حالم از اين شهرو مردمش بهم ميخوره بلانسبت شما ها ....
آرین جان،دوست عزیز نمیدونم چی بگم.اما به قول دوست خوبمون آقای امیرعلا باید خدا رو شکر کنی که قبل از اینکه اتفاقی بیفته و وابستگی بیشتر بشه متوجه شدی.هیچ کار خدا بی حکمت نیست.نمیدونم چرا همیشه برعکس پسری که از ته قلبش دختری رو دوست داره دختره رهاش میکنه و دختری که واقعا" یه پسری رو میخواد پسره میزاره میره یا خیانت میکنه!
منم یه پسری رو به اسم مهران دوسش داشتم،یعنی هنوزم دارم.اوایل جداییمون یه خاستگار از کانادا که فامیل و آشنا هم بود پیدا شد.منم که از دوری مهران داغون شده بودم دلم میخواست از ایران و از کوچه ها و خیابونایی که با اون خاطره داشتم فرار کنم.چون خاطراتم عذابم میداد.تصمیم گرفته بودم که برم.دیگه داشت همه چی قطعی میشد.اما دیدم نمیتونم.نمیشه که مادرو پدرمو به خاطر خودخواهی خودم آزار بدم.داشتن داغون میشدن.مامانم هر شب کارش گریه بود.بابام وقتی نگام میکرد اشک تو چشماش جمع میشد.منم به خاطر اونا موندم.الآن حدود 9ماهی هست که از جداییمون میگذره.تو این مدت دیگه نه تنها خاطره هام آزارم نمیده حتی از اینکه به یادشون میارم انگار جون تازه ای میگیرم.من الآن دارم با اون خاطرات قشنگ زندگی میکنم.هر چند که ازش کم بدی ندیدم،اما دیگه حتی بدیهاشم یادم رفته و برام یه دنیای شیرین شده.
یه چیز دیگه که من مطمئنم همینطوره،هیچ وقت عاشقای واقعی به هم نمیرسن.خدا عشق اونارو جاودانه میکنه.اما یه روزی بالاخره تو اون دنیا حتما" به هم میرسن.مثل مامان بزرگ من که به رحمت خدا رفته و خودش اومد به خوابم گفت که تو اون دنیا داره با عشقش زندگی میکنه...
امیدوارم همگی موفق باشین

Kamil
February 18th, 2007, 12:05 AM
امروز نرفتم کلاس مامانم مریض بود حال خودم زیاد خوب نبود بعدازظهر رفتم بیرون میدونم الان مسخرم میکنید اما یه مرد رو دیدم که فال میگرفت فال منم گرفت اول اسممو پرسید بعد نام مادرمو فالمو خوند نمیخوام بگم امیدوارم کرد خیلی چیزها گفت اما یه چیزی گفت که گفت داری سوره یس رو میخونی حاجت میگیری چیزهای دیگه نمیدونم چرا رفتم پیشش پونصد تومن گرفت بعدشم با دوستم قرار داشتم رفتم دیدمش کلی به کارامون خندیدیم از عیسی از مصطفی خوب تا بعد

راستش شایلی خانوم بهت تبریک میگم که از زندگیت راضی هستی و به جمع ما خوش آمدی دیدم مدیران محترم نیستند از فرصت استفاده کردم ( تو غلط میکنی:mad: ) خوب از قدیم ایام گفتند از هر چی بدت بیاد به سرت میاد مال تو که خوب بوده ;) اونایی که بدن چی بگن من اینقدر از این اسمشو نبر .............. ای نبر دیگه اولش چی بود ع................. بدم میاد اه اه ................ و.لی نمیاد که

هستی خانوم
February 18th, 2007, 08:33 AM
پیرو خاطرات تولد::D
تولد من اول اردیبهشته:D و معمولا خواهرم همیشه یادشه و یه برنامه برام می ریزه!:rolleyes:
پارسال یک هفته مونده به تولدم ما به هم به شدت بحث کردیم:( و کلی با هم قهر کردیم:(
و من با خودم فکر می کردم عمرا امسال بهم محل نمی ده:(
از قضا روز تولد برای حل مشکلی که اون گیر داده بود که باید حلش کنم یواشکی با دوستش قرار گذاشتم :rolleyes:
قرارمون تو کافی شاپی بود که پاتوقمون بود:D
وقتی رفتم اونجا دیدم خواهرم هم هست:D
ما به حالت قهر نشسته بودیم که یهو:eek:
یه آقایی (از پرسنل کافی شاپ) با یک کیک گنده که روش یه عالمه شمع روشن بود و دو تا کادو اومد:eek: :eek: :eek:
خیلی شوکه شده بودم و همون جا شروع کردم های های به گریه کردن!:eek: :eek:
هی می گفتن خوب چرا گریه می کنی؟:confused: ولی من نمی دونستم چرا گریه می کنم:D :o
خلاصه فهمیدم همه اون بحث ها و گیر دادن ها و قرار و همه و همه نقشه بوده تا من رو سورپریز کنه!:o :o :o
خداییش اولین باری هم بود که تونسته بود این کار رو بکنه چون هر سال می دونستم بلاخره یه کاری می کنه!:D

sara_33604
February 18th, 2007, 09:39 AM
سلام سلام احوالات ؟ کمالات؟http://qsmile.com/qsimages/209.gif

بریم سراغ یه خاطره آموزنده
http://qsmile.com/qsimages/118.gif
یه روز سرد پاییزی یکی از دوستای بابایی مارو دعوت کرد خونشون مونده بودم

چرا بابا امروز انقد به تیپ من حساس شده http://qsmile.com/qsimages/169.gif

تمام وقت تو ماشین خواب بودم یه لحظه که چشم وا کردم متوجه شدم از جلوی

پارک جمشیدیه رد شدیم تازه فهمیدم ماجرا از چه قراره http://qsmile.com/qsimages/296.gif خونشون یه قصر نو ساز بود

پیش خودم گفتم از این بی جنبه هاست که ارث پدری بهشون رسیده و حالا می

خوان همه جا جار بزنن http://qsmile.com/qsimages/167.gif

ولی خودمونیم کسی نیست واقعا قصر قشنگی بود بعد از اینکه همه جارو خوب

وارسی کردم رفتیم تو اتاق پذیرایی اگه گفتین چی دیدم http://qsmile.com/qsimages/42.gif

نه چیزی که من دیدم شما ندیدین پالان http://qsmile.com/qsimages/100.gif

آره پالون همن که...... اونم تو بهترین جای اون پذیرایی که فکر کنم 300 400

متری بود با 5 دست مبل هایی که براش از یونان فرستاده بودن با دیوارایی که هر

قسمتش با رنگو طرح مبلای همون قسمت ست شده بود

منم خودمو زدم به اون راه و پرسیدم این چیه http://qsmile.com/qsimages/272.gif

ایشون هم که یه دست لباس خیلی خیلی ساده . ارزون به تن داشتن بعد از اینکه

از ما دعوت کردن به خاطر هماهنگی با رنگ چشم من رو مبلای زیتونیشون بنشینیم

شروع کردن به تعریف : http://qsmile.com/qsimages/282.gif

من تو یه دهات دور افتاده به دنیا اومدم وقتی برای کار به بازار بزرگ تهران اومدم

حرف زدنمو هم بلد نبودم و تنها داراییم فقط یک پالان بود که همون شد وسیله کارم

برای یه تاجر فرش کار می کردم که فقط یه پسر داشت و به من مثل چشماش

اعتماد داشت و قبل از مرگش تمام داراییشو به من داد اگه میبینی الان این پالون تو

بهترین جای خونه منه واسه اینه که هر وقت چشم بهش افتاد یادم بیاد که چی

بودم تا جلوی کسایی که قدم رو چشم من می ذارن و تو این خونه میان دچار غرور

نشم http://qsmile.com/qsimages/226.gif

برادرم گفت آخه چطور تونستین اعتمادشو جلب کنین http://qsmile.com/qsimages/73.gif

ایشون گفتن پسرم سه تا دوست بودن به نام های آب و آتش و صداقت

اینها در یک جاده می رفتن تا به یک سه راهی رسیدن و باید از هم جدا می شدن

آب گفت منو گم نکنین ولی اگه گم کردین هر جا چاه یا چاله ای دیدین من اونجام و

آتش گفت منو گم نکنین اما اگه گم کردین هر جا دودی دیدین منو اونجا پیدا می

کنین و صداقت گفت منو گم نکنین که اگه گم کردین دیگه پیدا نمی کنین

و ادامه داد که من اینو از روز پایان سربازی که برام تعریف کردن آویزه گوشم کردم

طول کشید سختی داشت اما جلوی همشون وایستادمو نتیجشو دیدم

خلاصه آخر از همه من بودم که اینجوری شدم http://qsmile.com/qsimages/281.gif http://qsmile.com/qsimages/256.gif

dokhtarak
February 18th, 2007, 11:40 AM
سلام به همه دوستان گلم :)
اومدم واستون خاطره از تولد بگم اما نه تولد خودم ;) آخه خاطره خاصی نیست همیشه تولد گرفتن همیشه هم به خوبی برگزار شده من چیز خصی یادم نیست بگم ;) . تنها خاطرم از تولهام این بود که چون من اول تابستون دهمین روز تیرماه به دنیا اومدم همیشه تولدم با عقد قرارداد خونه یکی بود . از همون لحظه اول به دنیا اومدنم تا اومدیم بریم یک خونه دیگه دقیق تاریخشو میزدن ده تیر :( فکر کن روشنکم باز تو عیدی وضعت بهتره لازم نیست روز تولدت بسته هارو باز کنی بچینی و غیره ;) من اینجوری بودم جالب اینکه از به دنی اومدن من به این ور هرچی جابه جا شدیم همش ده تیر بود :( . شانسه . باز بورو خدت و شکر کن مثل پسر دایی من 13 فروردین به دنیا نیومدی :D ;) اون طفلی هیچ وقت تولد نداشت ;) .
خب الا اومدم از چه تولدی خاطره بگم؟ خب معلومه تولد برادرم ;) امروز تولدشه ;) خواستم دیروز خاطره بگم گفتم بذار روز تولدش بگم ;) . اول از همه بهش تبریک میگم . البته اینجا خودش خبر نداره ;) :D :o . بعد هم میخوام خطره بچگی هام و بگم که واسه داداشم تولد گرفتم.;) .
من و داداشم اختلاف سنی کمی داریم کمتر از دوسال برای همین تا یک سنی خیلی باهم خوب بودیم ;) .
پنجم دبستان بودم و همین روزها بود که با خودم گفتم بذار واسش من تولد بگیرم ;) . کلی فکر کردم که چی هدیه بگیرم که دوست داشت باشه و به درد بخوره پول من هم بهش برسه :p .
بالاخره تصمیم گرفتم واسش جامدادی بخرم که هم پولم میرسید هم لازم داشت ;) . برای اینکه راه و تنهایی نرم به پسر بچه همسایمون گفتم با من تا لوازم تحریری میای؟ اونم از مامانش اجازه گرفت و اومد ;) از من کوچیکتر بود اما خب کاچی بهر هیچی ;) با هم رفتیم و کلی سوال کرد تا رسیدیم به لوزم تحریری و من یک جامدادی خوشرنگ انتخاب کردم ;) اون موقع زیپی های چارخونه مد بود . ;) یک رنگ شاد برداشتم و پولش و حساب کردم و اومدم خونه تا بسته بندیش کنم .:D . چون خوب بلد نبودم زیاد خوب نشد اما خب کلی کیف داد :D ;) . بعد هم خونه رو زتمیز کردم و کاغذ رنگی هرو از جعبه در آوردم با چندتا بادکنک یکمی خونه رو تزئیین کردم یادمه خودش نبود .و من مامانم و خواهرم بودیم ;) . اما همه کارهاش و خودم کردم ;) .بعد هم همه چی رو درست کردم دست مامانم وگرفتم بردمش قنادی یه کیک انتخاب کردم خریدیم ;) :D . آآآآآی یدش بخیر چقدر خوشحال شد :rolleyes: . چقدر خودم کیف کردم یامه تا دوسه سالی ازش استفاده میکرد :rolleyes: :D . اما خب دیگه من واسش هدیه نخریدم اونم همین طور :o:D آخه دیگه بزرگ شدیم و کم کم از هم دور .:D :o .
دفعه بعد که خواستم از تولد بگم تولد یازده سالگیم و میگم که برای آخرین بار کلی واسم مهمون دعوت کردن و عجب جشنی بود :rolleyes: یادش بخیر .;)

sima joon
February 18th, 2007, 11:44 AM
سلام به همه اومدم تا يه خاطره ديگه تعريف كنم:

يادمه سال سوم دبيرستان بودم.اون روز تاريخ ادبيات داشتيم آخه من رشته‌ام ادبي است يا همان علوم انساني.
صبح اول وقت هم قراربود دبير تاريخ ادبياتمون بياد سركلاس.حساب كنيد يه خانم خشك كه درس واييييييييي............. بگذريم
اون روز قبل از اينكه معلم بخواهد بياد بچه‌هاي شيطون كلاس و البته زير كار در رو تصميم گرفتند در امر تاريخ ادبيات وقفه ايجاد كنندhttp://qsmile.com/qsimages/3.gif http://qsmile.com/qsimages/3.gif http://qsmile.com/qsimages/3.gif
دستگيره دركلاس ما از داخل ميشد يه بلاهايي سرش بياري و كلا اونو جدا كني.فكري كه به كله اين بچه‌ها رسيد اين بود كه دستگيره درو از جا بيرون آوردند و زير بخاري قايم كردندhttp://qsmile.com/qsimages/10.gif http://qsmile.com/qsimages/8.gif بعد وقتي معلم خواست وارد كلاس بشه نتونست درو بازكنه و بچه‌ها گفتند كه دستگيره در كنده و گم شده.http://qsmile.com/qsimages/4.gif http://qsmile.com/qsimages/197.gif http://qsmile.com/qsimages/27.gif
خلاصه هيچي ديگه معلم رفت مدير و ناظم رو آورد و با هزار زحمت و مشقت و دردسر درو باز كردند.حالا ديگه تمام بچه‌هاي كلاس عينهو موش شده بودند.و اون بچه شيطونا بيشتر.خلاصه با تهديدhttp://qsmile.com/qsimages/167.gif http://qsmile.com/qsimages/167.gif http://qsmile.com/qsimages/167.gif http://qsmile.com/qsimages/276.gif دبير مدير و ناظم اون بچه‌ها به كارشون اعتراف كردند و يك قبضه سلاح سرد(دستگيره) از زير بخاري كلاس كشف شد.البته با كلي تهديد و عصبانيت.

ولي خوب تو اين ماجرا همه خشك و تر با هم سوختند ولي باعث شد كه كل وقت كلاس گرفته بشه و تا زنگ تفريح هم ادامه داشت و خيلي پيامدهاي ديگه داشت كه چندين روز طول كشيد.http://qsmile.com/qsimages/121.gif http://qsmile.com/qsimages/112.gif http://qsmile.com/qsimages/106.gif

ariyan
February 18th, 2007, 12:22 PM
سلام بچه ها امروز خيلي حالم بهتره....البته با صحبتهاي دوستاي عزيزم كه خيلي دوسشون دارم حالم بهترو بهتر ميشه از (امير اعلا)...(روشنك عزيزم)...(ساراي گلم)...(هستي خانم)...(سيماي عزيز)....و همه بچه ها كه با من همدردي ميكنن ممنونم.... منم با اجازه يه خاطره از تولدم بگم 19شهريور روز تولدمه...يه روزي تو همين روز بود كه همه اومده بودن خونمون يادمه 17سالم بود آخرين جشن تولدي كه گرفتم ....اون موقع خشايار مد بود يادش بخير من اداي خشايار در مي آوردم داييم با (هنديكم)ضبط ميكرد بعد ترانه گذاشته بوديم داييم دوربينو داد به من گفت فقط از من بگير گفتم چشم ديدم داييم رفت تو اتاق لباس زنونه تنش كرده بود نميدونيد چقدر خنده دار شده بود تا كه از در اومد تو همه تركيدن از خنده با همون لباس شروع كرد به رقصيدن واااااااااااااااااااااااا ااي كه چه رقصي همه هم ميخنديدن هم لذت ميبردن كه ديدم داييم داره مي ياد سراغ من گفتش بايد برقصي گفتم دايي بلد نيستم كه گفت يادت ميدم دوربين دادم دست دختر داييم داشت از منو باباش فيلم ميگرفت كه من از دست داييم فرار كردم داييم با همون لباس زنونه دنبالم ميكرد هي اداي زنارو در مي آورد سو تفاهم نشه ها...هي ميگفت خدا مرگم بده كجا ميري.....وا چه پسر بي تربيتي ...بيا با من برقص ....بعد از كلي خوشو بش خنده .....بعد رفتيم سراغ كيك تولد :p داييم مثل بچه ها گفت (اول به من بده من خيلي كيك دوش دالم ژنم برام كيك دولوس نميكنه)منم اول يه تيكه به داييم دام هي ميگفت به به خيلي خوشمژس جوري كيك ميخورد كه همه دهنشون آب افتاده بود ....بعد همه شروع كردن به خوردن كيك جاتون خالي اون شب خيلي با حال بود....

Kamil
February 18th, 2007, 12:53 PM
شعله جان تبریک الهی نه نه به پای هم پیر شین ماکه کور شدیم ذلیل شدیم رفت پی کارش اما شما خوشبخت شین :rolleyes: راستش میخوام از تولد یکی از دوستام بگم بیچاره از چند روز قبلش مهمون دعوت کرده بود کلی تدارک دیده بود روز 15 خرداد به من زنگ زد که اگه نیای وا به حالت تهدیدم کرد ( به منچه که اون تولد گرفته مگه من گفتم تولد بگیره مگه من گفتم مهوناش نیان به من چه ..................... من نازی رو طلاق نمیدم ) خوب منم از اونجا که همه جا تعطیل بود نتونستم کادویی بخرم اما دسته خالی هم نرفتم رفتم یه گل فروشی یه دسته گل گوشخل خریدم ببخشید فکر کردم پیش دبستانم خوشگل;) خریدم اما فقط من بودم خواهرش زن داداشه مری دوستم تا من رسیدم هنوز لباس در نیورده یالا برقص بابا بزار از راه برسم خلاصه از ایرانی بگیر تا تکنو در کن از خود حرکات موزون در وکردیم منم یه لباس عربی پوشیدم عربی رقصیدم وقتی فیلمشو میبینم کیف میکنم حسابی با گلم حال کرد گفت تا حالا کسی گل بهم هدیه نداده خوب ما اینیم دیگه ;) یه بارم تو موسسه برای دوستم مری تولد گرفتیم همه بهش کادو دادند من یه سبد گل خوشگل خریدم با گلهای مریم و رز که عاشقشه کلی حال کرد بعدش گفت برادرم سبد گلت رو برداشته گذاشته تو اتاقش بیچاره عاشق شد اینم خاطره من . پاتریس جان ببیخشید دیگه تکرار نمیشه بنخشید

kouroshe_kabir
February 18th, 2007, 02:12 PM
حالا که خاطره ها به تولد کشیده من هم یک خاطره با نمک از تولد خودم بگم الیبته تولد 6 سالگیم .

من 6 سالم بود و برادر کوچیکم 3 سالش ( 4 ماه فاصله است بین تولد من با اون )

قرار شد که برام جشن تولد بگیرن . این برادر من بچگیش یه زلزله ای بود که فقط بمی ها میفهمن . از در و دیوار بالا میرفت .

خلاصه برام تولد گرفتن و فامیل و دوست و اشنا رو هم دعوت کردن ازم پرسییده بودن دوست داری کیک تولدت چی باشه ، من که عاشق هواپیما بودم گفتم هواپیما اونم از نوع جنگی ( f14 ) هم باشه ، اسم هواپیما هارو هم چندتاشو میدونستم ;) .

خلاصه یه کیک بزرگ که هواپیمای شکاری بود برام خریدن خیلی خوشگل بود دقیقا همونطوری بود که تو ذهنم تجسم کرده بودم . انتهای دمش که موتور هواپیما میشد از شکلات ( کاکائو ) بود از همون اول تولد چشم رو گرفت دلم خواست اون تیکش برای من بشه از قضا برادرم هم چشش به همون تیکه افتاده بود و برق زده بود و شکمش قیلی ویلی رفته بود .

اخرای تولد که خواستیم از کیک عکس بندازیم و شروع کنیم به برش کیک دیدم برادرم هی میچسبه به من:confused: ؟؟؟؟

از این کارا بلد نبود ،،؟!!! موقع عکس انداختن وقتی همه به دوربین داشتن نگاه میکردن دیدم برادرم داره میدوو چشام گرد شد برگشتم کیک رو نگاه کردم دیدم دم هواپیمام نیست:eek: :eek: :eek: .

مارمولک تا دیده بود سر همه گرمه کار خودش رو کرده بود ، حالا 5 تا 6 تا ادم بزرگ دنبال این فسقله بچه ، مگه تونستن بگیرنش . رفت زیر یکی از میزها و کل شکلات رو کرد تو دهنش ، مهمونها فقط دلشون رو گرفته بودن و میخندیدن منم از دویدن و دنبال بازی اونا خندم گرفته بود ، خلاصه الان عکس اون کیک رو دارم ولی دم نداره .

cinderella22
February 18th, 2007, 09:08 PM
دوباره سلام...مي بينم كه خاطره نويسي در مورد روز تولد طرفدار پيدا كرده...خدايي حال كردين چه سوژه باحالي دادم بهتون!!!آخه به نظر من هيچ چيز به اندازه شروع يه زندگي لذت بخش نيست پس تولد يكي از مهم ترين روزهاي زندگي آدمهاست...خوب بگذريم ...بايد يه خاطره بگم..
بازم از تولد!!!!و بازم از تولد خودم!!!
من و برادرم 5 سال با هم اختلاف سني داريم ولي هميشه با هم دو تا دوست خوبيم و از هم جدا نمي شيم اصلا...آخه غير هم كه كسي و نداريم..سال اول دبيرستان بودم و مامان اينا به هواي اين كه بزرگ شدم و خانوم شدم و از اين نوع هندوانه هاي رايج اون موقعها!!!تصميم گرفتن برام يه جشن تولد بزرگ بگيرن...حدود 50 تا مهمون دعوت كرده بوديم كه 20 نفرشون از همكلاسيهام و دوستام بودن...خلاصه كه همه چي به خوبي و خوشي برگزار شده بودو همه خوش بوديم تا پدرم رفت و كيك و از قنادي گرفت و با هزار بدبختي تو يخچال جاش داديم و همگي مشغول بوديم كه يهو براردرم مامانم و صدا زد!!!مامان رفت و برگشت ديدم رنگش پريده ...پرسيدم چي شده ماماني؟گفت سحر يه دقيقه بيا اون اتاق...رفتم و ديدم بله..آقا داداش گلم هوس كرده بوده يه نگاهي به كيك بندازه و از اونجايي كه كيك يه كم سنگين بود كيك و برگردونده بود روي فرش!!!و ما به سادگي يه كيك خوشگل و از دست داديم..اولش خيلي ناراحت شدم و رفتم كه دعواش كنم و باهاش قهر كنم...ولي دو دقيقه بعد با خودم گفتم:اون كه از قصد اين كارو نكرده اتفاقه ديگه مي افته...بوسش كردم و بهش گفتم فداي سرت...خلاصه كه با مامان فرش و تميز كرديم ولي روي كيك كاملا از بين رفته بود...شكل پيانو بود كيكم...بعد يهو يه فكري به سرم زد...گفتم مامان هر چي شكلات داريم بيار و شروع كردم به رنده كردن شكلاتها و خلاصه با اسمارتيز و شكلات روي كيك و درست كرديم هيچ كسم نفهميد چي شده!!!!

شایلی
February 18th, 2007, 10:19 PM
سلام به همه دوستان حالا که بازارتولد داغه منم
میخوام یه خاطره از تولد بگم (تواد من و پسرم یه روز با هم فرق داره یعنی پسرم نهم و من دهم بهمن )یه باری که برای پسرم تولد گرفته بودم انقدر شلوغ بازی در اوردم که نگو نپرس .. هر کاری که یه نفر واسه تولدش میکنه .. بعد همه به شوخی میگفتن چه خبرته خوب تولد خودت نیست منم گفتم پس تولد کی تشریف اوردید؟ امشب تولدمه و شما همه به تولد من دعوت شدید نه پسرم ... وای که نبودید ببینید .. همه هاج و واج داشتن فقط گوش میکردند که یکی از مهمونها گفت داری شوحی میکنی ؟ گفتم شوخی چیه ؟ رفتم شناسنامه اوردم نشون دادم . حالا شیطنتهای من گل کرده بود سر به سر همه میزاشتم که دیشب برای پسرم تولد گرفتم امشبم تولد خودمه , من که موقع دعوت گفتم بیاید تولد من .. و خلاصه
تا وقت باز کردن کادو ها رسید ..حالاهمه خجل که چرا یه کم تو شنیدن دقت نکردن که بدون تولد منه یا پسرم .. هر چی باز میکردم اسباب بازی و کلی صاحب کادو شرمگین که چرا اسباب بازی گرفته ... منو همسرم هم مرده بودیم از خنده ... تا این که گفتم بابا شوخی کردم تولد پسرم بود ..... واااای که چه شبی بود انقدر به همه خوش گذشت که گفتنی نیست ...از سال بعد هر کی میاد تولد پسرم به منم تبریک میگه چون فکر کنم تا اخر عمر اون شب رو فراموش نکنند .

Kamil
February 19th, 2007, 12:50 AM
سلام حالم اصلا خوب نیسنت امروز با دوستم رفتیم طبقه بالای موسسه الکی واسه خودمون خوش بودیم از عیسی حرف میزدبم امروز دختره دوست دخترشو دیدم میخواست منو بکشه با حرص نگام میکرد کم مونده بود.................... به دوستم گفتم فکر میکنه من دوستیشو بهم زدم الان من با عیسی خوشم نمیدونه که حالی ازم گرفته شده که نگو تو راه خونه بودم که مصطفی بهم زنگ زد از سمیرا بد گفت اینقدر عصبانی بود که نگو یه جا تا اومدم طرفداری کنم فحش داد داد زد سرم منم:eek: بعد خداحافظی کرد منم ناراحت بود اومدم خونه دیدم اس ام داده ببخش عمدی نبود کلی معذرت خواهی دلم گرفت گفتم کاش عیسی هم یه ذره از اون یاد میگرفت بعدشم منصور زنگ زد گفت دارم میرم بچه ها بیان داد بزنیم که نرووووووووووووووووووووووو ووووووووووووووووووووووووو ووووووووووووووووووووووووو وووووووووووووووووووو هر چند بهش حق میدم من اصلا دوست ندارم گریه پسر رو بشنوم و ببینم دلم گرفت شاید الان ناراحت شه اینارو میگم اما خوشبحالت ما دخترا چیکار کنیم تا زودتر فراموش کنیم حالم اصلا خوب نیست اصلا :( :( :( :(

Stranger Elf
February 19th, 2007, 06:30 AM
سلام و عرض ادب خدمت یکایک دوستان گل و عزیزان خوب خودم.


بچه های خوب و باحال دفتر خاطرات... حالتون چطوره؟؟
ایشالله که به یاری پروردگار متعال خوب و خوش و شرحال باشین و هرگز و هرگز و هرگز هیچ گونه غم و غصه و ناراحتی نتونه شما رو لحظه ای مکدر و غمگین کنه.
راستش دوستان عزیزم... حقیقتا راست گفتن که زندگی همیشه مثل دوروی یک سکه است.
*
یه روی زندگی غم و درد و رنجه... یه روش هم شادی و طراوت و لبخند.
یه روی زندگی تلخی و سختی و دلمردگیه.... یه روی دیگه ش هم شیرینی و شعف و شادابی.
یه روی زندگی کنار عزیزان بودن و لذنت بردن از زندگیه... و متاسفانه یک روی دیگرش هم غم از دست دادن عزیزان و تنهایی و پریشان حالی و .....
بگذریم

راستش هنوز قولم یادم مونده... اینکه باید ادامه خاطرات خواستگاری از اکرم رو براتون بنویسم.
اما حقیقتا به خاطر پاره ای مسایل این قضیه رو راکد میذارم و فعلا ادامه این سریال بانمک رو نمی نویسم.
چون این وسط خوب برنامه رو تنظیم نکردم و به روزهایی رسیدم که یادآور خاطرات تلخ و سخت زندگیم بوده...
خاطراتی که احتمالا واسه همه ما انسانها یا پیش اومده و یا پیش خواهد آمد.
مهم نیست چه وقت و چگونه و کجا... مهم اینه که حتما اتفاق میافته و ما باید خودمونو برای درک و رسیدن به سطح بالای توان روحی برخورد با چنین روزهایی آماده کنیم.
حکمت عقل و منطق میگه که از چیزی که حتما برات پیش خواهد آمد نترس و خودتو مهیای آمدنش کن.
قضیه رو به صورت تعریف براتون می نویسم.

یادمه اونروز تنها بودم و به شدت غمگین و افسرده...
دقیقا یادمه...روز بیست و نهم بهمن ماه سال هشتاد و سه هجری بود و من منتظر بودم ساعت ده شب بشه.
یه جورایی هم تو حال و هوای محرم بودیم و عزای اباعبدالله الحسین و یاران محترمش.
شب که شد نزدیکیای ساعت نه پیرهن مشکی خودمو تنم کردم و رفتم مسجد احمدیه پیش بچه ها برای عزاداری....
جاتون خالی عزاداری بدی نبود....... یه حال خاصی داشت و چسبید.
شب که رسیدم خونه...تا صبح نتونستم بخوابم.
نیمه خواب و نیمه بیدار بودم و تو فکر فردا.....
صبح که شد حدودای ساعت هشت صبح راه افتادم.
ماشین نداشتم...پس پیاده بودم...خط یازده.
رفتم و رفتم تا به سه راه افسریه رسیدم..... بین راه چند شاخه گل معطر مریم تهیه کرده بودم و شیشه گلاب و خرما.
روی پل افسریه که رسیدم ماشینها به سمت شرق تهران همه مدل فریاد میزدند.
مامازن... مامازن دو نفر...
ورامین... دامغان... مشهد بیا مشهد با پژو بیا حالشو ببر...مشهـــــــــــــــــ ــــــــــد جانمونی.
شاهرود بیا...
و سمنان............
با شنیدن کلمه سمنان به طرف صاحب صدا که داشت داد میزد حرکت کردم.....
-سلام داداش سمنان میری؟؟
-آره نوکرتم... چطور مگه...؟؟
-هیچی می خواستم بگم من میرم ایوانکی... منو هم ببر...
-باشه نوکرتم...اما کرایه سمنان رو ازت می گیرم هاااااا...
-عیبی نداره... فقط از جاده کمربندی نرو... بیزحمت از تو شهر برو و منو جلوی یه آژانس پیاده کن...
-باشه قبوله... پس چون ماشالله درشتی بشین جلو...
نشستم تو ماشین و نگاهی به پشت سرم کردم... یه جوون افغانی تو ماشین بود و یه مرد پیر روستایی که از خستگی خوابیده بود.
یه کم که منتظر شدیم... راننده اومد و همراهش هم یه جوونک سبیل نخ نمای عشق لاتی سوار شسد و تا نشست رو به دیگران گفت:سام و علیکموم...خیلی چاکریم.... چاکرداداش.
من برگشتم و بانگاهی متعجب بهش زل زدم.
طرف که از دیدن سر و وضع و پیرهن مشکی و ریش من تعجب کرده بود، با حالتی خجالتزده و قافیه باخته گت: نوکر حاجی هم هستیم به مولا.....
منم گفتم: آقایی.... بعد گفتم: بچه کجایی؟؟ گفت... تی رووون ( همون تهرون )
گفتم: دمت گرم.
و برگشتم....طرف خیلی خوشش اومد و گفت: حالا شما خیلی آقائی.
*****
بالاخره پژوی 405 سبز کله غازی رنگ حرکت کرد و بعد از گذشتن از محله افسریه و میدان آقانور و خروج از حریم شهری تهران یهو شتاب گرفت و ویژژژژژژژ.... زد به جاده.
راننده اش بچه تهران نبود.... مشخص بود... ولی سعی می کرد یا لهجه داش مشتی های تهرون صحبت کنه تا مثلا خیلی شبیه راننده ها و شوفرهای قدیمی به نظر بیاد.
از نزدیکیای کوه بی بی شهربانو تا مامازن یواش رفت.
یواش که میگم منظورم سرعت حدودای 120 بود.!!
از مامازن تا خود پلیس راه شریف آباد.... اونجا که جاده دوتیکه میشه و یه تیکه اش میره ورامین ماشین اگه کمتر از 180 تا میرفت راننده مریض میشد.
من که از سرعت نمیترسیده و نمیترسم از رانندگی حضرت اجل خوف برم داشته بود.
همچین لای این تریلی ها و هیجده چرخها و اتوبوسها لایی می کشید که انگاری مایکل شوماخره و اومده جاده های زپرتی ایران رو امتحان کنه.
تنها کسانی که پابه پاش می اومدن و یا حتی بدتر............. از ما جلو می زدند.... دارندگان زانتیا و ماکسیما بودن و البته یکی دوتا بی ام و و بنز و.......
جاده هم مثل زندگی بود.
انگار نه انگار قانون و حرمت و احترام به حقوق دیگران و تلاش برای حفظ جان دیگرانی وجود داره.
هر کی قدرت و سرعت و امکانات بیشتری داشت .... گازشو می گرفت و قیژژژ بقیه رو از دیدن سایه خودش هم محروم می کرد.
*
رفتیم و رفتیم تا نزدیکیای ایوانکی ( شهر خربزه ایران... مخصوصا اون خربزه های زرد رنگ و شیرینش ) رسیدیم.
به واسطه ازدواج مجدد پدربزرگ پدری مرحومم در ایام جوانیش.....تو این شهر، چندتایی فامیل دور و نزدیک واسمون جور شده بود.
ماشین زد تو بلواری که اریب به جاده منتهی شده بود و یه راست آدمو میبرد به قلب این شهر کوچیک و کویری و خاص.
چرا میگم خاص؟؟
خوب تو چند جمله توضیح میدم...... ایوانکی همون ایوان کیخسرو پادشاه سابق ایرانه... در چند کیلومتری شهر ایوانکی تو دل کوه آثاری به جامونده از قلعه کیخسرو برجاست ( نرسیده به شهر بعدی یعنی گرمسار) که این شهر اسمشو از اونجا گرفته.
شهر قبلا به شدت شهری کشاورزی بود ولی با بیشتر شدن جمعیت و کمتر شدن منابع آب زیرزمینی و البته هجوم افرادی از روستاها به این شهر.... و همینطور ساخته شدن دو شهرک صنعتی نزدیک این شهر...
و البته این نکته مهم که واقعا این شهر شهر موتور سیکلت ایرانه و خوب با پدید اومدن اینهمه کارخونه سازنده موتورهای درپیت طرح هوندا... این شهر هم یواش یواش شکل صنعتی به خودش گرفت و از شکل اولیه اش دراومده و الان دارای خونه هایی سنگی و سیمانی و کلی امکانات شهریه.
مردم ایوانکی اخلاقهای خاصی دارند... مثل همه شهرهای کوچیک ایران...اونجا رسمه که اگه کسی زندگی میکنه مواظب باشه پشت سرش حرف و گپ و آتوی ملت ( به لهجه خودشون حرفک ) راه نیافته و از اینکه زبونزد بشن جدا پرهیز می کنند.
جامعه اش بیشتر زن سالاره تا مرد سالار.
و به علت همین طرز فکر و افکار و عقایدی که از نظر ما تهرانی ها ممکنه از دور خارج شده برسه ( مثلا زنها باید حتما تو مراسم عزا جیغ بنفش بزنند و یقه پاره کنند... حتی اگه اشکشون هم در نیاد... اعتراض هم کنی یه جواب بهت میدن.... اینجا رسمه ... آبرومون میره )بله به علت همین کارها و رفتارهای اوت و غیره..... هنوز هم شهری نیمه آباد و نیمه ویران به نظر میاد.
در مقابل گرمسار که شهر هم استان ( تو استان سمنان ) و همجوارشه و کلی پیشرفت کرده ایوانکی تقریبا هیچی نداره.
مثلا گرمسار چندتا گل فروشی و دوتا سینما داره..... و کلی واحد دانشگاه آزاد.
ولی ایوانکی فقط دوتا شهرک صنعتی داره و کلی مردم زحمتکش و کارگر...تا همین اواخر مردم باید برای بنزین زدن به 20 کیلومتری شهرشون به پمپ بنزین جنت آباد میرفتند و بنزین مثلا یه هفته شونو تهیه میکردند....یعنی پمپ بنزین هم نداشتند.!!!!!
آب این شهر گچی و آهکیه... مردم از ماشینهایی که از تهران ( میگن آب تهرانه ولی من که شک دارم...البته کیفیتش خوبه ) آب میارند بنکه ای و دبه ای و تانکری آب میخرند برای مصرف خوراک و چای و غیره.
گازکشی شده است اما هنوز خونه گلی و سقف دارای تیرچوبی هم توش دیده میشه.
کلا به خاطر عدم اتحاد مردمش و همینطور رفتارهای بعضا دارای بار چشم و هم چشمی مردمش.... هنوز خوب پیشرفت نکرده و بیشتر شبیه یک قریه و قصبه میمونه تا شهر کوچک.
فکر کنید کل این شهر گل فروشی نداره.... چرا؟؟
خوب چون اونجا کسی واسه کسی گل نمیخره که.....http://qsmile.com/qsimages/77.gif
ولی چون یه کم طرفداری از دین و غیره اونجا رواج داره..... مثلا گیم نت مخصوص بانوان محترمه داره!!!!!!!!!!!!!! و یا کافی نت هاش جداست...مردها جدا و زنها جدا.( عجیبه نه؟؟؟)
تا جایی که من میدونم هنوز اشتراک اینترنت منحصر به فرد ندارند... منظورم یوزرهای خونگیه.
مجبورا از تهران یا گرمسار استفاده کنند.
بگذریم.
خوب حتما از خودتون میپرسین من اونجا چیکار داشتم.
عرض میکنم خدمتتون.
وقتی ماشین جلوی آژانس رسید من پیاده شدم، کرایه سمنان نرفته رو دادم به جناب راننده.
و رفتم تو آژانس.
- سلام
- سلام داداش... چی میخوای دایی جانک؟؟ ( لهجه اونجا اینطوریه)
- گفتم یه ماشین میخوام واسه امامزاده.
- یه پیرمردی بلند شد و گفت من میبرمت دایی جان.... سوار که شدیم بهش گفتم.... منو میشناسی؟؟ گفت نه... ( یواش تو دلم خداروشکر کردم)
از بس شهر کوچیکه زود رسیدیم امامزاده..... ازش خواستم نیم ساعت دیگه بیاد دنبالم.
*********************************

وقتی اون رفت رفتم سراغ دعای اهل قبور که روی سنگی تو مدخل ورودی نصب شده.
دعا رو که خوندم و سطل آب دم شیر رو پر ازآب کردم...صاف رفتم طرف جایی که به خاطرش اینهمه راه رو اومده بودم.
یه سنگ قبر مشکی که تکه درشت و وسطش مثل یه نگین چندسانت از حاشیه اش بلنتر تر بود.
خیلی وقت بود نتونسته بودم بیام و بهش سرکشی کنم.... دلم بدجوری گرفت.... یهو احساس غربت کردم... همه چیز برام بیگانه شد و من موندم و .....
آرامگاه مرحوم خسرو انصاری..... طلوع: 1327 غروب: بیست و نهم بهمن ماه سال هشتاد و دو شمسی.
و زیرش که اون شعر من و خواهرم بود:



ای پدر از جمع ما چون ماه تابان رفته ای

گوهری ارزنده بودی و به ارزان رفته ای

دیگر اندر جمع ما شادی نمی گنجد دریغ

از میان دوست دارانت شتابان رفته ای

و من بودم و اشک و سوز و ناله و.....درد فراق از کسی که تکه ای از وجودته خیلی سخته....خیلی....خیلی.قبر رو شستم و چونان مادری که پاره تن خودشو با گلاب عطر آگین میکنه... جلایی بهش دادم.
انگار که سنگ از خواب بیدار شده بود.... با رنگ مشکی و براقش به من لبخند زد و من هم براش از دلتنگیها و دردها و رنج هام گفتم.
شاخه های گل مریم رو نثارش کردم و خرما رو هم بین چند نفر که تو قبرستان میگشتند و یا اومده بودن زیارت امامزاده پخش کردم... بقیه اشو همراه کمی کمک دادم به خانمی که همسر متولی امامزاده بود و اکثرا اونجاست.
بعدش بین سنگها جستجو کردم....
پدر بزرگ پدریم.... مادربزرگ پدریم که در حقیقت ناتنی بود.... و مادربزرگ اصلی من تو مسگر آباد بود...جده پدریم..... شوهر خاله پدرم.... خیلی هایی که از ثمن اون ازدواج دوم با من و انواده ام نسبت دور و نزدیک پیدا کرده بودند و.......


یه فاتحه اجمعین هم برای کل درگذشتگان خودنوم و ای...زیارتی هم کردم و....
برگشتم سرخاک مرحوم پدر.....واقعا راست میگن که اگه بدجوری زندگی بهت فشار آورده و ناراحتی برو دیدن مزار اموات.
و من هم که رفته بودم دیدن مزار پدرم.... درسته کلی اشک ریخته بودم ولی بدجوری سبک شدم.... وقتی آژانس برگشت.... آدرس خونه هیچکدوم از اقوامی رو که تو اون شهر داشتم رو بهش ندادم.....
شاید بگین کار بدی بوده و یا بی معرفتم. ولی اونا نه تو عید نوی من و نه تا سال پدر من حتی یه تلفن و یک سرکوچیک بهم نزده بودن.
چون من مخالف سنتهاشون بودم و واقعا از اینکه پدرم رو اونجا برده بودم و دفن کرده بودم پشیمون بودم... درسته اهالی اون شهر شب جمعه ها جمع میشن سرخاک و کلی برای اموات فامیل خیرات می کنند و فاتحه می خونند.
اما.... برای من و خانواده ام سخت بود که به اون شهر رفت و آمد کنیم و بتونیم دسته جمعی بریم سر خاک پدرم.... کسی که زندگیم رو بهش مدیون بوده و هستم و تمام عمرم رو از برکت وجود ارزشمندش دارم.
برگشتنی فقط رفتم کمربندی جاده..... و سوار ماشین شدم و اومدم افسریه... بعدش هم خونه.
رفتم و برگشتم بدون اینکه کسی بفهمه..... خیلی وقتا این کار رو میکنم.
اینطوری راحت ترم......کمتر اذیت میشم.




اما دلم میسوزه برای اونایی که از خون و پوست و گوشت و استخون منند و منو همه جوره نقد می کنند و برای من و افکار و اعمالم پیش داوری می کنند و نظر می دهند و قضاوت می کنند.
ولی یادشون میره که آخرش همه ما به خاک تبدیل میشیم و حتی دلشون نمیاد برای تنوع هم که شده از غرور و کبر و منم منم زدن و ببه کرسی نشوندن حرفشون فاصله بگیرن و کمی هم..... یادشون باشه که انسانند و فانی.
و در نهایت اسمی از انسان به یادگار میمونه.
خوب باشی..... میگن خوب بود و خدا رحمتش کنه.
آدم بدی هم باشی که.......
خوب لعنت و غیبت و بدوبیراهه که پشت سرت رواج داره.



امروز که سی ام بهمن ماهه هم سومین سالگرد خاکسپاری پدر مرحوم منه.




*******************************
بچه ها.... دوستان...عزیزان.....

قدر لحظه لحظه زندگی کنار عزیزانتونو بدونین و از تمام خوبیهای وجودتون برای ساختن زندگیی شاد و پر از لذت...( حتی در اوج نداری و سختی )برای بودن و ماندن کنار عزیزانتون استفاده کنین.
یادتون نره این اسب زمانه که با سرعت و به تاخت پیش میره.....
و نکنه روزی به خودمون بیایم که دیر شده باشه.
زندگی حقیقتا زیباست...... پس با تلاش زیباترش کنین...
و برای وجود عزیزانتون نهایت استفاده و شادی و شادابی و طراوت رو به کار بگیرین تا همیشه دلاشون شاد باشه.
حتی وقتی که دیگه نمیتونین اونارو ببینید.http://forum.niksalehi.com/images/icons/icon4.gif

ارادتمند........http://qsmile.com/qsimages/72.gif http://qsmile.com/qsimages/72.gif ........امیر عباس...http://qsmile.com/qsimages/72.gif http://qsmile.com/qsimages/72.gif . بچه تهرانپارس...!!:p

sima joon
February 19th, 2007, 10:13 AM
سلام امروز اومدم تا خاطره عروسي داييمو براتون تعريف كنم.

مرداد ماه سال 76بود ماهم خودمونو آماده كرده بوديم كه بياييم تهران واسه عروسي داييم.http://qsmile.com/qsimages/70.gif http://qsmile.com/qsimages/74.gif http://qsmile.com/qsimages/227.gif اون زمونها داييم يه جيپ اواز داشت كه هيچي تمام كارهاي عروسي همه با اون انجام مي دادند.ما هم با تمام فك و فاميل اومده بوديم خونه خالم تو شهرك اميد.فكر كيند حدوداً 20 نفري ميشديم.

شب عروسي ما بچه‌ها تمام نشسته بوديم عقب همون جيپ و رفتيم تالار.منم يه پيرهن بلند سبز رنگ خريده بودم واسه اون شب.

وقتي رسيديم تالار وقتي خواستم از عقب جيپ پايين بيام حس كردم به يه چيزي گير كردم ولي خيلي اهميت ندادم.خلاصه وارد تالار كه شديم مانتو و روسري رو كه برداشتم خودم هنوز متوجه نشده بودم كه يكهو ديدم دختر خاله ام گفت واي سيما ببين پشت لباستوhttp://qsmile.com/qsimages/77.gif http://qsmile.com/qsimages/48.gif http://qsmile.com/qsimages/100.gif نگاه كردم ديدم بله از بالا تا پايين جر خورده اساسيhttp://qsmile.com/qsimages/254.gif http://qsmile.com/qsimages/258.gif

داشتم سكته ميكردم.قيافم دقيقاً همين طوري شده بودhttp://qsmile.com/qsimages/229.gif http://qsmile.com/qsimages/293.gif نميدونستم بايد چكار كنم.هيچ لباس مناسبي هم نداشتم كه بخواهم عوضش كنم.مجبور شدم تا آخر مجلس همونطور بشينم روي صندلي از جامم تكون نخورم.بعد تالار هم تو خونه عروس كه بوديم باز مثل اين مظلومها نشسته بودم رو صندلي و با حسرت بقيه رو نگاه مي كردم.آخه از شهرك اميد تا ولنجك فاصله بود كه من بخواهم دوباره لباسمو عوض كنم.http://qsmile.com/qsimages/251.gif

فقط خدا خدا ميكردم ديگه تموم بشه.حركات موزون تو كمرم مونده بود داشتم از عصبانيت و ناراحتي و خلاصه هزار يه درد مي مردم. http://qsmile.com/qsimages/161.gif http://qsmile.com/qsimages/159.gif http://qsmile.com/qsimages/49.gif

خلاصه اون شب با تمام خوبي ها و بديهاش تموم شد ولي بديهاش واسه من بود چون اون شب همه به جز من خوشحال بودند و خيلي بهشون خوش گذشت.

همه مي گفتند بابا سيما عروسي داييته پاشو يه حركت موزوني يه چيزي آخه ولي من........http://qsmile.com/qsimages/52.gif http://qsmile.com/qsimages/37.gif

اينم از عروسي داييمون كه با جر خوردن لباسمون از كمر تا پايين شد كوفتمون.
ولي خاطرات شيرين ديگه اي هم داشت كه اگه شد باز براتون تعريف مي كنم.http://qsmile.com/qsimages/302.gif http://qsmile.com/qsimages/302.gif

هستی خانوم
February 19th, 2007, 02:35 PM
به به چه همه خبرهای خوب
شعله جون مبارکه بهت تبریک می گم
اما
امروز تولد سیندرلا جونه
پس همه با هم
تولد تولد تولدت مبارک
مبارک مبارک تولدت مبارک
بیا شمع ها رو فوت کن که صد سال زنده باشی
این گل هم تقدیم به تو

http://img12.picsplace.to/img12/1/mw5l3b.jpg

یه خاطره کوچولو از تولدم:
دو سال پیش برا تولد طبق معمول خواهرم تصمیم داشت منو قافل گیر کنه (البته من می دونستم که می خواد چیکار کنه)
یه کیک سفارش داد و دوستام رو دعوت کرد:D
من بعد از ظهر رفتم خونه و خلاصه جریان رو فهمیدم:eek:
و دوتایی منتظر دوستام شدیم:rolleyes:
من کلا 6 تا دوست داشتم که با هم خونه ای قبلیم می شدن 7 تا
ولی اون 6 تای بی معرفت نیومدن و فقط هم خونه ای قبلیم اومد!:eek: :(
البته به چند تا از دوستاش زنگ زد و با التماس دعوتشون کرد که اومدن:D
و اینگونه بود که تولدی که داشت می رفت که خراب شود جان تازه ای گرفت و کلی خوش گذشت:D
ببخشید که بی مزه بود
باز هم برا سیندرلا جون:D
بادا بادا مبارک بادا ایشالا مبارک بادا

sepide-a
February 19th, 2007, 10:06 PM
سلام
اومدم از این خاطره کوتاه ها بگم:D از وضع الان تاپیک دفتر خاطرات یعنی بچه های دفتر خاطرات حرف نزنم بهتره به اندازه کافی حالم گرفته میشه از این رفتن های دوستای خوبمون و مشکلاتشون و ...چون بالاخره همه توی تاپیک دفتر خاطرات مثل یک خانواده می مونیم و دردها و مشکلات بقیه مثل مشکلات خودمون می مونه ، اصلا چه لازمه من حرف بزنم ! بگذریم! تا شماها هستیم من چی هستم!

سیندرلا جون تولدت مبارک ! ببخش دیر شد ! بوس س س س س س :D

من الان باید بگم چلاق هستم ! یک هفته ای میشه ! این طوری شد که دو روز قبل ********* بود و بچه های کلاس و معلم ها قرار گذاشتیم صبح روز ********* که رفتیم کلاس حسابی بخور بخور کنیم :D شیرینی و کیک و پیتزا و...بعدش هم پاشیم بریم بالای این تپه های بلند فنلاندی ها از بالاش با این سورتمه که نه ( از این هایی که توش می شینی جلوش رو بدی بالا استارتش هست:D و اون وقت با سرعت سر می خوری پایین:D) خلاصه ما هم اولین بار ! وقتی دیدم تپه رو شوکه شدم چشمم زد بیرون!تپه نبود کوه بود ! :D منم دست کش هام یادم رفته بود بار اول هم که ازش افتادیم و هم فشار باد جدمون رو اورد جلو چشممون !:D دوم بعد نبود آخه مشکل نزدیک های آخرش بود که یک بالا پایینی داشت که اون بود کاری می کرد بلا سرت بیاد و پرت بشی! بقیه بچه های دیدنی بود کسانی که می تونستند از بغل اون مشکل بین راه رد بشن وقتی می رسیدن پایین از بس سرعتشون زیاد بود می رفتن تا تپه بدی نزدیک وسط هاش ! البته اونجا دیدنی بود چند سری دوستام رو می دیدیم که به به ! در هوا چرخ می زدن و رو هم می افتادن! :D بار سوم که من و دوستم خواستیم بریم من رفتم پشتش این جلو دیدیم داره میره طرف اون جا بده خواستیم کاری کنیم بره چپ برعکس شد ! چرخ شد و من به پشت داشتم می رفتم پایین و دوستم جلوی من ! تا رسیدیم به جا بده در هوا چرخی زدیم بیا و ببین ! :D بعد هم پرتاب شدیم به طرف پایین من به طرف راست کشیده شدم و برف رفت توی دهنم شروع به تف کردن برفو سرفه کردن!:D و صورتم هم کشیده شد رو زمین! دوستم هم بدبخت خیلی بعد پرتاب شد و 3 متر صورتش کشیده شد رو زمین !:D جفتمون نشسته بودیم رو زمین فقط دستمون رو صورتمون ! واقعا خیلی بد بود ! توی اون سرما روی برف کشیده بشی و برف بره تو لباست دست کش هم نداشته باشی! وا وی لا ! :D بچه ها و معلم ها از اون بالا داد می زدن دیدن نه جوابی نمیاد اومدن پایین چندتاشون و یک معلممون و با قاشق جمع کردن مارو !:D به چه وضعی حالا رسیدیم اون بالا بماند! مردیم! زیر چشم بنده یک بادمجان خوشگل کاشته شد ! دوستم هم دست راستش بالا نمی رفت ! بدنمون هم خیس خیس ! یک سرماخوردگی جانانه هم گرفتم بدنم هم کوفته شده درد می کنه چه جور ! کمر هم بی کمر !:D شب قبلش من و دوست هام هی اس ام اس بازی می کردیم از اون هایی که واسه روزه ********* بود اگه 5تاش برگرده یه سوپریز توپ میشی روز ********* ! :D تو راه داشتیم میومدیم خونه دوستم شاکی با آخ و اوخ که دستش درد می کرد و سردش بود می گفت بفرما ! حال کردی سوپریز رو ! روز ********* مارو دیدی ! چه سوپریزی ! :D اینم از روز ********* ما که جای سوپریزش تا الان درد می کنه! :D
یک خاطره که نه جوک ! :D از یک آقایی که عشقولانه من :D مترجم اون شده بود باهم بروند چشم پزشکی اون آقا هم انگاری انگلیسی هم کمی بلد بوده؟ خلاصه ! دکتر داشت این رو تست می زد با همین که میگن یک چشمت رو بگیر با دستت بگو این علامت کدوم طرفه ! می دونید که!:D هرچی دکتر میگه این هم درست میگه دکتر میگه خوب مشکل نبود که همه رو واضح دیدی دیگه ؟ طرف میگه این چشمم که واضح می دید ( چشمی که باز بود ) ولی اون یکی چشممم( چشمی که دست گذاشته بود روش ) خوب نمی دید ! :D عشقولانه ام چشمش می زنه بیرون میگه چی داری میگی ؟ و دکتر و دستیارش و عشقولانه ام و حتی خود مرد می ترکند از خنده که آخه این چشمت که کاملا بسته بود چی داری تو میگی ! :D معذرت از بی مزگی!

Kamil
February 20th, 2007, 12:36 AM
سلام بر بس خوب دفتر خاطره کیانا جان الهی زودتر از درد دفاعیه خارج شی بدون دعای من یکی پشتته بدون تو دعاهام همتون رو دعا میکنم الان که دارم با اجازتون ااین خاطره رو مینویسم راستش از بس حول بود من نبودم دیوار اومد رو پام آخ مامان درد مبکنه صد دفعه به این دیوار گفتم چشاتو خوب باز کن تا منو میبینی خودت رو بکش کنار آخ ماماااااااااااااااااااااا اااااان امروز کلی خندیدیم حال گرفتیم دوستم بی شعور به جای اینکه جلوی من دهنشو ببنده شروع میکنه عیسی حق داشته فاطی رو ول کنه دختر به اون خوشگلی نازی منم:mad: گفتم مهم خوشگلی نیست خداییش زیاد خوشگل نبود اما مهم اینکه اون عین من نبود طرز رفتارش کلا نباید با من مقایسه بشه حالا هر کی میخواد باشه حقم این نبود فردا درست یک هفته میشه از اون روز شوم هیچکسی باور نمیکرد فاطی دووم بیاره امروز کلی خندیدیم زنگ زدم به پسر خاله عیسی تا یه کاری کنم با دوستم دوباره آشتی کنه صداش ناراحت بود منم شجاع گفتم نکنه واسه عیسی اتفاقی افتاده باشه نکنه ای وا خدا مرگم نده :D سریع دوباره زنگیدم گفتم مصطفی جان عیسی چیزیش شده گفت نه گفتم اصلا برام مهم نیستااااااااااااااااااااا اااااااااااااااااااااااا اااااااااااااااااااااااا اااااااا اما فکر کردم چیزی شده تو ناراحتی اونم گفت ما از این شانسها نداریم گفتم راست میگی بادمجون خالت آفت نداره ( ضربالمثل معروف بادمجون بم آفت نداره ) بعد کلی حرف زدیم نه کلی یه چند ثانیه ای بعد خداحافظی کردیم دوستام از خنده ریسه رفته بودند میگفتند واسه فاطی که مهم نیست اما عیسی چه خبر :D خوب دیدم بزار یه کم فکر کننند مهمه :D ولی بچه ها خداییش باورش برام سخته فردا موسسه نمیرم میرم خونه دوستم راستش یادآوری اونروز حالمو خراب میکنه راستی دوستم میخواست سره منو کلاه بزاره یه ماتیک داد دستم گفت 2500 تومن خریدم منم که مثلا از نظر اون گوش مخملیم باور کردم رفتم قیمت گرفتم بگو چند 400 تومن میخواست به من بندازه اما نمیدونه من تهشم من از قیمت لوازم آرایش خوب سر در میارم حالا قراره یه حالی بگیرم که بیا و ببین ;) بچه ها بیان این شعر رضا صادقی رو بخونیم
نرو نرو تو هم مثل من نمیتونی دووم بیاری نرو نرو تو مثل من تو غصه کم میاری
نرو نرو آه نرو نرووووووووووووووووووووووو وووووووووووووووووو

yalada21
February 20th, 2007, 12:54 AM
منم يه خاطره بگم تا از بي معرفتي دوستم در بيام
چند وقت پشي قبل ماه محرم رفته بوديم جشن عقد يكي از دوستانمون همين دوست بي معرفتم اينم بودش بعد از اونجايي كه من هم خيلي شيطوون بودم :D خلاصه رفتيم نشستيم يه جايي كه به وسط مجلس نزديك باشيم :D اين دوستاي داماد هم از حسادت اومدن دقيقا" رديف اول طرف مردانه نشستن همه هم كت شلوار مشكي يه دست تنشون بود به قول سارا شبيه سوسك بودن... جسارت به كت شلواريها نشه..
خيلي خوش گذشت تا اينكه وسطاي جشن كه وسط خيلي شلوغ بودش منم وسط ميپلكيدم دوستاي اقا داماد گل مثل اينكه تصميم گرفته بودن رو كم كنن بيچاره عروسو داماد بين دوستاشون گير كرده بودن نمي دانستن چيكار كنن خلاصه عروس رو كشونديم پيش خودمون اما مگه اين آقا پسرها كم مياواردن تو پول دادن ما هم كوتاه نيومديم اما از نفس افتادم خواننده هم كه همش ميخوند موهاتو افشان افشان ميكني اعصاب دوستم رو خورد كرده بود بيچاره تا ميومد وسط خواننده اين شعر رو مي خوند ولي واقعا" خستگي ناپذيرن اين اقايون . داماد ولي ديگه ضعف كرده بود بيچاره دلم برا ش سوخت خيلي خجالتي بود از خجالت نمي تنونست گردنبند عروس رو دور گردنش ببنده _ بعدها خاطرات قشنگترم براتون ميگم الان دوستم در حقم بي معرفتي كرده حضور ذهن نداشتم.:cool: هنوز قشنگ به فروممون وارد نشدم اميدوارم بتونم جاي خاليه سارا رو پر كنم كه البته فكر نكنم.. شب همگي خوش

MAAAH
February 20th, 2007, 12:58 AM
تو این تعطیلات چند روز ما رفته بودیم مسافرت.جای همتون خالی.ولی چشمتون روزه بد نبینه.قبل رفتن بساطی داشتما!!!!!!!!
سفر ما به خارج از کشور بود.که میدونید که باید پاسپورت باشه،با عکس جدید!منم با همون پاسپورت 2سال پیشم رفتم.تو این 2سالم که خیلی تغییر کردم.نمیدونم چرا هر روز که میگذره اینقدر چهره ها تغییر میکنه.البته خوب بزرگتر میشیم و سنمون میره بالا،باید تغییر کنیم...دیگه منو مامان داشتیم پاسامونو نشون میدادیم و بابامو داداشو بابا بزرگم اون طرف بعد نشون دادن پاسها و تایید اونا،اونطرف منتظر من و مامان بودن.اول مامان پاسشو نشون داد بعد من.چشمتون روز بد نبینه،یه زنه نشسته بود پشت میز و هی به من نگاه میکرد به عکس نگاه میکرد.گفت شما نمیتونید برید:eek: :eek: !!!چرا؟:confused: چون این عکستون قدیمیه!اصلا" این خودتی یا خواهرته؟وای حالا کلی به خدا قسم دادم که والا این منم.خلاصه پاشو کرده بود تو یه کفش که تو نمیتونی بری.بابای من اونور نمیدونین چه حالی داشت.مامانم رنگ به صورتش نبود.دیگه کار به جایی کشیده بود که داشتم کلید خونرو میگرفتم که برگردم.انقدر صلوات فرستادیم.نذر کردیم که خدا میدونه.که بابام یه فکری به سرش زد.گفت بیاین از یه لاین دیگه برین.ماهم گفتیم ضرر نداره که فوقش دوباره حالمون گرفته میشه.رفتیم یه لاینی که یه آقا نشسته بود.آقاهه وقتی پاسه منو نگاه کرد یه خنده ای کردو گفت برو به سلامت،ولی وقتی برگشتی حتما" پاستو عوض کن.وای نمیدونین چقدر خوشحال شدم.کلی دعاش کردیم.:) خدا خیرش بده.و اگر نه فکر کنین من 5 روز باید تو خونه تنها میموندم و غصه میخوردم!:(

ariyan
February 20th, 2007, 11:45 AM
....
منم به شعله عزیز تبریک میگم امیدوارم روزهای خوب و خوشی در پیش رو داشته باشی ..
.. اریان گرامی چند تا از نوشته های شما رو هم خوندم .. واقعا گیج شدم نمیدونم چی باید بگم و یا حرفی که بتونه تسکین درد شما باشه ولی از صمیم قلب برای ارزوی موفقیت میکنم .
به تبریک هم به سیندرا که هنوز نمیشناسمش ... تولدت رو تبریک میگم سیندرلای عزیز


اول از همه شما دوستاي گلم ممنونم كه انقدر بهم محبت داشتين...ان شاالله بتونم جبران كنم...ولي بچه ها كجا مي خواين برين آخه؟سارا جان ....آريان جان...تنها چيزي كه تو اين 24 سال زندگي ياد گرفتم اينه كه خيلي وقتها رفتن تنها راه حل نيست فقط آسون ترين راه حله...اميدوارم باشين تا تو غها و شاديهاي هم شريك بشيم و بهم روحيه بديم و كمك كنيم...ببخشيد خاطره نگفتم آخه حرفام مونده بود تو گلوم ديگه...بايد مي گفتمشون.


سلام و شب بخير به همه شما دوستهاي گلم.:) :)
بازم خداحافظي ها شروع شد!!!!!!!!!!!!!:mad: :mad: :mad: .دوباره يكي هوس رفتن كرد و بقيه هم دنبالش راه افتادند:( :( !!!!!بابا كجا چرا با اين عجله:confused: :confused: ؟؟؟!!!!!!!!!اقا حسام اين رسمش نبود كجا؟خيره انشالله:( !سارا خانم شما ديگه چرا؟!:confused: :confused: نميدانم چرا يكي ميره بقيه هم هوايي ميشن كه بروند:confused: :confused: .مثل زماني كه مهتاب شب رفت و بعدش هم اس ماري از اين تالار رفت يا زماني كه روشنك مي خواست برود و به دنبالش دخترك هم هوس رفتن كرده بود كه خوب شكر خدا هر دو برگشتند;) ;) .شما ها هم اگه مي توانيد برگرديد.خوشحال مي شويم.:) :)
گرچه من كاره اي نيستم.ولي با تمام مشكلاتي كه در هر حال حاضر كم هم نيست تمام سعيم را ميكنم تا بيام و به اين تالار حتما سر بزنم.:o :o :o

بچه ها جايتان خاليه وقتي ميرويد..اميدوارم كساني كه دارند مي روند با دلخوري نباشه .!;)
اين چند وقته سرم خيلي شلوغ است:( :( :( .از يك طرف هفته ديگه سه شنبه بايد پايان نامه ام(فوق ليسانسم) را تحويل بدهم و دفاع كنم خيلي دلم شور ميزنه اخه با يك استاد بد اخلاق افتادم كه در اين مدت پدرم را در اورده .با اين كه هفته ديگر بايد كارم را تحويل بدهم و از چند تا استاد وقت گرفتم و خواهش كردم كه شركت كنند هنوز با استاد خودم سر ساعت و محل برگزاري و طرز پذيرايي كل كل داريم.:mad: :mad: :mad: :mad: :mad: :mad: !!!فكرش را بكنيد ايشان به طرز پذيرايي من هم كار دارد من نمي دانم پذيرايي چه ربطي به نمره و نحوه دفاعيه بنده دارد.:mad: :mad: :mad: :mad: :mad:
از طرف ديگر كارم را عوض كردم و دوباره برگشتم به كار اصلي ام كه مربوط به رشته ام مي شود.اخه چند وقت بود كه از رشته اصليم دور افتاده بودم و كارم ربطي به رشته ام نداشت:eek: :eek: .حقيقتش كار قبليم را خيلي دوشت داشتم اخه عادت كرده بودم و دوستهاي خوبي داشتم .حالا كه ديگه فوق ليسانسم را گرفتم تصميم دارم كارم با رشته ام مربوط باشه .!!

همه اين ها يك طرف تو اين گير و دار مامان بنده هم هوس ديدن پسرش را كرده است و تصميم داره برود پيش برادرم اخه دلش براي پسر جونش تنگ شده .و تا 2 ماه ميماند و من بايد امسال با پدرم تنهايي عيد را جشن بگيريم.هرچند برايم خيلي سخته ولي چون دير يا زود خودمم بايد بروم مجبورم خودم را عادت بدهم به تنهايي و دوري.!!!!!!
خلاصه اوضاعم از همه شما بدتر است.كار جديد و محيط جديد كاري و پايان نامه و خريد شب عيد و كلي خريد براي مامانم و سوغاتي براي برادرم و .....اين ها همه جزئي از مشكلات اخير بنده است.
مشكلات براي همه است .اين ها جزئي از خاطرات تلخ و شيرين ما است.كه زندگي را مي سازد.
بچه ها تو را خدا تو دعاهايتان من را فراموش نكنيد.
ببخشيد دلم پر بود خواستم باهايتان درد دل كنم.


هــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــــ ــــــــا :eek: :eek: :eek: :eek: :eek: :eek: :eek: :eek: :eek: :eek:
کجا دارن می رن همه؟
من از بودن در بین شما دوست های خوبم کلی خوشحال بودم و با وجود مشکلات فراوان هر روز به هر بدبختی بود میومدم کلی خاطره می خوندم و به بقیه جاها سر می زدم
آخه اگه شماها برین که دیگه جمعمون مثل قبلا نیست دیگه لطفی نداره!
دیگه... دیگه... دیگه....http://us.i1.yimg.com/us.yimg.com/i/mesg/tsmileys2/02.gifhttp://us.i1.yimg.com/us.yimg.com/i/mesg/tsmileys2/02.gifhttp://us.i1.yimg.com/us.yimg.com/i/mesg/tsmileys2/02.gifhttp://us.i1.yimg.com/us.yimg.com/i/mesg/tsmileys2/02.gifhttp://us.i1.yimg.com/us.yimg.com/i/mesg/tsmileys2/02.gifhttp://us.i1.yimg.com/us.yimg.com/i/mesg/tsmileys2/02.gifhttp://us.i1.yimg.com/us.yimg.com/i/mesg/tsmileys2/02.gifhttp://us.i1.yimg.com/us.yimg.com/i/mesg/tsmileys2/02.gifhttp://us.i1.yimg.com/us.yimg.com/i/mesg/tsmileys2/02.gifhttp://us.i1.yimg.com/us.yimg.com/i/mesg/tsmileys2/02.gifhttp://us.i1.yimg.com/us.yimg.com/i/mesg/tsmileys2/02.gifhttp://us.i1.yimg.com/us.yimg.com/i/mesg/tsmileys2/02.gif

نریــــــــــــــــــــــ ــــــــــــــــــــــــ ــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــنhttp://us.i1.yimg.com/us.yimg.com/i/mesg/tsmileys2/17.gifhttp://us.i1.yimg.com/us.yimg.com/i/mesg/tsmileys2/17.gifhttp://us.i1.yimg.com/us.yimg.com/i/mesg/tsmileys2/17.gifhttp://us.i1.yimg.com/us.yimg.com/i/mesg/tsmileys2/17.gifhttp://us.i1.yimg.com/us.yimg.com/i/mesg/tsmileys2/17.gifhttp://us.i1.yimg.com/us.yimg.com/i/mesg/tsmileys2/17.gif


سلام به همه بچه‌هاي خوب و باحال دفترخاطرات

من نمي دونم چرا تا يه جا ميخواهم دوستاي خوب پيدا كنم يه دفعه همه حرف رفتن ميزنن و فيلشون ياد هندستون مي كنه.من درسته خيلي وقته اين جا نيومدم و شايد از نظر خيلي ها كه اينجا خيلي وقته هستندو بودند تازه كار باشم من دلم به شماها خوشه هر روز با شوق ميومدم خاطرات قشنگتونو ميخوندم و خاطره بيمزه براتون مي نوشتم.
حالا حلال كنيد خطرات ما اه مزه است.
خوب بعد اينكه من به سيندرلا جون تبريك عرض وكنم Happy birth day to you dear http://qsmile.com/qsimages/70.gif http://qsmile.com/qsimages/46.gif http://qsmile.com/qsimages/43.gif خيلي تولدت مبارك عزيزدلم خانمي جونم.

من شايد خيلي آريان و سارا رونشناسم و زياد آشنا نيستم ولي تواين مدت كه با اين فروم و بچه‌هاي ماماني خاطره آشنا شدم كلي خوش به حالم شده.حالا مي خواهيد بريد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

دلم از خداحافظي هاتون گرفت.حالا جدي جدي داريد ميريد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟هرجا هستيد خوش باشيد ما رو هم از ياد نبريد.
الان دلم گرفته درسته من از ديروز تا حالا خيلي خوشحالم چون بعد از ده روز با علي آشتي كردم.http://qsmile.com/qsimages/278.gif http://qsmile.com/qsimages/310.gif ديروز كلي حرف زديم ولي امروز كه حرفاتونو خوندم ديگه حالي واسه خاطره نوشتن ندارم.شايد حالم كه بهتر شد يه دونه بگم.ولي ديروز پر خاطره بود.اي كاش آدما هيچ وقت با هم قهر نكنن.

راستي كاميل جون برات دعا ميكنم.مرسي برام دعا كردي.حتما برات پيغام ميزارم.http://qsmile.com/qsimages/54.gif http://qsmile.com/qsimages/54.gif http://qsmile.com/qsimages/54.gif http://qsmile.com/qsimages/54.gif http://qsmile.com/qsimages/54.gif
سلام بچه ها ..خوبين ؟اول يه تبريك به سيندرلا بدهكارم....سيندرلا جان مباركه...تولد تولد تولدت مبارك.... مبارك مبارك تولدت مبارك ...بيا شمعهارو فوت كن كه 1000سال زنده باشي.... 1000سال كه زياده 200سال بهتره:D ....خوب هدف من از زدن اين پست اين بود كه هم يه تبريكي به سيندرلا گفته باشم هم ميخواستم يه توضيحي درباره رفتنم بدم....خوب بچه هايي كه از من توضيح خواستن خوب بخونن....من تا 15سالگيمو خيلي زياد يادم نمي ياد ولي از 15سالگي به بعد تا اونجايي كه يادم هست تمام زندگيم بيشتر غمو اندوه بوده تا شاديو نشاط....فكر ميكردم كسي منو دوست نداره ...خيلي خودمو دست كم گرفته بودم تا 19سالم بود كه با آيدا گلم :( آشنا شدم منو اون يه دوسالي بود با هم دوست بوديم تا جايي كه كار به خواستگاري كشيد و اون بلا سرم اومد...با فوت آيدا انگاري تمام غصه هاي دنيا به من سرازير شده بود....تا يه مدتي كه من كسي رو به غير از آيدا قبول نداشتم ....همش به خودم ميگفتم منصور داري خواب ميبيني چشماتو باز كن آيدا هنوز هست ...داري خواب ميبيني آيدا كنارته...گفتم چشمامو ميبندمو باز ميكنم همه چي به حالت اولش بر ميگرده ولي وقتي چشممو باز ميكردم بيشتر غمگين ميشدم...خوب تا مدتي كه من يه مدت يه جايي مشغول به كار شدم تا بتونم غصه هامو فراموش كنم ..ولي نشد...بعد با آيداي دوم كه مادرم به من معرفي كرد آشنا شدم خوب حقيقتا حرف مادرم بود نميتونستم رو حرفش حرف زنم ...نميدونم چرا از اولش حس خوبي نداشتم...تا زماني كه براي خواستگاري رفتيم ...2بار با پدرش صحبت كردم تا وقتي كه پدرشم قبول كرد...من نميدونم چرا اينقدر من بدبختم ...همه چي خوب بود تا زماني كه من رفتم براي عاشورا تا سوعا (يزد)..كاميل عزيز برام يه smsداده بود كه 8بار بگو يا امام حسين و اين پيامو براي 8نفر بفرست يه خبر خوب ميگيري اين كارو كردم ...شب خيلي دلم براي آيدا تنگ شده بود خيلي دلم شور ميزد گفتم بزار يه زنگ بهش بزنم تا تسكين دردم باشه .. وقتي زنگ زدم بهش گفت براي چي زنگ زدي گفتم آيدا من منصور گفتم چي شده گفت من ديگه دوستت ندارم...بابامم مخالفت كرد...بچه ها نميدونيد اون شب چي كشيدم ..نميدونيد چه جوري شبو به صبح رسوندم..نميدونم بتونيد منو درك كنيد ...ولي اصلا حالم خوب نيست هر وقت به عكس آيدا نگاه ميكنم ميگه حقت بود چرا منو فراموش كردي ....خيلي احساس حقارت ميكنم ...وقتي هم كه آيدا رو با دوست پسرش ديدم حالم خرابتر شد ...پدرومادرم گفتن بزار يه چند وقتي بره يه جاي دور تا وضعيت روحيش بهتر بشه...كه خالم از هلند زنگ زد و گفت بيا اينجا تا ببنيم چي ميشه.....!!!!!بچه ها خيلي دارم داغون ميشم يكي هم نيست كه بتونه تسكيني براي اين درد بي درمونم پيدا كنه...واسه همينه كه ميخوام برم تا وضعيتم مشخص بشه...من پنجشنبه بايد برم آستارا تا با يه نفري كه هماهنگ كردم برم تركيه و بتونم از راه دريا خودمو به هلند برسونم....برام دعا كنيد راه سختي پيش رو دارم ...جونمم كف دستمه...بچه ها دوستون دارم هر جا باشم به يادتون هستم اصلا مگه تو هلند كامپيوتر پيدا نميشه ...از اونجا براتون خاطره ميگم باشه..........:p

Kamil
February 20th, 2007, 12:46 PM
سلام و عرض ادب خدمت دوستان و عزیزان خوب خودم...




احوال بچه های دفتر خاطرات چطوره؟؟
پیاده است یا ترک موتوره؟؟


خوب اول تبریکات فراوان بابت نزول اجلال سیندرلای 22 یعنی همون سحر خانوم گل که لطف کردند در 1545242.654324 سال پیش در چنین دیروزی از آن دنیا نزول اجلال کردند به این دنیا و کلی اطرافیان را با شیونها و ونگ ونگها و زاریهای کودکانه خود دلشاد کردند.http://qsmile.com/qsimages/89.gif http://qsmile.com/qsimages/72.gif http://qsmile.com/qsimages/39.gif


باری طفلی به دنیا آمد و سحر نام گرفت
از لعل لب و شکل مهش مهر در خانه دل جای گرفت
دیرزمانیست که نام او سحر بنهاده اند
بیچاره پدر کز خرج او بسی وام گرفت


در طایفه رند و خراباتیها
در دفتر خاطرات چو پرگار گرفت
یک دایره برکشید دور اسمش
از جهد زمان سیندرلا نام گرفت


( چی شد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ خوب شعر فی البداهه همین هم میشه دیگه )
سیندرلا جان یک تبریک تولدت مبارک و اینای بیات از طرف من نثارت بادا بادا مبارک باداااااااااا.http://qsmile.com/qsimages/72.gif http://qsmile.com/qsimages/72.gif http://qsmile.com/qsimages/72.gif http://qsmile.com/qsimages/72.gif http://qsmile.com/qsimages/281.gif http://qsmile.com/qsimages/281.gif http://qsmile.com/qsimages/281.gif http://qsmile.com/qsimages/281.gif

و اما این خداحافظی موشموشک و سارا خانوم آی ( آی و وای و آی و وای و آی و وای......واویلااا و فغان http://qsmile.com/qsimages/113.gif )
من نمیدونم اونطرف چه خبره اما.... یهو فرتی خداحافظی کردن و زرتی خاطره ننوشتن هم کار خوبی نیست.http://qsmile.com/qsimages/112.gif

و در مورد خودم.
خیلی وقته دنبال یه راهی می گشتم که از شر این بچه های بیمزه و لوس و ننر و بیخود و الکی خوش دفتر شصت برگ مارک استدلر خلاص بشم ........( همش الکی بودددد ... رفتین سرکار...)http://qsmile.com/qsimages/39.gif http://qsmile.com/qsimages/39.gif http://qsmile.com/qsimages/55.gif http://qsmile.com/qsimages/55.gif
و بیام مثل بچه آدم شب خواب و روز گرد و روز کار و روز بار بشم.
حقیقتش در برهه ای از زندگی هستم که لازمه بیشتر برای خودم و زندگیم وقت بذارم.

منتها چون به سیاوش عزیز قول داده بودم که تو ساختن و بهتر نمودن کیفیت فروم کمکشون کنم.
نتونستم برم...
چند نمونه رو خدمتتون بگم:
- اینکه اولین و تنها گروه موجود در فروم رو با کمک ادمین و بچه ها ایجاد کردم.http://qsmile.com/qsimages/282.gif
- سعی کردم با کمک دیگران و نوشتن خاطرات جان و حس و روح و روان تازه ای به دفتر خاطرات ببخشم.http://qsmile.com/qsimages/277.gif
- راستش مبتکر مسابقه خاطره نویسی بودم( از روز اول که اومدم تو دفتر این تو فکرم بود )http://qsmile.com/qsimages/270.gif
- در نهایت آلبوم دفتر خاطرات رو ایجاد کردم و گل خاطرات رو در اون جای دادیم... البته با کمک همه عزیزان.http://qsmile.com/qsimages/281.gif
- و اینکه هرگز نگفتم ولی تو فکرم بود که با گلچین کردن بهترین خاطرات و عالیترینهاشون یک کتاب چاپ کنیم و البته امتیاز چاپش مال بچه های دفتر خاطرات باشه و اگه استقبال شد که مطمئنم میشد.... جلدهای بعدیش رو ادامه بدیم.http://qsmile.com/qsimages/288.gif
- و هنوز هم مثل سایه سیاوش عزیز رو تعقیب می کنم و کلافه اش کردم و درپی گرفتن تاپیک اختصاصی و خصوصی برای گروه خاطره نویسان و اعضای گروه بوده و هستم و تاجایی که باشم خواهم بود.( اینجوری نوشته های خصوصیمونو کسی نمیبینه و اینجا فقط خاطره نویسی و اونجا فقط موارد خصوصی تر گروه مطرح میشد )http://qsmile.com/qsimages/301.gif
- و اینکه با فعالیت علنی و حتی غیر علنی با مدیران و ارشدها و کاربران و فعالیتهای مفید زیادی تو تالار مدیران و تالار کاربران فعال در پی یگانگی و اتحاد و ارتقای فروم بودم و همیشه دنبال این بودم که محیط برای همه قابل استفاده و مفید و جالب باشه.http://qsmile.com/qsimages/303.gif
واقعا تمام تلاشمو کردم.
منتها بهم حق بدین کمی هم به خودم برسم.
البته من خیلی کم تو تالارها فعالیت دارم.
و بیشتر تو تالار کاربران فعال و تالار و بخش مدیران فعال هستم.
لذا از آنجایی که پستهای تالار مدیران و تالار فعالها اصلا به شمارش نمیاد ( باور کنین اونجاها خیلی پست دارم به عنوان مدیر برنامه فروم و مشاور ارشد ادمین سایت ) منتها خوب... این خداحافظی من هم ممکنه به این زودی ها اتفاق نیافته.
الانم کارهای خرده و عقب مونده زیادی دارم.
و چندتا فکر بکر دیگه برای سایت...
منتها بهتر دیدم با کمال ادب و البته طولانی مدت خداحافظی کنم و نه فرتی و زرتی بیام و بگم من رفتم و بای... خیلی زشته.http://qsmile.com/qsimages/281.gif
مطمئن باشین که تاپیک و یا پست خداحافظی هم خواهم زد.http://qsmile.com/qsimages/282.gif
اما این رو هم مطمئن باشین مدت بیشتری کنارتون هستم.http://qsmile.com/qsimages/269.gif
مدتش معلوم نیست.http://qsmile.com/qsimages/274.gif
ولی ترجیح میدم کارهایی که هنوز براشون برنامه ریزی کردم و کمکها و مشورتهای نهاییم رو بروز بدم و به نتیجه برسونم و بعدش بای بای.http://qsmile.com/qsimages/275.gif
پس فعلا در خدمتتون هستم و کنارتون.
البته تا پست شماره 1555.http://qsmile.com/qsimages/290.gif
راستی هی نگین امیر اگه تو بری منم میرم و غیره ها.......http://qsmile.com/qsimages/81.gif
چون من با موتور میرم... جای اضافی ندارم کسی رو با خودم ببرم.http://qsmile.com/qsimages/39.gif http://qsmile.com/qsimages/55.gif

ارادتمند همه شما مهربانترینها.....http://qsmile.com/qsimages/281.gif http://qsmile.com/qsimages/281.gif ..... امیر عباس .http://qsmile.com/qsimages/281.gif http://qsmile.com/qsimages/281.gif ... بچه تهرانپاریس ...!!http://qsmile.com/qsimages/301.gif

خوب میبینم که تهدید میکنی تا فلان پست هستم حالا که اینطوری منم میااااااااااااااااااااااا ااااااام اصلا همه با هم میریم یا همه یا هیچ کس دهههههههههههههههههههههههه ههههههههههههههههههههههههه هه این دیگه چه جورشه حیف که یه سریاتون نامحرمین وگرنه میدونستم باهاتون چیکار کنم اگه دستم بهتون برسه :mad: :mad: :mad: :mad: :mad: یاد یکی از دوستام افتادم البته اون میخواست از رو دلخوشی از خونه فرار کنه که کرد اون روز تا فهمیدم نازی فرار کرده حالی داشتم که نگو اصلا وار رفتم باور نمیکردم که کارش به جایی بکشه که به خاطره وعده وعید الکی یه مزخرفتر از خودش همه چیز رو بزاره بره جالب اینجا بود که ساناز دوستم که معرف حضور هست اونم دست به دستش داده بود تا اونم فرار کنه حالا چرا برادرم به من میگه تو :eek: حالم خراب بود فکر نمیکردم که زندگیشون رو بزارن کف دستشون خیلی احمقانه بچه گانه تن به کارهایی بدن که به نظر من موندن تو خونه هزار بد بیراه شنیدن از خانواده بهتر از کارهاییکه........................ نمیتونستم دست رو دست بزارم هم دوستم بودند هم اینکه پدر مادر نازی برام خیلی عزیز بودند ساناز حرف نمیزد میگفت من به دوستم خیانت نمیکنم منم میخوام برم من دوستشم منم محکم خوابوندم تو دهنش که تو................ میخوری تو غلط میکنی چیه تا بهتون میگن بالای چشتون ابرو ئه دنیا خراب میشه من نمیزارم تو بری اونو نمیدونم اما نمیزارم تو بری اولین کسی که زنگ بزنه خونتون منم راستش نتونستم تحمل کنم به خانواده نازی گفتم نازی پیشه کیه با حرف نازی رو برگردوندم خونه مامانش تا منو دید بوسم کرد بغلم کرد نازیم که برگشت شد دوباره همون نازی شیطون البته بچم معتاد شده بود یه بسته سیگار شد دو بسته با ساناز اما خوب به خیر گذشت نمیدونم چرا گفتم اما خواستم بگم امیر عباس خان ما نمیگیم به کاراتون نرسین برسین اما خاطره دفتر خاطره بچه ها فراموش نشن نمیگم هر روز بیان تو سایت اما باشین تا ما بدونیم هنوز برادری هست آرین هم برمیگرده اون نمیره موشموشک هم نمیدونم چرا اما نمیزارم برم حالا میبینید به من میگن................ کامیل راستی دیگه کی میخواد بره من گوششو بکشم

هستی خانوم
February 20th, 2007, 01:01 PM
آریان جون حالا که داری می ری تو رو خدا مواظب خودت باش
حتما وقتی رسیدی خبر بده ما هم برات دعا می کنیم
خوب حالا واسه این که جو تغییر کنه یه خاطره می گم هز چند بی مزه:D
من شش سالم بود و داداشم نه سالش بود یک روز مامانم خونه نبود و ما دم در حیاط داشتیم بازی می کردیم:rolleyes:
داداشم اون طرف خیابون ایستاده بود و داشت سنگ های کوچیک رو طرف من پرت می کرد:eek:
و من هی جاخالی میدادم:D
یه یهـــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــو:eek: :eek: :eek:
یک سنگ گنده برداشت و گفت اگه می تونی از این جاخالی بده!:eek:
منم که کلی ترسیده بودم صورتم رو تو دستهام پنهون کردم و همون جا وایستادم:(
و اونم بی معرفتی نکرد و سنگ رو پرت کرد که یهو:( :( :( :(
سنگ خورد به سرم و فواره خون جاری شد:( :(
اون با دیدن این صحنه کلی دسپاچه شد و دوید طرف من و منو بغل کرد و گفت:o
نه آبجی جون گریه نکن تو رو خدا به مامان نگو!!!!!!!!:eek: :eek: :eek: :eek:
گفتم هــــــــــــــــــــــــ ـــــا :eek: پس سرم رو چیکار کنم؟:confused: :eek:
اونم گفت الان می رم مامان رو میارم و با سرعت هرچه تمام تر دوید و مامانم رو که رفته بود مهدکودک خواهر کوچیکه آورد خونه:rolleyes:
بعد از اون ماجرا تا یک ماه تمام تو خونه کلی تحویلم گرفتن :D و داداشم تمام پول تو جیبی هاشو به من می داد:D :D :D :D :D :D :D

sima joon
February 20th, 2007, 01:54 PM
سلامييييييييييييييي به گرمي دلاي مهربون همه بچه‌هاي اينجا

من اول از كامي جون تشكر ميكنم كه مقداري خشانت نشان داده و و گوشكي كشيده و اين قائله را ختم به بخير كنندhttp://qsmile.com/qsimages/10.gif http://qsmile.com/qsimages/97.gif اميد دارم كه اين تهديد ها نتيجه داده و دوستان بمانند و نروند.

باري از هر چه بگذريم ووييييييييييييييي سخن خاطره خوش تر بيد.البته يه مسابقه كوچولو هر كي گفت من با اين پستم چه تغييري ميكنم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟http://qsmile.com/qsimages/42.gif http://qsmile.com/qsimages/42.gif http://qsmile.com/qsimages/42.gif هر كي گفت.

حالا آريان جان اگه واقعا تصميمت رفتنه خب نمي شه تو كار نه آورد.ولي من از صميم قلب برات دعا ميكنم.منتظر خاطرات شيرينت از هلند و هر جاي ديگه هستيم.موفق باشي در تمام مراحل زندگيت.

كاميل جانم خانمي از شما بازهم مرسي و تشكر كه چنين زهر چشمي گيرفتي حالا هركي جرأت داره بگه ميخواهم برمhttp://qsmile.com/qsimages/167.gif http://qsmile.com/qsimages/167.gif http://qsmile.com/qsimages/167.gif تا سه ميشمارم بگيد http://qsmile.com/qsimages/284.gifhttp://qsmile.com/qsimages/166.gif باز كي ميخواهد بره اگه نگيد.......................................... .......... بازم ميشمارم

حالا يه خاطره بيمزه تعريف كنم با اجازه بزرگترها

اين خاطره مال خيلي سالهاي.................................نز يكه
تابستون همين امسال مامانم ايناhttp://qsmile.com/qsimages/156.gif اومده بودند تهران.همونطور كه ميدونيد من الان 2 سال كه تهرانم.
يه شب تصميم گرفتيم جاتون خالي بريم دماوند.خلاصه ما بوديم و خاله‌ام اينا و مامانم اينا.موش نخورم.
بعدظهر پنج شنبه حركت كرديم و شب يا همون بهتر بگم غروب بود رسيديم اونجا.تا جا پيدا كرديم و نشستيم و منم حسابي با دوربين موبايلم از همون نزديكيها عكس و فيلم ميگرفتم.دور هم نشسته بوديم و حسابي گل ميگفتيم.تا اينكه ما به سرمون زد بريم يه چرخكي بزنيمhttp://qsmile.com/qsimages/164.gif من و خواهرم با دختر خاله‌ام تصميم گرفتيم يه دوركي وخلاصه شيطنتيوhttp://qsmile.com/qsimages/39.gif http://qsmile.com/qsimages/247.gif هيچي سه تفنگدار قصه ما تفنگها بر دوش عينكها بر چشم (ما اسم خودمونو گذاشتيم سه عينكي كله پوك)چه تحويل بازاري.http://qsmile.com/qsimages/60.gif http://qsmile.com/qsimages/60.gif http://qsmile.com/qsimages/60.gif سيما،سارا و سيمين.

رفتيم و رفتيم و شيطنتو زديم تو سر و كله همديگه تا رسيديم يه جا كه خيلي تاريك بود.البته بگم در اين مكان مصفا موبايل اصلا آنتن نمي داد.ما هم كاشف محلي بوديم كه موبايل بلكم آنتنكي دهد.
رفتيم تا به محل رسيديم من داشتم با علي حرف ميزدم سيمين و سارا هم مسخره بازي درمياوردندhttp://qsmile.com/qsimages/3.gif http://qsmile.com/qsimages/3.gif تا يك دفعه چشمتون روز بد و البته شب بد هم نبينه چون خيلي شب بدي شد.سارا گفت چند نفر شناس(ناشناس نه ها)دارند به سوي ما آيند.ما هم فوري زديم كوچه علي چپhttp://qsmile.com/qsimages/59.gif http://qsmile.com/qsimages/59.gif http://qsmile.com/qsimages/59.gif http://qsmile.com/qsimages/59.gif حالا نگو اونا اصلامتوجه ما نبودند.ماچقدر خنگ بوديم كه حول حليم افتاديم تو ديگ .البته فقط بنده چقدر هم ديگش داغ بود.اونا بابا و شوهر خاله بهاضافه يك عدد پسر خاله بودندكه ميخواستند اون دور و اطراف گشتي بزنند.ما كه از ديدن اونا حول ورمون داشت پا گذاشتيم به فرار حالا نگو اونجا كاملا تاريك برق هم نداشت يه خورده البته.از اين زنجيرها هم گذاشته بودند وسط خيابون.سيمين و دختر خاله ام سارا به سلامتي رد شدند ولي بنده كه مي خواستم از روي زنجير بپرم پاي راستم گير كرد به زنجير و با صورتم عنقريب بود كه نقش زيبايي بر آسفالت بشه و منم براي جلوگيري از هم نقش شدن با آسفالت از دستام كمك گرفتم و باعث شد پاي چپم از ناحه زانو با آسفالت برخورد كرد با چه شدتي كه موبايلم از جيبم پرت شد رو زمين و با فاصله زياد روي زمين افتاد.منم تمام مانتو خاكي.شلوارم پارهدستام زخمي و از هم بدتر زانومو حركت نمي تونستم بدم.موبايلم كه چه عرض كنم.با اينكه مشكلي براش آنقدر پيدا نشده بود ولي به اندازه كتيبه هاي باستان خطوط داشت.خلاصه هيچي ما لنگان لنگان رفتيم به جايگاه همه حالا مي پرسيدن چي شده ما هم توضيح داديم.
سرتونو درد نيارم واسه خودمون شل و لنگي بوديم اساسي.http://qsmile.com/qsimages/106.gif فرداي اون شب هم عروسي با اجازه دعوت داشتيم كه خود حديثي مفصل دارد.بماند براي دفعه آينده.

خيلي طولاني شد حوصله تان سر رفت.
همتونو دوست دارم.كاميل جان حتماً منتظر يه پيغام كوتاه از من باش.http://qsmile.com/qsimages/112.gif

Kamil
February 21st, 2007, 12:26 AM
سلام سلام خوب شد گوش کشیدم درسته که میگن باید زور بالا سرتون باشه:D خوب اینم زور حالا مونده عروس دفتر ای ببخشید داماد دفتر امیر خان بله رو بگه بمونه به خدا پا میشم میام تهران پارس به جان خودم با زور میکشونمت تو دفتر که بگی نمیرم بابا دهههههههههههههههههههههههه ههههههههههههههههههههه:mad: امروز رفتم خونه دوستم دوستم از بس تو خونه نیست یه روز که خونست به اندازه یه عمر کار میکنه :D منم که مثلا رفته بودم برای یه دلسیر گریه کردن به جای گریه رفتم شروع کردن به درست کردن اتاق خواب پرهام پسرش الهی قربونش برم من :p حالا این چه ربطی داشت من نمیدونم کلی اتاقشو تزیین کردیم بعدشم برای راضیه خواهرش از سیر تا پیاز قضیه رو گفتم راضیه میگفت الهی بمیرم چرا اینقدر لاغر شدی :eek: بچه داداشه راضیه بستنی میخواست اما راضیه اذیتش میکرد میگفت نه باید نخودهارو پاک کنی بعداااااااااااااااااااااا ااااااااااااااااااااااااا اا التماس میکرد عمه تونه خدا خسه شدم جون پهام بزار بستنی بخورم بعد پاک میکنم بعد کلی اذیت کردن مسخره بازی محمود اومد تا منو دید شروع کرد از دوستش که خواستگارمه تعریف کردن عکس نشون داد زنگ زد بهش واسه 5 شنبه قرار گذاشت که کنسلش کردم گفتم الان حالم خوب نیست نمیدونید چه حالی داشتم جلوی مامان راضیه زن داداشه که دوست دختر عمومه چقدر خجالت کشیدم لپام گل انداخته بود همش تو فکر عیسی بودم با هر حرف خواستگاره بیشتر دلم براش تنگ میشد امااااااااااااااااااااااا ااااااااااااااااااااااااا اااااا نمیدونم برم ببینمش یا نه اما نمیخوام دلم راضی نیست بعدش فیلم سیاحت غرب رو گذاشت نمیدونید چی بود حالم دگرگون شد کاش امثال عیسی هم این چیزها رو میدند تا مغرور نباشن نمیدونم .......................... از اینکه موشموشک و سارا عزیز اومدین ممنونم باور کنید هیچ چیزی با ارزشتر از این دوستیها این خاطره ها نیست ( اشکم دراومد ماااااااااااااااااااااااا اااااااادر ) تا بعد

راستی دیشب خواب عیسی رو دیدم که بهش زنگ زدم اما حرف نمیزدم التماسم میکرد قطع کنم میگفت چرا زنگ زدم چرا بزار تنها باشم من خودم زنگ میزنم صبر کن من زنگ میزنم ................................. کاش ....................

هستی خانوم
February 21st, 2007, 08:28 AM
الـــــــــــــــــــــــ ــــــــــــهی
پاتریس جون بهت تبریک می گم خیلی مبارکه مدیریت
حسام عزیز و سارا جون از برگشتتون خیلی خوشحال شدم امید وارم دیگه حرف از رفتن نباشه
و امیر عباس عزیزمون هم حرف از رفتن نزنه:(
امیر عباس جان لطفا چند تا از اون نامه های خصوصی تونو پاک کنین تا ما هم بتونیم براتون نامه بدیم
خوب بنا به اولتی ماتوم پاتریس عزیز و مدیر یک خاطره هم ضمیمه می کنم
یک خاطره تلخ:
یادتونه اولین خاطره ام این بود که تاریخ اسلام رو که اصلا کتابشو ندیده بودم با وجود یک فرشته نجات که روبروم نشسته بود پاس کردم؟:confused:
همین چند روز پیش رفتم دانشگاه و دیدم که...
با فاصله فقط 30 صدم نمره افتادمش:( :( :( :( :( :( :(
یعنی فقط یک سوال دیگه رو درست می زدم پاس می شد:( :( :(

cinderella22
February 21st, 2007, 11:03 AM
خوب مي بينم كه حسام جان و سارا جونم برگشتن...از اين بابت خيلي خيلي خوشحالم...
به پاتريس جونم اصلا تبريك نمي گما!!!!(يواشكي مبارك باشه!)
بچه ها از همينجا بهتون اخطار مي كنم اگه كسي از اين به بعد حرف رفتن بزنه بن مي شه!!!(يعني اخراجش مي كنم!!!)ديگه حرفي از رفتن نباشه ها...(ناظرم زورم زياده!!!)بابا تو رو خدا انقدر اشك ما رو در نيارين آخه خدا رو خوش نمياد...
هر چي هست حرف از باهم بودنه...
حالا يه خاطره كوچكولو بگم و برم....
ديروز يه اس ام اس تبريك تولد برام اومد كه شمارش نا آشنا بود...براش زدم شما ؟ جواب نداد...زنگ زدم گوشي و برداشت فقط صدام و گوش مي كرد...عصابم خورد شده بود هر چي گفتم خودت و معرفي كن نمي كرد كه نمي كرد...حدود نيمه شب بود كه اس ام اس زد من مسعودم...
نمي دونيد چقدر تعجب كردم و چقدر خوشحال شدم...مسعود از دوستان دوران نوجوانيم بود...همسايه بوديم با هم و هم بازي...5 سال پيش رفتن آلمان..خيلي خوشحال شدم از اينكه هنوز به يادم بود و پيدام كرده بود...خيلي خوبه هميشه دوستاي خوبي باشيم براي هم و گذشته ها رو فراموش نكنيم...

dokhtarak
February 21st, 2007, 11:44 AM
سلام به تمام دوستان گلم :)
خیلی خوشحالم که دوستان شیطونمون نرفتن و پیشمون موندن :) ;)
قبل از خاطره به پاتریس عزیزم مدیریتش و تبریک میگم :D به نظر من که کاملا لایق ایندرجه هستی چون فعالیتت در این تالار و دیدیم ;) بر عکس من که اصلا از سعرو شاعر خوشم نمیاد ;) :o . (تبرییک گفتم :D :D :D :D )
خاطره من :
آآآآآآآآآآآآآای بچه ها ترم اخرمه :( من پروژه ام و هم این ترم ورداشتم تموم که بشه :( راحت میشم :D :D :D :D قابش میکنم دیوار میرم دنبال کاری که باید از سن کم 8 یا 9 سالگی نجامش میدادم ;) . با توجه به علاقه زیادی که به کامپیوتر دارم هیچ وقت دلم نمیخواد شغلم در این رابطه باشه ;) اخه از پشت میز نشستن بدم میاد دلمم نمیخواد علمم و بدم به کسی که تهش 20 خیلی هنر کنه 300 تومن بذاره کف دستم هر ماه ;) دلم میخواد جوری با کامپیوتر کار کنم که خودم ریسس خودم باشم ;) . بعد هم کار با کامپیوتر خستم میکنه :o . حالا میگید چی کار میخوام بکنم ؟ خب معلومه بعد از تمام درسام عین یک دختر خوب :D میرم کارت مربی گری بگیرم برم مربی شنای بچه ها بشم ;) :D . واااااااااااااااای انقده این فلفل ها(دخترها) با مایو و موهی خیس شده خوشگل میشن :D دلم میخواد هی ببوسمشون ;) :D :o . دلم میخواد جو محل کارم شاد باشه خودم که عاشق شنا هستم درستش میکنم برم اگه شد ;) .
بچه داره هفت جد و آبادم میاد جلو چشمم :( . 5 روز هفته کلاس دارم :( تازه هنوز پرژه حساب نیست :( سرم شلوغ نشده اما چی بشه :D تازه جمعه ها هم کلاس دارم .:D . دیروز هم یک کلاس داشتم . امروز هم یکی دارم :D . دیگه تا آخر ترم هی باید برم و بیام:D :D :D . همش هم عصر افتاد اخه جور دیگه ای نمیشد :( انقدر برنامشون بد بود که خدا میدونه جالبیش اینه که دوستانم هم مثل من ورداشتن :D ترم آخری بترکونه . دیروز با دوستم رفتم دانشگاه (تنبلی نکرد زود ثبت نام کرد) دیدم یکی از دوستام اونجاست گفتم سلام چطووووووری گفت سلاااااااااااااام خوبم تو هم با فلانی کلاس داری؟ گفتم آره میدونستم با همیم ;) بغلم کرد گفت غزل دوستت دارم داشتم دق میکردم آخه سارا (وستمون) این درس و ترم پیش .ورداشته با من نبود . خلاصه که کلی تو سرو کول هم زدیم تا کلاس شروع شد دیدم بله هرچی دوست تو دانشگاه دارم همه تو کلاس های من هستن :D :D :D :D . گفت جمعه کلاس داری گفتم آره برناممون عین همه (اخه از رو سارا دیده بودم چیا برداشتن خودش هم گفت ترم یش اون درس و گذرونده فقط این درسمون یکی نیست:D )گفتم آره هانیه هم هست دوستمم که هست :D گفتم فلانی هم هست باهامون سپیده بهمانی (هشت نفرو اسم بردیم من با اونها بیشتر دوستم اما دوستم نه زیاد ;) ) گفتم تازه از بقیه خبر ندارم :D :D :D گفت پس جمعه بترکونه :D گفتم آررررررررررره:D ;) خلاصش که همه عین هم ورداشتیم :D :D :D . دیگه کم پیدا میشم بچه ها :( . البته سعی میکنم بیام سر بزنم ;) . اما خیلی ثبت نام سخت بود خیلی خسته شدم دو روز تمام دنبالش بودم بدبختیم هم این بود که بابام رفته بود ماموریت ما هم پول نقد تو خونه نداشتیم اونها هم زور کردن اید همه رو نقد بدین گفتم بیا یه ترم خواستم چک بکشم انگار رو گنجیم ماها :( :mad: خلاصه با کلی دردسر ثبت نام کردم ;) .
دعا کنید این ترم هم به خیرو خوشی بگذره ;) .
همتون و دوست دارم ;)

ak_GHol
February 21st, 2007, 11:56 AM
سلام خدمت بچه های گل تالار امیدوارم که آقا آریان و امیر خان هم برگردند. راستی هم تولد سیندرلاجون تبریک می گم(اگر چه دیر گفتم آخه جو خیلی ناراحت بود) و هم عقد شعله جون انشااله که خوشبخت بشوند.
همچنین یک تبریک برای مدیر شدن پاتریس جون امیدوارم این تالار روزبروز بهتر بشود.
می خواستم یک خاطره براتون بگم ،وقتی من برای آموزش رانندگی می رفتم مربی آموزشی من یک مرد بود خیلی مرد خوشرو و شادی بود .
یک روز که داشت دنده عقب به من یاد می داد از من خواست که برای دیدن پشت سرم دستم پشت صندلی بذارم و عقب نگاه کنم منم که اومدم این کار کنم محکم دستم گذاشتم پشت گردن مربیم:eek: و یک دفعه دیدم که هم اون و هم دختر عمه ام که با من اومده بود شروع کردند به خندیدن و منم هم یکمی لبخند می زدم و هم خجالت کشیده بودم.:(
از اون موقع چند بار وقتی خواستم دنده عقب برم بهم گفته مواظب باش می خوایی من پیاده بشم.

sima joon
February 21st, 2007, 02:10 PM
سلام
خيلي خوشحالم از اينكه ميبينم عزيزاني كه تصميم به رفتن گرفتن منصرف شدن و موندن.و مارو از نوشته‌ها و خاطراتشون بي بهره نذاشتند.جا داره از همين جا به پاتريس جون هم تبريك بگم واسه مدير شدنش.اميدوارم همگي مثل پاتريس موفق باشيم.از امير خان هم تقاضامي شود گوشه چشمي نگاه كرده و ما مورد لطف و مرحمت خويش قرار داده و منت بر ما گذاشته پيشمان بمانند.

امروز خيلي يا بهتر بگم اصلاً سرحال نيستم چون ماجراهايي پيش اومده كه اصلاً خوش آيند نيستن.ولي وقتي اومدم اينجاو نوشته هاتونو خوندم يه مقدار سرحال اومدم و تصميم گرفتم كه منم يهچند خطي براتون بنويسم.

الان اصلاً حوصله نوشتن مابقي خاطره دماوندو ندارم اگه اجازه بديد بمونه واسه بعداً.

اين خاطره رو بگم چون پاتريس جون مديره،محترمه،مكرمه نگه خاطره نگفت.
حدود چند شب پيش دست مامانم به طور اتفاقي با تيغ ميبره.اولش خيلي توجه نمي كنه.و فقط اونو ميبنده.وقتي ميبينه خونش خيلي زياده و خونريزي داره ميره دكتر.حيف كه من پيشش نيستم.اونا شهرستان هستند.

دكترم هم اونو بخيه ميزنه و به مامانم ميگه بايد حتماً به ارتوپد نشون بده مامانم خدا خيرش بده پشت گوش مي اندازه.توجهي نمي كنه.تا اينكه دردش به نهايت ميرسه.اونم ميره پيش ارتوپد ميگه بايد عمل بشه تاندومش از بين رفته.

خلاصه ديشب بيمارستان بستري ميشه و عمل جراحي ميكنن.حالا نتيجه عملش مشخص نيست دكترش گفته امكان داره بخواهيم پيوند تاندوم بزنيم.بچه ها دعا كنين امروز بعد ظهر دكترش تصميم ميگيره كه بايد مرخص بشه يا بمونه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟:( :( :( :( :(

خيلي سخته آدم دور از خانواده باشه.من از ديشب تا حالا N دفعه با مامانم و اطرافيان صحبت كردم.

اينم از خاطره تلخ ديشب ما.كه البته اين تنها خاطره تلخ نبود اينم يه دردي شد روي تمام دردايي كه دارم.

دردم از يار است و درمان نيز هم دل فداي او شد و جان نيز هم.:( :( :( :(
اميدوارم همتون خوش باشيد.

MAAAH
February 21st, 2007, 03:56 PM
اول یه تبریک خدمت پاتریس جونم،بعد دوباره تبریک برای تولد سیندارلا خانم گل...
فردا قراره عموم اینا بیان خونمون.آخرین باری که دیدمشون فکر میکنم اوایل ماه رمضون بود.که همون شب وقتی از اونجا برگشتیم،پسرعموم(کوچیکتره17س لشه) بهم اس ام اس داد و باهم دعوامون شد.بماند که با اون یکی پسر عومم(بزرگتره19 سالشه) از پارسال تا حالا قهرم!کاش میدونستن که چقدر دوسشون دارم.دلم برا هر دوشون تنگ شده.نمیدونم آیا فردا هر دوشون میاد یا شاید فقط کوچیکه بیاد!دعوا از اونجا شرود شد که:ما خیلی باهم خوب و صمیمی بودیم.رابطه ی ما از نظر من مثل خواهر و برادر بود.حتی بگم از داداش خودم به من نزدیکتر بودن.مخصوصا" بزرگه.اما مثل اینکه اونا اینطوری فکر نمیکردن!و بالاخره وقتی که دیدن من و مهران دیگه رابطمون تموم شده بدون اینکه به حال خراب من فکر کنن،ابراز عشق کردن!البته اول بزرگه بعدم که کوچیکه...!میدونین مهران دوست پسر عموم بود.همیشه فکر میکردم به خاطر غیرتشه که مهران و رد میکنه.اما فقط کافی بود به گوشش برسه که منو مهران دعوا کردیم،دیگه...بماند.جالب اینه که وقتی به پسرعموم گفتم که نه و براش توضیح دادم که من تو رو مثله یه برادر دوست دارم به جای اینکه بره فکر کنه که آره درستشم همینه کار به جنجال و قهر کشید.نمیدونم چرا آدما با یک لحظه همه چیو خراب میکنن.نمیدونین چه روزایی داشتیم.حیف.دلم میسوزه...
خدا فردا رو بخیر کنه.از بزرگه که بعیده غرورشو زیر پا بزاره و بیاد ولی کوچیکه شاید.دعا کنین.من دلم نمیخواد تو این دو روزه دنیا که حادثه هیچ وقت خبر نمیکنه از هم دلخور باشیم و به جای محبت کینه تو دلامون بذاریم.دعا کنید که حداقل عید همه باهم آشتی بشیم...:confused:

mahtabi
February 21st, 2007, 05:51 PM
من يك خاطره بگم كه تجلي رحمت الهي توي زندگيم اونم كاملاً واضحه. اميدوارم خسته كننده نباشه.
روزي در خيابان به قصد انجام كاري مشغول رانندگي بودم كه به كوچه اي كه مقصدم بود رسيده كارم را انجام دادم و قصد بازگشت را داشتم كه متوجه شدم لاستيكم پنچر شده. در يك كوچه دور از دسترس، بدون دسترسي به يك پنچرگيري و ناآشنا به محل سرگردان مانده بودم. حتي لاستيك زاپاس هم نداشتم كه با كمك گرفتن از مردم لاستيك را عوض كنم. با خداي خودم مي گفتم خدايا اين بي كسي من همه جا با من است. به سر خيابان رفتم و آدرس پنچرگيري را يكي دو خيابان پائين تر بود گرفتم و به سراغش رفتم. از صاحب پنچرگيري خواهش كردم يكي از كارگرانش را همراهم كند تا كارهاي مربوط به لاستيك را انجام دهد اما او بدليل شلوغ بودن سرش از اين كار سر باز زد. بي هدف از پنچرگيري بيرون آمدم و بدنبال راه حلي يا راننده تاكسي كه با گرفتن وجهي اين كار را انجام دهد در فكر بودم كه تاكسي كه پيرزني در جلوش نشسته بود جلوي پايم نگه داشت و گفت خواهر كجا مي روي به او گفتم شما مسافر داريد مزاحمتان نمي شوم اما او اصرار كرد شما سوار شويد. بي اختيار انگار كسي مي گفت كه مشكلت به دست اين مرد حل مي شود سوار شدم.
راننده گفت: خواهرم اين ماشين تعلق به امام زمان (عج) دارد و من بدون وضو سوارش نمي شوم. در راه خيلي ها جلو ماشينم را گرفتند اما سوارشان نكردم چون بايد اين مادر را كه بچه هايش خارج از كشور هستند به خانه اش كه همين اطراف است برسانم اما وقتي به شما رسيدم كسي به من گفت كه نگه دار و كارش را انجام بده. من هم بي اختيار ايستادم حالا بگو چه كاري داري.
شرح ماجرا دادم. آن مادر را رسانديم و او با روي باز سروقت ماشينم آمد لاستيك را درآورد به پنچرگيري برد و برگرداند و در حالي كه خرج اين ساعتي كه مشغول بود خيلي بيشتر مي شد با گرفتن 2000 تومان براي من طلب خير از خداوند كرد.
با تشكر از خواندن خاطره ام. فريبا

اينم يه خاطره ديگه. خاطرات من شايد خوشحال كننده و خنده دار نباشه ولي براي من با ارزشه چون هميشه بيادم مياره كه در تنهائي هايم هميشه كسي هست كه مواظب منه و به من لبخند مي زنه. بخونيد...
بتازگي به اين شهر آمده بودم. حدود 10 سال پيش. پول وديعه اي نداشتم و آنچنان درآمدي هم نداشتم و بدنبال خانه اي مي گشتم كه مناسب يك دختر جوان باشد. زمستان بود و سرما. وسيله اي براي پيدا كردن خانه نداشتم و املاك هم راضي به پياده نشان دادن خانه نبودند. مستأصل بودم تا اينكه يك روز دوست خواهرم خبر داد كه بي مقدمه سر در يك آژانس املاك كرده و مورد مرا جويا شده و بلافاصله صاحب بنگاه گفته كه داريم. بعد از ظهر به ديدن خانه رفتم. حتي در همان زمان هم كه مبلغ اجاره پائين تر بودم انتظار يك چنين خانه اي با اين امكانات و تر و تميز با مبلغ وديعه خودم نداشتم اما صاحبخانه گفت كه نمي دانم چرا شما را كه ديدم دهانم بسته شد و اين قيمت را گفتم هيچوقت راضي به اجاره اين خانه به اين مبلغ نمي شدم. خدا را شكر كردم كه هميشه در تنهايي هايم راهگشاي من بوده و هست.

khademi
February 21st, 2007, 08:26 PM
خاطره خاطره
بچه ها یه یک ماه پیش دقیقا 21 بهمن بود که گفتند تو مدرسه مون غذا بیارین باهم غذا می خوریم.حالا این بماند که یادم رفته بود باید غذا ببریم دوستم خونمون بود تازه ساعت 11 شب یادمون افتاد:eek:
تازه رفتیم پیتزا گرفتیم و
بماند
حالا فردا توی مدسه زنگ فوق برناممون بود که گفتند بیاییند غذا بخورین
من و دوستم هم رفتیم نشستیم. وسط غذامون بود که دیدیم یک چیزی مثل موشک از روی سرم پرواز کرد:o دیدم که یک بچه کلاس اولی از اون بالا ته ساندوچش رو انداخته جلوی من من هم هیچی نگفتم...
بعد یک مدت تازه دوزاری دوستم(صدف) افتاد.ته سانویچ را انداخت بالا پرت شد توی سس یکی از بچه ها کلاسمون که این قدر بد اخلاقه..بعد جیغ کشید نرگس دیوونه شدی؟:confused: من هم تا اومدم بگم من نیستم سرو کله معلم پرورشی مون هم که اخلاقش خیلی تعریف نداره پیدا شد:mad: گفت نرگس چرا این جوری می کنی؟:confused: از تو بعید بود...بی چاره من...:(
بماند
بعد ظهر اومدم خونمون به مامانم گفتم بگذار برم خونه ی داییم ها اینا...خاله و مامان بزگم و اینا یکیه
طبقه ی بالاشونم مینو و اینان یعنی همون داییمو اینا:D
رفتم اون جا...
من با زن داییم خیلی جورم نشستیم و کلی خندیدیم و اینا...
بماند
شب می خواستم اون جا بمونم فرداشم تعطیل بو د دیگه!
شب که شد من یک هو اومدم دیدم خیلی زنداییم عصبانیه حا لا بگو مرغش سوخته بوده!
بماند
من و مکینو تو اتاق بودیم... یک هو زنداییم گفت که اه ساکت بشین ما هم که باهم حرف نمی زدیم:mad:
بماند

یه یک ساعت بعد برقشون رفت..من هم همیشه تو چنین وقت هایی شوخی کردنم گل می کنه:D
هی می پرم تو دل مینو و می گم یوهاهاها اونم بیچاره می ترسه:o
حالا اون شب خود داییم با مینو این جوری کرد خالم فکر کرد منم:mad:
این روزروی من تلسم شده بود همه به خاطر کارهای نکرده دعوام می کردند:( :D
ببخشید یکم طولانی شد.:D

Kamil
February 22nd, 2007, 12:38 AM
سلام خوبین بابا چه خاطره های باحالی به رو اومدینااااااااااااااااااا اااااااااااااااااااااااا امروز آرین رو دیدم نمیدونید چقدر خوش گذشت چقدر خندیدیم چقدر از سایتمون تعریف کردیم خوب تعریف هم داره;) رفته بودیم رستوران که خیلی شلوغ بود دوستامم بودند چقدر هماز آرین خوششون اومد چقدر سعی کردند اونو منصرف کنند امااااااااااااااااااااااا اااااااااا یه دختر و پسره غذا سفارش داده بودن با دوتا سالاد اما وسطای غذاشون دعواشون شد رفتند سالاده هم کلی چشمک میزد سالم دست نخورده بابا چی فکر کردین که به دهنی دست میزنم اه ایییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی نه بابا بدجوری داشت چشمک میزد هی من به منصور میگفتم برو بردار هی منصور به من پاس میداد تا اینکه گارسون اومد میزشو تمییز کنه تا دید چشمه ما دنبال سالاده گفت سالاد میخواین ماهم که خوش خنده چقدر خندیدیم خداییش دیگه رو نداشتیم نگاه کنیم گارسونه که پسر جوونی بود با خنده ما خندش گرفت :eek: خیلی خوش گذشت خیلی هم گریمون دراومد هم خندومن تمومی نداشت خدا کنه منصرف شه منشصور رو میگم ما که دهنمون مو دراورد هنوز دارم با قیچی موهاشو قیچی میکنم اما خوب کاریش نمیشه کرد بیان دعاش کنیم تا سالمه بره و دوباره به جمع دفتر خاطره برگرده :rolleyes:

MAAAH
February 22nd, 2007, 03:28 AM
دیشب داشتم با یکی از دوستام چت میکردم.دیگه دیر وقت شده بود.حدود ساعت 3:30 بود.داشتم خدافظی میکردم که نوشت:وای اینو ببین،هدیه تهرانی با محمد رضا گلزار تو استخرن!!!!!!!!!!!!اگه نبینی از دستت رفته...!گفتم باشه عکس و میبینم بعد میرم.منم رفتم صفحه رو باز کردم.دیدم...!اصلا" خودتون ببینین:
http://i15.*******.com/35kr393.jpg
وای خیلی باحال بود.مامان اینا خواب بودن.من یوهو زدم زیر خنده.از صدای خنده های من بیدار شدن...
چه خاطره ی طولانیی تعریف کردم:D

cinderella22
February 22nd, 2007, 08:01 PM
بچه ها باور می کردید تا امروز فکر می کردم سیندرلا مرده؟ حالا دیدم که شما نویشتید خانومی و...اگر نه فکر می کردم مرد ه نه زن

منظورت از سيندرلا منم ديگه نه؟؟؟واي انقدر خنديدم مردم كه...آخه سيندرلا يه اسم كاملا دخترنونه است كه...البته من كلا واسه خودم يه پا مردم!!!اخلاقمم يه خورده (فكر نكنين زياد ها!!)پسرونه است...فوتبالم خيلي دوست دارم...بازيم مي كنم...ولي به خدا اسمم سحره...حالا نمي دونم بگم خوشبختانه يا متاسفانه ولي دخترم!!!!
بچه ها امروز مهران مديري رو ديدم...انقدر با هم خنديديم كه نگو...واي خيلي دوست داشتنيه..با پدرم رفته بوديم دو تا قهوه توپ بخوريم تو يه كافي شاپ( كه آقاي مديري گفته اسمش و فاش نكنم ولي نگفته آدرسش رو ندم كه!!!)تو خيابون قائم مقام فراهاني تقاطعش با خيابون جم!!(آدرس دادن من و حال مي كنين!!)بعد يهو آقاي مديري اومد تو ..پدر منم كه شوخ...خلاصه كلي رفيق شديم با هم ..كلي هم مربا دادم بابا!!!!اونجا پاتوق آقاي مديري هست و اگه كار نداشته باشه هر شب اونجاست و قهوه مي خوره!!!!

moshmoshak
February 22nd, 2007, 10:35 PM
يكروز از دبيرستان بردنمون واسه ي سياهي لشگر در يك فيلم.

نقش اول نه!! ميگم سياهي لشگر.از نقش اول هم مهمتر:D

فيلم راجع به يك جنگي بود كه در قديم اتفاق افتاده بود.
همه لباسهاي جنگي پوشيديم ؛ سپر و شمشير هم دست گرفتيم كلاه خود هم سر گذاشتيم.
خلاصه شديم جزو سپاهي كه ميبايست به لشگر دشمن حمله ميكرد.
اول فرمانده سپاه واسمون حرف ميزد و بعدش ميبايست شمشير ها را در هوا ميچرخونديم و داد و فرياد ميكرديم .بعد از لحظاتي مثلا به طرف دشمن فرضي حمله ور ميشديم.
بعد از كلي تمرين و خنده بازي ؛كه كفر كارگردان را در آورده بوديم:D
موقع ضبط رسيد.....

كارگردان: نور صدا دوربين حركككتتتتتتتت

فرمانده شروع به صحبت هاي حماسي خوندن كرد....
بعدشم ماها كه همه مثلا سرباز بوديم؛ نيزه ها و شمشيرهارو بالا برديم و در هوا تكون ميداديم و فرياد ميكشيديم كه دشمن مثلا بترسه......

آقا !! چشتون روز بد نبينه!!!!يهو ديديم كارگردان كه خيلي عصبي شده بود .....يكهو يدونه شمشير برداشت و ....و همينجور كات كات ميگفت شروع كرد بدنبال بچه ها.................
آخه انقده حواسها پرت شده بود كه ساعتهامون از مچ دستامون باز نكرده بوديم....ميگفت : آخه هزار سال پيش كدوم سربازي ساعت ميبسته:mad: :mad: :mad: :mad:
بدبخت از دست كارها و گيج بازي هاي بر و بچ هاي دبيرستاني خسته و عصبوني شده بود.....ديگه تحملش تموم شده بود....
انروز همه كلي خنديديم. فيلمبردار كه از خنده روده بر شده بود و
پس افتاده بود:D :D :D :D :D

dokhtarak
February 23rd, 2007, 07:49 AM
سلام به دوستای گلم :) :) :) از اونجا که هنوز یکم وقت واسه دانشگاه رفتن هست میخوام یه خاطره کوچولو از کوچولوگی هام بگم ;) .

پدر من تو یکی از قسمت های اداره بزرگ صدا و سیما مدیره :cool: ;) :D واسه همینما پارتی زیاد داریم ;) یک روز بهه من که شیش سالم بود گفتن میخوایم تو و سپیده رو ببیریم برنامه کودک ;) (همونی که یه خانومه با بچه هاحرف میزد و کارتون پخش میکرد ) منو دوستمم کلی واسه خودمون شعر تمرین کردیم ;) و مامانم با یه مکافات موهای منو درست کرد چون از بچگی عاشق این بودم که دورم باشه و بستن موهام واسشون خیلی سخت بود :D :D :D یه لباس خوشگل هم تنم کردن و مارو راهی کردن بریم ;) . آخه تا اونجا که راهی نبود خودمون پیاده رفتیم تو محوطه زنگیم ساخته بودنش پدر خودمم همون جا ها کار میکرد ;) 20 دقیقه هم راه نبود منم چند باری سر کارش رفتم ;) . خلاصه خوشحال و خندان رفتیم و خانومه اومد و ضبط شروع شد و ما سلام کردیم و کارتون دیدیم و یه شعر هم خوندیم که تهش شد نیم ساعت کارمون موقع شعر خوندن که شد دوست منم شعرش یادش رفت نه گذاشت نه بر داشت شعر منو خوند :eek: :( :mad: منم موندم این که مال من بود س:( سریع جمع و جورش کردم و شعر اون و که یادش رفته بود خوندم :D :D :D :eek: :( :D بعد هم گفتن خیلی خوش اومدین .ما هم رفتیم خونه و تعریف کردیم . یه چند روز بعدش از تلویزیون پخشمون کردن کلی ذوق کردم :D :cool: . با اینکه باز هم میشد تو برنامه کودک برم یا هر جوری جلوی دوربین برم اولین و آخرین بارم بود که رفتم چون خودم زیاد دوست نداشتم یکم خجالت میکشیدم :o :o . هرچی دیگران مخصوصا بابام اصرار کرد کهغزل بیا بورو من نرفتم طفلی بابام چقدر دوست داشت منو ببره :rolleyes: ;) . آره خلاصه که من نرفتم بعد هم اومدم تهران و دیگه پارتیمون و ندیدم :( . اما واسه یک بار جالب بود ;)
آخ جون هنوز یکم وقت هست آماده بشم امیدوارم خاطرم جالب باشه :) .

zohreh_baran
February 23rd, 2007, 09:51 AM
سلام به بروبچ خوبین ؟ حالا دیگه نوبتی همم که باشه نوبت منه که خاطره تعریف کنم .دوشنه هفته پیش اولین جلسه ی کمک های اولیه تشکیل شد .لستاد اومد و خودشو معرفی کرد و گفت می دونین من از کدوم گروه اومدم .ما که خدای مصخره بازی شروع کردیم sos استاد گروه امداد 3 هشدار برای کبری 11 ( استاد شما سمیر هستید یا تام ) هلکوپتر امداد راننده اورژانس ........... خلاصه هی گفتیم و خندیدیم .حدود یه ربع مونده آخر کلاس استاد گفت شما ورودی 83 اید ؟؟؟ ما: استاد نکنه کلاسو اشتباه اومدی ما 85 هستیم استاد :گفتم چقدر مصخره بازی در میارید نگو 85 بودید و اینگونه ما فهمیدیم خبر شیطونی ما تا کجاها نرفته

ariyan
February 23rd, 2007, 10:29 AM
سلام بچه ها خوبين....؟تعجب نكنيد....آره خودمم منصور....ميخواستم بگم كه من من من نتونستم برم...بزاريد تا آخرين ماجراي ديروزو براتون تعريف كنم ....ديروز كلي كار داشتم تا شب تا وسيله هاي سفرمو آماده كنم...من ساعت 8شب بليط داشتم براي آستارا ..ساعت حدوداي 7:30بود كه آماده رفتن شده بودم...وسيله هامو برداشتم كه يهو نگام به چشم پدر و مادرم افتاد پدرم كه بغض گلوشو گرفته بود...مادرمم كه گريه ميكرد...به خودم گفتم آخه تو چقدر ميتوني پست باشي...به خودم گفتم آخه تو چرا تك فرزند خانواده شدي كه براي رفتنت اينقدر ناراحت بشن كاش يه برادري خواهري چيزي داشتم كه بيشتر به اون توجه داشتن بعد از رفتن من....خلاصه بگذريم رفتيم دم در مادرم قرآن و آب آورده بود دو سه باري از زير قران رد شدم آژانس گرفته بودم كه منتظر من بود...وقتي از زير قر آن رد ميشدم دوباره چشمام به چشماي مادرم افتاد..كه دونه دونه اشكهاش رو گونه هاش مي افتاد تا اين صحنه هارو ميديدم چشمهامو ميبستم ...پدرم منو بغل كردو گفت مواظب خودت باش ...مادرمم منو بغل كردو گفت پسر قشنگم دل ماماني برات تنگ ميشه ...تو چراغ خونه اي كاش چراغ خونم اينجوري از پيشم نميرفت ...عموم و زن عموم با پسر عموم اومده بودن براي بدرقه...عموم و زن عموم هم با من خداحافظي كردن...منو پسر عموم كه تا حالا مثل دوتا هوو ميموندم اصلا فكرشو نميكردم كه منو بغل كنه پشت گوشم گفت (الاغ وقتي رسيدي زنگ بزني ها اونجا يادي هم از ما بكن) بالاخره رفتم سوار ماشين شدم... وقتي برگشتم ديدم مادرم يه كاسه آبو پشت سرم ريخت..و درو بستنو رفتن خونه...توي راه صحنه گريه مادرم و بغض پدرم جلوي چشماي مي اومد منم گريم ميگرفت....منم مات به همه چي نگاه ميكردم كه يهو آقاي راننده گفت هي با تو ام كجا ميخواي بري كه اينقدر تحويلت گرفته بودن گفتم ميخوام برم خارج از كشور...يه آقايي بود حدودا 50سال داشت...گفت پس بگو چرا اينقدر تحويلت گرفتن گفتم ببخشيد آقا من اصلا حوصله ندارم سكوت برام بهتره خواهشا شما هم ديگه از من سوال نپرسيد گفت چشم...هنوز نرفته احساس غربت ميكردم...ياد حرفهاي فاطمه با دوستاي خوبش افتادم كه هي ميگفتن نرو مخصوصا فاطمه عزيزم...كه نميدونم چي شد كه به راننده گفتم آقا برگرد نميخوام برم...راننده هم گفت چشم برگشتم در خونه وقتي كليد به در انداختم صداي جيغ مادرمو شنيدم كه بلند گفت منصورم برگشت ...اومد منو بغل كردو گفت ميدونستم دل مامانيتو نميشكني :p خلاصه با گريه وخنده همه چي تموم شد اينم از مسافرت رفتن ما........

sara-l
February 23rd, 2007, 11:36 AM
سلام به همه دوستاي خوب خاطره نويس
اول از همه ميخوام به آقاي ارين عزيز بگم مطمئن باشه كه از تصميمي كه براي نرفتنش گرفت پشيمون نميشه _ آرزوي سلامتي براي شما دوست عزيز رو دارم. بهترين كار رو كردين.

بعدش ميخوام حالا كه بهترم راجع به اين چند روز بنويسم
گاهي وقتا تو زندگي آدم چيزهايي پيش مياد كه از همه چي نااميد ميشه براي من هميشه اينطور بوده كه همه اتفاقهاي بد پشت سر هم پيش مياد نمي دانم شايد به قول دوستامون در تالار روانشناسي كه به هر چي فكر كني همون برات حتما" اتفاق مي فته واسه همينه . نمي دانم فقط اين رو ميدانم نا اميدي اصلا" چيز خوبي نيست مي تونه باعث بشه در اون لحظه دست به هر كاري بزنه
دقيقا" شب قبل پست خداحافظي كه ميزدم به هم از طرف باشگاه زنگ زدن و گفتن كه واسه امتحان مربيگري من انتخاب شدم خيلي خوشحال شدم بعد دو سال و نيم زحمت مي تونستم به اون چيزي
كه ميخوام برسم بعد برنامه ريزي كه انجام شد صبح زود مربي ام اومد دنبالم همراه اون رفتم باشگاه وكلي سفارش كرد كه ديگه اميد باشگاه شدي و از اين حرفا منم مطمئنش كردم:( خلاصه رفتيم و همه چيزخوب پيش ميرفت تمرين دادن به 25 نفر همه رو خوب رفتم با اينكه حدود دو هفته بود بر اثر مشكلات زيادم نتونسته بودم سر تمرينام حاضر بشم اما خب خوب پيش ميرفتم روحيه خوبي داشتم اما متاسفانه سر اسمهاي تكنيكهاي آيروبيك كم آوردم واقعا" همه چيز يادم رفته بودش خلاصه كنم نشد به اون چيزي كه ميخواستم برسم خودم كلي ناراحت شدم اما ميتونستم با اين موضوع كنار بيام با بزرگتر از اينا هم كنار اومدم قبلا" اما نميدانين مربي ام هرچي خواست بهم گفت جلوي اونهمه آدم .... خيلي افسرده شدم اما من فقط سكوت كردم حق رو به اون ميدادم ولي حقم اينا نبود . مي خوام بگم گاهي وقتا تو زندگي آدم اتفاقتي مي افته كه حقمون نيست و اينه كه باعث ميشه از همه چي دل بكنه اما كاش اينطور نباشه . كاش در اون لحظه به خوب بودن زندگي به لحظه هايي كه خداي مهربون همراهمون بوده نگاه كنيم و دوباره به زندگي برگرديم وياد بياريم كه در گذشته چه طور با اين همه جنگ و مشكلات بسياري كه بود به زندگي شون ادامه مي دادن اونوقت ما با يه شكست عشق كه مي دانم خب عشق واسه همه مون عزيز و هيچ چيز نمي تونه اونو جبران كنيم..._ اما مي خوام از صميم قلب آرزو كنم كه همه دوستاي گلم مثل يه كوه محكم باشن . ببخشين زياد نوشتم .:)

MAAAH
February 23rd, 2007, 03:56 PM
سلام به همه ی عزیزای مهربونم.:) منصور جان نمیدونی چقدر خوشحال شدم ازینکه نرفتی و از خیر این ریسک خطرناک گذشتی...
گفته بودم که پنجشنبه مهمون داریم.و من با هر دو پسرعموهام قهر هستم.:( بچه ها نمیدونین دیشب چه شب خوبی بود.انگار هنوز تو شکم.:eek: باورم نمیشه! ما فقط با عمو سعیدم رفت آمد داریم.عمو محمدم با بابام بعد فوت عزیز(مامان بزرگم)دعواشون شد.:( حدود 7ساله پیش بود!عمو محمدم 2تا دختر داره که اسمشون مهدیه و آسیه است.میدونین از وقتی بابامو عمو باهم قهر کردن من اونارو ندیده بودم:( :( .مهدیه الآن 24 سالشه و آسیه 20 سال.دیشب ما فقط عمو سعید اینارو دعوت کرده بودیم.اتفاقا" خیلی هم دیر اومدن.من چندبار به اس ام اس دادم که بابا شما کجایین؟میگفتن همین نزدیکا!خلاصه بالاخره ساعت 9:15 رسیدن:eek: .درو باز کردمو دیدم زن عموم داره میخنده و یکی پشتش قایم شده! اول فکر کردم پسرعمومه گفتم بابا چی شده غرورشو گذاشته کنار؟!ولی بعد یه دفع آسیه پرید بیرون و بقلم کرد.:eek: :eek: :eek: واییییییییییییییییییییی......:rolleyes: نمیدونین چه حالی داشتم.بعدم مهدیه اومد و کلی گریه کردیم.:( بابامم خیلی باحال بود دیشب فهمیدم که واقعا" چقدر برادرزاده هاشو دوست داره.اصلا" نمیدونست چیکار کنه.:o حول شده بود.هی پذیرایی میکرد.هی حرف میزد.آخه بابام ذوق که میکنه زیاد حرف میزنه;) .خلاصه جاتون خالی شب قشنگی بود.:)
منم با پسرعمو کوچیکم آشتی کردم.:) :)
امیدوارم هیچ وقت عزیزاتون ازتون دور نشن.

yalada21
February 23rd, 2007, 10:20 PM
هي روزگار............................( عين مامان بزرگا:D
بخدا انقدر دلم ميگيره وقتي ميام تو اين بخش هي خبر شنيدن رفتن كسي رو ميشنوم اينهمه دوستاتون ميگن نرين باز حرف رفتن ميبينم هستش .... كاميل عزيز خيلي زحمت ميكشي دستت طلا عزيزم اميدوارم هميشه و همه جا لبخند رو لبات جاري باشه.

ميخواستم تو تالار خاطرات يه خاطره بنويسم كه با اومدن اينجا وشنيدن رفتن كسي پشيمان شدم اما يه خاطره كوچك فقط بگم: نمي دانم مي دانين يا نه كه رئيس جمهور اومده بودش رشت _ جناب آقاي احمدي نژاد _ مراسم در رشت ساعت 12 واقع در ورزشگاه عضدي بودش كه من هم با چندتا از دوستان رفته بودم خيلي شلوغ شده بود:eek: نزديك بود زير دست و پا له بشيم كم كم ديگه مي خواستيم برگرديم كه ديديم آقاي احمدي نژاد تشريف آوردن . انقدر ديگه داد زديم انرژري هسته اي حق مسلم ماست اومدم خونه صدام در نمي اومد - اكثرا" از اطراف رشت هم اومده بودند براي ديدار ايشون . روز خاطره انگيزي بود.

به اميد اينكه آقاي امير عباس نرن و پيش ما بمونن البته نه مثل بعضي از دوستان كه بعد اينهمه خواهشمون برگشتن واقعا" ازشون ممنون اما فكر مي كنم كمتر فعاليت ميكنن به نظر من اينطور اصلا" خوب نيست بمونين ومثل سابق . چند روزي كه هي ميام فروم وپستهاي
دوستان رو ميخونم واقعا" حيفه نزارين اين جمع اينطور از هم بپاشه _ باتوجه به پستهاي آقاي امير عباس من فكر ميكنم كه ايشون بهترين خاطره نويس و مدير خوبي هستن پس كاري كنين كه پيش ما بمونن _ يه چيزي بگم منم با اين رفتن كردنا تون هنوز نيومده دلم ميخواد برم ...:D

هستی خانوم
February 24th, 2007, 12:18 PM
از منصرف شدن آریان عزیز بسیار خوشحال شدم و امیدوارم امیر عباس عزیز هم هیچ وقت نره!
خوب به همین مناسبت از خود شادی در می کنیمhttp://qsmile.com/qsimages/303.gif و خاطره می گوییمhttp://qsmile.com/qsimages/301.gif
برا عید قربان رفته بودیم گرگان (بندر ترکمن) خونه دوست بابام،آقا فری.:rolleyes:
تو محلشون همه سگ داشتن یکی از یکی وحشی تر!http://qsmile.com/qsimages/10.gif
سگ آقا فری اینا آزاد بود و برا خودش تو حیاط راه می رفت! یک سگ شیانلو به تمام معنی وحشی! http://qsmile.com/qsimages/159.gif http://qsmile.com/qsimages/68.gif

هر کس می خواست بره تو حیاط خانم آقا فری هم می یومد که سگه کارش نگیره:D
از قضا دستشویی اونها تو حیاط بود!:o شب شد ما خواستیم بریم دستشویی:o (من و مامانم و خواهرم) خانم آقا فری اومد ما رو ببره:D :o
اینقدر تو حیاطشون گِل بود که نتونستیم بریمhttp://qsmile.com/qsimages/77.gif
گفت بیاین بریم خونه همسایمون! خلاصه رفتیم. همه داشتیم پشت سر هم می رفتیم که یــــــــــــــهو
سگشون شروع کرد به غرغر کردن!http://qsmile.com/qsimages/3.gif
من از این حرکتش ترسیدم و جیغ زدم و حسابی به مامانم اینا چسبیدم! در همین هنگام سگه که فهمید ما می ترسیم با صدای وحشتناکی شروع کرد به پارس کردن!:eek: :eek: :eek: :eek: :eek: :eek:
همین که شروع کرد به پارس کردن من مثل این پست فطرت های از خود راضی همه رو کنار زدم و دویدم رفتم تو دستشویی و بقیه هم دنبال سر من دویدن طرف دستشویی:eek:
در تمام طول این مدت هم خانم آقا فری سعی در آروم کردن ما داشت! اما تلاشش کاملا بی نتیجه بود:eek:
خلاصه هر چی داد می زد که نترسین صداش تو جیغ های ما گم می شد!:D
بلاخره ما رو آروم کرد!:D البته شانس آوردیم سگه بسته بود!:D
خلاصه گلاب به روتون بعد از قضای حاجت باز ردیفی راه افتادیم که بریم خونه آقا فری اینا:rolleyes:
من و خواهرم از همه جلوتر می رفتیم
این بار هم سگه غرغر کرد و باز من جیغ زدم:eek:
ولی سگ ناقلا رفته بود عقب و وقتی من جیغ زدم پرید جلو به طوری که من فکر کردم زنجیرشو پاره کرده و داره می دوه طرف ما:eek:
من و خواهرم از ته دل جیغ می زدیم و با سرعت نور شروع کردیم به دویدن! به طوری که پام تا زانو رفت تو گِل ها!:D :o
من شتابان از حیاط بیرون رفتم و خودم رو می کوبیدم به در خونه آقا فری اینها که برم تو!:eek:
یهو خواهرم داد زد نرو سگ!:eek: من که فکر می کردم می گه تو کوچه سگ هست بیشتر تلاش می کردم در رو باز کنم!:eek:
شانس آوردم در باز نشد!http://qsmile.com/qsimages/76.gif وگرنه سگ آقا فری اینا منو تیکه پاره کرده بود!http://qsmile.com/qsimages/293.gif آخه اون آزاد بود! .

خلاصه کلی شانس آوردم وگرنه الان هستی خانوم نداشتین!http://qsmile.com/qsimages/79.gif
بعد از این قضیه تا آخر شب که اونجا بودیم یکسره داشتیم به خودمون می خندیدمhttp://qsmile.com/qsimages/39.gif و با اینکه همهمون اونجا بودیم ولی بعد از تعریف کردن قضیه واسه بقیه، هی واسه خودمون تعریف می کردیم و هی قاه قاه می خندیدیم!http://qsmile.com/qsimages/269.gif

sima joon
February 24th, 2007, 02:13 PM
سلام به همه بچه‌هاي خوشگل و ماماني خاطرات
خيلي خيلي خوشحالم كه شنيدم و خوندم آريان عزيز و امير عباس جان نرفتند و همين جا پيش ما موندند.از آريان خيلي خيلي مرسي كه تصميم درستي گرفتند و نرفتند هلند.و امير عباس جونم بسيار تشكر كه منت گذاشته و ما رو از قلم زيبا و خاطرات خوبشون محروم نكردند.

حالا يه خاطره از خودمون در وكنيم:

من يه چند تا بليط استخر دارم كه قراره تا آخر اسفند اونا رو با دختر خاله‌ام تمام كنيم.http://qsmile.com/qsimages/243.gif روز پنج شنبه من و دختر خاله‌ام و خاله‌ام تصميم گرفتيم بريم استخر آليس.خلاصه وسايل مربوطه رو برداشتيم فكر كنم ساعت حدوداي 2 بعدظهر رسيديم استخر.

خلاصه اينقدر از خودمون آبتني و شنا دروكرديم http://qsmile.com/qsimages/24.gif http://qsmile.com/qsimages/185.gif كه قيافه‌هامون اينطوري شده بود.از استخر به سونا بخار از اونجا به سونا خشك.بعد رفتيم جكوزي آخر سر حوض آب سرد و خلاصه تا ساعت 5:30 ما اونجا حسابي كيف كرديم.

بعد هم قرار شد بنده يه كلاس كامل شنا برم كه ديگه حسابي خبره بشمhttp://qsmile.com/qsimages/191.gif http://qsmile.com/qsimages/191.gif

ولي چشمتون روز بد نبينه از استخر كه بيرون اومديم حسابي خسته شده بوديم.اصلا ناي راه رفتن نداشتيمhttp://qsmile.com/qsimages/71.gif بسكه اونجا تركونده بوديم.همين كه رسيديم خونه ولو شديم.شام كه خورديم منو دختر خاله‌ام ديگه نفهميديم دنيا دست كيه صاف تو رختخواب تا خود صبح.البته بيچاره دخترخاله ام صبح جمعه امتحان قلم چي داشت بايد 7 صبح بيدار ميشد.

ايشون بيدار شدند ولي من تا خود ساعت 12 خوابيدم.وقتي بيدار شدم ديگه صبحانه نخوردم ناهار و صبحانه رو باهم يكي كردم.همين كه ناهار خوردم انگار ساليان سال نخوابيدم خوابيدم تا 4:30 عصر.

بعد سارا دختر خاله ام منو بيدار كرد كه پاشو مي خواهيم بريم خريد بيرون.منم ديگه ناچاراً بلند شدم ديگه جاتون خالي رفتيم بيرون تا ساعت 9.حسابي جيبامونو خالي كرديم اومديم.

اينم از دو روز تعطيلي ما.http://qsmile.com/qsimages/45.gif http://qsmile.com/qsimages/45.gif

patris
February 25th, 2007, 12:21 AM
با سلام به همه دوستاي گلم

اولآ بگم كه امير عباس انصاري ،دوست عزيز و رفيق شفيق خودمون ،تصميم گرفتند تا موقعي كه بتونند بمونند و شرايطي دارند كه اگه اجرا بشه ميمونند ،پس دعا كنيم شرايطشون جور بشه
دومآ از همه دوستهايي كه منو تو اين راه عظيم منصرف كردن جناب stranger elf ياري كردند صميمانه سپاسگذارم
سومآ در مورد امضاء ها
من از هيشكي نميترسم نه از اخطار و نه از اخراج
فقط بخاطر امير عباس كه ازم خواهش كرد امضامو تغيير بدم و من چون خاطرش واسم عزيزه اينكارو ميكنم

از همه شما هم خواهش ميكنم اينكارو كنيد
ممنونم از تك تكتون و دست همتونو ميبوسم


واما ميرسيم به اخطار
مگه ازتون خواهش نكرده بودم پست بدون خاطره نذاريد؟
بچه ها فقط و فقط خاطره

و اما خبر خوشحال كننده در مورد دفترمون هم دارم كه البته خود امير بهتون گفت:( :( :( :(
ميبينيد منو ضايع ميكنه قرار بود من خبرهاي خوب رو بدم:D :D :D :D :D :D


و اما اين چند روز
اين چند روز من به اندازه يك هفته زجر كشيدم واز خودم استقامت نشون دادم و صدالبته تلاش كردم:( :( :( :(

پوريا باز خرابكاري كرده بود ولي ديگه نه گلدون ميشكست و نه سر عروسك رو ميكند و نه خونه رو بهم ميريخت:D :D :D :D
اينبار با اجازتون سوئيچ ماشين بابام رو گم كرده بود :o :o :o
خودش هم روزي كه باباي بيچاره ام با وزير صنايع قرار ملاقات داشت:( :( :(
اونروز از صبح پوريا شروع كرده به فتوحاتش:D :D :D
دو تا ليوان رو همينطوري جلوي چشم خودم زد زمين شكست:( :(
بعدش روي تمام نقشه هاي معماري برادرم نقاشي كرد خودش هم با ماژيك قرمز:( :( :(
و بعد نهار هم سوئيچ بابا رو گم كرد:( :( :(
تا اينجاش باز قابل تحمل هست:( :( :(
ولي ماجرا از اونجا شروع شد كه سوئيچ پيدا نشد و بابا بايد ساعت 5 عصر ميرفت سر قرار:( :(
فكر نميكنم جايي مونده باشه كه نگشته باشيم ولي سوئيچ اب شده رفته هوا:D :D :D
بابا ازم خواست كه من سوئيچ ماشين خودم رو بهش دادم ولي مگه پوريا ميذاشت:( :( :(
يك داد و هواري راه انداخته بود كه بيا و ببين:( :( :(
خودش هم يهويي شروع ميكنه به گريه:mad: :mad:
منم چي بگم بچه است مگه ميفهمه:confused: :confused: :confused:
هي واسش توضيح ميدم ولي ميگه نه كه نه:( :( :(
رفه بود طرف بابا و با اون قد فسقليش به بابا زور ميگفت و اخرش هم دست بابام رو ويشگون گرفت تا بابام سوئيچ رو داد بهش:D :D :D :D
تا اين حد بهتون بگم كه نه من نه مامانم و نه بابام كه بهترين رابطه رو بين خانواده با پوريا داره نتونستيم به اين بچه حالي كنيم كه بابايي كار داره:D :D :D
من هي تند تند از بابام عذر ميخواستم و پوريا هم نشسته بود روي مبل و داشت به ريش هممون ميخنديد(جدي ميگم نشسته بود و داشت ميخنديد):( :( :(

شايد شماها بخنديد يا تعجب كنيد كه اين بچه اينكار هارو ميكنه ولي باور كنيد من خيلي از كارهاشو بهتون نگفتم چون ديگه خجالت ميكشم از بس خرابكاري ميكنه:o :o :o :o :o
:p :p :p :p :p :p :p

Kamil
February 25th, 2007, 12:22 AM
سلام میبینم که جمعتون جمه گلتون که من باشم زیادیه امروز رفتم دانشگاه ساناز نمیدونید چقدر خوش گذشت واقعا دانشگاه یه چیز دیگست منکه تا حالا قسمت نبوده برم فکر کنم آرزشوشو به گور ببرم:( :( :( راستش امروز ساناز کلاس وازه شناسی داشت منم رفتم استاد تو کل ساعت کلاس انگلیسی حرف زد بچه ها مثل ملنگ ها فارسی خلاصه کلی خندیدیم منم واسه خودم انگلیسی در وکردمو چیز یاد میگرفتم خلاصه هم فال بود هم تماشا هم خوب بود هم نه بابا چرا بد خیلی هم حال داد کلی دوست پیدا کردم یه پسره کوپ مهرزاد دوست پسر قبلیم بود آخره گیرااااااااااااااااااااا بود میگفت تو هم زبان میخونی کدوم دانشگاه بیا اینجا گفتم من موسسه میرم بابا هنوز زوده بیام دانشگاه آخه میترسن دانشجوهاشون بزارن برن نمیدونید چه حالی داد امااااااااااااااااااااااا ااااااااااااااااااااااااا ااااااااااا دلم بد هوای عیسی رو کرده به خدا خیلی سخته بدون دلیل قانع کننده ای رهات کنند غرورت رو زیر پاشون له کنند ................. راستی قرار بود یه بحث قشنگ راجع به اون اتفاقی که برای من دو هفته پیش عیسی رو میگم پسرها تالار نظر بدن بچه ها برام دعا کنید خیلی خستم خیلی

nedi
February 25th, 2007, 11:23 AM
سلام بچه ها دوستای گل خودم
من مدتی بود که اصلاً این ورا پیدام نمی شد دیگه هیچ خبر جدیدی از تالار نداشتم هم اینکه اتفاق خاصی نمی افتاد که به عنوان خاطره براتون بگم هم اینکه سرعت اینترنتم انقدر پایین بود که خسته می شدم و زود می رفتم
اما دیشب کلی از خاطره هاتونو خوندم برام خیلی خوب بود خیلی یاد روزایی که تو شرکت کار می کردم افتادم یاد اون روزایی که تازه عضو نیک صالحی شده بودم من اون روزا رو خیلی دوست دارم نمی دونید وقتی دفعات اول پستی می زدم چقدر برام لذت بخش بود با یکی از همکارام که دوستمم هم هست( lilipoot ) البته از وقتی من از شرکت رفتم اونم زیاد نمیاد یعنی فکر کنم اصلاً نمیاد برای اولین بار بود که عضو سایتی می شدم خواهرم اون موقع می گفت وقتی زنگ می زنیم اداره ندا وقت نداره باهامون حرف بزنه چون همهاش تو سایت نیک صالحیه
بچه ها واقعاً قدر هم دیگه رو بدونید من از وقتی ازدواج کردم دوستامو خیلی کم می بینم آخه هر کی دیگه یه شهره دیگه است وقتی شوهرم خونه نیست خیلی احساس تنهایی می کنم خیلی برام سخته ...
امیدوارم همیشه خوشحال و شاد ببینمتون
دوستون دارم

ak_GHol
February 25th, 2007, 11:40 AM
از این که منصور خان نرفتند و امیر عباسخان هم تصمیم گرفت بمونه خیلی خوشحال شدم این چند روزه یکم سرم شلوغ بود نتونستم زودتر بگم خیلی ممنون از هر دو مطمئنم که پشیمون نمی شید..
همسرم 5 شنبه همکارای خودش همراه خانم هاشون دعوت کرده خانه ما انهم وسط اسفند و خانه تکانی از اون طرف هم امتحان فوق لیسانس من افتاده 5 شنبه بعداز ظهر واقعا که عصبانی هستم، بهش می گم چرا الان دعوت کردی می گه تا حالا چند دفعه دعوت کردم عوض کردم نمی شه دوباره عوض کنم چه مهمونی بشه، تازه صبح اون روز هم سر کار هستم، البته قرار خودش جور من بکشه و هم چیزو (البته به جز آنهایی که شب قبل آماده کردیم) خودش آماده کنه. امیدوارم مهمانی خوبی بشه خدا کمک کنه.

sonbol2561
February 25th, 2007, 12:36 PM
سلام بچه ها;)
این خاطره ایکه میگم مال خودم نیست یه بنده خدایی تعریف کرده میگم شمام بخندید:D
یه روز یکی از آشناهامون که از قضا خانوم تشریف دارن با آب و تاب تعریف میکرد یه دفعه قصد سفر با اتوبوس رو داشته و ردیف اول اتوبوس میشینه . هی نگران بوده مبادا راننده شب خوابش ببره . برا همین مدام تو آینه اونو میپاد.
خوابش میبره و تو خواب میبینه راننده خوابیده و جلو شو نگاه نمیکنه . یهو از جاش بلند میشه و بدون توجه به 34 نفر آدمی که دارن با تعجب نگاش میکنن داد میزنه وای خدا راننده خوابیده .تورو خدا بیدارش کنین . الان تصادف میکنیم .
ولی میبینه که مردم بر وبر نگاش میکنن و میخندن. پشت سرشو که نگاه میکنه میبینه جناب آقای راننده با اخم داره اونو از تو آینه میبینه . از خجالت نمیدونسته کجا خودشو قایم کنه.
بنده خدا حتما تا مقصد رفته زیر صندلی دیگه .
ارادتمند سنبل خانوم گل بلبل

Kamil
February 25th, 2007, 12:49 PM
خوب یه خبر اون پسره بود تو دانشگاه ساناز از من خوشش اومده میخواد با من دوست شه ساناز که زنگ زد باهام حرف زد نمیدونید چه مسخره ایه کل خندست از من بزرگتره برگشته گفته یه کاری کن با من دوست شه دختر خوبیه به دلم نشسته آخه 5 ساله با کسی نیستم منم گفتم بزار ببینم چی مشه دلم میگه داری خیانت میکنی نه به خدا عیسی با اون کارش بد دلمو شکوند منم دیدم بهتره یه کمی از این حال و هوا دربیام نمیدونم شایدم دوست نشم نمیدونم چیکار کنم پسره خوبیه نمیدونم نمیدونم تا بعد خاطره بعد از ظهر که بیام از کلاس براتون بگم

cinderella22
February 25th, 2007, 02:24 PM
سلام به همه بچه هاي گل دفتر خاطرات...ديگه لازم نيست منم بگم كه چقدر خوشحالم كه جمعمون جمع هست و همه سر جاي خودشونن!!!
فاطي جون به نظر من كه به اين آقا پسر جواب مثبت بده تا خودت هم از اين حال و هوا در بياي و اين عيسي رو هم فراموش كني...لياقت تو رو نداره اصلا...
بچه ها ديشب وقتي كه رفتم ايميلم و چك كنم اتفاقي گفتم برم تو قسمت bulk ببينم چه خبره ...آخه من هيچوقت اونجا رو چك نمي كنم و هميشه پاكش مي كنم...بعد همينطوري كه داشتم نگاه مي كردم يه ايميل با آدرس آشنا ديدم...از طرف بابك يكي از دوستاي خيلي قديميم بود (حدود 6 سال پيش)مي خواست با هام ازدواج كنه ..خيلي پسر خوبي بود...تولدم و تبريك گفته بود و ازم خواهش كرده بود بهش تلفن بزنم چون دلش برام تنگ شده...من خيلي خجالت كشيدم چون كاملا فراموشش كرده بودم و شماره مبايلشم هر چي فكر كردم يادم نيومد!!!البته نمي خواستم بهش زنگ بزنم فقط واسم جالب بود كه تا حالا هنوز من و يادشه...اصلا نمي دونم ايميلش چرا به جاي اين باكس اونجا بود!!

هستی خانوم
February 25th, 2007, 02:46 PM
سلام بچه ها
اول از همه خوشحالم که امیر عباس عزیز نمی ره بعدش...
حالم خیلی گرفته بود، دلم می خواست با یکی درد و دل کنم اما کسی نبود!:( تصمیم گرفتم بیام و ماجرا رو براتون تعریف کنم شاید حالم بهتر شه:(
من همین الان فیش حقوقی ام رو گرفتم و به عنوان اولین نفر تو سازمان بودم که تمام حقوقشو مساعده گرفته و دقیقا مبلغ قابل پرداخت صفر بود!:eek:
فیش به دست رفتم پیش بچه ها که همگی تو سالن جمع شده بودن، با خودم گفتم الان به همه نشون می دم و کلی می خندیم! :D بچه ها انگار داشتن همه با هم راجع به یه چیزی فکر می کردن و من خبر نداشتم:(
از راه رسیدم گفتم آقای فلانی و هی فیش حقوقی ام رو می بردم جلو که ببینه! اما نه اون و نه بقیه اصلا یه ذره هم به من توجه نکردن!:( :mad:
من هم ناراحت شدم و گفتم هیچ کدومتونو دوست ندارم و اومدم تو اتاقم!:(
بعد با خودم گفتم دلیلی نداشت ناراحت شم! با خودم گفتم الان میاد می گه چرا ناراحت شدی؟ من منظوری نداشتم و من می گم باشه اصلا مهم نیست، و همه چیز تموم می شه ولی...:(
اصلا هیچکس به روی خودش هم نمی یاره که من ناراحت شدم!!!!:( و این بیشتر اذیتم می کنه!
منم الان با بغض نشستم و دارم اینها رو تایپ می کنم:( البته یه آهنگ لایت هم دارم گوش می دم:(

khademi
February 25th, 2007, 05:57 PM
سلام بچه های خوب و گل و گلاب بستنی دفتر خاطرات:D
خوش حالککه جن غریبمون نمی ره:D
بچه ها یکی دوماهی بود که تا اب دهنم رو قورت می دادم توی گوشم تیک میکرد:( نمی دونم تا حالا کسی تون شده یانه:confused: :(
دیشب رفتم پیش عموم اخه عموم دکتره همه ماجرای گوشم براش گفتم:rolleyes: اونم نسخه ام رو نوشت...:cool:
پرسیدم چیه؟گفت بر اثر فشار هوا پرده ی گوشم هل داده شده عقب و ورم ککرده و نمی دونم انگار یک چیزی تو همین مایه ها بود:D اونم تازه گوش راستم
ولی من گوش چپم تیک می کرد:confused: گفتم اخه من اون گوشمه عمو گفت من که مشکلی توی گوش راستت نمی بینم:eek: !!!!
رفتیم داروخانه و دارو هامو گرفتیم(یک قرص بود و یک قطره) داروخونه اول کلی قرص اورد به جز قرص خودم
اخرش یکی دیگه اومد و نسخه را خوندو گفت بازهم برای احتیاط زنگ بزنید و بپرسید..من هم
اومدم خونه و دیدم روی قطره نوشته قطره ی بینی:eek:
مامانم فردا صبح (یعنی امروز:D ) زنگ زد و گفت که چی شده...
عموم هم گفت قرص ها درستن!!!ن هم گوشی رو گرفتم و گفتم عمو روی قطره نوشته قطره ی بینی
عمومم گفت خوب درسته گفتم حالا باید چند تا قطره بریزم؟گفت یک قطره داشتم دیگه خدا حافظی می کردم که گفتم یعنی عمو قطره ی بینی رو توی گوش بریزم؟مامانم هم می گفت اره دیگه قطع کن عموم گفت نه باید توی بینی بریزی:eek: تعجب کردم اخه من گوشم ناراحت بود:eek: عموم گفت اگه توی گوشت می ریختی در جا پرده ی گوشت پاره می شد:eek: :eek: :eek:
وای بچه ها دیگه با مامان و بابام تا صبح داشتیم می خندیدیم :D :D :D ;)

odise2004
February 25th, 2007, 08:38 PM
میخوام درباره یه پسر کوچولو براتون بنویسم.پسر کوچولویی که همه میدونستن تو دلش چیا میگذره.
یه روز این پسر کوچولو رفت تو یه سایت. از سایت خوشش اومد.رفت و تو اون سایت عضو شد.
یه مدت تو سایت میگشت و پست میداد و خوش میگذروند.یه روز با یکی آشنا شد. با یکی که فکر میکرد شاید همونی هست که فکرشو میکرد. با خودش گفت شاید این همونی باشه که من دنبالش میگشتم . شاید این همون دوستی باشه که من به انتظارش بودم.
روزها همینطور میگذشت و پسر کوچولو از دوستی با دوستی که میفهمیدش خوشحال بود.
یه مدت بعد یه دوست دیگه پیدا کرد. اینم دوست خوبی بود. پسر کوچولو بیشتر خوشحال شد.
یه مدت بعد یه دوست دیگه پیدا کرد . بازم خوشحال بود. چون همه دوستاش دوستش بودن . یه دوست واقعی. روزها خوب میگذشت. پسر کوچولو هر روز به انتظار دیدن دوستاش بود. منتظر بود اونایی رو که دوستش بودن رو ببینه. منتظر بود حرفای دلش رو بهشون بگه . منتظر بود محبت دوستاش رو ببینه.
روزها گذشت و گذشت.پسر کوچولو خوشحال و خوشحالتر شد. اما یه روز دوستاش رفتن مسافرت. رفتن و پسر کوچولو تنها موند. تو مدتی که پسر کوچولو تنها بود همش تو فکر دوستاش بود. تو این فکر بود که حال دوستاش چطوره . کی میان . منتظر بود تا دوستاش بیان و ببینتشون. منتظر بود بیان و حرف دلش رو بشنون.
روزها با انتظار گذشت و دوستاش از سفر برگشتن. اما اونطور نشد که پسر کوچولو انتظار داشت . انگار دوستاش از دیدن پسر کوچولو خوشحال نشدن. انگار دوستاش عوض شده بودند. برای همین دل پسر کوچولو گرفت. ناراحت شد . دلش شکست. دلی که برای دوستاش میتپید از تپیدن ایستاد.
پسر کوچولو دیگه خوشحال نیست. دیگه حرف دلشو به دوستاش نمیزنه. پسر کوچولو هر روز غمگین تر میشه. هر روز دلش بیشتر میگیره.
حالا پسر کوچولو فقط یه حرف داره . . . . . . .
ای کاش ارزش دوستیمون بیشتر از یه فروم بود.

moshmoshak
February 26th, 2007, 12:27 AM
ديشب تا نصف شب بيدار بودم. كاراي عقب مونده شركت را انجام ميدادم.
صبحش با اينكه دوش گرفتم تا سرحال بيام. ولي در شركت و بعدش نزديكاي ظهر كه جلسه داشتم ؛ خواب آلود بودم.
عصري هم رفتم لاستيكاي ماشين را عوض كردم. البته فقط دو تا لاستيك جلو.
امان از قيمت لاستيك اينجور ماشينا!!!
راستي تبريك به همه ؛ بخاطر موندن امير خان. از شري و بعضي از خاطره ايي هاي قديم خبري نيست.

راستي ديروز به خاطر نبستن كمربند جريمه شدم. به افسر گفتم: وقتي ما كمربند مبنديم شما نيستي!!!
وقتي نمي بنديم شما هستي!!!!
آخرشم انقده در گوشش وراجي كرده بودم كه شماره ماشين را اشتباه نوشته بود....:D :D :D

Kamil
February 26th, 2007, 12:28 AM
میخوام درباره یه پسر کوچولو براتون بنویسم.پسر کوچولویی که همه میدونستن تو دلش چیا میگذره.
یه روز این پسر کوچولو رفت تو یه سایت. از سایت خوشش اومد.رفت و تو اون سایت عضو شد.
یه مدت تو سایت میگشت و پست میداد و خوش میگذروند.یه روز با یکی آشنا شد. با یکی که فکر میکرد شاید همونی هست که فکرشو میکرد. با خودش گفت شاید این همونی باشه که من دنبالش میگشتم . شاید این همون دوستی باشه که من به انتظارش بودم.
روزها همینطور میگذشت و پسر کوچولو از دوستی با دوستی که میفهمیدش خوشحال بود.
یه مدت بعد یه دوست دیگه پیدا کرد. اینم دوست خوبی بود. پسر کوچولو بیشتر خوشحال شد.
یه مدت بعد یه دوست دیگه پیدا کرد . بازم خوشحال بود. چون همه دوستاش دوستش بودن . یه دوست واقعی. روزها خوب میگذشت. پسر کوچولو هر روز به انتظار دیدن دوستاش بود. منتظر بود اونایی رو که دوستش بودن رو ببینه. منتظر بود حرفای دلش رو بهشون بگه . منتظر بود محبت دوستاش رو ببینه.
روزها گذشت و گذشت.پسر کوچولو خوشحال و خوشحالتر شد. اما یه روز دوستاش رفتن مسافرت. رفتن و پسر کوچولو تنها موند. تو مدتی که پسر کوچولو تنها بود همش تو فکر دوستاش بود. تو این فکر بود که حال دوستاش چطوره . کی میان . منتظر بود تا دوستاش بیان و ببینتشون. منتظر بود بیان و حرف دلش رو بشنون.
روزها با انتظار گذشت و دوستاش از سفر برگشتن. اما اونطور نشد که پسر کوچولو انتظار داشت . انگار دوستاش از دیدن پسر کوچولو خوشحال نشدن. انگار دوستاش عوض شده بودند. برای همین دل پسر کوچولو گرفت. ناراحت شد . دلش شکست. دلی که برای دوستاش میتپید از تپیدن ایستاد.
پسر کوچولو دیگه خوشحال نیست. دیگه حرف دلشو به دوستاش نمیزنه. پسر کوچولو هر روز غمگین تر میشه. هر روز دلش بیشتر میگیره.
حالا پسر کوچولو فقط یه حرف داره . . . . . . .
ای کاش ارزش دوستیمون بیشتر از یه فروم بود.



سلام چرا تنها الان که ما هستیم به ما بگو;) خوب امروز رو بگم رفتم سر قرار نمیدونید چقدر عاشقه همش قربون صدقم میره بچه خله اولش همه آره اما....................... امروز رفتم موسسه دوست دختر عیسی رو دیدم نمیدونید چه طوری نگام میکنه یکی از بچه ها تا دیدش گفتم هاله فرزانه میگه از من خوشگل تره فرزانه من کی گفتم :eek: گفتم جلوی روی خودم دوستم هاله رفت دنبالش گفت خاک بر سر عیسی چی کم داری تو شبیه موشه خاک تو سرش گفت فرزانه الحق که چشات همون البالو گیلاسو بچینه بهتره بد سلیقه :D همش میگم عیسی باهاش دوسته دوستام میگن نه چون بد نگات میکنه اگه دوست بود یه جوره دیگه نشون میداد طوریکه بگه من پیروز شدم منم:( نمیدونم اسمه پسره امیر حسینه نمیدونید یک ساعت داشت با موبایل با من حرف میزد بچه فرشته است بچه پولدار الهی بد عاشقه خوب تا بعد

هستی خانوم
February 26th, 2007, 09:21 AM
سلام
واااااااااااااااااااااااا ااااااای بچه ها امروز داره اینجا برف میاد (مشهد):D
و از آنجایی که حتی اگر از آسمون سنگ هم بیاد ما باید بیام سر کار صبح راه افتادم بیام:(
هر روز صبح بابای همکارم که میاد دخترشو بیاره منم سر راه سوار می کنه البته باید برم یک چهارراه اون ور تر:cool:
از قضا دوستم صبح زنگ زد و گفت ماشین بابام تو برف ها گیر کرده نمی تونه امروز ببرتمون پس قرار شد خودمون بریم:(
خلاصه از خونه اومدم بیرون دیدم همه جا سفیده و حدود 30 - 40 سانت برف اومده!
به هزار بد بختی از تو حیاط رد شدم و به هزاران بدبختی خودمو به سر کوچه :( رسوندم. دقیقا هیچ ماشینی رد نمی شد! به سه چهار تا آژانس زنگ زدم هیچ کدوم ماشین نداشتن! گفتم حالا چیکار کنم؟:confused: تو همین افکار بودم که یهـــــــــــــو
یک تاکسی اومد، دست بلند کردم وایستاد، کلی خوشحال شدم:D
گفتم اول بلوار گفت نه! :(
گفتم چهارراه، گفت نه!:(
گفتم تا هر جا که برین، گفت نه!:(
گفتم دربست، گفت نه!!!!:(
بعد هم راه افتاد رفت!!!!!!!!!!:(
منم با صدای بلند گفتم واااااااااااااااااااا!!!!!!!! !!! خدایا چیکار کنم؟!!!!!!!!:( :confused:
بعد همین جور تلو تلو خوران خودمو به ایستگاه اتوبوبس رسوندم و سوار بر اتوبوبوس مهربون شدم و تا یه جاهایی رفتم:D
از آنجایی که از جای خونه ما به محل کارم اتوبوبس نمی خوره مجبور شدم پیاده شم تا برای بقیه راه یه فکری بکنم!:rolleyes:
از قضا بهترین و سر راست ترین راه یک خیابون بزرگ و پر رفت و آمد هست (برا اونهایی که مشهد رو می شناسن می گم: بلوار و کیل آباد) ولی...:(
تو اون خیابون هم پرنده پر نمی زد!!!!!!!!:(
من هم چتر صورتی گل گلی به دست جلو تک و توک ماشینی که رد می شد بال بال می زدم!!!!!!!!!:o
اما نمی دونم واسه چی نمی ایستادن!!!!:(
باز هم دست به دامن اتوبوبس مهربون شدم!!!!!!!! همین طور که داشتم دست ها مو مثل بال زدن بالا و پایین می کردم یک اتوبوس ایستاد و من سوار شدم:o
در طول مسیر باد از روی یک پل غیر مسطح رد می شدیم تمام مدت من داشتم دعا می خوندم که اتفاقی واسه اتوبوبسه نیفته!!!!!:o
بلاخره صحیح و سالم رسیدیم و من از سر کوچه تا رسیدن به شرکت می دویدم وبا صدای بلند می خندیدم:D
تو حیاط شرکت هم کلی با دوستم برف بازی کردیم و بعد رفتم تو لباس هامونو خشک کردیم:D
خلاصه کلی خوش گذشت و کلی شادی کردیم:D

samiraa
February 26th, 2007, 01:55 PM
سلام به همگی
یه خاطره تازه دارم که خیلی برای خودم جالبه.
دیشب از سر کار که برگشتم خونه مادربزرگم گفت که قرار عمو اینا بیان خونمون ( عمو پسر خاله مادربزرگمه که 88 سالشه و مادر بزرگم هم 80 سالشه ) هنوز لباسام رو عوض نکرده بودم که زنگ خونه رو زدن . عمو جان با دوتا پسرش تشریف آوردند همراه با یه سبد گل بزرگ و یه جعبه شیرینی . خلاصه چند دقیقه ای نشسته بودن ومن رفته بودم توی آشپزخونه چای بریزم که یکی از پسراش صدا زد سمیرا جان ما برای مهمونی نیومدیم هدف ما امر خیره بیا بشین که حرف زیاده .
با شنیدن این حرف برق از چشمام بیرون زد دقیقاً اینجوری بودم :eek: :eek: :eek: :eek:
با تعجب گفتم امر خیر ؟ که عمو جان گفتن بله دخترم ولی نه برای شما جوونا برای خودم .
اول اینو بگم که مادربزرگم با پسر خالش از وقتی دنیا میاد نامزد میشن ولی وقتی که مادربزرگم 13 سالش بوده و براش یه خواستگار میاد پسرخالش هم میگه اگه میخواین شوهرش بدین من حرفی ندارم و مادربزرگ من هم ازدواج میکنه .
خلاصه من نشستم و عمو جان شروع کرد به صحبت ، خلاصه مطلب اینکه میگفت ما هردو تنها هستیم و نیاز به همدم داریم پس بهتره که این آخر عمری با هم باشیم بعدشم دست کرد توی جیبش و یه انگشتر عقیق قدیمی خیلی قشنگ از تو جیبش در آورد و به مادربزرگم داد و گفت که اینو من 55 ساله که از زنم قایم کردم تا بالاخره بتونم به تو بدم .
وای نمی دونین با گفتن این جمله پسراش چه حالی شدن هی میگفتن تواین همه سال تو چشت دنبال خاله بود ، تو به مامان ما خیانت کردی ؟
خلاصه دیشب مادربزرگم جواب داد ولی عمو جان قانع نشد که نشد و به مادربزرگم میگفت احساسی تصمیم نگیر عاقل باش من صبرم زیاده تو خوب فکراتو بکن .
وای دیشب رو تا عمر دارم یادم نمی ره جاتون خالی منو پسراش تا جون داشتیم از دست عمو خندیدیم .
حالا قرار شده که هفته دیگه همون موقع بیان خونمون جواب بگیرن که اگه مادربزرگم راضی بود قرار عقد بذارن .

sima joon
February 26th, 2007, 04:21 PM
سلام عزيزان
يادتونه چند وقت قبل براتون نوشتم كه مادر بزرگم همراه پدر بزرگم رفتند پاكستان.:rolleyes: حالا يه چيز جالب.هنوز يك ماه نشده برگشتند.قرار بود كه 3 ماه اونجا باشند ولي چكار مي شه كرد از دست اين بي حوصلگي.پدر بزرگم حوصله اش اونجا سر رفته بود تصميم گرفتند كه برگردند. http://qsmile.com/qsimages/100.gif ديشب كه از سركار برميگشتم خونه ديدم داداشم تو كوچه است ماشين عمومم اونجا بود.گفتم پس اينجا چكار ميكني؟اين ساكها و چمدونا مال كيه؟
گفتش واه مگه خبر نداري مسافرها از پاكستان برگشتند.منو ميگي خشكم زد تا موقعي وارد خونه شدم همش مي گفتم واه يعني چي؟http://qsmile.com/qsimages/229.gif http://qsmile.com/qsimages/42.gif http://qsmile.com/qsimages/42.gif http://qsmile.com/qsimages/42.gif
رفتم خونه ديدم بله اومدند و اوه تا دلتون بخواهد ساك و چمدونو سوغاتي تو خونه است.ما هم خيلي سر حوصله سوغاتي هاي خودمونو جدا كرديم خوباشو گلچينhttp://qsmile.com/qsimages/39.gif http://qsmile.com/qsimages/302.gif http://qsmile.com/qsimages/302.gif http://qsmile.com/qsimages/302.gif http://qsmile.com/qsimages/302.gif http://qsmile.com/qsimages/302.gif http://qsmile.com/qsimages/302.gif http://qsmile.com/qsimages/302.gif جالب اينجا است حالا قراره اين مادر بزرگه ما تا حدوداي 20 اسفند اينجا در تهران تشريف داشته باشند.درخدمتشون باشيم.http://qsmile.com/qsimages/232.gif http://qsmile.com/qsimages/232.gif http://qsmile.com/qsimages/219.gif http://qsmile.com/qsimages/219.gif

roksana_2006
February 27th, 2007, 12:47 AM
سال پیش با دو تا از دوستام سمیه و فاطمه رفتیم نمایشگاه کتاب جاتون خالی کلی گشت و گذار و بعد از ظهر خسته داشتیم بر میگشتیم سوار اتوبوس بودیم و کتاب هم دستامون فاطمه یه مقدار رفتارهای خشن پسرانه داشت می خواستیم ایستگاه پیاده بشیم اتوبوس قبل از این که کامل بایسته درب را باز کرد و فاطمه از حولش یهو اومد زود بره پایین و اتوبوس یه کمی تکون خورد و چشمتون روز بد نبینه فاطمه ولو شد کف خیابون من و سمیه هم که مرده بودیم از خنده و کل اتوبوس میخ ما سه تا

moshmoshak
February 27th, 2007, 01:03 AM
دوره دانشجويي با ا....:( نمايشگاه كتاب رفته بوديم.
دماي ظهر خسته و مونده رفتيم يك كناري بشينيم. حواسم به بلوكهاي لب باغچه نبود :o
با كيف و كتاب و ديسيپلينگ :D شيرجه داخل باغچه....
البته كسي متوجه نشد......بغير از خدا بيامرز حافظ شيراز؛ :o :D
منكه از رو نرفتم. همونجور درازكش موندم.
ا.... اومده بود كنارم دستم را گرفته بود؛ ......توروخدا بلند شو؛ بشين.
يكي اومدش نزديك پرسيد: آقا طوري شدين؟؟؟كمك ميخواين؟
همونجور چشم بسته گفتمش: نه؛ مزاحم استراحتم نشين.:D
يارو خنديد و رفت.
ا... كه با اخلاقم آشنا بود....از آقاهه عذر خواهي كرد.

kouroshe_kabir
February 27th, 2007, 11:15 AM
یک خاطره بد :( .

دو ، سه روز پیش وقتی از خواب بیدار شدم ترگل برگل رفتم از اتاقم بیرون دست و روم رو شستم رفتم پیش مادرم . سلام کردم و جواب داد و ...

مادرم گفت خبر داری چی شده از اونجایی که سر حال بودم خواستم یکم سر به سرش بزارم با مسخره بازی گفتم نه . گفتش پدرم امروز وقتی داشته میومده تهران تو جاده خوابش برده ماشین از جاده منحرف شده رفته توی گارد ریل کنار ازاد راه و ماشین هم بد جور صدمه دیده . زانوهام لرزید وقتی شنیدم دستام یخ کرده بود .
پرسیدم پدرم چطوره گفت الحمد الله خودش سالم چیزیش نشده ، اگه اینو نشنیده بودم زانوهام طاقت نمیاوردن . خلاصه تا شب اعصابم به هم ریخت اخرشب زنگ زد که ماشین رو با جرثقیل بردم گاراژ برای تعمیرات و خودم دارم میام خونه .

وقتی که رسید خونه و قیافه و صورتش رو دیدم دلم ریخت کاملا میتونستم بفهمم چی بهش گذشته . بعد هم خود قضیه رو تعریف کرد .

برای یک کاری رفته بود شهرستان و دم دمای صبح راه افتاده بود تمام روز قبل رو بیدار بوده بخاطر همین وسط راه تو کاده خوابش میبره .

میگفت وقتی بیدار شدم که صدای بر خورد ماپین با گارد ریل رو شنیدم ، فقط فرمون ماشین رو محکم گرفتم . هی بالا پایین می افتادم ماشین رفته بود رو گارد ریلا و یکطرفش بلند شده بوده کفه ماشین رو گارد ریل بود روبروم هم از این طابلو های راهنمای سفر بود گفتم دیگه ماشین چپ کرد که یهو ماشین یه تکن محکم خود و افتاد تو جاده دوباره . گارد ریل کاملا کج شده بود و خوابیده بود . تیر اهنای که گاردریل رو روش سوار میکنن کف ماشین رو کاملا شکافته بود . جفت لاستیکای سمت شاگرد و عقب ترکیده بوده .

خلاصه که خدا رحم کرد بهمون .

هستی خانوم
February 27th, 2007, 02:27 PM
کروش جان خدا رو شکر که پدرتون سالم هستن
بابام کامیون داره. اون زمان هایی که داداشم بود
یک بار داداشتم با یک راننده و بدون بابا رفتن سرویس
ماشین بار کلم و هویج داشت
نزدیک های اصفهان ماشین چپ کرد
باورتون نمی شه ماشین یک ملق زده بود و برعکس به طوری که چرخ هاش به هوا بود افتاد رو زمین:( :eek:
اما خدا رو شکر نه داداشم و نه راننده طوریشون نشده بود! فقط زیر چشم داداشم اندازه یک سکه کبود شده بود!

mahtabi
February 27th, 2007, 03:00 PM
با تشكر از خاطره آقا كوروش. اولاً خدا رو شكر مي كنم كه تصادف پدرتان با گاردريل بدون خطر جاني تمام شد و فكر كنم يه صدقه اي، گوسفند كشوني، خلاصه شكر خدايي انجام بدين بد نيست. اتفاً بنده هم در اوايل گرفتن تصديقم با جناب گاردريل يك احوالپرسي مختصري داشتم. راستش از سر لجبازي بود. ماشينو قبل از گرفتن گواهينامه خريده بودم باين اميد كه يكي بياد كنارم بشينه بهم قوت قلب بده واسه رانندگي اما هيچكس حاضر نمي شد. نه اينكه رانندگيم بد باشه بابا يه 20 ساعتي آموزشگاه رفته بودم ولي خوب از ترسم موفق به گرفتن گواهينامه نشده بودم. خلاصه گفتم من بايد خودمو به اين خونواده ثابت كنم. يه صبح جمعه اتولو(رنو) ورداشتم رفتن خونه دخترخاله ام (سئول) فكر كني اتوبان همت، چمران. خلاصه صحيح و سالم رسيدم (غافل از اينكه صبح جمعه كسي تو خيابون نيست كه من بترسم پس هنري نكردم) خلاصه عصري اومدم برگردم سر دور برگردون شهربازي هيچكي هم پشت سرم نبود شكر خدا يه دفعه فرمون از دستم در رفت و ماشينم ذوق زده خودشو به گاردريل رسوند تا از دست رانندگي من راحت بشه بي انصاف!! خلاصه من كه چيزيم نشد ولي ماشين والله چه عرض كنم. خلاصه با كمك چند تا جوون كوه نورد كه داشتن برمي گشتن ماشين رو از صحنه جنايت (كشتن گاردريل آنهم به دست يك آدم بي گواهينامه) دور كرديم وگرنه بنده هنوز گواهينامه نگرفته بايد مي رفتم زندون آب خنك مي خوردم. خلاصه اونهم به خير گذشت من معتقدم هر راننده اي يه بار براي عبرت خودش و ديگران يه ديداري با گاردريل بايد داشته باشه تا ديگه دچار غرور نشه. باز هم خوشحالم كه باباتون اين امتحانو به سلامت رد كرد. با تشكر از خوندن مطالبم. فريبا

ببخشيد مثل اينكه آقاي كوروش خاطره پدرشونو داده بود با عرض پوزش از هستي خانم

فريبا جون دو پست پشت سرهم زدن خلاف مقررات است من هر دو پست را يكي كردم . و اسم هستي خانم رو اصلاح كردم :)

sima joon
February 27th, 2007, 03:08 PM
سلام به همه
كوروش خان خيلي خوشحالم كه براي پدرتون اتفاق خاصي نيفتاد.
منم داييم ويزيتوره و مجبور كه به خاطر كارش به شهرهاي اطراف بره.يه روز زمستون رفته بود همدان و فاصله همدان تا شهرما 1 ساعت و نيم است.اما اون شب خيلي ديركرده بود و ما همگي نگران شده بوديم.
بعد از اينكه به پليس راه و هزار جاي ديگه زنگ زديم ايشون تشريف آوردند.
ديديم اوه حسابي اوضاع و احوالش بهم ريخته است.بعد از اينكه حال و حوصله اش بهتر شد تعريف كرد كه بعله زماني كه از همدان سوار يه ماشين نيسان ميشه و چون زمستون هم بود راننده باكلي اصرار مي خواسته تو ماشين پيك نيك روشن كنه اما داييم بهش اجازه نميده ميگه من همين جوري راضيم خيلي خطرناكه.
وسط راه نيسان چپ ميكنه و شيشه هاي ماشين قفل ميشه و باك بنزين هم سوراخ شده چك وچك بنزين ميريخته.http://qsmile.com/qsimages/68.gif
داييم با كيف سامسونتش شيشه ماشين رو ميشكونه و بيرون مياد.
خدا شكر جون سالم در ميبرن ولي فكرشو بكنيد اگه گاز پيك نيك روشن بود چه اتفاقي مي افتاد. درهر حال به خير گذشت و ماهم كلي خدارو شكر كرديم.

MAAAH
February 27th, 2007, 03:56 PM
خوب شد آقا کوروش خاطره ی تصادف تعریف کردن.دیگه همه رفتن تو جاده و تصادف.حالا دیگه بیایم بیرون بریم سر خودکشی:eek: :eek: :D .......!
یه روز من و صبا دوستم رفته بودیم خونه ی یکی از دوستامون.البته رابطه ی فامیلی هم داریم ولی نسبت دور.روی دست صبا یه سوختگی اندازه ی یه بند انگشت بود.کنار شصتش.مادر دوستمون(سمیه) از اون خانمایی بود که تا 5 کلاس بیشتر سواد ندارن:D .خلاصه نشته بودیم که خاله برامون چایی آورد.صبا اومد که چایی ورداره یه دفعه خاله گفت خاک بر سرم:eek: :eek: :eek: !اصلا" یادش رفت که سینی چایی دستشه:eek: :D !!!همونطوری سینی ول کرد رو هوا:D !!!!ماهم هول کردیم گفتیم چی شده؟:eek: ؟گفت خاله چرا؟:confused: تو الان جوونی برا چی آخه:eek: ؟گفتیم چی:eek: ؟به صبا گفت چرا خود کشی کردی:eek: :eek: ؟صبا گفت من:eek: ؟کی خودکشی کردم که نمردم:D ؟الان پس اینجا چیکار میکنم:D ؟خاله گفت اوناها رو دستت معلومه،نمیخواد قایم کنی:eek: !مارو میگین پغی زدیم زیر خنده.من گفتم اینو میگی خاله این که سوختگیه:o .بعدم از کی تاحالا رو دستشونو میزنن و خود کشی میکنن؟واییی.......خیلی باحال بود تا حالا اینجوریشو دیگه ندیده بودیم.:D دیگه اینو همه میدونن که کجای دستشونو برای خودکشی میزنن.ولی خاله...:D باورمون نمیشد که نمیدونست.بیچاره سمیه خیلی خجالت کشید...:o

هستی خانوم
February 28th, 2007, 08:26 AM
چون من کاردانی مو آزاد خوندم و بعد از یکی دو سال کارشناسی قبول شدم خاطرات دانشگاهم مال چند سال پیشه:D
ترم2 یا 3 بودیم. یک بار استادمون که خیلی هم آدم باحالیه اومد کلاس، :rolleyes: همه ما گفتیم حوصله کلاس رو نداریم!:eek: تعطیل کنیم!:eek:
استاد گفت خوب واسه چی اومدین کلاس؟!:eek: :confused:
گفتیم نمی خواستیم مطلبی رو از دست بدیم تصمیم گرفتیم همه با هم بیاییم و با توافق شما کلاس رو تعطیل کنیم!:D
استاد هم گفت خوب پس پاشین همه با هم بریم سینما!:eek:
جاتون خالی همه پریدیم رفتیم دفتر فرهنگ و بیلیط نیمه بها تهیه کردیم:rolleyes:
از دانشگاه تا سینما راهی نبود،:rolleyes: بعضی هامون پیاده رفتیم بعضی با ماشین استاد و بعضی با ماشین بچه های کلاس:rolleyes:
اون اولین سیانسی بود که مارمولک اکران می شد،:rolleyes: ما همون سیانس رو رفتیم دیدیم:rolleyes:
استاد هم گفت من می رم زن و بچه ام رو بیارم رفت و ما رو تنها گذاشت:eek:
خلاصه ما همه بچه های کلاس فیلم رو دیدیم و کلی سینما رو گذاشتیم رو سرمون! :o جیغ و سوت و دست و قاه قاهی بود که به گوش می رسید!:D :o به جز ما تعداد خیلی کمی اومده بودن چون بین روز بود، البته اون چند نفر هم با ما همراه شده بودن! :D خیلی کیف داد:rolleyes: :D
بعدش هم برگشتیم دانشگاه:cool:
استاد هم سیانس بعدی رفت که از قضا تو سینما درگیری شد! :eek: به خاطر فیلم!:eek: بعدا فهمیدیم برای جلو گیری از بروز مشکلات احتمالی آموزشی!!!!!:eek: ;) با ما نیومده و سیانس بعدی رو رفته!;)
اگه یادتون باشه مارمولک تو مشهد فقط یک بار به طور کامل اکران شد و اون همون اکرانی بود که ما هم شاهدش بودیم:D
اون روز هیچ وقت یادم نمی ره:rolleyes:

sima joon
February 28th, 2007, 06:29 PM
سلام به همه بچه‌هاي خوشگل و ماماني
ديشب كه داشتم از سركار برميگشتم سوار مترو شدم روبروي من يه خانمه با پسر كوچولوش نشسته بود اينقدر اين پسر ناز بود و رفتاراش بامزه كه من همش نگاهم به اون پسر بود:eek: :eek: اين پسر كوچول يه سوت قرمز رنگ هم داشت كه باهاش بازي ميكرد در حين بازي يهو ازدستش ميوفته كف قطار.مامانش بهش ميگه ديگه اونو نكني دهنت و باهاش سوت نزنhttp://qsmile.com/qsimages/81.gif http://qsmile.com/qsimages/81.gif اين آقا كوچولو هم ميگه باشه.ولي از اونجايي كه اونقدر شيطون بود و شيطنت از چشماش مي باريد آروم نميگرفتhttp://smileys.smileycentral.com/cat/10/10_1_130.gifدلش مي خواست اين سوتو يه جوري http://smileys.smileycentral.com/cat/29/29_1_20.gif (http://www.smileycentral.com/?partner=ZSzeb001_ZNxmk142YYIR) http://smileys.smileycentral.com/cat/29/29_1_20.gif (http://www.smileycentral.com/?partner=ZSzeb001_ZNxmk142YYIR) بالاخره صداشو دربياره.متوجه شودم ديدم داره مامانشو نگاه ميكنه و يواشي از اون پايين سوتو با لباسو دستش پاك ميكنه.فقط نگاه مامانش ميكرد كه نكنه مامانش ببينه داره چكار ميكنه.بعد كه مطمئن شد مامانش نفهميد يهو با سوتش يه دونه زد و فوراً تودستش قايمش كرد.خيلي برام جالب بود كه چشم ازمامانش برنميداشت و تند و تند سوتشو پاك ميكرد.اينقدر من بهش خنديدم.بعد مامانش سوتشو مي خواست ازش بگيره مي گفت نميدم آخه من پليسم پليسا سوت دارند.تا اينكه بالاخره مامانش با يه زحمتي سوتو ازش گرفت.ولي خيلي پسره بامزه بود شيطونو نازو خوشگل.http://smileys.smileycentral.com/cat/36/36_3_16.gifhttp://smileys.smileycentral.com/cat/15/15_8_217.gif

http://smileys.smileycentral.com/cat/29/29_1_20.gif

mahtabi
February 28th, 2007, 07:09 PM
خاطره. باشه الساعه عرض مي كنم. رفتم آموزش پرورش مدرم فسيل شدمو تطبيق بزنم. [/URL] بجاي جواب ازم خواستگاري كردن. آقا سر پيري و معركه گيري. حالا نمي دونم تعقيبم هم كردن يا نه. يعني مي گين تعقيبم كردن. آخه تلفنمو بي معرفتا نگرفتن فقط گفتن چه دختر ماهي واست يكيو پيدا كنيم شوهر مي كني. منم مثل لبو !!! سرخ شدم جواب دادم والله مسلمون كه نمي تونه بگه ازدواج نمي كنم. نمي دونم چرا همه شون خنديدن. يعني مي گين حرف بدي زدم. آخرشم نمي دونم كي مي فرستن خواستگاريم ننه. با تشكر فريبا[URL="http://www.smileycentral.com/?partner=ZSzeb001_ZNxmk789YYIR"]http://smileys.smileycentral.com/cat/15/15_5_20.gif (http://www.smileycentral.com/?partner=ZSzeb001_ZNxmk789YYIR)





http://www.smileycentral.com/sig.jsp?pc=ZSzeb114&pp=ZNxmk789YYIR (http://smiley.smileycentral.com/download/index.jhtml?partner=ZSzeb114_ZNxmk789YYIR&utm_id=7922)

MAAAH
February 28th, 2007, 07:58 PM
انقدر هوا سرد و گرم شد که آخرم سرما خوردم.یعنی نمیدونم سرما خوردم یا حساسیت دارم یا...:confused: دیروز با مامانم رفته بودیم دکتر.مامان من آسم داره:( ،البته الان خیلی بهتره شده.:) میگه از وقتی اولین بچه به دنیا اومد اینطوری شد!اما هر سال نزدیک بهار که میشه حساسیتش شروع میشه!دو روز پیش بود که بیرون رفته بودم.وقتی برگشتم،همش سرفه و عطسه پشت سرهم:eek: !صدامم گرفته بود:( .نفسم بالا نمی یومد:( .برا همین رفتیم دکتر.آقاهه یه خورده سوال پیچ کرد.بعد رو کرد به مامانم و گفت مثله اینکه به دخترت ارث دادی!:eek: !آسم؟!:eek: وای بچه ها من نمیخوام آسم بگیرم.:( اونوقت دیگه نمی تونم تند تند راه برم.نمی تونم بدو ام.نمی تونم پله هارو 2تا یکی بالا برم.:D دکتر یه سری دارو داد،گفت اگر خوب نشدی باید بیای تا از ریه هات عکس بگیریم:( :( :confused: .
بچه ها دعا کنین فقط یه حساسیت ساده باشه.من نمی خوام آسم بگیرم:( !!!

khademi
February 28th, 2007, 08:29 PM
بچه ها سلام من مانیتورم lcd هست
دیروز دخترخالم بادوستش اومده بود خونمون دوستش اومد گفت توی اینترنت براش یک فال بگیرم فال که اومد می خواست که بنویسه که همین طور که داشت می خوند خودکار هم دستش داشت می ذاشت زیر نوشته ها که یک هو روی مانیتورم کشید اون هم اصلا نمی فهمید:(منم خجالت می کشیدم که بهش بگم حالا هم نمی دونم چی کار کنم... خیلی نیستها یک میلی و توی این مایه ها:D

Kamil
March 1st, 2007, 12:42 AM
سلام خوبین والا خاطره با مزه ندارم امروز برام شرکت ایرانس اس ام داده که شما ثبت نام نشدین:eek: حالا میگین بابا خوشبحالت بعد از سه ماه یعنی از اول نه بابا همه چیز حساب میشه بنده تا حالا باید 20 هزار تومن ناقابل بدم اونم بیشتر اس ام :( راستش دیروز رفتم خونه دوستم یه کمی با امیر حسین بودم بعد دیدم میره کلاس رفتم خونه دوستم براش فرستادم پرهام بغلمه اونم جواب نداد گفتم دوباره چی شده قهریدی گفت چی شد دوباره پرهام کیه خوبه دیگه ما هم لبو :eek: من که از خنده ریسه رفته بودم فرستادم بدبخت غیرتی الکی رگهای گردنت قلمبه نشه پرهام بچه دوستمه همونیکه عکسشو نشون دادم :D :D اونم یه نفس راحت کشید اما حالا میخوام باهاش بهم بزنم چون خوب نیست حالا چرا بعدا میگم شایدم نگم اما همینو بگم من عیسی رو میخوام میدونید چرا چون همش تو فکر ولش کن اسمشو نبرم بهتره اگه هم ببرم پاک میشه اما عیسی ماه بود تا حالا ................... حالم خیلی بده از حرفشم بدم میاد چه برسه .........ای داد و بیداد ...................... خدا مرگم بده ...........عیسی کسی نمیشناسدش بهش بگه برگرده ..................... :( :( پسر خالش اس ام داد که چندتا اس ام با حال بدم هر کاری کردم بپرسم عیسی خوبه نتونستم کاش اینکارو میکردم اما............................. من عیسی رو میخوام گریه میکنم :( :( :( :(

leeda
March 1st, 2007, 06:38 PM
سلام :)
به به .....میبینم که بعضیها بد قول شدن نمیخوان بقیه سریال رو تعریف کنن و میزنن زیرش ...:mad: اشتباه نکنم فیلشون یاد هندوستان کرده دوباره :Dمیاد میگه بقیه اشو ...میاد..... :D این اینقدر صبرش زیاده ......کله سحر میاد:D
اگه امشب نیاد خودش که میدونه جیزززززز .........تیر بارون :D



آهای اهالی کوی دفتر خاطرات :D دیگه کسی نیست که خاطره نیمه تموم داشته باشه :mad: خودش بیاد اینجا خودشو معرفی کنه وگرنه اگه پیداش کنم :D این دفعه
با چوبه دار جیززززززززز :D :D




اومدم خاطره امروز رو بگم :( وای نمیدونم چی بود .....نمیدونم... هر چی بود به خیر گذشت:D
امروز صبح وقتی از خواب ناز بیدار شدم:D معده ام درد میکرد یعنی دچار سوزش معده شدم...... بعضی وقتا معده درد امونمو میبره:(
امروزم از اون روزا بود اولش کم بود میساختم و میسوختم :)
بعد که یکم بفهمی نفهمی صبحانه خوردم..... دیدم داره بیشتر میشه اهمیت ندادم .......یعنی چکار میتونستم بکنم..... هیچی:(
رفتم توی آشپزخونه تا یه ناهار عالی درست کنم از همونا که وقتی مامانا میبینن گل از گلشون میشکفه و میگن مرسی خانمی:D یا یه همچین چیزایی :D ;)
اگه گفتین چی میخواستم درست کنم..... بماند :D پیازو که خرد کردم و تفت دادم و بعد که گوشت رو ریختم توش.......همچنان معده درد داشتم و داشت هر لحظه شدیدترم میشد..... توی خونه هم که کسی نبود:(
بعد فلفل دلمه ای رو خرد کردم ........وای...... چشمتون روز بد نبینه همچین که داشتم این کارو میکردم یهو دیدم آشپزخونه داره دور سرم میچرخه شایدم این من بودم که داشتم دور اشپزخونه میچرخیدم ....:( نمیتونستم خودمو سر پا نگه دارم:(
با هزار زحمت زیر گازو خاموش کردم دست گرفته بودم به دیوار.... یهو دست و پاهام شروع کردن به لرزیدن و چنان یخ شدم که انگار توی عصر یخبندون گیر کرده بودم :D :( دست زدم به صورتم مثل اینکه یه تیکه یخ بود صورتم ......... رنگ از صورتم پریده بود شده بودعینهو رنگ گچ......دچار سوزش قلب هم شدم وتوی همین حالات درد معده ام هم شدیدتر شده بود:(
توی تنهایی نمیدونستم چیکار کنم نفسمم بالا نمی اومد به زور نفس میکشیدم :(
خلاصه بد موقعیتی بود ........تحمل کردم ........و دراز به دراز افتادم کمی اون طرفتر :D تا این که........ کمی بهتر شدم
بعدم که مامانم اینا اومدن .....مامانم ناهارو اماده کرد دیگه ...خب دیگه:D
همراه با درد معده فکر میکنم فشارم هم افتاده بود...
تا ظهرم کسل بودم:(
هیچوقت تا حالا اینطوری نشده بودم خلاصه این که مرگ از جلوی چشمام گذشت ....یه دستی واسم تکون داد :) و بهم لبخندی زد و رفت ...تا کی بیادخدا میدونه :) امروزم روزی بود :rolleyes:و بگذشت ........:) :D

kiana_p
March 1st, 2007, 10:20 PM
سلام بچه هاي خوب و باحال دفتر خاطرات:D :D :D
بعد از عمري امدم برايتان خاطره بگويم.بچه ها اين خاطره يكي از بهترين خاطره هاي من است.
ديروز برايم يك اتفاق خيلي مهمي افتاد بعد از حدودا 2 سال زحمت من ديروز فارغ التحصيل شدم.http://qsmile.com/qsimages/212.gif http://qsmile.com/qsimages/212.gif http://qsmile.com/qsimages/212.gif http://qsmile.com/qsimages/212.gif http://qsmile.com/qsimages/212.gif http://qsmile.com/qsimages/70.gif http://qsmile.com/qsimages/70.gif http://qsmile.com/qsimages/70.gif http://qsmile.com/qsimages/70.gif http://qsmile.com/qsimages/70.gif http://qsmile.com/qsimages/70.gif http://qsmile.com/qsimages/70.gif
شايد شما فكر كنيد هنري نكردم ولي باور كنيد پوستم كنده شد.:( :( :( (تازه حدود1 ماه هم از استاد فرجه گرفته بودم:D )
و اما كل ماجرا.
از دوشنبه من دلشوره و دلهره و اضطراب داشتم تا ديروز.باور كنيد شب قبلش هم اصلا نخوابيدم تا اين كه ديروز صبح براي ساعت 10 دفاعيه ام با حضور جمع زيادي از طرفدارن :D :D :D :D و دوستانم به همراه مادر و پدر عزيزم و چند تا از فاميل هاي نزديك و استاد راهنما وچند تا از استادهاي قيليم و رييس دپارتمان و ...........از اعضاي مهم مملكتي و كشوري و لشكري:eek: :eek: :eek: :eek: شروع شد فيلمبرداري هم توسط دوستم انجام گرفت .اون موقع داشتم مي مردم از دلهره ولي الان كه فيلمم را مي بينم كلي به تپق زدن ها و حركات خودم مي خندم.خلاصه يك ساعتي حرف زدم و در اخر چند تا سئوال پرسيدند كه همه را جواب دادم .و بعد يكي از استادها يك سئوال پرسيد كه تويش ماندم:mad: :mad: :mad: :mad: .ودر اين جا يكي ديگر از استادها به كمكم امد و جواب ان استادشيطون را با هم داديم.ولي من مردم و زنده شدم گفتم الان ميگن به شما مدرك نمي دهيم ولي در همان جا نمره ام توسط استادم اعلام شد من كلي ذوق كردم .و من كلي تشكر كردم از ايشان و ايشان هم از من تشكر كرد و من از خجالت سرخ شدم و گريه ام گرفت چون توقع نداشتم اين برخورد را از ايشان ببينم.
روز خوب و قشنگ و پر خاطره اي بود برايم.يكي از روز هايي كه هرگز فراموشش نمي كنم .اميدوارم همه شما در تمام مراحل زندگي موفق باشيد.
ااااااااااا راستي يادم رفت بگم من فوق ليسانس هماتولوژي (خون شناسي )گرفتم و موضوع پايان نامه ام در مورد يكي از انواع گلبولهاي بود كه مربوط به يك نوع از سرطان خون مي شود.
تصميم دارم ادامه تحصيل بدهم ولي فعلا حوصله درس خواندن ندارم مي خواهم استراحت كنم.شايد اگر ايران ماندنم قطعي شد ادامه دادم.
برايم دعا كنيد مثل هميشه نيازمند دعاهاي شما هستم.
دوستتان دارم.

moshmoshak
March 1st, 2007, 10:54 PM
امروز نزديك بودش بي موشموشك بشين.:( :(
صبحي كه شركت رفتم. يدونه پرونده يي راواسه ي پيگيري از يك سازماني در شهر كناري را برداشتم و با ماشين دوستم حركت كرديم.
تا ظهر اونجا بوديم. جاتون خالي ناهار را زديم تو هيكل و ميزون شديم.
حالا شكم پر و خواب ريخته بود تو چشامون.
من نشستم پشت رل.
يدونه سي دي گذاشتم؛ خواب آور. انگار لالايي ميخوند.
رفيق نالوتيمون كه خوابش برد.
منهم چشام باباقورقوري شده بود:D :D :D
در حال سبقت از يدونه نفتكش بودم كه ديگه نميدونم چي شد!!! يك لحظه خوابم برده بود...

بخدا نگام تو جاده بود ؛ ولي يدفعه از صداي تايرهاي سمت خودم كه تو خاكي رفتن بخود اومدم!!!
خداييش هول نكردم يواش بدون اينكه ويز در ماشين بندازم برگشتم داخل آسفالت....
راننده تانكره كه بيچاره زهره ترك شده بود.....يواش ميومد....چندتا بوق هم زد....
كم كم كشيدم كنار....اومدم پايين و آبي بصورتم زدم. دوباره راه افتادم....
جالب اين بود كه رفيقم ؛ بيدار شد ؛ گفتش؛ چيزي شده؟؟؟
گفتمش: نه بخواب ؛ برا شيركاكائو بيدارت ميكنم....:D :D :D :D

sara-l
March 1st, 2007, 11:57 PM
سلام به همه عزيزان:

امروز بعد از چند ماه _ مجله خانواده سبز خريدم فكر كنم همه تون بشناسين اين مجله رو_
بعدش يه ماجرايي كه ذكر شده بود واقعيته اونجا خوندم خيلي ناراحت كننده بودش عنوانش هم اين بود به كدامين گناه؟
( ماجراي يه بچه بود).
حالا اومدم يه خاطره بگم : مدتي بودش كه تو اين هفته هرروز صبح يه آقايي راس ساعت 8 صبح تلفن ميزدن خونمون ميگفتن كه با فريدون كار دارم_ (گاهي هم عصرها ) از اونجايي كه پدر گرامي هم در كنار تلفن منزل ياداشتي رو گذاشته با اين عنوان كه در برابر مزاحمان تلفني صبر و بردباري نشان بدهين ما هم هر وقت ميخواستيم چيزي بگيم اون ياداشت رو كه مي ديديم آروم ميشديم . از ديشب من و داداشم نقشه كشيديم كه امروز كه 5 شنبه است و صبحش مامانم نيست تلفن بزنيم به اون شماره اي كه تو تلفن مي افتاد:d خلاصه من وداداشم ساعت 30/7 بيدارشديم و زنگ ميزنيم به همون شماره بعد يه آقايي گوشي رو برميدارن داداشم ميگه ببخشي آقا فريدون هستن ؟ آقايه هم يكم واميسته بعدش بهش ميگه هنوز كه ساعت 8 نشده . ما رو ميبيني خنده مون گرفته بود ... بعد ديگه داداشم كلي بهش حرف زد و خلا صه فعلا" كه زنگ نزده . واقعا" چه قدر بد اين مزاحمتهاي تلفني... اميدوارم نصيب هيچكس نشه.

گاهي وقتا سو تفاهم پيش مياره يادمه چند وقت پيشا خونه تنها بودم يكي زنگ زد از اونجايي كه هميشه عموم پشت تلفن صداشو عوض ميكنه و اذيتمون ميكنه اينبار من اشتباه گرفتم فكر كردم اونه
گوشي رو كه برداشتم گفتم بفرماييد گفت منزل آقاي ... گفتم بله شما ؟ گفت پاكشوما .:d فكر كردم عموم داره سربسرم ميزاره . هي بهش ميگم عموجان اذيت نكن ... اما نميدانستم كه اصلا" عموم نيست.

خب چون ميخواستم يه پست بزم اومدم اينجا و حضور ذهن واسه خاطره اي نداشتم مجبور شدم اينا رو بنويسم. ببخشين ديگه
حالا اين پست رو زدم واسه اينكه بگم : دوستاي گلم مجبورم چند هفته مونده به سال نو عيدتو نو تبريك بگم چون ديگه تا بعد عيد نمي تونم بيام فروم وامشب آخرين شبيه كه فروم هستم . ميخوام برم به يه روستا نميدونم شما بهش چي ميگين دهكده . يه عمويي دارم كه تو روستا زندگي ميكنن و منم اونجا يه اتاقكي دارم;) و يخوام برم اونجا_ ميخواستم سيستمم رو ببرم كه بيام فروم اما هركاري كردم بدليل خدمات مخابراتي ضعيف اونجا نمي تونم به هر حال سال نو رو پيشاپيش به همه دوستانم تبريك ميگم و براوتون آرزوي موفقيت وكاميابي ميكنم . به اميد اينكه همه دوستان روزهاي خوبي دركنار خانواده شون داشته باشن . برام دعا كنين.زمان تحويل سال دوستاتونو از ياد نبرين. خيلي دوست داشتم امشب با يكي حرف بزنم اما نشد. دوستتون دارم . باي تا بعد از عيد...

yalada21
March 2nd, 2007, 08:42 PM
سلام
اول از دست دوستمون سارا خيلي دلخورم اما چه فايده كه الان كه نيست نمي دانم چرا تو دوستي به هيچكس ...(بچه ها يعني دوست هيچ وقت به دردش نميخوره؟):eek:
خاطره بگم تا جيز نشم
ترم دوم دانشگاه بود سر واحد فارسي عمومي بودش كه داشتم به اشعار عطار كه استاد ميخوند گوش مي دادم و با خودكار تو دستم بازي ميكردم كه خودكارم افتاد زير صندلي بغل دستيم هي نگاش كردم كه ببينم به خودش زحمت ميده بهم بده چون سمت چپم بود واسم مشكل بود خم شم بردارم بايد ازجام بلند ميشدم و زير پاش بود هم روم نميشد هم نظم كلاس بهم ميخورد تا اينكه استاد گفت ياداشت كنين ديگه ديدم واقعا" نياز دارم از همون سمت خم شدم:confused: چشمتون روز بد نبينه خم شدنم همانا با صندلي برگشتم ...:D :D :D از خجالت ديگه آب شدم دانشجوهاي ديگه صداي خنده شون كلاس رو پركرده بود تا چند روز تمام بدنم درد مي كرد بعد اين ماجرا جامو عوض كردم با يكي ديگه .:D

roshanak1
March 3rd, 2007, 11:07 AM
روشنک عزیز بهت تبریک میگم با این همه احساسات زیبا

دوست عزيزم ضمن خوشآمد گويي خيلي از لطف شما متشكرم به نظر من احساسات همه بچه هاي تالار قشنگه حتي شما كه اين احساسات رو ابراز كرديد . :)

خوبيد بچه ها يه دوسه روزي بود كه توي تالار نبودم بخاطر كارخاصي كه داشتم و البته براتون ميگم
خاطره تلخترين روز زندگي ام .... :(

قصد ناراحت كردن هيچ كسي رو نداشتم و ندارم ولي توي اين تاپيك دوستان خوبي هستند كه هميشه با لطف محبتشون صميمت اينجا رو بيشتر كردند و هميشه و هميشه ما رو بخصوص من رو شرمنده محبتهاشون كردند . اين چند روز دنبال برنامه اي بودم كه خاطره تلخترين روز زندگيم رو يادآوره . امشب شب سال پدرم است ... :( هميشه سرزبون فاميل و دوست و آشنا بودم كه : من عزيز كرده اش بودم ، هميشه نورچشمي اش بودم هميشه سرزبون همه دوست و آشناها بودم كه پدرم منو يه جور ديگه دوست داره . اگر همه عالم ميومدند و ميگفتند كه ماست سفيد است و من ميگفتم سياهه ! پدرم ميگفت بخاطر روشنك سياهه ! :( با تمام وجودم ، با تمام بندبند بدنم دوستش داشتم و هنوز باورم نمي شه ... :( درست يازدهم اسفند بود كه بخاطر ماموريتي رفتم مشهد كارمون يه چهار پنج روزي طول ميكشيد نمي دونم چي شد ، چه اتفاقي افتاد انگار يكي ميگفت برو پدرت حالش خوب نيست ( البته حالش خوب نبود ولي انگار كسي منو دائم تشويق ميكرد كه برگردم !!! ) كه مثل آدماي عجول به سرعت برگشتم تهران بليط هواپيما گيرم نيومد به ناچار با اتوبوس اومدم اون چه اتوبوسي !!؟؟؟ بخاطر اينكه شب حتما برسم خونه با آخرين سرويس ترمينال اومدم باورتون نمي شه چه شب سختي رو توي اون اتوبوس لعنتي گذروندم بماند صد دفعه توي راه خراب شد ، گرم نبود ، آدمهاي بي كلاس توش بودند ... تمام اينها رو تحمل كردم كه فقط برسم بالاي سر پدرم . ( باور كنيد اين قسمت رو هيچ وقت براي هيچ كس تعريف نكردم ) بعد از ظهر بود كه توي اتوبوس خوابم برد و احساس كردم كه انگار بدنم يه تكوني خورد و حس كردم روح از بدنم خارج شده !!! ( قبلا يه بار ديگه توي بچگي اينطور شده بودم ) مثل اينكه يه دفعه روح دوباره بصورت يه دفعه اي برگشت به جسمم و اين عمل باعث شد كه از خواب بپرم . ( نمي دونم شايد هم روحم در حال جدا شدن بوده و بخاطر اينكه از خواب پريدم ، يه دفعه مجبور به بازگشت به جسم شده ) اين عمل باعث شد كه به يكباره يه تكون خيلي وحشتناكي توي بدنم احساس كنم ساعت رو نگاه كردم ديدم يه رفع به 7 شب است يه احساس گنگي داشتم كه چرا من اينطوري شدم احساس كردم نكنه اتفاق بدي افتاده باشه !!!! ساعت 1:30 نصف شب رسيدم به ترمينال از طرفي تنها بودم و ميترسيدم و از طرفي دلشوره عجيبي داشتم خلاصه به هر ترتيبي بود با يه ماشين خودمو تا خونه رسوندم . ماشين كه از سرخيابون پيچيد داخل ديدم يه عده اي دم در خونه مشكي پوش ايستادند ساااااعت 2 نصف شب !!!! اينها كي بودند !!؟؟ احساس كردم شايد از همسايه ها باشند ولي وقتي رفتيم جلو ديدم دايي هام و چند نفر ديگه هستند !! :( چطوري كرايه رو حساب كردم !؟ چطوري رفتم خونه !!؟؟ به كسي سلام كردم يا نكردم !!؟؟ هيچچچي يادم نيست ، فقط يادم كه رفتم تو اتاق خواب پدرم و ديدم ... و تنها چيزي كه يادمه اينكه سرم رو گذاشتم روي سينه اش و دارم هاي هاي گريه ميكنم ... بچه ها ببخشيد باور كنيداشك امونم نميده ديگه نمي تونم بنويسم فقط ببخشيد

"]... ببخشيد ادامه ميدهم چون يه كم حالم بهتر شد ، وقتي به چشاش نگاه كردم ديدم بازه است ميگن كسانيكه چشم به راه كسي هستند با چشمهاي باز .... در هر حال هرگز حالت چشمهاش و نگاهش رو فراموش نمي كنم ، چشمهاي قهوه اي زيباش بسته نمي شد باز باز مونده بود... بعدها كه از مادرم پرسيدم كه دقيقا كي و چه ساعتي پدرم فوت كرده گفت ساعت يك ربع به هفت !!! من احساس ميكنم دقيقا همون لحظه روحش به سراغم اومده بوده به يك لحظه خيلي كوچولو . روي سينه اش اونقدر گريه كردم تا نفهميدم كي خوابم برد فقط همون يكي دوساعت اومد بخوابم يعني هنوز توي خونه بود و گفت كه براي چي گريه ميكني من نمردم !!! باورم نمي شد بهش گفتم ما همه رو خبر كرديم به همه گفتيم كه تو مردي !!! ولي گفت بهشون بگوييد من نمردم ... بچه ها باور كنيد تا 40 شب تا چههههههل شب هر شب ميومد بخوابم ، هر شب ! حتي يه شب هم نشد كه نياد تا من احساس دلتنگي نكنم بعد از چهلمش دو سه شب ميومد و يه شب نمي اومد تا كم كم به نبودش عادت كنم ولي متاسفانه هنوز نتونستم خودم و عادت بدم ....
[/COLOR]
ممنون كه نشستيد به درد و دلم گوش كرديد هرگز اين مطالب رو براي كسي نگفتم و هميشه توي وجودم تعريف ميكردم . خيلي دوستتون دارم ... بازم ببخشيد ديگه نمي تونم بنويسم ...

بي تو اي سرو روان با گل و گلشن چكنم ؟
زلف سنبل چه کشم عارض سوسن چکنم ؟
پدرم دوستت دارم با تمام وجود

MAAAH
March 3rd, 2007, 06:23 PM
روشنک جونم و امیر عباس عزیز امیدوارم تسلیت منو هم بپذیرید و بندرو در غم خودتون شریک بدونید.
منم بابام اون طوری که به نظرات من اهمیت میده و منو دوست داره با هیچ کس حتی مادرمم اینطور نیست.تا حالا ندیدم که بابام منو دعوا کنه و سرم داد بزنه.فقط یادم میاد 1بار سرم داد زد که اونم نکه تا حالا اینکارو نکرده بود هم خودش ناراحت شد هم من کلی بهم برخورد و قهر کردم:( .یه دوستی داشتم که از راهنمایی باهم بودیم.خیلی موزی و حسود بود.اون تنبلترین شاگرد کلاس بود و من زرنگترین:D .همه مونده بودن ما چه جوری باهم دوستیم و با اینکه کنار هم میشینیم از هم تاثیر نمی گیریم.نه اون پیشرفت میکرد نه من افت میکردم.سال آخر دبیرستان یه دعوای مفصل گیسو گیس کشی داشتیم.نمی دونین چه دعوایی بود.کل مدرسه رو بهم ریختیم:D .اونو یه دو روزی اخراج کردن ولی من چون زرنگ بودم فقط دعوام کردن.این براش عقده شده بود.سال اول دانشگاه که بودم براتون تعریف کردم که آرمین دوستم داشت و یه دو روزی باهاش دوست بودم و...عد ما همون روزی که رفته بودیم بیرون این خانومو تو راه میبینیم:eek: .اونم از اونجایی که میدونست بابای من از داشتن دوست پسر و این حرفا بدش میاد،زنگ زده بود به بابام گفته بود که آقا من دخترتون با یه پسری تو خیابون دیدم:eek: :eek: :( .من که اومدم خونه دیدم بابام سرخ شده:confused: .همیشه از قیافش معلومه که ناراحته یا خوشحاله یا عصبانی.باخودم گفتم نکنه خود بابام منو دیده باشه:confused: .چه خاکی به سرم کنم.بعد یهو سرم داد زد :eek: و گفت ازین به بعد خودم میبرمت خودم میارمت:( :confused: .گفتم چرا مگه چی شده؟بعد گفت یکی دیدت!منم هر چی انکار کردم،گفت خوب اگه کاری نکردی چرا نمی خوای من بیام:confused: .وایی...!خدا بگم چیکارش کنه:mad: .این بود که من خنجری که از دوست قدیدمم خوردمو هیچ وقت یادم نمیره.اون باعث شد که بابای من سرم داد بکشه:( .از فردای اون روز تا 3روز فقط میومد دنبالم.بعد دیگه کاریم نداشت.چون دیگه اعتمادش جلب شده بود.من مونده بودم که بابای من که همیشه میگفت من رو ماه رخ قسم میخورم چرا حرف این دختررو باور کرده بود.نمی دونین چقدر برام زور داشت...البته اینم باز از حسودیش بود اون همیشه به رابطه ی منو بابام حسادت داشت.هر چند که بابای خودشم مرد خوب و آرومی بود...خدا سایه هیچ پدرو مادری رو از سر هیچ فرزندی کم نکنه.به خدا وقتی فقط یه روز خونه نیستن آدم دق میکنه وای به روزیکه...خدا اون روزو برا هیچ کس نیاره...

سروناز
March 4th, 2007, 10:25 AM
روشنک عزیز از اینکه منو دوست خودت دونستی ممنونم.
دیگه میخوام منم خاطره تعریف کنم شاید برای شما عزیزان جالب نباشه ولی برای من ارزش داره ببخشید اگر بی مزه است .
اردیبهشت سال 82 توی یه روز بارونی که کسی فکر مسافرت به سرش نمیزنه من به همراه خونواده ام و دوستانمون رفتیم یه سفر یک روزه اونم کجا شمال !!! ساعت 5 صبح بود راه افتادیم که بریم جاده چالوس ، هوا بارونی بود و تو کوهها برف اومده بود . بابام هر کاری کرد که این هفته رو بی خیال شینو بذارین برای هفته دیگه حریف ما بچه ها نشد . جاتون خالی تو جاده روی کوها کلی برف نشسته بود و ما هم دلی از عزا دراوردیم برف بازی کردیم . وقتی تونل کندوان رو رد کردیم باورتون نمیشه هوا صاف صاف بود و از سرما خبری نبود ما دو فصل رو با هم دیدیم . تا نور رفتیم و بعد تو پارک سیسنگان نهار خوردیم و بعدش رفتیم لب دریا که ماشین ما تو شنها گیر کرد و به 4،5 ساعتی طول کشید تا اوردنش بیرون ،ساعت دو ونیم شب رسیدیم خونه ،ما که فرداش نرفتیم مدرسه ولی بیچاره بابام که ساعت 6 صبح بعد از این همه رانندگی در روز باید میرفت سرکار .:o :o :o :o :o :o :o :o :o :o :o :o

ak_GHol
March 4th, 2007, 10:43 AM
سلام چند روزی بود که اینترنت من مشکل پیدا کرده بود ،اول از همه خدمت روشنک جون گل و امیر عباس خان تسلیت می گم راستش منم خیلی بابام دوست دارم و یکجورایی اونم من از همه بیشتر دوست داره برای همین درک می کنم از دست دادن یک همچین عزیزی چقدر دردناک است.راستی یادتون گفتم 5 شنبه مهمانی داریم و منم امتحان دارم بالاخره من رفتم امتحان دادم و شوهرم همراه خواهرش غذاها رو آماده کرده بود مهمانی خوبی شده بود و همه تعریف می کردند البته از من بعد از شام هم آقایان با هم رفتند تا کمی بازی و کارهای مردانه کنند و ماهم حرف زدیم ولی دو روز داشتم ظرف های اون روز و بقیه ظرف های آشپزخونه رو می شستم(هنوزم تموم نشده) البته بیشتر به خاطر عید. اخه من فقط از ساعت 6 به بعد خانه هستم.

سروناز
March 4th, 2007, 12:51 PM
یک هفته پیش صبح که از خواب بیدار شدم دیدم کلیه هام درد میکنه :eek: :eek: اول بهش توجه نکردم ولی بعد دیگه نتونستم طاقت بیارم از اونجایی که من هم خیلی نازنازی:D :D :D ( به من نخندید خوب چی کار کنم) یه داد و بیدادی راه انداختم که نگو نپرس فقط جیغ میزدم و گریه میکردم که دارم میمیرم :eek: :eek: :eek: بیچاره مامانم نمیدونست چی کار کنه حسابی هول کرده بود و منم همش داد و بیداد میکردم خونه رو گرفته بودم رو سرم !!! :D :D :D تو ماشین هم تا برسیم بیمارستان همش جیغ جیغ کردم .بعد معلوم شد سنگ کلیه دارم:eek: :eek: :eek: :eek: فعلاً که دارم مایعات و دارو میخورم ودرد میکشم برام دعا کنید که کارم به عمل کردن نکشه و زودتر دفع بشه و از این درد راحت شم.;) ;) ;) ;) ;)

sima joon
March 4th, 2007, 02:21 PM
سلام به همه بچه‌هاي خوب وناناز
روشنك جون و امير عباس عزيز منم نوشته هاتونو خوندم و خيلي سخته وناراحت كننده.اميدوارم همه بتونيم در برابر جداييها و ناراحتي ها شكيبا باشيم و استوار و همه از سر بگذرانيم.كه اين خودش يه جور امتحان الهي است.:o

روز جمعه ما شهريار خونه يكي از اقوام دعوت داشتيم.قرار بود مثلاً ساعت 9:30 از تهران حركت كنيم.ولي از اونجاييكه من روز قبلش استخر بودم و حسابي تركونده بودم ساعتهاي حدود 10:30 تازه از خواب بيدار شدم.جالب اينجاست كه قرار بود دختر عموم هم با ما بياد.اوه تا ما آماده شديم ساعت شد 11:30.بارون هم ميومد ولي هواي تهران خيلي ملس و بامزه شده بود.وقتي رفتيم سراغ دختر عموم.مادر بزرگم يادش افتاد كه سوغاتي هاي فاميل رو يادش رفته بياره(سوغاتي كه از پاكستان برگشته)خلاصه مجبور شديم برگرديم دوباره خونه و اونا رو بياريم.ديگه تا ما خودمونو آماده كرديم و رفتيم حدوداي ساعت 1رسيديم شهريار.
جاي همه دوستان خالي.تمام فاميل اونجا بودند.اوهههههههه ديگه كلي سلام و احوالپرسي و چاق سلامتي.بعد ناهار خورديم بازم جاتون خالي و تا حدوداي ساعت 6 هم اونجا بوديم.صاحب خونه تازه كه نه ولي حدوداي 2 ماه پيش صاحب بچه شده بود و اين مهماني به خاطر اون بود.اينقدر اين كوچولو ناز بود كه حد نداشت.اسمشم هليا است.
http://smileys.smileycentral.com/cat/15/15_5_20.gifديگه غروب بود كه از اونجا برگشتيم.ولي خيلي جاتون خالي خوش گذشت منم اولين بار بود ميرفتم شهريار و خيلي جاي با صفايي است.

سروناز
March 5th, 2007, 11:32 AM
khademi عزیز امیدوارم امتحانت رو با موفقیعت پشت سر بگذاری و قبول بشی.
دیشب که رفتم خونه دیدم دایی کوچیکم خونمونه ، خیلی خوشحال شدم:D :D و شروع کردم به کل کل کردن که حالا که خانومت رفته شمال ازش اجازه گرفتی اومدی اینجا !!:eek: :eek: :eek: در کل خیلی سربهسرش گذاشتم که تلفن زنگ خورد از اونجای که نزدیک تلفن بود جواب داد .چشمتون روز بد نبینه یه دفعه دیدم داره داد و بیداد میکنه و میگه تو غلط می کنی و از این حرفها؟؟؟؟؟؟؟؟؟ :eek: :eek: :eek: :eek: :eek::mad: :mad: :mad: :mad: :mad: تلفن رو که قطع کرد مامانم ازش پرسید که کی بود ؟چی میگفت ؟ از اونجایی که منو دوست داره هوارتا:D :D :rolleyes: :rolleyes: :rolleyes: گفت پسره ..........میگه من خواستگار خواهرتونم !! :eek: :eek: :eek::mad: :mad: :mad: این کیه ؟ اصلاً چی کاره است ؟ از کجا سروناز رو میشناسه؟:mad: :mad: :mad: :mad: از این حرفهادیگه !! باز طرف زنگ زد و داییم باهاش صحبت کرد واز اونجایی که جواب منو میدونست طرف رو قانع کرد که دیگه اینجا رنگ نزنه نه خودش نه مادرش اونم کلی عذر خواهی کرد و گفت که من قصد مزاحمت نداشتم .منم کلی از داییم تشکر کردم که برام این کار رو کرد ولی خیلی غیرتی شده بود من که فقط میخندیدم ولی بقیه عصبانی بودن :D :D :D :D :D ( من به چهرههای اونها میخندیدم به خدا راست میگم فکر نمیکردم انقدر براشون مهم باشه:rolleyes: :rolleyes: :rolleyes: :rolleyes: ).

MAAAH
March 6th, 2007, 01:09 AM
امروز با مامانم رفته بودیم خرید تا برای تولد باباییم کادو بگیریم:) .هی گفتیم چی بگیریم چی نگیریم:confused: ؟آخه واسه مردا خرید کردن خیلی سخته.آخرم تصمیم گرفتیم عطر بگیریم.آخه عطرشم دیگه آخراش بود.رفتیم مغازه ی عطر فروشی.داشتم عطرارو نگاه میکردم که چشمم افتاد به مارک عطری که مهران میزد.گفتم آقا میشه اینو بیارین.وقتی آوردو بو کردم:( ...باورتون نمیشه.فشارم افتاد پایین:( .چشمام سیاهی رفت.مامانم زیر بقلمو گرفت که نیوفتم:( .خیلی حالم بد شد:( .بوی خودش بود:( .خیلی جلو خودمو نگه داشتم تا پیش مامان گریه نکنم:( .تا خونه داشتم خفه میشدم:( .اما وقتی رسیدیم همچین که وارد اتاقم شدم زدم زیر گریه.:( بوش تا الآن تو بینیمه.هر چی بینیمو شستم ولی نمیدونم چرا نمیره:eek: :( ؟!دوباره دلم هواشو کرد:confused: .تمام هدیه هاشو جمع کرده بودم.ولی دوباره درآوردمشون.اون عروسکی رو که اولین بار بهم داده بودو بیرون آوردم.هنوز بوی مهرانو میداد:( .دوباره گذاشتمش رو تختم.وقتی بقلش میکنم قلبم تکنو میره...عجب روزگاریه...:confused:
کادورو بد شام دادیم به بابام.منم تو یه ساک گذاشته بودم توشم پوشال ریخته بودم یه قلب که روش نوشته بود ولنتاین مبارکم توش گذاشته بودم:D .کادورو دادمو بابام باز کرد.انقدر ذوق کرده بود:) .آخه نازی...:o قلبرو دید انقدر خندید:D .خداروشکر از کادوهاش راضی بود.آخه اگه خوشش نیاد خیلی تو چهرش مشخص میشه.آدم میفهمه.اگرم که یه کادوی گرون خریده باشی و خوشش نیاد که حسابی حال آدم گرفته میشه:D .2روز دیگم تولد خالمه.5روز دیگم تولد دوستمه...وای این ماه اسفندم چقدر خرج میذاره رو دستمون...:D ;)

هستی خانوم
March 6th, 2007, 08:23 AM
به روشنک عزیز و امیر عباس تسلیت می گم. سالگرد داداش منم بیست و هفتم بهمن هست:(
برای خادمی عزیز هم آرزوی موفقیت می کنم
دو سال پیش مامانم یک عمل جراحی داشت:(
چون کسی نبود که ازش مراقبت کنه من یک هفته مرخصی گرفتم و رفتم که پرستارش بشم;)
اینقدر عملش به امروز و فردا افتاد که سه روز تمام رو تو خونه بودیم:cool:
بلاخره رفتیم بیمارستان، چون مامانم آسم داره باید از دو روز قبل تحت مراقبت می بود با سه روز بعد از عملش کلا پنج روز تو بیمارستان بودیم
اون پنج روز یه عالمه خاطره داشت:rolleyes:
قبل از عمل خیلی خوب بود من و مامانم یه عالمه شیطونی می کردیم و بیمارستان رو روی سرمون گذاشته بودیم:D
این دفعه خاطره عملش رو می گم بعدها از بقیه ماجراهاش می گم:cool:
بلاخره روز عمل فرا رسید:p
جز من هیچکس اونجا نبود که مامانم رو همراهی کنه:(
لباس سفید رو تنش کردم
مامانم یک کم می ترسید
من یه عالمه قوت قلب بهش دادم
وقتی حاضر شد تلو تلو خوران به سمت اطاق عمل رفت
کاملا مشخص بود که می ترسه!:( منم که به شدت می ترسیدم سعی می کردم اینجوری نشون بدم که اصلا ترس نداره و نباید بترسی:(
اما خودم داشتم می مردم!:eek: چون مامانم آسم داره و بیهوشی براش خطرناک هست:(
در حالتی که انگار بغلش کرده بودم دستم رو دور کتفش حلقه کردم و بردمش اونجا
مامانم با نگاهی ناامیدانه ازم خداحافظی کرد:(
منم با نگاه امیدوارانه ازش خداحافظی کردم رفتم نشستم پشت در:rolleyes:
قرار بود عملش دو ساعت طول بکشه
تمام دو ساعت رو دعا خوندم، بعد از دو سات منتظرش بودم که بیارنش
دو ساعت و نیم شد، خبری ازش نبود!:(
سه ساعت شد، خبری نبود!:(
دیگه داشتم سکته می کردم
رابط اطاق عمل هم که هی می یومد اطلاعات درستی بهم نمی داد:(
بیشتر از همه گفته های اون بود که نگرانم می کرد، هی ازش می پرسیدم که حالش چطوره و اون یک بار می گفت خوبه و به هوش اومده و بار دیگه می گفت هنوز به هوش نیومده!
پنج ساعت گذشت! نمی دونید چه بر من گذشت! هر ثانیه اش برام یک سال بود!
الان که یادم میاد مو به تنم سیخ می شه! نمی دونید چه عذابی کشیدم
دیگه داشتم با رابط اطاق عمل دعوا می کردم! http://qsmile.com/qsimages/167.gif http://qsmile.com/qsimages/276.gif
حال خودم رو نمی فهمیدم و با همه دعوا می کردم!http://qsmile.com/qsimages/167.gif چند بار سعی کردن از اون راهرو بیرونم کنن و من هر بار قول دادم که آروم باشم و همونجا موندمhttp://qsmile.com/qsimages/200.gif
بالاخره بعد از اون پنج ساعت لعنتی رابط با هیجان اومد بیرون و گفت بیا به هوش اومد!http://qsmile.com/qsimages/227.gifhttp://qsmile.com/qsimages/303.gif http://qsmile.com/qsimages/303.gif
نمی دونید چه حالی بودم با تمام وجود خدا رو شکر کردم و به سرعت خودم رو پرت کردم تو اطاق!http://qsmile.com/qsimages/263.gifhttp://qsmile.com/qsimages/263.gifhttp://qsmile.com/qsimages/263.gif
مامان نازم رو دیدم که با لبهای کبود و صورت رنگ گچ روی تخت دراز کشیده
رفتم جلو و با تمام وجود با صدایی که فکر کنم تمام عشقم بهش توش بود گفتم مامان!
مامانم هم با همون حالت گفت جانم!http://qsmile.com/qsimages/281.gifhttp://qsmile.com/qsimages/281.gifhttp://qsmile.com/qsimages/281.gifhttp://qsmile.com/qsimages/281.gif
اینقدر خوشحال شده بودم که داشتم بال در می آوردم! اومدم بغلش کنم که مامانم ناله کرد نمی دونید چقدر دلم سوخت
ولی اون بار که دیدمش احساس کردم خدا دوباره اونو بهم دادهhttp://qsmile.com/qsimages/226.gifhttp://qsmile.com/qsimages/226.gif
چند دقیقه رو سرش ایستادم و با تمام وجود نگاهش کردم و اشک ریختم که اومدن ببرنش!
الان که دارم اینها رو می نویسم اشک امونم نمی ده.... بعد از اون هم یه عالمه ماجرا داشتیم که بعدا براتون تعریف می کنم

sara-l
March 6th, 2007, 08:00 PM
سلام به همه دوستان گل
من هم به نوبه خودم به روشنک عزیز و امیر عباس تسلیت میگم.

راستش سارا جونم( sara-l)گفته که سلامشو به همه بچه ها برسونم
گفتش که دلم واسه فروم و همه تون تنگ شده
اونجایی که الان هست سرعت نداره واسه همین فروم نمی یاد.
اما بعد از عید حتما میاد.
همین!!:D
شاد باشید.:)


سلام.:eek:
اول از همه از ديناي عزيزم ممنون كه تو اين چند روز همراهيم ميكردش و منو تنها نميذاشت . واقعا" دوست خوب غنيمته .
اگه دستم به اين يلدا برسه ...
بچه ها نمي دونين چه جاي قشنگي بودم هر چه قدر بگم ازش كم گفتم الان اومدم خونه اما به خاطر انكه مادربزرگم رو همراه خودم واسه دياليز آوردم و تقريبا" چند روزي هستم امروز ظهر رسيدم خونه خواستم بيام فروم اما ديگه تا جابه جا بشم كم طول كشيد .
حالا يه خاطره بگم از دو روز پيش : رفته بودم به همراه خانواده عموم منطقه اشكورات فكر كنم بشناسيد كجاست . چه جاي قشنگي بود همه كوهپايه بودش . وقتي از جاده ها بالا ميرفتيم انگار كه نه انگار نه واقعا" تو ابرها بودم . تقريبا" رسيديم وسطاي جاده كه عموم گفت برگرديم ديگه هي من ودخترعموم گفتيم نه بريم بايد بريم نمي دانين خلاصه با لجبازي ما حرفمون رو ثابت كرديم هرچه قدر كه جلوتر ميرفتيم هوا تاريكتر كه ميشد مه انگار بيشتر ميشد خيلي ديگه ترسيده بوديم تصميم گرفتيم برگرديم كه ماشين خامو ش كرد ما رو ميبني وسط بيابان ... ما دخترا كه از ترس ديگه نگو ... صحنه جالبي شده بود بعد از يك ونيم ساعت دقيقا" يك وساعت سي دقيقه منتظر مونديم تا ديديم تازه از دور يه ماشي داره مياد كلي ذوق كرديم . شانس آورديم راننده مال همون اطراف بود همه با هم با فشار زياد تو ماشينش جا شديم رفتيم خونشون . واي نميدونين چه خونه باصفايي داشتن با اينكه همه چيزشون قديمي بود اما خيلي خوب بود باور نميكنين حتي گاز هم نداشتن :eek: مثل تو فيلم عطر گل چاي بود خانواده خوبي هم داشت كلي خوش گذشت . صبح زود با كمك همون آقا برگشتيم . خدا وا قعا" خيلي بزرگه يه جاهايي دست بنده هاشو ميگيره كه ... خب ديگه برم يكم تايپيكهاي ديگه . اين دفتر خاطرات هم خيلي جاي خوبيه كلاگ دل ادم وا ميشه كل تايپيكها رو كه رو هم بزاريم به اين تايپيك نميرسه . راستي ماهي قرمز خريدين عيد داره ميادا. من از اونجا 11 تا ماهي قرمز آوردم :D ديدم مجانيه .. راستي واسه همه مريضها دعا كنيد هنوز وقت نكردم خاطرات دوستان رو خوب بخونم اما روشنك عزيزم واقعا" عزيزم ناراحت شدم . و خيلي خوشحالم كه دوستان صبوري مثل شما در اين فروم هستن . خب دعا ميكنم خداي بزرگ همه مريضها رو هم شفا بده ...
به روشنك عزيز و جناب امير هم تسليت ميگم اميدوارم كه غم آخرتون باشه.

Stranger Elf
March 7th, 2007, 03:02 AM
http://qsmile.com/qsimages/72.gif سلام و عرض ادب و احترام خدمت تمامی دوستان و عزیزان.http://qsmile.com/qsimages/72.gif

http://qsmile.com/qsimages/72.gif امیدوارم که همیشه سرحال و سلامت و شاداب باشینhttp://qsmile.com/qsimages/72.gif

حقیقتش این مدت یه کم ماجرا داشتم....( یه کم که نه... خیلی ... و متاسفانه کمی تلخ )http://qsmile.com/qsimages/80.gif
از تموم دوستان و عزیزانی که به من و روشنک تسلیت گفتند و همدردی کردند بینهایت ممنون و متشکرم.http://qsmile.com/qsimages/72.gif
واقعا دوستان بامرام و بامعرفت و زیبا اندیشی در این دفتر گرد هم آمده اند.http://qsmile.com/qsimages/74.gif


پس بیایم با هم و همیشه خداوندگار را سپاس بزنیم.http://qsmile.com/qsimages/72.gif


خلاصه ببخشین که نتونستم خاطره خواستگاری از اکرم خانم را به پایان برسونم و اصطلاحا نصفه نیمه نوشتم...
منتها خوب از اونجایی که سرم بره قولم نمیره.... http://qsmile.com/qsimages/39.gif
و از اونجایی که دیر و زود داره...http://qsmile.com/qsimages/39.gif
سوخت و سوز هم ممکنه داشته باشه...http://qsmile.com/qsimages/59.gif
اومدم ادامه شو براتون از خودم در کنم.http://qsmile.com/qsimages/60.gif



بخنیدن تا بقیه شو براتون بنویسم.http://qsmile.com/qsimages/55.gif
و البته یادمون نره... جشن بزرگی در راهه...http://qsmile.com/qsimages/70.gif
باید خنده رو باشیم و استوار و پابرجا چون قله بی همتای دماوند.http://qsmile.com/qsimages/156.gif


خوب تا اونجاش گفتم که چندتا عکس ازش اداخته بودند و من هم دیده بودم...
تو تولد بچه خواهرم هم شرکت نکرده بودم....
خلاصه شده بودم عینهو مجنون با لیلی مجازی..
این خاطره رو به سبکهای اجق و وجق مینویسم.http://qsmile.com/qsimages/210.gif
نترسیدها... تا آخرش بخونید... بعد اگه ترسیدین میتونین جیغ بنفش بکشین هوارتا.http://qsmile.com/qsimages/50.gif

بگذریم.
قرار شد یه روزی لیدا خانوم خواهر مکرمه ما در منزلشان مهمانی بدهند.
البته به خرج من....خوب مثلا من داماد بودم ها؟؟ ( شایدم عروس...http://qsmile.com/qsimages/44.gif آخه عروس میومد منو ببینه...http://qsmile.com/qsimages/44.gif )بگذریم.
آقا اون روز من مردم و زنده شدم هوارتا.... هی بدو بدو داشتم اونم هوارتا.

خوب نمونه کارهامو براتون میگم.
صبح که رفتیم واسه تهیه لباسهای تمیز و البته ساده.
بعدش رفتم واسه صفا دادن به سروکله مبارکمان...
اونموقع اواسط مو بلندی من بود.... تقریبا تا روی صورتم.
دادم آرایشگر و رفیق باحالم برام تنظیم کرد و سه تا شوووور( سشوار بابا http://qsmile.com/qsimages/45.gif ) کشید برام تا مرتب و صاف و البته منظم بشه.
و بعدش رفتم واسه تهیه یک دسته گل زیبا ولی ساده.
چهارتا شاخه مریم توپر و درست حسابی و درجه یک که تازه از بازار گل اومده بود برای گلفروشی محله مون و چهرتا شاخه رز درجه یک قرمز که خداییش دهن خودم هم آب افتاده بود...غنچه هایی در حال باز شدن.http://qsmile.com/qsimages/72.gif
دادم با یه کاغذ قرمز و زرورق و روبان بلند و فرپیچ سپید و البته کمی علف ملف تزئینش کرد و کلی خوشگل ناک شد...اینم هوارتا.http://qsmile.com/qsimages/70.gif

قابل توجه بچه های شرق تهران.( بخونین و حاالشو ببرین http://qsmile.com/qsimages/39.gif )
رفتم پشت در شیرینی فروشی معروف بلوط سیخ نشستم تا در باز بشه تا بتونم تروتازه ترین شیرینی تر و تازه دنیا رو از اونجا بگیرم.خداییش واسه عمه ام هم عمرا برم تو صف بلوط...اونم تو خردادماه و گرما.http://qsmile.com/qsimages/55.gif
منتها نه اینکه شنیده بودم عروس خانوم یه کم... خیلی کم ها...فغقط اینقدر....خوش اشتها هستند.http://qsmile.com/qsimages/91.gif
اینه که تصمیم گرفتم بزنم تو نخ پول خرج کردن و متلاشی کردن محتویات جیب مبارکمان.http://qsmile.com/qsimages/162.gif
خلاصه شیرینی و گل و کلی حال و هول.
تیپ هم ساده زدم نگن اه اه چه عروس؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ببخشین....!! دوماد بی جنبه جلفیه.http://qsmile.com/qsimages/44.gif
آخه یه خواستگار تپل مپل تو دل برو...http://qsmile.com/qsimages/303.gif هیچ جا نرو...http://qsmile.com/qsimages/303.gif جون من بیا...http://qsmile.com/qsimages/303.gif تنها نرو... http://qsmile.com/qsimages/303.gif
داشت به خواستگاریم می اومد. http://qsmile.com/qsimages/270.gif http://qsmile.com/qsimages/270.gif http://qsmile.com/qsimages/270.gif http://qsmile.com/qsimages/270.gif

قابل توجه دختر خانمهای ناز نازی...یادبگیرین...بالاخره یه دختر اومده خواستگاری یک پسر...اونم تو ایران.http://qsmile.com/qsimages/281.gif
چقدر من خاکی و بی ریا و فارغ از تجملات و غرور و خودپرستی هستم.http://qsmile.com/qsimages/282.gif
وای ننه.... کلی عشوه خرکی منو گرفته الان... اییییش.... جیگر خودمو برم.http://qsmile.com/qsimages/283.gif

بگذریم....اینم پیام بازرگانی بود جهت خنده.
کلی بیچارگی کشیدم سر یه مهمونی معارفه در زمین دشمن؟؟؟؟؟؟ نه خونه خواهرم منظورمه.
البته دیشبش سه چهارتا مرغ درجه بیست هم گرفته بودم و زحمتش گردن حمید خان پلنگ....http://qsmile.com/qsimages/287.gif
( حمیدرضا دامادمان است..... مفتخر به لقب حمید پلنگ می نومائیمشان http://qsmile.com/qsimages/301.gif )
و ایشون با دستان مبارک مرغها را تبدیل به ذرات کوچکتر جهت به سیخ کشیدن نمودند.
تا به اکرم خانم و والده گرامیشان شامی داده باشیم.. بسیار ایرانی و ایرانی پسند و البته یادگاری... بره بالای گاری.http://qsmile.com/qsimages/91.gif

بگذریم.
جمع شدیم خونه خواهر و دسته گل را چپاندیم در گلدانی بلور و البته شیرینی را در یخچال و خودمان را هم در اتاق موزمار دائی چپاندیم ( منظور اتاق خواهر زادمه ).
و موزمار دائی جان، کلی پته مته های اکرم خانم را نقش بر آب فرمودند و طبق معمول جلوتر از زمان خبرها را خدمت دائی جان امیر عباس خان والا خان خودشان تسلیم فرمودند پاچه خوار گونه.http://qsmile.com/qsimages/92.gif
و ما همراه موزمار دائی جان کلی هرهر و قاه قاه نمودیم http://qsmile.com/qsimages/55.gif و بس شگفت انگیز و هول انگیزتر و خیلی هم ترسیده تر گشتیم از هیبت این بانوی مکرمه درشت هیبت و رعنای سپیدروی آذری زبان و والا نشان که به عرض مبارک همایونی امان شرفیاب میشد جهت بازدید از رخ همچون خورشید مطلع الیسار ماه ما و برای ما با خودش چیزی به نام عقش می آورد.http://qsmile.com/qsimages/44.gif
البته ما نمیدانستیم این عقش به چه کارآید.http://qsmile.com/qsimages/52.gif
منتها از آنجائی که یک عمر چونان خانقلی خان داد زده و فریاد نموده ایم: بگیرین این دختران خوشگل را جهت ما برای تشکیل حرمسرا....http://qsmile.com/qsimages/39.gif http://qsmile.com/qsimages/40.gif
و البت یکی هم التفات ننمود و ما در کف همان یکدانه اولی هم کف کرده چونان مجنون بر میخ نشسته..http://qsmile.com/qsimages/210.gif .و نگران و پریشان بابت اینهمه دختر ویلان و بی شوهر.... خواستیم دلمان بسوزد بله چهل تائی هاش راه بیاندازیم.http://qsmile.com/qsimages/68.gif
منتها نشد دیگر...http://qsmile.com/qsimages/77.gif
به همین جهت.. از ترس والده مکرمه خودمان.... رفتیم تو نخ همین یکی برای شروع و دستگرمی ...http://qsmile.com/qsimages/50.gif



البته لازم است به استحضارتان برسانم که حکما و قدما فرموده اند که:http://qsmile.com/qsimages/50.gif

http://qsmile.com/qsimages/301.gif " خداوند یکی... زن هم یکی یکی عزیزجان "http://qsmile.com/qsimages/301.gif

و بنده به سبب همین ماخوذه... رقم چهل تا را اعلام کردم.http://qsmile.com/qsimages/44.gif http://qsmile.com/qsimages/44.gif http://qsmile.com/qsimages/44.gif http://qsmile.com/qsimages/44.gif http://qsmile.com/qsimages/44.gif
منتها همه فکر می کردند علت اعلام من.... برای رقم چهل... نزدیکی روز فوت یا جنون می باشد و هیچ کس جدی نگرفت احوالات ما را.http://qsmile.com/qsimages/54.gif
حال هم منتظریم در خانه لیدا جان بابا... و در کنار موزمارخان بابا...http://qsmile.com/qsimages/43.gif
تا هیبت و رخ مطلع نشان عروس خانم از در پدید آید و ای بسا مجبور شویم چای هم جلوی عروس خانم بگیریم و بعدش خجالت بکشیم مثلا الکی و فرتی در بریم تو آشپزخانه و مثلا نجابت خودمان را نشان دهیم.http://qsmile.com/qsimages/167.gif
نمی دانید بدانید..خان والا خان تهرانپارسی در نجابت روی اسب را هم کم میکند.http://qsmile.com/qsimages/111.gif
ای وای که بازهم مارا عشوه خرکی گرفته و ول نمی نوماید..... ای جوووونم.http://qsmile.com/qsimages/113.gif

خواننده محترم ایراد از فروم است... به سیستمتان دست نزنید.http://qsmile.com/qsimages/112.gif
الغرض..... منتظر شدیم عروس خانوم بیاد...http://qsmile.com/qsimages/279.gif
از بالا کفتر میایه...http://qsmile.com/qsimages/215.gif http://qsmile.com/qsimages/215.gif http://qsmile.com/qsimages/215.gif http://qsmile.com/qsimages/215.gif http://qsmile.com/qsimages/215.gif http://qsmile.com/qsimages/215.gif http://qsmile.com/qsimages/215.gif
یه دختر توپولی موپول بدون شووور میایه.http://qsmile.com/qsimages/248.gif http://qsmile.com/qsimages/248.gif http://qsmile.com/qsimages/248.gif http://qsmile.com/qsimages/248.gif http://qsmile.com/qsimages/248.gif

خوب بود؟؟http://qsmile.com/qsimages/247.gif
نه خداییش خوشتون اومد؟؟http://qsmile.com/qsimages/181.gif
پس ببینین ادامه این خاطره چه شود...http://qsmile.com/qsimages/180.gif
فعلا...کف کنید تا قسمت بعدی...( مثلا سه هفته دیگه )http://qsmile.com/qsimages/261.gif
رخصت پهلوووون.http://qsmile.com/qsimages/174.gif


ارادتمند... امیر عباس تهرانپاریسی اصل دووووووووبرره بالاخان نشان.http://qsmile.com/qsimages/231.gif + http://qsmile.com/qsimages/232.gif = http://qsmile.com/qsimages/87.gif

http://www.dowdani.net/fotos/7sin.jpg

cinderella22
March 7th, 2007, 09:43 PM
سلام...اومدم يه سلامي عرض كنم و برم...نمي دونم چرا خاطرم نمياد چند روزه...اصلا حوصله هيچي و ندارم حتي حوصله خودم و!!!ولي واسه اين كه دعوام نكنين يه چيزي الكي ميگم!!!!http://qsmile.com/qsimages/270.gif

3 سال پيش بود كه موتور پسر خاله ام و گرفتم كه تنهايي يه چرخي بزنم!!!!!!! توي كوچمون داشتم با سرعت نور مي رفتم كه يه پاتروله يهو اومد تو كوچه و ايستاد و در و باز كرد منم كه نه مي تونستم ترمز كنم(به خاطر سرعت زياد)نه مي تونستم از كنار در ماشينه رد شم دستم گرفت به در و پرت شدم زمين!!!روي زمين و نگاه كردم ديدم قرمز شده!!!!تمام لباسم سرخ شده بود!!!نگاه كردم ديدم يكي از دندونام جلومه!!!برش داشتم گذاشتمش سر جاش!!!!!گفتم مامانم ببينه سكته مي كنه!!!خلاصه كه لبم 12 تا بخيه خورد!!!دندون پزشكمم گفت اگه اين كارو نكرده بودي الان يه دندون نداشتي!!!!!!كار خوبي كرده بودم!!!!!!اينم از خاطره موتوري من!!!! http://qsmile.com/qsimages/270.gif http://qsmile.com/qsimages/270.gif

MAAAH
March 8th, 2007, 12:50 AM
قابل توجه بچه های شرق تهران.( بخونین و حاالشو ببرین http://qsmile.com/qsimages/39.gif )
رفتم پشت در شیرینی فروشی معروف بلوط سیخ نشستم تا در باز بشه تا بتونم تروتازه ترین شیرینی تر و تازه دنیا رو از اونجا بگیرم.خداییش واسه عمه ام هم عمرا برم تو صف بلوط...اونم تو خردادماه و گرما.http://qsmile.com/qsimages/55.gif


وای آقای امیر عباس خیلی جالب بود چون من قشنگ درک میکنم پشت در شیرینی بلوط وایسادن چه مصیبتیه!!
امروز رفته بودم بیرون.تو راه که سوار اتوبوس بودم.نشسته بودم رو صندلی،صندلییم میدونیین که همش رو به آقایونه:( .یه پیرمردی رو بروروی من نشسته بود.اولین لحظه که منو دید انگار شوک الکتیریکی بهش وصل کردن،چشاش گرد شد:eek: .با خودم گفتم یا ایشون بیماری آلزایمر دارن که حتما" منو با یکی اشتباه گرفته یا یه بیماریه دیگه...!:D دیگه بسکه نگاه کرد داشتم کلافه میشدم.هی چپ نگاه کردم راست نگاه نکردم اصلا" انگار نه انگار:eek: :( .دیگه رسیدم به ایستگاهی که باید پیاده میشدم.دیدم اینم بلند شد:eek: .گفتم یا خدا چی میگه،چی می خواد؟خلاصه پیاده شدم دیدم صدام میکنه میگه میبخشید خانم...:eek: معذرت می خوام اگه با نگاهای من اذیت شدین:( .بعد دیدم اشک تو چشماش جمع شد.:( :( گفتم خواهش میکنم پدرجان بفرمایید.آخییی.طفلکی...!:( ...
گفت:میبخشید ولی چهره ی شما،چشمای شما ،نگاههای شما،قدو قواره ی شما...منو یاد عشقی که هرگز بهش نرسیدم میندازه.مهری منم مثل شما بود:( .ولی...نشد...هی روزگار...:confused: :(
انقدر دلم سوخت:( ،به خدا گریم گرفته بود:( .انقدر به خودم فحش دادم که چرا اون فکرارو در موردش کردم.طفلکی...اعصابم خوردشد...:(

dokhtarak
March 8th, 2007, 08:12 AM
میخوام یک خاطره شاد تعریف کنم از سوتی دوستم :D .یکم لباتون خندون بشه .

اون قبلا ها سرکلاس اسمبلی نشسته بودیم :rolleyes: و استادمون یک برنامه رو حل کرد و یک نمونه هم به ما داد تا حل کنیم . تقریبا سوالش این بود که از a تا z رو دریافت کنه یک سری کارها انجام بده .
خب حروف انگیلیسی هم 26 حرفه .
من و دوستمم شروع کردیم به نوشتن که روستم پرسید غزل حروف انگیلیسی چندتاست:confused: منم گفتم 26 تا . گفت نه تا z چندتاست گفتم خب 26 تا :eek: . خلاصه که قبول نکرد و من دیگه برنمم تموم شده بود و اون قسمت تو ورقه دوستم خالی منوده بود تا سر حوصله بشمره :eek: :D . بعد نشست شمرد (تو دلش تقریبا حرف میزد :D مثلا:D منم هم نگاش میکردم هم گوش تا مشکلشو بفهمم :D ) دیدم گفت 26 تاخب حالا x y w رو باید ازش کم کنیم اون موقع میشه 23 تا :eek: :eek: :eek: منم پرسیدم چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ گفت خو ب مگه نمیگیم ...... z xwy ? :eek: :eek: :eek: گفتم واسه چی؟ گفت مگه بعد از z نیستن ؟:eek: :D .منم که داشتم به معلومات خودم شک میکردم تو دلم شمردم دیدم بازم 26 تاست . بیخیال شدم چون یکی از بچه ها رفت حل کنه . اون که رسید این قسمت فهمیدم دوستم چی میگه :eek: :eek: یه نگا بهش کردم گفتم خجالت نمیکشی؟؟؟؟؟؟؟؟؟:eek: :mad: ابروی مارو بردی دختر :D سحرتون (خواهر کوچیکش) میتونه ازa تاz رو درست بگه تو نمیتونی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟:eek: دوستم خندید گفت اشتباه کردم خب .:eek: . این دفعه من رفتم تو فکر که ما این همه چند سال برنامه نوشتیم با چند زبان تو این مدت دوستم نفهمیده بود که z آخرین حرفه و منظور معلم و استاد اینه که تمام حروف و بگیره ؟:eek: :eek: :eek: :eek: خلاصه تا یک مدت تو کف بودم که چه دوست باهوشی دارم ;) :D :D :D :D .
راستی بچه ها من دیروز ذوق مرگ شدم :D آخه در مورد پروژه آخر ترم وقتی استاد حرف میزد چشماتم گرد میشد :D :eek: که اینا چییییییییییییییییییه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟/:p :eek: که بعدش چند نمونه پروژه معرفی کرد و گفت با هر زبانی خواستید بنویسید .:D :D :D گفت با vb هم نوشتید مشکل نیست :D :D :D از خودم کلی خوشحالی در کردم چون ویژوالم خیلی خوبه :D و میشه سرو تهش و هم آورد :D :D :D . آخیش . فقط مشکلمون کلی تایپه که نمیدونیم چه جوری درستش کنیم :D .

samiraa
March 8th, 2007, 08:50 AM
سلام دوستان
یه خاطره میخوام بگم از دوران دانشجویی و اردو
سال سوم دانشگاه توی دی ماه من و چند تا از دوستام هوس رفتن به مشهد به سرمون زد هرچی رفتیم از مسئول امور فرهنگیمون خواهش کردیم موافقت نکرد از جائیکه توی دانشگاه عضو یکی از نشریات بودم بالاخره یه مجوز دست و پا شکسته برای مشهد گرفتم .
خوب این تازه شروع کار ، چون این مجوز فقط منو بعنوان مسئول معرفی کرده بود و هیچ محدودیتی در مرد افراد همراهم نذاشته بود من هم با دوستای دانشگاه و خارج دانشگاه یه اکیپ 12 نفری تشکیل دادیم ومقدمات یه سفر 3 روزه رو آماده کردیم .
حالا بماند که توی راه رفت و برگشت چقدر زدیم و رقصیدیم و خوش گذشت ولی به مشهد که رسیدیم دوتا تاکسی گرفتیم تا مارو به محل مورد نظرمون ببره با اینکه باهم راه افتادیم ولی یه ماشین نیم ساعت دیر تر رسید اینجوری که شد بچه ها گفتن سمیرا واسه این دوروز یه ماشینی تهیه کن که همه با هم باشیم .
توی این گروه 12 نفری که شامل 4 پسر و 7 دختر و یک مادر بود بجز 3 نفر همه جزء بچه های یکی یدونه و کاملاً نازپرورده بودن . من تصمیم داشتم برم دنبال مینی بوس که اونا پینهاد وانت رو دادن:eek: :eek: :eek: :eek:
بهشون گفتم اول اینکه زمستونه و دوم اینکه شما ها خجالت نمیکشین پشت وانت بشینین ؟
اونا هم که می خواستن روی منو کم کنن یه صدا گفتن تو وانت بگیر ما سوار میشیم .
منم نا مردی نکردم و یه وانت واسه دو روز در اختیار کرایه کردم .
جاتون خالی بود همشون اولین باری بود که سوار وانت میشدن اولش همه با خجالت نشستن پشت وانت ولی به محض اینکه از اولین خیابون گذشتیم خجالتشون ریخت و شروع کردن به خوندن و شیطونی کردن . جالب اینکه زمانی که من رفتم عقب بشینم مادری که همراهمون بود گفت من تنها جلو نمیشینم و تو باید با من باشی .
اون سفر مشهد تمام لحظاتش خاطره بود و واقعاً خوش گذشت . الان بعد از گذشت 4 سال هنوز واسمون تازگی داره و با یاد آوریش کلی میخندیم .

هستی خانوم
March 8th, 2007, 10:05 AM
اون موقع که با مامانم بیمارستان بودیم http://qsmile.com/qsimages/195.gif http://qsmile.com/qsimages/311.gif
یک شب هوس ویلچیر سواری کردیم!http://qsmile.com/qsimages/280.gif
پاورچین پاورچین از اتاق رفتیم بیرون دیدیم کسی تو ایستگاه پرستاری نیست http://qsmile.com/qsimages/197.gif
مامانم کشیک دادhttp://qsmile.com/qsimages/35.gif منم دویدم ویلچیری که اونجا بود رو برداشتم و از تو راهرو بخشی که توش بودیم بردم بیرونhttp://qsmile.com/qsimages/191.gif
بعد مامانم هم اومدhttp://qsmile.com/qsimages/15.gif
ما با موفقیت ویلچیر بخش رو بلند کرده بودیم!http://qsmile.com/qsimages/7.gif
وقتی دو تایی پشت در راهرو رسیدیم کلی با هم از خودمون ذوق در کردیمhttp://qsmile.com/qsimages/85.gif و همو جا تو راهرو اصلی شروع کردیم به ویلچیر سواریhttp://qsmile.com/qsimages/227.gif
هی مامانم می نشست من می بردمش، هی من می نشستم مامانم می بردتمhttp://qsmile.com/qsimages/21.gif
خلاصه کلی با خنده و شادی بازی کردیم که یـــــــــــــــــــهو
یه خانم پرستار که داشت از اونجا رد می شد متوجه ما شد
گفت شما مال کدوم بخشین؟http://qsmile.com/qsimages/297.gif
ما گفتیم فلان بخش، گفت دارین چیکار می کنین؟http://qsmile.com/qsimages/197.gif
شانسمون گرفته بود اون موقع مامانم سوار بود، گفتم مامانم حوصلش سر رفته آوردم تو راهرو یه کم هوا بخوره!!!!!!!!!!http://qsmile.com/qsimages/1.gif
گفت باشه و رفتhttp://qsmile.com/qsimages/27.gif
بعد که رفت ما قاه قاه خندیدیم و باز کلی بازی کردیمhttp://qsmile.com/qsimages/84.gif http://qsmile.com/qsimages/263.gif
یادش به خیر چقدر خوش می گذشتhttp://qsmile.com/qsimages/277.gif

doncorleone
March 8th, 2007, 01:51 PM
خب خب منم یک خاطره بگم از یکی از شاهکارام :cool: :D

تو دوران جاهلیت دبیرستان بودیم که سر کلاس برگه های رو دادن که مربوط میشد به امتحانات ورودی رشته فنی و حرفه ای .
خلاصه رفتم و کارای ثبت نام و انتخاب اولویت ها رو انجام دادم , اولویت اول اتو مکانیک و دومیش هم هنر ,
روز امتحان شد و رفتیم سر جلسه , شروع کردم اولین درس رو نوشتم بعد رسیدم به ریاضی منم که استاد ریاضی , 3 بار ریاضی یک رو رد شده بودم :( , دیدم اگه شروع کنم ریاضی رو بنویسم به بقیه درس ها نمیرسم :confused: , واسه همین گذاشتمش آخر سر , همه رو که نوشتم بمحض اینکه اومدم سراغ ریاضی مراقب گفت برگه ها بالا منم ته سالن نشسته بودم , تا مراقب از ردیفهای جلو جم کنه و به من برسه منم تو برگه پاسخ نامه همین جوری الف ب ج دال های ریاضی رو شانسی میزدم . :rolleyes: :rolleyes: :rolleyes:
بعد از چند روز که نتایج رو اعلام کردن , منم بدون هیچ امیدی رفتم تا نتیجه خوشگلم رو ببینم , :( همون طور که میدونید ریاضی توی رشته اتو مکانیک خیلی مهمه و اون هنرستان ( فیضیه – نیاوران ) هم فقط از این آزمون 5 نفر رو میخواست .
اگه بگم نفر دوم شدم شاید باور نکنید ولی شدم :cool: :cool: :cool: :cool: , یعنی تمام سوال های ریاضی رو درست زده بودم بغیر از سوال اول که 10 دقیقه روش وقت گذاشتم تا حلش کنم آخرش هم میدونم همون یکی اشتباه درومده بوده .
آخر داستان ما هم این شد که چون 2 واحد برای انتخاب رشته کم داشتم , از هر راهی که رفتیم نشد وقبولم نکردن . هییییییییی :( :( :( :( :(

doncorleone
March 9th, 2007, 04:48 AM
سلام
اینم یک بد شانسی


یک روز پاییزی زمانیکه کلاس دوم راهنمایی بودم , صبح که از خواب بیدار شدم سر درد شدیدی داشتم طوری که کلی پافشاری کردم که اون روز رو نرم مدرسه , بالاخره زورم نرسید و مجبور به رفتن شدم :( , با کلی غر حاضر شدم و راه افتادم :mad: , مدرسه تقریبا نزدیک بود و همیشه پیاده میرفتم , توی خیابون مدرسمون یک شرکت خارجی بود یادم نیست چه شرکتی , همینطور که از کنار خیابون با اون تیپ درهم ریخته بچه محصلی داشتم از جلوی ساختمونشون رد میشدم , یکمرتبه مردی سیاه پوست و خوش پوش جلوی من سبز شد , یچیزایی به زبون خودشون بمن گفت و بعد ش خم شد و با من دست داد :cool: , همانطور که من در گیجی کامل به سر میبردم :confused: با من خداحافظی کرد و بهمراه دوتا ماشین دیگه که اسکورتش میکردن ازمن دور شد .
تو راه همینطور هی علامت سوال های بالای سرم رو جمع و تفریق میکردم تا یک دلیلی پیدا کنم :confused: :confused: :confused: .
خلاصه رسیدم مدرسه , زنگ اول علوم داشتیم و معلممون هم یک آدم 65 ساله اخمو بود :mad: .
اونقدر تو فکر بودم که ساعت رو نگاه نکردم , وقتی جلوی در کلاس رسیدم 1 الی 2 دقیقه مونده بود به زنگ , در زدم , معلم که یک زنگ تموم بچه ها پدرشو در آورده بودند با عصبانیت اومد و درو باز کرد :mad: , یک نگاه به من انداخت :o , کل کلاس ساکت شد و در یک آن از خنده منفجر شد :D :D :D , معلم خیلی شاکی شد و منم که دیگه نمیتونستم خودم رو نگه دارم زدم زیر خنده :D , خندیدن همانو دریافت چندین فروند کتک هم همان :( .
جریان به دفتر کشیده شد و منم هاج و واج مونده بودم :confused: :confused: .
بجرم مسخره کردن معلم چیزی نمونده بود که اخراج بشم که البته با تماسهایی چند و دادن تعهد , مدیران من بیگناه و مریض را بخشودند :confused: :( .


فکر میکردم جالبتر بشه ولی نشد .:(

MAAAH
March 9th, 2007, 10:12 PM
بچه ها الان خیلی دلم گرفته:( :( :( .به دوستم زنگ زدم نبود که به اون حرفامو بزنم.:( تو یاهو رفتم ولی کسی بیدار نبود که باهاش حرف بزنم:( .دیدم تنها جایی که احساس راحتی میکنم و دوستانم منو درک میکنن اینجاست:( .خیلی دلم گرفته:( .همین الان با مامان بابام دعوام شد:confused: .میخواستم برم خونه خالم پیش نینیش نزاشتن!:confused: :mad: میگن میخوایم فردا خونه تکانی کنیم باید باشی :mad: :confused: .حالا به منم کاری ندارنا آخرم همه ی کارارو خودشون انجام میدن:( .آخه خیلی دلم از محیط خونه گرفته بود احتیاج به هیجان داشتم.از دیدن آرین کوچولو هم کلی روحیم عوض میشد:rolleyes: :( .آخه چرا درک نمیکنن که منم دل دارم؟!:( :( :(

samiraa
March 10th, 2007, 07:40 PM
هفت ماه پيش عمه ام از شهرستان اومد خونمون در يه موقعيت مناسب اومد توی اتاقم و با هام صحبت کرد : ببين سميرا مهدی قرار چند روز ديگه بياد ايران ، تا حالا چند بار با بابات صحبت کردم ولی فايده نداشته اين دفعه ميخوام با خودت صحبت کنم .
من اون موقع توی فکر تنها کسی که نبودم مهدی بود چون اول اينکه 14 سال تفاوت سنی داشتيم و مهمتر از همه اينکه اصلاً اخلاق ما با خانواده عمه ام جور نبود چند باری هم که بابام حرفشو پيش کشيده بود البته بصورت شوخی من آب پاکی رو ريخته بودم ولی عمه ام بدجوری غافلگيرم کرده بود با هزار بدبختی گفتم عمه در مورد من مطمئن نباش ولی اينکه ايندفعه مهدی ازدواج کنه رو بهت قول ميدم .
عمه ام نگاه پر معنايی بهم کرد و از اتاقم رفت بيرون .
دو روز بعد عمه ام برگشت شهرستان و 5 روز بعد شب که از سر کار برگشتم در کمال ناباوری خبر مرگ مهدی رو شنيدم . اصلاً نمی تونستم باور کنم ، مغزم از کار افتاده بود آخه قرار بود که دوروز ديگه من برم فرودگاه دنبالش . باورش برام خيلی سخت بود . کاملاً گيج و منگ بودم نمی دونستم چی بايد به عمه ام بگم . هر کاری کردم نه تونستم واسه مراسمش برم نه به عمه ام حتی تلفنی تسليت بگم . با هزار بدبختی واسه مراسم چهلمش رفتم ولی اصلاً نمی تونستم با عمه ام روبرو بشم . بعد از تمام شدن مراسم با سرعت رفتم خونمون و فرداش برگشتم تهران .
قبل از اومدنم مهرشاد برادر کوچکتر مهدی اومد خونمون و گفت سميرا اگه ميشه ديگه برنگرد تهران اينجا به وجودت خيلی نياز داريم خصوصاً مامانم .
با شرمندگی سرم رو پائين انداختم ، نمی دونستم بايد چی بگم ولی اينم می دونستم که اگه بمونم خودم بيشتر از بقيه اذيت ميشم .
اومدم تهران و جز يک بار نتوستم با عمه ام تماس بگيرم . نمی دونم چرا ولی همش احساس گناه ميکردم تا اينکه 40 روز پيش ساعت 10 صبح يه sms واسم اومد که بيشتر شبيه شوخی بود ولی وقتی تلفن زدم تازه به واقعيت تلخش پی بردم . مهرشاد در کمال نا باوری خونريزی مغزی کرده و مرد . بغضی که در طی اين 5 ماه همراهم بود ديگه سرباز کرده بود و نمی شد که آرومش کنم خودم رو رسوندم به عمه ام و اونجا بود که نمی دونستم دارم واسه کي عزاداری ميکنم .
دو سه روزی پيش عمه ام بودم ، روز آخر عمه ام منو برد توی اتاقش و يه بسته بهم داد اون بسته سوغاتی بود که مهدی برام خريده بود . با حالی خرا ب تر از قبل برگشتم از نبودن مهرشاد بيشتر از مهدی دلتنگ و ناراحت بودم چون من و مهرشاد اختلاف سنیمون کمتر بود و خیلی باهم راحت بودیم و مهمتر از همه اينکه مهرشاد يه بچه کوچيک داشت وخوشبختانه مهدی مجرد بود .
هفته پيش ساعت هفت صبح قبل از اينکهاز خونه برم بيرون عمه ام بهم تلفن زد و تولدم رو تبريک گفت واسم خيلی عجيب بود چون تا حالا از اين کارا نکرده بود ولی الان توی اين موقعيت چی شده که عمه ام تولد من يادش مونده ؟ وقتی ازش پرسيدم گفت هر سال همين موقع مهدی بهم زنگ ميزد و ازم ميخواست بهت تولدت رو تبريک بگم ولی من بخاطر بابات چيزی نمی گفتم .
باورش برام خيلی سخت بود ولی واقعيت داشت چون عمه ام در اون حال نمی تونست شوخی کنه .
امروز چهلم مهرشاده ولی من جرأت روبرو شدن با عمه ام رو ندارم .
نمی دونم واقعاً اين وسط من اشتباهی مرتکب شدم يا نه ولی تحمل اينروزا خيلی برام سخته .

viola
March 11th, 2007, 01:48 AM
سلام
کجان اون دوستایی که امتحان فوق داشتن .
کجان که واسشون تعریف کنم که من سوالات گروه پزشکیمو تو نیم ساعت تموم کردم .تا دلشون بسوزه :rolleyes: :rolleyes: :rolleyes: باورتون میشه سوالارو ساعت 5/8 تحویل دادن من ساعت15/9 دقیقه پاسخناممو تحویل دادم :eek: :eek: :eek: :eek: :eek: .که مثلا به خیال خودم زود برسم خونه :rolleyes: :rolleyes: :rolleyes: :rolleyes: ولی چه حیف که از همه دورتر حوزه رو ترک کردم :( :( :( :( :( اخه مثلا قرار بود بعد از اینکه تموم شدم زنگ بزنم که بیان دنبالم تا برم خیابون و..........که مثلا یه روز که نرفتم سر کلاسو به بهونه امتحان فوق جیم زدم نهایت استفاده رو ببرم ولی خوب چی بگم از دست این ترافیک که حسابی حالمو گرفت. تازه شانس اوردم ساعت 9 زنگ زدم اگه مثل بقیه می خواستم 11 زنگ بزنم کی میومدن دنبالم . باورتون میشه ؟؟؟؟؟؟؟امتحانمو نیم ساعته تموم کردم ولی تا 12 منتظر شدم. یعنی از 15/9تا حدود 12 دم در بودم که برسن .خلاصه کلی حالم گرفته شد :mad: :mad: :mad: :mad: :mad: اخه یکی نیس بگه وقتی میدونی که نمیتونی به موقع برسی اصلا قول نده .راحت بهم بگو خودم میرم:mad: :mad: :mad: :mad: .اینقده عصبانی بودم که حد نداشت همش تو این فکر بودم وقتی برسه چیکارش کنم
ولی خوب در عوض واسه جبرانش رفتیم چمران و کلی خوش گذشت و همه چی یادم رفت .اگرچه به خریدم نرسیدم ولی حداقل از هوای تازه و بهاری اونجا استفاده کردم واماده شدم واسه امتحان فردا .
(لبته به سحر جونم بگم که همه چی یه دفعه شد و همونطور که گفته بودم قصد امتحان دادن نداشتم .هنوزم سر قو لم هستم که سال دیگه باهم امتحان بدیمو باهم قبول شیم):rolleyes: :rolleyes: ;) ;) :D :D :D :D :D

cinderella22
March 11th, 2007, 10:46 AM
ويولا جونم مي دونم تو سر قولت مي موني...انشاالله سال ديگه با هم مي خونيم قبول مي شيم...راستي سوالها چه طور بود؟؟؟سخت بود؟؟؟
راستي بچه ها كسي از كاميل خبر نداره؟؟؟فاطي كجاست يعني؟؟؟چند وقته ازش خبري نيست؟؟؟؟؟
يه خاطره كوچولو هم بگم:
ديروز با داداشم تصميم گرفتيم به مامان تو تميز كردن خونه كمك كنيم!!قرار شد بريم حمام و بشوريم!!!با دستكش و كلي مواد شوينده!!!وارد حمام شديم و شروع كرديم !!!بعد هي با هم شوخي كرديم...هي من يه ذره آب پاشيدم به اون !!اون يه ذره آب پاشيد به من !!بعد يهو كار بالا گرفت و شروع كرديم آب بازي با مواد شوينده!!!ديگه انقدر شلوغ كرديم كه مامانم اومد ببينه چه خبره كه يهو يه سطل پر از آب ريخته شد روش!!!!!!بعد مامان ما رو بيرون كرد از حموم و گفت شما دوتا لازم نيست كار كنيد!!!

kiana_p
March 11th, 2007, 09:04 PM
سلام به همه .:) :) :) :)
كيانا هستم:D :D .گفتم شايد من را فراموش كرده باشيد.:cool: :cool: :cool: از بس كه زود به زود ميام تو اين تالار من را از ياد برده باشيد.;) ;) ;)
يك داستان جالب از خودم بگم.
من حدودا يك سال پيش تو يك سايت خارجي عضو شدم.كه مربوط به يك خانه سالمندان در كانادا بود:o :o كه منم از سر فضولي رفتم اون جا ثبت نام كردم:) :) .و سن خودم را 58 ساله معرفي كردم:D :D :D .چون يك سري مطالب در مورد انواع بيماريهاي خوني نوشته بود و چون به رشته دانشگاهي من مربوط ميشد من براي به دست اوردن اطلاعات رفتم عضو شدم:D :D :D .و يك ماهي سر نزدم.تا اين كه بعد از يك ماه رفتم ببينم چه خبر است كه ديدم 10تا نامه مختلف برايم امده كه اكثرا از سالمندان همان اسايشگاه بودند:D :D :D :D :D :D :D .خلاصه من كلي باهاشان دوست شدم.و به همه نامه دادم و باهاشان صحبت مي كنم .يك مواقعي كه دلم ميگيره برايشان نامه مي دهم و اون ها كلي اميد و دلگرمي به من مي دهند.بچه ها يك مواقعي به اميدي كه تو زندگي دارند واقعا حسرت مي خورم:confused: :confused: :confused: :confused: .نميدانيد با اين كه اكثرا تنها و مريض هستند چقدر به زندگي اميدوارند.من هميشه از نااميديهايم برايشان ميگم :( :( :( :( :( :( و اون ها با حرفها و اميدهاشان واقعا به اميد دلگرمي مي دهند:o :o :o .جالبه نه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! به جاي اين كه من سنگ صبور اون ها باشم و به اون ها اميد زندگي بدهم اون ها اين كار را ميكنند.:mad: :mad: :mad: :mad: امروزم كلي به خاطر يك موضوع دلم گرفته بود رفتم براي يكيشان نامه دادم دوست دارم زودتر جوابم را بده.
خلاصه الان كلي دوست پيرزن و پيرمرد دارم:D :D :D :D :D :D :D :D :D :D .برايم از خاطراتشان مي گويند كه خيلي جالبه و اكثراتحصيلكرده هستند.با اين كه جاي پدربزرگ و مادر بزرگ من را دارند ولي به كامپيوتر و اطلاعاتش بيشتر از من واردند.:eek: :eek: :eek: :eek:
الان ديگه مي دانند من سن واقيم چقدر است:( :( و راستش را بهشان گفتم.اين قدر خوشحالند كه من با هاشان صحبت مي كنم.بنده هاي خدا خبر ندارند كه اين منم كه بيشتر از وجود شان دارم منفعت مي برم تا اون ها.
فعلا حوصله ندارم ادامه بدهم .دوباره بر مي گردم.

شایلی
March 12th, 2007, 01:04 AM
سلام به تمام دوستان
چند وقتی در گیر خونه تكاني بودم الان که اومدم یادم اومد یه خاطره از خونه تكاني بگم ...
یادم میاد یکی از سالها که من هنوز ازدواج نکرده بودم نزدیک عید رفتم منزل خواهرم دیدم نشسته تو حیاط و داره گریه میکنه ...جا خوردم پرسیدم چی شده چرا اینجا نشستی ؟گفت دلم نمیخواد پامو بذارم تو خونه
بیشتر نگران شدم پس بچه ها (2 تا پسرش که 5_4 ساله بودن )کجان؟گفت تو خونه...
حالا بشنوید ماجرا رو که چی شده بود ...
بیچاره خواهرم بعد خونه تكاني و کلی کار وقتی که کاراش تموم میشه یعنی یکی دو ساعت قبل رفتن من زنگ خونه رو میزنن و یکی از همسایه ها صداش میکنه اینم میره دم در ببینه چه کار داره یه کم کارش طول میکشه وقتی بر میگرده چشمتون روز بد نبینه که چی میبینه تو خونه ... 2 تا بچه اتیش پاره در حین بازی میزنه به سرشون که برن بالش هارو بر دارن و با اون تو سر و کله هم بزنن حالا ببینید چه بلایی سر اون بالشها اوردن که باز شده بود و کل پرهای داخل اونها ریخته بود بیرون بچه ها هم خوششون اومده بود و بالشهارو تو کل خونه چرخونده بودن حساب کنید سر این خونه چی اورده بودن ؟خواهرم هم دعواشون کرده بود و چون کاری از دستش بر نمیومد نشسته بود گریه میکرد ..وقتی وارد ساختمون شدم دیدم این دو تا شیطون رفتن نشستن یه گوشه و جیکشونم در نمیادهم خندم گرفته بود به اون وضعی که میدیدم هم ناراحت شدم به حال خواهرم .
خلاصه زنگ زدم مامانم هم اومدو کمک خواهرم کردیم و با هزار بد بختی پر ها رو از روی در و دیوار و زمین جمع کردیم ....

s_mary
March 12th, 2007, 01:25 AM
سلام سلام ...دوستای گل و بلبل ....
بچه ها میبینم که دارین صحبت کنکور ارشد میکنید ...از من بپرسید که نفر اول میشم ..!!!!
اصلا یه امتحانی دادم ....خفن ....توپ ...تک ....تو دوران تحصیلم لنگه نداشت...واقعا بی نظیر بود ....
مثل این مسابقه ها ...هی گفتم : بعدی .....بعدی ......بعدی

با این اوصاف من حتما ارشد قبول میشم ...اصلا به دلتون بد راه ندید.....به جان بچه هام اگه دورغ بگم .....به شدت دارم درس میخونم ....شبانه روز ....پای اینترنت ....پای تلویزیون ...کلاس فن ترجمه ....خیلی شدید دارم درس میخونم ...http://www.tehroon20.com/forum/images/smiles/icon_cool.gif

ولی خدایی خیلی سخت بود .. همه شاکی بودن .من فکر کردم چون من نخوندم بلد نیستم .http://www.tehroon20.com/forum/images/smiles/icon_eek.gif..هی زدم تو سر خودم ....بعد اومدم دیدم آخیش ...هیچکی بلد نبوده .http://www.tehroon20.com/forum/images/smiles/icon_biggrin.gif..http://www.tehroon20.com/forum/images/smiles/icon_biggrin.gif.!!!

http://www.tehroon20.com/forum/images/smiles/icon_razz.gif

حالا پیام نور و آزاد هم شرکت کردم ....بالاخره به هر دری میزنیم تا یکیش باز شه دیگه ...http://www.tehroon20.com/forum/images/smiles/icon_biggrin.gif!!!
موفق باشید ...خوش به حالتون که امتحانتونو خوب دادید...!!!

mojix
March 12th, 2007, 10:07 AM
سال 73 نوشتن اولين دفتر خاطراتم رو شروع كردم.
صفحه اولش نوشتم " من روزي رو مي بينم كه دانشجوي زبان شده ام " و با اين هدف دفترم را شروع كردم. خاطراتم رو به پدرم كه سالها پيش از دنيا رفت تقديم مي كردم. هر شب به عشق او مي نوشتم. با اين اميد كه بعد از اينكه به خواب ميرم، آروم مياد و دفترم رو ميخونه و تمام درددلهامو خط به خط مي بينه....
سالها گذشت بعد از مدتي وقتي به نقطه اي رسيدم كه ديدم تمام آرزوهام توي يه لحظه به باد رفت، ديگه نخواستم بنويسم. 13تا دفتر خط به خط زندگي ام از سال 73 تا آخر 84 ولي چه فايده امسال ميخوام روز چهارشنبه سوري همه اش رو بندازم تو آتيش تا فقط خاكسترش بمونه!....
بارون اومد ساحلمو آب برد....

mojix
March 12th, 2007, 10:53 AM
خاطرات خوب و بد هيچوقت از ذهن و روح آدما پاك نميشن. فقط ميتونن توي لايه هاي پنهان ذهنشون قايم بشن و سر بزنگاه يه جائي تو سلولهاي وجود طرف جاري بشن طوريكه انگار همين الان اتفاق افتادن.
من خيلي سعي كردم خاطرات بد زندگي ام رو از ياد ببرم ولي گهگاهي بدون اينكه بخوام يادم ميان و همون وقته كه.....
همه ماها زندگي پيچيده اي داريم. پاي درددل هر كس كه بشيني اون فرد فكر ميكنه بيشتر از همه زجر كشيده. لا يكلف الله نفساً الا وسعها خداوند به هركس به اندازه توان او مي بخشه گرچه گاهي ما فكر ميكنم كه بيش از توانمون داريم بار زندگي رو به دوش مي كشيم....
خاطرات من زياده. بيشتر يه غمنامه است. بهتره بچه ها خاطرات شادشون رو بنويسن تا ديگران رو خوشحال كنند تا اينكه من از غم و غصه ها و نامردي روزگار بنويسم....
از شما هم ممنون كه به حرفاي من گوش كرديد...

شایلی
March 13th, 2007, 01:45 AM
[quote=mojix;148939]
سال 73 نوشتن اولين دفتر خاطراتم رو شروع كردم.



صفحه اولش نوشتم " من روزي رو مي بينم كه دانشجوي زبان شده ام " و با اين هدف دفترم را شروع كردم. خاطراتم رو به پدرم كه سالها پيش از دنيا رفت تقديم مي كردم. هر شب به عشق او مي نوشتم. با اين اميد كه بعد از اينكه به خواب ميرم، آروم مياد و دفترم رو ميخونه و تمام درددلهامو خط به خط مي بينه....
سالها گذشت بعد از مدتي وقتي به نقطه اي رسيدم كه ديدم تمام آرزوهام توي يه لحظه به باد رفت، ديگه نخواستم بنويسم. 13تا دفتر خط به خط زندگي ام از سال 73 تا آخر 84 ولي چه فايده امسال ميخوام روز چهارشنبه سوري همه اش رو بندازم تو آتيش تا فقط خاكسترش بمونه!....
بارون اومد ساحلمو آب برد...



سلام
نمیدونم چه باید بگم و چه جوری تسلای دلت شم ولی همونطور که روشنک عزیز گفت بهتر بیای اینجا و با گفتن خاطرات تلخ و شیرینت خودت رو سبک کنی ..اخه میدونی من یه بار همین کارو کردم یعنی تمام اون چیز هایی که باعث ازارم میشد رو ریختم تو اتیش و سوزوندم ولی نتونستم ذهن و فکرم رو نجات بدم ..تا اینکه بعد مدتی با کمک دوستان و همت خودم همه چیز رو به فراموشی سپردم ....
منم الان کمی گرفتارم و سرم شلوغ امیدووارم به زودی بتونم تند تند بیام و از خوندن خاطرات بچه ها لذت ببرم و خودم هم گفتنی بسیار دارم البته اگه دوستان بتونن تحملم کنن ....
الانم که میبینی چند تا خاطره شیرین گفتم نه اینکه غم و دردی نیست برای گفتن نمیخوام اول کار ذهن دوستای گلم رو آزرده کنم .....

mojix
March 13th, 2007, 11:08 AM
بعضي وقتا خاطرات تلخ بيشتر روي روح و فكر آدما سنگيني ميكنه تا تسلي خاطرات شيرين. آدما خاطرات شيرين رو زودتر فراموش مي كنن تا خاطرات تلخ. دليلشم فكر كنم اينه كه اثر و ضربه مهلك اون خاطره تلخ قدرت بيشتري نسبت به روحنوازي و سبكي خاطره شيرين داره.
واسه همينه كه من الان نيم ساعته كه دارم فكر ميكنم تا يه خاطره شيرين پيدا كنم و براتون بنويسم ولي بجز خاطرات خيلي ساده و معمولي كه فقط يه كوچولو لبخند رو لب آدم ميارن هيچي ديگه پيدا نكردم. اين خاطرات اينقدرا جالب و جذاب نيستن كه ارزش نوشتن داشته باشن ولي تا دلتون بخواد اووووووووووووه غمنامه!!!!
مثلا يكي از اين خاطرات شيريني كه آخرش به يه خاطره وحشتناك تبديل شد رو بگم؟! به قول اوشو عارف هندي (هنگامي كه شادي در آغوش شماست، غم در بسترتان آرميده است!)
من بچه آخر يه خانواده 4 نفري هستم. بابام هميشه ميگفت تو ته تغاري من هستي. خيلي لوس و بابائي بودم. سال 63 بود كه بابا و مامان رفتن مكه. اين اولين بار بود كه براي مدت طولاني ازشون جدا ميشدم. اما شبي كه برگشتند.... نصفه شب بود. توي جمعيت زياد بيرون از فرودگاه مامانمو پيدا كردم و بلافاصله گفتم بابام كجاست؟ دنبالش ميگشتم. اينطرف اونطرف. داشتم گم ميشدم كه يك مرتبه ديدم يه آقاي كچلي دستم رو كشيد. با ترس بطرفش برگشتم. با خودم گفتم اين مرده كيه ديگه؟! و او به من لبخند زد و من با كمال ناباوري بابامو ديدم كه كله اش رو كچل كرده بودند و من براي اولين بار اونو اين شكلي ميديدم!
اما.....
هنوز سه ماه از اون خاطره شيرين، از ذوق عروسك كوكي و كفشاي اسپرت سفيدم نگذشته بود كه او را براي هميشه از دست دادم! براي هميشه!!! من همه اش 7 سالم بود و هميشه از اين غصه دارم كه چرا همه فكر ميكنن من اون موقع بچه بودم و هيچي نمي فهميدم اما تمام اون لحظه ها توي ذهن من چنان هك شده اند كه هيچوقت نتونستم حتي بيرنگشون كنم!!!
منو ببخشيد كه خاطره اين مدلي نوشتم.

سروناز
March 13th, 2007, 12:01 PM
mojix عزیز بهت تسلیت میگم منو در غم خودت شریک بدان ، شاد بودن سخته ولی اگر بخوای میشه، اینجا انقدر بچه های خوب داره که در همه شرایط بهت کمک میکنن خود من خندیدن و شاد زندگی کردن رو از همین دوستها گلم یاد گرفتم وبا شرایط خودم خیلی راحتتر کنار میام .;) ;) ;) ;) ;) ;) ;) ;)
امروز صبح که داشتم می آمدم سر کار یک دفع یه ماشین پشت سرم بوغ خیلی بدی زد:eek: :eek: :eek: :eek: که یعنی برو کنار وقتی برگشتم دیدم یه ژیان که با سرعت بالا پشت سرمه !!!! :D :D :D :D :D کلی خندیدم با خودم گفتم اگر این مرده سوار یه ماشین مدل بالا بود دیگه چه جوری رانندگی میکرد؟؟؟ اینم بهونه امروز برای خندیدن من .

MAAAH
March 13th, 2007, 11:42 PM
دیروز با دوستم رفته بودیم بیرون خرید.دوستمم چون از دانشگاه اومده بود مقنعه سرش بود.از من یه شال گرفت تا میخواستیم بریم خرید سرش کنه.اول رفتیم آرایشگاه تا موهاشو کوتاه کنه.از آرایشگاه که اومدیم بیرون داشتیم از خیابون رد میشدیم که یه ماشینه که رانندشم یه پسر 17 18 ساله بود داشت با سرعت از جلومون رد میشد.منم حواسم به جلو و خیابون بود که ماشین بهمون نزنه و به سلامت ما از خیابون بگذریم.:D که یه دفعه صدای جیغ دوستمو شنیدم.:eek: سرمو برگردوندم،اول فکر کردم ماشین بهش زده.ولی وقتی برگشتم دیدم دوستم روسری سرش نیست.:D نگو اون ماشینه که پسره رانندش بود دستشو آورده بیرونو روسری دوستمو گرفته و رفته:D :D :D .وای.:D حالا من از طرفی خندم گرفته بود که با سر بیروسری دوستم چیکار کنیم از طرفی داشتم غصه ی شال 15 هزارتومنیمو می خوردم.;) از آرایشگاهم که اومده بودو حسابی شیک و سشوار کشیده بود.رفتیم تو پیاده رو دیگه من نفهمیدم و پقی زدم زیر خنده.آخه نمیدونین چه جالب شده بود که با مانتو و کیف و بوت روسری سرش نبود.:D هی میگفت به خدا پول شالتو میدم.ببخشید.:( منم گفتم نه بابا فدای سرت با سر تو من چیکار کنم؟:D خلاصه من کت تنم و درآودرمو انداخت روسرش.آستینای کترم بهم گره زدم براش.نمیدونین چه قیافه ای پیدا کرده بود انقدر خندیدیم که....!تا خونه مردیم از خنده...:D

هستی خانوم
March 14th, 2007, 08:05 AM
سلام
دیشب تصمیم گرفتیم بریم سینما!http://qsmile.com/qsimages/285.gif
قبل از رفتن من خواستم تا داروخونه برم پس از خونه اومدم بیرون
سر کوچه رسیدم یکی تو خیابون یک نارنجک زد عین بمب صدا داد نمی دونید چقدر دود کرد!http://qsmile.com/qsimages/291.gif
اینقدر ترسیده بودم که نگوhttp://qsmile.com/qsimages/293.gif
وقتی داشتم بر می گشتم خونه یک پسر 19یا 20 ساله دستشو برد بالا که دست به موهاش بزنهhttp://qsmile.com/qsimages/273.gif
من فکر کردم می خواد نارنجک بندازه!http://qsmile.com/qsimages/283.gif
از ترس چنان خودمو قوس دادم که طرف فهمید من چی فکر کردم!
کلی بهم خندید!http://qsmile.com/qsimages/270.gif
منم خیلی طبیعی شروع کردم به دویدن!
با عجله در رو باز کردم و رفتم تو خونه!http://qsmile.com/qsimages/298.gif
ولی کلی ضایع شدم:D

ak_GHol
March 14th, 2007, 08:18 AM
سلام اول چهارشنبه همه مبارك، بعد چرا از بعضي از دوستان فعال اين گروه خبري نيست ،كاميل جون ،منصور خان شيلي خانم و ... .
ديروز من براي چهرشنبه سوري از آبدارچي مون كه ترقه آورده بود ترقه خريدم:D :eek: و رفتيم خانه دوست شوهرم .همه بهم مي گفتند خطرناك شدي:mad: . با هم ترقه تركانديم دوستش خيلي توسو بود ترقه رو مي نداخت و خودش زودتر فرار مي كرد.;) خلاصه شب خوبي بود.

cinderella22
March 14th, 2007, 10:14 AM
هورا دفتر خاطرات تولدشه....تولدش مبارك....

بچه ها ديشب جاتون خالي بود پونك و تركونديم!!!البته نه با بمب و اين چيزا ها...با يه ضبط كه بانداش صداش آخرش بود!!!انقدر زديم رقصيديم دور آتيش كه نگو..يه پارتي بزرگ خيابوني راه انداختيم دم خونه خالم...همه از پير و جوون وسط بودن و مي رقصيدن..نمي دونم ميشه يه تيكه از فيلمش و براتون بزارم يا نه!چون تاريكه صورتا معلوم نيستش مي شه گذاشتش!خلاصه جاتون خيلي خالي بود...خيلي خوش گذروندم امسال...

sima joon
March 14th, 2007, 10:29 AM
سلام به همه
اول از همه چهارشنبه همتون مبارك باشه.

ديشب ما هم رفتيم خونه خاله ام اينا تو شهرك اميد كه حسابي بتركونيم.اونجا هر ساله چهارشنبه سوري رو خيلي باحال تر از جاهاي ديگه تهران ميگيرن.

بيشتر اهالي از ساختمانهاي ديگه جمع ميشن تو پاركينگ ساختمان 18 بساط بزن و برقصوشون به راه.دختر و پسر اون وسط حركات موزون از خودشون دروكنننن.http://qsmile.com/qsimages/303.gif http://qsmile.com/qsimages/303.gif بيرون پاركينگ هم كه قربونم بره ديگه از سيگارت و انواع و اقسام مواد محترقه بگير تا ديگه كم مونده توپ و تانك و آرپيجي بيارن.يه لحظه فكر ميكني خداي نكرده آمريكا حمله كرده ولي فكر كنم آمريكا خدائيشش اونجا كم بيارهههههههههههههههههه.:D :D

خلاصه ماهم يك راست از سر كار رفتيم اونجا تاآماده شديم ساعت شد 7غروب.رفتيم بيرون تا 11 شب.مگه دلمون ميخواست برگرديم خونهههههههههههههههههههههه هه.

اينقدر اونجا شلوغه حتي از بيرون شهرك هم كلي ميان تو شهرك:D :D :D

يه چند تا آمبولانس هم آماده باش اونجا هست...........................
يه چيزايييييي آدم اونجا ميبينه كه فكر كنم تا حالا هيچ كشوري تو جنگاش از اونا استفاده نكرده.يه صداهاييييي دارن كه نگووووووووووووووووووووووو وووووو.
تمام محيط شهرك و دود بوي گوگردو اوههههههههههههههههه هرچي بگم كم گفتمممممم.

خلاصه هيچي خودشونو خفه ميكنننننننننننننننننننننن ننننننننننننننننن.
دخترا از پسرا بدترن.يه كارهاييييي ميكنننن كه بايد بگي صدرحمت به پسراااااااااااااااااااااا ااااااااااااااااااااااااا ااااااااا.http://qsmile.com/qsimages/39.gif http://qsmile.com/qsimages/232.gif http://qsmile.com/qsimages/232.gif
ولي جاتون خالي خيلي خوش گذشتتتتتتتتتتتتتتتتت.

اميدوارم به شما هم خوش گذشته باشه.سال خوبي رو براتون آزرو ميكنم.

خوش باشيد...........................;) :rolleyes:

roksana_2006
March 14th, 2007, 11:58 AM
چهار شنیه سوری امسال ما تو بوتیک مامان که نبش خیابون هست بودیم و بیرون حسابی شلوغ بود و همه جور موادی استفاده می شد من یه خواهر کوچیک 12 ساله دارم که به بابام گیر داده بود برام سیگارت و موشکو این جور چیزا بخر بابا هم خریده بود براش و با هم دم در داشتن می انداختن سیگارتها رو ، بابا تو بوتیک بود یکی از سیگارتهارو روشن کرد اومد بندازه بیرون که ماشین گشت جلوش سبز شد:D :rolleyes: ماموره به بابا نگاه کرد بابا به ماموره یهو جفتشون زدن زیر خنده و ماموره هم سرش رو با تاسف تکون داد و به بقیه اهل خیابون نگاه کرد :eek: :eek: :eek: پیش خودش گفت این مرد گنده داره این کارها رو میکنه از این بچه ها چه انتظاری میشه داشت و راهش رو کشید و رفت

romina_sun
March 14th, 2007, 02:25 PM
يكي از بدترين خاطراتم مربوط مي شه به امروز چون يكي از بهترين دوستانم رو از دست دادم
يكشنبه وقتي دوستم داشت ميرفت سمت سركارش زير پل گيشا يه ماشين بهش برخورد ميكنه و جونش رو از دست ميده اما وقتي شنيدم قلبش رو اهدا كرده يه احساس خجالت بهم دست داد اميدوارم خدا به خانوادش صبر بده.:(

سروناز
March 14th, 2007, 02:35 PM
چهارشنبه سوریتون مبارک باشه .امیدوارم که دیشب به همتون خوش گذشته باشه حالا من میخوام تعریف کنم .
دیشب دو تا از دوستهای خوانوادگی ما اومده بودن که با هم بریم بیرون ، اول یه کم تو خونه مازدیم و رقصیدیم و جلوی در آتیش درست کردیم و ترکوندیم بعد پسرا گفتن که بریم هزار دستگاه اونجا خیلی شلوغ ، از اونجایی که من خیلی میترسیدم گفتم نمییام که بچه ها به زور منو راضی کردن !!جاتون خالی چه خبر بود خمپاره میترکوندن من که فقط جیغ میزدم تازه یه جا هم با الهام دوستم قایم شده بودیم .:D :D:D :D کلی خندیدیم از کاراشون و خیلی خوش گذشت.
چند تا پسر روبروی ما هی شیطنت کردن ، چشمتون روز بد نبینه امین ( پسردوستمون ) دید که چی شد دعوا !!!!!!!!!!!!!!!!:eek: :eek: :eek: :eek: :eek: :eek: سر ما چه دعوایی کرد از ترس داشتم میمردم ، گفتم حالا فکر میکنه ما مقصر بودیم فقط به ما گفت بریم !!!:( :( :( :( :( ما هم رفتیم ته پارک من باهاش چه بحثی کردم و بهش گفتم به خاطر این کارت دیگه باهات بیرون نمی یام :mad: :mad: :mad: :mad: :mad: از اونجای که منو میشناخت بیچاره جرأت نمیکرد به من چیزی بگه البته چون مطمئن بود ما بچه های خوبی هستیم و از این کارا نمیکنیم چیزی نگفت وگرنه پسرا رو که میشناسین !!!!!!:rolleyes: :rolleyes: :rolleyes: :rolleyes: خلاصه بعد از ده دقیقه همه چیز مثل قبل شد و انگار دعوایی نشده و کلی هم از ما دلجویی کرد . خلاصه خیلی خوش گذست .:D :D :D :D :D :D :D
راستی سیندرلا جون چه جوری آپولود کنم .
به شما دوست عزیزم هم تسلیت میگم.

doncorleone
March 14th, 2007, 02:57 PM
سلام دارم به همه شما دوستان در این تاپیک پر بار . :)
در آغاز پیشاپیش سال نو را به همگی تبریک میگم و امیدوارم در سال جدید به همه آرزو های خوب و خوشگلتون برسید . ;) :)
خوب این خاطره برمیگرده به 4 سال قبل که البته کوتاهه ولی اون روز خیلی بلند بود , یادش نه بخیر .
اون موقع درآمدم از هزار تومان هم بیشتر بود و مدیر یک رستوران بودم , سختی های این کار بقدریه که هرچی بگم کم گفتم و اگه مثل من حساس باشید همش استرس دارید .
بگذریم , یادم نمیره اون روز پنجشنبه بود و صبح ساعت 8 برامون نوشابه میومد , من همیشه کمی از بقیه زود تر میومدم و درو باز میکردم اون روز بچه ها خیلی دیر کردن و من مجبور شدم چهل پنجاه تا جعبه خالی نوشابه رو از زیر زمین بیارم بالا و بعد تا سر کوچه ببرم .
خیلی ایستادم , ساعت 9 شد نه نوشابه ای اومد و نه بچه ها , البته میدونستم که نوشابه ای دیگه نمیاد , برای اینکه کارا عقب نیوفتن دوباره همه اون جعبه هارو با بدبختی بردم تا زیر زمین .
ساعت گذشت و کار اون روز هم تموم شد و من که روزای فرد باشگاه داشتم سریع حاضر شدم و رفتم , همیشه پنجشنبه ها بعد از نرمش fight میکردیم , یادم نمیره تو ساعت ما یک پسره بود که متولد 62 بود و پاهای درازی هم داشت بطوری که ضربه هاش از 5 متری اصابت میکرد و راه فراری نداشتی .
از شانس گل من با هم اوفتادیم و منم چون خیلی حرفه ای بودم فایتم ضعیف بود , هنوز چیزی از شروع مبارزه نگذشته بود که یضربه پا که اسمش یادم نیشت بر زیر چشمانم بنشست و دیگه تعطیل کردم , که چقدر هم کبود شد , اینم از بخش دوم .
سرتون رو درد نیارم با اون چشم کبود خانه رفتن همانو پشت در همی ماندن نیز همان .
اونقدر جلوی در قدم زدم که داشتم دیوونه میشدم , هوا هم سرد بود و از طرفی هم داشتم قندیل میبستم , که ناگهان برای همسایه پایینی مان مهمان رسید , راننده هم مادر خانواده بود یک driverبه تمام معنا , خدا حفظش کند , در زمان پارک کردن باسرعت 0.5 کیلومتر در ساعت با چرخ جلو سمت چپ ( ماشین هم پاترول بود ) همینطور که داشتم پای راستم را از زمین برمیداشتم اومدروی پای من با اون چرخهای توپولش ,اول کفشم ترکید و بعد هم پام .
رفتیم بیمارستان و بعدم گچ و 3 ماه خانه نشینی و از این حرفها .
دیدین میگن تا سه نشه بازی نشه , اون روز هم تا سه نشد بازی نشد .


ببخشید که زیاد نوشتم .
پایدار باشید . :)

mahtabi
March 15th, 2007, 05:21 PM
يكي از بدترين خاطراتم مربوط مي شه به امروز چون يكي از بهترين دوستانم رو از دست دادم
يكشنبه وقتي دوستم داشت ميرفت سمت سركارش زير پل گيشا يه ماشين بهش برخورد ميكنه و جونش رو از دست ميده اما وقتي شنيدم قلبش رو اهدا كرده يه احساس خجالت بهم دست داد اميدوارم خدا به خانوادش صبر بده.:(
روميناي عزيز بهت تسليت ميگم من رو هم در غمت شريك بدون. ميگن هر گام ما قدمي است براي نزديك شدن به مرگ. دوست شما قدمهاش و بلندتر برداشت. آنسوي پرده آنچنان وحشتناك نيست شايد او الان خيلي خوشحال از زماني باشه كه در كنار شما و خونواده اش بود. پس براي خوشحاليش شما هم خوشحال باشين چون اون الان يك گام بلند از همه ما جلوتر افتاده. براش دعاكنين. اگه اعتقاد دارين خيرات كنين. اون شما رو مي بينه و از اينكه هنوز فراموشش نكردين خوشحال مي شه. باز هم تسليت مي گم. با تشكر فريبا
:p

و اما در مورد چهارشنبه سوري. معلوم نبود كه بالاخره قراره چهارشنبه سوري بشه يا نيست. من بيچاره كه كيلومترها از منزل دور بودم و رئيس رؤسا هم كه به صرفشون نبود بگن امروزه. به همه گفتن سه و نيم برن ولي مي دونين كه عمله بناها هميشه كاراشون ديرتر تمام ميشه. هر چي عز و جز كردم كه بابا ماشين گيرم نمي آد بي انصافا بذارين برم تا شل و كل به خونه نرسيدم به خرجشون نرفت. هر شب ساعت هفت خروج مي زدم. اون شب خجالتمون دادن شيش گفتن ديگه برين. حالا ببين اومدم بيون نمي دونم چرا تو خيابون محل كارم خبري نبود. دلم قرص شد. اومدم ميدان اصلي اي بدك نبود. يك كم شلوغ بود. دم عيدي زياد عجيب نبود. اما اما چشمتون روز بد نبينه رسيدم به خيابون خونه مون ديدم كلي وقته جنگ جهاني سوم از محل ما شروع شده. سنگرها بسته شده. نيروهاي متفقين سمت راست خيابون به نيروهاي آلمان نازي در سمت چپ ترقه و منور و و ... پرتاب مي كنن و مي رن تو سنگر. يه مغازه هم شده بود مغازه توزيع مهمات. ما رفتيم خريد كنيم بريم خونه ديديم هر كي مي آد انواع اقسام مواد منفجره كه بنده بدليل كهولت سن حتي اسماشم بلد نيستم مي خريدن. به جان شما تو محل ما روز روزش پرنده پر نمي زد نگو پايگاه متفقين و نيروهاي آلمان نازي بود. اينم از جريان چهارشنبه سوري ما كه با كلي حمد و قل هو الله دو قدم آخر رو تا خونه طي كردم. با تشكر فريبا
http://smileys.smileycentral.com/cat/15/15_10_7.gif

kiana_p
March 15th, 2007, 07:00 PM
سلام بچه هاي خوب دفتر خاطرات.
يك خاطره از 4 شنبه سوري خيلي وقت پيشم بگم.
شب چهارشنبه سوري بود و ما تصميم گرفتيم برويم خانه عمه ام در شهرك غرب.عليرغم اين كه پدر من خيلي مخالف اين جور شيطوني ها بود.من پايم را كردم توي يك كفش كه من مي خواهم بروم ترقه بازي كنم.خلاصه با اصرار رفتم تو كوچه .اتيش بازي كه چه عرض كنم ميدان مين و انفجار بود.بوي دود و سوخته اي بود كه ميامد انگار رفته بوديم جبهه جنگ!!!!!!!!!!!!
من با پسر و دختر عمه ام و 10 تا دختر و پسر ديگر جمع بوديم.بچه ها رفتند جعبه ميوه خالي اوردند تا اتيش بزنيم و از رويش بپريم. تا اين جايش خوب بود.بعد از چند لحظه يكي امد و يك نوع ترقه اورد كه بيندازه گفت اين ترقه ايتاليايي است وقتي بيندازيش زمين سه تيكه ميشه ونور ميده.من هم رفتم جلو تا از نزديك شاهد اين منظره قشنگ باشم.!!!!!!!!!خلاصه رفتن و ديدن همان و پرتاب يك تكه از اون سه تيكه به سمت صورت بنده همان.فكرش را بكنيد از شانس بين اون همه جمعيت حتما بايد به صورت من اصابت ميكرد.من احساس كردم يك لحظه صورتم داغ شد و سوخت .دختر عمه ام كه صورتم را نگاه كرد گفت ااااااااااااااااااااااااا اچرا صورتت قرمز شده.من هم از ترس نرفتم خانه به مامانم اين ها چيزي بگم چون مي دانستم گفتن همان و ..........شنيدن همان.
من به سحر گفتم اگه بقيه بفهمند كارمان تمامه .سريع رفتيم خانه دوست دختر عمه ام كه همسايه هم بود.و صورتم را با اب شستم تا خنك بشه و اون بنده خدا هم سريع رفت پماد سوختگي اورد و زد به صورتم.خوشبختانه مشكل خاصي برايم پيش نيامد..و لي من از رو نرفتم و همچنان به ادامه بازي و شيطنتم ادامه دادم تا رفتيم براي شام خانه .تازه اون موقع همه با نگاه كردن به قرمزي صورتم فهميدن كه چي شده.اون شب به من خيلي خوش گذشت .ولي براي سالهاي بعد از رفتن به سعادت اباد و شهرك غرب جريمه شدم.
الان چند سال است كه براي بازي فقط ميرم سر پل تجريش و چند تا جيغ مي زنم و ترقه مي تركانم و بر مي گردم تو خانه .با همسايه ها تو خيابان خودمان اتيش بازي مي كنيم .امسال هم اتفاق خاصي نبود كه برايتان تعريف كنم.پس فعلا باي.
تا درودي ديگر بدرود.

romina_sun
March 17th, 2007, 10:47 AM
سلام دوستان عزيز ببخشيد كه شما رو ناراحت كردم .و همدرديتان خيلي خيلي ممنون.
يه خاطره ميگم از ديروز كه شايد خانم هاي خانده دار با خوندن اين خاطره يكم ناراحت بشن .خلاصه اينكه ما حدود يك هفته پيش به مناسبت خانه تكوني و رسيدن سال نو طبق فرهنگ قديمي و كهن عادت داريم هر سال يه تكون حسابي به خونه بديم به همين دليل فرشهاي خونمون رو داده بوديم قالي شوي كه شسته بشه و دوسه روز پيش بود كه برامون اورد و ما فرشها رو پهن كرديم مي گم ديروز از اينجا شروع ميشه كه من براي بابام چاي بردم بابام مشغول پاستور بازي روي زمين بود البته من اومدم چاي رو گذاشتم بقل پاش رو زمين و گذاشتنم همانا و شوت شدن ليوان با تمام محتويات به طرف شرق اتاق هم همانا تمام چاي پخش فرش شد چون كه پدرم حواسش نبود و امده بود پاشو دراز كنه كه اينم از بدشانسي ما بود من رو ميگي مثل اين زناي 50 ساله نشستم رو ميز و شروع كردم به دادو بيداد كردن و خود زني بابام با ديدن كارهاي خنده داره من نه تنها ناراحت نشد بلكه كلي خنديد حالا از اين ناراحتم كه چاي پرنگ بود و فرش ما هم روشن خودتون حسابش رو بكيند كه من چه حالي شدم.:D

khademi
March 18th, 2007, 06:33 PM
سلام
گفتم خیلی خاطره دارم ولی گفتم بذار یک خاطره ی تازه بگم;)
برادر زن داییم اومده بود از تهران امسال تازه رفته دانشگاه:cool:
بعد من بابام معاون مالی اداری و استاد دانشگاهست برای همین اون یک مشکلاتی برای ثبت نام و ایناش داشت که بابام حلش کرد و هم داداشش دانش جو بابام بوده ، با هم رفیق شدند
بعد داداش بزرگه ی زن داییم یعنی داداشه همین پسره،تازگی نامزد کرده:rolleyes: بعد اون پسره اومد و با بابام دست دادو رفت بالا اخه خونه ی زن دایی و اینام طبقه ی بالا هست و مادر بزرگم طبقه ی پایینند . مامانم تا اون رو از دور دید ، فکر کرد داداش بزرگه ی زن داییمه:eek: :eek:
گفت مبارک باشه انشاا...:D
اون هم تعجب کرده بود بعد بابام گفت نه این مهیاده :) بعد مامانم فهمید .:)
خودش گفت فکر کردم نکنه برای منم خبراییه:eek: :eek: :eek: :o
ببخشید اگه یگ ذره بی مزه بود:o

romina_sun
March 19th, 2007, 02:36 PM
سلام دوستان من امروز اخرين روزي هست كه در خدمتون هستم و ميرم تا هفتم هشتم فروردين برگردم.به هرحال حالا كه دارم ميرم يه خاطره از زماني كه تو يه شركت كار مي كردم ميگم .يه روز منشيمون رفته بود بانك و كسي نبود كه تلفن رو برداره من مجبور شدم كه تلفن رو بردارم از اونجاي كه افراد مختلف از شهر هاي مختلف به شركت ما زنگ ميزد من بعد اتمام تماسم به همكار دفتر دارم گفتم كه يه اقاي زنگ زد و گفت كه داره مياد پيشت براي بستن قرار داد ، همكارم كه يكي از دوستان صميمي من هم بود گفت كي بود گفتم نمي دونم گفت چه طوري حرف ميزد گفتم فارسي اينو كه گفتم خودم از خنده مردم مي خواستم بگم لهجه نداشت گفتم فارسي حرف ميزد ديگه شده بود سوژه منشي هروقت گوشي رو برميداشت و مي خواست وصل كنه به من مي گفت فارسي حرف مي زنه:D :D

sara-l
March 21st, 2007, 02:45 AM
:eek:
سلام

من هم امشب تو فروم بودم شب خيلي قشنگيه خاطره خوبي بود امشب در كنار يكي از دوستانم بودم در نت كه اصلا" فكرشم نمي كردم .
يه خاطره بگم از يه سال عيد بعد ديگه از فردا من هم نميتونم زياد فروم بيام:

قبل اينكه بيايم اين خونمون
اونجا كه بوديم عيد كه ميشد طبقه بالا مهمون كه ميومد خيلي باهاشون صميمي بوديم
بعد نصفه شون شب واسه خواب مياومدن خونمون
يه روز صبح زودتر بلندشدم و از خوابيدنشون فيلم گرفتم نميدونين هر كس يه جوري خوابيده بود يكي تو ديوار بود يكي برعكس خوابيده بود ... وقتي فيلمو ديدن كلي خجالت كشيدن ...:D

سال نو رو به همه تبريك ميگم تقريبا" 40 دقيقه مونده به لحظه تحويل سال
به ياد همه كساني كه در كنارمون نيستن باشيم . دلاتون هميشه شاد وبهاري باشه.

MAAAH
March 21st, 2007, 04:58 AM
این اولین خاطره ی سال 1386 منه:D .امشب برای اولین بار خالم و دخترخاله های گلم سر سال تحویل اینجا بودنhttp://qsmile.com/qsimages/43.gif .خیلی شب خوبی بود برام.اولین سالی بود که اصلا" احساس تنهایی نکردم.;) میگن سر سال تحویل در حال انجام هرکاری باشی تا آخر سال همون کار برات تکرار میشه،دختر خالمم میگفت بیا برقصیم که تا آخر سال شاد باشیمhttp://qsmile.com/qsimages/303.gif (حالا بماند که سر سال تحویل دوباره مثل هرسال بغض کردم و ته دلم برای همه ی عزیزام دعا میکردم:( ).درضمن من امسال یه عیدی خیلی قشنگ از خدا گرفتم و اونم یه خواهر ناز و مهربون بود که براش آرزوی موفقیت دارم.و خیلی خیلی دوسش دارم.http://qsmile.com/qsimages/281.gif http://qsmile.com/qsimages/16.gif
سال 1386 رو به شما خاطره نویسان عزیز تبریک میگم.http://qsmile.com/qsimages/72.gif

leeda
March 21st, 2007, 08:30 PM
سلااااااااااااااااااااام دوستان :)

یه سالی میشه که به اینجا سر نزدم:D اینجا چقدر فرق وکرده کاربراش کمتر شدن........ :Dو هیچ کس هیج جا نیست :D:D

راستی عیدتون مبارک........... صد سال به این سالها :)

اینم یه خاطره از تحویل سال....... البته بیاته ......مال چند
سال پیشه :D :D

همون وقتی که سال تحویل افتاده بود به دم دمای صبح ...


اون روز صبح زود از خواب بیدار شدم و سفره هفت سین رو چیدم همه چی سر سفره گذاشته بودم از سبزه و سیر و سکه بگیرین بیاین جلو :D تا سنجد و سماق و سرکه و سیب و کلی چیزای دیگه :eek: :D :D

تقریبا" یه ربع ساعتی مونده بود به تحویل سال اومدم عود و شمعها رو هم روشن کنم
یه جعبه کبریت اوردم یه دونه کبریت رو آتش زدم و عود رو برداشتم و همینطور که داشتم اونو روشن میکردم و جعبه کبریت هم توی دستم بود ...
خودمم متوجه نشدم چی شد که یه دفه دیدم توی دستم یه مشعل آتیشه :eek: :D
خب معلوم دیگه..... :rolleyes: فکرتون رو بی خود و بیجهت مغشوش و مشوش نکنید:D
فسفر مغزتون میسوزه.... خوب نیست:eek: :D
تازه بعد باید برید یه کاسه بادوم و پسته و فندق و بادوم هندی و گردو و چه میدونم هفت مغز بخورین:D تا جبران مافات خوندن این خاطره بشه و تازه همش که این نیست :D
اضافه وزن هم پیدا میکنین:eek: و کلی چیزای دیگه که من نمیتونم لابه لای این خاطره واستون همه رو تو ضیح بدم .........:D آره بچه های خوب :D :D :D مراعات کنین دیگه خودتون :D

راستی بچه ها میدونین هفت مغز چیه...منم دقیقا"نمیدونم ولی میدونم یه نوع خوراکه از هفت تا مغز تنقلات درست میشه :D

خب کجا بودم توی هفت مغز نه :eek: توی کاسه بادوم و پسته
نه بابا :eek: ها....... یادمان آمد :D یادمان آمد :D

خب معلومه دیگه که چرا جعبه کبریت اتیش گرفت چون چوب کبریتی که اتش زده بودم در یه لحظه که من حواسم نبود
شعله اش گرفته بود به جعبه کبریتی که توی دستم بود و در یک آن همه کبریتای توی جعبه با هم روشن شدن :D

عود هم که در حال دود شدن توی دستم بود.... اومدم مشعل اتیش رو با فوت کردن خاموش کنم :D که مقدار زیادی از خاکستر بخور افتاد روی لباسم و یه تیکه از لباسمو سوزوند :D
خلاصه مشعل آتیش رو خاموش کردم و لباس سوخته رو تحویل گرفتم :D
حالا خوب شد خودم طعمه حریق نشدم سر سال تحویل :D:D اینطوری میشه که یه ضرب المثل ساخته میشه و میگن سالی که نکوست از بهارش پیداست :D نه ببخشین
ازآتیشش پیداست:eek: :D :D :D

فعلا" تا بعد ;)

Stranger Elf
March 24th, 2007, 04:20 AM
http://qsmile.com/qsimages/281.gif سلام و سلام و سلام و هزاران سلام http://qsmile.com/qsimages/281.gif

http://qsmile.com/qsimages/72.gif درود و درود و درود و هزاران درود http://qsmile.com/qsimages/72.gif

به تمامی دوستان و عزیزان و همراهان و خاطره نویسان و خاطره دوستان سلام عرض می کنم.یک سلام پر از عطر بهار، پر از رنگ ماهی قرمز هفت سین، پر از عطر بهار و طراوت شمال و آوای خوش هزار. یک سلام پر از یادگاری، پر از رنگ شادی، پر از روبراهی، و پر از همسرائی تقدیمتان بادا.http://qsmile.com/qsimages/72.gif

عزیزان صمیمانه فرا رسیدن نوروز مبارک 1386 هجری خورشیدی را خدمتتان تبریک و تهنیت عرض می کنم. انشالله که امسال سالی پر زبرکت و پر از امیدواری و عزت و سعادتمندی و سلامتی باشه برای همه ما ایرانیان و همه ما هموطنان در هر جای این کره خاکی.
از تمام دوستانی که با دادن نامه و پیغام تبریک این حقیر را مورد لطف خودشون قرار دادند بی نهایت متشکرم.http://qsmile.com/qsimages/72.gif و یه معذرت خواهی کوچولو هم تقدیم تمام دوستانی که سهوا نتونستم بهشون تبریک عید را در نامه و یا با کارت تبریک عرض می کنم.http://qsmile.com/qsimages/72.gif
ماشالله اینقدر تعدادمون زیاد شده که چندتا منشی لازمه تا به رتق و فتق امور ماها بپردازند.http://qsmile.com/qsimages/39.gif
سال نو مبارکتون باشه.... هر روزتون نوروز باشه... نوروزتان هم پیروز باشه.http://qsmile.com/qsimages/87.gif

و اما خاطره این اکرم خانم توپولی نشان رو که یادتونهhttp://qsmile.com/qsimages/50.gif
امروز قسمت آخرشو براتون می نویسم و به منزله برگ سبزی تحفه درویش و بابت کادوئی ناچیز به مناسبت فرا رسیدن این بهار تازه و جیز.... خدمتتان تقدیم می کنم خیلی محترمانه و تمیز.... ایشالله بخونین و بپسندین و بخندین اونم با خنده هائی نخودی و ریز.

خاطره اکرم خانم ( قسمت چهارم ، چه شود اگر بشود... وگر نشود چه شود ...!! )http://qsmile.com/qsimages/297.gif


بله... تا اونجا گفتم که همه اون مراحل ساخت و نصب رزمناو دامادی در منزل خواهرمان را انجام دادیم و منتظر شدیم تا ببینیم چجوری از بالا کفتر می آید... یه دانه دختر می آید.. با چشمان تر می آید... سوار بر... نه سوار بر آژانس می آید.

سرتونو درد نیارم عزیزان.
تازه از انجام فرایند و فعالیت تنظیم وسایل پذیرائی جهت مشرف شدن اکرم خانم فارغ شده بودم که...
زییییییییینگ
یعنی کی می تونه باشه این موقع شب؟؟؟؟http://qsmile.com/qsimages/42.gif

نه شوخی کردم.
وقتی که زنگها برای داماد به صدا در می آید.http://qsmile.com/qsimages/40.gif
وقتی است که اکرم بانو از درب خانه به در می آید.http://qsmile.com/qsimages/39.gif

خوب بالاخره درب باز شد و اکرم خانم به همراه مادر گرامیشان از در وارد شدند.
و من دختری با قدی متوسط رو به بلند و چادری و البته تمیز و ساده پوش و سفید رو و سفید چهره رو مقابل خودم دیدم. اولین چیزی که برای من جالب بود قدی بود که داشت... بالای 170 سانتی متر که باعث می شد بلند به نظر بیاد. و البته چهارشونه ... فکر کنم ایکس لارژ بود. و دارای انگشتان و دستها و پاهائی منظم و متوسط... جالب بود ... فکر کنم سایز کفشش 38 بود که برای اون قد و هیکل... از نظر طراوت و ظرافت عالی بود.... و این نشون می داد استخون بندی مرتبی داره.
بگذریم.
همراهش مادرش وارد شد... یه خانم میان سال با چشمانی میشی رنگ... هنگام سلام و احوالپرسی و تبریک خوب که نگاه کردم متوجه شدم که اکرم دارای چشمان قهوهای روشنه... یه کم عسلی رنگ... مثل چشمای خودم.
و البته اکرم با بستنی سنتی فراوانی که در دستش بود وارد شد.
و همینجور که داشت سلام و احوالپرسی می کرد رفت طرف آشپزخونه و بستنی رو اونجا گذاشت.
خلاصه معارفه ساده اولیه کامل شد و نشستیم.
بازم احوالپرسی و خوش آمد گوئی... و بازم چندتا آیتم دیگه در همین حدود.
بعدش حمید خان دوبرره ( دامادمون ) پرید وسط و جو رو کشید به کار و بحث رو به جوانان و .... ازدواج.
یه کم من و خانواده ام را معرفی کرد و اینکه این مدت داماد ما بوده بید... اصلا کل مشاهداتش چی بیده.
و خلاصه یه کم سلام و پذیرائی و غیره.
بعدش شیرینی و میوه.... یه کم هم بزرگترا نشستن پای تعریف و مادر اکرم شروع کرد از پدر اکرم و بچه هاش و عروش و داماد هاش و غیره تعریف کرد.
حالا دوتا خانواده از هم بیشتر و بیشتر می دونستن.
جریان کشید و کشید تا اونجا که من و اکرم رفتیم پای میز مذاکره ملل و بین ملل و به هر علل.
خوب حال ندارم......... بقیه شو بعدا براتون تعریف می کنم.... پس تا بعد.http://qsmile.com/qsimages/209.gif http://qsmile.com/qsimages/209.gif
.
.
اه چرا می زنین بابا... خوب میگم... دعوا نداره که.http://qsmile.com/qsimages/37.gif
رفتیم تو اتاق زهرا ( خواهر زادم ) و نشستیم.اکرم نشست روی تخت و من رو صندلی کام زهرا.و سلام و تشکر و غیره از من و پاسخ از اکرم.اکرم تمام حواسش به بیرون اتاق بود.
و وقتی ازش پرسیدم جواب داد... آخه خجالت می کشم... گفتم خجالت نداره که... برای همه بوده و هست و خواهد بود...تصمیم بگیر... انتخاب کن... ازدواج کن.
و اکرم گفت: خوب بله منتها من دوست دارم یه کم فکر کنم.
گفتم باشه... و رفتیم سراغ معرفی خصوصی تر و بیشتر خودمون.... تقریبا همه چیزای لازمه رو گفتم.
و وقتی نت اکرم شد اول از همه پرسید: ببخشین تا حالا کسی رو دوست داشتین؟؟ اونم عاشقانه؟؟
گفتم خوب بله... یه مدت فکر می کردم که شخص مورد نظرمو رو پیدا کردم که اشتباه می کردم.
پرسید: میشه جریانشو کامل برام بگین؟؟
گفتم: خوب نه... چون نه زمان کافی داریم نه اینقدر لازمه که الان بابتش وقت بذاریم... اما یه خلاصه ای براتون میگم.. و خلاصه شو گفتم.
و اکرم در نهایتش گفت: چه جالب... فکر نمی کردم پسرها هم دارای احساس و عاطفه داشته باشند !!!!!! یعنی جدی جدی پسرها اینجورین ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
گفتم: خوب پسرها هم آدم هستند... موجود فضائی که نیستند.

و بعدش نوبت من شد... رفتم سراغ سوالاتم و کلی جواب مجهول گرفتم؟؟؟؟؟؟
پرسیدم انگیزه تون از ازدواج چیه... چه تفکری پشتش دارین؟؟
و جواب این بود.... مثل همه منم باید ازدواج کنم...
و در پاسخ این سوال که دوست دارین با چه مردی ازدواج کنین... از چه نوع و تیپ مردی خوشتون میاد؟؟
گفت: مردی که خیلی مرد باشه!!! یعنی مومن و نماز خون و نون حلال بیار و غیره باشه.....
گفتم خوب همه اینا که یه جا جمع بشه میشه انسان.
اگه هر شخص انسانیت و وجدان را درخودش پرورش بده میشه همینی که شما گفتین.
بگذریم.
دیدم نه دختر خوبیه منتها روی هوا داره حرف میزنه و اصلا فکر خاصی نداره... تصمیم گرفتم بیشتر جلو برم و خانواده شو ببینم.برای همین گفتم : اکرم خانم موافقین من بیام خواستگاری شما؟؟ گفت: یعنی الان بگم بله؟؟
گفتم: نه !!!! منظورم اینه که جدی تر باهم ارتباط برقرار کنیم.... و خانواده هامون هم بیشتر و بهتر با هم تماس داشته باشند ، اونموقع خیلی بهتر میشه فکر کرد و تصمیم درست گرفت.
گفت: باشه ، من که استقبال می کنم چون خیلی خوبه.
و بالاخره پس از نیم ساعت وراجی و شوخی و جدی از اتاق زدیم بیرون.
صدای کف و صلوات بقیه که جهت شوخی و مزاح بود بلند شد.. همه میگفتن بابا چه خبره.... اووووه.... ماشالله به چونه هاتون... زن و شوهر بشین چی میشه... حتما 100 روز برای هم حرف دارین.

بگذریم.
دور دوم پذیرائی شروع شد.
اکرم رفت و نشست نزدیک حمید و کام حمید تا درس زبانش رو ادامه بده.
منم برای جمع قهوه ترک درجه یک درست کردم و البته با شیرینی تر و پای سیب معروف بلوط تکمیلش کردم.
مشغول چرخوندن شدم و حتی مثل عروسها برای اکرم گذاشتم تو سینی و بهش رسوندم.
خیلی خوشش اومد و کلی حال از خودش در کرد که یه پسر به رسم پذیرائی جهت آشنایی بهش شیرینی و قهوه داده.
بی رو دروایستی اکرم خیلی شکمو بود و ماشالله هزار ماشالله تو چند دقیقه قیژژژژژژژژژژژژژ تمام محتویات سینی که شامل شیرینی تر یک پیش دستی پر...http://qsmile.com/qsimages/48.gif یک فنجان قهوه ترک بزرگ..http://qsmile.com/qsimages/48.gif . یک لیوان آب یخ باحال و یک بشقاب پر از میوه بود را میل فرمود !!!!!!!!!!!!!!!!!!http://qsmile.com/qsimages/48.gif ماشالله قل مراد.http://qsmile.com/qsimages/293.gif
بعدش همینجور که نشسته بودم و داشتم تی وی میدیدم متوجه شدم درس اکرم تموم شده و اکرم رفته تو آشپزخونه کنار خواهرم تا یه کم حرف بزنند.
جالب بود که با چشمان خودم دوتا صحنه از شکمو بودن اکرم دیدم و چشمام داشت میزد بیرون.
خیلی باحال بود... الانم که یادم می افته از خنده نمیدونم چیکار کنم.http://qsmile.com/qsimages/39.gif

اول اینکه وقتی اکرم سینی منهدم شده شو برد تو آشپزخونه اول رفت سراغ قهوه جوش و تمام قهوه باقیمونده داخلش رو که سرد هم شده بود رو ریخت تو فنجون و تمومش کرد... حدودا فکر کنم سه تا فنجون مونده بود...
و من با چشمانی گرد شده داشتم حرکات این دختر رو که مثلا خیلی هم نسبت به من شرم و حیا داشت رو نظاره می کردم!!!!!!!!http://qsmile.com/qsimages/293.gif
و بعدش به خواهرم گفت: لیدا جون من گشنمه... و خواهرم گفت شیرینی تو یخچاله... و اکرم رفت سراغ یخچال و ظرف درب داری که خواهرم باقیمونده شیرینی ها رو توش گذاشته بود رو برداشت و همینجوری که داشت برای خواهرم بلبل زبونی می کرد و تو آشپزخونه کنار خواهرم راه میرفت از ظرف تو دستش شیرینی بر می داشت و می خورد....
منم چهارشاخ مونده بودم اینجوری..http://qsmile.com/qsimages/293.gif که این چه مدلشه دیگه.... ظرف بزرگ تو دست و هنگام پیاده روی در کنار خواهرم تند تند بنداز بالا.... خدائیش چشمام گرد شده بودن هوارتا.!!!!!!!!!!!!!http://qsmile.com/qsimages/219.gif
حالا ساعت چنده... ساعت هشت و نیم شبه و نزدیک شام.
و من مونده بودم چجوری میشه بعد اینهمه خوردن خوراکی و شیرینی شام هم خورد...
گفتم خوب حتما خودشو خیلی خودمونی می دونه و شایدم شام نمیخواد بخوره... با همینا خودشو سیر کرده.... شاید از ظهر گرسنه بوده... شاید... هزارتا شاید !!!http://qsmile.com/qsimages/229.gif

خواهرم همینجوری که تو آشپزخونه با اکرم صحبت کرده بود ( اینا رو بعدا بهم گفت ها ) فهمیده بود از من خوشش اومده و وقتی بهش گفته بودم میام خواستگاریت اکرم خانم از هولش داشته جواب آره می داده و اینکه اکرم از آرامش من متعجب بوده.. و لیدا بهش گفته بود که من معمولا خونسردم...مخصوصا اگه افکارم آروم باشه و تمرکزم کامل.
و اکرم پرسیده بوده که آیا من هیزم.. و لیدا گفته نه برادرم مومنه و از چشم چرانی بدش میاد. ولی علت اینکه شما رو خیلی با دقت و با وسواس زیادی نگاه می کنه اینه که ریز بینه و تو همه چیز دقت خاص خودشو داره و به جزئیات خیلی توجه نشون میده.
*****************

جاتون خالی شام جوجه کباب بود.
آقا من و حمید جوجه رو درست کردیم و لیدا برنج و ترشی و ماست و سالاد و غیره رو چید و کشید. جوجه ها رو آوردیم. بی اغراق بگم خونه خواهر ما شکمو بازاره چون دادماد ما بسیار شکم دوست و شکمو هستند. مثلا اگه 10 روز پشت هم بهش جوجه کباب بدین استقبال می کنه. و بالاخره شام و بساطش چیده شد و اکرم و مادرش نشستند پای سفره، من هم بدون اینکه نشون بدم رفتم تو نخ کارهای اکرم و اکرم هم بیخیال داشت واسه خودش حال می کرد.
ماشالله هزار ماشالله دوتا بشقاب برنج و چهار سیخ جوجه رفت بالا.... اونم نیم ساعت و فقط نیم ساعت بعد از میل نمودن اونهمه میوه و شیرینی و قهوه و کاکائو و پای سیب.... ماشالله هزار ماشالله.
از شدت خنده و مبارزه با نخندیدن اشک تو چشمام جمع شده بود... نزدیک بود بزنم زیر خنده..... برگشتم و خواهرم و مادرم رو نگاه کردم... اونا هم از خنده نزدیک بود منفجر بشن... مجبور شدم یه جوک مودبانه بگم و همه خندیدند منتها ما سه تا بیشتر خندیدیم چون داشتیم منفجر میشدیم.
اکرم با نهایت بامزه گی و باحالی منو یاد بچه کوچولوهای شکمو و پرخور می انداخت که همیشه برای خوراکی دل دل میزنند و کلی ذوق می کنند. تمام چیزهای در دسترس سفره رو دور خودش به صورت نیم دایره توی سفره چیده بود، ماست و ترشی و ظرفی کوچکتر از سالاد به همراه کلی سس و البته زیتون و دوغ و نوشابه از هر کدام یک لیوان !!!!!!!!!!
و البته مادرم هم می خندید و هم هنگامی که بهش نگاه می کردم سر تکون میداد، و من بهش چشمک میزدم که یعنی: عیب نداره.... سخت نگیر.... و غیره.

وقت خداحافظی ساعت ده و نیم شب بود و اکرم و مادرش نمی خواستند بروند. اما بالاخره با گفتن این جمله که : ببخشین ما بیخبر اومدیم و خونه خبر ندادیم و الان خونه منتظرند ، عزم رفتن کردند. (و اونجا اکرم خرابکاری کرد... جدا هم خرابکاری کرد )
****************
اکرم به من و خانواده ام گفت: من و مامان به خونه گفتیم داریم میریم مطب و نمی دونند ما اینجائیم و برای چی اومدیم. ( و من فقط پیش خودم فکر کردم که چطور از چهار عصر تا ده و نیم شب میشه تو مطب بود!!!! ) و قرار شد براشون آژانس بگیریم تا زودتر به خونه برسند و مهمون نوازی مون سنگ تموم باشه.
آژانس....!!!! خوب... عالی بود چون که همون لحظه فکری به ذهنم زد....مثل یک شرلوک هولمز برنامه ریزی کردم.
از اکرم پرسیدم... خوب مقصد کجاست.... گفت : خیابون جشنواره.... گفتم کجای خیابون جشنواره و اکرم گفت... خیابون یزدان تو حکیمیه.( راستش من خیلی ناراحت شدم... 27 ساله که شرق تهران زندگی می کنم و میدونستم خیابون جشنواره ربطی به حکیمیه نداره... و احتمال دادم منزلشون تو خاک سفیده... ولی روش نمیشه بگه. )
تو دلم به خودم گفتم.... خوبه بهش گفتم من اکثر محلات تهران رو بلدم و البته که بچه شرق و شمال شرق تهرانم.... داری دروغ میگی که مثلا چی بشه... من احمقم یا تو زرنگ... مگه اصلا برای من مهم بود که تو بچه کجائی... خوبه بهت گفتم روراستی برای من ارزشش از همه چیز بیشتره ها.
حرص می خوردم اما اصلا نشون ندادم.... کاملا بیخیال شدم و خونسرد....
برای قضاوت کردن خیلی زود بود... خیلی خیلی زود.

زنگ زدم به رفیقم که ........... و ازش خواستم بیاد به آدرس خونه خواهرم.
تو خونه هم گفتم که زنگ زدم آژانس الان میاد.
و رفتم تو کوچه و منتظر شدم.
وقتی رضا اومد بهش سریع و تیز گفتم...:رضا تو منو نمیشناسی مثلا و فقط راننده آژانسی... اوکی؟
و رضا خندید و تیز فهمید و من پرسیدم اونی که خواستم آوردیش؟؟
و رضا گفت آره.... و از جیبش در آورد و بهم داد.
خود خوش بود... یه واکمن و ضبط خبرنگاری که کیفیت ضبط صداش عالی بود، قبلا هم از رضا قرض گرفته بودم و کارکردش رو قبول داشتم.
واکمن رو راه انداختیم و بین دوتا صندلی جلو گذاشتیم و روش یه دستمال انداختیم تا معلوم نشه.
و اکرم و مادرشو صدا زدم و اومدن بیرون تا سوار ماشین بشن.
و رضا در کمال خونسردی و هنرپیشگی مانند یه راننده آژانس نشست تو ماشین و حتی کمی غرغر هم کرد که چرا طول می دیم، و من هم ازش معذرت خواهی کردم و تشکر.
و وقتی اکرم نشست تو ماشین گفتم : اکرم جان ببخشین که بد گذشت... به امید دیدار مجدد.
و به رضا گفتم: جناب کرایه شما تا حکیمیه چقدر میشه؟؟
و رضا سرشو از پنجره بیرون آورد و با نیشخند گفت: سه هزار تومن داداش..
منم که از این گرانی و لوس بازیش حرصم گرفته بود سه تا هزاری بهش دادم و گفتم: بفرمائین قربان و اضافه کردم: انشالله بیشتر مشتری شما میشیم و بیشتر شما رو می بینیم.
رضا هم یواشکی زبونشو در آورد و شکلک در آورد و بعدش گاز داد و رفت.
اکرم و مادرش هم رفتند،
وقتی برگشتم خنده ای مرموزانه رو لبم بود.
مادرم پرسید:
باز چی کار کردی امیر؟؟ خرابکاری که نکردی؟؟ آژانسه مثل اینکه رفیقت بود .... جریان چی بود؟؟ چرا باز چشمات داره برق میزنه؟؟ نکنه باز افکار شیطانی و مرموزانه داری؟؟
و من فقط گفتم :
تا یه ساعت دیگه معلوم میشه.... همه چیز معلوم میشه...و خندیدم.
****************
وقتی رضا برگشت من تیز رفتم تو کوچه و سوار شدم.... رضا گفت که تو راه یه سر هم الکی رفته پمپ بنزین و کلی الکی چرخ زده تا بیشتر و بهتر خبر بیاره. .... و آدرس منزل اکرم رو بهم داد.
خانمهای گرامی مثلا سر کوچه پیاده شده بودن و نه جلوی خونه... اما آقا رضا بنا بر امریه من خوب منتظر شده بوده تا برن تو خونه و بعدش برگشته بوده.

گفتم خوب... دمت گرم رضا جون. دستت درد نکنه... حالا بیزحمت منو برسون خونه سهیل.... علت اینکار من فقط یه مورد مهم بود،
محبوبه نامزد سهیل آذری بود .

از همون اول می دونستم که تا اکرم و مادرش بشینند تو ماشین رضا، برای اینکه راحت تر صحبت کنند طبق عادت تمام آذری زبانها میزنند کانال دو...و محبوبه نامزد سهیل تمام ماجرای ضبط شده روی نوار واکمن خبرنگاری رو برای من دوبله کرد.( محبوبه از پشت تلفن منزلشون تمام نوار رو گوش می کرد و دوبله به فارسی می کرد و به من که خونه نامزطدش و پای تلفن بودم میگفت که اکرم و مادرش تو ماشین رضا و در حال رفتن به خونه به هم چی می گفتند )

ماشالله مادر و دختر بدجوری داشتن در مورد من و خانواده ام حرف میزدند و تبادل نظر می کردند. مخصوصا در مورد آقا داماد.
اما خوب... خدائیش چیز بد و ناجوری نگفتند... فقط شاید زیاد روراست نبودند... همین.

یه جاهائی محبوبه میخندید و یه جاهائی هم ناراحت میشد. بالاخره کار دوبله و مونتاژ سریال اکرم خانم تموم شد.
کلی از سهیل و محبوبه که با مشاوره تلفنی و رازداریشون کمکم کرده بودن تشکر کردم.
رضا تو ماشین تو کوچه بود... گفتم بیزحمت بریم بریم خونه ما... گفت امیر اینم سه هزار تومن... گفتم مال خودت.. ناراحت شد.. گفتم خوب وایستا غذا بگیریم بریم خونه ما... شام با هم باشیم... و رفتیم.

بعد از شام رضا رفت و من تنها شدم.
نشستم کل جریانو تو ذهنم مرور کردم....و در نهایت تصمیم گرفتم.

شب با کلی خنده و مزاح داخل وجود خودم خوابیدم.
و وقتی بیدار شدم و ظهر فردا شد... رفتم خونه خواهرم.
دیدم همه یه جوری نگاهم می کنند.
تا اومدن بگن.... گفتم : من تصمیم گرفتم... من نمیخوامش.
حتی خواستگاریش هم نمیرم.

و خانواده ام خندیدن و گفتند: ما نگران این بودیم چجوری به تو بگیم که ناراحت نشی.... آخه اکرم و مادرش نزدیک عصرزنگ زدن و گفتند که صبح رفتند امامزاده صالح و...
و من پریدم وسط صحبتشون و گفتم: و لابد بعدش استخاره کردند که استخاره بد اومده پس منصرف شدند.
همه متعجب شدند و گفتند... تو از کجا میدونی...؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ؟

و من فقط جواب دادم :
اینا رو خود اکرم به من گفت... البته نگفت... اعتراف کرد... اونم در نهایت روراستی و صداقت.

ارادتمند........http://qsmile.com/qsimages/87.gif...... امیر عباس بچه تهرانپارس...!!http://qsmile.com/qsimages/72.gif

هستی خانوم
March 25th, 2007, 08:22 AM
سلام و صد سلامhttp://qsmile.com/qsimages/305.gif
سال نو مبارکhttp://qsmile.com/qsimages/6.gif
صد سال به این سالهاhttp://qsmile.com/qsimages/19.gif http://qsmile.com/qsimages/203.gif
خوب و خوش و سلامتین؟http://qsmile.com/qsimages/15.gif
این اولین پست من در سال یک هزار و سیصد و هشتاد و شش استhttp://qsmile.com/qsimages/303.gif
خاطره خاطرهhttp://qsmile.com/qsimages/177.gif
بیست و ششم اسفند من رفتم شمال خونمون خواهرم مشهد مونده بودhttp://qsmile.com/qsimages/176.gif
شب سال نو بابام خونه نبود مثل همیشه سرویس بود (کامیون داره وقتی می ره شهرهای دیگه برای کار ما می گیم رفته سرویس!)http://qsmile.com/qsimages/275.gif
قرار بود اون شب ساعت یک شب بیاد
جاتون خالی سبزی پلو با ماهی شب عید رو نوش جان کردیم http://qsmile.com/qsimages/274.gif و تصمیم گرفتیم تا اومدن بابا همگی یک چرتی بزنیمhttp://qsmile.com/qsimages/268.gif
خوابیدیم....http://qsmile.com/qsimages/302.gif
یهو دیدیم تلفن زنگ می زنه مامانم جواب داد دید خواهرمه می گه مامی سال نو مبارک!!!!!!
تازه فهمیدیم ای دل غافل...http://qsmile.com/qsimages/291.gif
همگی خواب مونده بودیم!!!http://qsmile.com/qsimages/267.gif
موضوع از این قرار بود که...
بابا ساعت یک اومده بود و رفته بود دوش بگیره
مامانم دیده بابا دیر کرده گفته یک دراز کوچولو بکشم
دراز کشیدن همان و خوابیدن همان!http://qsmile.com/qsimages/179.gif
بابا هم اومده دیده همه خوابن دلش نیومده بیدارمون کنه خودش هم گرفته خوابیده!http://qsmile.com/qsimages/174.gif
و این گونه بود که در هنگام سال تحویل خانواده مهربان ما در خواب ناز به سر می بردند http://qsmile.com/qsimages/261.gif

neginvareh
March 25th, 2007, 11:13 PM
سلام بچه ها

اميدوارم آغاز سال نو براي همه شروع خوبي داشته باشه.

روز يكم از خواب كه بيدار شدم رفتم توي آشپزخونه كه چايي بخورم مامانم اومد دنبالم قرآن رو گرفت جلومو گفت عيدي تو بردار .نگاه نكردم همينطور دستموبلند كردمو يه اسكناس بود برداشتم بعد كه خواستم بزارم تو كيفم ديدم از اون 5 تومني هاي جديد هستش .تموم اين چند روز همش حساب كردم كه خاله اينقدر داد بابا اينقدر داد مامان نامرد 5 تومن داد پولم به چيزي كه خواستم نمي رسه . ديروز خالم اينجا بود مامان داشت بهش ميگفت كه بهش 50 تومن دادم :eek: يهو گفتم دوروغ نگو تو به من 5تومن دادي گفت نه والا 50 دادم لابد خرجش كردي خلاصه يه ده دقيقه اي كل كل رفتم پول آوردم حسابي جا خوردم :o از خجالت ديگه بيرون نيومدم از توي اتاق. از اون لحظه همه بهم ميگن.به سلامتي قراره حسابداره كدوم شركت بشي;) .......


سايه حق. سلام عشق. سعادت روح. سلامت تن. سرمستي بهار. سكوت

دعا سرور جاودانه.( اين است هفت سين آريايي) پيشكش شما.

:rolleyes: نوروز مبارك :rolleyes:

viola
March 26th, 2007, 06:16 PM
سلام به دوستای خوب دفتر خاطرات
به همتون تبریک میگم اول از همه تبریک مال نو شدن ساله و تبریک دوم واسه تولد این دفتره اما چقدر زیبا بود که اون تاپیکی که قراربود واسه بچه های گروه خاطره نویسان اختصاص پیدا کنه تو این روز افتتاح میشد .بگذریم.
امیدوارم همه شما در پناه حق سالی پربار وسرشار از موفقیت داشته باشید درکنار خانواده محترمتون.
امسال هم مثل هر سال لحظه تحویل سال مشهد بودیم خدا قسمت همه بکنه خیلی صفا داره تحویل سال در کناراقاودرکنار یه عالمه عاشق که حتی نمیدونی از کجا اومدن ولی اینو میدونی که همه یه هدف دارن اونم تحویل کردن سال در کنار سرورو اقاشون امام رضا است .البته عذر خواهی میکنم که وقت نکردم خداحافظی کنم ولی مطمئن باشید که به یاد همتون بودم .
دلم میخواد واسه اون دوستای عاشق بگم که نمیدونید چه صفایی داره لحظه ای که از بلندگو دعاهای قبل از تحویل رو میخونن و همه اونو همراهی میکنن بعد هم که همون دعای معروف و دوست داشتنی یا مغلب الغلوب ......و بعدش همه شروع میکنن به هم تبریک گفتن سال نو با وجودی که حتی همدیگرو نمیشناسن و حتی زبون مشترک هم ندارن .
خلاصه اینو بگم که من هر چقدر هم توضیح بدم نمیتونم از اون فضا حتی یه کمشو بیان کنم.فقط بگم که جای همتون خالی بود .
همین...............
ارزومند سلامتی و شادابی برای همه شما...................ویولا................ ...........

هستی خانوم
March 27th, 2007, 02:48 PM
بچه ها سلام
پس فردا عروسی پسر داییمه
حدود 70 هزار تومان فقط پول پارچه ی لباسم شده که دادم به خیاط بدوزه
هنوز بهم لباسم رو نداده
هر چی هم که زنگ می زنیم بهش گوشی شو برنمی داره رفتیم دم خیاطیش اون جا هم نبود خونشن هم نبو
بچه ها من همون لباس رو می خوام
تو رو خدا دعا کنید بیادش
اگر نه بی چاره می شم http://qsmile.com/qsimages/254.gif
غصه نخور عزیزم حتما میاد

یک خاطره!
اسم دوستم فرزانه هست. مامان ایناش رفتن سفر و اون مشهد تنهاست، من رفتم پیشش تا تنها نباشهhttp://qsmile.com/qsimages/285.gif
ما همکار هم هستیمhttp://qsmile.com/qsimages/283.gif
دیروز اون از شرکت رفت خونه و من رفتم خونه خودمون که هم دوش بگیرم هم یه سری از وسایلم رو که خونه جا گذاشته بودم بردارم
تو شرکت بهش گفتم تو برو نهار درست کن تا من بیامhttp://qsmile.com/qsimages/91.gif
خلاصه رفتم خونمون داشتم از گرسنگی هلاک می شدم! http://qsmile.com/qsimages/219.gifساعت چهار و ربع رسیدم
از حموم اومدم دیدم دارم غش می کنم!http://qsmile.com/qsimages/218.gif http://qsmile.com/qsimages/293.gif اتفاقا غذا هم داشتیم تو خونهhttp://qsmile.com/qsimages/226.gif
جاتون خالی غذا خوردمhttp://qsmile.com/qsimages/274.gif
تا رفتم خونه فرزانه اینا ساعت شش شده بود، دیدم...
فرزانه بیچاره غذا درست کرده و نشسته منتظر من که بیام با هم غذا بخوریم!!!!!!!!http://qsmile.com/qsimages/306.gif
از خجالت مردم!!!!!!!!! http://qsmile.com/qsimages/270.gif
خوب من فکر می کردم اون غذا می خوره خوب!http://qsmile.com/qsimages/270.gif
اینقدر عذر خواهی کردم که نگوhttp://qsmile.com/qsimages/241.gif http://qsmile.com/qsimages/172.gif
اونم بیچاره هی می گفت خوب اشکال نداره واسه چی اینقدر عذر خواهی می کنی؟!http://qsmile.com/qsimages/297.gif
البته با اونم یک کم غذا خوردمhttp://qsmile.com/qsimages/277.gifhttp://qsmile.com/qsimages/272.gif

Rose 30
March 27th, 2007, 08:48 PM
سلام...!
اومدم خاطره بگم:D
یک روز جمعه تابستان من بابا مامانم و خواهرم به ویلای یکی از دوستای بابام
رفتیم...
من رفتم توی استخر وقتی بعد از ظهر شد که هوا سرد بود امدم بیرون و خودم را خشک کردم و لباس پوشیم...
بعد رفتم لب استخر و قدم زدم ناگهان... افتادم تو اب و رفتم ته اب مامانم فهمید منو دراورد و خشک کرد...
خوشبختانه لباس اضافه داشتم.
بعد 5 دقیقه دوباره رفتم لب استخر و افتادم توی اب و داد زدم دیگه بسمه دیگه بسمه مامانم دوباره من رو در اورد و گفت: مگه نگفتم دیگه لب استخر نرو ..دهه....:D بدبختانه دیگه لباس نداشتم...
خاطره ی ما به سر رسید کلاغه به خونش نرسید...

mahtabi
March 27th, 2007, 10:33 PM
اينقدر خاطره گفتين تا منم تحريك كردين يه خاطره بگم. حالا خاطره خاطره هم نيست ولي خوب واسه من كلي خنده داره شايد شما نيشتون هم باز نشه. من بيگناهم زودي خنده ام مي گيره(و زودي گريه!). خلاصه ما دم عيدي كه اصلاً روحيه عيد و اين حرفها رو نداشتيم. حالا اينكه چون و چرا مي ره تو بحث روانشناسي كه به اين تاپيك مربوط نمي شه(درست مي گم كه؟) خلاصه تو مجتمعمون يه دوستي دارم كه ماشاءا... با كلي مشكلات هميشه خوش و خندونه حالا چرا؟ اينم جزءسوالاي بي جوابه كه جاش يه تاپيك ديگه است :confused: آره يه روز نشسته بودم ديدم زنگ زد گفت بيا پايين حوصله ام سر رفته منم كه هميشه در حال غازچراني هستم دعوتش رو لبيك گفتم و رفتم پائين. در حال ضرب گرفتن رو در خونه شون بودم كه ديدم در باز شد به عوض خودش مامان و زن داداشاش و يه آرايشگر (حالا من چقدر خجالت كشيدم بماند:) ) با كلي عذرخواهي رفتم تو خونه. ديدم همه در حال تغييرات بنيادين در سر و وضعشون براي عيد هستن. نشسته و ننشسته ديدم بحث رو كشوندن به ريخت و قيافه من. خودتو كردي مثل پيرزنا، پاشو يه دستي به سر و روت بكش. اصلاً اين چه رنگيه به موهات و... خانمها كه ماشاءا... متسحضرند كه وقتي ويرشون مي گيره به يكي حمله كنن طرف ديگه خلع سلاح مي شه يكي شون زياده اينام كه 4-5 تا بودم. تا بخودم اومدم ديدم. موهام كوتاه شده، مش شده ابروهام تاتو شده و اصلاً اين فريبا اون فريبا قبلي نيست. براي هر كي تعريف كردم خنديده بنظر شما هم خنده داره. خوب اگه نداره پاكش كنين. سپاس نزنين. چهار تا چيز زيرش بزنين تا دفعه آخرم باشه خاطره بي مزه تعريف مي كنم. بچه كه زدن نداره. ;) :D با تشكر فريبا

ak_GHol
March 28th, 2007, 08:46 AM
سلام سال نو همگی مبارك
امسال چند روز اول سال رفته بوديم شهرستان خوی كه خونه پدر و مادر همسرم اونجاست. وقت سال تحويل من خواب بودم و شوهرم بيدار شده بود بعد صبح زود قرار بود خواهر شوهرم ببرند بيمارستان تا اولين بچه خودش و نوه خانواده رو به دنيا بياره بعد ما هم ساعت 9 به آنها ملحق شديم ،خواهر شوهرم بعد از حاملگی خيلی چاق شده بود حدود 105 كيلو شده بود :confused: براي همين سزارين كردند.اونجا كه بوديم اومدند و گفتند 2 قلو ولي سونوگرافي نشون نداده :confused: ما فكر كرديم خواهر شوهرم می گند:eek: نگو يك زن ديگر رو مي گند بيچاره خيلی درد كشيده بود و اولی رو طبيعی به دنيا آورده بود فهميده بودند 2 قلو :eek: و مي گفتند بايد دومي عمل بشه تا به دنيا بياد، خلاصه بعد از كلی انتظار ساعت 12خبر به دنيا اومدن پسرش دادند :rolleyes: حدود 3.900 بود بعد رفتيم از اون طرف ببينيمش كه اول نمی ذاشتند ولی بعد از يك مدتی ديديم پسر خوشگل و سفيدی بود خيلی آروم بود و گريه نمیكرد آخرش كه می خواستيم بريم اومدند و گفتند 2 قلو دوم هم به دنيا اومده اونم پسر بوده.:) پدرش و بقيه هم مي خواستند ببيننش ولی نشد. بالاخره رفتيم خونه تا بعد وقت ملاقات بياييم.

هستی خانوم
March 28th, 2007, 09:41 AM
خواهرم چالوس زندگی می کنه
اون موقع که مامانم اینا مشهد بودن بچه خواهرم می خواست به دنیا بیاد:rolleyes:
مامانم قرار بود 10 روز قبل از تولد بچه سیسمونی ببره و پیش خواهرم باشه تا 10 20 روز بعد از وضع حمل:cool:
خلاصه مامانم در تکاپوی سیسمونی درست کردن بود که یهو...
شوهر خواهرم زنگ زد و گفت بجه به دلیل زلزله و ترس خواهرم 10 روز زودتر به دنیا اومده!!!:eek:
و این گونه بود که خواهر بیچاره من موقع زایمان کاملا تنها بود و مامانم دو روز بعد از تولد بچه رسید:(

roksana_2006
March 28th, 2007, 12:33 PM
چند سال پیش شب عید مادر بزرگم که شمال خونه یکی از اقوام بود حالش بد شد و نمی تونست راه بره :( بابا هم برای اولین بار شب عید پیش ما نموند و یه ویلچر برای مادرش خرید و چون ماشین خودش روبه راه نبود با سواری مسافر کش رفت شمال :( .راننده با دو تا مسافر دیگه هم شهری در اومده بودن و کلی حرف میزدن و راننده اصلا حواسش به جاده نبود داشت سر پایینی سبقت میگرفت و یه ماشین از رو به رو با سرعت میومده اقا هم اصلا حواسش به ماشینه نبوده :eek: :rolleyes: ;)
بابا میگه اصلا خودم نفهمیدم چی شد یهو محکم زدم پس گردن راننده :eek: :eek: :eek: که به خودش اومد و کشید کنار بعدش هم راننده بیچاره گفته اقا دستت درد نکنه زدی اصلا ندیدمش:p

marjan nouhnejad
March 28th, 2007, 04:52 PM
خانومها و آقایون خاطره نویس سلام،
مدتیه شماها رو زیر نظر گرفتم. هر چی بیشتر می رم تو بحرتون، بیشتر شاد می شم. واقعا که ما تو دنیای زیبایی زندگی می کنیم. دنیایی زیبا پر از همنوعانی با قلبهای زیباتر.
خلاصه، خیلی ممنون که با این خاطره هاتون و با این شخصیتهای زیباتون من رو شاد می کنین.
گفتم من هم یک خاطره واسه تون بگم.


اینجایی که ما زندگی می کنیم بارون خیلی کم می آد و خلاصه ما شده ایم بارون ندیده ها. یه روز هوا بارونی بود و ما داشتیم نهار می خوردیم که یه دفعه دیدیم متین(داداشم) نیست. این ور رو بگرد، اون ور رو بگرد. آخر سر توی حیاط پیداش کردیم. خیلی جدی و در سکوت نشسته بود وسط حیاط با یه چتر که گرفته بود روی سرش و با نمی دونم چه افکاری در سرش. بیچاره کمبود دیدن بارون رو داشت. ما هم خنده مون گرفته بود. زود دوربین رو برداشتیم و از این صحنه عکس گرفتیم. این هم از اون عکس:



http://img6.picsplace.to/img6/27/matin_in_the_yard_000.JPG

Stranger Elf
March 29th, 2007, 06:13 AM
خانومها و آقایون خاطره نویس سلام،
مدتیه شماها رو زیر نظر گرفتم. هر چی بیشتر می رم تو بحرتون، بیشتر شاد می شم. واقعا که ما تو دنیای زیبایی زندگی می کنیم. دنیایی زیبا پر از همنوعانی با قلبهای زیباتر.
خلاصه، خیلی ممنون که با این خاطره هاتون و با این شخصیتهای زیباتون من رو شاد می کنین.


سلام و عرض ادب خدمت شما خانم مرجان نوح نژاد و باقی دوستانی که لطف میکنند و اینجا میان...خوش آمدین و البته من بارها دیدم شما سپاسی برای بچه های این تاپیک زدین و خیلی مشتاق بودم خاطره هم بنویسین که... یه دونه عالی نوشتین...ممنونم.:)
بگذریم.
اومدم یه نکته ای رو بگم و رفع زحمت کنم. :(

اول اینکه مجبورم جمع گرم و داغ و صمیمی شما رو ترک کنم.
دوم اینکه ازشما عزیزان و مخصوصا از خانمها روشنک و پاتریس عزیز میخوام که نه این تاپیک و نه گروه رو ول نکنین، ادمین قول تاپیک اختصاصی واسه گروه رو داده پس گروه را ادامه بدین تا تالار اختصاصیتونو بگیرین.ضمنا روشنک عزیز عنایت کن که تا خانم پاتریس بیاد و جای منو در لیست گروه خاطره نویسان بگیره..;) . شما به درخواستها پاسخ بدین و نمونه دعوتنامه ها رو که براتون فرستادم رو برای کاربرای تازه وارد که تو لیست درخواستها هستند بفرستین تا یاد بگیرند که دفتر کجاست و جریان گروه خاطره نویسان چیه. ;)
راستی دوستان و عزیزان و همراهان عزیزم.
من صندوق نامه هامو بستم و دیگه به آیدی یاهو م سر نمیزنم.... یعنی واقعا رفتم.
پس واقعا خدانگهدارتون باشه و همیشه تو زندگیتون شاد و سرزنده باشین... این آرزوی قلبی منه برای همه تون.
اگر هم مدیریتی کردم و حدفی زدم و چیزی پاک کردم... مجبور بودم.
حلالم کنین.... همه تونو از ته قلبم به تمام معنا دوست دارم.
و
خداحافظ. همین حالا.http://qsmile.com/qsimages/209.gif http://qsmile.com/qsimages/209.gif

اینم یه شعر واسه یادگاری:



غروب درنفس گرم جاده خواهم رفت *** پیاده آمده بودم پیاده خواهم رفت
طلسم غربتم امشب شکسته خواهد شد *** وسفره ام که تهی، بود بسته خواهدشد


منم تمام افق را به رنج گردیده *** منم که هرکه مرا دیده درگذر دیده


به هرچه آیینه تصویری از شکست منست *** به سنگ سنگ بنا ها، نشان دست منست

اگر به لطف اگر به قهر می شناساندم *** تمام مردم این شهر می شناساندم


شکسته میگذرم امشب از کنار شما *** وشرمسارم از الطاف بی شمار شما


تمام آنچه ندارم نهاده خواهم رفت *** پیاده آمده بودم ، پیاده خواهم رفت

خدا زیاد کند اجر دین و دنیاتان *** مستجاب شود باقی دعا هاتان

همیشه قلک احساستان پرباد *** ونان دشمن تان هرکه هست آجرباد




http://qsmile.com/qsimages/209.gif http://qsmile.com/qsimages/209.gif

Kamil
April 1st, 2007, 01:03 AM
سلام سلام هنوز نیومده خبر بد باید بشنونم بابا چرا دوباره چی شده اول ببخشید عید همه مبارک من چند وقتی دست رسی به اینترنت نداشتم نتونستم بیام عید مبارک سال نو مبارک الهی به هر چی میخوان برسین حالا چی شده دوباره امیر خان هوس رفتن کردند . بابا الان حوصله دعوا ندارم باید دلیل بگین بابا عیدی رو زهرمارمون نکنین تو رو خدا:confused: خوب ببخشین تبریک دیر شد گرفتار بودم الان میگین دست پر اومدم نه بابا هیچ خبری نیست:confused: نیست به خدا به جونه خودم :eek: خوب میگم روز تولدم خبر خاصی نبود جز اینکه داش منصور زنگید منو خوشحال کرد شرمنده بعدشم گریه حالا بعدا میگم :confused: من از امام رضا خواسته بودم کادو بهم زنگ عیسی باشه از کادو هم بگم امسال خوب بود کلی کادو گرفتم اما کادوی اصلی رو نه نمیگم حالا چون اصرار میکنید میگم فردا اون روز اولین روز نه شبش من برای عیسی اس ام زدم با این مضمون ( سلام میدونم که دیگه نه از دوست داری صدامو بشنوی نه اس ام اسی خوشحالت میکنه اما عیدت مبارک و:( ) خبری نشد منم مثل همیشه:( تا اینکه ساعت 23:34 دقیقه دیدم تلفنم داره از خودش حرکات موزون در میکنه :eek: تا شماشو دیدم صد متر پریدم:eek: نه بابا نه صد متر یه کم کمتر دیدم خودشه سریع جواب دادم تا گفتم بله گفت سلام با روی خوش :rolleyes: گفت عجب تو خوش شانسی دختر من الان مشهدم انگار نه انگار قهر بودیم:eek: گفتم دروغ میگی گفت الان چند روزه مشهدم گفت من الان رو به حرمم هر چی میخوای بگو گفتم خوش میدونه چی میخوام گفت کاری ندارم باید حرف بزنی من گفتم یا امام رضا خودت میدونی اول خانوادم بعد اونیکه الان پیشته بعد گوشی رو گرفت جلوی دهنش گفت خوبی چقدر خوشحال شدم صداتو شنیدم خوبی عزیزم به همه سلام برسون عیدت مبارک از این حرفها انگار نه انگار قهری بوده :eek: بعد خداحافظی کرد گفتم مواظب خودت باش اونم گفت تو هم همینطور عزیزم منم :eek: و حالا درست نزدیک دو هفته است که خبری ندارم چند بار اس ام زدم اما :( اون برنگشت منو تو خماریش گذاشته بچه ها امام کادوم نداشت بازش کنم ازش لذت ببرم ازم گرفتش :( چند روز بعدش قرار بود بریم جمکران آخه من تا حالا نرفتم یه نامه نوشتم از هتون اسم اوردم اما نرفتیم جور نشد اینم خاطرات من بچه ها حالا چرا امیر دوباره میخواد بره چرا حالم گرفته تر شد اومدم غمه عیسی رو فراموش کنم که این خبر ناراحتم کرد راستی از همه کساییکه نامه دادند ممنونم هنوز نخوندمشون اول اومدم دفتر تا یه خاطره گفته باشم تا بعد :rolleyes:

Rose 30
April 1st, 2007, 07:13 PM
سلام
خوب امیز جون گفتش که این دفتر خاظرات یه گوشه نیوفته ...
خاطره بگید...
پارسال عید کچل کرده بودم دامن پوشیده بودم پیش پسر داییم و شوهر دختر خالم داشتیم صحبت می کردم خونه مادر بزرگم بودم
زنگ میزنن من در رو باز می کنم یه گروه حمله کردن بعد یه مرد اومد سیبل هم داشته منو بوس کرد فکر کرد پسرم منم مونده بودم چیکار کنم منم مجبور بودم بوس کنم بوس کرددداااااااااااااااا حسابی توفی شدم همه هم داشتن منو نگاه می کردن منم داغ کرده بودم قرمز شدم خلاصه که خیلی خجججالت کشیدم.....

raya
April 2nd, 2007, 10:16 PM
خاطره من بر میگرده به اردیبهشت سال پیش یعنی سال 1385 :)

میخواستم برم پست و کارهای اداری برای آزمون بدون کنکور علمی کاربری انجام بدم

از صبح حدودا ساعت 9 من به پست رفتم هوا هم تقریبا گرم بود ولی کارم خیلی طول

کشید و چون مراحل زیادی رو من باید طی میکردم تا مدارکم پست بشه و در هر

قسمت مقداری پول باید واریز میکردم متاسفانه در اخرین مراحل کارم پولم ته کشید

:o و از اونجایی که اداره پست نزدیک منزل یکی از اقوام بود من به خونه اونها رفتم

و به پدرم تماس گرفتم که برام پول بیاره ولی همون اقواممون وقتی متوجه شد گوشیو

از دست من گرفت و به بابام گفت که نیاد خودش به من پول میده خلاصه هم خجالت

کشیده بودم هم تو رودروایسی قرار گرفته بودم که آیا پولو بگیرم یا نه که دل زدم به

به دریا پول گرفتم و خداحافظی و بازم رفتم اداره پست و کارمو انجام دادم

جالب اینجاست که من این بار هم پولم فقط به اندازه کرایه تاکسی بود و من تو دلم

قیامتی بود که نکنه راننده از من بیشتر بگیره من دیگه پولی ندارم :o خلاصه وقتی به

نزدیکهای خونمون رسیدم گرمای هوا و استرس زیاد من باعث شده بود مدام

عرق کنم تا این که پیاده شدم پول رو دادم ولی هیچی دیگه توی کیفم نبود وقتی رسیدم

خونه داشتم از عصبانیت منفجر میشدم که چرا کیفمو چک نکردم بدون پول رفتم بیرون

خلاصه اینم خاطره ایی شد برای ما :o

Kamil
April 3rd, 2007, 12:36 AM
سلام سبزده همهگی بخیر آخ که چقدر جای امیر خان خالیه دلم تنگه بدم:( از اونجا که خودم گفتم باید خاطره سیزده بدر امروز رو تعریف کنید اغول خودم میگم :rolleyes: ما صبح راهی کرج شدیم که بریم باغ دایی بزرگوار اونجا تلب شیم اول مشکلی نبود اما مشکل از اونجا شروع شد که ما راه رو اشتباه رفتیم ما میخواستیم بریم کردان که اشتباهی از یه روستای دیگه سر دراوردیم اینقدر بالا و پایین رفتیم که سر گیجه گرفتیم داشت بالا میومد بابا حالت تحول یا همون:confused: :confused: :confused: :confused: :confused: :confused: خلاصه ره یک ساعته به دوساعت و نیم یا شایدم بیشتر طول کشید و همه مرض دبلیو گلاب به روتون سی گرفته بودیم که همون جا گفتیم ای دبل یو سی کجایی که خیلی دوست دارم :rolleyes: :rolleyes: :rolleyes: :rolleyes: خلاصه رسیدیم خیلی خوب بود خیلی خندیدیم برای اولین بارم رفتم سیزه گره زدم پسر عموی شوهر دختر داییم بازنش که دانمارکیه اومده بود نمیدونید چقدر خندیدیم من اولش ناراحت بودم آخه دختر دایی کوچیکم البته نه اونقدر کوچیکاااااااااااااااااااا ااااااااا دانشجوی خیر سرش بهم بی محلی کرد از روزی که رفته دانشگاه مارو محل نمیده آخه من بی سوادم اون با سواد از من سه سال کوچکتره با زن پسر عموی داماد داییم خیلی حرف زدیم انگلیسیمون تقویت شد حال کردم بعدشم حرکات موزون از خود دروکردیم از این حرفها ;) اما با خبرجدایی خواهر همین دختر داییم که خودشو میگیره ناراحت شدم حالم گرفته است بچه ها زیاد جالب نبود ببخشید :( :( :( :(

raya
April 3rd, 2007, 10:32 AM
خاطره دوم من برمیگرده به سال تحصیلی پارسال یعنی سال 85 در واقع آبان یا آذر

توی کلاس اونم دانشگاه بعضی از دانشجویان شیطنت های خاصی دارند اما من اصلا

اینجوری نیستم یه روز یکی از بچه ها خانومی 22 ساله و بسیار شیطون کلاس زمانی

که استاد ته کلاس بود اون قدر با صندلیش ور رفت که دسته صندلیش شکست اونم

لولای دسته صندلیشو رو زمین اون قدر با شدت قل داد به عقب کلاس که خورد به پای

استاد بیچاره استاد از این وضعیت ناراحت شد و اومد جلوی کلاس نصیحت که چرا

این کارا رو میکنید و این چیزا همه مال خودتونه و مال بیتالماله و از حرفا من که

خیلی محو صحبتهای استاد بودم استادم داشت دانشجوی خاطی رو نصیحت میکرد

اصلا حواسم به صندلی خودم نبود چه وضعیتی داره دستم رو گذاشته بودم زیر چونم

آرنجم هم رو دسته صندلی همون طور که گوش میدادم دسته صندلی منم شکست

استاد بیچاره که متوجه من بود ماتش برد شلیک خنده سر کلاس و هیاهوی بچه ها

باعث شد منم کلی بخندم و استاد هم :) بعدم دسته صندلی شکسته رو بردم گذاشتم لب

دیوار چون خیلی سنگین بود ناگهان دسته صندلی محکم خورد زمین و صندای بلندی

تو کلاس به وجود اومد بچه ها بازم خندیدند اون وقت بود که استاد دسته صندلی ها رو

امتحان میکرد که چرا زود خراب میشند و منم چون میخواستم درس بنویسم باز رفتم

دسته صندلیمو از لب دیوار برداشتم گذاشتم رو پام و شروع کردم به درس نوشتن

بازم شکل کلاس به هم خورد اون قدر بچه ها میخندید و مسخره میکردند دیگه کسی

به درس گوش نداد تا ساعت کلاس تموم شد :) اینتم یه خاطره از سال اول و ترم اول

دانشگاه ما :)

romina_sun
April 3rd, 2007, 11:55 AM
سلام دوستان عزيز بلخره براي اولين بار تو عمر زندگانيم تصميم گرفتم چيزي رو كه ميگم و مينويسم ربط داشته باشه به تمام گفته ها و نوشته هاي ديگران البته تو اين فروم ، به هر حال ميخوام از روز سيزده بدر يه خاطره بگم كه خيلي برام جالب بود. ديروز رفتيم سمت ميدون كاج اونجا يه باغي هست كه در زمانهاي نه چندان دور شخصي بوده به قول دوستام از اين جاهاي حرفه اي كه بعدن به دست دولت افتاده بگذريم ما تصميم گرفتيم از صبح بريم اونجا تا يه آلاچيق رو تصرف كنيم و موفق هم شديم البته خانواده ي ما با خانواده عممينا بود بگذريم از اين حرفها ميرم سر اصل خاطره كه خيلي جالب بود عمه ي من اصولاً يه ادم ترسوي به تمام معنا هست و جيغ هاش در فاميل معروف هست . خلاصه من و عروسمان كه از من شيطون تر هست با خواهرم و دختر عمم شيوا تصميم گرفتيم ببريمش يه مقدار جيغ هاي معروفش رو بشنيم تو بارون با اصرار فراوان عممو برديم بالايه تپه هاي كه اونجا بودالبته هم شيب داشت هم ارتقاش زياد بود موقع بالارفتني خيلي راحت رفتيم اما موقع پايين اومدني بود :d كه عمم گير كرد تو كوه جيغ ميزد ما هم مرده بوديم از خنده كيف مي كرديم ببدخت داشت سكته ميكرد ، بماند كه نميزاشت كسي نزديكش بره و هر وقت كه يكي از ما ها نزديكش ميرفتيم جيغ و داد رو شروع مي كرد اين رو هم بگم كه يه عمه ي شيطون به تمام معنا ست خدا رو شكر به كمك شوهرش اومد پايين و خودش گفت با اين هيجان خيلي بهش خوش گذشت.:d اينم يه خاطره با ربط;)

neginvareh
April 3rd, 2007, 02:16 PM
سلام دوستان گلم
اميدوارم كه تعطيلات به همگي خوش گذشته باشه مخصوصا سيزدهم ...

بچه ها ما هيچ وقت سيزدهم بيرون نمي ريم خانوادم از شلوغي خوششون نمي ياد يه روز يا دو روز زودتر با دوستاي خانوادگي ميريم بيرون ... ولي من خودم عاشق سيزدهم هستم كه برم بيرون .هميشه سيزدهم بايد بشينم تو خونه وغصه بخورم هر تلاشي هم ميكنم موفق نميشم تو همچين روزي خانوادمو بيارم بيرون .تنها كاري كه از دستم بر ميادش ميشينم دعا ميكنم كه يا هوا باروني بشه يا آفتابي داغ (آخه تو شهر ما آفتابش خيلي كلافه ميكنه )كه هيكس نتونه بره بيرون لااقل من كمتر غصه بخورم .خداييش امسال دعاهه گرفتو هوا باروني شد هر كس كه بيرون رفت تا قبل از اذان ظهر برگشته بود:D ......

سرسبزترين بهار تقديم تو باد...:rolleyes:

يك همسر پولدار تقديم تو باد..:cool:

با سبزه گره زده اگر باز نشد..:(

صدها گره چنار تقديم تو باد...:eek:

mojix
April 4th, 2007, 01:51 PM
سلام بچه ها. سال نو همتون مبارك. ميگن سالي كه نكوست از بهارش پيداست. امسال از قبل شروع سال حسابي دپرس بودم. كلي هم با خدا كل كل كردم. صبح روز عيد هم رفتم سرخاك پدرم و كلي گريه كردم و گفتم ديگه نميام سرخاكت. ديگه خسته شدم. دو روز بعد بابا اومد به خواب خواهرم. گفته بود من تازه از مكه اومدم. ناگهاني كارم درست شده بود كه برم. هنوز دو روز از اين خواب نگذشته بود كه بهم تلفن شد. طرف بهم گفت درسته كه تازه مكه اسم نوشتي ولي ميتوني با يه سري كاروانهائي كه جاي خالي دارن الان بري!
و من در كمال ناباوري پيگير كارهام شدم و قرار شد آخر فروردين با مادرم برم مكه!
از خوشحالي نميدونم بايد چيكار كنم. فكر ميكنم لحظه اي كه چشمم به خونه خدا مي افته از ديدن عظمت خونه اش از هوش برم. اين بهترين خاطره سال جديدم بود. اميدوارم قسمت همه تون بشه كه به جووني بريد خانه خدا...

Kamil
April 4th, 2007, 05:25 PM
خاطره هر چی فکر شو میکنم میبینم که خاطره هام تبدیل شدن به یک غده بزرگ چرکی که هر چی ازش میگذره بیشتر روزبه روز بزرگتر میشه هر سالی که میگذره خاطره هامون کمرنگ تر میشه دیگه حتی خود خاطره هم عذاب آور تره خواستم خاطره مادر بزرگمو بگم سر عیدی دادنش مادر بزرگه من الان حدود صد سالشه از اونجا که ما دخترا هیچوقت خدا شانسی نداریم سر عیدی دادن هم شانسمون ته میکشه مادر بزرگ من پسرها رو خیلی دوست داره حتی بیشتر از خود دوست داشتن و همیشه خدا بین نوه پسر و دختر فرق میذاره اونا رو تخمه چشاش جای دارن ما زیر پاش عین توفاله های چایی:mad: درست 7 عید بود که ما شبش رفتیم خونه عموم مادربزگم همش به برادرم میگفت برای تو دعا کردم برای سعیذ مجید محمد یه خروار دعا کردم موقع عیدی شد که به پسرها نفری هزار تومن داد تا چشم من و دختر عموم به پولها افتاد از حرص خودمون رو میخوردیم بعد رو کرد به ما که شماها هم پول میخوان پول میخوان چیکار هی پول رو میورد جلو بعد دوباره میبرد عقب من و دختر عموم از خنده مرده بودیم بعد از کلی گرفتن پس گرفتن به من اون دوتا 500 دربه داغون داد این نوع دادنش شد سوزه ما هی من میگفتم سلیم میخوای نمیخوای تا آخر شب بعدشم پسر عمم که از ما بزرگتره عیدی داد به مادربزرگم منم گفتم من عیدی نمیخواماااااااااااااااااا ااااااااااااا اونم شروع کرد میخوای یا نه بدم ندم آخر اونم یه 2000 هزار تومنی داد کلی حال کردم ازش عیدی گرفتم اینم یه خاطره بی مزه از عیدی گرفتن

MAAAH
April 4th, 2007, 06:38 PM
تو این تعطیلات عید،ما یه 4روزی رفتیم شمال.من و دوستم از سالی که گذشته بود زیاد راضی نبودیم.آخه اتفاقای جالبی اصلا" نیوفتاد،حتی پر از اتفاقای تلخ بود.انگار سال 85 همه افتاده بودن به جون هم:( !البته به غیر از هفته ی آخر که برا من اتفاق خیلی قشنگی افتاد که خدمتتون عرض کردم:) .خلاصه خیلی دلمون میخواست یه جای دنج و ساکت پیدا کنیم که حسابی جیغ بزنیم.یه روز رفته بودیم ماسوله،برای برگشت قرار شد سر راهمون تو یه جنگل یا یه جای سرسبز وایسیم جوجه کباب درست کنیم و برا ناهار بخوریم.جاتون خالی یه جای خیلی قشنگ و باصفا و کنار رودخونه پیدا کردیم و بساط و پهن کردیم.من و هانی رفتیم که اون جای دنج و پیدا کنیم.هانی گفت: ماه رخ بزن بریم،اینجام خلوته کسی به غیر ما نیست:D .دیگه رفتیم یه کمی دورتر.با خودمون گفتیم دیگه صدای رودخونه نمی زاره اینا صدای مارو بشنونhttp://qsmile.com/qsimages/53.gif .روی یه سنگ جلوی جلوی رودخونه وایسادیم،بعد گفتیم 1 2 3،شروع کردیم به جیغ زدن.آی جیغ زدیم...:D بعد دیدیم همشون دارن با سرعت میدون طرف ماhttp://qsmile.com/qsimages/48.gif .مامانامون که چه قیافه ای پیدا کرده بودنhttp://qsmile.com/qsimages/175.gif !اومدن گفتن چی شده چرا جیغ میزنین.ما گفتیم هیچی همینجوری دوست داشتیم بزنیمhttp://qsmile.com/qsimages/59.gif .وای نمیدونین حسابی دعوامون کردنhttp://qsmile.com/qsimages/167.gif ،گفتن خدا شفاتون بدهhttp://qsmile.com/qsimages/97.gif ،خدا عاقلتون کنه ما سکته کردیم.ولی با اینکه دعوامون کردن داشتیم از خنده میترکیدیمhttp://qsmile.com/qsimages/242.gif .خیلی جلو خودمونو نگه داشتیم.ولی شب هرکی یادش میاوفتاد خودشم میخندید.http://qsmile.com/qsimages/55.gif :D

HazrateFeel
April 4th, 2007, 07:02 PM
یادمه پارسال درست روز عید نوروز صدای غارغار کلاغ بود که می شنیدم راستش با صدای کلاغها بود که بیدار شدم. مادرم رفته بود نون خشک به نمکی بده و وقتی برگشت گفت که توی بلوار یه کلاغ مرده و دسته های کلاغ دورش جمع شدن و غار غار می کنن. من چند ساعت بعد برای کاری از منزل بیرون رفتم و دیدم کلاغه زندس . خیلی خوشحال شدم و فوراً اون رو به خونه آوردم و وارسی کردم. بله یه تیر تو شکمش خالی شده بود. البته از ساچمه خبری نبود. زخمش خیلی عمیق بود. بلافاصله علارغم اصرار مادرم که می گفت ولش کن بمیره! اون رو به نزدیک ترین دامپزشکی بردم البته بعد از یک ساعت تفحص. چون همه جا تعطیل بود. دائم کلاغ خونین را که دستم بود تکان می دادم که از هوش نرود و نمیرد. خلاصه دامپزشک که بنظر میامد حالش اول عیدی گرفته شده اون رو بخیه کرد و نسخه به من داد. من درست بعد از تهیه دارو متوجه شدم که دیگه حرکتی نمی کنه. بله اون مرده بود. خیلی اندوهگین شدم و اشکم دراومد. و کلاغ رو به جایی که افتاده بود برگردوندم.
پارسال بطور ناخواسته خانه ما پر از پرنده شده بود اولش داداشم دو جفت عروس خرید ، بعدش یه مینا اومد به خونمون و ما بدون درد سر اون رو گرفتیم و بعد یک جفت براش خریدم. بعد دوست برادرم بعنوان عیدی یک جفت مرغ عشق به من هدیه داد. خلاصه خونه ما پر شده بود از سر و صدای پرندگان. مجبور شدیم بعد از چند ماه پرنده ها را بفروشیم. هم اکنون من یک جفت مینا دارم که از لحاظ ظاهری خیلی شبیه کلاغه و من رو یاد کلاغ کشته شده میاندازه و واقعاً عاشقشون شدم.


ببخشید که زیاد نوشتم. اگه حوصله دارید بخونید. سرتون رو درد نیارم.

samiraa
April 6th, 2007, 01:10 AM
:سلام دوستان
سال نو مبارک
امیدوارم که سال خوبی رو همراه با موفقیت پیش رو داشته باشین.
میبینم که همینجوری داره از تعداد بچه های شیطون فروم کم میشه .
موشموشک عزیز که ظاهراً بدون خداحافظی رفتن مسافرت ، آقای امیر عباس انصاری هم که idشون رو سه قفله کردن ، لیدا جون هم که منت گذاشتن و گفتن میخوان برن . ولی لیدا جان اینجوری نمی تونی ول کنی بری . عزیزم یکی باید اینجا باشه که سر به سر بقیه بذاره و از خواب بیدارشون کنه ، پس لطفا لیدا جان شما دیگه برگرد
خوب حالا واسه این که از دستور سرپیچی نکنم یه خاطره کوچیک از ایام عید میگم .
تعطیلات رفته بودم جنوب و از جائی که تنها میوه جنوب در بهار میوه درخت صدر ( کنار ) هست و من خیلی به خوردنش علاقمند هستم هر جائی که درختش رو میدیم نا خودآگاه خودم رو بهش میرسوندم .
روز 4 عید بود که به یکی از دهات های اطراف شهر رفتیم داشتیم توی دهات میگشتیم که یکی از فامیلهای زنداداشم ما رو شناخت و با کلی اصرار ما رو به خونشون برد . جاتون خالی یه خونه بزرگ مملو از حیوانات متنوع اهلی .
منم که در شجاعت بی نظیر :rolleyes: :rolleyes: با هزار تا نذر و صلوات رفتیم داخل اتاق ولی در این بین چشمم به درخت کنار افتاد که شاخه هاش از دور نارنجی بود منم که بی طاقت ، فقط منتظر یه تعارف بودم که هجوم ببرم سمت درخت .:) :) :)
خلاصه بعد از نیم ساعتی بلند شدیم خداحافظی کنیم که صاحبخونه تعارف کرد که کنار بچینیم . منم از هول خوردن اصلاً یادم به حیوونای توی حیاط نبود ، بیخیال رفت سمت درخت و مشغول چیدن شدن . هنوز دوسه تا بیشتر نچیده بودم که احساس کردم یکی داره مانتو رو میتکونه با خیال اینکه خواهرمه به خوردن ادامه تا اینکه دیدم خواهرم هی صدا میزنه سمیرا تو نمی ترسی ؟؟؟؟؟
به محض شنیدن صداش خودمو کشیدم کنار که دیدم وای یه گوسفند داشته دکمه مانتوم رو میلیسیده .:eek: :eek: :eek:
جاتون خالی آنچنان جیغی کشیدم و آنچنان خودم رو به ماشین رسوندم که تا ساعتها همه بهم میخندیدن .

HazrateFeel
April 7th, 2007, 01:38 PM
از امروز هم یه خاطره دارم: صبح که از خواب بیدار شدم با دیدن میناهایم طاقت نیاوردم از این به بعد تو قفس ببینمشون. و باتفاق فامیلمان رفتیم سد کرج و در یک جای خوش آب و هوا و دور از دسترس مزاحمان و نزدیک به دریاچه، آنها را آزاد کردم. تو ماشین که داشتیم بطرف سد می رفتیم بغض گلویم را گرفته بود اما بعد از اینکه آزادشان کردم، دیدم دارند چه چه می زنند و خیلی کیف می کنند اتفاقاً یک دارکوب خوشگل آفریقایی با پرهای راه راه هم اونجا می پلکید.من هم خوشحال شدم و آنها را به خدا سپردم.:d:d:d
بله، خدای بزرگ تمام حیوانات را آزاد آفریده. تمام پرندگان حق دارند آزادانه بدون بلیط و پاسپورت به تمام دنیا سفر کنند. حتی قرنطینه هم نمی خواهد. واقعاً ظلمه که این حق رو از آنها سلب کنیم.:d:d:)
اشاره به پست صفحه قبلی خودم

dokhtarak
April 9th, 2007, 08:32 PM
هر کاری میکنم که یک حاطره بگم حسش نمیاد از اواسط اسفند تا الان :( با اینکه کلی خاطره دارم حتی خواستم خاطره سیزده به در و که خیلی جالب هم بود و تعریف کنم همین که خط اول نوشتم پشیمون شدم:( حسش پرید :( نمیدونم چرا ؟
حالا واسه اینکه نه سیخ بسوزه نه کباب یک تیکه از این مسافرت پر از خاطره رو میگم .;) یه کوچولو .

ما رفته بودیم مشهد همین که از تهران راه افتادیم تا خود مشهد یک ریز یا بارون بود یا تگرگ :eek: گفتیم عیب نداره بند میاد مگه بند میومد :mad: تا موقعی که اونجا بودیم یک ریز بارید تازه برف هم اومد ماهم رفتیم شهرستان ;) جاتون خالی چه هوای خوبی ;) حتی بیرون شهر هم رفتیم :rolleyes: جاده خاکی بود و فرعی واسه همین رفت و آمد کم بود :D ;ما جوون ها هم شریمون گل کرد یک عالمه زدیم تو سرهم ;) اولش ب کاپشن بودم دیدم گرمم شد کاپشنم و عوش کردم بازم دیدم گرممه مانتو هم در آوردم :eek: دیگه با تیشرت بودم :eek: :D یک خورده هم زدیم رقصیدیم موقع برگشت به بابام گفتم رسیدیم جاده بده من برونم :D :cool: بابام هم گفت نه گواهینامت و نیاوردی همین جا که جاده خاکیه بشین که نگیرن ;) منم پریدم نشستم پشت ماشین و تا جاده روندم و دلم نمیخواست پیاده بشم اما خب بیشتر نمیشد :D :D :D . خلاصش که کلی زدیم تو سر هم و سیزده هم هوا عالی رفتیم بیرون شهر کلی کیف کردیم و خندیدیم . جای همتون خلی بچه ها :) ;) .

mojix
April 10th, 2007, 08:32 AM
سلام بچه ها. ميخوام يه خاطره براتون تعريف كنم درست و غلطش رو به عهده خودتون ميذارم. چند روز پيش داشتم با شوق و ذوق و يه حالت عرفاني ساكم رو براي رفتن به مكه مي بستم. تو عالم هپروت بودم. سجاده مو برداشتم و تو حال و هواي خودم بودم كه ميرم و ميام چقدر گل ميشم و ديگه بچه مثبت و اينا :o كه يكمرتبه تلفن زنگ زد :eek: دوست جديدم بود كه از تركيه. گفت ميخوام يه خبر خوب بهت بدم ;) با آژانسهاي هوائي دوستم تماس گرفتم كه واست بليط بگيرم يه هفته اي بياي تركيه پيشم :cool: دوستم گفت اصلا لازم نيست پول بدي. به دوست (يعني من) بگو بليط رفت و برگشت تهران-تركيه و برگشتش رو مهمون منه.... :eek:
واي دلم هري ريخت پايين. اولش جيغ زدم و خوشحالي كردم ولي بعدش بهش گفتم هي جانسو دستت درد نكنه ولي يه مشكلي هست. من دارم ميرم مكه كه از همه گناهام توبه كنم و بچه گلي بشم.(البته من اينقدرام بد نيستما) اونوقت بعدش دوباره ميام تركيه ميخواي منو ببري كنار درياو ديسكو و.... :( حالا ميگي چيكار كنم؟ گفت خب من فكر ميكنم اول بيا تركيه بعد برو مكه توبه كن! گفتم حالا ديگه نميشه عقبش بندازم فقط بايد وقتي ميام اونجا اينجور جاها نرم!:( البته بعد از اينكه تلفنمون تمام شد فكر كردم كه آزمايش خدا از همين الان شروع شد:confused:

sima joon
April 10th, 2007, 10:19 AM
سلام به همه
خب بعد از يه عالمه تأخير و تعطيلي از اين حرفها بازم اومدم.
ميبينم اينجا چه تغييراتي كرده وخيلي ها رفتند و خيليها هم اومدن.
اونايي كه رفتند انشاالله هرجا هستند سلامت و موفق باشند.و وانايي كه اومدند منتظر خاطره‌هاي خوبشون هستيم.و بازم آرزوي موفقيت واسه همه.

حالا بريم سر خاطره نوشتن تا از پاتريس عزيز كارت زرد نگرفتم.
حالا از يكي خاطره هاي عيد شروع ميكنم.البته اين خاطره مربوط به خودم نيست واسه يكي از دوستاي خيلي خوبم به اسم نسرين.

يكروز از روزهاي ابري عيد بود من زنگ زدم خونه دوستم تا باهم صحبت كنيم.يكدفعه تا صداي منو شنيد زد زير خنده حالا نخند و كي بخند.
منم تعجب زده پرسيدم:eek: چي شده گفت هيچي بعد حسابي كه خنده‌هاشو كرد گفت كه امروز مهمون امده خونشون واسه عيد ديدني.
نسرين وخواهرش سميرا از مهموناشون پذيرايي كردن و خلاصه همه چي واسشون اورده بودن.بعد اينكه بشقاب ميوه خوري و كارد اينا هم آورده بودن ولي يادشون رفته بوده ميوه بيارن.كلي هم نشستند و حرف صحبت تا اينكه مهمونا رفتند.بعد از رفتن مهمونا مامان نسرين تازه متوجه ميشه كه ميوه واسه مهموناشون نياوردن.اونم چطوري متوجه ميشه،اونطوري كه وقتي خواستند بشقابها رو جمع كنند مامانش ميگه اه پس پوست ميوه‌هاشون كو؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

خلاصه هيچي ديگه تازه خانمها فهميدن كه ميوه يادشون رفته بوده بيارن.:eek: :eek: :eek: :D :cool: :o

اينقدر ديگه خنديدن كه حد نداشت بعد من هم كه تلفن زده بودم كلي هم باز با هم بهش خنديديم.گفت الان چقدر حرف پشت سرمون بزنن.

نسرين ميگفت تقصير من چيه تقصير عيد كه اين همه تنقلات و آجيل و انواع و اقسام خوردني بايد بياري حواس واسه آدم نمي مونه.:eek:

اينم از يكي از خاطره‌هاي عيد كه تاالان هم موضوع خنده من و نسرين شده.:D ;)

ali_setam64
April 11th, 2007, 01:30 AM
سلامی با بوی آشنائی

وقتی که نگام می کرد با نگاش می گفت که دوستم داره ولی همش تظاهر بود همی دروغ و نیرنگ بود. اما من ناخواسته به اون دل داده بودم و به امید او روزگارم سپری می شد

وقتی تلفن زنگ می خورد من بی اختیار از جا می پریدم و به سمت تلفن می رفتم به امید این که اون باشه ولی غافل از اینکه اون حتی به فکر منم نبود

هر موقع من تلفن می زدم از شانس بد ما یا خودش جواب نمی داد یا خونه نبود. من توی هفته فقط یک یا دو بار این شانسو داشتم که باهاش حرف بزنم اونم

غرورش بهش اجازه نمی داد که بطور دائم با من ارتباط داشته باشه یا مثلا به من زنگ بزنه. اگه من یه با ر تما س می گرفتم اونم یه تک زنگی میزد

غربت ديرينه ام را با تو قسمت مي كنم تا ابد با درد و رنج خويش خلوت مي كنم رفتي و با رفتنت كاخ دلم ويرانه شد من در اين ويرانه ها احساس غربت ميکنم

در سکوت غربت شبهاي عشق مي نشينم من بر دنياي عشق مي کنم هر لحظه رويت را نگاه تا که از خاطر نري با يک نگاه اي امير روزهاي شيرين من اي طلوع صبح فرداهاي من باز با من بيا در شهر عشق تا که با تو سر کنم روياي عشق

به اميد وصال همه عاشق و معشوق ها (علی)

:p :( [/RIGHT]

nashakiba
April 11th, 2007, 09:00 AM
با سلام خدمت دوستای عزيزم اين اولين خاطره ايه که اينجا مينويسم يه خاطريه بامزه اميدوارم خوشتون بياد
اين خاطره مربودت ميشه به 2 سال پيش
يه روز يکی از دوستای بابام که ميدونست من ارگ ميزنم اومد خونمون و گفت يه کنسرتی قراره تو دانشگاه بدن از تو هم خواستن که باهاشون همکاری کنی
اولش کلی ذوق کردمhttp://qsmile.com/qsimages/39.gif http://qsmile.com/qsimages/39.gif http://qsmile.com/qsimages/84.gif http://qsmile.com/qsimages/84.gif يه کم که گذشت گفتم آخه من که خيلی حرفه اي کار نکردم همينجوری برايه خودم يه چيزی ميزنم فکر نميکنم که بتونم با شما کار کنم
خلاصه انقدر اصرار کرد تا من راضی شدم http://qsmile.com/qsimages/213.gif وقتی برای اولين بار بقيه گروه رو ديدم متوجه شدم بقيه هم اصلا حرفه اي که نيستن هيچ خيلی هم معمولی ان يه کم اعتماد به نفسم زياد شد http://qsmile.com/qsimages/51.gif
حدود 1 ماه همه ما تمرين کرديم به جز خو اننده که خيلی مغرور بود و اصلا با ما کاری نداشت http://qsmile.com/qsimages/67.gif هر چی اين سرپرست ما بهش ميگفت بابا بيا يه کم تمرين کن نمی اومد ميگفت من بلدم و حوصله ندارم باشما تمرين کنم http://qsmile.com/qsimages/67.gif
در نهايت 2 يا 3 بار بيشتر تمرين نکرد تا اينکه شب اجرای برنامه شد...
همه ما داشتيم از اضطراب و ترس ميمرديم چون خودمون ميدونستيم کارمون در چه حده با ترس و لرز رفتيم روي صحنه پرده رو که باز کردن از ديدن اون همه جمعيت يه چند دقيقه اي خشک شديم http://qsmile.com/qsimages/105.gif http://qsmile.com/qsimages/293.gif http://qsmile.com/qsimages/293.gif http://qsmile.com/qsimages/229.gif آخه از اون بالا که نگاه ميکنی بيشتر به نظر مياد حسابی جو ما رو گرفته بود دهنم خشک شده بود هزار بار خدا رو شکر کردم که من خو اننده نيستم چون وقتی خيلی عصبی ميشم صدام يه کم ميلرزه
بگذريم
خوشبختانه همه چيز به خوبی پيش رفت http://qsmile.com/qsimages/289.gif تا اينکه رسيديم به تصنيف مرغ سحر... طبق برنامه ما شروع کرديم به زدن و منتظر شديم که خواننده هم بخونه...
يه دفعه ديدم به جای صدايه خواننده يکی داره ناله ميکنه اولش به خودم شک کردم http://qsmile.com/qsimages/73.gif يه نگه به سرپرستمون کردم ديدم همينجور چيک چيک داره عرق ميريزه
نی زنمون رو ديدم که همينطور که نی توی دهنشه از خنده بنفش شده http://qsmile.com/qsimages/244.gif http://qsmile.com/qsimages/302.gif يه نگاه به خواننده کردم ديدم وای... دستش خاليه متن آهنگارو نياورده و حالا هم يادش رفته چی بايد بخونه http://qsmile.com/qsimages/100.gif
تنها فکری که به ذهنم رسيد اون موقع اين بود که تا ميتونم بلندتر بزنم تا صدای خواننده شنيده نشه بقيه هم که متوجه شدن همين کار و کردن http://qsmile.com/qsimages/180.gif ولی هر از گاهی که صداي خواننده مياومد ميشنيديم که داره از خودش شعر ميسازه
مثلاً به جای ظلم ظالم جور صياد گفت جور ظالم ظلم صياد http://qsmile.com/qsimages/55.gif و خلاصه هزار جور اشتباه ديگه هم کرد که باعث شد اون شب وحشتناک به شبی پر از خنده تبديل بشه ... http://qsmile.com/qsimages/55.gif http://qsmile.com/qsimages/45.gif http://qsmile.com/qsimages/52.gif
خوشبختانه تماشا چی ها خيلی خيلی متوجه نشده بودن ولی وقتی بابامو ديدم آخر کنسرت ديدم از شدت خنده اشک تو چشماش جمع شده http://qsmile.com/qsimages/171.gif
تجربه ی خيلی خوبی بود که اميدوارم ديگه تکرار نشه ببخشيد که طولانی شد http://qsmile.com/qsimages/45.gif

mojix
April 11th, 2007, 09:34 AM
يه موقعي بود سر كار خيلي خسته و نااميد شده بودم. ديگه دست و دلم به كار نميرفت. يه روز مهندس صدام زد و گفت ميخوام يه قصه برات تعريف كنم و ميخوام ازش يه درس بگيري. حالا من ميخوام اين قصه رو واسه شما بنويسم:
يه روز يه الاغي بود خيلي ضعيف شده بود.:( صاحبش گفت اين ديگه به درد من نميخوره. ميندازمش توي چاه و روش خاك مي ريزم تا بميره! الاغه رو مي اندازن تو چاه و با كمك همسايه هاش شروع ميكنن به خاك ريختن روي او. بعد از يه مدت مي بينن ديگه صداي ناله الاغه نمياد. اونام با خيال راحتتر به هواي اينكه ديگه مرد روش تند تند خاك مي ريزن! :(
اما..... ييهو مي بينن الاغه اومد بيرون! :eek:حالا چطوري؟! :confused: الاغه هر چه روش خاك مي ريختن خودشو تكون ميداده و ميومده روي خاكها مي ايستاده. هر چي بيشتر مي ريختن زير پاش بيشتر پر ميشده تا اينكه چاه پرميشه و او مياد از چاه بيرون!:)
حرف مهندس به اينجا كه رسيد از خودم خجالت كشيدم.:o گفت اون خاك مشكلات بود و اون چاه موقعيت! (ديگه روش نشد بگه تو هم اون الاغه اي!;) :D ) به خودم گفتم خاك تو سرت تو از اون الاغه كمتري؟!:mad: بجنب دختر از اين مشكلات واسه خودت پلي براي رسيدن به موفقيت پيدا كن و اين شد كه يه تحول عميق در زندگي من پيدا شد و من به اين نقطه اي كه الان هستم رسيدم چون من از اون الاغه كمتر نبودم!!!!!:rolleyes::cool: :rolleyes:

roshanak1
April 11th, 2007, 02:46 PM
دوستاي خوبم سلام و احترام
امروز واقعا براي آخرين بار اومدم و ديگه ميخوام رفع زحمت كنم اميدوارم هميشه خوب و خوش و سلامت باشيد . لحظه هاي بسيار زيبايي رو با شما عزيزان داشتم چه كسانيكه از كاربران قديمي هستند و در جمع ما نيستم و چه كسانيكه هنوز هستند .
بارها گفتم باخوندن خاطرات قشنگتون انرژي ميگرفتم و با شاديهاتون شاد ميشدم و با غمهاتون غمگين . ولي خوب يه روزي بالاخره همه آدمها بايد برن . تاريخ رفتن من هم امروزه . همه تون رو دوست دارم و آرزوي موفقيت و شادكامي براي همه تون دارم . در ضمن من ديگه واقعا آن نمي شوم و پيغامهاي خصوصي رو هم نمي تونم دسترسي داشته باشم . كسي كه هرگز فراموشتون نمي كه : دوستدار همه بچه هاي فروم روشنك :)
خداحـــــــــــــافظ همگي ...

h.sajjad
April 11th, 2007, 06:06 PM
سلام به حضور دوستان خوبم
می خواستم خاطره جالبی رو براتون بگم تا شاید برای بعضیهامون آموزنده باشه !
تو ایام دانشجویی یه رفیق داشتم که خیلی ساده و عاشق مسلک بود . همون ترم اول بهم گفت که از یکی از دختر خانمهای هم کلاسی خوشش اومده .
هرچی که زمون می گذشت ابراز علاقه رفیق ما هم بیشتر می شد و با هر حرکت معمولی و طبیعی اون خانم ، این دوست ما یه جورایی توجیه عاشقانه می کرد . با همه این احوال از مطرح کردن موضوع امتناع می کرد و به نظر من شاید از جواب رد طرف مقابل واهمه داشت .
این داستان تا ترم چهارم ادامه داشت و عملا رفیق ما از درس و سایر امور زندگی منفک شده بود . تا اینکه در ترم پنجم و با اصرار بعضی دوستان پا پیش گذاشت و موضوع رو مطرح کرد .
چشمتون روز بد نبینه . اون بنده خدا هم در جواب گفت که از قبل از دوران دانشجویی نامزد داشته و به زودی بساط عقد و عروسی شون برقرار می شه .
حال و روز دوست ما هم که معلومه . تقریبا تا پایان ترم ششم گیج می زد و به همه چیز و همه کس لعنت می فرستاد .
راستی بهتر نبود که به جای اینهمه اتلاف وقت و انرژی به جای تشدید درد عاشقی بدون مبنای درست ، با موضوع کمی عقلایی برخورد می کرد و اینطور شش ترم معادل سه سال وقت و فکر خودش رو در مسیری موهوم و شبه عاشقانه بر باد نمی داد ؟! تازه اثرات روحی و روانی این موضوع تا سالها دامنگیرش هست ؟

MAAAH
April 12th, 2007, 09:13 PM
مرسی ازینکه همه دارین میرید.:mad:
شنبه جاتون خالی عروسی بودیم:) .خیلی خوش گذشت.بزن وبکوب...http://qsmile.com/qsimages/212.gif http://qsmile.com/qsimages/227.gif آخر شب که دیگه همه رفتن خونه که کمی هم اونجا خودشونو بکشن مام رفتیم.یه پسری اونجا بود چشمتون روز بد نبینهhttp://qsmile.com/qsimages/65.gif :لاغرررررررر،قد کوتاه،چشماش که زده بود رو دست سوسن کوری،لبم که فکر کنم اصلا" نداشت،دماغشم که خدا بده برکت...موهاش که دلبری بود برا خودش از بقل گوش سمت چپش کج کرده بود تا بقل گوش سمت راستش:D .خلاصه وقتی این بنده خدارو دیدم گفتم بیچاره همچین کسی که میخواد با این آقا زندگی کنه به زن عمومم گفتم کلی خندید..فردا روز پاتختی دیدم زن عموم صدام میکنهhttp://qsmile.com/qsimages/73.gif .از خندم داره میترکه:eek: .گفتم چیه؟؟؟:confused: گفت ماه رخ ...وای ...http://qsmile.com/qsimages/58.gif بعد قش قش میخندیدhttp://qsmile.com/qsimages/58.gif .گفت اون پسر خوشگله بود دیشبhttp://qsmile.com/qsimages/58.gif ؟گفتم یا ابوافضل خوب؟گفت مامانش اومده میگه این دختر خانم چند سالشه:eek: ؟تورو میگفتhttp://qsmile.com/qsimages/58.gif ؟بعد داشت از لیسانس گل پسرش تعریف میکرد.وایییییییییییییhttp://qsmile.com/qsimages/65.gif .نمیدونین چه حالی شدمhttp://qsmile.com/qsimages/65.gif .گفتم خاله:به نظرت من چه جوری خودمو بکشم افتخارآمیزترهhttp://qsmile.com/qsimages/223.gif ؟دیگه نمیدونین شب که اومدیم خونه انقدر خودمو زدم.http://qsmile.com/qsimages/217.gif انقدر به خودم فحش دادم که...خلاصه که ایشالله براتون ازین خاستگارای دلبر پیدا نشه!دلم واسه مهران(اگه خدا بخواد کم کم داریم نامزد میشیمhttp://qsmile.com/qsimages/303.gif )سوخت.اگه بفهمه پسررو تیکه تیکه میکنه.http://qsmile.com/qsimages/167.gif http://qsmile.com/qsimages/101.gif

mahtabi
April 12th, 2007, 10:23 PM
ماه عزيزم بادا بادا مبارك بادا ايشاءالله مبارك بادا:D خوب ديگه هر دختري يه روز بايد عروس بشه. شكر خدا مادر به سند و سال من نرسيدي. من هم شنيدم تو عروسيا خيييييييييييييلي بختها باز ميشه. ولي بذار منم يه خاطره بگم از خواااااااااااستگاري. به به. بله جونم واسه تون بگه. چندين و چند سال پيش كه ما هنوز در دبه فرو نرفته بوديم يه روز خاله جان جنت مكان بنده (كه ايضاً عرض كنم ايشان هيچكس را لايق تماس تلفني نمي دانند) فقط و فقط براي آينده خواهر زاده از گل بهترشان تماسي تلفني مشكوكي:cool: با مادر اينجانب برقرار كردند كه جامعه بشريت از اين نوع تماس تا آن زمان نداشت و بعد از آنهم ديگر بر خود نديد تا اكنون. بله ايشان با الفاظي كه فقط مادران و خاله ها ازش سر در مي‌آورند مادرم را به ديدارشان مفتخر كردند البته به انضمام يك فقره خواستگار ترگل ورگل:o آره ديگه چه روزي بود اون روز. گفتم ديدي مارلون براندو تو هم اومد و هزار تا فكراي خوشكل خوشكل (بيخودي) از ذهن اين ديوانه در حال تردد بود. نيم ساعتي بعد تلفن دوباره زنگ زد. بنده تلفن را بيخيال برداشتم ديدم يه نفر پشت خطه كه با كمال شرمندگي اصلاً حرف زدنش واضح نبود تصور اول من اين بود كه اشتباه گرفته اما يه كم كه در كلماتش غور و تحقيق كردم متوجه شدم كه ايشان خواستگار اين حقير هستند كه بعلت ناآشنايي با محيط راه را گم كرده اند. صدا نگو صداي دوبلور آلن دلون. بيني تون رو جسارتاً با دو انگشت مبارك محكم بگيريد و سعي خودتون رو براي صحبت كردن بصورت واضح بكنيد تا ببينيد چي پيش مي آد. خلاصه اين يه قلم رو نديده حساب كردم و منتظر بقيه مشخصات موندم. افكار روياگونه ام با اين مكالمه مثل آب يخ روي قوري از مغزم پريد. بالاخره لحظه طلايي ديدار رسيد. زنگ درب بصدا در اومد بنده از روي فضولي از پشت پنجره نيم نگاهي انداختم و آنچه ديدم حقيقتاً از فرصت اين مقال خارج است و خود پروژه جديدي مي طلبد. القصه به اطاقم فرار نموده و راهي براي عدم برخورد با اين جسم وحشتناك مي جستم كه پس از يه 10 دقيقه اي مادرم براي آبروداري ملتمسانه از من خواست چند لحظه اي بيايم و چيزي تعارف كنم. خوب مشخصات خواستگار از اين قرار بود. اولاً بايد توضيح بدهم كه اصلاً معمارهاي اين دوره دربها را بسيار كوچك مي سازند قرار نيست كه همه باربي باشند شايد كسي يه كمي هم اضافه وزن داشت كه خوب تو درب گير مي كنه كه. بله ايشون هزار ماشاءا... از فرط سرمايه داري هرچه گير دستشان آمده بود عين جاروبرقي روانه شكم بي هنر پيچ پيچ فرموده بودند و نه دستگاه هاي لاغري و نه ساكشن فكر نكنم در زمينه نجات ايشون از اين ورم بدخيم مي توانستند موثر واقع شوند. صورت ظاهر: اي كاش براي دل من هم كه شده يا لااقل براي يادآوري دوران پيري صورت با نمكي داشت جز در كارتونهاي ترسناك چنان صورت نتراشيده و نخراشيده اي را شما نمي توانيد تصور كنيد. سطح تحصيلات: داماد بازارين. ماشاءا... همه چي تمام. نه تحصيلات، نه قيافه و نه هيكل. باب خوانندگي بود. في المجلس كنار خاله جان نشسته و آب پاكي رو يهويي بروي دستان مباركشان ريخته و چنان سرمايي در محيط با فنوني كه جز خودم كسي از آن مطلع نيست ايجاد كردم كه 45 دقيقه بيشتر طاقت نشستن در اين محيط از خواستگار ساخته نبود و الحمدالله اين جلسه به خير و خوشي به اتمام رسيد و بنده هم عطاي مارلون براندو را به لقاي او بخشيده به دبه رفتم. با تشكر فريبا

ali_setam64
April 14th, 2007, 12:24 AM
:( :( بنام کسی که مرا آفرید

سلام به همه دوستان و عاشقان دلسوخته این کره خاکی
من علی هستم می خوام نمونه از بی وفائی دنیا واستون بگم

به نظر من تو این دوره وزمونه بدترین چیزی که یک جوان را از پا میندازه و اونو نابود می کنه شکست خوردن و ضد حال خوردن از عشقیه که واسه
خودش ساخته آدم تو زندگیش هر چی سعی می کنه پاک باشه بیشتر ضربه می خوره من پسری بودم متین و محجوب از من به شما نصیحت هیچ وقت مثل من نباشید هرگز خودتونو بازیچه دست به ظاهر آدمای پست نکنید.می دونین اینطوری بگم اگه بی وفایی نکنین بهتون بی وفایی می کن

میخام براتون بگم که چطوری تو روی آدم وایمیستن و خیلی راحت بعد از این همه خاطره و این همه خوبی ها چطوری بهت می گن که دیگه دوست ندارم. مثل دستمال کاغذی آدمو مچاله می کنن میندازن تو سطل زباله
صفت این طور آدما رو میشه به گربه تشبیه کرد. می دونین سگها چه خصلتی دارن وقتی که یه تیکه گوشت جلوشون میندازی حتی اگه دفعه دیگه هم بهشون گوشت ندی واسه همیشه بهت وفادار می مونن ولی برعکس گربه اگه جلوش گوشت بندازی اون پیشت میاد باهات خوب و صمیمی میشه ناز می کنه برات خودشو لوس می کنه طوری که حس می کنی دیگه ازت جدا نمی شه ولی وقتی گشنه اش شد چندقدم جلوتر واسه غذا با نفر بعدی گرم می گیره اینجاست که آدم متوجه می شه که اون تیکه گوشتو حروم کرده. به نظر من باید به اینطور آدما از بچگی شیر سگ بدن. بگذریم از بحث حیوانات بیرون بیایم به نظر من هر کسی رو دوست داری تا بهش گفتی دوستت دارم و عاشقتم اگه بی جنبه باشه زودی ول می کنه میره پشت سرشم نگاه نمی کنه
روی صحبتم با همه پسرجوونای هم سن خودمه. محبت کردن الکی و اضافه به اونایی که لیاقت عشق و دوست داشتنو ندارن ارزش گوهر محبتو از بین میبره

همیشه عاشقی
همیشه عاشق کسی باش که لایق عشق باشد
نه تشنه عشق
چون تشنه عشق یه روزی سیرآب میش

:p امید وارم هرکسی واقعأعاشقه به عشقش برسه

SAMOEL
April 14th, 2007, 05:32 PM
به نام سه حرف زيباي دفتر مشقم كه هميشه بد خط بود :





به نام خدا





سلام



روزاي خوب وخوشي رو با هم بوديم تو غمها و شادي ها در كنار هم بوديم ولي حيف كه دوستي ها اندك و زمان در حال سپري شدن و روزها و شب ها ...... تو اين جمع از خيلي ها با جمله هاي كوچيك تجربه هاي بزرگي رو واسه خودمون كنار گذاشتم ولي حيف كه زمان مجال بودن به من نميده شايد حضورم خيلي كمزنگ بشه ولي هيچ وقت شما عزيزانم و فراموش نمي كنم سعي ميكنم هر وقت شد هر وقت تونستم بيام با يه خط واسه شما همه كه دوستتون دارم مخصوصاً قديمي تر ها . مسافر همين چند روزم اگه من و تحمل كنيد ، بعلت پاره اي از مسائل زندگي بايد از ايران برم همتون دوست دارم و براي همه شما آرزوي خوشبختي و سعادت و افتخار ميكنم .




Jدوستدار هميشگي شماJ

SAMOEL

ali_setam64
April 15th, 2007, 03:31 PM
سلام گرم من به همه دوستان میدونین من تاحالا دل کسی رو نخواستم بشکنم ولی خیلی ها خواستن دل منو بشکنن اما من نخواستم مثل اونها باشم وبه روشون نیاوردم
برای مثال همین الهام که شده شب و روزم من یه روز چشمم تو چشمش افتاد و همون نگاه اول توقلبم لونه کرد یه روز بهش زنگ زدم خیلی با هم صحبت کردیم ولی اون در آخر بهم گفت دیگه بهم زنگ نزن من یکی دیگرو دوست دارم ولی همش بهونه بود بعد حرفو اوض کرد گفت من حاظر نیستم با پسر جماعت ارطباطی داشته باشم من دیگه امیدمو از دست دادم خلاصه بعداز یک ماه که دیگه فراموشش کرده بودم بهم زنگ زد چند دقیقه باهم صحبت کردیم برگشت بهم گفت من خیلی دوستت دارم من خیلی خوشحال شودم 10روزی باهم بودیم یه روز یکی از دوستاش زنگ زد بهم و گفت الهام نمی خواد دیگه بهش زنگ بزنی من باورم نشود زنگ زدم بهش جوابمو نداد بغز گلمو گرفته بود چون دیگه بهش دل بسته بودم ولی اون اصلا درکم نکرد خوب دوستا ن اینم ازعشق ما سرتونو به درد آوردم
روزگار نامناسب لحضه ای شادم نکرد
در قفس جان دادمو صیاد آزادم نکرد

خداياانكه در تنها ترين تنهاييم تنهاي تنهايم گذاشت در تنها ترين تنهاييش تنهاي تنهايش مذارش

ariyan
April 15th, 2007, 09:31 PM
سلام بچه ها خوبين؟ اين اولين پستيه كه تو سال 86 ميدم خوب ميبينم كه همه دارن غزل خداحافظي ميخونن :mad: :mad: خوب اونايي كه باعث موندن بچه هاي فروم بودن حالا خودشون ميخوان برن يا اينكه ميگين چرا ميخواين برين يا اينكه (آخه بگو حالا اگه برن ميخواي چه كار بكني)ميدونم اين حرفو ميزنين...خوب بزاريد دو تا خاطره 2 بيتي براتون بگم :
داشتم ميرفتم تهران ميخواستم سوار مترو بشم از اونجايي كه همه ما ايرانيها هوليم داشتم ميرفتم رو پله برقي كه خدا نصيب نكنه ييهو ديدم كه چهار چرخم رفت هوا افتادم تو پله برقي از به خودم گفتم كه حالا بلند ميشم اتفاقي كه نيوفتاده بلند كه شدم ديدم 7 8 نفر ديگه ام افتادن چشمام چهار تا شده بود:eek: :eek: بلند شدم كلي از خودم خجالت در كردم:o :o معذرت خواهي كردم يه دخترم كه خورده بود زمين به من گفت بابا بزاريد اول اين بره تا همه رو بفرسته اون دنيا:D :rolleyes: گفتم خانم كجا شو ديدي من هميشه وصيت نامم تو جيبمه ها گفت كه بابا خيلي پر رو يي:eek: گذشت شب كه بر ميگشتم سرم خيلي درد ميكرد به مادرم گفتم كه يه قرص آرامبخشي چيزي بده كه من بخورم مادرم گفت بيا از اين قرص يه دونه بخوري ها بيشتر نخوريها منم گفتم چشم يه دونه خوردم ولي افاقه نكرد رفتم دوتا ديگه خوردم به مادرم گفتم مامان من 3تا از اين قرصها خوردما گفت خاك بر سرت:eek: شانس بيار نميري وگرنه خودم ميكشمت:D :D گفتم بابا خيلي باحالي اگه بميرم چه جوري ميخواي منو بكشي هاها ها....

cinderella22
April 16th, 2007, 10:49 AM
هستي جون اين چه حرفيه دختر خوب؟؟؟؟
ما هيچ كدوم دلمون نمي خواد از پيشمون بري...منتهي رفتن دو تا از بنيانگذاراي اين تاپيك همه رو شكه كرده...
خواهش مي كنم حرف از رفتن نزن

sima joon
April 16th, 2007, 11:49 AM
سلام به تمامي بچه‌هاي عزيز دفتر خاطرات

اول از همه بايد به منصور جونم دوباره خوش‌آمد بگم.كه ما رو مفتخر كردن و دوباره نوشته‌هاي قشنگشونو مي خونيم.

بعد اينكه براي ساموئل هم سفرخوبي آرزو مي كنم اميدوارم بازم به ما سر بزنن چون ما دلمون براش تنگ ميشه.

خب حالا يه خاطره خيلي بيمزه.ديروز حدوداي ساعت 12 ظهر بود كه عموم زنگ زد گفت مياي بريم سينما منم كه از خدا خواستم بود قبول كردم.
گفتم چه فيلمي هست گفت اخراجيها.گفتم عاليه من هستم.
خلاصه سر ساعت 5 سينما بوديم.از اين اولي كه فيلم شروع شد تا آخر آي خنديديم.ديگه اشكم درومده بود دل درد گرفته بودم.

ولي در كل فيلم قشنگي است توصيه ميكنم حتماً اونو ببينيد.;)
اينم از خاطره بيمزه سينما رفتن ما:D :cool: ولي دركل ديروز كه خيلي خوش گذشت اميدوارم به شما هم هميشه خوش بگذره.



در ضمن هستي جون اين چه حرفيه ميزني.كي گفته بود و نبود تو واسمون فرقي نمي كنه.عزيز دلم، خوشگلم، مامانم،به خدا از وقتي كه گفتي مي خواهي بري من غصه‌ام شده شايد باور نكني ولي ديگه از تو انتظارنداشتم فكر نمي كردم تو هم بري.ولي وقتي گفتي مي خواهي بري من يه جوراييييييييي شوكه شدم.من نمي گم نرو چون صلاح مملكت خويش هستي جونم داند ولي حالا نميشه نري:( :( آخه اينجوري اگه پيش بره ديگه هيچ كس اينجا نمي مونه.ولي بازم هر طور خودت درست تر ميدوني دوست ندارمدخالت بيجا كرده باشم.:( :(

ولي اينو بدون دل من يكي برات خيلي تنگ ميشهههههههههههههههhttp://qsmile.com/qsimages/254.gif http://qsmile.com/qsimages/54.gif

sara-l
April 16th, 2007, 05:19 PM
خوش به حالت تو رو خدا منو فراموش نکنی هــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــا
خوب می بینم که رفتن همه برای همه مهمه به جز یک هستی خانوم که هیچکی اصلا براش بود و نبودش مهم نیست:(
خوب اشکال نداره! شاید اصلا هیچکس از اولش هم منو نمی دید!:(
به هر حال من همتون رو دوست دارم و شما هنوز هم دوست های خوب من هستین

هستي عزيز اين چه پستي بود اخه دلم گرفت
همه ميگن اينجا ما يه خونواده ايم تو دفترخاطرات
ما مطمئنيم كه تو پيشمون ميموني خواهشا" بمون مثل اونايي كه ميرن نباش
ببين من خودم يكي ازكسايي بودم كه داشتم ميرفتم اما نتونستم و دلم واسه همه تنگ شده بود ميدونم شما هم نميرين ميمونين ...

HazrateFeel
April 16th, 2007, 05:45 PM
من هم خاطره هایی از مترو دارم یادمه یه روز که مجبور شدم از مترو استفاده کنم. به محض بازشدن دربهای قطار هممون مثل گوسفند شوت شدیم تو. تعدادی از مسافرا هم داشتند سر برخوردهای چسبناکشون با هم کلکل می کردند :d. هنوز مدتی نگذشته بود که متوجه شدیم انگاری یکی مشکل معده پیدا کرده:d دیگه داشتیم خفه می شدیم، مترو هم تازه راه افتاده بود و تا مقصد بعدی بزور می تونستیم نفسمون رو حبس نگه داریم. بعضی ها هم داشتند ترقه میانداختند زیر پامون که چهارشنبه سوری رو جشن بگیرند :d من که دیگه جایی نداشتم با دستم آویزون بشم صورتم درست روبروی صورت یه دماغ گنده خپلو بود که فضولات بینی اش هم خودنمایی می کرد :d دربهای قطار که باز شد یکی از مسافرا که قرار بود ایستگاه قبلی پیاده بشه، تازه تونسته بود خودش رو به کنار دربهای ورودی برسونه، بیچاره کیف سامسونت قدیمی هم همراش بود و اشاره به دسته کیفش کرد و گفت: " چهل ساله که از این کیف که ساخت آلمانه ، پدر به پسر داریم استفاده می کنیم اما الان باید کنده بشه!!:d جوان دیگری را دیدم که کمربندش به کمربند یکی دیگه قلاب شده بود و شوت شده بود بیچاره نمی دونست بخنده یا گریه کنه. با یه دستش فقط تومونش رو نگه داشته بود. :d من که اتفاقاً قبل از سفرم با مترو یه دوشی گرفته بودم و بعد از 2 ساعت دیدن تونل وحشت، بدنم خیس عرق شده بود یه تست عطر جایزه گرفتم.

dokhtarak
April 16th, 2007, 09:15 PM
هستی جون باور کن از وقتی گفتی میزی و تو امضات هم نوشتی هر وقت امضات و میبینم دلم میگیره خیلی از بچه هایی که رفتن دلخورم :( . به هیچ عنوان هم حال پست زدن ندارم :( ببخشید واقعا باور کن خیلی هم دوستت داریم و خیلی هم دلمون برات تنگ میشه . حالا یه چیزی بموووووووووووووووووون :) ;) باااااااااااااااااشه؟؟؟؟؟ ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ باشه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ؟ اگه میتونی بمونی بمون باشه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

mahtabi
April 16th, 2007, 10:46 PM
خوش به حالت تو رو خدا منو فراموش نکنی هــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــا
خوب می بینم که رفتن همه برای همه مهمه به جز یک هستی خانوم که هیچکی اصلا براش بود و نبودش مهم نیست:(
خوب اشکال نداره! شاید اصلا هیچکس از اولش هم منو نمی دید!:(
به هر حال من همتون رو دوست دارم و شما هنوز هم دوست های خوب من هستین
ببين داره كلامون ميره تو هم ها. من رفتم گف و شيريني خريدم گذاشتم تو فريزر خراب نشه. يه دست لباس شيك هم دادم درست كنن واسه روز تولدت. خلاصه كلي واسه تولد سركار عليه صرفيدم حالا مي خواي بري. رفتن بي رفتن ها:mad: من اعصاب ندارم. ما چطوري بايد ثابت كنيم كه همه شما ها برامون مهم هستين. باور نمي كنين خيلي خوب فردا دم دفترخونه منتظرم هر كي باور نداره تعهدنامه محضري مي دم. هر كي مياد يا علي. گفتم يا علي دلم واسه علي تنگ شد:( ببين پا ميشن مي رن نمي گن ملت دل داره، قلوه دارن، سيرابي شيردون دارن... خوب دلامون تنگ مي شه ديگه. خوب دختر خوب نري ها. ميخواي ما رو غصه دار كني. آيكون گريه نيست وگرنه اونم مي ذاشتم تا عميقاً ناراحتي بنده رو درك كني. باميد پست هاي شادتر لطفاً. با تشكر فريبا:p

patris
April 17th, 2007, 03:01 AM
خوش به حالت تو رو خدا منو فراموش نکنی هــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــا
خوب می بینم که رفتن همه برای همه مهمه به جز یک هستی خانوم که هیچکی اصلا براش بود و نبودش مهم نیست:(
خوب اشکال نداره! شاید اصلا هیچکس از اولش هم منو نمی دید!:(
به هر حال من همتون رو دوست دارم و شما هنوز هم دوست های خوب من هستین

هستي جان اين چه حرفيه؟:( :( :(
اگه تاحالا بهت چيزي نگفتم چون ميخواستم خودت ببيني كه با رفتن بچه ها چه سوت و كور شده اينجا و بعد تصميم بگيري كه ميخواي بري يا نه؟


من اگه تا حالا در مورد مسائل اخير سكوت كردم واسه اينكه ميخوام تكليف بعضي چيزها رو مشخص كنم مثل دليل رفتن بدون مورد روشنك:( :( :( :(
من هنوز هم شوكه هستم كه چرا روشنك رفت ولي ميدونم باعثش چي و كي بود كه بوقتش باهاش تسويه حساب ميكنم:mad: :mad: :mad: :mad: :mad: :mad:
ديگه حرف رفتن نزنيد كه ديگه من يكي حوصله ندارم:mad: :mad: :mad: :mad:
در ضمن كوروش كي برميگرده؟اينو ميشه اونيكه ميدونه جواب بده؟:rolleyes: :rolleyes: ;) ;) :D :D :D :cool: :cool: :cool: :rolleyes: :rolleyes: ;) ;)

sara_33604
April 17th, 2007, 09:00 AM
سلام بچه ها اومدم مشورت کمکم می کنین:(

راستش من یه خواستگار دارم که خیلیم دوسش دارم .... البته مامان بابا نمی دونن از همه نظر

خوبه ...تحصیلات...موقعیت کاری و مادی مشکل اینجاست که 29 سالشه اما مثل مردای 69 ساله

دیده می شه یعنی اصلا ظاهر جالبی ندارد ...نمی دونم چی کار کنم ....کمکم می کنین؟

ak_GHol
April 17th, 2007, 09:04 AM
هستی جون باور كن من چند بار خواستم هم به تو و هم به اميرعباس و هم روشنك بگم كه كه چرا ميريد ولی نتونستم چون ديدم انگار خودم بيشتر ناراحت مي شوم.
اميدوارم كه تو هم پشيمون بشي و نري.

sima joon
April 17th, 2007, 01:34 PM
سلام به همه
بازم به خاطره ديگه بگم.

ديشب كه داشتم از سركار ميومدم حدوداي ساعت 8 شب بود ازمتروي مصلي سوار ميني بوس شدم واسه رسالت.اون آخر نشسته بودم كنارم هم يه آقايي نشسته بود.من همينطور توافكار خودم بودم و داشتم به علي فكر ميكردم.كه يك دفعه صداي زنگ موبايل بلند شد.منم عادت دارم هميشه موبايلمو ميذارم تو كيفم.

اون زنگي كه صداي موبايل بود آهنگ desperado است كه من اين آهنگ رو روي شماره موبايل علي گذاشتم كه هروقت زنگ ميزنه با همين آهنگ.
خلاصه من با يه عجله و شتاب و سرعتي در كيفمو باز كردم كه موبايلمو دربيارم ديدم آقاي بغل دستي منم با سرعت نور دستش رفت طرف جيبش و موبايلشو درآورد و شروع به صحبت كرد. تازه فهميدم اونم زنگ موبايلش اهنگ desperado است.اينقدر خجالت كشيدم ولي اصلاً به روي مباركم نياوردم و همين طور انگار نه انگار اتفاقي افتاده دوباره رفتم تو افكار خودم.

ولي خداييش تو دلم خيلي به كار خودم خنديدم.كاملاً معلوم بود كه من با اين زنگ كلي دستپاچه شدم و هول كردم :o :o :o خب حالا اينقدر خجالتم نديد.اينم از خاطره ديشب ما كه باعث شد كلي خودم به خودم بخندم:eek: :eek: :eek: :eek:

اميدوارم هيچ وقت مثل من نشيد.:D :cool: :D