تاریخ امروز :
تالار های نیک صالحی - صفحه اصلی
تبلیغات
تولبار جدید و آپدیت شده مخصوص نیک صالحی آماده دانلود است ، برای دانلود کلیک کنید.
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 13 , از مجموع 13

جایگاه زبان ترکی و بررسی آن در مقایسه با سایر زبانها

  1. #1
    كاربر ساده mahak25 آواتار ها
    تاریخ عضویت
    Aug 2009
    نوشته ها
    18
    تشکر
    34
    تشکر شده 39 بار در 18 پست

    Post جایگاه زبان ترکی و بررسی آن در مقایسه با سایر زبانها

    کلیه اطلاعات زیراز موسسه ائی. ام. تی و آ. ام. تی که در ‏اروپا و آمریکا واقع شده و تحت مدیریت برجسته ترین زبان ‏شناسان اداره می شود، گرفته شده است و همه ساله گزارشهای ‏زیادی را درباره زبانها منتشر می کنند و کلیه استانداردهای ‏زبان شناسی از این ادارات که دولتی هستند،اعلام می شود. به ‏اطلاعات استخراجی از این موسسات توجه کنید.
    ‏- 19% کلمات انگلیسی از زبان ترکی گرفته شده است.
    ‏- 92% کلمات فارسی از عربی و ترکی گرفته شده و مابقی بدون ‏هیچ فرمولی تولید شده اند.

    ‏- 2% کلمات ترکی از ایتالیایی، فرانسوی و انگلیسی گرفته ‏شده است.
    ‏- در هیچ یک از زبانهای بین المللی لغتی از زبان فارسی وجود ‏ندارد.
    ‏- 39% کلمات ایتالیایی، 17% کلمات آلمانی و 9% کلمات ‏فرانسوی از زبان ترکی گرفته شده است.
    ‏- 100% کلمات ترکی ریشه ی اصلی دارند.
    ‏- 100% کلمات انگلیسی، آلمانی ، فرانسوی و ترکی دارای عمق ‏ریخت شناسی هستند.
    ‏- 83% کلمات انگلیسی ریشه اصلی دارند.
    ‏- جملات ترکی 2% ابهام جمله ای ایجاد می کنند. یعنی اگر یک ‏خارجی زبان ترکی را از روی کتاب یاد بگیرد، پس از ورود به یک ‏کشور ترک زبان مشکلی نخواهد داشت
    ‏- جملات انگلیسی نیم درصد و جملات فرانسوی تقریبا 1% ابهام ‏تولید می کنند.
    ‏- جملات فارسی 67% ابهام تولید می کنند. یعنی یک خارجی که ‏فارسی را یاد گرفته، به سختی می تواند در ایران صحبت کرده و ‏یا جملات فارسی را درک کند مگر آنکه مدت زیادی در همان جامعه ‏مانده و به صورت تجربی یاد بگیرد که این برای یک زبان ضعف ‏نسبتا بزرگی است.
    ‏- جملات عربی 8 تا 9% ابهام تولید می کنند.
    ‏- معکوس پذیری(ترجمه ی کامپیوتری) کلیه زبانها به جز زبانهای ‏عربی و فارسی امکان پذیر بوده و برای عربی خطای موردی 45% و ‏برای فارسی 100% است. یعنی زبان فارسی را نمی توان با فرمولهای ‏زبان شناسی به زبان دیگری تبدیل کرد.
    زبان ترکی را شاهکار زبان معرفی کرده اند که برای ساخت آن ‏از فرمولهای بسیار پیچیده ای استفاده شده است. خانم "نیکیتا ‏هایدن" متخصص و زبان شناس مشهور آلمانی در موسسه ی اروپایی ‏‏((یوروتوم)) گفته است: " انسان در آن زمان قادر به تولید ‏این زبان نبوده و موجودات فضایی این زبان را خلق کرده و یا ‏خداوند به پیامبران خود عالیترین کلام ارتباطی را داده است هم اینک زبان ترکی در بیشتر پروژه های بین المللی جا باز کرده ‏است.
    به مطالب زیر که برگرفته از مجله ی New science چاپ ‏آمریکا و مجله ی ‏International‏ ‏Languages‏ چاپ آلمان است، توجه نمایید.
    ‏- کلیه ماهواره های هواشناسی و نظامی اطلاعات خود را به ‏زبانهای انگلیسی، فرانسوی و ترکی به پایگاههای زمینی ارسال می ‏کنند.
    ‏- پیچیده ترین سیستم عامل کامپیوتری
    os2/8‏ و معمولی ترین ‏ویندوز ‏زبان ترکی را به عنوان استاندارد پایه فنوتیکی قرار ‏داده اند .
    ‏- کلیه اطلاعات ارسالی از رادارهای جهان به 3 زبان انگلیسی، ‏فرانسوی و ترکی علایم پخش می کنند .
    ‏ ‏- کلیه سیسستم های ایونیکی و الکترونیکی هواپیماهای تجاری ‏از سال 1996 به 3 زبان انگلیسی، فرانسوی و ترکی در کارخانه ‏ی بوئینگ آمریکا مجهز می شوند.
    ‏- کلیه سیستم ها و سامانه های جنگنده ی قرن 21 "جی- اس- ‏اف" که به تعداد هفت هزار فروند در حال تولید است، به 2 ‏زبان انگلیسی و ترکی طراحی شده اند.

    همه این مطالب نشان دهنده ی استاندارد بودن و بین المللی شدن و ‏اهمیت ژئوپولیتیکی زبان ترکی است. متاسفانه زبان رسمی ما ‏‏(فارسی) از هیچ قاعده فنولوجیکال نیز پیروی نمی کند و دارای ‏ساختار تک دینامیکی است. ( البته خالی از لطف هم نباشه شاعران و نویسنده گان عالی قدر و محبوبی هم هست و بودند که به زبان فارسی اشعار و مطالب شیرین و بدیعی خلق کرده اند و گفته اند ... ) اما زبان ترکی با در نظر گرفتن تمام ‏وجوه به عنوان سومین زبان زنده ی دنیا شناخته شده است، طی یک ‏دستورالعمل اجرایی در تاریخ مه 1992 رسما از طریق همین مؤسسات ‏به سازمان بین المللی یونسکو اعلام شده که زبان ترکی در کلیه ‏دانشگاهها و دبیرستانهای اروپا و آمریکا جزء درسهای رسمی شود و ‏این مسئله هم اکنون در کلیه دانشگاههای اروپا و دانشگاههای ‏مطرح آمریکا اجرا شده و دومین زبانی است که در حال تهیه تافل ‏مهندسی دانشگاهی برای آن هستند. اما متاسفانه زبان فارسی رتبه 261 را ‏به خود اختصاص داده است آن هم نه به عنوان زبان، بلکه به ‏عنوان لهجه که این زبان را با ساختاری که بتوان جمله سازی ‏مفهومی ایجاد کند، شناخته اند و و اگر روی این مسئله کار جدی ‏نشود، در یادگیری مثلا زبان انگلیسی، ترکی یا فرانسوی مشکل ‏عمده ای ایجاد کرده و می کند و می بینیم که فارسی زبانان برای ‏یادگیری زبان انگلیسی با مشکل عمده ای مواجه هستند، ولی ترک ‏زبانان با مشکل یادگیری و تلفظ مواجه نیستند. این مسئله به ‏رفتارهای مغز انسان برمی گردد که خود دارای بحثهای دامنه ‏داری است و اینکه بسیاری از جملات فارسی بر اساس عادت شکل ‏گرفته اند نه براساس فرمول ساخت و با این وضعیت فرمول پذیری ‏آن امکان ندارد .‏‎ باشد که این زبان اصیل و شناخته شده جایگاه واقعی خود را در این جامعه حفظ کند و بیشتر از همیشه جا در دل مردمان این مرزوبوم باز کند . یاشاسین ایران . یاشاسین آذربایجان
    منظور از این نوشته توهین یا ارزش نهادن به قومی یا ملیتی نیست تنها آگاهی و بیان حقیقت است .

    تقدیم به دوستداران زبان ترکی
    زنده بودن را به بیداری بگذرانیم که سالها به اجبار خواهیم خفت . دکتر شریعتی.

  2. کاربران : 6 تشکر کرده اند از شما mahak25 برای ارسال این پست سودمند:


  3. #2
    کاربر متوسط soheil dj آواتار ها
    تاریخ عضویت
    Feb 2007
    محل سکونت
    N95 8GB
    نوشته ها
    236
    تشکر
    939
    تشکر شده 352 بار در 165 پست

    پیش فرض

    واقعا عالی بود دستت درد نکنه

    یاشاسین تورک میللتی
    از دم صبح ازل تا آخر شام ابد... دوستی و مهر بر یک عهد و یک میثاق بود

    سایه ی معشوق گر افتاد بر عاشق چه شد... ما به او محتاج بودیم او به ما مشتاق بود



  4. تشکرها از این نوشته :


  5. #3
    همکار قدیمی rezamediatak آواتار ها
    تاریخ عضویت
    Jul 2006
    محل سکونت
    sony w810 i
    نوشته ها
    5,559
    تشکر
    741
    تشکر شده 17,907 بار در 7,013 پست

    پیش فرض

    نقل قول نوشته اصلی توسط mahak25 نمایش پست ها
    کلیه اطلاعات زیراز موسسه ائی. ام. تی و آ. ام. تی که در ‏اروپا و آمریکا واقع شده و تحت مدیریت برجسته ترین زبان ‏شناسان اداره می شود، گرفته شده است و همه ساله گزارشهای ‏زیادی را درباره زبانها منتشر می کنند و کلیه استانداردهای ‏زبان شناسی از این ادارات که دولتی هستند،اعلام می شود. به ‏اطلاعات استخراجی از این موسسات توجه کنید.
    ‏- 19% کلمات انگلیسی از زبان ترکی گرفته شده است.
    ‏- 92% کلمات فارسی از عربی و ترکی گرفته شده و مابقی بدون ‏هیچ فرمولی تولید شده اند.
    ‏- 2% کلمات ترکی از ایتالیایی، فرانسوی و انگلیسی گرفته ‏شده است.
    ‏- در هیچ یک از زبانهای بین المللی لغتی از زبان فارسی وجود ‏ندارد.
    ‏- 39% کلمات ایتالیایی، 17% کلمات آلمانی و 9% کلمات ‏فرانسوی از زبان ترکی گرفته شده است.
    ‏- 100% کلمات ترکی ریشه ی اصلی دارند.
    ‏- 100% کلمات انگلیسی، آلمانی ، فرانسوی و ترکی دارای عمق ‏ریخت شناسی هستند.
    ‏- 83% کلمات انگلیسی ریشه اصلی دارند.
    ‏- جملات ترکی 2% ابهام جمله ای ایجاد می کنند. یعنی اگر یک ‏خارجی زبان ترکی را از روی کتاب یاد بگیرد، پس از ورود به یک ‏کشور ترک زبان مشکلی نخواهد داشت
    ‏- جملات انگلیسی نیم درصد و جملات فرانسوی تقریبا 1% ابهام ‏تولید می کنند. ‏- جملات فارسی 67% ابهام تولید می کنند. یعنی یک خارجی که ‏فارسی را یاد گرفته، به سختی می تواند در ایران صحبت کرده و ‏یا جملات فارسی را درک کند مگر آنکه مدت زیادی در همان جامعه ‏مانده و به صورت تجربی یاد بگیرد که این برای یک زبان ضعف ‏نسبتا بزرگی است.
    ‏- جملات عربی 8 تا 9% ابهام تولید می کنند.
    ‏- معکوس پذیری(ترجمه ی کامپیوتری) کلیه زبانها به جز زبانهای ‏عربی و فارسی امکان پذیر بوده و برای عربی خطای موردی 45% و ‏برای فارسی 100% است. یعنی زبان فارسی را نمی توان با فرمولهای ‏زبان شناسی به زبان دیگری تبدیل کرد.زبان ترکی را شاهکار زبان معرفی کرده اند که برای ساخت آن ‏از فرمولهای بسیار پیچیده ای استفاده شده است. خانم "نیکیتا ‏هایدن" متخصص و زبان شناس مشهور آلمانی در موسسه ی اروپایی ‏‏((یوروتوم)) گفته است: " انسان در آن زمان قادر به تولید ‏این زبان نبوده و موجودات فضایی این زبان را خلق کرده و یا ‏خداوند به پیامبران خود عالیترین کلام ارتباطی را داده است هم اینک زبان ترکی در بیشتر پروژه های بین المللی جا باز کرده ‏است.
    به مطالب زیر که برگرفته از مجله ی new science چاپ ‏آمریکا و مجله ی ‏international‏ ‏languages‏ چاپ آلمان است، توجه نمایید.
    ‏- کلیه ماهواره های هواشناسی و نظامی اطلاعات خود را به ‏زبانهای انگلیسی، فرانسوی و ترکی به پایگاههای زمینی ارسال می ‏کنند.
    ‏- پیچیده ترین سیستم عامل کامپیوتری os2/8‏ و معمولی ترین ‏ویندوز ‏زبان ترکی را به عنوان استاندارد پایه فنوتیکی قرار ‏داده اند .
    ‏- کلیه اطلاعات ارسالی از رادارهای جهان به 3 زبان انگلیسی، ‏فرانسوی و ترکی علایم پخش می کنند .
    ‏ ‏- کلیه سیسستم های ایونیکی و الکترونیکی هواپیماهای تجاری ‏از سال 1996 به 3 زبان انگلیسی، فرانسوی و ترکی در کارخانه ‏ی بوئینگ آمریکا مجهز می شوند.
    ‏- کلیه سیستم ها و سامانه های جنگنده ی قرن 21 "جی- اس- ‏اف" که به تعداد هفت هزار فروند در حال تولید است، به 2 ‏زبان انگلیسی و ترکی طراحی شده اند.
    همه این مطالب نشان دهنده ی استاندارد بودن و بین المللی شدن و ‏اهمیت ژئوپولیتیکی زبان ترکی است. متاسفانه زبان رسمی ما ‏‏(فارسی) از هیچ قاعده فنولوجیکال نیز پیروی نمی کند و دارای ‏ساختار تک دینامیکی است. ( البته خالی از لطف هم نباشه شاعران و نویسنده گان عالی قدر و محبوبی هم هست و بودند که به زبان فارسی اشعار و مطالب شیرین و بدیعی خلق کرده اند و گفته اند ... ) اما زبان ترکی با در نظر گرفتن تمام ‏وجوه به عنوان سومین زبان زنده ی دنیا شناخته شده است، طی یک ‏دستورالعمل اجرایی در تاریخ مه 1992 رسما از طریق همین مؤسسات ‏به سازمان بین المللی یونسکو اعلام شده که زبان ترکی در کلیه ‏دانشگاهها و دبیرستانهای اروپا و آمریکا جزء درسهای رسمی شود و ‏این مسئله هم اکنون در کلیه دانشگاههای اروپا و دانشگاههای ‏مطرح آمریکا اجرا شده و دومین زبانی است که در حال تهیه تافل ‏مهندسی دانشگاهی برای آن هستند. اما متاسفانه زبان فارسی رتبه 261 را ‏به خود اختصاص داده است آن هم نه به عنوان زبان، بلکه به ‏عنوان لهجه که این زبان را با ساختاری که بتوان جمله سازی ‏مفهومی ایجاد کند، شناخته اند و و اگر روی این مسئله کار جدی ‏نشود، در یادگیری مثلا زبان انگلیسی، ترکی یا فرانسوی مشکل ‏عمده ای ایجاد کرده و می کند و می بینیم که فارسی زبانان برای ‏یادگیری زبان انگلیسی با مشکل عمده ای مواجه هستند، ولی ترک ‏زبانان با مشکل یادگیری و تلفظ مواجه نیستند. این مسئله به ‏رفتارهای مغز انسان برمی گردد که خود دارای بحثهای دامنه ‏داری است و اینکه بسیاری از جملات فارسی بر اساس عادت شکل ‏گرفته اند نه براساس فرمول ساخت و با این وضعیت فرمول پذیری ‏آن امکان ندارد .‏‎ باشد که این زبان اصیل و شناخته شده جایگاه واقعی خود را در این جامعه حفظ کند و بیشتر از همیشه جا در دل مردمان این مرزوبوم باز کند . یاشاسین ایران . یاشاسین آذربایجان
    منظور از این نوشته توهین یا ارزش نهادن به قومی یا ملیتی نیست تنها آگاهی و بیان حقیقت است .

    تقدیم به دوستداران زبان ترکی
    این نوشته ساخته و پرداخته ذهن ...و به هیچ وجه واقعیت ندارد
    ویرایش توسط hosseinmahtab : September 21st, 2010 در ساعت 11:23 PM
    من از پستي و از زاري هم از خواري گريزانم
    منم دلبسته اين خاک ، من فرزند ايرانم


  6. کاربران : 3 تشکر کرده اند از شما rezamediatak برای ارسال این پست سودمند:


  7. #4
    كاربر ساده mahak25 آواتار ها
    تاریخ عضویت
    Aug 2009
    نوشته ها
    18
    تشکر
    34
    تشکر شده 39 بار در 18 پست

    پیش فرض

    چه این مطلب صحت داشته باشه و چه نداشته باشه ما نسبت به زبان ترکی خیلی کم لطفی کرده ایم.تا جایی که باید شعرهای ترکی را به زبان فارسی ترجمه کنند تا ما معنی و مفهوم آن را درک کنیم.
    زنده بودن را به بیداری بگذرانیم که سالها به اجبار خواهیم خفت . دکتر شریعتی.

  8. کاربران : 2 تشکر کرده اند از شما mahak25 برای ارسال این پست سودمند:


  9. #5
    تازه وارد
    تاریخ عضویت
    Dec 2009
    نوشته ها
    1
    تشکر
    0
    تشکر شده 2 بار در 1 پست

    پیش فرض

    سلام .زنده باد فرهنگ ایران.
    با اجازه می خواستم از اون دوستی که اون مدارک رو نقل قول کرده خواهش کنم اصل سند رو به صورت کامل به همه معرفی کنند تا ابهامی بوجود نیاد. به نظر می رسه که یه چیزایی این وسط واقعی نیست.
    اون دوستی هم که میگه شعر ترکی باید به فارسی ترجمه شه تا فهمیده شه یعنی ترکی فکر نمی کنه در واقع ترک نیست. یه ترک واقعی ترکی می فهمه و به فارسی ترجمه نمی کنه.و در واقع تو ترجمه خیلی وقتا معنی رسا نیست. اگه ظلمی به ترک ها شده به این خاطره که اجدادشون خط و زبانشون رو حفظ نکردند و به هزار شکل در اومده حتی تا این حد که در این دوره حتی یک واج (نمود نوشتاری زبان) ترکی رسمی برای زبان ترکی تعریف نمیشه یا از خط فارسی یه یا از روسی یا لاتین این خیلی بده.یعنی یک رکن اساسی زبان(واج) در این زبان تعریف نشده.
    فارس ها هم اگه یه فکری به حال خودشون نکنند چیزی شبیه این بلا داره سرشون می یاد.
    تمدن ایرانی ، فرهنگ ایرانی در خطره . و اون دوستان عزیز ترک زبانی که دارند خودشون رو از تمدن ایران جدا می کنند دارند تیشه به ریشه خودشون می زنند. دارن میگن ما تمدن و تاریخ و فرهنگمون رو پاک می کنیم تا در کنار فارس ها نباشیم.
    یه انتقاد شدید به اون دوستی که حتما منابع مطالب نژادپرستانش رو به ما معرفی خواهد کرد بگم که اسراییلی ها و نازی ها هم فکر هایی شبیه این چیزها داشتند که الآن منفورند.

  10. کاربران : 2 تشکر کرده اند از شما alirezaonallcpus برای ارسال این پست سودمند:


  11. #6
    تازه وارد
    تاریخ عضویت
    Dec 2009
    نوشته ها
    2
    تشکر
    0
    تشکر شده 3 بار در 2 پست

    پیش فرض

    آقا این مطالب که چیز سیاسی نگفته شما زود سیاسیش می کننین ترکها تو ایران به زبان مادریشون درس نمی خونند ترکها نصف جمعیت ایران را تشکیل می دهندما هم باید مثل هموطنان فارس زبان از حقوق مساوی نوشتن به زبان مادری و غیره برخوردار باشیم. زود مارک نچسبون ماترکها این وطن رو سرزمین خودمون می دونیم

  12. کاربران : 2 تشکر کرده اند از شما binabli برای ارسال این پست سودمند:


  13. #7
    كاربر ساده
    تاریخ عضویت
    Jul 2009
    نوشته ها
    12
    تشکر
    8
    تشکر شده 6 بار در 3 پست

    Cool

    نقل قول نوشته اصلی توسط alirezaonallcpus نمایش پست ها
    سلام .زنده باد فرهنگ ایران.
    با اجازه می خواستم از اون دوستی که اون مدارک رو نقل قول کرده خواهش کنم اصل سند رو به صورت کامل به همه معرفی کنند تا ابهامی بوجود نیاد. به نظر می رسه که یه چیزایی این وسط واقعی نیست.
    اون دوستی هم که میگه شعر ترکی باید به فارسی ترجمه شه تا فهمیده شه یعنی ترکی فکر نمی کنه در واقع ترک نیست. یه ترک واقعی ترکی می فهمه و به فارسی ترجمه نمی کنه.و در واقع تو ترجمه خیلی وقتا معنی رسا نیست. اگه ظلمی به ترک ها شده به این خاطره که اجدادشون خط و زبانشون رو حفظ نکردند و به هزار شکل در اومده حتی تا این حد که در این دوره حتی یک واج (نمود نوشتاری زبان) ترکی رسمی برای زبان ترکی تعریف نمیشه یا از خط فارسی یه یا از روسی یا لاتین این خیلی بده.یعنی یک رکن اساسی زبان(واج) در این زبان تعریف نشده.
    فارس ها هم اگه یه فکری به حال خودشون نکنند چیزی شبیه این بلا داره سرشون می یاد.
    تمدن ایرانی ، فرهنگ ایرانی در خطره . و اون دوستان عزیز ترک زبانی که دارند خودشون رو از تمدن ایران جدا می کنند دارند تیشه به ریشه خودشون می زنند. دارن میگن ما تمدن و تاریخ و فرهنگمون رو پاک می کنیم تا در کنار فارس ها نباشیم.
    یه انتقاد شدید به اون دوستی که حتما منابع مطالب نژادپرستانش رو به ما معرفی خواهد کرد بگم که اسراییلی ها و نازی ها هم فکر هایی شبیه این چیزها داشتند که الآن منفورند.
    حرفهای بیخودت همه چیز رو لو میده خط فارسی دیگه چیه این خطی که الان مینویسی اصلش عربیه!
    شما فکر کردین با این حرف های احمقانت میتونی یه هویت ساختگی رو به ما تحمیل کنی؟؟؟؟؟؟
    هه هه هه . این نازی ها بودن که خودشون رو نژاد برتر میدونستن یه عده خنگ هم مثل شما دست و پا زدن خودشونو به اونا بچسبونن وربطی به ما نداره!

  14. #8
    swa
    swa آفلاين است
    کاربر معمولي swa آواتار ها
    تاریخ عضویت
    Dec 2008
    نوشته ها
    106
    تشکر
    125
    تشکر شده 153 بار در 90 پست

    پیش فرض

    جايگاه زبان و ادبيات ترکي

    1- مدخل:
    زبان ترکي که زبان عمومي ملتهاي ترک زبان ميباشد به لحاظ کثرت متکلمين آن در جهان پس از زبانهاي چینی،هندي، انگليسي و اسپانيایـي در جايگاه پنجم قرار ميگيرد. پس از فروپاشي نظام شوروي سابق و کسب استقلال تعدادي از ملتهاي ترک زبان، اهميت زبان ترکي نيز در سطح جهاني بطور محسوسي افزايش يافته است. نمايندگان اين ملتها بدنبال سپري شدن دوران يک جدایی غير منطقي که از سوي استعمارگٌران تحميل شده بود، به برقراري روابط تنگاتنگي با يکديگر اقدام نموده، با برگزاري سمينارها و کنگره هاي گوناگون در جهت تفاهم هرچه بيشتر و ارزيابي شايسته تراز تاريخ و ارزشهاي معنوي مشترک خويش گامهاي قابل توجهي برداشته اند. اما عليرغم اين گامهاي مثبت، هنوز تا احراز جايگاه شايستهٍ خودمان درسطح جهاني و شناختن و شناساندن تاريخ واقعي، ريشه يابي زبان و فرهنگ غني و باستاني مشترکمان راه درازي در پيش داريم. متأسفانه ما هنوز حتي نتوانسته ايم با کارهاي بسيار ارزشمند و بي بديل دانشمندان و محققين اروپایـي که سرتاسر حيات خودرا صرف آموختن زبان، ادبيات، ميتولوژي و ديگر جنبه هاي تمدن چند هزارساله مان نموده اند آنطورکه بايدوشايد آشنا بشويم.
    دانشمنداني چون رادلف و وامبري در نيمه هاي قرن گذشته و در شرايط فقدان وسایـط نقليهٍ مناسب ،سرتاسر ترکستان را با گاري و اسب و شتر و چه بسا با پاي پياده قدم به قدم گشته و کارهاي عظيم و شايان تقديري چون: گردآوري بسياري ا ز گنجينه هاي معنوي و برشتهٍ تحرير درآوردن آثارگوناکون فولکلوريک بويژه باورهاي مذهبي و ميتولوژي زيبا وارزشمندمان، تحقيق علمي در لهجه هاي مختلف زبان ترکي و خلق آثار فناناپذير در زمينهٍ ويژگيهاي زبان ترکي ازجمله ريشه يابي واژه ها و گرامر آن، ترجمهٍ آثار ادبي ترکي به زبانهاي اروپا یـي و ارائه تحليلهاي علمي جهت شناساندن آن در سطح جهاني و همچنين امر خطير قرائـت و ترجمهٍ کتيبه هاي غني “ارخون-يني سئي” از خط و زبان اويغوري... را تحقق بخشيده اند.بقول معروف “قدر زر زرگر شناسد، ...”.
    متأسفانه ملتهاي ترک زبان ترکستان، آذربايجان و قفقاز که طي قرون و اعصار متمادي درتمامي حواد ث تاريخي و حيات مادي و معنوي بخش اعظم دنيا نقش تعيين کننده داشتند، در طول 4-3 سدهٍ اخير، درست در دوران خيزش علمي و فرهنگي اروپا، تحت استيلا و فشارهاي غير انسانی استعمارگران روسي، چيني و اروپایی و همچنين حکومتهاي نوکرصفت محلي ساخته و پرداختهٍ آنان ، سياهترين دوران تاريخي خودرا گذرانده اند که هنوز نيز به درجات مختلف ادامه دارد .درست در چنين دوراني و در راستاي اهداف پليد استيلاجويانه و غارتگرانه بود که برطبق نقشه هاي محيلانه و مزورانه و با بکارگيري کليهٍ امکانات و تجربيات استعمارگرانه شان، بتدريج مارا با تاريخ ، ادبيات و کليهٍ ارزشهاي معنوي خودمان تا آنجا که ميتوانستند بيگانه کردند. از سوي ديگر سعي کردند تا در شعور ملي مان از زبان و ادبيات و فرهنگهاي بيگانه تصورات کذایی برترنما ايجاد نمايند.متاسفانه بخشا نيز در اجراي نيات ضد انساني شان ناموفق نبوده اند. امروزه بيماري خود کم بيني و کرنش درمقابل فرهنگهاي بيگانه، حتي برخي زبانهاي بي اصل و ريشه گريبانگير بخشي از روشنفکران ما ميباشد. درحاليکه واقعيت امر از اساس ديگرگونه است. زبان ترکي از ديد زبانشناسان، زبانيست بغايت زيبا و اصيل که ريشه اش به هزاران سال پيش مي رسد. فرهنگ و ادب دنياي ترک بسيار باستاني و مشحون از اومانيزم ، عدالتخواهي و احترام به شخصيت و حقوق ملتهاي ديگر ميباشد. در رابطه با احترام به حقوق زن در بين ترکها که خود معيار مهمي جهت سنجش درجهٍ تمدن ملتهاست، تنها ذکر اين واقعيت کفايت ميکند که علاوه بر شيرزناني چون “تومارخانم” که کورش استيلاگر را در يک جنگ عادلانه و پيروزمندانهٍ تدافعي در حوالي رود جيحون از پاي درآورد(9.ص-6) ، اولين سلاطين و رهبران زن دنياي اسلام چون “ترکان خاتون” همسر ملکشاه سلجوقي(1072م.) ، “راضيه سلطان” (دردهلي-1236م.) و “شجره الدر”(درقاهره-1250م.) همگي از خانمهاي ترک ميباشند(19و18.ص-7). به تصريح سياحان مشهوري چون ابن فضلان و گرديزي: ؛درميان اغوزان نه زنا شايع بود و نه غلامبارگي، اساسا زنان ترک عفيف ترين زنان بلاد اسلامي شناخته شده اند. همچنين V. Langlois که در قرن 19ميلادي در بين ترکمنهاي جنوب ترکيه بوده است، تحت تاٍثير آزادي و آزادگي زنان ترکمن مينويسد که ترکمنها درميان خلقهاي خاورنزديک از همه متمدنترند.؛(46.ص-8)
    پرواضح است که اينهمه خصائل و منشهاي برجسته تصادفي نبوده بلکه محصول يک تمدني ريشه دار و باستاني ميباشد و اين خود با توجه به وضع رقت بار و شرمآور زنان درميان برخي جوامع اسلامي در آستانهٍ قرن بيست ويکم، واقعا واي بساجاي غرور و افتخار دارد.

    2-ريشهٍ زبان ترکي و جايگاه آن در بين ديگر زبانها:
    “زيبایی و کمال زبان ترکي تا بدان پايه است که جايگاه آن حتي از زبان عربي که گفته ميشود: “گويا از طرف زبانشناسان زبده اي ساخته و پرداخته شده سپس جهت استفاده در اختيار آنان قرار گرفته است” نيز شامخترميباشد.”
    ( VII.ص-1) Hermann Vambery

    “ابزار گرامري زبان ترکي چنان منظم و قانونمند، چنان کامل ميباشد که اين تصور را به ذهن متبادر مي نمايد که شايد بنا به رهنمود يک فرهنگستان، از سوي زبانشناسان خبره ساخته و پرداخته جهت استفاده ارائه شده باشد...
    زمانيکه ما زبان ترکي را با دقت و موشکافي مي آموزيم، با معجزه اي روبرو ميشويم که خرد انساني در عرصهٍ زبان از خود نشان داده است.
    (137.ص-11)و(1.ص-13) Max Müller

    حال به بينيم جايگاه امروزي زبان زيبا و مکملمان که از سوي آگاهان اروپایی اينگونه مورد ارزيابي قرار گرفته کجاست و درميان کداميک از گروه زبانهاي خويشاوند قرار ميگيرد؟
    امروزه در علم زبانشناسي کليهٍ زبانهاي شناخته شدهٍ دنيا، يعني اعم از زبانهایی که اکنون بدانها تکلم ميشود و نيز زبانهایی که تعلق به سده ها و هزاره هاي پيشين داشته اما از طريق کتيبه ها وديگر اسناد پايا به روزگاران ما رسيده است، در سه گروه اساسي خويشاوند زيرين قرار ميگيرد:

    يکم- زبانهاي ترکيبي(Flektiv):
    وجه تمايز اصلي اين گروه زباني در اينست که “لغات ريشه” ضمن حفظ معني اصلي خود، در جايگاههاي مختلف گرامري به اشکال گوناگوني درمي آيد. مثلا عبارت in nomine Patris را درنظر ميگيريم. لغت nomineاز nomen نشاٍت گرفته و پسوند ;e; نشانگر رابطهٍ اين لغت با حرف اضافهٍ ;in;مي باشد. Patris نيز تغييرشsل يافتهٍ Paterدر وضعيت مفعولي(مفعول باواسطه) ميباشد. پسوند ;is;در اينجا رابطهٍ مبتدا و خبر را نشان ميدهد. چنانچه مي بينيم کلمات ريشه در وضعيتهاي مختلف گرامري تغيير ميکند. اين تغيير گاها تاحديست که تشخيص رابطهٍ آن با شکل اصلي کلمه به سادگي امکان پذير نميباشد. مثلا رابطهٍ بين gehen با ging,gegangen در زبان آلماني و همچنين رابطهٍ بين مصدر “رفتن” با کلمات “رو” و “مي روم” در زبان فارسي امروز. زبانهاي هندواروپایی امروز و نيز زبان لاتين قديم به اين گروه خويشاوند تعلق دارند.

    دوم- زبانهاي التصاقي(Agglutinativ) :
    در اين گروه از زبانها پيوندها اغلب بصورت پسوند يکي پس از ديگري به لغات ريشه پيوسته، وظيفهٍ (funktion) مواد فلکتيو در زبانهاي هندواروپایی را انجام ميدهد. وجه تمايز ديگر اين زبانها نسبت به گروه زبانهاي ترکيبي در اينست که لغت ريشه در وضعيتهاي مختلف گرامري اصلا تغيير نميکند. مثلا کلمهٍ ترکي ev(خانه) با پذيرفتن پسوند im بصورت evim (خانهٍ من) و با التصاق پسوند ديگر ler بصورت evlerim (خانه هاي من) درمي آيد. درحاليکه مفاهيم گرامري فوق در زبانهاي هندواروپایی، همانگونه که در بالا مشاهده کرديم، به کمک حروف اضافه، ضماير و همچنين دگرگوني هاي زياد در لغات ريشه بيان ميگردد.
    در اين گروه زباني خويشاوند، زبانهاي اورال-آلتاي(ترکي، مغولي، کره اي، ژاپني...)، فين-اوغور(فنلاندي، مجاري...) و دراويدي(در شبه قارهٍ هند امروزه حدود 200ميليون نفر به اين زبان تکلم ميکنند و در بعضي از کشورها چون تاميل و آندرا پراداش زبان رسمي ميباشد. دراويديهاکه بنيانگذاران تمدن هندوستان بوده اند بعدها با ورود آريایی ها، توسط آنان به جنوب اين شبه قاره رانده ميشوند). از زبانهاي قديمي نيز زبان سومري و ايلامي به اين گروه خويشاوند تعلق دارد.

    سوم- زبانهاي هجایی(Isolierenden Sprachen) :
    در اين گروه زباني لغات نه مانند زبانهاي ترکيبي تغييرشکل ميدهند و نه مانند زبانهاي التصاقي با پذيرفتن پسوندهاي گوناگون مطول مي شوند. در اينگونه زبانها جملات از مجموعهٍ لغات جداگانه اي که بدنبال هم مي آيند و يا دقيقتر، ازطريق چيده شدن لغات ريشهٍ جدا از هم در کنار يکديگر تشکيل مي گردد... نمونهٍ مشخص اينگونه زبانها، زبان چيني کلاسيک ميباشد.
    چنانکه مي بينيم جايگاه زبان ترکي در گروه زبانهاي التصاقي قرار داشته، با زبان سومري(اولين زبان مدني شناخته شدهٍ دنيا) خويشاوند ميباشد. اين زبان از 5000 سال پيش به اينسو از طريق نگاشته شدن به خط ميخي که خود ايجادگر آن بوده اند، از نابودي نجات يافته وبه روزگاران ما رسيده است. قرار گرفتن زبانهاي سومري و ترکي در يک گروه زباني، ديگر دربين سومرشناسان واقعيت بي چون و چراییست. اما علاوه براين دانشمنداني چون فريتس هوممل، ن. پوپه، آ. زاکار، س. اولژاس ... در پيوند نزديک زبان ترکي و سومري پاي ميفشارند و بعضا نيز زبان سومري و ايلامي را پروتوترک(پيش ترک) مينامند. آشنایی با واقعيتهاي فوق الذکر براي ما جاي هيچگونه ابهام و تعجبي نخواهد گذاشت که چرا زبانشناسان و محققين اروپایی از کمال ، زيبایی و سلاست زبان ترکي چنان ارزيابي ستايشگرانه اي ارائه ميدهند. اما پر واضح است که معماران اين بناي شگفت انگيز معنوي کساني جز نياکان فرزانه مان نميباشند. نه زبان عربي و نه زبان ترکي که زيبایی و کمال آنها زبانزد خبرگان ميباشد، با سفارش هيچ آکادمي و با خلاقيت هيچ آکادميکي بوجود نيامده است. حتي اگر چنين امري نيز ممکن فرض شود، آکادميکهاي آن کساني جز خود ترکها و عربها نميتواند باشد. زبان ترکي طي هزاران سال در آکادمي بيکران ملتهاي ترک زبان ساخته و پرداخته شده، محصول و عصارهٍ نبوغ و خلاقيت نسلهاي بيشمار ميباشد که بمثابه پرارج- ترين و مقدس ترين ميراث بدست ما سپرده شده است. برماست که شايستهٍ چنين ميراث پاکي باشيم و آنرا چون مردمک چشمانمان حفظ نموده بر غنا و زيباییش بيافزاییم. از آنجاییکه در رابطه با قدمت زبان و ادبيات ترکي و رابطهٍ آن با زبان و ادبيات سومري و همچنين رابطهٍ تاريخي ترکمنستان و مزوپوتاميا(بين النهرين) در نظر دارم يافته هاي خودم را طي کتاب ويژه اي در اختيار علاقه مندان قرار دهم، در چارچوب اين مقاله به اشارات زيرين بسنده ميکنم.
    زبان سومري همانگونه که در بالا اشاره کرديم، از بين زبانهایی که ما ميشناسيم چه به لحاظ گرامري و چه به لحاظ همساني واژگان به زبان ترکي بسيار نزديکتر ميباشد. مثلا در زبان سومري نيز مانند زبان ترکي، حالات مختلف گرامري بدون آنکه لغات ريشه تغييري بکند با التصاق(چسباندن) پسوندهاي گوناگون نشان داده ميشود. بعنوان مثال E(eکشيده) در زبان سومري يعني“خانه” و در زبان ترکي ev ميباشد. حال اين کلمه را در حالت مفعولي(مفعول باواسطه) در زبانهاي سومري، ترکي و فارسي امروزي با يکديگر مقايسه ميکنيم: در زبان سومري e-ta ، در زبان ترکي ev-den و در زبان فارسي “از خانه” و يا در زبان سومري e-da,e-a ، در زبان ترکي ev-de,eve و درزبان فارسي “در خانه، به خانه” .
    چنانچه مي بينيم حالت گرامري فوق در زبانهاي ترکي و سومري تقريبا عين هم بوده و شباهتي به گرامر فارسي ندارد. زيرا در زبان فارسي وظيفهٍ پسوندهاي ترکي-سومري را حروف اضافه انجام ميدهد. اگر اين مقايسه را باديگر زبانهاي هندواروپایی چون آلماني، انگليسي و روسي نيز انجام دهيم دقيقا همين نتيجه را خواهيم گرفت.
    علاوه بر شباهتهاي گرامري، تعداد زيادي لغات مشترک نيز بين زبانهاي ترکي و سومري وجود دارد. به مثالهاي زير توجه فرما


    سومري
    ترکي
    فارسي
    ad-da
    ata
    پدر
    u,uku
    uku,uy-mak
    خواب، خوابيدن
    eme(ama)
    ene(ana,emme)
    مادر
    par
    par-lak
    درخشان


    ab-ba
    oba
    روستا
    div
    diz
    زانو


    dingir
    tangri(tengri,tanri
    يزدان
















    نمونهٍ لغات فوق را ميتوان به چندين برابر رساند. تا کنون توانسته ام 350 نمونه را تثبيت نمايم. ايرج اسکندري در کتاب پر ارزش وعلمي خود بنام “در تاريکي هزاره ها” با استناد به تحقيقات ذيقيمت دکتر ضياء صدرالاشرافي تعداد قابل توجهي از کلمات مشترک بين زبان ايلامي و زبان ترکي را قيد نموده اند که بعنوان مثال کلماتي چون آت(اسب)، آدا(پدر)، خان، گون(خورشيد)، سو(آب) را ميتوان ذکر کرد.
    از آنچه به اختصار در بالا ذکر گرديد ميتوان نتيجه گرفت که اولا تاريخ پنجهزار سالهٍ زبان ترکي به وضوح درمقابل ديدگانمان قرار دارد. ثانيا تحقيق و بررسي ريشه و تاريخ تکامل آنرا بايد از زبانهاي سومري و ايلامي بمثابه زبانهاي پروتوترک آغاز نمود. اگر ما چنين روش علمي را درپيش بگيريم که بايد بگيريم، ديگر از نوعي روحيهٍ ملي ناشايستي که طي دو سه سدهٍ اخير درنتيجهٍ تداوم فشارهاي سنگين استعماري-شوونيستي، بدرجات مختلف گريبانگير مان شده است رها گشته اعتماد بنفس و غرور ملي خويش را که بايستهٍ هرفرد انساني و ملت آزاده اي ميباشد باز خواهيم يافت. مثلا بر اساس اين روحيهٍ نادرست و ناشايست، عده اي از ما حتي برخي صاحبنظران ما، بر بسياري از لغات مشترک بين زبانهاي ترکي، عربي و فارسي به سادگي و با تسليم طلبي خاصي مهر عربي يا فارسي ميزنيم بدون آنکه از خودمان بپرسيم چرا نميتواند اصل و ريشهٍ بسياري از اين لغات ترکي بوده سپس وارد زبانهاي ديگر گردد؟ اگر ما قدري باتعمق و آزاد انديشي به مسئله برخورد کنيم در اکثر موارد نيز واقعيت امر به سئـوال فوق جواب مثبت ميدهد. يعني بسياري از لغات به ظاهر عربي و فارسي در اصل سومري-ترکي بوده در ادوار مختلف تاريخي وارد آن زبانها شده است. تحقق امر فوق بنا به دو دليل اساسي زير، کاملا طبيعي و قانونمند ميباشد:
    اولا : همانگونه که در بالا اشاره کرديم، سومريان که بنيانگذاران نخستين پايه هاي تمدن بشري بوده و زبانشان اولين زبان مکتوب شناخته شده در تاريخ انسان ميباشد، بيش از هزارسال در مزوپوتاميا(بين النهرين) زيسته اند.سپس از سالهاي 2000 پيش از ميلاد به اينسو بتدريج اقوام سامي چون اکدها، کلده ها، آسوري ها... بعنوان ميراثداران آن قوم جايگزين شده اند. در اين پروسهٍ تاريخي، زبان و فرهنگ و ازجمله باورهاي ديني اقوام سامي به شدت و بطور عميقي تحت تاٍثير آن قوم متمدن غيرسامي قرار ميگيرد . در نتيجه تعداد بيشماري لغات سومري از طريق تکستهاي ديني، ادبي و تجاري وارد زبان اقوام سامي، ازجمله زبان عربي و توسط اين اقوام نيز وارد زبانهاي اقوام ايراني مي گردد. مثلا کلمهٍ “اوزو” در زبان سومري به معني “عضو” در زبان عربي ميباشد. پرواضح است که اصل اين کلمه سومري بوده بعدها وارد زبان عربي گشته به اشکال معرب چون عضو، اعضا، عضويت و غيره بکار برده شده است. همچنين کلمهٍ “قاز”(غاز) در زبان سومري در معاني شکستن، خرد کردن، کشتن آمده است. اين کلمه نيز تقريبا در همان معاني به اشکال غزوه، غازي، غزوات...بکار ميرود. در ترکي نيز کلماتي چون قازماق، قازاماق، قازو...خيلي نزديک به معاني فوق متداول ميباشد. محقق اروبایی “س. چوکه” در کتاب خود بنام “عناصر سومري و اورال-آلتایی در زبان اسلاوي قديم” در رابطه با کلمهٍ “مزد” تصريح ميکند که کلمهٍ مزد هم در زبانهاي ترکي- تاتاري ، هم فارسي متداول ميباشد.اما از آنجاییکه اين کلمه در زبان سومري نيز وجود دارد، اصل آن نميتواند يک کلمهٍ فارسي باشد. ظاهرا معادل اين کلمه در فارسي “پاداش” ميباشد. از اينگونه کلمات مثالهاي زيادي ميتوان آورد. يادم مي آيد که سالها پيش در مطبوعات ايران مطرح شد که کلماتي چون “هندسه” و“دبير” اصلا فارسي بوده سپس وارد زبان عربي شده و يا بديگر سخن معرب گشته است. اما تحقيقات بعدي حد اقل در رابطه با کلمهٍ “دبير” روشن ساخت که ريشهٍ اين کلمه نه عربي بوده و نه فارسي، بلکه در حقيقت يک کلمهٍ ايلامي بوده است. دراين رابطة در منبع فوق الذکر(در تاريکي هزاره ها) چنين مي آيد:
    tepir کلمهٍ ايلامي “تپير” که به معناي دبير و محرر است، بروشني منشاٍ واژهٍ دبير را در زبان فارسي آشکار ميسازد. با توجه به اينکه خط ايلامي لااقل بيش از 1500 سال قبل از خط پارسي باستاني اختراع شده است، نميتوان دربارهٍ منشاٍ ايلامي اين کلمه که در اسناد هزارهٍ دوم پيش از ميلاد آمده است ترديد داشت. اضافه کنيم که خط ايلامي اختراع خود آن قوم بوده است، ولي اقوام آريایی-ايراني به تصريح “پورداود” خود هرگز خط مستقلي نداشته و آنرا از اقوام غير آريایی ايراني و ديگر اقوام بعاريت گرفته اند، مثلا خط پارسي باستان را از بابليان اقتباس نموده اند که آنان نيز از شومريان(سومريان) به ارث برده اند. خط پهلوي از اقوام سامي برخاسته و خط کنوني نيز از اعراب مسلمان اخذ شده است:
    “پورداود - ابراهيم” 1355، “فرهنگ ايران باستان” چاپ دانشگاه تهران شمارهٍ مسلسل 1876(ص 159) ” (332. ص16)
    ثانيا، اقوام ترک که ساکنين اصلي ترکستان(توران) و سيبري جنوبي بوده اند ( قوم سومر نيز از اين مناطق به بين النهرين کوچيده است) ، به گواه تاريخ از حدود 3000 سال پيش به اينسو در سرنوشت بخش عظيمي از جامعهٍ بشري نقش تعيين کننده اي ايفا نموده اند. آنان در پهنه اي بيکرن که از شرق تا تبت و کره ، از غرب تا روم و مصر را دربر ميگرفت، با اقوام مختلفي در تماس و ترکيب و جوشش دائمي بوده اند. پر واضح است که نتيجهٍ طبيعي اين وضع تاثير متقابل در کليه عرصه هاي مادي و معنوي حيات انساني، ازجمله در زمينهٍ زبان و ادبيات خواهد بود. وجود تعداد زيادي لغات ترکي در زبانهایی چون چيني، هندي، اردویی، روسي، فارسي، عربي، آلماني و متقابلا از اين زبانها در لهجه هاي مختلف زبان ترکي ، دليل روشني بر اين امر ميباشد. کافيست که ما نگاهي به اثر محقق آلماني Gerhard Dörfer تحت عنوان “واژه هاي ترکي-مغولي در فارسي جديد” بياندازيم تا به عمق تاثير زبان ترکي بر زبان فارسي، نه تنها به لحاظ واژگان بلکه به لحاظ گرامري نيز پي ببريم.

    3- قدمت ادبيات ترکي:
    “اگر چنانچه براساس حدس مورخين، سومريان يک قوم ترک بوده باشند، نخستين داستان حماسي دنيا نيز يک افسانهٍ ترکي خواهد بود.” حلمي ضياء اولکه ن (46.ص-9)"
    در اينجا منظور محقق از نخستين داستان حماسي دنيا، داستان معروف “گيلغاميش” ميباشد. همانگونه که در بالا اشاره کرديم سومريان به احتمال قريب به يقين از ترکستان به بين النهرين کوچيده اند و زبانشان نيز با زبان ترکي چه به لحاظ همساني واژگان و چه به لحاظ مشخصات گرامري پيوند خويشاوندي دارد. در چنين صورتي قاعدتا بايد بين داستانهاي سومري و افسانه هاي ملي ترکي نيز شباهتهاي معني داري موجود باشد. سعي ميکنيم در اين مختصر به برخي از اين نوع شباهتها اشاره کنيم. نخست با مضمون اين داستان که به تبعيت از 12 ماه سال از 12 بخش تشکيل شده است، آشنا ميشويم:
    گيلغاميش قهرمان بي همتاي شهر “اوروک” بود. بدون اجازهٍ وي نه فرزندان از آن پدرانشان بود و نه زيبارويان به وصال دلدادگانشان مي رسيدند. ساکنين شهر اوروک نزد خدايان به گلايه ميروند و از آنان ميخواهند تا پهلواني رزمجو که ياراي ايستادگي در برابر گيلغاميش داشته باشد بيافرينند. خداي آسمان “آنو” قهرماني همانند گيلغاميش بنام انگيدو(ان-گيدو) آفريده به نبرد وي مي فرستد. انگيدو زندگي خود را در اعماق جنگلها و درميان حيوانات وحشي آغاز ميکند. نخست باگيلغاميش وارد نبرد ميشود اما سرانجام گيلغاميش بر او چيره ميشود. ازآن پس آندو با يکديگر از در دوستي درآمده به مبارزهٍ مشترک عليه حيوانات وحشي مي پردازند. در يکي از روزها جهت نبرد با ديوي بنام “هومبابا” که در ميان جنگل سدر زندگي ميکرد عازم ميشوند. به محض ورود به جنگل با نگهبان هومبابا روبرو گشته او را ازپاي درمي آورند. پس از آن انگيدو بيمار شده/، 12 روز به حالت اغما مي افتد. او از لحظه اي که حالش رو به بهبودي ميرود، سعي ميکند تا گيلغاميش را از ادامهٍ اين نبرد منصرف نمايد اما موفق نميشود. بين آندو از يکسو وديو از سوي ديگر نبرد هولناکي درميگيرد و سرانجام آنان بر ديو غالب آمده سرش را از تن جدا ميکنند...
    پس از آن انگيدو بيمار ميشود و ديري نپاییده مي ميرد. با مرگ انگيدو غم و تاٍثر عميقي بر تن و جان گيلغاميش چنگ مي اندازد. از آگاهي بر اينکه خود وي نيز روزي همانند همرزمش دار فاني را وداع خواهد گفت، به وهم و انديشهٍ دردناکي گرفتار آمده آرامش خود را از دست ميدهد. او از خدايان تمنا ميکند که براي مدت محدودي به روح انگيدو اجازه بدهند تا به روي زمين بيايد. خدايان اين خواهش وي را مورد اجابت قرار ميدهند. گيلغاميش با روح انگيدو ملاقات کرده، از او در رابطه با دنياي زيرين، دوزخ و حال و وضع ارواح مردگان در آنجا سئـوالات متعددي ميکند. از جوابهایی که ميگيرد لرزه بر اندامش مي افتد...
    ازآن پس گيلغاميش با آماج رهایی از مرگ و يافتن راز حيات جاودان، سيروسياحتي دراز و پرماجرایی را در پيش ميگيرد. سرانجام از کسي بنام “اوتاناپيشتيم” مي آموزد که راز حيات جاودان در گياهيست که در ته فلان درياچه روییده است. گيلغاميش پس از بدست آوردن گياه راهي سرزمين خويش ميشود. او در بين راه در کنار برکه اي اطراق ميکند و براي شستن بدن خود وارد آب ميشود. دراين اثنا ناگهان ماري بسوي گياه حمله برده آنرا مي بلعد. بدين ترتيب مار زندگي جاودان مي يابد و گيلغاميش خسته و درمانده با باري از غم و اندوه به شهر اوروک باز ميگردد...
    خدايان به گيلغاميش يادآوري ميکنند که حيات جاودان تنها در انحصار آنان بوده، مرگ و فنا نيزسرنوشت گريزناپذير انسانها ميباشد. لذا آنان بايد با دريافتن زيباییهاي حيات فاني، با عيش و نوش وبا عشق به زن و فرزند، زندگي در اين جهان را شيرين و دلپذير نمايند...
    اکنون اين داستان سومري را با ميتولوژي خلقهاي ترک زبان مقايسه مي کنيم:

    آ- داستان گيلغاميش و افسانه هاي ترکمني:
    همانگونه که مشاهده ميکنيم، اساس داستان حول مسئلهٍ مرگ و زندگي مي چرخد. در آن ، جدال جدال دائمي بين انسان و حيوانات وحشي، انسان و ديو به تصوير کشيده ميشود. اين ويژگي يادآور داستانهاي شرقي بوده، بويژه با افسانهٍ ترکمني “آق پاميٍق” قرابت زيادي دارد. دراين افسانه نيز دختر شجاع بنام آق پاميق، پس از آنکه هفت برادر شکارچي اش پس از يک مبارزهٍ مدهش بدست ديوان کشته ميشود، براي يافتن راز حيات جاودانه و بخشيدن زندگي دوباره به برادرانش، سيروسياحت متهورانه اي را آغازميکند. او سرانجام با رهنمود پيرزن خردمندي آنرا در ترکيب شير شتر افسانه اي يافته، از طريق پاشيدن آن برروي استخوانهاي برادرانش به آنان حيات دوباره مي بخشد. آنچه دراين افسانهٍ ترکمني بويژه برجسته و معني دار به چشم مي خورد، برجستگي نقش زن در آن ميباشد(اين ويژگي شامل ميتولوژي ديگر ملتهاي ترک زبان نيز ميباشد). به احتمال قوي ميتوان گفت که ريشهٍ افسانه به دوران مادرشاهي ميرسد. اين دوران به تصريح مورخين و باستانشناسان ، در ترکمنستان به 4000 سال پيش از ميلاد مسيح مربوط ميباشد. مساٍلهٍ مبارزه بين انسان و حيوانات وحشي و همچنين ديو و انسان نيز (آنگونه که در داستان گيلغاميش ميبينيم) تاروپود تمامي قصه هاي ترکمني را تشکيل ميدهد.

    ب- گيلغاميش و کوراوغلو(کور اوغلي، گور اوغلي):
    شخصيتي که سومرولوگها با درنظر گرفتن واريانتهاي گوناگون اين داستان براي گيلغاميش تصوير مي نمايند، به لحاظ خوي و خصلت، کردار و رفتار با شخصيت افسانه اي کوراوغلو(کور اوغلي، گور اوغلي) قهرمان حماسي ملتهاي ترک زبان تقريبا همانند ميباشد. حتي عمر کيلغاميش نيز مانند کوراوغلو 120 سال ذکر گرديده است. رابطهٍ گيلغاميش با دنياي زيرزمين و ارواح مردگان، با واريانت ترکمني اين داستان همخواني دارد. زيرا در اين واريانت نام کوراوغلو نيز گور اوغلي (فرزند گور) بوده از درون گوري تاريک پا به عرصهٍ جهان روشن مي گذارد. همچنين اسب افسانه اي کوراوغلو “قيرآت” نيز به مدت چهل روز بدور از هرگونه نور و روشنایی در زير زمين بسر مي برد.

    ج- داستان گيلغاميش و داستان قورقوت آتا(دده قورقوت):
    داستانهاي گيلغاميش و دده قورقوت هردو به تبعيت از 12 ماه سال از 12 بخش تشکيل شده است. از سوي ديگر مبارزهٍ گيلغاميش با فرستادهٍ خدايان يعني انگيدو، يادآور مبارزهٍ “تپه گؤز“( tepe göِz) با عزراییل در داستان دده قورقوت ميباشد. گيلغاميش با گاوي که از سوي خداي آسمان “آنو” فرستاده شده بود درآويخته آنرا ازپاي درمي آورد. در داستان دده قورقوت نيز “بوغاچ” پسر درسه خان با مبارزه و کشتن گاو سرکش بايندرخان نام و نشان مي يابد.
    به نظر محققين ريشهٍ داستانهایی چون “اوغوزنامه” ، “دده قورقوت” و “کوراوغلو” به هزاران سال پيش مي رسد که طي قرون و اعصار متمادي سينه به سينه گشته و بعدها يعني در طول هزارهٍ اخير نوشته شده است. ما صحت نطرات فوق را از مسائل و موضوعاتي که در داستانها طرح ميشود، از وجود بقياي باورهاي بسيار قديمي مان و در مجموع از فضاي حاکم بر آنها ميتوانيم به سادگي ببينيم. داستان گيلغاميش نيز چنين مسير تکاملي را گذرانده است. يعني اصل اين داستان که سومري ميباشد، بعدها توسط اقوام سامي بازسازي و بر حجم آن افزوده شده است. حتي تعدادي از نامهاي سومري قهرمانان داستان نيز جاي خود به نامهاي سامي داده است. مثلا نام “اين-آننا” الهٍ زيبایی سومريان در واريانت سامي داستان “ايشتار” مي شود. به تصريح سومرشناس برجسته س. ن. کرامر علاوه بر ايشتار، آفروديت يونانيها و ونوس روميها نيز از “اين-آننا” ، همچنين هراکليوس(هرکول) از گيلغاميش سومريان نسخه برداري شده است.
    شباهتهاي معني دار بين ادبيات سومريان و خلقهاي ترک زبان را ما در موارد ديگر مثلا در مقايسهٍ “داستان نوح” بجا مانده از کتيبه هاي سومري با واريانت همين داستان در ميتولوژي ترکهاي آلتایی که هنوز هم با آیین هاي شاماني خود زندگي ميکنند نيز مشاهده ميکنيم.
    به تصريح محقق آذربايجاني کاميل ولي اف: “مادر قهرمان افسانه اي سومريان يک زن نيمه خدا بنام “نين-سون” ميباشد. مادر اوغوزخان(سرنسل افسانه اي خلقهاي ترک زبان. ب.گري) نيز يک زن نيمه خدا بنام “آي خان” ميباشد.”(39.ص-12)
    علاوه بر موارد فوق الذکر، بين نام شهرها و انسانهایی که در متون سومري قيد گرديده است با نام شهرهاي باستاني ترکمنستان و همچنين نامهاي اصيل ترکمني نيز همساني هاي شگفت انگيز و پر معني به چشم مي خورد. بعنوان مثال نام خداي آسمان در نزد سومريان و همچنين بزرگترين پرستشگاه شهر اوروک “آنو” ، با نام شهر باستاني “اٍنو” که خرابه هاي آن در 14 کيلومتري “آشغابات” پايتخت جمهوري ترکمنستان واقع شده است، همسان ميباشد. در عين حال تمدني که از سوي باستانشناسان در همين محل تثبيت گرديده و قدمت آن به هشتهزارسال ميرسد نيز در بين مورخين دنيا با نام “تمدن اٍنو” شناخته ميشود. نام شهرهاي “اور” و “اوروک” سومري نيز با نام شهرهاي “اورگنچ”(ترکمنستان) و “اورميه”(آذربايجان) به احتمال قوي با هم رابطه دارند. کلمهٍ “اور، اورو” در زبان سومري به معني شهر و کلمهٍ “اوروغ” در زبان ترکمني به معني گروه خويشاوند، قوم و طايفه ميباشد. از آنجاییکه به تصريح باستانشناسان و مورخين، اولين روستاها از اسکان گروههاي خويشاوند يعني “اوروغ” پديد آمده اند، ميتوان تصور کرد که کلمات “اور، اورو” و “اوروغ” همريشه باشند.در رابطه با نامهاي انسان آنچه توجهٍ مرا شديدا بخود جلب کرد اين بود که هم در زبان سومري و هم در زبان ترکمني کلمهٍ “آننا” با ترکيب با کلمات ديگر بعنوان نامهاي مردانه و زنانه فراوان بچشم ميخورد. مثلا همانگونه که در بالا ديديم “اين-آننا” نام الهٍ زيبایی سومريان بود. نام يکي ديگر از زن-خدايان سومري نيز “آننا-تو” ميباشد. از نامهاي بسيار متداول زنانهٍ ترکمني چون آننا گول، آننا گوزل، آننا بي بي...ميتوان نام برد.کلمهٍ آننا در زبان سومري به معني خدا و خداي آسمان مي آيد. در زبان ترکمني نيز اين کلمه همين معني را ميرساند. مثلا روز جمعه به ترکمني “آننا گوني” يعني “روز آننا” ميباشد. همانگونه که ميدانيم در اديان رسمي خدا پس از آنکه شش روز از کار آفرينش جهان فارغ ميشود، روز هفتم را به آسايش مي گذراند و بهمين جيت نيز بعنوان روز خدا از تقدس خاصي برخوردار ميباشد. نتيجتا آننا گوني معادل روز خدا بوده و کلمهٍ “آننا” در مفهوم خدا مي آيد. از سوي ديگر همانگونه که در بالا اشاره کرديم سومرشناسان متفق القولند که فرهنگ و زبان اقوام سامي و از جمله باورهاي ديني آنان چون موسويت ومسيحيت و حتي اسلاميت به شدت تحت تاٍثير تمدن سومريان بوده است. لذا ميتوان فرض کرد که نامهاي “آننا” و “هاننا” در بين مسيحيان بايد از طريق دين وارد زبان آنان شده باشد. يکي از القاب گيلغاميش “قولي-آننا” نيز همسان يکي از نامهاي متداول ترکمني يعني “آننا قولي” ميباشد. معني اين کلمهٍ مرکب در زبان سومري “همنشين خدا، دوستدار خدا” ميباشد. کلمهٍ مرکب “آننا قولي” نيز در زبان ترکمني، با توضيحات فوق ، مفهوم بنده و دوست خدا را مي رساند و معادل ديگر نامهاي ترکي چون تانگري قولي(تانري قولي) ، خداي قولي، الله قولي ميباشد. همچنين نام “آننا بردي” (آننا وردي) معادل خداي بردي(خدا وردي) و يا الله بردي(اللهوردي) به معني “خدا داد” ميباشد. تعداد اينگونه نامهاي مشترک بين زبانهاي سومري و ترکي اندک نيست.در پايان سخن بار ديگر تاٍکيد بر اين نکته را لازم ميدانم که در شرايط حساس و در عين حال بسيار مساعد کنوني، با بهره گيري از دستاوردهاي عظيم و روزافزوني که درسطح جهاني در عرصه هاي مختلفي چون باستانشناسي، تاريخ و زبانشناسي تمامي ملل بدست آمده است، نو نويسي تاريخ تمدن و بازشناسي زبان و ادبيات مشترک ملتهاي ترک زبان که طي سده هاي اخير اينهمه مورد ستم و بي مهري قرار گرفته و هنوز نيز جمعيت عظيم دهها ميليوني آن در اسارت ملتهاي برتري طلب بيگانه بسر ميبرند، يک ضرورت گريزناپذير ميباشد. تنها از اين طريق است که قادر خواهيم بود تا شخصيت تاريخي و غرور به بند کشيده شدهٍ ملي مان را باز يافته،دوشادوش ديگر ملل آزادهٍ جهان با شرافت و سربلندي زندگي کنيم. خوشبختانه طي چند سال اخير در اين راستا قدمهاي اميد آفرين و شايان تقديري برداشته شده است. اکنون انديشمندان و محققين هريک از خلقهاي ترک زبان با درک اين مسئوليت تاريخي به تحقيقات و تدقيقات علمي و غنا بخشيدن به گنجينهٍ معنوي ملت خود اشتغال دارند. ما ضمن تاٍکيد بر ضرورت تاٍمين هماهنگي و همکاري در زمينه هاي مشترک، براي همهٍ آنان در اين پيکار مقدس معنوي آرزوي موفقيت و سربلندي مينمايم .

    ب . گري برلين-يوني 1997

  15. کاربران : 2 تشکر کرده اند از شما swa برای ارسال این پست سودمند:


  16. #9
    swa
    swa آفلاين است
    کاربر معمولي swa آواتار ها
    تاریخ عضویت
    Dec 2008
    نوشته ها
    106
    تشکر
    125
    تشکر شده 153 بار در 90 پست

    پیش فرض

    هزار واژه تورکی رایج در پارسی

    اگر مي بينيم زبان انگليسي بخاطر داشتن زبان تکنولوژي ، غالب واژه هاي فني زبانهاي ديگر را تشکيل مي دهد و يا زبان عربي بخاطر داشتن مفاهيم اسلامي ، واژه هاي مذهبي زبانهاي مسلمانان را از آن خود مي کند ، پس بايد احتمال دهيم زباني مانند ترکي که متکلمان آن هزاره هائي چند بر شرق و غرب عالم حکومت کرده اند و مردمان جهان از انگليسي و اسپانيائي و عربي و فارسي و چيني و روسي و آلماني و ... را تحت لواي خود قرار داده اند ، در زبانهاي ديگر رد پائي بايد داشته باشد. چون ترکان جهان در طول هزاران سال تمدن ، مرزي براي حکومت نداشته اند ، پس به جرأت مي توانيم بگوييم: هيچ زباني در کره خاکي نيست مگر آنکه رد پائي از زبان ترکي در آن وجود داشته باشد.
    اروپائيان با علم بر اين نکته ، تحقيقات گسترده اي روي اين موضوع انجام داده و نتيجه گرفته اند که 40 درصد زبان ايتاليائي ، 20 درصد زبان انگليسي ، 17 درصد زبان آلماني و ... از واژه هاي زبان ترکي تشکيل شده اند. اجازه بدهيد اينگونه بگوييم: اگر ترکي نبود ، يک پنجم زبان انگليسي و دو پنجم زبان ايتاليائي حذف مي شد.
    پس شکي نمي ماند که اين زبان تاريخي و قدرتمند ، در زبانهاي همسايه خود (از نظر جغرافيائي نه ساختاري) مانند چيني و عربي و فارسي نيز نفوذ فراواني داشته باشد. از اين ميان ، زبان فارسي بيش از ديگران در معرض ورود واژه هاي ترکي قرار گرفته است. دليل آن دو مسئله بيش نيست: يکي بخاطر حاکم بودن ترکها بر ايران (فقط بعد از اسلام را اگر در نظر بگيريم ، 1100 سال ترکها در ايران حکومت کرده اند). ديگري ترکان پارسي گوي بوده است. غالب شعراي ترک ، اشعار خود را پارسي سروده اند. يا اينطور بگوئيم: شعراي فارسي غالبا ترک بوده اند. علت آن بيشتر به ساختار شعري زبان فارسي برمي گردد که تعريف و تمجيد شاهان يا به اصطلاح معشوق با اين زبان راحتتر است. از طرفي امرار معاش شاعران بيشتر با هديه اي بود که شاهان در ازاي تعريف و تمجيد آنان به شاعران مي دادند. براي همين فردوسي از دربار غزنوي فرار کرد و شعراي دوره صفوي بخاطر بي توجهي دربار به اشعار تعريف و تمجيدي متلاشي شدند و غالبا به هندوستان رفتند.
    «واژگان زبان ترکي در پارسي» ، تحقيقي است گسترده روي واژه هاي ترکي که در ادبيات زبان همسايه خود ، پارسي، وارد شده است. اين کتاب در ابتداي سال 80 به چاپ رسيده و اكنون به اتمام رسيده است. اصرار دوستان و علاقمندان براي دستيابي به اين کتاب و نداشتن امکان چاپ مجدد آن ، دليلي شد تا با تلخيص کتاب و تبديل آن به يک چهارم (54 صفحه کاغذ A4) آنرا از طريق اينترنت در اختيار عموم قرار دهم. اميدوارم با اين کار خدمتي براي زبان مادري خويش کرده باشم و انتظار دوستان را برآورده باشم. انشاءالله.
    در اين مجال هزار واژه اصيل ترکي دخيل در فارسي بصورت اتيمولوژيک مورد بررسي قرار گرفته و با منابع کهن ترکي ، ريشه آنها استخراج مي گردد. زبان ترکي مانند زبان فارسي نيست که غالب کلمات ريشه فعلي نداشته باشند و يا صرف و نحو افعال در آن بي ضابطه باشد. لذا از اين طريق مي توان ترکي بودن کلمات را اثبات نمود.
    واژگان زبان ترکي در پارسي تنها محدود به اين هزار واژه نيستند. در دو سال گذشته واژگان جديدي به اين کتاب افزوده شده است که در چاپ بعدي کتاب در اختيار علاقمندان قرار خواهم داد.
    1. آئينه
    = آينا = آي (ماه) + نا (اك) = ماه وش ، ترکيب آينا مانند دُرنا و قيْرنا
    2. آئين
    = آييْن و اوْيوُن = جشن ، مراسم جشن باستاني و ساليانة تركهاي چين
    3. آباد
    = آپاد ، آوا ، اوْوا ، آواد = از ريشه هاي قديمي ترك بمعناي جاي خرّم و سرسبز ، محل زندگي آدمي ، بصورت پسوند در انتهاي اكثر روستاها ، اَبَد در عربي نيز جمع اين ريشه است: ابدالآباد = منتهي الآباد ، آوادانليق = آباداني ؛ احتمالاً اوْبا نيز محرف همين كلمه است و ريشة اصلي آباد نيز همان اوْب (محل زندگي) است. در واقعيت هم جاي زندگي انساني را آبادي مي گويند نه جاي پر آب را! كه اگر غير اين بود بايستي درياها و جزائر را بزرگترين آباديها مي پنداشتيم. احتمال خيلي قوي ائو (= محل زندگي) نيز محرف همين اوْب باشد. پسوند آوا از قديمي ترين پسوندها در انتهاي نام دهات ترك مي باشد.
    4. آبجي
    = آباجيْ = آغاباجي = آغا (پيشونداحترام براي خانمها) + باجي (خواهر) = خواهر مكرمه و بزرگوار
    5. آتاباي/ت
    = آتا (پدر) + باي (باخ: بيگ) = بيگ بزرگ ، بيگ پدر ، طايفة بزرگ تركمني (18)
    6. اتابك
    = آتابك = آتابئيگ = آتا (پدر ، بزرگ) + بيگ (ه.م) = خان بزرگ ، خان خانان ، وزير ، سابقاً از رتبه هاي درباري در حكومت هاي ترك (باخ: اتابكان) (1،27):
    اي صبا برساقي بزم اتابك عرضه دار
    تا ازآن جام زرافشان جرعه اي بخشد بمن/حافظ
    7. اتابكان
    اتابك از رتبه هاي بالاي درباري بود و سلسله حكومتهائي در نقاط مختلف دنيا تشكيل دادند از جمله:
    اتابكان آذربايجان(531-622 ق) ، اتابكان اربل (539-630 ق) ، اتابكان الجزيره (576-648 ق) ، اتابكان شام (497-549 ق) ، اتابكان سنجار(566-617 ق) ، اتابكان فارس(543-686 ق) ، اتابكان لرستان (543-740 ق) ، اتابكان موصل(521-631 ق)
    8. آتاترك/ت
    = آتا (پدر ، بزرگ) + تورك = پدر ترك ، ترك بزرگ ، لقب مصطفي كمال پاشا
    9. آتاش
    = آداش = آدداش = آد (نام) + داش (هم) = همنام (1)
    10. اتاغه
    و اتاقه = اوْتاقا = اوْتاق (ه.م)+ ا(اك) = كلغي با پرهاي بعضي مرغان
    11. اُتاق
    = اوْتاق = اوْداق = اود(اودماق = آتش زدن)+ اق(اك) = جاي گرم ؛ اودا = منزلگاه ، اوتاغه (ه.م) ؛ اجاق (ه.م) محرّف اين كلمه است.
    12. اتاليق /ت
    = آتاليْق = آتا (پدر) + ليق (اك) = پدري ، للـه ، نگهبان ، منصبي در عهد صفوي ؛ اتاليقانه = شايسته (1،19)
    13. اُتراق
    = اوْتوُراق = اوتور (اوتورماق = نشستن) + اق (اك) = نشست ، جلوس ، استراحت كاروان بعد از يك حركت طولاني
    14. اَترك
    = بنظر همان اترنگ (ه.م) باشد كه در تركي اتره و اترك مي گويند ، در تركي اوغوزي يعني مرد سفيد مايل به سرخ (2) ، رود مرزي ايران و تركمنستان
    15. اَترنگ
    = ات (گوشت) + رنگ = رنگ گوشت ، صورتي رنگ
    16. آتسز/ت
    = آدسيْز = آد (نام ، شهرت) + سيز (اك صلبيت ، بي) = بي نام ، بي شهرت ، بي آوازه ، ابن محمدبن انوش تگين از سلسلة خوارزمشاهيان كه بين 521 تا 551 ه.ق حكومت مي كرد. از آنجاكه گاهي آنرا اَتسز مي خوانند به اشتباه آنرا بي گوشت (اَت= گوشت) و لاغر معني مي كنند.
    17. آتش
    و آتيْش = آت (آتماق = انداختن ، پرتاب كردن) + يش (اك مفاعله) = پرتاب دو طرفه ، به هم تير انداختن ، شليك به هم ، جرقّه ؛ شايد آتش بمعناي برافروخته فارسي باشد ولي در معناي اخير تركي است.
    18. اَتليق
    و اَتليغ = آتليْق = آت (اسب) + ليْق (اك) = اسب داري ، سواردلاور ، شخص مشهور ؛ اتلغ ار = سواره (1،19)
    19. اُتو
    = اوتو = اوت (اوتمك = پاك كردن ، زدودن ناپاكي ، به آتش گرفتن پشم و مو) + و (اك) = وسيلة صاف كردن چين و چروك ؛ اوتويه دوشمك = به اتو افتادن = تغيير ماهيت دادن
    20. آتيش باي
    آتيش باي = آتيش (باخ: آتش) + باي (بزرگ ، فرمانده) = مسئول آتشبار ، مسئول شليک ، ار رتبه هاي نظامي دوره صفوي
    21. آتيلا
    = آتيلا = آتيل (آتيلماق = پريدن) + ا (اك) = كسي كه خوب پرش كند ، چابك ، امپراطور بزرگ تركان هون كه 1500سال پيش ازآسياي ميانه تا اروپا حكومت مي كرد (435-453 م)
    22. اُجاق
    = اوْجاق = اوْداق = اوْتاق (باخ: اتاق) = وسيلة گرمايشي ، كوره ، كانون ، سرچشمه ، منزل ، خاندان ، زيارتگاه ؛ اوْجاغيْ كوْر = بي فرزند ، تغيير اوداق به اوجاق مانند تغيير ديغال به جيغال است.
    23. آچار
    = آچ (آچماق = باز كردن) + ار (اك فاعلساز) = بازكننده ، كليد ، وسيلة مكانيكي براي باز كردن پيچ ها و مهره ها ؛ اكِ فاعلساز ار/ ر در چاپار ، ياشار و يئتر هم ديده مي شود.
    24. آچمز
    = آچماز = آچ (آچماق = باز كردن) + ماز (اك سلبيت فاعلي) = بازنشونده ، در بازي شطرنج به مهره اي گويند كه با برداشتن آن شاه مات گردد ؛ اين اك براي هميشه يك صفت را از اسم سلب مي كند. مانند: سولماز (ه.م)
    25. اچه
    و اچي = ايجي = برادر بزرگتر و مهتر ، مقابل ايني = برادر كوچكتر (1،2)
    26. اخته
    = آختا = آخ (آخماق = روان شدن ، بيرون آمدن ، بالا رفتن) + تا (اك) = بيرون آورده شده ، حيواني كه بيضه هايش درآورده شده (1)، عقيم ، طويله ؛ اختاچي و اخته بيگ = طويله دار و اخته كنندة حيوانات ، در مورد انسان غلامان اخته شده در دربارها را خواجه مي گويند. تركيب آختا مانند يومورتا (= تخم مرغ) است.
    27. آذربايجان
    1. = آذربايجان = آذ (و آس = نيت خير ، اوغور ، نام قوم معروف) + ار (جوانمرد) + باي (= بيگ) + جان (اك مكان) = مكان خان جوانمرد قوم آذ ، آذربيگستان ؛ نام قوم آذ (يا آس) هنوز هم در تعدادي از نقاط جغرافيائي كشور باقي است مانند: آستارا ، ارس ، آستاراخان ، استرآباد و شيراز. اين قوم 5200 سال قبل در شرق درياي خزر با غلبه بر ساير اقوام هم اقليم خود ، سنگ بناي حكومتي مقتدر بنام آذر را نهادند (16 ، 17). اكِ مكاني جان بصورتهاي مختلف كان/ غان / قان/ خان در انتهاي شهرهاي ديگر هم ديده مي شود.
    2. تحريف شدة آتورپاتكان = آ (صوت براي راحتي تلفظ ، اين تسهيل تلفظ با الف سابقة ديرينه دارد) + تور (نام قوم ، احتمالاً همان تاوور باشد ، باخ: تبريز) + پات (و باش = رئيس) + كان (همان اكِ مكاني جان) = مكان خان تور
    28. آذوقه
    و آزوغه وآزوغا وآزوق و آزيق = آز (آزماق = گم شدن) + ايق (اك) = بخاطر گم شدن ، ره توشه ، توشه اي كه احتياطاً براي گم شدن در راه برمي دارند ، آزيق از ريشه هاي تركي باستان (2،17)
    29. اُرتاغ
    = اوْرتاق = اورتا (وسط) + اق (اك) = بينابين ، بين ، گذاشتن چيزي در وسط و تقسيم كردن سود آن ، شريك ، تاجر، بازرگان؛ ارتاغي = بازرگاني ، مضاربه ، با سرماية ديگران تجارت كردن: به حضرت او آمد و دويست بالش زر التماس كرد به ارتاغي/جهانگشاي جويني
    30. ارخالق
    = آرخاليْق = آرخا (پشت ، دوش) + ليق (اك) = شانه اي ، لباسي كه طلاب و بعضي افراد زير قبا مي پوشيدند و در داخلش پنبه بود ، نوعي قماش نازك (1) ؛ آرخا = پشت ، آرخاي عنان = از چيزي بي تأمّل گذشتن (19):
    ناشي ز هواي جلوة او × آرخاي عنان آفرينش / عرفي
    31. اُردك
    = اؤرده ك = اؤرته ك = اؤرت (اؤرتمك = پوشاندن) + اك (اك) = پوشش ، پرنده اي كه در بدن خود پوششي روغني براي جلوگيري از نفوذ آب به بدنش دارد.
    32. اَردلان
    = اردالايان = ار (پهلوان) + دالا (به زمين زندن با ضربت و سرعت) + يان (اك فاعلي) = برزمين کوبنده ، نام آقا
    33. اُردو
    = اوْردوُ = اور (وسط) + دو (اك) = مركز ، پايتخت ، مركز مملكت ، قشون وتجهيزاتشان ، محل گشت و گذار كه بصورت گروهي مي روند ، محل تفريح و تفرج ؛ اردوكند = نام قديمي كاشغر پايتخت اويغور(2،17) ، ارديبهشت = بهشت وسط بهار ، بصورتHorde در انگليسي ؛ همريشه با اورتا (= ميان) و اورال (درياچه)
    34. آرزو
    آرزي = آر (آرماق و آريماق = جستن ، يافتن) + زي (اک) = جستني ، يافتني ، غير موجود در دست. همريشه و هم معني با آرمان
    35. ارس
    = اَرآس = آرآذ = ارآذ = ار(پهلوان) + آذ (باخ: آذربايجان)=آذ پهلوان
    36. ارسلان
    = ارسالان = ار (پهلوان) + سال (سالماق = انداختن ، برانداختن) + ان (اك فاعلي) = پهلوان انداز ، مردافكن ، شير ، بصورت اسلان و آسلان و اصلان (معر) نيز مي آيد ؛ ارسلانلي (19) = ارسالان (شير) + لي(اك ملكي) = شيردار ، شيرنشان ، سكه داراي نشان شير ، غروش:
    قزل ارسلان قلعه اي سخت داشت×كه گردن به الوند برميفراشت/سعدي
    37. آرش
    يا اشْك يا اَرشَك = ار (پهلوان) + شَك (نشكن ، شكست نخورنده) = پهلواني كه هرگز نشكند ، پهلوان هميشه پيروز ، از امراي ايالات بلخ و مؤسس و جدّبزرگ سلسلة اشكانيان كه250سال قبل از ميلاد با پيروزي بر آنتيوخوس حكومت مقتدري در ايران تشكيل داد (باخ: اشكانيان).
    38. ارگ
    = ارك = اقتدارهمراه با محبوبيت ، تخت سلطنت ، دژحكومتي ، احتمالاً تغيير يافتة «اوُروُق» باشد ، بصورت اريكه در عربي ؛ ارك ائدمك = افتخار كردن
    39. آرمان
    = آريْمان = آري (آريماق = جستن ، بصورت اسم يعني پاك) + مان (اك مبالغه) = خيلي جستني ، حالت ايده ال ، هدف و مقصود ، رسيدني ، مورد جستجو ، آرزو ، خيلي سالم
    40. اَرمان
    = ار (جوانمرد ، با ادب ، داراي فضيلت) + مان (اك مبالغه) = خيلي صاحب ادب و هنر و فضيلت ، هنرمند ، شهري در ماوراءالنهر ؛ اردم = هنر ، اردملي = هنرمند: كه افراسياب اندر ارمــــان زمين×دو سالاركرد از بزرگان گزين/شاهنامه فردوسي
    41. ارمغان
    و يَرمغان = 1-آرماغان = در تركي اوغوزي يعني سوغات راه (2)
    2-يارماغان = يارماق (ه.م) + ان (اك) = درهمي ، هرچيز نقدي ، هديه(1،27):
    هم خواسته به خنجر هم يافته به جور×از خصم خود تو يرمق و از من تو يرمغان/ رشيدي (27)
    42. اُرمك
    = اؤرمك = هؤرمك = تاب دادن نخ يا گيسوان ، چيزي كه مثل گيسو با تابيدن بهم درست مي شود ، كلاه و پارچة پشمينه ، امروزه جامة پنبه اي خاكستري ؛ اؤرتمك = پوشيدن ؛ هؤروك = گيسو ، باخ: ارومچك:
    اميران ارمــك سلاطين اطلس × گزيده ز سنجاب و ابلق مراكب/ قاري
    43. اُروغ
    و اُروق = اوُروُق = ثقيل شدة اؤروك = اؤر (اؤرمك = چيزي مانند نخ و گيسو را بهم تابيدن ، پيوند كردن) + وك (اك) = بهم وصل شده ، داراي پيوند با هم ، خانواده ، دودمان ، خويشان:… اكناف ربع مسكون در تحت فرمان ما و اروغ چنگيزخان است / جامع التواريخ
    44. اَروك
    = اريك = اري (اريمك = ذوب شدن ، آب شدن) + ك (اك) = آب شده ، زردآلو (1)
    45. اُرومچك
    = اورومچك = هؤرومچك = هؤر (هؤرمك = زلف بافتن ) + وم (اك) + چك (اك) = زلف بافنده ، تار بافنده ، عنكبوت ؛ هؤروك = گيس يا زلف بافته شده
    46. آريا
    =آريْيا = آري (آريماق = پاك شدن ، آريتماق = پاك كردن) + يا (اك) = پاك و زلال ، نژاد سفيد. مثل تركي : سودان دورو (زلالتر از آب) ، آيدان آري (سفيدتر از ماه)
    47. آريَن
    = آريان = آريْيان = آري (باخ : آريا) + يان (اك فاعلي) = پاك شده ، آيدين ، پاك ، آريا ، نام آقا
    48. آز
    = آج = گرسنه ، حريص ؛ آزمند = آدم گرسنه و حريص و طمعكار ؛ آج آدام = آدم حريص و گرسنه ، شهريار نيز در اين شعر آج را در مفهوم حريص بكار برده است: كربلايه گئدنلرين قاداسي × دوشسون بو آج يوْلسوزلارين گؤزينه
    49. آزار
    = آزار = آز (آزماق = منحرف شدن ، گم شدن ، بيمار شدن) + ار (اك) = بيماري ، (رفتارِ) غير صحيح و با اذيت ؛ آزار دوتماق = بيمار شدن ، توْيوق آزاري = بيماري نيوكاسل در مرغها ، ككليگي آزماق = مسموم شدن و فساد معده
    50. اُزبك
    = اؤزبك = اوْغوزبك = اوْغوزبيگ = خان قوم اوغوز ، بي باك ، آدم صاف و صادق ، از اقوام ترك.
    51. اَزگيل
    = از (ازمك = له كردن) + گيل (اك) = له كردني ، از ميوه هائي كه بصورت له كرده و خميري در غذاها خصوصاً آش استفاده مي گردد.
    52. اُزُم
    = اوزوم = انگور: آن يكي تركي بُد وگفت : اي گؤزوم! × من نمي خواهم عنب ، خواهم اوزوم / مولوي
    53. اُزنگو
    = اوزه نگي = اوز (= صورت) + ان (اك) + گي (اك) = ركاب (ارتباط ركاب و اوز معلوم نشد) ، مهميز ، آلتي در پاشنة پا براي حركت دادن و كنترل اسب ؛ ازنگوقوچي سي = كسي كه مهميزسوار را مي گيرد تا براحتي سوار شود. اوزه نگي چكمك = ركاب كشيدن
    54. اُستاد
    = اوْستا = اوس (عقل ، درايت ، تربيت ، ادب) + تا (اك) = عاقل ، بادرايت ، مربي ، اديب ، بصورت استاذ در عربي ؛ تركيب اوستا مانند يومورتا است:
    غازي بدست پورخود شمشير چوبين ميدهد
    تا اودرآن اُستا شود، شمشير گيرد در غزا / مولوي
    55. آستان
    = آست يان = آست (= زير ، پائين ، مقابلِ اوست = رو) + يان (طرف) = پائين دست ، طرف پائيني خانه ، پيشگاه ، پائين دامن ، آستانه = آستانا = بطرف پائين ، پيشگاه ، مَطلع (باخ: آستين و آستر و آهسته)
    56. آستر
    = آستار = آست (باخ: آستان) + ار (اك) = زيرين ، زيرينِ لباس ؛ آست اوست = زير و رو (18،2)
    57. آستين
    = آست يان (باخ : آستان) = پائين دست لباس
    58. آسمان
    آسيمان و آسمان = آس (آسماق = آويختن) + مان (اک مبالغه و تشبيه) = شبه آويزان ، بسيار آويزان
    59. آش
    = درهم برهم ، قاراشميش ، غذا ، از غذاهاي متنوع آبكي ، آشيج و آشاج = قابلمه ، از ريشه هاي تركي باستان (17،2)
    60. آشاميدن
    وام گرفته از مصدر تركي آشاماق (= خوردن) ؛ معادل فارسي آن نوشيدن است(2،18).
    61. اُشتُق
    = اوُشتوغ و آشيق= بجول (1) ، يكي از هفت استخوان مچ پا در فاصلة دو قوزك پا كه از آن براي بازي «قاب» استفاده مي كنند.
    62. آشغال
    = آشقال = گوسفند لاغر و نامناسب براي برّه كشي (3) ، هر چيز نامرغوب و غيرقابل استفاده ؛ آشقار = مخلوط ، قاطي (3)
    63. اشكانيان / ت
    = حكومتي از ترك هاي توران كه با پيروزي اشك يا ارشك يا آرشك (باخ: آرش) كه از حاكمان ايالات بلخ بود ، بر آنتيوخوس امپراتوري بازمانده از اسكندر مقدوني بوجود آمد و قبل و بعد از ميلاد مسيح 500 سال بر ايران حكومت كردند. تاريخ نيز بخاطر غيرايراني بودن اين حكومت ، از كنار آن براحتي گذشته است. مورخان و لغوي هاي بزرگ مانند دهخدا ، اعتمادالسلطنه و علي بن حسن مسعودي نيز آنها را از ترك ها دانسته اند (18).
    64. اشكنه
    = ايشگينه = ايش (ايشمك = ايچمك = نوشيدن) + گين (اك) + ه (اك ، شايد پسوند فارسي) = آشاميدني ، نوشيدني ، نوعي غذاي آبكي ازتخم مرغ و ماست وپياز... .
    65. اشيك
    = ائشيك = خارج ؛ اشيك آقاسي = رئيس خارج ، رئيس تشريفات سلطنتي ، رئيس دربار ، داروغة ديوانخانه ، اشيك آقاسي باشي = رئيس تشريفات ، اشيك خانه = ادارة تشريفات سلطنتي (1،19 )
    66. آغاجي/ت
    = آغاجيْ = خاصة شاهان در دربارهاي مشرق ايران در قرن چهارم و پنجم كه وسيلة رساندن مطالب و رسائل بين پادشاهان و اميران و اعيان دولت بود (20) ؛ شايد ريشة اين كلمه آغاج (فرسنگ) باشد بخاطر طي كردن فرسنگها.
    67. آغاز
    = آغيْز = دهان ، مطلع ، ابتداي هرچيز ، دهانة نهر و دهانة خم و چاه و مشك شير ؛ ريشة اين كلمه شايد آخماق (= روان شدن ، سرازير شدن) باشد و آغاز بمعني مطلع جاري شدن است ؛ قويو آغزي (و آغيزي) = سر چاه ، كوچه آغزي = سركوچه ، قاپي آغزي = دم در
    68. آغرُق
    و اغرق = آغريق = بار و بنديل ، احمال و اثقال(3) ؛ شايد در اصل آغيرليق (= سنگيني) باشد كه به آغيرريق و آغيريق تبديل شده است:
    بعد از آنكه آغروق ها را آنجا بگذاشت … / رشيدي (19)
    69. آغُل
    = آغيْل = آغيْ (حشم و مال) + يل (اك)= محل نگهداري حشم ، محل نگهداري رمه ، جاي نگهداري چهارپايان در شب در بيابان (1،25) ، همريشه با آغور (باخ: آخور)
    70. اُغلان
    = اوْغلان = پسر ، پسربچه (1)
    71. آغوز
    = آغيْز = شير نخست بعد از زايش ، ابتداي هر چيز ، البته در بعضي دهات ترك به آن كالا هم مي گويند ؛ آغيزلانديرماق = آغوز خوراندن (باخ: آغاز).
    72. اُغوز/ت
    و اُغُز و غُز = اوْغوُز = اوْغ (قوم) + اوُز (نشانة جمع) = اقوام ، در معناي رئوف وخوش قلب هم آمده است (18) ، ازقبائل بزرگ ترك كه در قرن ششم ميلادي همة قبائل ساكن چين تا بحرسياه را بصورت امپراتوري واحد درآورد و در تاريخ حتي گاهي ترك را معادل با آن مي آورند. مثلاً: آنكو به غصب و دزدي آهنگ پاليـزي كند×از داد و داور عاقبت اشكنج هاي غز خورد / مولوي
    73. آغوش/ت
    = آغقوش = آغ (سفيد) + قوش (پرنده) = پرندة سفيد ، نامي براي غلامان پادشاهان ترك ، يكي از تحريفات تاريخي هم ، همين كلمة «غلامان ترك» است كه يك تركيب ملكي است و بمعني «غلامان متعلق به پادشاهان ترك» است ولي آنرا «تركهاي غلام» تعبير مي كنند!:
    اي خواجة ارسلان و آغوش × فرمان ده خود مكن فراموش / سعدي
    74. افشار/ت
    = اوْوشار = احتمالاً اوْوسار = اوْو (حيوان وحشي ، پرندة شكاري ، آهو) + سا (اكِ طلب) + ار (پهلوان) = طالب شكار حيوانات وحشي ، عاشق شكار حيوانات وحشي قدرتمند ، جدّي ، چابك ، از تقسيمات22 گانة اوغوزها كه نادرشاه افشار نيز كه در اصل زنجاني است از طايفة قيرخليِ افشار است. در اوايل حكومت صفويه ، قوم آنها به خراسان تبعيد شد ولي همان نادرشاه افشار بود كه محمود افغان را شكست داد و ابتدا صفويه را مجدداً حاكم كرد و سپس حكومت مقتدر افشاريه را تأسيس كرد.
    75. افشين
    = آفشين = آغشين = آغ (سفيد) + شين (وش) = سفيدوش متمايل به سفيد ، فرمانده ، سردار (5)
    76. آق
    = آغ = رنگ سفيد ، وسيع ، بزرگ: آق قلعه = قلعة سفيد ، اكباتان (ه.م) ، آقا = بزرگوار و سينه فراخ
    77. آق قويونلو/ت
    = آق (سفيد) + قوْيوُن (گوسفند) + ليْ (اكِ ملكي) = وابسته به گوسفند سفيد ، گروهي كه به بالاي بيرق خود صورت گوسفند سفيد مي زدند. سلسله اي كه توسط ابونصرحسن بيگ آق قويونلو (اوزون حسن) تأسيس شد و از سال873 تا920 ه.ق در قفقاز ، آذربايجان و دياربكر حكومت كردند و تا جنوب و مغرب ايران گسترش يافتند.
    78. آقا
    آغا = آغ (باز و گسترده ، بزرگ ، سفيد) + ا (اك) = بزرگ ، سرور ، درحال حاضر آقا را براي مردان و آغا را براي احترام به خانمها استفاده مي كنند ولي در اصل همان آغا صحيح است: آغاخانيم ، آغاننه ، آبجي ، آغابيگم ، آغا بي بي
    79. آقاسي/ت
    = آغاسيْ = آغا (آقا) + سي (اك مضاف) = رئيس ، متصدي ، پيشرفت كننده ؛ اشيك آقاسي = رئيس تشريفات دربار
    80. آقچه/ت
    و اقجه وآخچه = آغجا = آغ (سفيد) + جا (اك) = سفيده ، زر يا سيم مسكوك ، سكّه ، سكة نقره اي ضرب شده در زمان كريم خان زند: وز پي آن تا زند ، سكه بنام بقـــــــاش × مي زند از آفتاب ،آقچه موزون فلك / خاقاني
    81. آقوش
    = آوقوش = اوْوقوش = اوْو (شكاري ، وحشي) + قوش (پرنده) = پرندة شكاري(1)
    82. اكباتان
    = آكباتان = آغباتان =آغ (سفيد ، وسيع و باز) + باتان (باخ: وطن) = وطن سفيد يا گسترده و باز ، نام سابق همدان كه بعداً به هكمتان و هگمتان و هگمتانه نيز تغيير يافت.
    83. اكدش
    = اكداش = اك (اكمك = كاشتن) + داش (هم) = همريشه ، هم كاشت ، همريشه از نظر روحي ، محبوب و معشوقه:
    من نه بوقت خويشتن ، پير و شكسته بوده ام
    موي ، سپيد مي كند چشم سياه اكدشان / سعدي
    84. اِكي
    = ايكي = دو ؛ اكي ثانيه = دو ثانيه ، كنايه از كار سريع
    85. اگير
    و اكير = اك (اكمك = كاشتن) + ير (اك) = كاشته ، گياه تركي ، وج ، گياهي كه اسانس آن به عطر سوسن زرد معروف است (1،25)
    86. آل
    = سرخ كمرنگ ، مهر و نگين پادشاهي (1)
    87. آلاچيق
    = آلا (اك براي كاستن خصلت) + چيْغ (پرده اي ازحصير يا ني) = پرده مانند ، سايباني حصيري بر روي چهار ستون با اطراف باز:
    اي آنكه اندر باغ جان آلاجقـــي برساختي
    آتش زدي درجسم وجان ، روح مصور ساختي / مولوي
    88. اُلاغ
    = اُولاق = اُولا (اولاماق = رساندن ، رساندن پيام ، عوعو كردن گرگ) + اق (اك) = حامل ، پيام رسان ،كار بي مزد ، بيگاري ،خر ، پيك واسب پيكچي ؛ همريشه با اُلام (ه.م)
    89. آلاله
    = آلالا = آل لالا = آل (ه.م) + لالا (باخ: لاله) = لالة سرخ ، لالة آل ، نام دختر ؛ البته برهان قاطع (27) تأكيد مي كند كه اين كلمه در پهلوي پيدا نشد و شك ندارد كه با آل در ارتباط باشد.
    90. اُلام
    = اُولام = اُولا (باخ: الاغ) + م (اك) = پيام رسان ، پيام يا نوشته اي كه دست بدست يا زباني رسانند (1) ، همريشه با الاغ (ه.م)
    91. آلامانچي
    = آل (آلماق = گرفتن) +ا (اك) + مان (اك مبالغه) + چيْ (اك شغل) = كسيكه كارش گرفتن مال ديگران باشد ، بسيار غارتگر ؛ آلامان = بسيار گرفته شده = غارت
    92. آلاو
    = الوْو= شعلةآتش،زبانة آتش ، آتش شعله ور(1،27)؛ اوْد- الوْو = آتش - شعله ، الوْولاماق = شعله ور كردن ، الوْولو = شعله ور: بر اوج گنبد گردون از آن بتابد هور×كه يافت از تف قنديل مرتضي آلاو/ آذري
    93. آلپ
    = آلپ و آلب = پرزور ، قدرتمند ، قوي ، پيشوندي براي شاهان ترك مانند: آلپ ارسلان ، آلپ ارتنقا ، آلپ تگين: چوآلپ ارسلانجان به جانبخش داد × پسرتاج شـــاخي به سر برنهاد/ سعدي
    94. آلپ ارتونقا/ت
    = آلپ (ه.م) + ار (پهلوان ، جوانمرد) + تونقا (ببر) = ببر جوانمرد شاه ، از قديميترين پادشاهان توران زمين كه لقب «خــان» نيز در اصل ازآن او بود. فردوسي در شاهنامه اش او را افراسياب ناميده است (2).
    95. آلپ ارسلان/ت
    = آلپ (قوي) + ارسالان (باخ: ارسلان) = مردافكن شاه ، عضدالدين ابو شجاع پادشاه سلجوقي كه بين سالهاي 455 تا 465 ه.ق حكومت كرد.
    96. آلتون
    و التون = آلتين = آل (سرخ) + تين (اك) = سرخ گون ، طلاي سرخ ، زر ، نام دختر (1،2،3،5،19) :
    توهمي زن اين يتيمان را كه هان آلتون بيار
    توهمي سوز اين ضعيفان را كه هين جامه بكش/كمال اسماعيل
    97. آلتون تاش/ت
    يا آلتون داش = آلتين (باخ: آلتون) + داش (سنگ) = سنگ طلا ، حاجب سالارِسلطان محمود غزنوي و حاكم خوارزم در سال 432 ه.ق
    98. اُلجاميشي
    = اوْلجاميش = ؟ ، اطاعت ، فرمانبرداري ، تعظيم ، كلمة تركي (1) :
    … و در آن منزل اميرارغوان با عموم اكابر واعيان وصدورخراسان برسيد و الجاميشيكردند/ رشيدي
    99. اُلجه
    و اولجه واُلجي واُلچا = اوْلجا = اوْل (اوْلماق = شدن ، مالك شدن) + جا (اك) = ملك شده ، به تملك درآمده ، مال و جنس يا اسيري گرفته شده از دشمن پس از تاخت و تاز ؛ بو منيم اوْلدو = اين مال من شد: … و محترفة بسيار را اسير كردند و الجاي بي اندازه گرفتند/ جامع التواريخ رشيدي
    گر صاحب زمان را وقت ظهور مي بود
    از بهر الجه مي رفت دنبال لشكر او/ واله هروي
    100. الچوق
    = آلچاق(=كوتاه). شايد هم تسهيل شدة آلاچيق،نوعي خيمة تركمني:
    به سراي ضرب همت ، به قراضة چه لافم
    چه كند بپاي پيلان الچوق تركماني / نظامي گنجوي
    101. اُلدوز
    و يلدوز = اوُلدوز و يولدوز = ستاره (1) ؛ شايد از يالماق (= درخشيدن) باشد و شايد هم: اول (بزرگ) + دوز (نمك) = نمك درشت ، بخاطر شباهت ظاهري ستارگان آسمان به دانه هاي نمك.
    102. الش دگش
    = آليْش (خريد) + دئگيش (مبادله ، فروش) = خريد و فروش ، مبادله (1)
    103. اُلُغ
    = اُولوُغ = اُول (بزرگ) + اُوغ (اك) = بزرگ ، قدرتمند ؛ الغ بيگ = بيگ بزرگ: از جهود ومشرك وترســـــــــا و مغ×جملگي يك رنگ شد زآن آلپ الغ/ مولوي
    104. اَلَك
    = اله ك = اله (اله مك = غربال كردن) + ك (اك) = وسيلة غربال
    105. الگو
    = اولگو و يولگو = اول و يول (اولمك و يولمك = بريدن ، تراشيدن) + گو (اك) = بريده ، نمونة بريده ؛ اولگوج = چاقوي سرتراشي ، باخ: اولكا (18،2)
    106. آلما
    = آل (سرخ ، آلماق = گرفتن ، خريدن) + ما (اك) = گرفتني ، سرخ گون ، سيب ، نام دختر ، احتمالاً ريشة اين كلمه آل (سرخ) است و در قديم ابتدا به سيب هاي سرخ شامل مي شده است.
    107. آلماآتا
    = آلما (ه.م) + آتا (پدر) ، پايتخت جمهوري قزاقستان (باخ: قزاق)
    108. الميرا
    = ائلميرا= ائل(ايل) + ميرا(تمثيلگر)= تمثيل كنندة ايل ، نام دختر (5)
    109. الناز
    = ائلناز = ناز ايل ، نام دختر
    110. اُلنگ
    = اؤلنگ = اؤل (خيس شدن ، مرطوب شدن) + انگ (اك) = جاي خيس و مرطوب ، سبزه زار ، مرتع ، سرزمين سبز و خرم (1)
    111. النگو
    = ال (دست) + انگي (اك) = مربوط به دست ، دستبند ؛ تركيب النگو مانند ازنگو (ه.م) است.
    112. آلو
    = آليْ = آل (سرخ ، آلماق = گرفتن ، خريدن) + يْ (اك) = گرفتني ، سرخ ، نام ميوه (باخ: آلما).
    113. اُلوس
    = اُولوُس = اوُلوش از اولاماق (پيوند دادن ، بجائي رساندن) = محل تجمع ، اجتماع مردم ، ملت ، قوم ، ايل ، همريشه با الاغ و الام : … در همة الوس ، پادشاه را از او مشفقتر نيست / جامع التواريخ رشيدي
    114. اَلوك
    = اليك = پروانه ، پيغام (1)
    115. اِلِه-بِلِه
    = ائله بئله = ائله (آنطور ، چنان) + بئله (اينطور ، چنين) = چنين و جنان ؛ اله و بله گفتم = چنين و چنان گفتم
    116. آماج
    = آماج و اَمج و آرناج و آنناج و آماچ = نشان ، تابلوي شليك ، هدف تير ، سيبل ، هدف (1،2) ؛ واحد طولي در بين تركها متعارف بوده كه 24/1 فرسنگ تعريف مي شد. با توجه به اينكه هر فرسنگ 5919 متر است ، احتمال دارد كه 250 متر (24/1 فرسنگ) فاصلة تيراندازي بوده است و سيبل در اين فاصله نصب مي شده است. از همين جا هدف تيراندازي به هدف تعميم پيدا مي كند.
    117. اُماج
    = اوْماج = اوْغماج = اوْغ (اوغماق = سائيدن) + مآج (اك) = سائيده ، نام آشي (1) كه در آن خمير را مي سايند تا به رشته تبديل شود ، آش اماج = آش رشته ، باخ: تتماج
    118. آمرود
    = آرموُد و آرموُت = گلابي (2)
    119. اميد
    = اُوميد و اُوموُد = اُوم (اوُمماق = چشم براه ماندن) + اُود (اك) = چشم براه ماندن ، انتظار ؛ اميدوار = اميد + وار (دارا) = داراي اميد ؛ در تركي معاصر مصدر اومماق را وقتي بكار مي برند كه بچه اي بوي خوش غذائي را بشنود و آنرا هوس كند كه مجازاً از معناي فوق برداشت شده است: واي بر مشتاق و بر اوميد او × حسرتا بر حسرت جاويد او / مولوي
    120. انار
    = نار ؛ نارين (= نار + ين = ريز مانند دانه هاي انار) ، نارگيله (= دانة انار) و ناردانا (= دانة انار) هر دو نام دختر
    121. آناكه
    = آناكا = آنا (مادر) + كا (اك) = مادري ، دايه (19) ؛ احتمالاً در اصل آناغا صحيح است.
    122. آناهيتا
    = داراي احساس ، درك كننده ، مادر ؛ در تركي سومري «آنا-آناننا-آنو-ايناننا» نيز آمده است (17). در تركي معاصر آنا و آننا مورد استفاده قرار مي گيرد.
    123. انگ
    = ان و انگ (نون غنه) = داغ يا چاكي كه بعنوان نشان بر گوش گوسفند زنند ، برچسب زدن ، افترا ؛ انگ زدن = مهر و مارك زدن
    124. او
    = اوْ = ضمير اشاره براي جاندار و بي جان ، از ريشه هاي تركي باستان (17). صورت قديمي آن «اول» بوده است.
    125. اِو اوغلي/ت
    = ائو (خانه) + اوْغلو (پسر) = پسر خانه ، غلام معمولي خدمتكار شاهان صفوي (1)
    126. اِو پولي/ت
    =ائو(خانه) + پول + ي (اك مضاف) = پول خانه ، ماليات برمنازل در دورة صفوي (3)
    127. آواره
    = آوارا = آوار (و آپار = تكيه دهنده ، نام قوم ترك) + ا (اك) = مانند قوم آوار بدون منزلگاه ثابت ؛ آوارها 250 سال (558 تا 805 ميلادي) بر اروپاي ميانه حكومت كردند و امپراطوري آنها مجارستان ، آلباني ، چكسلواكي ، اتريش و آلمان را شامل مي شد. نام اين قوم در كتيبه هاي اورخون نيز آمده است (18،17)
    128. اوبه
    = اوْبا = اوْب (منطقه ، محل زندگي) + ا (اك) = زيستگاه ، چادرسياه بزرگ كه داخل آن پارتيشن بندي شده باشد و اتاق خواب و غذا و مهمان و … داشته باشد (1).
    129. اوج
    = اُوج = سرحد ، انتها ، گوشه ، نوك ؛ ميداد اوجو = نوك مداد ، دووار اوجو = لب ديوار ، آغاجين اوجو = بالاي درخت
    130. آوج
    = آووُج = راهنما (1) ؛ يول آووج = پيامبر
    131. اوزان/ت
    = اُوزان = اوُز (اوُزماق = تصنيف خواندن) + ان (اك فاعلي) = شاعر و آوازخوان و نوازندة قوْپوز در ايل اوغوز. درگذشته شاعر ونوازندة مردمي را نيز «اوزانچي» مي گفتند و بعد از قرن نهم آنرا «آشيق» گفتند(3). اوُزلوق = تصنيفي ، جدّ بزرگ فارابي
    132. اوزقنوغ/ت
    و اوزقنوق = اؤزقوْنوُق = اؤز (جان ، روح) + قوْنوُغ (فرود) = اقامتگاه روح (3) ، برجستن بعضي اعضاي بدن وپيشگوئي ازروي آن ، اختلاج اعضاء ، حالت خلجان و جهش و پرش بدن (روح!) (2)
    133. اوزُن حسن/ت
    = اُوزوُن حسن = حسن بلند قامت ، لقب ابونصرحسن بيگ آق قويونلو مؤسس سلسلة آق قويونلو (ه.م) در سال 873 ق.
    134. اوزون برون
    = اُوزوُن (دراز ، بلند) + بوُروُن (دماغ) = دماغ دراز ، نام يك نوع ماهي با بيني دراز
    135. اوغور
    = اُوغوُر = وقت ، يمن و بركت ، عزم سفر ؛ بد اوغور = بديُمن ، اوغور بخير = سفر بخير ، اوغروما پيس چيخدي = طالعم بد آمد ، اوغورلاماق = بدرقه كردن
    136. اوق
    و اوغ (1) = اوْغ = چكمة پشمينه ، چوبهاي فوقاني آلاچيق
    137. اولكا
    و اُلكا = اؤلكه = اؤل (اؤلمك و يؤلمك = بريدن ، تراشيدن) + كه (اك) = بريده ، جدا شده ، كشور ؛ بولكا = بؤلكه از مصدر بؤلمك (= پارتيشن كردن) = استان ؛ همريشه با الگو (ه.م)
    138. اولوق كوك
    = اولوق كؤك = اُولوُق (بزرگ) + كؤك (ه.م) = كوك بزرگ ، يكي از 360 كوك ختائي (1)
    139. اومّا
    = اومما = اُوم (اومماق = چشم براه ماندن ، هوس كردن) + ما (اك) = چشم براه ماندگي ، هوس كردگي. باخ: اميد : ترسم او اين بوي خــوش چون بشنود × هفت قرآن درميان اومـّا شود / دهخدا
    140. اون باشي/ت
    = اوْن (ده) + باشيْ (فرمانده) = فرمانده گروه ده نفره ، سابقاً از رتبه هاي نظامي (باخ: اون باشي و يوز باشي)
    141. اويغور
    شايد ازمصدر اويانماق (= بيدار شدن) = بيدار شده ، مدني شده ، از ايالات بزرگ ترك نشين چين كه الآن به ايالت سين كيانگ تغيير نام داده اند (18).
    142. اويماق
    =اوْيماق= قبيله ، طايفه ، مسكن ، متفق ، فاميل ، درتركي اويغوري بمعني اجتماع كردن بوده است (3،18) :
    … ساير لشكريان و اويماقاتي كه همراه داشتند ، با اموال و جهات تحت تصرف امراء محمد زمان ميرزا درآمد / حبيب السير (19)
    143. آهسته
    = آسته = آستا = آست (باخ: آستان) + ا (اك) = (راه رفتن با سرعتِ) زيرين و پائين ، بصورت آرام و كُند ، يواش
    144. آهو
    = آوو = اوْوو = اوْو = شكار و صيد (عموما) ، آهو (خصوصا) ؛ اوْوجو = شكارچي ، اوْو قوش = پرندة شكاري
    145. اَياز
    = آياز = نسيم خنك سحري ، هواي سرد و صاف ، شب بدر بدون ابر ، نام غلام تيزهوش و محبوب سلطان محمود غزنوي (5):
    غرض ،كرشمة حسن است ، ورنه حاجت نيست
    جمـــــال دولت محمود را به زلف اياز / حافظ
    146. اياغ
    = آياق= پا،همپا،هم پياله، پياله ؛ اياغ شدن = هم پياله يا همراه شدن:
    به چمن خرام و بنگر برتخت گل كه بلبل
    به نديم شاه ماند كه به كف اياغ دارد/ حافظ
    147. آيبك
    = آي (ماه) + بك (بيگ ، بزرگ) = بيگ بزرگ ، بيگ ماه وش ، ماه كامل ، صفتي براي قاصد و غلام ، قطب الدين آيبك مؤسّس اولين سلسلة مسلماني درهندوستان درسال 602ه.ق: گفت: اي آيبـــك بيا درآن رسن × تا بگويم من جواب بوالحسن/ مولوي
    148. ايت بورني/گ
    = ايت بوُرنوُ = ايت (سگ) + بوُرن (دماغ) + و (اك مضاف) = دماغ سگ ، نام ديگرنسترن (1)
    149. آيتك
    = آي (ماه) + تك (مانند) = مهسا ، نام دختر
    150. ايچاايچ
    = ايچ (بنوش) + ا (اك) + ايچ (بنوش) = نوشانوش ، پيالة شراب :
    از فقيهان شد وحدّي منع جام باده را
    در صبوحي بانگ ايچاايچ مي دانيم ما / ميرنجات (19)
    151. ايچگي
    = ايچ (داخل ، درون) + گي (اك) = اندروني ، خودماني و داخلي ، نديم ، خاص ، مقرّب (19) ؛ ايچلي = مغزدار
    152. آيدا
    = آي (ماه) + دا (اك) = در وجود ماه ، ماه صفت ، روئيدني در كنار آب ، نام دختر (5) ، در اصل بصورت آيداق (مانند بارداق و چارداق)
    153. آيدين
    = آي (ماه) + دين (اك) = شفاف ، زلال ، آشكار ، روشنفكر ، نور ، باز ، واضح ، نام پسر (5)
    154. ايران
    = ايره ن = اير (ايرمك = به مقصدرسيدن) + ان (اك فاعل ساز) = به مقصدرسيده ، عارف ، نام دختر
    155. ايرج
    = اير (ايرمك = به مقصدرسيدن) + ج (اك) = به هدف رسي ، نام آقا
    156. ايرقي
    = ايْرغيْ =؟ ريشه اش معلوم نشد ، گياه شيرخشت ، ماده اي خوش طعم كه از تركيب قندهاي مختلف بدست مي آيد. ايرقي را خاشاك نيز مي گويند (1).
    157. ايري قلمه/گ
    = ايري (درشت) + قلمه(درخت تبريزي) = تبريزي درشت ، نام ديگر گياه شالك
    158. ايز
    = اثر ، نشان قدم ، ردپا ، انتهاي نخ درفرش بافي ؛ ايزكسي راگرفتن = رد و پاي كسي را گرفتن ، ايزگم كردن = گم كردن نشان
    159. آيسان
    = آي (ماه) + سان (مانند) = آيتك ، آيتكين ، مهسا ، نام دختر
    ليك خورشيد عنايت تافته است*آيسان را از كرم دريافته است/مولوي
    160. ايشك
    = ائشكك = خر :
    زر نابش فتد به كف بي شك × بخرد توبره براي ايشك / دهخدا
    161. ايغاغ
    = ايقاق = ايقا (ايقاماق =شوخي كردن ، سخن چيني كردن) + اق (اك) = شوخ ، سخن چين : زبان كشيده چو تيغي بسرزنش سوسن × دهان گشاده شقايق چو مردم ايغاغ/ حافظ
    162. اَيغَر
    و آيغيْر = نر ، گشن ؛ به آيغري درآمدن = گشني كردن: آن ايغـــــر تيز ،كند گردد ناگاه × كز شوق بپاي ماديان راه برد/ ركناي مسيح
    163. ايل
    = ائل = قوم ، قبيله ، در تركي باستان بصورت ايل آمده است (1،17) ؛ مردم ، ملت ، گروه ، سال ، مطيع و تابع (27)
    164. آيلا
    = آي (ماه) + لا (اك) = آيلين ، هالة دور ماه ، نام دختر (5) ؛ هاله = هايلا = آيلا
    165. آيلار
    = آي (ماه) + لار (اك تحبيب) = ماه نازنين ، نازنين ماه ؛ اك «لر-لار» در تركي علاوه بر وظيفة جمع بستن ، حالت تحبيب هم ممكن است به اسم بدهد. مانند: قيزلار (دخترك ناز من ) ، گوللر (گل ناز) ، آيلار (ماه نازنين)
    166. ايلاق
    = خليج ،شهري در ختا ، نام درختي (27) ؛ احتمالاً در اصل آيلاق (گرد مانند ماه) باشد:
    وگر خان را به تركستان فرستد مهر گنجوري
    پياده از بلاساغون دوان آيد به ايلاقش/ منوچهري
    167. ايلجار
    = ائلجار = ائل (باخ: ايل) + جار (ه.م) = اجتماع مردم براي انجام كاري (1) ؛ ايلجاري كردن = خبررساني
    168. ايلچي
    = ائلچي = ائل (ايل) + چي (اك شغل ساز) = سفير ، پيغام رسان ، خواستگار ؛ ايلچي خانه = سفارتخانه : سَرَم فداي تو اي ايلچي خجسته سير× مگو زبان فرنگي بگو زبان دگر/ امثال و حكم
    169. ايلخان/ت
    = خان ايل ، بزرگ و شاه مردم ، عنوان سلاطين مغول در ايران
    170. ايلخي
    = ايْلخيْ = رهاكردن چهارپايان به صحرا براي چريدن ، رمه اسب (19،1) ؛ در ديوان لغات الترك (2) بصورت ييْلخيْ ثبت شده است. ريشه اش معلوم نشد.
    171. ايلغار
    و ايلقار و يئلقار و يلقا = ايلقار = ايلقا (ايلقاماق = تاخت كردن ، اسب تاختن ، هجوم بردن) + ار (اك) = تاخت ، يورش ؛ ايلغاركنان = در حال يورش (1)
    172. ايلغين آغاجي/گ
    = ايْلغيْن (؟) + آغاجي (درخت) = درخت ايلغين ، گز (1)
    173. ايلقار
    = ايلقار = ايلقا (ايلقاماق = تاخت كردن ، اسب تاختن ، هجوم بردن) + ار (اك) =؟ ، عهد و پيمان ؛ از ايلقار برگشتن = بدقولي كردن (1) ؛ معلوم نيست چه رابطه اي بين اين مصدر و معني اين كلمه هست؟
    174. ايلَك خانيان/ت
    = الك خانيان = غربال خانيان ، احمدبن علي (شمس الدوله) مؤسّس سلسلة ايلگ خانيان به پايتختي بخارا كه از بحر خزر تا چين حكومت كرد. آنها از نژاد ترك چگلي بودند و به مدت 220سال از 389 تا 609 ه.ق حكومت كردند. به آل خاقان و قراخانيان نيز معروفند.
    175. آيلين
    = آي (ماه) + لين (اك) = هالة دور ماه ، آيلا ، نام دختر (5)
    176. آيمان
    = آي(ماه)+ مان (سا) = صاف و پاك و نوراني چون ماه ، نام دختر (5)
    177. ايناغ
    و ايناق = اينا (ايناماق = باوراندن ، اينانماق = باور كردن) + اق (اك) = باور ، دوست ، بصورت ايناك نيز آمده است ؛ ايناق خان از رؤساي زند و پدر كريم خان زند : اي ترك نازنين! كه دل افروز و دلكشي × ايناق دلربائي و امراق اينشي / وصاف
    178. اينجو/ت
    = اينجه (=نحيف) يا اينجي (= مرواريد) ، شرف الدين محمود مؤسس حكومت آل اينجو كه در قرن هشتم از اصفهان تا كناره هاي خليج فارس حكومت كرد.
    179. ئيل
    = ايل = سال ؛ دورة 12 سالة فلكي در بين تركهاي قبچاق و اويغور هركدام به حيواني نامگذاري مي شد كه هريك از آن حيوانات سمبل خاصي بودند. اين دور 12 ساله عبارت بودند از: سيچقان ئيلي (موش) ، اود ئيلي (گاو) ، بارس ئيلي (پلنگ) ، توشقان ئيلي (خرگوش) ، لوي ئيلي (نهنگ) ، ئيلان ئيلي (مار) ، آت ئيلي (اسب) ، قويون ئيلي (گوسفند) ، پيچي ئيلي (ميمون) ، تويوق ئيلي (مرغ) ، ايت ئيلي (سگ) ، دوووز ئيلي (خوك). اين دور اكنون نيز جزو سنتهاي سال تحويل مي باشد. در فارسي اين سالهاي 12 گانه بصورت شعر آورده شده است:
    موش و بقر و پلنگ و خرگوش شمار
    زين چار چو بگذري،نهنگ آيد و مار
    وآنگاه به اسب و گوسفند است حساب
    حمدونه ومرغ و سگ وخوك آخركار
    180. بابا
    = پدر بزرگ ، پدر ، از ريشه هاي تركي باستان (7) ؛ بصورت papa در انگليسي
    181. بابك
    = باي بك = باي (بزرگ ، بيگ) + بك (بيگ) = بيگ بزرگ ، خان خانان ؛ بابك خرّمدين از مردان مبارز آذري كه از سال 201 تا 222 بيست سال عليه مأمون عباسي بپا خــــاست و از مقرّ خود در قلعة بابك (واقع در كليبر) لطمات زيادي به سپاه خلفاي سنّي عباسي واردكرد و ايران را از دست حكومتهاي عرب مسلمان نما نجات داد و عاقبت با خيانت يك ايراني بنام افشين دستگيـر و سرافرازانه به فجيع ترين حالت كشته شد ؛ همچنين پادشاه بزرگي كه اردشير بابكان (مؤسس ساسانيان) خواهرزادة او بود (27).
    182. باتان
    = باتان و بوتون و بَتَن = مكان و جا ، كامل ، همة مردم ، وطن (معر) ؛ بوتؤ = كامل ، بوتون = تمام ، اين ريشة باستاني در اكباتان (باخ:همدان) و لؤك باتان و آسباتان نيز آمده است (17)
    183. باتلاق
    = بات (باتماق = فرو رفتن) + لاق (اك) = فرو رفتني ، جاي فرورفتني
    184. باجّه
    = باجا = دريچه ، روزنة نور ، كيوسك با دريچة كوچك
    185. باخه
    = باخا = باغا = لاك پشت ، حيوان دوزيست مانند قورباغا و توسباغا : آورده اندكه درآبگيري دو بط و يكي باخه ساكن بودند... / كليله ودمنة ترجمة ابوالمعالي
    186. باديه
    = بايده = بايدا = ظرف دهن پهن كه از كاسه بزرگتر است و از ديگ كوچكتر ، احتمالاً با بارداق (ظرفي) همريشه اند. مولوي در شعر زير شيرِ حيوان را با شير خوردني جناس آورده است و بادية بياباني را با بادية ظرفي: آن يكي شير است اندر باديـــه × وان دگر شير است اندر باديه!/ مولوي
    187. بار
    = بار (تركي باستان) = وار (تركي معاصر) = دارائي ، موجودي ، سود ، بر ، ميوه ، اكنون هم كاربرد اين ريشه (بار) در تركي بمراتب بيشتر از فارسي است (17). آغاج باري = بار درخت ، بارسيز = بي بار ، بارلي = پربار
    188. باروت
    و بارود = باريت = بار (بارماق = رفتن ، ازدست دررفتن ، جهيدن) + يت (اك) = در رونده ، جهنده ، مادة منفجره كه پس از انفجار بشدت حالت جهندگي دارد.
    189. باره
    = بارا = بار (بارماق = انداختن ، شليك كردن ، پرت كردن از دست) + ا (اك) = محل شليك و پرتاب ، قلعه ، دژ ، برج و دژ دفاعي كه از بالا با دشمن مي جنگند.
    190. باز
    پسوندي كه شدت علاقه به كاري خاص را مي رساند : دغل باز = دغل كار و عاشق دغل كاري ، كلك باز = كسي كه كارش دوز وكلك است ؛ باز اولماق = عاشق شدن
    191. باسليق
    = باسيْليْق = باسيْل (باسيلماق = پوشانده شدن) + يْق (اك) = پوشانده ، سياه رگي زيرپوست ، شاهرگ (1)
    192. باشلق
    = باشليْق = باش (سر) + ليْق (اك) = سرانه ،كلاه ، پوشش سر ، شيربها
    193. باشي
    پسوندي بمعني رئيس و متصدي و متخصص: حكيم باشي ، آشپزباشي ، قورچي باشي
    194. باغ
    درخت انگور و مو ، رز ، تاكستان ، هر بسته و دسته از هيزم (2) ، بعدها اين كلمه تعميم پيدا مي كند به هر جاي پُر از درختان ميوه
    195. باقلا
    = باغالا و باغلا از مصدر باغلاماق (= بستن)= بسته ، سربسته ، از حبوبات خوراكي كه در داخل غشائي قرار مي گيرد.
    196. باقلوا
    = باغلاما= باغلا(باغلاماق= بستن)+ما(اك)= بسته كردني، نوعي شيريني
    197. بالابان
    = بالا (كوچك ، ضعيف ، كوتاه) + بان (باخ: بانگ) = بانگ كوتاه ، بانگ آرام و دلنشين، از سازهاي بادي ، نوعي ني
    198. بام
    = از ريشةتركي بان (= آواز ، بانگ ، بالاي خانه) كه اين ريشه در كلمة نردبان (= نرده بان = نردة بام) نيز باقي مانده است.
    199. بانگ
    = بان و بانق = آواز ، پشت بام ؛ از مصدر تركي بانگلاماق = بانلاماق (= قوقولو كردن خروس ، داد و فرياد كردن ، زِر زدن) ؛ نون آخر بان يا بانگ بصورت غنه (ng) است كه در تركي باستان استفاده مي شد ولي الآن يا به ن تبديل شده و يا به نق. مثلاً همين بانگ در جائي بان شده (بانلاماق) و در جائي بانق (بانقيرماق= باغيرماق = شيون و داد و بيداد راه انداختن) آمده است. در برهان قاطع (27) هر دو تركيب بانگ وبان آمده است.
    200. باي سنقر/ت
    = باي (بزرگ) + سنقر (ه.م) = سنقر بزرگ ، شاهين بزرگ ؛ ابن يعقوب از امراي آق قويونلو كه در سال 896 ه.ق در ده سالگي به حكومت رسيد.
    201. بايقرا/ت
    =1-باي (بزرگ) + قارا (سياه ، قوي ) = قهرمان بزرگ
    2-بايقيْر(بايقيرماق= غرّيدن ، نعره زدن) + ا (اك) = نعره زن ، غرّان
    ابن عمر شيخ بن تيمور از امراي تيمور حاكم همدان(سال 817 ه.ق)
    202. بايقوش
    = باي (بيگ ، بزرگ) + قوُش (پرنده) = پرندة بزرگ ، جغد و بوم ؛ بايقوشخانه = كنايه از جاي سوت و كور
    203. بخار
    = بوُخار = بوُغار = بوٌغ (هواي مه مانند آب گرم) + ار (اك) ؛ بوخور نيز از همين ريشه در عربي مشتقاتي چون تبخير گرفته است.
    204. بخش
    = بخيش = بغيش و باغيش (= عفو ، احسان) = عفو و گذشت ، از ريشه هاي تركي باستان (باخ: پخش) (2)
    205. بخو
    = بوْغاو = بوْغاغو از مصدر (بوغماق = خفه كردن ، بوْغاماق = گريه در گلو گير كردن) = طوق گردن حيوانات ، مجازاً زنجير پاي ستوران و مجرمان
    206. برابر
    = بيرابير = بيره بير = يك به يك ، يك در مقابل يك ، پاياپاي
    207. بُرك يارق/ت
    = بؤرك (كلاه) + ياريْق (شكافته ، شكسته ، قاچ دار ، نوعي كلاه قديمي كه بصورت قاچهايي بلند ساخته مي شد) = كلاه قاچ دار ؛ ركن الدين ابوالمظفّر پادشاه سلجوقي از سال 486 تا 498 ه.ق
    208. برگه
    و بلگه(باخ: بلگه و بلله)؛از همين كلمه برگ نيز استخراج شده است.
    209. بزرگ
    = بؤزوك = بؤزو (بؤزومك = صورت قديمي بؤيومك = بزرگ شدن) + ك (اك) = بزرگ ؛ در ديوان كاشغري بزوك آمده است (2).
    210. بزك
    = بزه ك = بزه (بزه مك = آرايش دادن) + ك (اك) = آرايش ؛ بزكچي = آرايشگر
    211. بَسَق
    = باساق= باس(باسماق = پوشاندن) + اق (اك) = پوشش ، سقف ،گنبد
    212. بَسقو
    = باسقي = باس (باسماق = مسقف كردن ، استتار كردن) + قي (اك) =كمين ، استتار بقصد گير انداختن : بطرف كوه كه سمت دست راست پادشاه بود بسقو انداخت…/ مجمع التواريخ گلستانه
    213. بسكليدن
    = وام گرفته از مصدر تركي بسله مك (= درآغوش پروردن ، تربيت كردن ، بزرگ كردن)
    214. بسمه
    = باسما= باس(باسماق = فشار دادن ، داخل كردن) + ما(اك) = فشاري ، ورق طلا و نقرة منقوش ، نام سابق چاپخانه ؛ بسمه چي = كسيكه كارش با بسمه باشد ، چاپخانه چي: بسمه اش رنگي ندارد ازگل بستان فقر × زآنكه سطر چيت اورنگ هوس را مسطر است / طغرا (19)
    دلم ماندازبسمه چي در شگفت×ازو ديده ام نقش،حيرت گرفت/ وحيد
    215. بشقاب
    = بوْش (خالي) + قاب (ظرف) = ظرف خالي ، از ظروف آشپزي
    216. بشكه
    = بوْشقا = بوْش (خالي) + قا (اك) = توخالي ، تودار
    217. بَغ
    و فغ و بي و باي = بيگ = خدا ، معشوقه ، بزرگ ؛ بغداد = خداداد ، بغستان = بي ستان = بيستون = عبادتگاه ، فغواره = فغ (بت) + واره (مانند / فارس) = بت مانند ، بايقوش (ه.م)
    218. بُغاز
    = بوْغاز = بوْغ (بوغماق = خفه كردن ، بوْغاماق = گريه در گلو گير كردن) + از (اك) = گلو ، تنگه ، باب (3) ؛ بغاز داردانل ، سابق خليج را نيز بغاز مي گفتند (19).
    219. بُغض
    = بوْغوز = بوْغ (بوغماق = خفه كردن ، بوْغاماق = گريه در گلو گير كردن)+وز(اك)=گلوگرفتگي ناشي از شدت غم و ناراحتي(باخ:بغاز)
    220. بُقچه
    = بوُغچا = بوغ (چمدان ، قاب بزرگ لباس) + چا (اك تصغير) = چمدانك ، وسيلة يا پارچة كوچك براي نگهداري لباس
    221. بكتاش
    و بهتاش = بيتش و بيگتاش = بيگ (ه.م) + تاش (= داش= هم) = هم بيگ ، غلامان تحت امر يك بيگ ، بصورت بهتاش هم استفاده مي شود.
    222. بَگتر
    و بكتر = نوعي لباس جنگي كه از بهم وصل كردن چند تكه آهن كه رويش مخمل و زربفت كشيده شده است ، درست مي شود ؛ بكترپوش = زره پوش (1،27) ؛ در برهان قاطع ريشة اين كلمه بگ (بيگ) ذكر شده است ولي معلوم نشد چرا؟
    223. بِگماز
    و بكماز و بكمز = شراب ، شرابخوري ، پيالة شراب ، غم و اندوه ، مهماني (1،27) ؛ ريشه اش م
    ویرایش توسط swa : August 12th, 2010 در ساعت 01:38 AM

  17. کاربران : 2 تشکر کرده اند از شما swa برای ارسال این پست سودمند:


  18. #10
    swa
    swa آفلاين است
    کاربر معمولي swa آواتار ها
    تاریخ عضویت
    Dec 2008
    نوشته ها
    106
    تشکر
    125
    تشکر شده 153 بار در 90 پست

    پیش فرض

    224. بلاغ
    = بوُلاق = پوُلاق = پو (بمعناي چشمه در تركي سومري) + لاق (اك كثرت) = جائي كه چشمه باشد ، چشمه ، بصورت تركيبي با بعضي كلمات : ساوج بلاغ ، قره بلاغ ، آغ بلاغ ؛ احتمالاً پينار (= پونار = بونار) بمعناي چشمه هم از همين ريشه است.
    225. بلاغ اوتي /گ
    = بولاق اوْتو = بولاق(چشمه)+ اوْت (گياه) + و (اك مضاف) = گياه چشمه،از گياهان درماني و خوراكي، بصورت Water – Cress در انگليسي از اين اصطلاح گرته برداري شده است (1،25) .
    226. بلدرچين
    = بيلديرچين = بيلدير (بيلديرمك = فهماندن ، آگاهاندن ، آشكار كردن) + چين (اك) = آگاه ، دانا ، نام پرنده اي كه كاشغري (2) آنرا «بوُدوُرسين» ثبت كرده است ؛ اكِ چين در انتهاي نام پرندگان ديگر هم ديده مي شود: گؤيرچين (كبوتر) ، سيْغيْرچيْن (پرستو) ، باليغچين (مرغ ماهيخوار) ، لاچين
    227. بُلغار
    = بوُلغار = بوُلغا (بوُلغاماق = بولاماق = برهم ريختن ، آشوب و بلوا كردن) + ار (اك فاعلي) = برهم ريزنده ، آشوبگر ، قاراشميش (در گؤي تورك) ؛ از اقوام ترك باستان كه تا اروپاي شرقي حكومت كردند و كشور بلغارستان يادگار آنهاست (18).
    228. بلغاق
    = بوُلغاق = بوُلغا (بوُلغاماق = بولاماق = برهم ريختن ، آشوب كردن) + اق (اك) = درهم برهم ، آشوب ، فتنه ، شور و غوغاي بسيار ؛ بصورت بلغاك هم آمده است ؛ بلغاكي = واقعه طلب و فتنه جو ، بلغاق افتادن = آشوب افتادن و فتنه برپا شدن ، بلغاق نهادن = فتنه برپا كردن (1،27).
    229. بلغور
    = بوُلغور = بوُلغا (بوُلغاماق = بولاماق = برهم ريختن ، آشوب كردن) + ور (اك) = گندم و جو شكسته و نيم پخته كه پس از خيس كردن هم مي زنند و مي پزند ، عموماً هرچيز درهم شكسته ، آش پخته شده از بلمه ، حرف قلمبه و بزرگ ؛ بلغور كردن = حرفهاي بزرگ زدن ، تهيه كردن بلغور (1،25)
    230. بِلگا
    = بيلقا و بيلگه = بيل(بيلمك = دانستن) + گه(اك) = دانا ، دانشمند(1)
    231. بَلگه
    = بل (آشنا ، شناخته شده ، مشخص) + گه (اك) = نشان ، علامت ، آرم ، سند ، مدرك (1) ، بلگه مك = مستند كردن ، بمعناي پيچيده شده (برگه ، بلله ) ، هلو و زردآلوي دونيمه شدة خشكيده (احتمالاً بؤلگه (بؤلمك = قسمت كردن) براي شيئي تقسيم شده صحيح است).
    232. بُلماج
    و بُلَماج = بوُلاماج = بوُلا (بوُلاماق = هم زدن) + ماج (اك) = هم زدني ، آش رقيق و بي گوشت (27) ؛ نوعي از كاچي كه آش بي گوشت و آبكي است (باخ:تتماج) (1).
    233. بلوك
    = بؤلوك = بؤل (بؤلمك = تقسيم كردن ، پارتيشن بندي كردن) + وك (اك) = قسمت شده ، پارتيشن ، البته اين كلمه از انگليسي (Block) به فارسي آمده است. حتي تركها نيز آنرا بولوك تلفظ مي كنند غافل از اينكه ، اين كلمه در اصل همان بؤلوك مي باشد.
    234. بَلّه
    = بلله =بل(گرد شده ، بسته) + له (اك) = پيچيدني ، ساندويچ
    235. بنجاق
    و بنچاق = بونچاق ، قباله و سند (8) ؛ سند رسمي در دفاتر اسناد ، مدرك رسمي و قانوني (19)
    236. بنده
    = بن (من) + ده (اك) = اينجانب
    237. بو
    = بو و پو = دودي كه از آتشفشان تصعيد گردد ؛ پونج (بخاري هيزمي) و پوسكولتي (دود-مود!) از همين ريشه اند.
    238. بوته
    = بوُتا و در اصل بوُتاق و بوُداق = شاخه ، نهال كوچك درخت و رياحين كه تازه بنشانند ، بچه و فرزند آدمي يا حيوانات ؛ احتمالاً مصدر اصلي اين كلمه بيتمك (= روئيدن) باشد ، آدم بي بوته = آدم ابتر و بي شاخ و برگ ، بيتگي = گياه
    239. بوران
    = بوُر (بورماق = پيچاندن) + ان (اك فاعلي) = بهم پيچيده ، بادغليظ
    240. بوش
    = بوْش = خالي ، از ابزارهاي فني توخالي كه البته اين كلمه ابتدا بصورت ( Bush Bosh ) به انگليسي رفته و بصورت ابزار فني دوباره به زبانهاي ديگر رفته است.
    241. به به
    =كودك قنداقي ،كودك ؛ كلمات دوتائي مانند: دادا ، ده ده ، بابا ، بي بي ، به به ، كاكا(قاغا) ، نه نه ... تركي اند. اين كلمات ابتدائي ترين و راحت ترين كلماتي است كه كودك مي توان بيان كند و اين ناشي از الهام گرفته شدن زبان تركي از طبيعت است.
    242. بها
    = باها = گران ، ارزش و قيمت (1)
    243. بهادر
    = باهادور و باهادير و باتير و باتور= قهرمان ، شجاع و دلاور(8)
    244. بي بي
    = عمّه ، مادر بزرگ ، خاتون (باخ: به به)
    245. بيات
    = بايات = باياد = باي (باخ :بيگ) + آد (نام) = نام بزرگ ، كنايه از خدا: باياتآدي ايله سؤزه باشلاديم × تؤره دن ، يارادان ، كؤچوره ن ، ايديم / قوتادغو بيليک
    246. بيات / نان
    = بايات = بايا (قبل از اين) + ت (اك) = قبلي ، چيزي كه زمان آن گذشته است ، نان و غذاي مانده ؛ باياق = زمان خاصي از گذشته
    247. بير
    = يك ، واحد ؛ اللهم بير بير! = خدايا ! يكي يكي
    248. بِيرام
    = بايرام = عيد ، نام آقا
    249. بيرق
    = بايراق = در تركي قديم باتراق (2) = بات (باتماق = فرو رفتن) + راق (اك) = فرو برده شده ، عَلَمي كه در ميدان كارزار در زمين فرو مي بردند ، پرچم ، علم ، درفش ؛ سنجاق (ه.م) نيز آمده است.
    250. بيزار
    = بئزار = بئز (بئزمك = به ستوه آمدن ، برخود لرزيدن) + ار (اك فاعلساز) = به ستوه آمده ، خسته ، از جان سير شده ؛ بي در اول كلمه بعنوان حرف نفي فارسي نيست و اصولاً «بدون زار» در فارسي مفهومي ندارد.
    251. بيستون
    = بي ستان = بي (خدا) + ستان (پسوند مكان فارسي) = بغستان ، عبادتگاه ، پرستشگاه ، كوهي تاريخي با يادمان هائي از زمان هخامنشيان ؛ تعبير اين كلمه به «بدون ستون» صحيح نيست چرا كه عبادتگاه ها بدون ستون نيستند!
    252. بيگ
    = بزرگ ، خان ، زيبا ، خدا ، شاه ؛ از ريشه هاي اصيل تركي كه با تركيبات مختلف زير در تاريخ آمده است: بيگ(بيگدلي)، بگ(بگتاش)، باي(بايقوش، باي سنقر) ، بي (بيات) ، بغ (بغداد) ، فغ (فغفور ، فغواره)
    253. بيگدلي
    = بيگ (ه.م) + ديل (زبان) + ي (اك مضاف) = زبان بيگ ، عزيز مانند بزرگان ، از اقوام ترك كه در زمان صفويه ، در اوج قدرت بودند.
    254. بيگم
    = بئيگيم = بئيگ (ه.م) + يم (ضمير ملكي ، مال من) = بيگ من ، پسوند نام خانمهاي صاحب مقام ، ملكه ، بصورتBegam در انگليسي ، ترك ها براي احترام و محبت همراه اسم ، ضمير ملكي نيز مي آوردند ، مانند: خانيم ، بيگيم ، غلام ، گولوم ، بالام ، آييْم و…
    255. بيل
    = بئل = كمر ، وسايل و ابزار ، گاهي ارتباطي با بدن دارند مانند پارو در فارسي كه ريشة آن پا است چرا كه با پا در ارتباط است و در تركي بيل با حركت كمر در ارتباط است و براي آن نام بئل (= كمر) داده اند.
    256. بيلقان/ت
    = بيل (بيلمك = دانستن) + قان (اك فاعلساز) = بسيار داننده ، دانشمند ؛ ابوالمكارم مجير الدين بيلقاني متوفّي586 ه.ق ازمردم بيلقان شروان و ازشاگردان خاقاني و ازشعراي دربار اتابكان آذربايجان كه قبرش درمقبره الشعراي تبريز است (1).
    257. بيوك
    = بؤيوك = بؤيو (بؤيومك = بزرگ شدن) + ك (اك) = بزرگ ، نام آقا ؛ اين كلمه محرف بزرگ (ه.م) است.
    258. پاپاخ
    = پاپاق = قسمي كلاه بزرگ پشمي (1،19) ؛ اين كلمه تحريف شده است چراكه مصدر پاپاماق در تركي نداريم. شايد در اصل قاپاق (باخ: قاپو) بوده باشد.
    259. پاتق
    = پا ( فارس) + توق (و توغ وطوق = بايراق ، پرچم عزا ، دسته اي پر مرغ يا دم اسب بر روي كلاه افسران ترك) = محل نصب پرچم ، محل گرد آمدن (1،2)
    260. پاره
    = پار (احتمالاً: خُرد ، تكه)+ ا (اك) = تكه شده ، پول خرد ؛ پارچا = پار + چا ، پارچالاماق = تكه و پارچه كردن ، پارداق = تكه و پاره ، پارداقلاماق = تكه و پاره كردن كه اصولاً در مورد حيوانات وحشي بكار مي رود ، پاراق = بي ارزش و بي اصل و نصب و يا خيلي كم ارزش و نيز سگ پست ؛ ايت اوغلو پاراق = كنايه از آدم بي اصل و نصب. قطعاً نميدانم پار در تركي معناي فوق را دارد يا نه؟ ولي تركيبات آنرا در تركي داريم كه در فارسي استفاده نمي شوند.
    261. پاشا
    = پاشا = احتمالاً: باشا = باش (سر) + ا (اك) = رئيس ، خان خانان ، افسر ، از ريشه هاي تركي باستان و لقبي براي افسران و فرماندهان (17،25). گاهي آنرا مخفف پادشاه مي دانند در حاليكه هم قدمت اين كلمه پيشتر از پادشاه است و هم معني آن غير از پادشاه ؛ بصورت Pasha , Pacha در انگليسي استفاده مي شود.
    262. پالان
    = پال (پوست ، پوسته) + ان (اك) = پوستين ، پوشش ؛ پالتار (لباس) و پالاز (باخ: پلاس) و پالتو كه همگي به نوعي پوشيدني است از همين ريشه اند.
    263. پالتو
    پالتوْو = پال (پوسته) + توْو (اك) = پوستين ، آرخاليق ، لباسي دراز كه روي بقية لباسها مي پوشند(باخ: پالان) (18) ؛ كاشغري آنرا بصورت پارتوْ ثبت كرده است (2)
    264. پاياپاي
    پايا پاي = پاي (سهم ، هديه) + ا (به) + پاي (") = سهم در برابر سهم ، کالا در برابر کالا. مثل ترکي: پاي گئدر ، پاي گلر (کالائي که برود ، کالائي ديگر بجاي خود مي آورد).

    265. پِتِه
    = پيتي و بيتي = بيت (بيتمك = نوشتن) + ي (اك) = نوشته ، كاغذ ،گذرنامه ، مدرك ؛ پيتيك =كاغذ پاره و مدرك بي ارزش ، پتة كسي را به آب انداختن = رازش را فاش كردن (18،2)
    266. پُچُك
    و پچق = پيچاق = بيچه ك = بيچ (بيچمك = درو كردن ، بريدن) + اك (اك) = وسلة بريدن ، چاقو ، كارد (1) ؛ الآن تركها آنرا پيْچاق تلفظ مي كنند ولي صحيح همان است كه در اشعار فارسي آمده است.
    267. پخش
    = بخيش = بغيش و باغيش (= عفو ، احسان) = احسان ، چيزي را بين مردم احسان كردن ، از ريشه هاي تركي باستان (باخ: بخش) (2)
    268. پرت
    = پرت از مصدر پرتمك و پرتيمك (= در رفتن ، در رفتن استخوان بدن بدون خونريزي) ، از اين كلمه پرتاب هم ساخته مي شود.
    269. پرچم
    = برجم و بجكم = موي نوعي گاوكوهي وحشي در بالاي علَم را مي گفتند كه بعدها به خود علم هم شامل شد ، معادل فارسي آن «درفش»مي باشد (12): گاوي نشان دهند درين قلزم نگون * ليكن نه پرچم است مر او را ، نه عنبر است / اثير اخسيكتي (27)
    270. پرداخت
    = پارداق و پارداخ = پار (شفاف ، روشن ؛ پارلاق = شفاف ، پاريلداماق = روشنائي دادن) + داخ و داق (اك) = صيقل و جلا ، جلا دادن سطح فلزات بعد از ماشينكاري يا ريخته گري … ؛ تبديل پارداخ به پارداخت در فارسي مانند تبديل كرِخ به كرخت است.
    271. پُرز
    = پوروز = پور (باخ: پور) + وز (اك) = زائده ، پرز ، غشاء ميوه
    272. پَلاس
    = پالاز = پال (پوست ، پوسته) + از(اك) = پوسته ، پوستين ، نوعي زيرانداز نازك (باخ: پالان):
    مرا قلّاده به گردن بود ، پلاس به پشت × چه انتظار ازين بيش زآسمان دارم / پروين
    273. پلو
    = پيلوْو = برنج پخته ؛ pilaw (25) ؛ نميدانم چرا تركي است؟ و مرجع مذكور تنها مرجعي است كه آنرا تركي دانسته است.
    274. پنبه
    = پانبي = پانبيق به همين معني در تركي باستان (2)
    275. پور
    = پور= بور= پسر ، جوانة درخت ، پورلنمك = جوانه زدن نوك شاخه ها ، تركيبي در انتهاي فاميلها
    276. پولاد
    = پوْلاد = بي باك ، از نامهاي قديمي ، فولاد ، كسي كه سردي و گرمي را چشيده (5) و مجازاً آهني كه در دماهاي خيلي بالا ذوب شده و در آب سرد ريخته مي شود تا فولاد خشك بدست آيد. اگر به تدريج دماي ذوب كاهش يابد به فولاد نرم ميرسيم .
    277. پِهِن
    = پئهين = فضولات چهارپايان (1)
    278. پيسي
    از ريشة تركي پيس(= بد، نامناسب ، نامرغوب) ، نوعي مريضي(18)
    279. پينار
    = پيْنار = بيْنار و بوُنار = چشمه ، نام دختر ؛ احتمالاً ريشة اصلي پينار نيز مانند بولاغ عبارتست از بو (= چشمه).
    280. تا
    = تاي = لنگه ، ينگه ، تك ، نظير ، كيسه وگوني ، طرف و سو ، ساحل ، در متون تركي باستان بمعني ينگه وجفت آمده ، مانند «آي تاي» بمعني لنگة ماه كنايه از خدا ؛ تايا = كيسه يا واحد كيسه
    281. تابور
    و طابور= تابيْر و تاوور= كتيبه ، فوج ، صف(1).
    282. تاب
    = تاو و توْو = سرعت ، شتاب ، تاب ، مسطح ، ناي و نفس ، احتمالاً مصدر دويدن (فعل امرِ دو) در فارسي از همين ريشه است ؛ توْو گئدمك = سريع و باشتاب و به دو رفتن ، توْولاماق = تاباندن و چرخاندن و سر كار گذاشتن ، توْودان دوشمك = از نفس افتادن و كم ناي شدن ، توْولانماق = دور زدن و علاف گشتن
    283. تابه
    و تاوه = تاوا = تاو (پهن و بزرگ) + ا (اك) = هرچيز پهن و باز ، ظرف باز و پهن آشپزي ؛ تاوا داشي = سنگ پهن و بزرگ ، تاوار = بزرگ و درشت و مال و جنس (3)
    284. تات
    عنوان مردمان غيرترك تحت حكومت ترك ، عموماً فارس زبان
    285. تاجيك
    = تاتجيك = تات (ه.م) + جيك (اك) = تاتي ، مردمان غيرترك تحت حكومت پادشاهان ترك ، عموماً فارسها ؛ تركيب تاجيك مانند يئنجيك است ، تازيك و تاژيك و تاجك هم در تاريخ آمده است.
    286. تاراج
    = تارا (تاراماق = شانه كردن ، زدودن چرك ، بهم ريختن جهت منظم كردن ، پاك كردن ، برچيدن) + ج (اك) = پاك كردن وبرچيدن ، بهم ريختن ؛ تاراق = وسيلة بهم ريزنده ، شانه ، همريشه با تراش و تاراندن
    287. تاراندن
    مصدر جعلي و وام گرفته از مصدر تركي تاراماق (= بهم ريختن جهت منظم كردن ، پاك كردن ، برچيدن ، شانه كردن)
    288. تارْوِردي
    = تاريْ وئردي = تاريْ (خدا) + وئردي (داد) = خداداد ؛ ريشة «تاري»از 5000 سال پيش بصورتهاي مختلف تانري ، تانقري ، تنقري ، دينگري و تونگري در تركي آمده است.
    289. تازي.1
    در اصل تازيك (باخ: تاجيك) ؛ البته اين كلمه عنواني بود كه تركها به غيرترك لقب داده بودند ولي همين اسم بعدها از طرف فارسها به غير فارسها (مخصوصاً عربها) لقب داده شد.
    290. تازي.2
    = تازيْ = تاز (باخ:تاس) + يْ (اك) = سگ بي مو ، سگ شكاري كه نسبت به بقيه ****ها كم مو و لاغر اندام است. ممكن است اين كلمه از فعل امر تاختن در فارسي نيز آمده باشد ولي در فارسي چنين تركيبي را از اسم مي توان ساخت نه فعل.
    291. تاس
    = تاز = موي سرريخته ،كَل ، از ريشه هاي قديمي ترك ؛ تازقوي = گوسفند بي شاخ (2)

    292. تالار
    = تالوار = ايوان ، كلبة دهقاني ؛ تالواردا توْي ساليبلار = در ايوان عروسي گرفته اند. طالار (معر) ، كلبة چوبي (1) ؛ از همين معني اخير مي توان فهميد كه اين كلمه سابقاً در مفهوم ديگري استفاده مي شد.
    293. تالان كردن
    از مصدر تالاماق (= غارت كردن ، چپاول كردن) = غارت ، چپاول ؛ تالانچي = غارتگر
    294. تام
    و توم = كامل ، در تركي باستان نام آقا ؛ تاماي = ماه كامل ، از الهه ها (2،17) ، احتمالاً اين ريشه به عربي رفته و تمام ، تامّ ، اتمام و… از آن مشتق گرفته شده است.
    295. تانري
    = خدا ، اين ريشه از 5000 سال پيش بصورتهاي مختلف تانري ، تانقيري ، تونقوري ، تونگري و تاري در تركي استفاده شده است:
    هر يك عجمي ولي لغزگوي × يلواج شناس تنگري جوي / خاقاني
    296. تاوان
    = تاو (بزرگ ، مال و جنس(3)) + ان (اك) = معادل با مال و جنس ، خسارت ، جريمه
    297. تُبره
    = توْربا = كيسة بزرگ :
    زر نابش فتد به كف بي شك × بخرد توبره براي ايشك / دهخدا
    298. تُپاله
    = توْپالا = توْپپالا = توْپمالا (توْپمالاماق = گرد كردن ، گرد آوري كردن ، جمع كردن) = گرد شده ، پشكل گوسفند (3)
    299. تپانچه
    = توْپانچا = توْپان (= تپن = ضربه زننده) + چا (اك) = ضربه زنندة كوچك ، قديم به معني سيلي و ضربه با كف دست بود ولي الآن به سلاح كمري گويند (12).
    300. تپاندن
    حالت متعدي از مصدر جعلي تپيدن(تپمك = داخل شدن با فشار). مانند: از سرما زير پتو تپيدم. تپيدن در معناي ضربان قلب مصدر اصيل فارسي است و نبايد با اين مصدر جعلي اشتباه گرفته شود.
    301. تُپُق
    = توْپوُق = مچ پا ، قوزك پا ، لكنت زبان ، چاق ؛ تپق زدن = حرف بي اراده زدن ؛ احتمالاً اين كلمه ثقيل شدة تپيك (لگد ، رو پا) باشد.
    302. تپمه
    = تپمه = تپ (تپمك = چيزي را بزور داخل كردن) + مه (اك) = چپاندني ، اصطلاح نظامي
    303. تپّه
    = تپه = سر ، فرق ، قلّه ، هيكل ؛ «تپه گؤز» در كتاب دده قورقود بمعني كسيكه در پيشاني يك چشم دارد آمده است. برهان قاطع (27) هم آنرا تركي مي داند. نمي دانم با مصدر تپمك (= تپاندن) چه رابطه اي دارد.
    304. تُتُق
    = توُتوُق = توُت (توتماق =گرفتن ، پوشاندن) + اُوق (اك) = ابر سياه (هواي تتقي) ، پردة پياز (تتق پياز) ، چادر (تتقش راپوشيد) ، آسمان (تتق سپهرگون ، تتق نيلي) :
    شب ، تُتُق شاهد غيبي بُود × روز كجا باشد همتاي شب؟ / مولوي
    سّرخداكه درتتق غيب منزويست×مستانه نقاب زرخساربركشيم/حافظ
    305. تتماج
    = توُتماج = توُت (توتماق = گرفتن) + ما (اك) + اج (اك) =گرفته ، آشي با آرد ، آش برگ (1،27،19) ؛ اكِ ماج براي آش در جاهاي ديگر هم ديده مي شود: اُماج (ه.م) و بلماج (ه.م). بعيد نيست كه آج همان آش باشد. يعني: آشِ توتما ، آش بولاما ، آش اوْوما: چونكه تتماجش دهد،او كم خورد×خشم گيرد، مهرها را بردرد/مولوي
    306. تخم
    = توْخوم = توْغوم و دوْغوم = دوْغ (دوْغماق = زائيدن ، تكثير كردن ، زياد شدن) + وم (اك) = فزوني ، تكثيري ، زادني ، بذر ، فرزند ، خلف ، در اصل نقش تخم نيز همان تكاثر و ازدياد كردن است.
    307. تُخماق
    = اسم و مصدر توْخماق (= زدن ، كوبيدن) = افزارچوبي براي كوبيدن گوشت يا لباس ؛ اين كلمه احتمالاً ثقيل شدة دؤيمك (= دؤگمك = تؤگمك = توْخماق) است.
    308. تر
    = عرق ، خيس ، نم و رطوبت ؛ ترلمك = عرق كردن و خيس شدن
    309. ترخون /گ
    = ترخون و ترخان = از گياهان ؛ بصورت Tarragon در انگليسي
    310. تراش
    = تاراش = تارا (تاراماق = شانه كردن ، زدودن ، پاك كردن) + اش (اك) = وسيلة تميز كردن و زدودن ؛ از ديگر ريشه هاي اين كلمه در فارسي داريم : تراشيدن ، تاراج ، تاراندن ، تراشه ، تريشه
    311. تَرْك
    = تر (ترمك = جمع كردن ، بار كردن) + ك (اك) = جاي بار ، ترك اسب و دوچرخه و موتور كه سواره ملزومات خود را آنجا قرار مي دهد ، پشت زين
    312. تُرك
    = تورك = توروك ، كه بنا بنظرخانم عادله آيدين خفيف شدة توُروُق (= دوروق) به معني «قوم ساكن ويكجانشين» است البته درغزل فارسي لغت تُرك كنايه از زيبارو است:
    اگر آن ترك زنجاني بدست آرد دل مارا
    به خال هندويش بخشم مغان و آستارا را !
    313. تُركان
    و تَركان = تاركان = عنوان بانوي دربار ، لقبي ارجمند براي خانمها ، اين كلمه در تركي قديم بهمين صورت آمده است ولي آنرا به اشتباه تُركان مي گويند.
    314. تُركمن
    = توركمان = تورك (ترك) + مان (شبيه ، قوي ، اك مبالغه) = شبه ترك ، خيلي ترك ، عنوان مردماني كه ازنظر زباني ترك بودند ولي ظاهرشان با تركهاي اوغوزي فرق داشت.
    315. تسمه
    = تاسما = تاس (قاب فلزي پهن ، شئي دايروي) + ما (اك) = جسم حلقوي ، چرم خام (1) ، موي شانه كرده ؛ طسمه (معر) (27)
    316. تشك
    = دؤشه ك = دؤشه (دؤشه مك =گستردن ، پهن كردن) + ك (اك) = پهن كردني ،گستردني
    317. تُغار
    = تاغار= داغار= ظرف سفالي يا گِلي براي ماست وخمير ، واحد وزني تقريباً برابر با 10 كيلوگرم (1)
    318. تفنگ
    = توفه ك = توف (صداي فوت كردن با دهان ، باد دهان) + اك (اك) = فوت كردني ، وسيله اي كه با آن فوت كنند ، قديم در بين تركها چنين رسم بوده كه داخل چوبي را خالي مي كردند و شئي ريزي در داخل آن قرار مي دادند و با فوت كردن در داخل چوب ، پرندگان را مي زدند (مانند همانكه شاهدانه را در داخل بدنة خودكار گذاشته و بزنند). اين وسيلة ساده در ديوان لغات الترك با توفه ك و دووه ك نامگذاري شده است (2)
    319. تك
    = تنها ، ساده ، يك ، حرف فاصله ، مانند ، انتها (25) ؛ تكم = تنهايم ، زنجانا تك = تا زنجان ، آيتك = مانند ماه ، قويو تكي = ته چاه
    320. تكاب / ج
    = نام جعلي تيكان تپه (تپة خاردار) از شهرستانهاي آذربايجانغربي
    321. تكش/ت
    = تكيش = تك (ه.م) + يش (اك) = بي همتا ، ابوالمظفر علاءالدين بن ايل ارسلان از سلسلةخوارزم شاهي (5) ؛ شايد ريشه اش تك (ه.م) باشد:
    تكش با غلامان يكي رازگفت×كه اينرا نبايد به كس بازگفت/سعدي
    322. تكلتو
    = تك آلتيْ = ترك آلتيْ = ترك (ه.م ، زين) + آلت (زير) + يْ(اك مضاف) = زير زين ، نمدي كه زير زين بر پشت اسب مي اندازند ، نمد زين ، آدرم (1،25)
    323. تكمه
    = تيكمه = تيك (تيكمك = دوختن) + مه (اك) = دوخته ، دگمه
    324. تكّه
    = تيكه = تيك (تيكمك = دوختن ، بستن) + ه (اك) = دوختني ، در اصل مقداري پارچه براي وصله كردن كه بعدها تعميم پيدا مي كند به هر چيز كم مقدار ، لقمه ، قطعه ، در تركي باستان تيكوْ آمده است (2).
    325. تَكه
    = ته كه = بُز نر (1) ؛ تكه ساققالي = ريش بزي
    326. تگين
    و تكين= شاهزاده ، خوش تركيب ، پهلوان،پسوندي در نامهاي تركي ، عنوان پادشاهان غزنوي(367 تا 582 ه.ق) مانند: سوبك تگين (سبكتكين) مؤسس سلسلة غزنويان ، آلپ تگين: پند از هركس كه گويد گوش دار × گر مثل طوغانش گويد يا تگين/ ناصرخسرو
    327. تِل
    = تئل = زلف سر ، كاكل ، موي جلوي سر (25)
    328. تلاش
    = تالاش = تالا (تالاماق = جنب و جوش كردن ، دنبال چيزي گشتن) + اش (اك) = جنب و جوش ، پي چيزي رفتن ؛ مصدر «متلاشي» (= تلاش كننده) در عربي نيز از همين ريشه است.
    329. تليشه
    = تيليشه = تيلي (تيليمك = خُردكردن ، بريدن) + شه (اك) = خرده ريزه ، خردة چوب وكاغذ (1)
    330. تمشك
    = تؤمشوك = درختچه اي و نوعي خوردني پرنده (2)
    331. تُمغا
    = تومغا و دامغا = دام (دامماق = چكيدن) + غا (اك) = چكيده ، مهرهاي شاهانة قديمي كه بوسيلة چكاندن يا پرس جوهر يا داغ كردن بدست مي آمد ، داغ ، مُهر ، نشانه ، تهمت ؛ آل تمغا = مهرسرخ ، مهرشاهانه با جوهرسرخ در بالاي طومارها ، قره تمغا = قارا تومغا = مهر شاهي با جوهر سياه: خون بدخواهان او آل است و برحكم ازل* آنچنان حكم آل تمغا برنتابد بيش از اين/ سلمان ساوجي
    چهار امير را معين فرمودو هريك را قراتمغائي عليحده…/ تاريخ غازان
    332. تن
    = وجود و بدن ؛ كلمة اصيل تركي (18،2)
    333. تُنبان
    = تومان = توما (توماماق = پوشاندن) + ان (اك فاعلساز) = پوشاننده ، پوشانندة تن و عورت ، شلوار زير
    334. تنبك
    = تومروك در تركي باستان ، از سازهاي ضربي (18،2)
    335. تُنُك
    = تونوك = تون (كم ناي ، ضعيف) +وك (اك) = ظريف ، نازك ، شكننده ؛ تنكه = شلوار ضعيف و كوچك
    336. تُنُكه
    = تونوكه = تون (ضعيف ، كم ناي) + وك (اك) + ه (اك) = كوچك ، شلوارك ، شورت ، باخ: تنك
    337. تُنگ
    = تونگ (مأخوذ از تونج = آلياژ مس و روي) = كوزة دهن تنگ ، ظرف ظريف گردن براي شربت خوري
    338. تنور
    و تنّور (معر) = تندير در تركي = تمدير (تمديرمك و تامديرماق = سوزاندن) ؛ تامو (= جهنم) از همين ريشه است ، وظيفة اصلي تنور نيز حرارت دادن است نه نور دادن و در اصل چندان هم نور نمي دهد لذا ريشة اين كلمه «نور» نيست(18).
    339. توپ
    توْپ = نوعي سلاح جنگي ، بستة پارچه ، وسيلة بازي (1) ؛ اين كلمة اصيل تركي در تركيبات زيادي آمده است. مانند: توپمالا (باخ: تپاله) ، توپوز ، تپانچه ، توپارلاماق (باخ: توپيدن)
    340. توپوز
    = توْپوز = توْپ (گرد) + وز (اك) = گردگون ، آلت آهني كه سرش مانند چماق گرد است ، گرز ، دُبّوس (معر)
    341. توپيدن
    مصدرجعلي فارسي كه از توپ تركي تشكيل شده است ؛ توْپارلاماق = به توپ بستن ، مانند توپ سر كسي داد زدن
    342. توتك
    = توتوك = توت (توتمك = دود كردن ، سوختن) + وك (اك) = سوخته ، فراق (3)
    343. توتون
    = توتون = توت (توتمك = دود كردن) + اون (اك) = دود ، نوع تنباكو ؛ همچنين توتسوله مك (= توستوله مك) و توتسو (توستو) و دود (توت) همريشه با توتون هستند.
    344. توختن
    از مصدر تركي توخوماق(= بافتن)،احتمالاً دوختن هم از همين ريشه است ؛كينه توزي = كينه توختن =كينه بافتن ؛ در فارسي بافتن مصدر معادل آن مي باشد. البته معناي توختن در فارسي تعميم يافته است.‏
    345. تور
    = توْر = شبكه ، دام ، از ريشه هاي قديمي تركي (2)
    346. توران
    = توُر(تورماق يا دورماق = ماندن ، حركت نكردن) + ان (اك فاعلساز) = مانده ، ثابت ، ترك ها چون قوم يكجانشين و شهر نشين بودند سرزمينهايشان توران خوانده مي شد ؛ همريشه با تُرك
    347. تورج
    = توُراج = توُر (تورماق يا دورماق = يكجاماندن) + اج (اك) = محكم واستوار ، پرندة وحشي شبيه كبك ، درّاج (معر) ؛ نام بزرگترين پسر فريدون كه توران منسوب به اوست (1،2،19،27):
    الا تا بانگ دراج است و قمري × الا تا نام سيمرغ است و طغرل/ منوچهري دامغاني (27)
    348. توسن
    = توْوسان= توْوسا(توْوساماق = چست و چابك رفتن)+ ان (اك فاعلي) = چست و چابك رونده ، سركش ؛ توْوسون = وحشي و رام نشده
    349. توك
    = توك = مو ، دسته مو يا پشم ، موي پيشاني ، كاكل اسب (1)
    350. تولك
    = تولك = توله (توله مك = صاف كردن ، زدودن پَر زائد ، از بين بردن پر و رويش پر تازه) + ك (اك) = پر ريزي و درآوردن پرهاي جديد ، پرريزي ابتدائي جوجة پرنده
    351. تومان
    = تومن = ده هزار ، واحد پولي معادل ده هزارلير ؛ تومن مين = ده هزار هزار = يك ميليون ، بيشمار: ئوكوش ئودو ايله،تومن مين ثنا × اوغان بير باياتا اونا يوخ فنا / عتبه الحقايق
    352. توي
    =توْي = عروسي وجشن ، در تركي باستان بمعني مجلس ، بصورت طو و طوي به عربي رفته است (1،25،18)
    353. ته
    = تگ و تك و ته = انتها ، حرف ربط تا ، منتها اليه چيزي ، در ادبيات فارسي تك نيز استفاده شده؛قويو تكي= ته چاه، زنجانا تك = تا زنجان:
    در تگ جوهست سرگين اي فتي×گرچه جو صافي نمايد مرترا/ مولوي
    354. تيپا
    = تيپا و تيپاق (معادل تپيك در تركي جغتائي) = با زور زدن ، لگد
    355. تير
    از مصدر تيره مك (= ديره مك = پايه كردن ، لَم دادن) ، باخ: ديرك
    356. تيز
    = تئز = سريع ، تند ؛ البته شايد تيز براي لبة چاقو تركي نباشد ولي در اصطلاحهائي مانند تيز رفتن (تند و سريع رفتن) تركي است.
    357. تيشه
    = دئشه = دئش (ديشمك = تراشيدن سنگ با تيشه ، تيز كردن دندانة داس) + ه (اك) = وسيلة تراش سنگ
    358. تيليت
    = تير يا تيل (تيلمك و تيرمك = بريدن طولي ، بريدن) + يت (اك) = برش طولي خورده ، برش شده ، تكه نانهاي بريده شده و خيس شده در آب گوشت ؛ تيريد نيز از مصدر محرف تيرمك بدست آمده همچنين با تلفظ ثقيل از مصدر تيْلماق كلمة تيْلتا (تيْل + تا) بدست مي آيد كه تركها غالباً تلفظ اخير را مورد استفاده قرار مي دهند.
    359. تيماج
    = توُماج و توُماش = توما (توماماق = پوشاندن) + اج (اك) = پوشش ، چرم دباغي شده ، پوست تميز شدة بز (1) ؛ اگر از اين مصدر باشد وجه تسميه اش را نمي دانم.
    360. تيمار
    = توُمار= درك يك شخص ، خدمت به درمانده بامحبت نه ترس (7) ، نام خانم ؛ تومار خانم كه كوروش استيلاگر را در جنگي پيروزمندانة تدافعي در حوالي جيحون از پاي درآورد(20).
    361. تيمور
    و تَمور = توْموُر = دمير = آهن (2) ، مردآهنين ، لقب امير تيمور گوركاني يا تيمور لنگ ؛ دمير براي آهن و تيمور براي مرد آهنين مانند پولاد و پولادين در فارسي و استيل و استالين در انگليسي است:
    سلطان تَمر آنكه چرخ را دلخون كرد
    وز خون عدو روي زمين گلگون كرد/ فرهاد ميرزا (27)
    362. جاجيم
    = جئجيم =كئجيم =كئزيم =كئز (كئزمك = صورت قديمي گئيمك = پوشيدن) + يم (اك) = پوشش ، تغيير كاف به جيم را در صحبتهاي روزانه هم مي توان ديد:كئچل - چئچل ، كوچه - چوچه
    363. جار
    = قشقرق؛جار وجنجال= داد وبيداد ، جارچي = خبردهنده ، خبرچي
    364. جُربُزه
    = جوربوز = گوربوز = تنومند و قوي ، با شهامت ؛ فلاني جربزة (شهامت ، قدرت) اين كار را دارد.
    365. جر دادن
    مصدر جعلي از مصدر تركي جيرماق (= پاره كردن)
    366. جرگه
    = جؤرگه = چؤرگه = چؤر (= صف ، رديف) + گه (اك) = به صف ، به رديف (باخ: چريك) (2)
    367. جغَتاي
    = جوغاتاي = جوغ (بچه، باريك و كوچك) + ا (به) + تاي (مانند) = كودك وش ، نام اصلي سيمينه رود (5)
    368. جقّه
    و جغه و جيقه = جيققا و جيغا = جيق (چيْغماق و چيخماق = سر برآوردن) + قا (اك) = سر برآوردني ، تاج ، هر چيز تاج مانند يا پر كه به كلاه نصب كنند (1).
    369. جُلّ
    = چوْل و جوْل = پالان ، پوشاك ، پوشاك چهارپايان ؛ جوْلون سودان چيخارتدي = (كنايه از بزور حاجت و نياز خود را برآوردن)
    370. جلگه
    = جؤلگه = چؤلگه = چؤل (باخ: چول) + گه (اك) = جاي فراخ و هموار و صاف
    371. جلو
    = جيلاو وجيلوْ = پيش ، افسار اسب كه در جلوي صورتش مي بندند (1) كه بعداً اين كلمه تعميم پيدا مي كند به هر چيز كه پيش باشد.
    372. جوال
    = جوُوال و چوُوال = چوُخال و چوُخا = زير انداز يا پارچة پشمي ، بالاپوش نمدين چوپانها؛چوُخار=زره آهنين جنگي روي اسب يا سرباز
    373. جوجه
    = جوجه = جو (صدا) + جه (اك) = جوجو كنندة كوچك
    374. جور
    = جور = گونه ، مناسب ؛ بوجور = اينگونه ، جورله مك = جور كردن ، جورلش مك = جور شدن
    375. جوشيدن
    جوشماق در تركي و جوشيدن در فارسي از مصدرهاي مشترك است كه در هر دو زبان به وفور مورد استفاده قرار مي گيرد. شايد هم فارسي باشد چون در تركي مصدر قايناماق هم در اين معني داريم ؛ جوش = بجوش ، جوشدي = جوشيد
    376. جوق
    = چوُغ و چوْخ و جوُخا و چوْخا و جوُغ = زياد ، گروه ، جمعيت بسيار زياد ؛ در تركي معاصر چوخ استفاده مي شود و نيز جوْوقا قورماق = تجمع كردن ؛ باخ: سرجوخه: پاي او مي سوخت از تعجيل و راه × بسته از جوق زنان همچوماه/ مولوي
    عجب اين غلغله ازجوق ملك مي آيد×عجب اين قهقهه ازحورجنان مي آيد/مولوي
    377. جوله
    و جولا=جوْلا= بافنده. همريشه با جلفا: ديبه ها بي كارگاه و دوك و جولا بافتن * گنج ها بي پاسبان و بي نگهـبان داشتن / پروين اعتصامي
    378. جيران
    = جئيران = مارال ،آهو (1)
    379. جيك
    = حالتي كه در بازي ، قاب (آشيق ، اُشتق) در گودي بخوابد و پشت آن رو شود (برعكس بؤك) ، حالتي كه لاك پشت برگردد ؛ بيك = بؤك ، جيكين - بؤكونون بيليرم = جيك و بيك او را مي دانم
    380. چابك
    = چابوُك و چئويك=زرنگ و كاردان،«شابوك»صورت قديکي آن(2)
    381. چاپار
    = چاپ (چاپماق = تاخت كردن) + ار (اك فاعلساز) = اسب تازنده ، پستچي ، سيستم رساندن نامه در سابق
    382. چاپيدن
    مصدرجعلي فارسي وام گرفته از مصدر تركي «چاپماق» (= تاخت وتازكردن)
    383. چاتاغ
    وجاتاغ = چاتاق = چات (چاتماق = باركردن) + اق (اك) = بار ، چيزي كه بار را تحمل كند ، تختة سوراخدار بر سر ستون خيمه:
    اي خيمة تو به ز بهشت برين بقدر × جاتاغ خيمة تو سزد از سپر بدر/ سوزني (19)
    384. چاتلانقوش/گ
    و چاتلاقوچ = ميوة درخت پستة وحشي كه از آن ترشي درست مي كنند (1) ؛ بوته اي با ساقه و شاخة يكسان كه در كنار مزارع گندم مي رويد و روستائيان از آن بعنوان جارو استفاده مي كنند.
    385. چاتمه زدن
    = چاتما = چات (چاتماق = بار كردن ، روي هم سوار كردن ، روي هم گذاشتن ، بهم رسيدن) + ما (اك) = روي هم سوار كرده ، روي هم گذاشته ، در اردوها اسلحه ها را سه تائي بصورت هرم چيدن تا از سو استفادة انفرادي آن جلوگيري شود.
    386. چاخان
    = چاخ (چاخماق =؟) + ان (اك فاعلساز) = شارلاتان ، فريبنده ، لاف زن
    387. چادر
    = چاتيْر و جاتيْر و جاجيْر ودر غزي جاشيْر = خرگاه ، خيمه ، چادر (2) ، همريشه با چتر (ه.م)
    388. چارق
    = چاريْق = كفش ساق بلند كه بندها در ساق بسته شود ؛ احتمالاً در اصل ساريْق (ساريْماق = پيچاندن ، بستن) باشد :
    تو كجائي تا شوم من چاكرت×چارقت دوزم زنم شانه سرت/مولوي
    389. چاق.1
    = چاغ = سلامتي ؛ حالت چاغه؟ = حالت خوب است؟ ، دماغ چاق = خوب مزاج (1)
    390. چاق.2
    = چاغ = زمان ؛ چاغ آدم در بهشت لايزال … (1)
    391. چاق.3
    = چاغ = درشت هيكل (1،25)
    392. چاقالو
    = چاغالي = چاغا آلي = چاغا (بچه و نورس در تركمن ها) + آلي (آلو) = آلوي نورس و شايد نرسيده و ترش ؛ بعيد مي نمايد كه تركيب اين كلمه بصورت چاغ + آلي (آلوي چاق ؟) باشد.
    393. چاقو
    = چاققي و چاغيْ = چاغ(چاقماق = بريدن) + قي يا يْ (اك) = بُرنده ، وسيله بريدن،چاققي چي= چاقوكش،همريشه با چاك چاك و چكاچاك
    394. چاك چاك
    = چاق چاق = بريده بريده ، چاك دامن = شكاف و بريدگي در طرح دامن (باخ: چاقو)
    395. چاكر
    = چاكير= نوكر ، «شاكر»صورت عربي اين ريشه است (1)
    396. چال
    = اسبي كه داراي موهاي سرخ و سفيد است ، بچة شتر ، ريش سيا ه و سفيد (1،27)
    397. چالاك
    = چالاق = چال (چالماق = تلاش كردن ، جدال كردن) + اق (اك) = تلاشگر ، رزمجو
    398. چالانچي
    = چال (چالماق = نواختن ، زدن) + ان (اك فاعلي) + چيْ (اك شغل) = نوازنده ، خواننده ، سازندة ساز ، ساز زن (1)
    399. چالش
    = چاليْش = چال (چالماق = زدوخوردكردن) + يْش (اك مفاعله) = زد وخورد ، دعوا با هم ، جنگ :
    ور نبودي نفس و شيطان و هوا × ور نبودي زخم و چاليش و وغا / مولوي
    400. چاوش
    = چوْووش = چوْو (چووماق = خبر دادن ، شايعه كردن ، خبري را با آب وتاب و سر و صداگفتن) + وش (اك) = پيام ، خبر ، خبر با داد و فرياد ، شخصي كه آواز بخواند و جلوي كاروان برود :
    حيدربابا! قاراچيمن جاداسي × چوووش لارين گلرسسي صداسي/ شهريار
    401. چاويدن
    مصدر جعلي فارسي و وام گرفته از مصدر تركي چوْوماق (= فرياد كردن ، شايعه پراكني كردن ، خبر دادن) ؛ چاو چاو = شور و غوغا:
    مرغ ديدي كه بچه زو ببرند×چاوچاوان درت چونان است/سمرقندي
    402. چاي/ج
    = رودخانه ، پسوندي در انتهاي اسامي جغرافي: آجي چاي ، قوروچاي ؛ در لهجه هاي ديگر تركي ساي و سئي هم گفته مي شود مانند رودخانة يئني سئي(رود جديد) در چين(باخ: سيل)
    403. چپار
    = چاپار= ؟ ، عموماٌ هرچيز دورنگ ، ابرش (1،19). ريشه اش اگر همان چاپماق (= چاپيدن) باشد ارتباطش معلوم نيست.
    404. چپاندن
    = تپاندن = مصدر جعلي فارسي و وام گرفته از مصدر تركي تپمك (= بزور فرو كردن). در تركي هم اين فعل بصورت چپمك محرّف شده و همان طور كه تپيك از تپمك گرفته شده است ، چپيك (كف زدن) نيز از چپمك اشتقاق يافته است.
    405. چپاول
    = چاپوْوول = چاپوْ (ه.م) + وول (اك) = تاخت و تاز، يغما
    406. چپِش
    = چپيش = بچة بز شش ماهه (1)
    407. چپق
    = چوُبوُق =شاخة نازك و باريك ، تركه ، چوبدستي كوچكي كه گندمكاران براي راندن گاوها به بدنشان مي زنند (27) ، وسيلة كشيدن توتون و تنباكو (1) ؛ احتمالاً در اصل چؤپوك (چؤپ + وك = چوبي) بوده و بعداً ثقيل شده است. بصورت chibouk در فرانسه استفاده مي شود (27).
    408. چپل
    و چفل = چوه ل = احتمالاً چپ ال = چپ ( فارسي) + ال (دست) = چپ دست (در نوشتن) ، كج دست (در اخلاق) ، كنايه از آدم نادرست (1)
    409. چپو
    = چاپوْ = چاپ (چاپماق = چاپيدن ، تاختن) + وْ (اك) = غارت ، تاخت ؛ چپوچي = غارتگر
    410. چتر
    = چه تير= چاتير= چات (چاتماق = بار كردن ، انداختن روي چيزي ، بهم رسيدن) + ير (اك) = بار ، بهم رسيده ، همريشه با چادر ، در چادرصحرائي و چتر در مركز آنها پارچه بهم مي رسد. همچنين در چاتمه (ه.م) با قنداق سه اسلحه روي زمين و سرشان بهم مي چسبد
    411. چِچك
    = چيچك = غنچه ، گل (1)
    412. چخماق
    = چاخماق هم اسم و هم مصدر (= درخشيدن ، جرقه زدن ، كوبيدن ميخ ، درخشنده و جرقه زننده) ؛ شاخماق صورت قديمي تر اين مصدر است ، ايلديريم شاخدي = رعد و برق زد ، شيمشك چاخدي = رعد و برق زد ، يكي از موارد استفادة مصدر چكاندن در فارسي كشيدن ماشة اسلحه است كه در اين معني در اصل چخاندن (از چخماق) است.
    413. چخيدن
    مصدر جعلي از مصدر تركي چخماق (= چاقماق = بريدن ، زد و خورد كردن) ؛ در فارسي بيشتر مفهوم جنگ و ستيزه از آن استفهام مي شود (27) ؛ همريشه با چاقو (ه.م): ما را بدان لب تو نيازست در جهان * طعنه مزن كه با دو لب من چرا چخي؟/ كسائي مروزي
    بسي با عشق تو عقلم چخيدست×ولي عشق تو غالب مي نمايد / عطار
    414. چدن
    = چوُدان = آهن آبديده ؛ چووون / چويون / چوزون نيز در تاريخ آمده است كه درحال حاضر چويون متداول است ؛ چويون قاب = ظرف فلزي (لعابي)
    415. چراغ
    = چيْراق = چيْر (چيْرماق = چيْريْماق = سو دادن) + اق (اك) = سوسو كننده ، نوردهنده
    416. چِرك
    = چيرك = چير (چربي و روغن) + ك (اك) = چرك بدن كه حاصل رسوب چربي بدن به لباس است ، الآن هر مايع لزج و ناپاك
    417. چُرك
    = چؤره ك = نان (1)
    418. چروك
    = چوروك = چورو (چورومك = پژمرده شدن ، پوسيدن) + ك (اك) = پژمرده ، پوسيده
    419. چريك
    «چئري» و «يئني چئري» در قرن دهم هجري به «رزمندة داوطلب دوره نديده» شامل ميشدكه در اروپا نيز مورد استفاده قرارگرفت كاشغري نيز به سرباز و رديف و صف «چريق» گفته است (1،2)
    420. چُغُل
    = چوْوغول و چوْوول = چوْ و(شايعه ، خبر) + غول (اك) = شايعه پراكني، خبرچيني ، جاسوسي ؛ چوُوول هم استفاده مي شود ، چُغُلي ات را مي كنم = به همه اطلاع مي دهم ، چغلچي = خبرچين ، نمّام ؛ غياث اللغات نيز آنرا تركي مي داند (19)
    421. چغندر
    = چوغوندور و چوكوندور= چوك(چوكمك=درخاك فرو نشستن) + ون (اك) + دور (اك) = پنهان در خاك ، گياهي با ريشة غده دار كه قند از آن بوجود مي آيد. قديم هر دو مورد استفاده شده است .
    422. چقچقي
    = چاقچاقي = قسمي ساز كه از چوب سازند (1).
    423. چقَر
    = چاخار = احتمالاً همان چاخير (= شراب) ، شرابخانه ، ميخانه ، ميكده ؛ چاخير در اصل آبي و يا آبي- خاكستري رنگ را گويند و شايد بخاطر رنگ شراب چنين ناميده شده است : زواقفان چو نداند كه يار درچقر است × بسوي مدرسه سيفي نمي رود ز چقر/ سيفي
    424. چَك
    از مصدر تركي چكمك(= كشيدن)= كشيده ، سيلي ، شپلاق ، تپانچه
    425. چِك
    = چئك (چئكمك = كشيدن) ؛ برهان قاطع (27) تنها مرجعي است كه معتقد است اين واژة فراگير كنوني تركي است و با همين مفاهيم در تركي استفاده مي شد: گره (عقده) ، بند ، دفتر ، ورقة گواهي ، قباله ، امضاء ، بخت. Check (انگليسي) ، cheque (فرانسه) ، صك و شك (عربي) ؛ حتي هزار سال قبل از اروپائي ها ، اين كلمه با همين مفهوم به شاهنامه هم رفته است: به قيصر سپارم همه يك به يك × ازين پس نوشته فرستم و چك/ شاهنامة فردوسي
    426. چكاچاك
    = چاقاچاق = چاق (چاقماق = بريدن) + ا (اك بين دوفعل مشابه براي نشان دادن تكراريك عمل) + چاق = بِبُرببر ، در تركي چنين تركيبي زياد استفاده مي شود. تعبير«صداي بهم خوردن شمشيرها» براي چكاچاك صحيح نيست كه از روي آن هم نتيجه بگيريم كه چق. اين كلمه يك مفهوم است نه يك صدا وكاملاً مسمّي مي باشد (باخ: چاقو).
    427. چكّش
    = چككوش و چاققيْش از مصدر چككوشمك يا چاققيْشماق (= شكستن ، شكستن استخوان جناغ مرغ براي شرط بندي) = وسيلة شكستن ، از وسايل مكانيكي ، فعلاً از اين وسيله بيشتر براي ضربه استفاده مي كنند (27) ؛ گاهي هم آنرا از مصدر چكمك (كشيدن ، زدن) مي دانند (باخ: چك) ، ولي مشدد بودن كاف اين احتمال را ضعيف مي كند.
    428. چكمه
    = چك (چكمك =كشيدن ، بالا كشيدن) + مه (اك) = بالا كشيدني ، نوعي كفش ساقدار كه موقع پوشيدن بايد ساقهاي آنرا كشيد.
    429. چكه
    = چه كه =كوچك ،خرد ، شوخ ، مسخره (1)
    430. چگر
    و چگور= چوْغور = چوْغ (چوْقماق = كوبيدن ، زدن ، نواختن ) + ور (اك) = نواختني ، زدني ، نوعي ساز از ذوي الاوتار كه تركها مي زدند ؛ چگر زدن = نواختن چگر (1)
    431. چلاق
    = چوْلاق = چوْل (چوْلماق = معيوب شدن) + اق (اك) = معيوب ، يكطرفي راه رونده ؛ البته اين صفت را به پا اختصاص داده اند (الا در تركيب: مگردستت چلاقه؟) درحاليكه عام است ، چوْلكوي = كسي كه يكطرف بدنش معيوب است.
    432. چلاندن
    مصدر جعلي و وام گرفته از مصدر تركي چيلاماق (ثقيل شدة چيله مك = آب پاشيدن ، آب را با چيزي مثل جارو پاشيدن ، نم نم پاشيدن آب) ؛ به اعتبار آنكه وقتي لباس را مي چلانيم در واقع آب آنرا بصورت قطره قطره خارج كرده و به زمين مي ريزيم.
    433. چلَب
    = خدا ؛ چلبي = آقا ، سرور ، خواجه ، مراد ، معلم(1)
    434. چلپك
    = شايد خفيف شدة چالپاق = چال (چالماق = كوبيدن ، محكم زدن) + پاق (اك) = كوبيده ، محكم زده شده ، ناني كه خميرش تنك بوده و در روغن بريان كرده باشند (27).
    435. چلتوك
    = چلتيك = چل (چلمك و چالماق = كوبيدن ، زدن ، برزمين زدن ) + تيك (تيكمك = بافتن ، كاشتنِ تخم با دست در زمين) = زمين را بكاو و تخم را بكار ، برنجكاري ، برنجزار ، شلتوك هم گفته مي شود.
    436. چلچله
    = چيل چيله = خال خال ، داراي خال سياه وسفيد يا سياه و كبود ، پرستو و لاك پشت
    437. چلَك
    = كاسة چوبين ، دلو آب (1)
    438. چلنگر
    = چيلينگر = آهنگرِ سازندة ابزارآلات و ظروف و … (1) ؛ شايد همريشه با چليك (ه.م)
    439. چلّه
    = چيلله = چيل(؟) + له (اك) = زه كمان ، وتر
    440. چليك
    = چيليك = فولاد ، ظرف آهني و حلبي (1،19) ؛ ظرف چوبين با دو قاعدة دايروي و بدنة شكم دار كه با تخته هائي بهم وصل شده باشد تا در داخل آن شراب و سركه و غيره بريزند. محتوي آنرا چليك گويند (27). احتمالا ريشة اصلي چليك ، چيل و چيله (= رنج و زحمت ، عذاب ، سختي) باشد بخاطر اينكه تهية فولاد در سختترين شرايط دمائي و با چكش كاري هاي طاقت فرسا انجام مي گرفت.
    441. چماق
    = چوْماق = چوْقماق = زدن ، كوبيدن ؛ چوب دستي براي زدن ، به هر دو صورت اسم و فعل مي آيد (1).
    442. چمچه
    = چؤمچه = چؤم (چؤممك = در آب فرو رفتن) + چه (اك) = ابزاري كه در آب ديگ فرو برند تا هم زنند ، قاشق بزرگ ، كفگير ، ملاقه ؛ محرف چمچه همان كمچه (ه.م) است: غريبي گرت ماست پيش آورد × دو پيمانه آب است ويك چمچه دوغ/سعدي
    443. چمند
    و چمندر = اسب كوتول و كاهل ، شتر كاهل و كندرو ، آدم بيكاره و تنبل (27)
    444. چنته
    = چنته = چانتا = جامه دان ، توبره ، كيسة درويشان و شكارچيان (25) ؛ جونتاي صورت قديمي آن ، شنطه (معر)
    445. چَنداول
    و چِنداول=؟ = كسي كه از عقبة لشكر مي رود و آب مي دهد (27).
    446. چندش
    = چينديش= چينچيش از مصدر چينچيشمك و چينچشمك
    447. چنگ
    = جنك ، از ريشه هاي قديمي تركي (2) ؛ چنگه = چنگالهاي حيوانات وحشي ، وسيلة كشاورزي مانند چنگال (ه.م) ؛ چنگل = ناخن شاهين ، چنگ اوْلماق = زمينگير شدن و عليل شدن
    448. چنگال
    = چنگل = چنگ (ه.م) + ال (دست ، دسته) = دستة چنگ گون ، از ظروف آشپزخانه ، ناخن حيوانات وحشي ؛ شندل (معر) ، چنگل = ناخن شاهين (27): پر بكنده چنگ و چنگل ريخته × خاك گشته باد خاكش بيخته / لغت فرس
    بدين كتف و اين قوت يال او×شودكشته رستم به چنگال او/فردوسي
    449. چنگلوك
    = چنگليك (27) = چنگ (زمين گير ، باخ: چنگ) + ليك (اك) = زمين گيري ، عليل و ناتوان شدن ، كسي كه موقع بلند شدن از ديوار يا كسي استعانت مي گيرد (27): اي غوك چنگلوك چو پژمرده برگ كوك * خواهي كه چون چكوك بپري سوي هوا/ لغت فرس
    450. چنگيز
    = تنگيز (باخ: دنيز) = دريا ، چون دريا همه جا را مسخّركننده ، نام آقا
    451. چو
    و چاو = چوْو = خبر ، شايعه ، فرياد ؛ چوْدار = چاودار(شايد تركي- فارسي) ، چوْووش = خبر دهنده و فرياد كننده
    452. چوب
    = چؤپ = خرده ريزة درخت ، پسماندة ته ديگ (2)
    453. چوپان
    = چوْبان وچوْوان = چوْو (چوْوماق = راه زياد رفتن) + ان (اك فاعلساز) =كسي كه خيلي راه مي رود ، از همين ريشه شوْوان (= شبان) گرفته شده است ،كاشغري در لغات الترك همراه و نديم كدخدا را چوْپان و چوْبان تعريف كرده است كه بعدها به همراه و نديم گلّه اطلاق مي شود (2)
    454. چوك
    = چؤك = زانو ؛ به چوك نشستن = چنباتمه زدن
    455. چوگان
    = چوْوقان = چوب كج براي توپ زدن و از ريشه هاي تركي (18،2)
    456. چول
    = چؤل = بيابان خالي از بشر ، صحرا ، همريشه با جلگه (1)
    457. چون
    = چون ، چين ، اوچون ، ايچين ؛ در اصل معناي آن «بخاطرِ ، برايِ» است ولي مفهوم «زيرا ، بدين دليل كه» نيز از آن استنباط مي گردد.سني چين= بخاطر تو، بونوچون = بدين دليل كه ، نه يي چون = بخاطر چه؟
    458. چه /پ
    پسوند «چه» براي تصغير يا تحبيب از اك هاي تركي باستان بصورتهاي «چه-چا» : بچه ، آغچا
    459. چي /پ
    پسوند «چي» در انتهاي كلمات مبيّن شغل است : ابريشمچي ، ساعتچي
    460. چيت
    در قديم به پارچة ابريشمي اطلاق مي شد كه از چين مي آوردند ولي فعلاً به نوع خاص ديگري از پارچه اطلاق مي گردد (2)
    461. حميل
    = هميل = هامول و آمول = آدم ساكت و آرام ، يواش ، اين ريشه در عربي وزنهاي حمول و … نيز بخود گرفته است (18،2)
    462. حوله
    = هوْولي = خوْولي = خاولي= خاو يا خوْو (پرز) + لي (اك ملكي) = پُرزدار ، پارچة پرزدار ، وسيلة خشك كردن ، تركها الآن نيز حوله را هوْولي تلفظ مي كنند و فرهنگستان زبان فارسي نيز املاي «هوله» را براي حوله تأييد كرده است. (1،12)
    463. خاتون
    = خاتيْن = ملكة دربار ، از القاب خانمهاي شاهان ترك ، پسوند نام خانمهاي صاحبمقام ، خواتين جمع عربي آنست.
    464. خاشاك
    = خاشاق و قاشاق = نوعي علوفه با گلهاي صورتي روشن از خانوادة لگومينور كه عمدتاً در يونجه زارها مي رويد.
    465. خاقان
    = قاغان = قاغيْغان = قاغي (قاغيماق = خشمگين شدن) + غان (اك مبالغه) = خشمگين و غرنده ، شجاع ، پادشاهي بزرگ از فرزندان افراسياب (خان) ، لقب شاهان ترك وچين ، قاآن صورت مغولي آن ، خواقين جمع عربي آن (17): كنون باشد كه برخوانم به پيش روي تو اندر*هرآنچه تو به خاقانان و طرخانان و خان كردي/ لغت فرس
    466. خامه
    = خاما و قاما و قايما = قاي (قايماق = روي هم نشستن) + ما (اك) = رويه اي ، از لبنيات
    467. خان
    = لقب افراسياب (2) ، دومين مقام حكومتي در زمان صفويه (كتاب صفويه / راجر سيوري)
    468. خان باليغ
    = خان (ه.م) + باليغ (شهر، در تركي معاصر يعني ماهي) = شهر بزرگ ، پايتخت ، نام پايتخت قديم چين (تقريباً پكن كنوني)كه در سفرنامة ماركوپولو از آن ياد شده است. از شهرهاي ديگر چين مي توان به بش باليغ (پنج شهر) و ينگي باليغ (شهر جديد) اشاره كرد.
    469. خانقاه
    = خانقا = خان (ه.م) + قا (اك) = خانگاه ، احتمالا معرب شده
    470. خانم
    = خانيْم = خان من ، عنواني كه تركها خانمهاي خود را بخاطر ادب و تواضع صدا مي كنند.
    471. خانوار
    = خانه (ه.م) + وار (هست ، موجود) = خانه دار ، اعضاي يك خانه
    472. خانه
    = خانا = خان (بزرگ ، وسيع ، فراخ) + ا (اك) = گسترده ، مجموعة حياط و اتاقها و…؛ مفهوم خانه بصورت خان هم در تاريخ آمده است. (27) ؛ خان و خانه = سراي بزرگ ، خانچه = سراي كوچك
    473. خُتاي
    = خوتاي = حرير و ابريشم ، در تركي باستان كوتاي آمده است .
    474. خرده
    = خيْردا = قيْردا = قيْر (قيْرماق = بريدن) + دا (اك) = تكه ريزه و بريده شده ؛ خيْر = سنگريزه ، خيْرليْق = سنگريزه زار كه حركت در آن سخت باشد ، خيْرخيْم = پشم ريزه ؛ اين كلمه بعد از رفتن به فارسي بصورت خرد هم استفاده شده است.
    475. خرّه
    = خرره = لجن ، گِل خيلي شل (25)
    476. خزر
    = خازر = قازر= قاز (نام قوم بزرگ ترك همريشه با قافقاز) + ار (پهلوان) = پهلوان قاز ؛ قومي كه از 576 تا نيمه هاي قرن دهم ميلادي بر حاشية درياچة كاسپين تسلط داشتند ، نام اين قوم در چند نقطة جغرافيائي ديگر نيز آمده است. مانند: قزاق ، قفقاز ، قزوين (18)
    477. خُل
    = خوْل = خوْر (باخ: خوار).
    478. خلج
    = خالاج = قالاچ = قال (بمان) + آچ (باز كن) = بمان و باز كن ؛ نام قومي ترك ، در مورد وجه تسمية اين قوم بزرگ ترك روايات چندي وجود دارد. اين قوم بين قرن ششم و هشتم ميلادي در هندوستان ، بلوچستان ، ساوه ، اراك ، قم ، كاشان و آذربايجان حكومت مي كردند و سكه و كتيبه هاي آنها اكنون در شهرهاي تاشكند ، سيحون و بشكند پيدا شده است (18).
    479. خواب/فرش
    = خاو و خوْو = پُرز ، پرز فرش يا پارچه ، همريشه با هوله(باخ: حوله)
    480. خواجه
    = خوْجا = مرشد ، معلم ، راهنما ، شايد در اصل قوْجا (= پير و مراد) باشد ؛ اين كلمه بر روي نام دهات زيادي ديده مي شود و در تركي سابقه اي ديرينه دارد. پذيرفتن اينكه خواجه در اصل خدايچه (= خداي جه = خايجه = خواجه) بوده سخت است ، خواجه تاش = خوْجا تاش = هم خواجه ، دوست : هست بازاري دگر اي خواجه تاش × كاندرآنجا ميشناسد اين قمـاش/ پروين
    481. خوار
    = خوْر = بد و ناشايست ، خوار و ذليل ؛ خوْر باخماق = خوار نگريستن ، حالي خوْردو = حالش نامناسب است ، خوْرلاماق = خوار كردن ، خُل نيز محرف همين كلمه است.
    482. خوب
    و خُب = قوْب = قوْپ = شادي

  19. تشکرها از این نوشته :


  20. #11
    swa
    swa آفلاين است
    کاربر معمولي swa آواتار ها
    تاریخ عضویت
    Dec 2008
    نوشته ها
    106
    تشکر
    125
    تشکر شده 153 بار در 90 پست

    پیش فرض

    ای سر سبز وطن آذر آبادگان من
    از تو جدا یک نفس مبادا ایران من
    روزگارت در امان
    دور از دست گزند
    پشت تو می لرزه باد
    همچنان کوه سهند
    سر فراز یاور ایران من
    پرغرور خاک ستار خان من
    آنکه دلش می زند نبض جدایی در باد
    با او سخن میگویم تا نگه دارد به یاد
    آذر آبادگان من جان جانان من است
    قیمت خون ارس رگ ایران من است
    خانه شمس و زرتشت آبروی میهن است
    سر فراز یاور ایران من
    پرغرور خاک ستار خان من
    ***داریوش***

  21. تشکرها از این نوشته :


  22. #12
    swa
    swa آفلاين است
    کاربر معمولي swa آواتار ها
    تاریخ عضویت
    Dec 2008
    نوشته ها
    106
    تشکر
    125
    تشکر شده 153 بار در 90 پست

    پیش فرض

    از روزي كه چشم باز كرده ايم به ما گفته اند بايد يك زبان رسمي داشته باشيم٬ فكر مي كرديم همه كشورهاي دنيا با يك زبان اداره مي شوند, در مدارس آنها فقط به يك زبان تدريس مي شود٬ تا جايي جمود فكري داشتيم كه فكر مي كرديم درس خواندن فقط براي فارسي ياد گرفتن است و هر كس فارسي بلد باشد در حد اعلاي فهم و درك است هر از گاهي هذيان! مي شنيديم شعرهاي حيدرباباي شهريار نظمهاي منزوي و … خيلي خنده دار مي آمد مگر نوشتن و خواندن به زبان توركي هم ممكن است٬ مگر شهريار سواد ندارد كه توركي مي نويسد؟
    هر قدر در زبان فارسي غوطه ورمان كردند به همان اندازه به زبان مادري مان بدبين شديم و گفتيم توركي هم شد زبان!؟؟ چرا كه علم را به زبان فارسي و فحش را به زبان توركي ياد گرفتيم و ما را از تعلم به زبان توركي دور نگه داشتند و لاجرم از فحشهاي ركيك فارسي هم دور مانديم٬ جديت را در زبان فارسي و هزل و تمسخر را در زبان توركي يافتيم٬ چرا كه داده ها غير از اين نبود. جديت زبان توركي و هزل و تمسخر زبان فارسي را از جلوي چشم ما دور كردند٬ تا آنكه ما شيفته زبان فارسي شديم و متنفر از زبان مادري و اين براي فارسي زدگي و توركي گريزي ما كفايت مي كرد.
    اما وقتي به شهرهاي فارسي زبان مسافرت كرديم ديديم كه موضوع از قرار ديگري است اصلأ زبان ما محكوم به نابودي است . چوپان بي سواد فارسي زبان خيلي راحتر از ليسانس تورك زبان ما اظهار نظر مي كند و من تورك به خاطر تورك بودن زبانم با هزار شرم و حيا فقط او را تصديق مي كنم. اگر با زبان توركي حرف بزنيم مي گويند تو اول برو لهجه ات را درست كن بعد, فهميديم كه محكوم به فنائيم. عده اي عكس العمل انفعالي نشان دادند و سعي كردند هر چه بيشتر به زبان فارسي و لهجه تهراني آن ( نه افغاني) روي بياورند تا از تحقير و عقب ماندگي جان سالم بدر ببرند و اگر در مورد خودشان ميسر نبود فرزندانشان را از بدو تولد فارسي ياد دادند تا از ذلت!! تورك بودن نجاتش دهند.
    از آقا مصطفي

  23. تشکرها از این نوشته :


  24. #13
    تازه وارد
    تاریخ عضویت
    Aug 2011
    نوشته ها
    2
    تشکر
    0
    تشکر شده 2 بار در 2 پست

    پیش فرض

    [QUOTE=mahak25;716668]کلیه اطلاعات زیراز موسسه ائی. ام. تی و آ. ام. تی که در ‏اروپا و آمریکا واقع شده و تحت مدیریت برجسته ترین زبان ‏شناسان اداره می شود، گرفته شده است و همه ساله گزارشهای ‏زیادی را درباره زبانها منتشر می کنند و کلیه استانداردهای ‏زبان شناسی از این ادارات که دولتی هستند،اعلام می شود. به ‏اطلاعات استخراجی از این موسسات توجه کنید.
    ‏- 19% کلمات انگلیسی از زبان ترکی گرفته شده است.
    ‏- 92% کلمات فارسی از عربی و ترکی گرفته شده و مابقی بدون ‏هیچ فرمولی تولید شده اند.
    ‏- 2% کلمات ترکی از ایتالیایی، فرانسوی و انگلیسی گرفته ‏شده است.
    +++++++++++++++++++++
    +++++++++++++++++++++
    -در مورد اطلاتی که دوستمون ازموسسه های ئی.ام.تی و آ.ام.تی نقل می کنند نکاتی وجود دارد که گفتنش خالی از لطف نیست. ظاهراً این اطلاعات در مورد زبان ترکی است . اما اینکه بین موارد بیان شده به یکباره گفته میشود که" ‏- در هیچ یک از زبانهای بین المللی لغتی از زبان فارسی وجود ‏ندارد." جای سوال دارد و اولین چیزی که به ذهن متبادر می شود اینست که دوست ما مقاله مزبور را میکس کرده است. و اینکه هیچ توضیحی در مورد اینکه چند درصد کلمات ترکی از فارسی و عربی انگلیسی و فرانسوی و ... گرفته شده است، نداده اند. مسلما تمام زبانها با هم در تعامل و بده بستان هستند و اگر یک زبان این ویژگی را نداشته باشد محکوم به زوال و نابودی است. یکی از دلایلی که زبان ترکی به سرعت در حال گسترش است این است که زبان ترکی خیلی خوب از این ویژگی و مزیت استفاده کرده است.

    -به حر حال هر زبانی ویژگی های خاص خود را دارد. هیچ زبانی وجود ندارد که که تمام خصوصیات و ویژگی های آرمانی را داشته باشد. مسلما انگلیسی ویژگی هایی دارد که ترکی یا فارسی و یا فرانسه ندارد و بلعکس.

    -اینکه دوست ما می گوید نصف ایران ترکی صحبت می کنند به این دلیل است که ایشان همه را به یک چشم نگاه می کنند و فارس ها و کرد ها و تالش ها و گیل ها و تات ها و بلوچ ها و ... را ترک می بینند و یا اینکه دیگران را پیاز به حساب می آورند و شاید هم سیب زمینی.


    -موضوع دیگر این است که درست است که ما باید به زبان مادری خود تعصب داشته باشیم اما این موجب نمی شود که ما دیگر زبان ها را چه ایرانی و چه خارجی نادیده بگیریم و به حذف آنها بیندیشیم. من عقیده دارم وقتی ما می بینیم که یک زبان حتی اگر زبان دشمنان ما هم باشد در حال نابودی است باید در زنده نگه داشتن آن بکوشیم چرا که هزاران سال طول کشیده است که یک زبان که تمام آداب و رسوم فرهنگ و هنر آن قوم را شامل می شود به وجود بیاید. هر زبانی جزئی از فرهنگ و تاریخ بشریت است. اگر چند سال قبل شنیدیم که در آمازون آخرین فرد متکلم زبان بومی آمازون مرد و با مرگ او آن زبان هم مُرد و دیگر کسی به آن زبان صحبت نمی کند باید عزا بگیریم نه اینکه خوشحال باشیم.

    -اینکه خانم "نیکیتا ‏هایدن" گفته که ترکی چنین و چنان در مورد ویژگی های خیره کننده زبان ترکی است. دوست ما باورش نشود که ترکی زبان فضایی هاست.


    -این موضوع که گفته می شود زبان فارسی به عربی نوشته می شود و این چه جور زبونیه، دوست من مگر ترکی به زبانی نوشته می شود؟؟؟!!! خط آدم فضایی ها؟

    -آخرین موضوع اینکه از کجا به این نتیجه رسیده اید که ترک ها بهتر از دیگران انگلیسی صحبت می کنند. اگر از دید زبانشناسانه هم به این موضوع نگاه کنیم انگلیسی ریشه هند و اروپایی دارد و ترکی ریشه آلتایی دارد. و هر دو محترمند.


    -بیایید در مورد ارتباطات زبانی و چگونگی مراوده های زبانی تمام زبان ها بحث کنیم نه اینکه همدیگر را بکوبیم.
    شَوون اشته نوینده کو خوماریم شَوون خووم نیه چَشم اینتظاریم
    چمن وَر به، کومَم ویرانه اوبَ چَکستَ پَر کیجَیمهَ بیقراریم شعر تالشی

  25. تشکرها از این نوشته :


مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
قدرت گرفته از ویبولتین ،اکنون ساعت 08:43 AM برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4.5 می باشد.
کدنویسی و
کليه حقوق اين سايت متعلق به  شرکت فرهنگ سازان  است.هر گونه استفاده از مطالب اين سايت پيگرد قانوني دارد
سئو و بهينه سازي : انجمن سئو

آکواريوم ماهي طوطي کاسکو