تاریخ امروز :
تالار های نیک صالحی - صفحه اصلی
تبلیغات
تولبار جدید و آپدیت شده مخصوص نیک صالحی آماده دانلود است ، برای دانلود کلیک کنید.
صفحه 2 از 6 نخستنخست 123456 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 21 تا 40 , از مجموع 113

انجمن ادبی مجازی و نقد اشعار

  1. #21
    كاربر خيلي فعال sara-l آواتار ها
    تاریخ عضویت
    Nov 2006
    نوشته ها
    1,309
    تشکر
    5,324
    تشکر شده 7,027 بار در 2,804 پست

    پیش فرض

    مولانا:
    محبت جاهلانه عين دشمني واقعي است.

    در ابياتي از جلال الدين داريم كه ميگه:
    اين محبت هم نتيجه دانش است كي گزافه بر چنين چرخي نشست؟

    اگرچه بهره برداري از همه نيروها و پديده هاي انساني احتياج به علم داره ولي بعضي از آنها حياتي تر از بعضي ديگر ميباشد .
    از آن جمله همين مقوله محبت است.
    محبت عالي ترين رابطه ايه كه ميان دو انسان قابل تصور ميباشد . با اين رابطه است كه انسان از درد بيگانگي ها رها ميشود.
    منظور مولانا از اين بين:
    اگر فرض شود كه اين محبت از روي آگاهي وعلم نباشد بدون ترديد غير از خسارتي در مقابل يك محبت كورانه نصيب نخواهد شد . از آن جهت كه جاهل از نيك و بد اطلاع ندارد .
    جاهل ار با تو نمايد همدلي
    عاقبت زخمي زند از جاهلي
    هست دنيا جاهل و جاهل پرست
    عاقل آن باشد كه زين جاهل پرست

    دنيا خودناخوداگاه و فريب خوردگان آن ناخودآگاه تراند
    تفسير: از زبان عارف بزرگ : محمد تقي جعفري.
    همه ميدانيم كه جهان طبيعت خود به خود نه زباني دارد و نه گوشي و نه چشمي تا بتواند براي جريانات خود علمي بياموزد و آنرا در سود ما بكار بنندد .

    آنكه جان در روي او خندد چو قند
    از ترش رويي خلقش چه گزند؟

    اگر جان آدمي خندان و شكوفان است قيافه زهر آگين مردم چه تاثيري در او خواهد داشت؟

    آنكه جان بوسه دهد بر جشم او
    كي خورد غم از فلك وز خشم او


    يه شعري هستش از مولانا كه يك زاهدي رو ترسونده بودن كه بايد كم گري كني تا كور نشي:
    مختصري از ابياتش يادمه براتون مينويسم:
    زاهدي را گفت يار ي در عمل
    كم گري تا چشم را نايد خلل
    گفت زاهد از دو بيرون نيست حال
    چشم بيند يا نبيند آن جمال
    گر ببيند نور حق خود چه غمست
    در وصال حق دو ديده چه كم ست
    ور نخواهم ديد حق را گو برو
    اين چنين چشمي شقي گوكور شو
    غم مخور از ديدگان عيس تر است
    چپ مرو تا بخشدت دو چشم راست .
    اين از كتاب تفسير و نقد تحليل مثنوي مولانا هستش كه به نقد از محمد تقي جعفري هستش جلد3 صفحه206 . كاملش رو ميتونين تو اين كتاب بخونين.:)
    اما داستانش به اين طريق هستش كه:
    زاهدي بسيار گريه ميكرد . دوستش بهش ميگه: اينقدر گريه نكن چشات مختل ميشه و سر اخر نابينا ميشي و چيزي نميبيني
    شخص پارسا در جوابش ميگه: داشتن بينايي از دو حال بيرون نيست يا آن بينايي جمال مطلق را ميبيند يا نمي بيند . اگر ديدگان من نور حق و جمال ابدي را نتونه ببينه از از دست دادن بينايم غمگين نخواهم شد.
    یه رنگ و پر رنگ!!! آدم تو این زمونه پررو باشه. اما دو رو نباشه!! اکثر آدمای پررو ، یه رو بیشتر ندارن. اونم همون روی پررو شونه
    اما اکثر آدمای دورو
    پشت همون نقاب یه روئیشون
    یه دهلیز ِ هزارتو دارن!
    آدم تو این زمونه پررو باشه،
    اما باز آدم باشه!!!

  2. کاربران : 3 تشکر کرده اند از شما sara-l برای ارسال این پست سودمند:


  3. #22
    همکار قدیمی U_Hakem آواتار ها
    تاریخ عضویت
    Apr 2006
    محل سکونت
    N95 8GB
    نوشته ها
    661
    تشکر
    2,529
    تشکر شده 1,509 بار در 741 پست

    پیش فرض

    نقل قول نوشته اصلی توسط ghoroobefarda نمایش پست ها
    مولانا بي شك يكي از بزرگترين مثنوي سرايان فارسي زبانه . متاسفانه من در مواردي ديدم كه شعر ايشان رو در قياس با اشعار خيام قرار ميدهند و ايشان را عارفي بزرگ و خيام را ملهد و بي دين . و اين در حالي ست كه ما مفاهيم بسيار مشابه اي رو در اشعار خيام و حافظ مي بينيم . من نمي دونم چطور يكي از اونها خوب ميشه و ديگري بد . به نظر من خانه از پاي بست ويران است و اصلا چنين قياس هايي كاملا غلطه .
    در اين كه مولانا از بزرگترين عرفاي شعر فارسي است هيچ شكي و جود نداره .
    ايشان در اشعارشون بخصوص در مثنوي معنوي با استفاده از داستان هاي كهنو روايت آنها به زباني شيوا ، درسهايي رو به خواننده مي دهند كه فراموش نميشه.
    از جمله سر نامها كه درمورد تفاوت بيان كلمه انگوره و همين باعث دعوا ميشه .
    چار كس را داد مردي يك درم
    آن يكي گفت اين به انگوري دهم
    آن يكي ديگر عرب بود گفت : لا
    من عنب خواهم نه انگور ، اي دغا
    آن يكي ترك بود گفت : اين بنم
    من نمي خواهم عنب ، خواهم ازم ......
    يا شعر نقاشان روم و چين كه فكر كنم همه داستان آن رو مي دانند .
    به نظر من پروين هم در بسياري از اشعار خود با تقليد از مولانا از همين روش استفاده كرده است :
    مانند شعر سير و پياز يا شعر مست ومحتسب كه به وضوح از روي شعر مست و محتسب مولانا سروده شده ولي به زبان امروزي و همين امر اشعار او را نيز شيرين كرده است
    این که خیام بی دین بوده یا نه کسی نمیتونه مطمئن باشه.همونجور که گفتم صادق هدایت از خیام بد میگه و خیلی ها نه.ولی اینکه بخواهیم بگیم که شعر خیام در سطح شعر مولانا و مخصوصا حافظ است من مخالفم. خیام به نظر من بیشتر نظم گفته تا شعر.خیلی از شعر هاش اصلا خیال انگیزی نداره پس حتی نمیشه اسمشون رو گذاشت شعر اما شعر حافظ دریایی از خیاله.دریایی از صور خیال.تازه خیام تمام رباعیاتش موضوعات تکراری داره. در نکوهش دنیا و نصیحت و این چیز ها.درسته که هم حافظ و هم خیام از می و شراب و ساقی و مطرب و اینا حرف زدن ولی بی شک حافظ اون ها رو در معنای مجازی استفاده می کرده ولی خیام معلوم نیست.تازه حافظ در پرده حرف میزنه.هر کس که درک بیشتری داشته باشه بیشتر می فهمه اما خیام بسیار ساده و سطحی حرف میزنه.

    اما مولانا.خیلی ادم بزرگی بوده.به نظر من بیش از اینکه شاعر باشه یه تئوریسین و مفسر بزرگه.شما الان برین به کتاب های دینی ما نگاه بندازین. در کنار شهید مطهری مولانا کسیه که خیلی از مسائل رو روشن کرده و نوشته هاش منبع بزرگی از تعلیم و تفسیره.قدرت شعریش هم حرف نداره.
    فکر کنم مثنویش رو می خوندم که چیز جالبی رو متوجه شدم.تو یکی از شعر هاش از کلمات خیلی رکیکی استفاده کرده بود و حسابی فحاشی کرده بود.خیلی برام عجیب بود.این سوال برام مطرح شد که ایا فحاشی کردن کار خوبیه یا نه.تازه شنیدم که ابن سینا هم این کار رو می کرده.
    یه شعر از مولانا که من خوشم میاد:

    رو سر بنه به بالین ، تنها مرا رها کن
    ترک من خراب شب گرد مبتلا کن

    ماییم و موج سودا ، شب تا به روز تنها
    خواهی بیا ببخشا ، خواهی برو جفا کن
    ای اشک هایت آوار غم بر پلک هایم
    ای تنهاییت کابوس بی خوابی های من
    ای کاش می دانستی برای دوباره دیدنت
    چگونه ثانیه های فاصله را در قلبم فرو می کنم
    و نمی چکد
    و نمی چکد قطرات خون، چرا که خون گریه کردنم
    تمام جانم را به پای دوریت ریخته است
    ای تنها تسلای شب های بارانی ام
    معبودم.

    شعر از خودمه البته اگه بشه بهش گفت شعر.


  4. کاربران : 2 تشکر کرده اند از شما U_Hakem برای ارسال این پست سودمند:


  5. #23
    كاربر خيلي فعال sara-l آواتار ها
    تاریخ عضویت
    Nov 2006
    نوشته ها
    1,309
    تشکر
    5,324
    تشکر شده 7,027 بار در 2,804 پست

    پیش فرض

    رو سر بنه به بالین، تنها مرا رها کــــــــن
    ترک من خراب، شبگرد مبتـــــــــــــــلا کن
    ماییم و موج سودا، شب تا به روز تنــــــــــها
    خواهی بیا ببخشا، خواهی برو جفــــا کن
    ازمن گریز تا تو، هم در بلا نیفتــــــــــــــی
    بگزین ره سلامت، ترک ره بـــــــــلا کن
    ماییم و آب دیده، درکنج غــــــــــــم خزیده
    برآب دیده ما، صدجای آســــــــــــــــیا کن
    خیره کشی است مارا، دارد دلی چو خارا
    بکشد کسش نگوید:"تدبیر خونبــــها کن"
    برشاه خوبرویان، واجب وفا نبـــــــــــــاشد
    ای زرد روی عاشق، توصبر کن وفـــــــاکن
    دردیست غیر مردن، آن را دوا نبـــــــــاشد
    پس من چگونه گویم، کاین درد را دوا کن؟


    اين شعر مولانا كه دوست عزيز آقاي خادمي لطف كردن گذاشتن خيلي با محتوا هستش حيفم اومد كه چند بيتش رو نذارم.
    حالا اشارات ديگري از اشعار مولانا:

    راست كن اجزات را از راستان
    سر مكش اي راست روزان آستان

    اجزاء وجودي خود را بوسيله مردان صدق و صفا استقامت و راستي بدهيم...
    تفسير اين بيت:
    بياييد اجزاء خود را راست كنيم ولي اينكار خود بخود امكان پذير نيست برويم به آستان راستن و مردان الهي مگر نميدانيد كه براي تنظيم ترازو باز ترازو لازم است؟
    یه رنگ و پر رنگ!!! آدم تو این زمونه پررو باشه. اما دو رو نباشه!! اکثر آدمای پررو ، یه رو بیشتر ندارن. اونم همون روی پررو شونه
    اما اکثر آدمای دورو
    پشت همون نقاب یه روئیشون
    یه دهلیز ِ هزارتو دارن!
    آدم تو این زمونه پررو باشه،
    اما باز آدم باشه!!!

  6. کاربران : 3 تشکر کرده اند از شما sara-l برای ارسال این پست سودمند:


  7. #24
    كاربر خيلي فعال sara-l آواتار ها
    تاریخ عضویت
    Nov 2006
    نوشته ها
    1,309
    تشکر
    5,324
    تشکر شده 7,027 بار در 2,804 پست

    پیش فرض

    چون در آن خم افتد و گوئيش قم
    از طرب گويد منم خم لا تلم
    ان منم خم خودا ناالحق گفتني است
    رنگ آتش دارد الا آهني است

    ملاحظه ميشود كه مولوي ميگويد :
    كسي كه ميگويد ( انا الحق) اين گفتار ناشي از طرب و جست و خيزهاي رواني اوست . اين شخص كه مي گويد (من آتشم ) او آتش نيست بلكه آهن است كه رنگ آتش گرفته است.
    آدمي چون نور گيرد از خدا
    هست مسجود ملايك زاجتبا

    مولانا اين مطلب خودش رو بارها در مثنوي تذكر داده خود كاشف از اين است كه دعاوي مزبوره واقعيت ندارد.
    همينطور كه ميدونيم جلال الدين از شمس تبريزي متفكرتر و دانشمند تر بود. حتي خود شمس درباره مولانا گفته :
    مانند مولانادر اين ساعت در اين سكون مثل او نباشد در همه فنون خواه اصول خواه فقه و خواه نحو و در منطق با ارباب آن بقوت معني سخن گويد با از ايشان و با ذوق تر و خوبتر از ايشان .
    ( كپي برداري ممنوع:d)

    جلال الدين مولوي شرقي و ويكتورهوگوي غربي:
    در آن زمان يك مسئله مهمي كه بين افاضل و دانشمندان مطرح بودش مقايسه مولانا با بعضي از متفكرين غربي و نامور چون ويكتورهوگو بود . همه ما خوب ميدونيم كه هميشه در اين مسائل قضاوتهاي افراطي زياد صورت ميگيره البته اين نكته رو فرامو ش نكنيم كه كسي ميتونه اين دو شخصيت رو مقايسه كنه كه اطلاع كافي از آثارشون داشته باشه :
    يك نمونه از قياسهايي كه شده بود رو در زير ميارم چون بحث مفصلي داره مقايسه اين دو اديب و كسي هم نيست يلريم بده .
    در يكي از اين مقايسه ها در كتاب تفسير مثنوي مولانا
    درباره وعده گاه ملاقات مولوي و ويكتور رو ديدم كه بايد سطح فرهنگشون رو ابتدا بخونين دوستاني كه تمايل دارن ميتونن از كتاب تفسير و نقد و تحليل مثنوي جلد سوم صفحه هات 10 به بعد مطالعه كنن .
    در آن هنگام كه مولانا جنگها و صلح هاي بازيگرانه را جز يي از خيال معرفي ميكنه ميگويد:
    با خيالي صلحشان و جنگشان
    با خيالي فخرشان و ننگشان
    ويكتور ميگويد :
    حالا ديگر براي جلب خوشبختي تنها بايد دهان بر شيپور جنگ نهاد همه جا برق فولاد ميدرخشد و همه جا دود و آتش بر ميخيزد و...
    ويكتور صدها جمله جالب درباره موقعيت انسان در اجتماعو درباره جهان هستي گفته كه با حذف خصوصيات محلي و زماني شباهت هاي قابل توجهي در مثنوي مولانا دارد.

    مولانا:
    مرده بدم زنده شدم ، گريه بدم خنده شدم
    دولت عشق آمد و من دولت پاينده شدم
    ديده سيرست مرا ، جان دليرست مرا
    زهره شيرست مرا ، زهره تابنده شدم
    گفــت که : ديوانه نه ، لايق اين خانه نه
    رفتم و ديوانه شدم سلسله بندنده شدم
    ویرایش توسط sara-l : September 14th, 2007 در ساعت 05:42 PM
    یه رنگ و پر رنگ!!! آدم تو این زمونه پررو باشه. اما دو رو نباشه!! اکثر آدمای پررو ، یه رو بیشتر ندارن. اونم همون روی پررو شونه
    اما اکثر آدمای دورو
    پشت همون نقاب یه روئیشون
    یه دهلیز ِ هزارتو دارن!
    آدم تو این زمونه پررو باشه،
    اما باز آدم باشه!!!

  8. تشکرها از این نوشته :


  9. #25
    كاربر ساده
    تاریخ عضویت
    Jul 2007
    نوشته ها
    12
    تشکر
    0
    تشکر شده 33 بار در 9 پست

    پیش فرض

    سلام به همه دوستان عزیز
    وقتی من این تاپیک رو باز کردم هدفم بیشتر این بود که بچه ها روی شعرای همدیگه نقد بنویسن یا اگر هم در مورد آثار شاعران دیگه صحبت میشه نقد و یادگری اصول اون و همچنین ایجاد روحیه نقد پزیری و نقد سالم و به دور از اظهار نظر شخصی بود . که متاسفانه مدت طولانی نبودم و تشکر می کنم از سارا خانوم که این تاپیک رو توسعه دادن و دوستانی که شرکت کردن . امیدوارم بتونیم این تاپیک رو همون طور که توی عنوانش گفته شده به یک انجمن ادبی مجازی تبدیل کنیم از دوستان خواهش میکنم که نوشته هاشون رو به این سمت سوق بدن .
    گیریم یوسف معاصر این قوم هم شدیم
    پیدا نمی شود کسی به خریدمنمان

  10. #26
    همکار قدیمی
    تاریخ عضویت
    Feb 2006
    محل سکونت
    nokia6600
    نوشته ها
    915
    تشکر
    3,400
    تشکر شده 3,741 بار در 1,583 پست

    پیش فرض

    نقل قول نوشته اصلی توسط سنقر نمایش پست ها
    سلام به همه دوستان عزیز
    وقتی من این تاپیک رو باز کردم هدفم بیشتر این بود که بچه ها روی شعرای همدیگه نقد بنویسن یا اگر هم در مورد آثار شاعران دیگه صحبت میشه نقد و یادگری اصول اون و همچنین ایجاد روحیه نقد پزیری و نقد سالم و به دور از اظهار نظر شخصی بود . که متاسفانه مدت طولانی نبودم و تشکر می کنم از سارا خانوم که این تاپیک رو توسعه دادن و دوستانی که شرکت کردن . امیدوارم بتونیم این تاپیک رو همون طور که توی عنوانش گفته شده به یک انجمن ادبی مجازی تبدیل کنیم از دوستان خواهش میکنم که نوشته هاشون رو به این سمت سوق بدن .
    دوست عزيز
    روشي كه تاپيك در پيش گرفته است روش خوب و هدفمندي هست و نقد اشعار خود و ديگران يعني اظهار نظر شخصي و علمي راجب به ان.
    از شما درخواست ميكنم مطابق سليقه تاپيك پيش برويد.
    ویرایش توسط patris : September 19th, 2007 در ساعت 03:03 AM
    تو مثل راز پائيزي و من رنگ زمستانم.
    چگونه دل اسيرت شد قسم به شب نميدانم.
    تو مثل لحظه اي هستي كه باران تازه ميگيرد.
    و من مرغي كه از عشقت فقط بيتاب و حيرانم.

  11. تشکرها از این نوشته :


  12. #27
    همکار قدیمی بخش پزشکی ghorobfarda آواتار ها
    تاریخ عضویت
    Aug 2007
    نوشته ها
    7,339
    تشکر
    4,378
    تشکر شده 8,174 بار در 4,354 پست

    پیش فرض

    نقل قول نوشته اصلی توسط YOUNES_KHADEMI نمایش پست ها
    این که خیام بی دین بوده یا نه کسی نمیتونه مطمئن باشه.همونجور که گفتم صادق هدایت از خیام بد میگه و خیلی ها نه.ولی اینکه بخواهیم بگیم که شعر خیام در سطح شعر مولانا و مخصوصا حافظ است من مخالفم. خیام به نظر من بیشتر نظم گفته تا شعر.خیلی از شعر هاش اصلا خیال انگیزی نداره پس حتی نمیشه اسمشون رو گذاشت شعر اما شعر حافظ دریایی از خیاله.دریایی از صور خیال.تازه خیام تمام رباعیاتش موضوعات تکراری داره. در نکوهش دنیا و نصیحت و این چیز ها.درسته که هم حافظ و هم خیام از می و شراب و ساقی و مطرب و اینا حرف زدن ولی بی شک حافظ اون ها رو در معنای مجازی استفاده می کرده ولی خیام معلوم نیست.تازه حافظ در پرده حرف میزنه.هر کس که درک بیشتری داشته باشه بیشتر می فهمه اما خیام بسیار ساده و سطحی حرف میزنه.

    اما مولانا.خیلی ادم بزرگی بوده.به نظر من بیش از اینکه شاعر باشه یه تئوریسین و مفسر بزرگه.شما الان برین به کتاب های دینی ما نگاه بندازین. در کنار شهید مطهری مولانا کسیه که خیلی از مسائل رو روشن کرده و نوشته هاش منبع بزرگی از تعلیم و تفسیره.قدرت شعریش هم حرف نداره.
    فکر کنم مثنویش رو می خوندم که چیز جالبی رو متوجه شدم.تو یکی از شعر هاش از کلمات خیلی رکیکی استفاده کرده بود و حسابی فحاشی کرده بود.خیلی برام عجیب بود.این سوال برام مطرح شد که ایا فحاشی کردن کار خوبیه یا نه.تازه شنیدم که ابن سینا هم این کار رو می کرده.
    یه شعر از مولانا که من خوشم میاد:

    رو سر بنه به بالین ، تنها مرا رها کن
    ترک من خراب شب گرد مبتلا کن
    ماییم و موج سودا ، شب تا به روز تنها
    خواهی بیا ببخشا ، خواهی برو جفا کن

    دوست عزيز با تشكر از تيپتون من با نظر شما كاملا موافقم . من نگفتم اين دو ( حافظ و خيام ) هم رديفن . بلكه گفتم مزامين بكسانه (تقريبا ) . من مخالف اضهار نظر در مورد شخصيت شعرا از روي اشعارشون هستم و براي همين اينطور نوشتم چون شاهد يك همچين كاري در كلاس ادبيات يكي از دانشگاهها بودم . ما همچين اضهار نظر هايي رو در مورد صادق هدايت هم داريم و متاسفانه در مورد سهراب سپهري هم داريم ، نويسنده ها و شاعران بزرگ ايراني بجاي اينكه ازشون تجليل بشه مورد قضاوت شخصيتي قرار ميگيرن تنها بخاطر اينكه ما امروزي ها مي خوايم چيزي گفته باشيم تا خودمونو بالا ببريم و به نظر من اين بي رحمي است .

    مي خواستم نظر دوستان رو راجع به اشعار سياوش كسرايي بدونم
    به نظر من اشعار ايشون داراي روند روايي ويژه ايست كه مثل يك داستان شيرين و روان است و در عين حال در درك سخت و پر پيچ و خم .
    خواندن اشعارايشون از رو آسان است ولي درك آنها نياز به فهم بالاي ادبي و فلسفي داره :
    در پناه بنه ای روی کمرگاهی دور
    چشمه ای زمزمه می کرد مدام
    چشمه ای زنده سراینده دل شادی ها
    چشمه ای روشن و روشنگر تاریکی ها
    روی شیب تپه و دره دوید
    رخ آشفته علف ها را شست
    شانه زد زلف گل وحشی را
    دل خاموش چمن را کاوید
    هیچ کس چشمه جوشنده به بازی نگرفت
    صورت هیچ کسی در دل او سایه نریخت
    راه ها رفت و کس کاه نشد
    نغمه ها زد که کس آن را نشنید

    به نظر من در اين شعر چشمه نماد انسان متفكر و خلاقه كه هميشه مورد بي مهري قرار مي گيرد.

  13. #28
    كاربر ساده
    تاریخ عضویت
    Jul 2007
    نوشته ها
    12
    تشکر
    0
    تشکر شده 33 بار در 9 پست

    پیش فرض

    نقل قول نوشته اصلی توسط patris نمایش پست ها
    دوست عزيز
    روشي كه تاپيك در پيش گرفته است روش خوب و هدفمندي هست و نقد اشعار خود و ديگران يعني اظهار نظر شخصي و علمي راجب به ان.
    از شما درخواست ميكنم مطابق سليقه تاپيك پيش برويد.
    اتفاقا منظور من هم همینه که یاد بگیریم اصلا نقد یعنی چه ؟ و اون رو با اظهار نظر شخصی و کینه جویی و چیزای دیگه اشتباه نگیریم . به هر حال اگه دوستان اینطوری دوست دارن حرفی نیست اما اینکه مطالبی رو از جای دیگه بیاریم عیننا بنویسیم چه دردی رو از ما دوا میکنه تا اینکه خودمون تجزیه تحلیل یه شعر رو یاد بگیریم تا لااقل فرق یه شعر خوب رو با یه شعر دیگه تشخیص بدیم بتونیم برای حرفمون دلیل بیاریم .
    " با اینکه می دانم به خون من تشنه ای اما حاضرم جانم را بدهم تا تو حرفت را بزنی..."
    **************************
    دکتر عبدالحسین زرین کوب بزرگترین منتقد ادبیات معاصر می گه :من با اینکه تمام عمرم را صرف نقد ادبیات کرده ام اما هنوز هم در موقع نقد یک اثر ادبی دست و دلم میلرزد که مبادا از روی صلایق شخصی حرفی را بزنم و در قیامت نتوانم جواب دهم...
    گیریم یوسف معاصر این قوم هم شدیم
    پیدا نمی شود کسی به خریدمنمان

  14. تشکرها از این نوشته :


  15. #29
    كاربر خيلي فعال sara-l آواتار ها
    تاریخ عضویت
    Nov 2006
    نوشته ها
    1,309
    تشکر
    5,324
    تشکر شده 7,027 بار در 2,804 پست

    پیش فرض

    رسد آدمي به جايي كه بجز خدا نبيند
    بنگر كه تا چه حد است مكان آدميت

    اين ايه رو ببينين:
    والعصران الانسان لفي خسر. الا الذين آمنوا و عملو الصالحات ...

    ( سوگند به عصر كه انسان در خسارت و زيانكاري است. مگر كساني كه ايمان آورده اند و عمل نيكو بجا بياورند)

    در باب همين آيه مولانا :
    آدمي خوارند اغلب مردمان
    از سلام عليكشان كم جوامان
    خانه ديواست دلهاي همه
    كم پذير از ديو مردمه دمدمه

    به نظر من مولانا در اين بيت خودش خواسته كه نشون بده ايمان بياريد و بدونيد كه از خوبي ايمان اوردن شعاع الهي هستش كه مثل يك نيرو به انسا ن داده ميشه و به جايي برسي كه غير از خدا چيزي رو نبيني

    رسد ادمي بجايي كه بجز خدا نبيند
    بنگر كه تا چه حد است مكان آدميت

    راستي من درباره سياوش كسرايي زياد چيزي نميدونم ولي ديدم كه در همين فروم در موردش هست سعي ميكنم بخونم و من هم در موردش ميگم.
    یه رنگ و پر رنگ!!! آدم تو این زمونه پررو باشه. اما دو رو نباشه!! اکثر آدمای پررو ، یه رو بیشتر ندارن. اونم همون روی پررو شونه
    اما اکثر آدمای دورو
    پشت همون نقاب یه روئیشون
    یه دهلیز ِ هزارتو دارن!
    آدم تو این زمونه پررو باشه،
    اما باز آدم باشه!!!

  16. #30
    كاربر خيلي فعال sara-l آواتار ها
    تاریخ عضویت
    Nov 2006
    نوشته ها
    1,309
    تشکر
    5,324
    تشکر شده 7,027 بار در 2,804 پست

    پیش فرض

    و چه می بینی ‌ایا در من
    سبب خنده چه می بینی در کار من و پیکر من
    منم اینک مردی زخم به تن
    آرزوهای بلندش همه گردیده هوار
    نه فرومانده به گل
    نه برافراخته قد
    گر تکاپوست به بیرون شدن از گنداب است
    نه برافروختن مشعل خورشید به شب
    این مرا دردی پیچاننده است
    و تو می خندی بر تابم و می لرزاند گریه مرا


    سياوش كسرايي يك شاعر معاصر سياسي است نميدونم من كتابي ازش نخوندم اما تا اونجايي كه جستجو كردم در اثر بيماري ذات ريه مثل اينكه فوت شدند( در اتريش) در وين هم به خاك سپرده شدن. منظومه ارش كمانگير خيلي معروف هستش و خودم هم خيلي خوشم اومد .

    اشعارش بيشتر قالب اجتماعي داره و يكي از اشعاري كه دوست عزيزghoobefardaدر قسمت مربوط به اين شاعر گذاشته بودن به صورت حماسي هستش . يك شعر غزل هم هستش كه خيلي معروف هستش.
    بين چند شعري كه از ايشون خوندم اين خيلي توجه ام رو جلب كردش:
    عشق پرستوی پرگشا به همه سو است
    عشق پیام آور بهار دلاراست
    حیف که از سرزمین سر گریزا است
    روزی همراه بادهای بیابان
    بال سیاه سپید سینه پرستو
    می رسد از راه
    ولوله می افکند به خلوت هر کو
    سرزده بر بامهای کاگلی ما
    بال فرو میکشد به جستن لانه
    می ریزد پایه ای به قالب یک جان
    می سازد لانه با هزار ترانه
    می اید می رود تلاش و تکاپوست
    مرغ هیاهوگر بهار پرستوست
    روزی هم در غروب سرد که روید
    لاله پر گستر کرانه مغرب
    چلچله ها می پرند از لب این بم
    بال کشان دور می شوند از این شهر
    داغ سیهه می نهند بر ورق شام
    یه رنگ و پر رنگ!!! آدم تو این زمونه پررو باشه. اما دو رو نباشه!! اکثر آدمای پررو ، یه رو بیشتر ندارن. اونم همون روی پررو شونه
    اما اکثر آدمای دورو
    پشت همون نقاب یه روئیشون
    یه دهلیز ِ هزارتو دارن!
    آدم تو این زمونه پررو باشه،
    اما باز آدم باشه!!!

  17. کاربران : 2 تشکر کرده اند از شما sara-l برای ارسال این پست سودمند:


  18. #31
    مدیر بخش ادبیات dina2006 آواتار ها
    تاریخ عضویت
    Nov 2006
    محل سکونت
    Qatar
    نوشته ها
    1,572
    تشکر
    7,520
    تشکر شده 8,548 بار در 3,433 پست

    پیش فرض

    با که گویم غم دل جز تو که غمخوار منی
    همه عالم اگرم پشت کند یار منی
    دل نبندم به کسی روی نیارم به دری
    تا تو رویای منی، تا تو مدد کار منی
    راهی کوی توأم قافله سالاری نیست
    غم نباشد که تو خود قافله سالار منی

    راستش من هم کتابی از سیاوش کسرایی نخوندم اما یه مقاله ای در مورد سیاوش کسرایی و اشعارش خوندم که خوب نکات جالبی داشت ،
    اونطور که من خوندم دلیل مرگش بیماری قلبی بوده و در دانشگاه حقوق و علوم سیاسی تهران به تحصیل پرداخته و به فعالیت های سیاسی در حزب توده می پرداخته .....
    و دیگه اینکه سیاوش کسرایی از شاگردان نیما یوشیج بوده ،کسرایی اساسا شاعری اجتماعیه و سروده های بسیاری را به جامعه ادبی ایران تقدیم کرده اما در شعرهاش تغزل و تصویر زیادی به چشم میخوره.....
    نخستین مجموعه شعر کسرایی "آوا" بود که بیشتر حاوی اشعار وصفیه اما منظومه حماسی "آرش کمانگیر " جزو یکی از حماسی ترین شعر های معاصر هستش ، سیاوش کسرایی در خاطراتش بیان کرده که هدف از سرودن منظومه آرش کمانگیر حفظ غرور ملیه ،
    در شعر های سیاوش کسرایی امید به زندگی و دل بستن به آرمان های انسانی و بشری به چشم می خوره .

    برکرده ام سر
    از رخنه ای در سینه سنگ
    آری بهارم من در این تنگ
    تنها اگر باد
    تنها اگر ابری و باران
    تنها اگر خورشید بود این گل نمی رست
    زین تنگنا راه رهاییدن نمی جست
    ای سایه ابر
    ای دامن ابر
    ای تیغ خورشید
    ای جام باران
    این گل نمی بود
    گلدانه را گر شوق گل گشتن نبودی
    در گریبان
    مسافر چشم به راهی هایِ من
    بی گاهان،

    از راه بخواهدرسید...

  19. کاربران : 2 تشکر کرده اند از شما dina2006 برای ارسال این پست سودمند:


  20. #32
    همکار قدیمی بخش پزشکی ghorobfarda آواتار ها
    تاریخ عضویت
    Aug 2007
    نوشته ها
    7,339
    تشکر
    4,378
    تشکر شده 8,174 بار در 4,354 پست

    پیش فرض

    البته ايشون هم مثل بسياري از شاعران شعر نو يك شاعر اجتماعي هستن . ولي بنده شخصا چون عاشق سبك حماسي هستم اجازه بدين يك نظر مقرضانه بدم كه منظومه آرش كمانگير از همش بهتره:d:o;)
    اشعار ايشون با نظم و آهنگ زيباش و با كلامي شيوا و در عين حال ادبي ، خلاف برخي از شاعران شعر سپيد بسيار دل نشينه و خواننده رو به فكر فرو مي بره .البته من شعر سپيد رو مي پسندم ولي استفاده از كلمات عاميانه رو در شعر چندان نمي پسندم كه در شعر سپيد زياد ديده مي شه .
    البته معتقدم ايشون شاعر اجتماعي هستند ولي سياسي نچندان .البته ايشون اشعار عاشقانه زيبايي هم دارن .
    در بزم تو ای امید بس چنگ زدیم
    صد راه ترانه با دل تنگ زدیم
    از زلف تو آخر گرهی باز نشد
    پس جام دل خون شده بر سنگ زدیم


    آویخته بید خسته گیسو بر آب
    پیچیده در امواج سپید مهتاب
    شبنم نتراویده هنوز و تن شب
    در سایه برگ و بته ها رفته به خواب

    ايشون ترانه سرا هم هستند .

    غروبه راه دور وقت تنگه
    زمین و آسمان خونابه رنگه
    بیابان مست زنگ کاروانهاست
    عزیزانم چه هنگام درنگه

    ز داغ لاله ها خونه دل من
    گلستون شهیدونه دل من
    نداره ره به آبادی رفیقون
    بیابون در بیابونه دل من

    از این کشور به آن کشور چه دوره
    چه دوره خانه دلبر چه دوره
    به دیدار عزیزان فرصتت باد
    که وقت دیدن دیگر چه دوره



  21. کاربران : 3 تشکر کرده اند از شما ghorobfarda برای ارسال این پست سودمند:


  22. #33
    كاربر خيلي فعال sara-l آواتار ها
    تاریخ عضویت
    Nov 2006
    نوشته ها
    1,309
    تشکر
    5,324
    تشکر شده 7,027 بار در 2,804 پست

    پیش فرض

    يه جمع بندي كوتاه:
    در اين انجمن ادبي درباره شاعراني سهراب / اخوان ثالث / طاهر همداني / وحشي بافقي/ بابا طاهر/ مولانا / خيام / و در آخر سياوش كسرايي گفتگو كرديم . همه ما تقريبا" بر اين موضوع واقفيم كه ادبا و شعرا ي بسيار زيادي هستند حتي گاهي در تجسسهامون به نكاتي برميخوريم كه برامون تازگي بيان دارند . . اين آثار ادبي در دوره هاي مختلف تاريخ به وضوح ديديم كه هميشه در دگرگوني بودند و به دليل ريشه دار بودن اين عناصر هرگز از بين نرفته و نخواهند رفت و بلكه روز به روز شاهد پيشرفته ترشدن اين آثار هستيم و هربار به شكلي تازه جلوه داده ميشوند. اگر همه تون موافق هستين هر كدوم از دوستان شعر يا ابيات كوتاهي كه خودشون دارن حتي اگر در قالب نو هم باشه بزاريم و براي اشعار هم نظر بديم و بتونيم به هر چه پيشرفت كردن همديگه كمك كنيم . همينطور درباره نقد شاعراني چون نيما و مشيري و ... به تبادل نظر بپردازيم.

    اشعار پروين اعتصامي:
    اگر ديوان پروين اعتصامي رو خونده باشين و دقت كرده باشين متوجه ميشين كه كلمه مهر بيش از 40 بار در اين ديوان آورده شده و همينطور بارها از عشق كه برخواسته از دل پروين هستش به كودك يتيم /مادر / خالق هستي/... آورده شده هستش
    قصيده هاي پروين رو به شخصه خيلي دوست دارم چون نكات ريز و پند آموزي رو بايد از درون اشعارش موشكافي كرد . مناظره هاي پروين اعتصامي از معروفترين مناظره هاست
    بسياري بر اين باورند که پروين توجّهي به عشق نداشته است و اثري از اين عنصر در ديوان او نمي‌توان يافت. لکن اگر به اشعار وي نيک نگريسته شود، خواهيم ديد که عشق در ديوان او ماندگارترين و برجسته‌ترين عنصر است. بيت ذيل شاهدي بر اين ادعاست:
    ز عشق و وصل و هجر و عهد و پيوند
    تو حرفي خواندي و من دفتري چند
    یه رنگ و پر رنگ!!! آدم تو این زمونه پررو باشه. اما دو رو نباشه!! اکثر آدمای پررو ، یه رو بیشتر ندارن. اونم همون روی پررو شونه
    اما اکثر آدمای دورو
    پشت همون نقاب یه روئیشون
    یه دهلیز ِ هزارتو دارن!
    آدم تو این زمونه پررو باشه،
    اما باز آدم باشه!!!

  23. کاربران : 3 تشکر کرده اند از شما sara-l برای ارسال این پست سودمند:


  24. #34
    همکار قدیمی بخش پزشکی ghorobfarda آواتار ها
    تاریخ عضویت
    Aug 2007
    نوشته ها
    7,339
    تشکر
    4,378
    تشکر شده 8,174 بار در 4,354 پست

    پیش فرض

    نقل قول نوشته اصلی توسط sara-l نمایش پست ها
    يه جمع بندي كوتاه:
    در اين انجمن ادبي درباره شاعراني سهراب / اخوان ثالث / طاهر همداني / وحشي بافقي/ بابا طاهر/ مولانا / خيام / و در آخر سياوش كسرايي گفتگو كرديم . همه ما تقريبا" بر اين موضوع واقفيم كه ادبا و شعرا ي بسيار زيادي هستند حتي گاهي در تجسسهامون به نكاتي برميخوريم كه برامون تازگي بيان دارند . . اين آثار ادبي در دوره هاي مختلف تاريخ به وضوح ديديم كه هميشه در دگرگوني بودند و به دليل ريشه دار بودن اين عناصر هرگز از بين نرفته و نخواهند رفت و بلكه روز به روز شاهد پيشرفته ترشدن اين آثار هستيم و هربار به شكلي تازه جلوه داده ميشوند. اگر همه تون موافق هستين هر كدوم از دوستان شعر يا ابيات كوتاهي كه خودشون دارن حتي اگر در قالب نو هم باشه بزاريم و براي اشعار هم نظر بديم و بتونيم به هر چه پيشرفت كردن همديگه كمك كنيم . همينطور درباره نقد شاعراني چون نيما و مشيري و ... به تبادل نظر بپردازيم.

    اشعار پروين اعتصامي:
    اگر ديوان پروين اعتصامي رو خونده باشين و دقت كرده باشين متوجه ميشين كه كلمه مهر بيش از 40 بار در اين ديوان آورده شده و همينطور بارها از عشق كه برخواسته از دل پروين هستش به كودك يتيم /مادر / خالق هستي/... آورده شده هستش
    قصيده هاي پروين رو به شخصه خيلي دوست دارم چون نكات ريز و پند آموزي رو بايد از درون اشعارش موشكافي كرد . مناظره هاي پروين اعتصامي از معروفترين مناظره هاست
    بسياري بر اين باورند که پروين توجّهي به عشق نداشته است و اثري از اين عنصر در ديوان او نمي‌توان يافت. لکن اگر به اشعار وي نيک نگريسته شود، خواهيم ديد که عشق در ديوان او ماندگارترين و برجسته‌ترين عنصر است. بيت ذيل شاهدي بر اين ادعاست:
    ز عشق و وصل و هجر و عهد و پيوند
    تو حرفي خواندي و من دفتري چند
    دوست عزيز متوجه نشدم گفتيد از خودمون شعر بگذاريم ( يعني سروده هاي خودمونو )؟؟؟؟؟

    در رابطه با پروين اعتصامي و اينكه عنصر عشق در اشعارش مشهود نيست ، بايد بگم هركس با اين نظر موافق باشه عنصر عشق را به خوبي نشناخته و متوجه نشده كه ما انواع عشق داريم
    1. عش آسماني به معبود اذلي ( انسان به خدا و ايزد تعالي به بندگانش )
    2. عشق دو جنس مخالف ( زن و مرد )
    3. عشق والد به فرزند بخصوص مادر فرزندي و بر عكس
    4 . عشق به انسانها و عنصر انسانيت .و....
    كسي كه اين نظر را داده يعني فقط عشق دو جنس مخالف را در نظر گرفته و براي ديگر عرصه هاي عشق ارزشي قائل نشده .
    زيرا پروين بخصوص در زمينه عشق والد به فرزند سروده هاي شايان ذكري داره
    از جمله شعر دختر خرد كه شكايت يك دختر در رابطه با از دست دادن مادرش است .
    دختري خرد شكايت سر كرد
    كه مرا حادثه بي مادر كرد
    ديگري آمد و در خانه نشست
    صحبت از رسم و ره ديگر كرد ...
    در زمينه عشق به حق تعالي :
    تو مرا ديوانه خواني اي فلان
    ليک من عاقل‌ترم از عــاقلان
    گر که هر عاقل، چو من ديوانه بود
    در جهان بس عاقل و فرزانه بود
    عارفــــــــان کيـــن مدّعا را يافتنـــد
    گم شدند از خود، خدا را يافتند
    من همي بينم "جـــلال اندر جــلال"
    تو چه مي‌بيني به جز وهم و خيـــــــال
    من همي بينم "بهشت اندر بهشـــت"
    تو چه مي‌بيني، به غير از خاک و خشت


  25. تشکرها از این نوشته :


  26. #35
    همکار قدیمی
    تاریخ عضویت
    Feb 2006
    محل سکونت
    nokia6600
    نوشته ها
    915
    تشکر
    3,400
    تشکر شده 3,741 بار در 1,583 پست

    پیش فرض

    نقل قول نوشته اصلی توسط ghoroobefarda نمایش پست ها
    دوست عزيز متوجه نشدم گفتيد از خودمون شعر بگذاريم ( يعني سروده هاي خودمونو )؟؟؟؟؟

    [/COLOR]
    بعله دوست عزيز منظور ايشون گذاشتن اشعار و نوشته هاي خود شما دوستان هم در اينجا بود براي نقد كردن و اظهار نظر كردن.
    البته دوستان توجه داشته باشند كه تا انجا كه من اطلاع دارم كارشناس ادبيات در اين جمع نداريم و براي همين تمام نقد ها و اظهار نظر ها دوستانه و خارج از ديد كارشناسي خواهد بود تا احيانآ به كسي بخاطر اظهار نظرها توهين نشود و من اين مطلب رو از الان اعلام ميكنم تا خداي نكرده فردا پس فردا مشكلي پيش نياد.
    از همه متشكرم.
    تو مثل راز پائيزي و من رنگ زمستانم.
    چگونه دل اسيرت شد قسم به شب نميدانم.
    تو مثل لحظه اي هستي كه باران تازه ميگيرد.
    و من مرغي كه از عشقت فقط بيتاب و حيرانم.

  27. تشکرها از این نوشته :


  28. #36
    همکار قدیمی بخش پزشکی ghorobfarda آواتار ها
    تاریخ عضویت
    Aug 2007
    نوشته ها
    7,339
    تشکر
    4,378
    تشکر شده 8,174 بار در 4,354 پست

    پیش فرض

    دوستان توجه كنيد
    اولين قرباني وارد مي شود:(
    دقت داشته باشيد لطفا چاقوهاتون قبل از سر بريدن تيز بشه دردش كمتره:d

    دور از نور
    بر افق مي نگرم ،
    از آن پنجره تاريك
    اين رفت ها و آمد هاي بي شكوه .
    فروغ چشمانمان خفته است .
    ما كه نو را در دست داشتيم ،
    و دركمان ، شب است .
    آن هنگام كه بلبلان،
    آواز حراء ، خوش تر مي خوانند.
    اين اشرف ، غرق در نيرنگ اين سياه چادر شب
    با شتاب ، مست از اين ترفند ها
    بيابان شب خيز را مي پيمايد .
    و اين بيابان كور ،
    دنيا را ، چون قلب خود ،
    پر ز افسوس ، آه و انده
    تاريك تاريك ساخته
    بحر كبير را بيابان مي بيند .
    و همه بخشايش دوست ،
    اندك زماني ديگر را ،
    در دست بي قدرشان مي گذارد .
    از كف مي دهند اين كيمياي هستي ،
    اين جهان روشن از خالق،
    در چشمانمان كمتر از كورسويي نشان مي نمايد .
    آن كهكشان دور ،
    از دستمان دور تر از نور،
    _ گويد با افسوس و آه _
    كه اين حكمراني ديرين نبود .
    آنگاه كه كوه در نظرمان ،
    شكوه مي بازد و سرو
    از سياهكاريمان، سر به خاك مي سايد،
    پشت بر كشته ها ،
    رو به سوي لبخند رانده مي نهيم
    آن هنگام كه موج
    شكسته مي شود ،
    از غم اين فرزند ناخلف
    آرام سازد اشك آسمان اين عقده كور را .
    آنگاه كه نيلوفر هاي پاك غروب را
    باران عشق مي سازند .
    و ما غافل از اينهمه غفلت ها
    دور از نور ، در راه رفتنيم
    و يك يك پله ها را ، به قعر چاه ،
    با شتاب راه مي نهيم .

  29. کاربران : 5 تشکر کرده اند از شما ghorobfarda برای ارسال این پست سودمند:


  30. #37
    كاربر خيلي فعال sara-l آواتار ها
    تاریخ عضویت
    Nov 2006
    نوشته ها
    1,309
    تشکر
    5,324
    تشکر شده 7,027 بار در 2,804 پست

    پیش فرض

    نقل قول نوشته اصلی توسط ghoroobefarda نمایش پست ها
    دوستان توجه كنيد
    اولين قرباني وارد مي شود:(
    دقت داشته باشيد لطفا چاقوهاتون قبل از سر بريدن تيز بشه دردش كمتره:d

    دور از نور
    بر افق مي نگرم ،
    از آن پنجره تاريك
    اين رفت ها و آمد هاي بي شكوه .
    فروغ چشمانمان خفته است .
    ما كه نو را در دست داشتيم ،
    و دركمان ، شب است .
    آن هنگام كه بلبلان،
    آواز حراء ، خوش تر مي خوانند.
    اين اشرف ، غرق در نيرنگ اين سياه چادر شب
    با شتاب ، مست از اين ترفند ها
    بيابان شب خيز را مي پيمايد .
    و اين بيابان كور ،
    دنيا را ، چون قلب خود ،
    پر ز افسوس ، آه و انده
    تاريك تاريك ساخته
    بحر كبير را بيابان مي بيند .
    و همه بخشايش دوست ،
    اندك زماني ديگر را ،
    در دست بي قدرشان مي گذارد .
    از كف مي دهند اين كيمياي هستي ،
    اين جهان روشن از خالق،
    اگه جسارت نباشه( اولين نفريم كه بيان ميكنم در اينجا) بايد بگم كه بسيار عالي هستش اگه دوستان ديگر هم دقت كرده باشن حتما " متوجه اين امر شدن كه در اوايل بيت شاعر از يك نا اميدي شروع كرد و از تاريكي در انتهاش به آنگاه كه نيلوفر هاي پاك غروب را
    باران عشق مي سازند .
    و ما غافل از اينهمه غفلت ها
    دور از نور ، در راه رفتنيم
    و يك يك پله ها را ، به قعر چاه ،
    با شتاب راه مي نهيم يك نوع معصوميت رسيده و نبايد گذاشت به غفلت بگذره . حالا انگيزه خودتون از سرودن اين شعر چه بوده ؟ ميشه برامون بگين؟

    اينم يه خط از متن هايي كه خودم گاهي مينويسم :تا جايي كه بتونم شعرهايي كه بشه البته بهشون شعر گفت رو ميزارم;)

    نميدانم امشب مرا چه ميشود امشب دلم ميخواهد به دوردستها سفر كنم . در دل غوغايي عجيب دارم . همه چيز ها از تو ميگويند .امشب ميخواهم پنجره را به سوي آسمانت باز كنم .عجيب است چه ميينم ؟آسمان امشب مثل هر شب نيست .
    گويي اين سياهي شب همه لطافت زندگي را براي خود دزديده است .
    تاريكي كه ساليان سال است در گوشه اي از قلبم آشيانه اي براي خود ساخته اند و من از آنها بي خبرم . هزار اشك نريخته و هزار دل شكسته و نشكسته همه را به تاريكيت ميدهم .دستهايم را به سوي تو اي سياهي شب بلند ميكنم و باور ميكنم اگر آفتابي نيست مهتاب شبانه بسي زيباتر است و همه اين دانسته ها را به سياهي دوچشمانت ميبخشم.
    با اين انديشه كه راز سياهي چشمان آسمانت در چيست به خواب فرو ميروم.
    7/3/81
    یه رنگ و پر رنگ!!! آدم تو این زمونه پررو باشه. اما دو رو نباشه!! اکثر آدمای پررو ، یه رو بیشتر ندارن. اونم همون روی پررو شونه
    اما اکثر آدمای دورو
    پشت همون نقاب یه روئیشون
    یه دهلیز ِ هزارتو دارن!
    آدم تو این زمونه پررو باشه،
    اما باز آدم باشه!!!

  31. کاربران : 4 تشکر کرده اند از شما sara-l برای ارسال این پست سودمند:


  32. #38
    همکار قدیمی بخش پزشکی ghorobfarda آواتار ها
    تاریخ عضویت
    Aug 2007
    نوشته ها
    7,339
    تشکر
    4,378
    تشکر شده 8,174 بار در 4,354 پست

    پیش فرض

    نقل قول نوشته اصلی توسط sara-l نمایش پست ها
    در اوايل بيت شاعر از يك نا اميدي شروع كرد و از تاريكي در انتهاش به
    يك نوع معصوميت رسيده و نبايد گذاشت به غفلت بگذره . حالا انگيزه خودتون از سرودن اين شعر چه بوده ؟ ميشه برامون بگين؟

    اينم يه خط از متن هايي كه خودم گاهي مينويسم :تا جايي كه بتونم شعرهايي كه بشه البته بهشون شعر گفت رو ميزارم;)

    نميدانم امشب مرا چه ميشود امشب دلم ميخواهد به دوردستها سفر كنم . در دل غوغايي عجيب دارم . همه چيز ها از تو ميگويند .امشب ميخواهم پنجره را به سوي آسمانت باز كنم .عجيب است چه ميينم ؟آسمان امشب مثل هر شب نيست .
    گويي اين سياهي شب همه لطافت زندگي را براي خود دزديده است .
    دوست عزيز ممنون از نظردهيتون .
    هدف من در اين شعر بيان اينه كه انسانهاي امروزي هدف از آفرينش انسان رو فراموش كردن و دارن به بي راهه ميرن ولي براي بازكشتشون فقط كافي است به اطراف نگاه كنن و چشمانشان را باز كنن و سناي موجودات ديگر را ببينند تا به خودشون بيان .
    مي خواستم بگم ما بزرگي ها رو مي بينيم و انكارشون ميكنيم .
    بحر كبير را بيابان مي بيند .
    اما بازم وقت هست براي بازگشت

    در مورد متن شما بايد بگم از روند زيبا و شيوايي برخورداره . فكر كنم شما اوج دلتنگي خودتون رو در اين شعر در غالب سياهي شب بيان كرديد . و با ترفندي در آخر متن به كنجكاوي و راز شكني انسان اشاره كرديد .
    اميدوارم به بي راه نرفته باشم:)

  33. تشکرها از این نوشته :


  34. #39
    همکار قدیمی
    تاریخ عضویت
    Feb 2006
    محل سکونت
    nokia6600
    نوشته ها
    915
    تشکر
    3,400
    تشکر شده 3,741 بار در 1,583 پست

    پیش فرض

    از هر دوي شما دوستان خيلي ممنونم و سپاسگذار شعرها و متنهاي شما هستم.
    تو مثل راز پائيزي و من رنگ زمستانم.
    چگونه دل اسيرت شد قسم به شب نميدانم.
    تو مثل لحظه اي هستي كه باران تازه ميگيرد.
    و من مرغي كه از عشقت فقط بيتاب و حيرانم.

  35. کاربران : 2 تشکر کرده اند از شما patris برای ارسال این پست سودمند:


  36. #40
    كاربر خيلي فعال sara-l آواتار ها
    تاریخ عضویت
    Nov 2006
    نوشته ها
    1,309
    تشکر
    5,324
    تشکر شده 7,027 بار در 2,804 پست

    پیش فرض

    كي شعر تر انگيزد خاطر كه حزين باشد
    يك نكته از اين معني گفتيم و همين باشد

    نگاهی به مجموعه شعر «ما نبودیم»٬ سروده مسعود جوزی

    چیزی که در نگاه اول به مجموعه «مانبودیم» به چشم می‌آید این است که شعرهای این مجموعه زیاد شهری نشده‌اند و شاعر در تصویرهایی که برای طرح دقایق شعری می‌آفریند یا دست به دامان طبیعت وعناصرآن می‌شود یا از پدیده‌ها و عناصری استفاده می‌کند که جلوه‌ای شهری شده ندارند و سادگی و معصومیت‌شان را به شعر می‌بخشند:
    «شب همه در خوابند
    من بیدارم و
    ماه
    محبوبه‌ی شب
    جیرجیرک آوازخوان»


    شاعر در این شعرها به دنبال روایتی ساده از پدیده‌ها یا در روایتی از پدیده‌های ساده است تا چیزی که در آن‌هاست و سئوال برانگیز است کشف کند. و یا شاید از هر چیز ساده معمایی می‌آفریند که نشان دهد هر چیزی در زندگی جلوه‌ای دارد که باید به آن نگریست و تأمل کرد. که باید به خود برگشت و اندیشید:
    «همیشه باران با همین قطره‌ها آغاز می‌شود
    با همین اولین قطره‌ها
    که بر بام می‌خورد و
    می‌فهمی
    چیزی نو
    چیزی یکسره متفاوت با تمام تجربه‌های زمین
    در حرکت است.»

    شاعر با آرامشی که در خود می‌بیند به پیش می‌رود و با سکوتی که به همراه دارد راوی نگاه‌های پنهان زندگی می‌شود. او راوی روایت‌هایی‌ست که یا خاطره‌ای را زنده می‌کنند یا با تصویر سازی‌های قدرتمند به پیدایش خاطره‌های مجازی و موازی در (و با) ذهن مخاطب منجر می‌شوند.
    شاعر در این مجموعه تلاش می‌کند ما را به این مسئله توجه دهد که چگونه اسیر حرکت تکرار و روزمرگی شده و از توجه و اندیشیدن به پیرامونمان غافل مانده‌ایم:
    «مگر این خانه در خیابان گم شده است
    که تو پیدایت نمی‌شود
    مثل بهار؟»
    یه رنگ و پر رنگ!!! آدم تو این زمونه پررو باشه. اما دو رو نباشه!! اکثر آدمای پررو ، یه رو بیشتر ندارن. اونم همون روی پررو شونه
    اما اکثر آدمای دورو
    پشت همون نقاب یه روئیشون
    یه دهلیز ِ هزارتو دارن!
    آدم تو این زمونه پررو باشه،
    اما باز آدم باشه!!!

  37. کاربران : 2 تشکر کرده اند از شما sara-l برای ارسال این پست سودمند:


صفحه 2 از 6 نخستنخست 123456 آخرینآخرین

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
قدرت گرفته از ویبولتین ،اکنون ساعت 10:34 PM برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4.5 می باشد.
کدنویسی و
کليه حقوق اين سايت متعلق به  شرکت فرهنگ سازان  است.هر گونه استفاده از مطالب اين سايت پيگرد قانوني دارد
سئو و بهينه سازي : انجمن سئو

آکواريوم ماهي طوطي کاسکو