نسخه pdf حیدر بابا
http://rapidshare.de/files/24887316/heydarbaba.pdf.html
نسخه pdf حیدر بابا
http://rapidshare.de/files/24887316/heydarbaba.pdf.html
خيال خال تو با خود به خاك خواهم برد
شما خودتون به جای نظر دادن شعر های بگید که ارزش خوندن داشته باشنشعرهاي شهريار ارزش خوندن ندارن
من از شعرای شهریار فقط اینو دوست دارم
آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا
بیوفا حالا که من افتاده ام از پا چرا
دستهايت، مهربان ترین حس لامسه، خوابترین نیازها را برمی انگیزد مثل باران...
راز نيمه گمشدهHidden Content
حيدر بابا دنيا يالان دنيادي
سليماندان نوحدان قالان دنيادي
اوغول دوغان درده سالان دنيادي
هركيمسيه هر نه وئريب آليبدي
افلاطوندان بير قوري اود قاليبدي
حيدر بابا يولوم سنن كج اولدي
عمروم كچدي گلممه ديم گج اولدي
هئچ بيلمه ديم گوزللرون نج اولدي
بيلمزديم دنگه لروار دونوم وار
ايتگين ليك وار آيرليق وار ئولوم وار
حيدر بابا يار - يولداشلار دوندولر
بير - بير مني چولده قويوب چوندولر
چشمه لريم چراغلاريم سوندولر
يامان يئرده گون دوندي آخشام اولدي
دنيا منه خرابه شام اولدي
حيدر بابا ! دنيا يالان دنيادي
سليماندان نوحدان قالان دنيادي
اوغول دوغوب درده سالان دنيادي
هر كيمسيه هر نه وئريب آليبدي
افلاطوندان بير قوري آد قاليبدي
يعني :
حيدربابا ! دنيا دنياي دروغين است
اين دنيا ازسليمان ونوح باقيمانده ( به آنان نيز وفانكرده )
پسرزاده و دردآفرين است
به هركه چيزي داده ، پس گرفته است ( مصداق بي وفايي )
از افلاطون تنها يك اسم خشك وخالي مانده است .
ببخشید اگه بد ترجمه کردم
همین قدر بیشتر دیگه نتونستم شاید بعداً کامل کردم
![]()
ویرایش توسط Sx3D : August 31st, 2006 در ساعت 01:22 AM
مطالب تکمیلی از وبلاگ حیدر بابا
حيدربابا نام کوهى در زادگاه استاد محمد حسين بهجتى تبريزى ملقب به شهريار است . منظومة « حيدربابايه سلام » نخستين بار در سال ١٣٣٢ منتشر شد و از آن زمان تا کنون به زبانهاى مختلفى ترجمه شده است . ليکن ترجمه به آن به شعر منظوم فارسى توسط دکتر بهروز ثروتيان شاهکارى ماندگار است . مترجم در توضيح هدف خود از انجام اين کار بسيار دشوار مى گويد : « زيبايى يک شعر در وزن و آهنگِ کلماتِ همنشين در يک بيت و هماهنگى آواها از نظر نرمى و درشتى و حتى برداشت و فروداشتِ حرکات نهاده شده که ذوق و استعداد هنرمند آنها را به هم دوخته ، است تا خواست دل او را به صورتى مؤثر و دل انگيز بيان کند . از همين روست که هر گونه تغيير در صورتِ شعر زيبايى و دلربايى آن را پريشان مى سازد بى آنکه شايد به شکل خيالى يا معنى آن لطمه اى بزند . »با اين حال مترجم معتقد است که هيچ ترجمه اى قادر به انتقال کاملِ بار احساسى و معنوى موجود در اين اثر نيست .
حيدر بابا يا سلام
حيدربابا ، ايلديريملار شاخاندا
سئللر ، سولار ،شاققيلدييوب آخاندا
قيزلار اوْنا صف باغلييوب باخاندا
سلام اولسون شوْکتوْزه، ائلوْزه !
منيم دا بير آديم گلسين ديلوْزه
ترجمه فارسی :
حيدربابا چو ابر شَخَد ، غُرّد آسمان
سيلابهاى تُند وخروشان شود روان
صف بسته دختران به تماشايش آن زمان
بر شوکت و تبار تو باداسلام من
گاهى رَوَد مگر به زبان تو نام من
حيدربابا ، کهليکلروْن اوچاندا
کوْل ديبينَّن دوْشان قالخوب ، قاچاندا
باخچالارون چيچکلنوْب ،آچاندا
بيزدن ده بير موْمکوْن اوْلسا ياد ائله
آچيلميان اوْرکلرى شادائلهترجمه فارسی :
حيدربابا چو کبکِ توپَرّد ز روى خاک
خرگوشِ زير بوته گُريزد هراسناک
باغت به گُل نشسته و گُلکرده جامه چاک
ممکن اگر شود ز منِ خسته ياد کن
دلهاى غم گرفته ، بدان ياد شادکن
بايرام يئلى چارداخلارى ييخاندا
نوْروز گوْلى ، قارچيچکى ،چيخاندا
آغ بولوتلار کؤينکلرين سيخاندا
بيزدن ده بير ياد ائلييه ن ساغاوْلسون
دردلريميز قوْى ديّکلسين ، داغ اوْلسون
ترجمه فارسی :
چون چارتاق را فِکنَد باد نوبهار
نوروزگُلى و قارچيچگى گرددآشکار
بفشارد ابر پيرهن خود به مَرغزار
از ما هر آنکه ياد کند بى گزندباد
گو : درد ما چو کوه بزرگ و بلند باد
حيدربابا ، گوْندالووى داغلاسين !
اوْزوْن گوْلسوْن ، بولاخلارون آغلاسين !
اوشاخلارون بيردسته گوْل باغلاسين !
يئل گلنده ، وئر گتيرسين بويانا
بلکه منيم ياتميش بختيماوْيانا
ترجمه فارسی :
حيدربابا چو داغ کندپشتت آفتاب
رخسار تو بخندد و جوشد ز چشمه آب
يک دسته گُل ببند براى منِخراب
بسپار باد را که بيارد به کوى من
باشد که بخت روى نمايد به سوىمن
حيدربابا ، سنوْن اوْزوْن آغ اوْلسون !
دؤرت بير يانونبولاغ اوْلسون باغ اوْلسون !
بيزدن سوْرا سنوْن باشون ساغ اوْلسون !
دوْنياقضوْ-قدر ، اؤلوْم-ايتيمدى
دوْنيا بوْيى اوْغولسوزدى ،يئتيمدی
ترجمه فارسی :
حيدربابا ، هميشه سر تو بلند باد
از باغ و چشمه دامن تو فرّهمند باد
از بعدِ ما وجود تو دور از گزند باد
دنيا همه قضا و قدر ، مرگ وميرشد
اين زال کى ز کُشتنِ فرزند سير شد ؟
حيدربابا ، يوْلوم سنَّن کج اوْلدى
عؤمروْم کئچدى ، گلممهديم ، گئج اوْلدى
هئچ بيلمه ديم گؤزللروْن نئج اوْلدى
بيلمزيديم دؤنگه لر وار، دؤنوْم وار
ايتگين ليک وار ، آيريليق وار ، اوْلوْموار
ترجمه فارسی :
حيدربابا ، ز راه تو کجگشت راه من
عمرم گذشت و ماند به سويت نگاه من
ديگر خبر نشد که چه شد زادگاهمن
هيچم نظر بر اين رهِ پر پرپيچ و خم نبود
هيچم خبر زمرگ و ز هجران و غمنبود
حيدربابا ، ايگيت اَمَک ايتيرمز
عؤموْر کئچر ، افسوس بَرَهبيتيرمز
نامرد اوْلان عؤمرى باشا يئتيرمز
بيزد ، واللاه ، اونوتماريقسيزلرى
گؤرنمسک حلال ائدوْن بيزلرى
ترجمه فارسی :
بر حقِّ مردم است جوانمرد را نظر
جاى فسوس نيست که عمر استدر گذر
نامردْ مرد ، عمر به سر مى برد مگر !
در مهر و در وفا ، به خدا ،جاودانه ايم
ما را حلال کن ، که غريب آشيانه ايم
حيدربابا ، ميراژدرسَسلننده
کَند ايچينه سسدن - کوْيدن دوْشنده
عاشيق رستم سازينديللنديرنده
يادوندادى نه هؤلَسَک قاچارديم
قوشلار تکين قاناد آچيباوچارديم
ترجمه فارسی :
ميراَژدَر آنزمان که زند بانگِ دلنشين
شور افکند به دهکده ، هنگامه در زمين
از بهر سازِرستمِ عاشق بيا ببين
بى اختيار سوى نواها دويدنم
چون مرغ پرگشاده بدانجارسيدنم
شنگيل آوا يوردى ، عاشيق آلماسى
گاهدان گئدوب ، اوْرداقوْناق قالماسى
داش آتماسى ، آلما ، هيوا سالماسى
قاليب شيرين يوخى کيمينياديمدا
اثر قويوب روحومدا ، هر زاديمدا
ترجمه فارسی :
در سرزمينِ شنگل آوا ، سيبِ عاشقان
رفتن بدان بهشت و شدنميهمانِ آن
با سنگ ، سيب و بِهْ زدن و ، خوردن آنچنان !
در خاطرم چو خوابخوشى ماندگار شد
روحم هميشه بارور از آن ديار شد
حيدربابا ، قورى گؤلوْنقازلارى
گديکلرين سازاخ چالان سازلارى
کَت کؤشنين پاييزلارى ، يازلارى
بيرسينما پرده سى دير گؤزوْمده
تک اوْتوروب ، سئير ائده رماؤزوْمده
ترجمه فارسی :
حيدربابا ، قُورى گؤل و پروازِ غازها
در سينه ات به گردنه ها سوزِ سازها
پاييزِ تو ، بهارِ تو ، در دشتِ نازها
چون پرده اى به چشمِ دلم نقش بسته است
وين شهريارِ تُست که تنها نشسته است
ویرایش توسط Sx3D : August 31st, 2006 در ساعت 01:20 AM
علی ای همای رحمت تو چه آیتی خدا را
که به ما سوا فکندی همه سایه خدارا .
دل اگر خداشناسی همه در رخ علی بین
به علی شناختم من به خدا قسم خدارا
برو ای گدای مسکین در خانه علی زن
که نگین پادشاهی دهد از کرم گدارا
...............
رو قلب من نوشته آبی رنگ عشقه
هرکی دوستش نداره حتما عشقی نداره
بچه ها كي دنباله يكي از شعرهاي شهريار رو ميدونه كه اولش با الا اي داور دانا خودت داني و ميداني ................ شروع ميشه رو داره؟
تو مثل راز پائيزي و من رنگ زمستانم.
چگونه دل اسيرت شد قسم به شب نميدانم.
تو مثل لحظه اي هستي كه باران تازه ميگيرد.
و من مرغي كه از عشقت فقط بيتاب و حيرانم.
من از پستي و از زاري هم از خواري گريزانم
منم دلبسته اين خاک ، من فرزند ايرانم
Hidden Content Hidden Content Hidden Content Hidden Content Hidden Content Hidden Content Hidden Content Hidden Content Hidden Content Hidden Content Hidden Content Hidden Content
در ديـــــاري كـــه در او نيست كسي يــار كسي ----- كــــاش يـارب كـه نيفتد به كسي ، كـار كسي
هــــر كـــس آزار مـــنِ زار پــسنــديـــــــد ولــــي ----- نـــپــســنـــديـــــــــ د دلِ زار مـــــن آزارِ كسي
آخـــرش مـحـنـت جـــانكـــاه بــه چــــاه انــــدازد ----- هـــــر كـــه چون ماه برافروخت شبِ تارِ كسي
سودش اين بس كه به هيچش بفروشند چو من ----- هـــــر كــــه بـــاقيمت جـــان بود خريدار كسي
ســـــــود بــازار محبــت هـمــه آه ســرد اســـت ----- تـــــــا نـكــوشيـــد پـس گــرمي بــــازار كسي
غيـــر آزار نـــديــــدم چــــو گــــرفـــتــــارم ديــــد ----- كـــس مبـــادا چـــو مـــن زار گـــرفتــــار كسي
تـــا شـــدم خـــار تــــو رشكـــم بـــه عزيـزان آيد ----- بـــــار الهـــــا ! كـــه عزيـزي نشود خوار كسي
آنــكــــه خـــاطر هــوس عــشق و وفـا دارد از او ----- به هوس هر دو سه روزي است هوادار كسي
لـطــف حـــق يــــار كســي بــــاد كه در دوره ما ----- نــــشود يـــار كسـي تــــا نشــــود بـار كسي
گـــر كــســي را نـــفكنــديم بســر سايه چو گل ----- شـــــكر ايــــزد كـــه نبــوديم به پا خار كسي
شـــهريــارا ســر من زيــــر پـــس كـــاخ ستــــم ----- بـــه كــــه بـــر ســرفتــدم سايه دـيوار كسي
رو قلب من نوشته آبی رنگ عشقه
هرکی دوستش نداره حتما عشقی نداره
شهریار شاعری عاشق بود که شعر او جلوه ای از پاکی وجود و تبلور حقیقی احساس بود. با آن دلی که غزال چابک دشت های غزل بود، می خرامید و چشم زیبا دوستِ «شاعـری» را به خود وا می داشت. آن جا که در دامـن دل انگیز «حیـدر بابا» طنیـن می افکند، دل هر عاشق وارسته ای به آن سو می شتافت. او در سیر پر دامنه خویش، در سلوک عاشقی تا بدان جا پیش رفت که سزاوار دریافت خرقه از دستان مرشد طریقت گشت؛ اما فروتنی و خاکساری اش او را به عالم شاعری فرا خواند. روح پر تلاطم و پر تکاپوی نغز پرور او را می ستاییم.
شهريار به عنوان يکي از مشهورترين غزل سران معاصر مطلوب خاص و عام است. او غزلهاي دلنشين بسياري سروده که يادگار نخستين عشق آتشين اوست. عشق عرفاني نيز در اشعار شهريار مقام والايي دارد و بر بيشتر شعرهاي او سايه افكنده است. کليات اشعار شهريار متجاوز از پانزده هزار بيت از قصيده و عزل و مثنوي و قطعه است كه در سه مجلد به چاپ رسيده است. بسياري از خاطرات تلخ و شيرين از دوره هاي گوناگون زندگي، در اشعار شهريار منعكس است و با خواندن آنها مي توان گوشه هايي از زندگي شاعر را از نظر گذراند. از شعرهای به یاد ماندنی او می توان به اثر زیبا و آسمانی او در وصف مولای متقیان علی (ع) اشاره کرد که سالهاست چون گوهری در میان دیگر اشعار او میدرخشد.
مناجات
عـلي اي هـماي رحـمت تـو چـه آيـتي، خـدا را
کـه به مـا سـوا فـکـندي هـمـه سـايـهً هـما را
دل اگـر خـداشـنـاسي هـمـه در رخ عـلي بـيـن
بـه عـلـي شـنـاخـتـم مـن به خـدا قـسم خـدا را
بـه خـدا کـه در دو عـالـم اثـر از فـنـا نـمــانـد
چـو عـلي گـرفـتـه بـاشـد سـرچـشـمـهً بـقـا را
مگـراي صحاب رحمت تو بباري ار نه دوزخ
بـه شـرار قـهـر سـوزد هـمـه جان ما سـوا را
بـرو اي گـداي مـسـکـيـن در خـانه عـلي زن
کـه نـگـيـن پـادشـاهـي دهــد از کــرم گـدا را
بجـز از علي که گويد به پـسر که قـاتـل من
چو اسيـر توسـت اکنون به اسـيـر کـن مـدارا
بـه جـز از عـلي که آرد پسري ابوالعـجايب
کـه عـلـم کـنـد بـه عـالــم شـهــداي کــربـلا را
چو به دوست عهـد بـندد ز مـيـان پـاکـبازان
چـو عـلي که مي تـواند که به سـر بـرد وفا را
نه خدا توانمش خواند نه بشر توانمش گفت
مـتـحـيـرم چـه نــامـم شـــه مــلـک لافـتـي را
به دو چشم خونـفشانم هـله اي نسيم رحمت
کـه ز کـوي او غـبـاري بـه مـن آر، تـوتـيـا را
به امـيـد آنکـه شايـد بـرسد به خاک پـايـت
چـه پـيـامـهـا سـپـردم هـمه سـوز دل صـبـا را
چو تويي قضاي گردان، به دعاي مستمندان
كـه ز جـــان مـا بـگـردان ره آفـت قــضـــا را
چه زنم چو ناي هـر دم ز نواي شوق او دم
کـه لـسـان غـيـب خـوشـتـر بـنوازد اين نوا را
هـمه شب در اين اميدم که نسيم صبحگاهي
بـــه پــيــام آشــنـايـــي بـــنــوازد آشـــنـــا را
ز نـواي مرغ ياحـق بـشـنو کـه در دل شب
غم دل به دوست گفتن چه خوش است شهـريارا
ویرایش توسط patris : December 30th, 2006 در ساعت 03:26 AM
تو مثل راز پائيزي و من رنگ زمستانم.
چگونه دل اسيرت شد قسم به شب نميدانم.
تو مثل لحظه اي هستي كه باران تازه ميگيرد.
و من مرغي كه از عشقت فقط بيتاب و حيرانم.
ورود بمدينه طيبه
سلام اي سرزمين وحي و الهام سلام اي شهر شاهنشاه اسلام
سلام اي پايتــخت پادشاهــي سلام اي پايــه عرش الهـــي
سلام اي كان المــاس فتــوت سلام اي كـاخ سلطان نبــوت
سلام اي ســر در كاخ خدائــي حـــــريم بارگــــــاه كبريـــائي
سلام اي مشرق مشكوه ايــمان سلام اي عرشه قنــــديل رحـمان
چه روحــي خفتــه در آنيت تـو ملائك محــو روحانيـــت تـــــو
خبرداري كه با اين شوق مدهوش چه جائـــي را گرفتستي در آغوش
در اينجا خفتــه آن آرام جانـــها كـــــه دارد از ملائك پاسبانـــها
چه روحــي قدسي اينجا آرميــده چــــه روحانيتي در وي دميـــده
تو گوئي غرفه ها مهد فرشته است بهـــر در آيت غفران نوشته است
در و پيكـر همه آيــات و الـــواح شبستانهـــا عبـــادتگـــاه ارواح
چه شهري! جنت الماواست گوئــي چه نخلي! سدره و طوباست گوئي
چـه خاكــي و چـه اقبـالي خدا داد كه چنديـن بوسه در پاي نبـي داد
نشــــان پـاي پيغمبــر بخاكــش ثريا سرمه ساي از خاك پاكـــش
در اينجــا بـرق زد شمشير اسـلام شـــرار خـرمـن اضغاث و احـلام
نبــي اينجا شبــي را خفت مهمان سحر برخاست با شمشير و فرمـان
علــي اينجـا اميــرالمؤمنين شــد سپهسالار شاهنشــاه ديــن شــد
بلـي سلطان ديــن بــاراي سلمان به خندق كنــدن اينجا داده فرمان
خدايـــا ما هم از آن آب و خاكيـم ز آب و خاك اين سلمــان پاكيــم
صفــاي علم و ايــمان بخش ما را خداوندا به سلمــان بخـــش ما را
تو مثل راز پائيزي و من رنگ زمستانم.
چگونه دل اسيرت شد قسم به شب نميدانم.
تو مثل لحظه اي هستي كه باران تازه ميگيرد.
و من مرغي كه از عشقت فقط بيتاب و حيرانم.
در راه زندگاني
جواني شمع ره كردم كه جويم زندگاني را
نجستم زندگانـــي را و گم كـردم جواني را
كنون با بار پيــري آرزومندم كه برگـردم
به دنبال جوانـــي كـوره راه زندگانــــي را
به ياد يار ديرين كاروان گم كـرده راهانـم
كه شب در خــواب بيند همرهان كارواني را
بهاري بود و ما را هم شبابي و شكر خوابي
چه غفلت داشتيم اي گل شبيخون جواني را
چه بيداري تلخي بود از خواب خوش مستي
كه در كامم به زهر آلود شهد شادمانـــي را
سخن با من نمي گوئي الا اي همزبـان دل
خدايــا بــا كـه گويم شكوه بي همزباني را
نسيم زلف جانان كو؟ كه چون برگ خزان ديده
به پاي سرو خود دارم هواي جانفشانـــي را
به چشم آسمانـي گردشي داري بلاي جان
خدايـــا بر مگردان اين بلاي آسمانـــي را
نميري شهريار از شعر شيرين روان گفتـن
كه از آب بقا جوئيـــد عمــــر جاودانـي را
تو مثل راز پائيزي و من رنگ زمستانم.
چگونه دل اسيرت شد قسم به شب نميدانم.
تو مثل لحظه اي هستي كه باران تازه ميگيرد.
و من مرغي كه از عشقت فقط بيتاب و حيرانم.
زندگی استاد محمد حسین شهریار
فرزند آقا سید اسماعیل موسوی، معروف به حاج میرآقا خشكنابی، در سال ۱۳۲۵ هجری قمری (شهریور ماه ۱۲۸۶ هجری شمسی)، در بازارچه میرزا نصراله تبریز واقع در چای كنار، چشم به جهان گشود.
در سال ۱۳۲۸ هجری قمری، كه تبریز آبستن حوادث خونین وقایع مشروطیت بود، پدرش او را به روستای قیش قورشاق و خشكناب منتقل كرد و دوره كودكی استاد در آغوش طبیعت و روستا سپری شد كه منظومهی «حیدربابا» مولود آن خاطرات است. در سال ۱۳۳1 هجری قمری، پدرش او را برای ادامه تحصیل به تبریز باز آورد و او در نزد پدر شروع به فراگیری مقدمات ادبیات عرب نمود و در سال ۱۳۳۲ هجری قمری جهت تحصیل اصول جدید به مدرسه متحده وارد گردید. در همین سال، اولین شعر رسمی خود را سرود. سپس به آموختن زبان فرانسه و علوم دینی نیز پرداخت و از فراگیری خوشنویسی نیز دریغ نكرد كه بعدها كتابت قرآن ثمره همین تجربه میباشد.
در سیزده سالگی، اشعار شهریار، با تخلص «بهجت»، در مجله ادب به چاپ میرسد. در بهمن ماه ۱۲۹۹ شمسی، برای اولین بار به تهران مسافرت میكند و در سال ۱۳۰۰، توسط لقمان الملك جراح، در دارالفنون به تحصیل میپردازد. شهریار در تهران تخلص به بهجت را نپسندیده و تخلص شهریار را پس از دو ركعت نماز و تفأل از حافظ میگیرد:
غم غریبی و غربت چو بر نمی تابم روم به شهر خود و شهریار خود باشم
شهریار، از بدو ورود به تهران، با استاد ابوالحسن صبا آشنا میشود و نواختن سه تار و مشق ردیفهای سازی موسیقی ایرانی را از او فرا میگیرد. او، همزمان با تحصیل در دارالفنون، به ادامه تحصیلات علوم دینی میپرداخت و در مسجد سپهسالار در حوزه درس شهید سید حسن مدرس حاضر میشد. در سال ۱۳۰۳، وارد مدرسه طب میشود و از این پس زندگی شورانگیز و پرفراز و نشیب او آغاز میگردد. در سال ۱۳۱۳، زمانی كه شهریار در خراسان بود، پدرش حاج میرآقا خشكنابی، به دیدار حق میشتابد. او سپس در سال1314 به تهران بازگشته و از این پس آوازه شهرت او از مرزها فراتر میرود.
شهریار شعر فارسی و تركی را با مهارت تمام میسراید و در سالهای ۱۳۲۹ تا ۱۳۳۰ اثر جاودانه خود «حیدربابایه سلام» را خلق میكند و برای همیشه به یادگار میگذارد. منظومه حیدربابا تنها در جمهوریهای شوروی سابق به ۹۰ درصد زبانهای موجود ترجمه و منتشر شده است.
در تیرماه ۱۳۳۱، مادرش دار فانی را وداع میكند. در مرداد ماه ۱۳۳۲، به تبریز میآيد و با یكی از منسوبین خود، به نام خانم عزیزه عمید خالقی، ازدواج میكند كه حاصل این ازدواج سه فرزند به نامهای شهرزاد و مریم و هادی هستند.
در حدود سالهای ۱۳۴۶، شروع به نوشتن قرآن به خط زیبای نسخ نمود كه یك ثلث آن را به اتمام رساند. در اين زمان، دیوان اشعار فارسی استاد نیز چندین بار چاپ و بلافاصله نایاب شده است. در مدت اقامت در تبریز، موفق به خلق اثر ارزنده «سهندیه» در رمانتیك تركی میشود. در سال ۱۳۵۰، مجدداً به تهران مسافرت میكند و تجلیلهای متعددی از شهریار به عمل میآید.
در اردیبهشت ماه سال ۱۳۶۳، تجلیل باشكوهی از استاد در تبریز به عمل آمد. استاد شهریار، به لحاظ سرودن اشعار كم نظیر در مدح امیرمؤمنان و ائمهاطهار علیهالسلام، به «شاعر اهل بیت(ع)» شهرت یافته است.
او پس از یك دوره بیماری، در ۲۷ شهریور ماه ۱۳۶۷، دار فانی را وداع گفت و در مقبرةالشعرای تبریز به خاك سپرده شد.
منبع:http://www.oursouthazerbaijan.com
شعر ی از شهریار به پیشگاه عزیز آذربایجان
روز جانبازیست ای بیچاره آذر بایجان سر تو باشی در میان.هر جا که آمد پای جان
ای بلا گردان ایران سینه زخمی به پیش تیر باران بلا باز از تو می جوید نشان
آن مبادای کشتی طالع به طوفان باخته کت همای عشق و آزادی نبینم بادبان
کاخ استقلال ایران رابلا بارد به سر پای دار ای روز باران حوادث ناودان
زیر آن باران آتش چونی ای کانوسن انس دود آهت تاکه را آتش زند بر دودمان
زخم خورده مادرا کی بندم از پا باز شد تابه بالین تو آیم مو کنان مویه کنان
ای که دور از دامن مهر تو نالد جان من چون شکسته بال مرغی در هوای آشیان
دیگران را نامه صلح وصفا بارد به سر در شگفتم پس ترا آتش چرا بارد به جان
دیگران را مژده راحت رسد از هر طرف با تو عرض تسلیت هم کس نیارد در میان
آنکه لاف دوستی زد با تو آخربا توکرد آنچه کس با دشمن خونخوار خود نپسنددآن
دوست از دشمن ندانستی وتقصیرتو نیست راست بودی ونبود از دوستانت این گمان
گوسپند از گرگ پاس خویشتن داند ولی چون کند وقتی که پوشد گرگ شولای شبان
گندمت باوعده جومی برندوعاقبت می پزند از خاک اصطبل فلان بهر تو نان
درد دل را با زبان دل بیان کردی ولی کیست اهل دل که باشد آشنا با آن زبان
لیکن اینها دشمنان کردند.از ایران مرنج دوست را قربانی دشمن نشاید کرد .هان
تو همایون مهد زرتشتی وفرزندان تو پور ایرانند و پاک آیین نژاد آریان
اختلاف لهجه ملیت نزاید بهر کس ملتی با یک زبان کمتر به یاد آرد زمان
گر بدین منطق ترا گفتند ایرانی نه ای صبح را خواندند شام و آسمان را ریسمان
بیکس است ایران.به حرف ناکسان ازره مرو جان به قربان تو ای جانانه آذربایجان
هر زیانی کو قضا باشد به ایران عزیز چون تو ایران راسری بیشت رسد سهم زیان
مادر ایران ندارد چون تو فرزندی دلیر روز سختی چشم امید از تو دارد همچنان
تو همایون گلشن قدسی ونزهتگاه انس دامنت زرتشت را مهدیست طوبی سایبان
آسمانی کشور آذر گشبی لاله خیز دامن سر سبز تورشگ بهشت جاودان
مهد اسراری وکانون شگفتی های که هست تعبیه در آب و خاکت نکهت باغ جنان
در پس هر خاره ات خوابد دو صد غران پلنگ وزبر هر بیشه ات خیزد دوصد شیر ژیان
هشته در هر درج کانت لعلهایی آتشین خفته در هر کنج خاکت گنجهایی شایگان
آب تو مردم نوازوآتشت دشمن گداز خاک تو غیرت سرشت و باد تو عنبر فشان
نو گل گلزار تو چون آتش جشن سده گرمی بازار تو چون جشن عید مهرگان
همت مردان تو چون نونهالانت بلند پیکر گردان تو چون کوهسارانت کلان
نو جوانانت به قامت معتدل چون رآی پیر پیر مردانت به دل شاداب پون روی جوان
عفت زنهای تو تالی ندارد در بشر غیرت مردان تو ثانی ندارد در جهان
دختران آسمان چون اخترانت در زمین دخترانت در زمین چون اختران آسمان
کودکانت تندرست و سرخ روی و شیر دل زاده با عشق وطن از مادرانشان تو امان
غیرت مردان تو چون آتش آتشکده سینه گردان تو چون کوره آهنگران
با حبیبان مهر جو وبا رقیبان تند خو مهر ورزان مهربان و قهر جویان قهرمان
داس دست دیهقانت چون کمان تهمتن بیل دوش آبیارت چون درفش کاویان
کارگر چون صبحدم از فجر بر بندد کمر پیشه ور چون آفتاب از صبح بگشاید دکان
خامه دانشورت ماند به تیغ لشگری زخمه رامشگرت آرد هوای مشق و سان
تاکها چون چوبه دار شهیدانت بلند چشمه ها چون خون پاک نوجوانانت روان
چکش آهنگرت چون پهلوان مشت زن بازوی صنعتگرت چون گرزهای خیزران
شهسونهای جوانت شهسوارانی دلیر طره چوگان.چشم آهو. مژه تیر. ابرو کمان
قد بلندو چار شانه سینه پهن وپیلتن ترکمانی اسب چون رخش تهمتن زیر ران
شیر را پهلو درد چون پهلوان زابلی دست تا زانو رسد چون اردشیر بابکان
صید در خون غلطد و صیاد را گوید که هی ناز شصتت ای پلنگ افکن جوان پهلوان
چون به کام دوستان باشد ندیمی نازنین چون به جای دشمنان تازد بلای ناگهان
مردم چادر نشینت باهنر والا گهر داستان نو کرده از ایرانیان باستان
مرزبان بودند اینان تا صلاحی داشتند خادمی بی مزدو منت جانفروشی رایگان
این همان تبریز دریادل که چندین روزگار سد سیل دشمنان بوده است چون کوهی گران
این همان تبریز کاندر دوره های انقلاب پیشتاز جنگ بودو پهلوان داستان
این همان تبریز کز خون جوانانش هنوز لاله گون بینی همی رود ارس.دشت مغان
این همان تبریز روین تن که در میدان جنگ از مصاف دشمنان هر گز نپیچیدی عنان
با خطی بر جسته در تاریخ ایران نقش بست همت والای سردار مهین ستارخان
این همان تبریز کز جانبازی ومردانگی در ره عشق وطن صدره فزون داد امتحان
این همان تبریز کامثال خیابانی دراو جان برافشاندند بر شمع وطن پروانه سان
این همان تبریز خونین دل که بر جانش زدند دوستان زخم زبان و دشمنان نیش سنان
گه ندیم اجنبی خواندند و گه عضو فلج کور دل یاران فرق خادم و خائن دان
شهریارا تا بود از آب . آتش را گزند باد خاک پاک ایران جوان مهد امان
ویرایش توسط vali : January 12th, 2007 در ساعت 01:00 PM
تحقیق معانی ز عبارات مجوی
بی رفع قیودو اعتبارات مجوی
خواهی یابی ز علت جهل شفا
قانون نجات از اشارات مجوی
باخدیم قلم قاشینا یازدیم قبیر داشینا
سنن سورا گول اولسون بودنیانون باشینا
تحقیق معانی ز عبارات مجوی
بی رفع قیودو اعتبارات مجوی
خواهی یابی ز علت جهل شفا
قانون نجات از اشارات مجوی
شب ازاين منظره ها ديده بسی ليکن اسرار نگويد به کسي
رفته بر دوش سکندر تائيس خنده و خدعه به سان ابليس
اهرمن تا ره حوا نزند رخنه در طينت آدم نکند
خادمش مشعله ای داده به دست تيغ عريان به کف زنگی مست
عامل جرم به شرکت گستاخ ابتدا می کند از پرده کاخ
پرده چون دختر زيبای عفيف سر فرو هشته به زلفان ظريف
زان جنايت که جهان می ورزيد شعله و دست به هم می لرزيد
وه چه برنده ندا بود و مهيب خشم وجدان که برآورد نهيب
شرمی از کار تبه دار ای زن شرم کن، دست نگه دار ای زن
قبله پادشهانست اين کاخ مرکز ثقل جهانست اين کاخ
کاخ دانش بود و کعبه داد حرمت آيين و محبت بنياد
خرمن خوشه فضلست و فنون گردآورده اعصار و قرون
اين همه زشت چرايی ای زن کاخ داراست، کجايی ای زن
اين پرستشگه ذوقست و هنر آخرين پايه معراج بشر
زير پا هشته بشر دنيايی تا بدين پله کشيده پايي
اين تمدن که فرارفته به ماه چون فرود آريش ای زن در چاه؟
بنگر ارواح نياکان و مهان چشمها خيره ز آفاق جهان
زين جنايت همه خونين جگران در تو چون چشم ندامت نگران
بنگر آفاق به هول و تشويق دستها بين به شفاعت در پيش
خيره،ای ديوشقاوت چه کني؟ با سراپرده عفت چه کنی ؟
ای فلک،اين چه دلست و يارا پای اسکندر و کاخ دارا ؟ !
شعله از پنجره می زد بيرون سرخ آن گونه که سيلی از خون
می گريزند حريفان چون تير شعله دنبال کنان چون شمشير
روشنان حمله ورازبرق و شرار سايه ها مضطرب و پا به فرار
مانده تائيس و سکندر به ميان نعره چون هلهله دوزخيان
در و پيکر بشتاب و بعطش می ربايند لهيب آتش
پيشدستيست به جان افشاندن که پس از شاه چه جای ماندن
در و گوهر به نشاطی که سپند در دل آتش و خون می رقصند
پرده ها عشوه کنان می سوزند آخرين کوکبه می افروزند
دود را جلوه زلف و خط و خال شعله را داده شکوهی به جمال
شعله ها سبز و زري،عنابی سرکشيده به سپهر آبي
ياد می آورد از طنازی جشن شاه و شب آتشبازي
چه شکوهی که به هنگام زوال به همان جلوه دوران جلال
خوب را اول و آخر همه خوب مهرو مه را چه طلوع و چه غروب
ساختن بود بدان فر و جلال سوختن نيز بدين لطف و جمال !
من از پستي و از زاري هم از خواري گريزانم
منم دلبسته اين خاک ، من فرزند ايرانم
Hidden Content Hidden Content Hidden Content Hidden Content Hidden Content Hidden Content Hidden Content Hidden Content Hidden Content Hidden Content Hidden Content Hidden Content
شهريار
استاد سيد محمد حسين بهجت تبريزي (شهريار) در سال ۱۲۸۵ هجري شمس در سال ۱۲۸۵ هجري شمسي در روستاي خشکاب در بخش قره چمن آذربايجان متولد شد. پدرش حاجي مير آقا خشکنابي و از وکلاي مبرز و مردي فاضل و خوش محاوره و از خوش نويسان دوره خود و با اينان و کريم الطبع بود.
او در اوايل شاعري بهجت تخلص ميکرد و بعداْ دوباره با فال حافظ تخلص خواست که دوبيت شاهد از ديوان آمد و خواجه تخلص او را شهريار تعيين کرد. او تحصيلات خود را در مدرسه متحده و فيوضات و متوسطه تبريز و دارالفنون تهران گذراند و تا کلاس آخر مدرسه طب تحصيل کرد و به مدارج بالايي دست يافت ولي در سالها آخر تحصيل اين رشته دست تقدير او را به دام عشقي نافرجام گرفتار ساخت و اين ناکامي موهبتي بود الهي؛ که در آتش درون وسوز و التهاب شاعر را شعله ور ساخت و تحولات دروني او را به اوج معنوي ويژه اي کشانيد تا جايي که از بند علائق رست و در سلک صاحبدلان درآمد و سروده هايش رنگ و بوي ديگر يافت و شاعر در آغازين دوران جواني به وجهي نيک از عهد اين آزمون درد و رنج برآمد و برپايه هنري اش به سرحد کمال معنوي رسيد. غالب غزلهاي سوزناک او که به دائقه عموم خوش آيند است. اين عشق مجاز است که در قصيده زفاف شاعر که شب عروسي معشوقه هم هست؛ با يک قوس صعودي اوج گرفته؛ به عشق عرفاني و الهي تبديل ميشود. ولي به قول خودش اين عشق مجاز به حالت سکرات بوده و حسن طبيعت هم مدتها به همان صورت اولي براي او تجلي کرده و شهريار هم بازبان اولي با او صحبت کرده است.
اصولاْ شرح حال و خاطرات زندگي شهريار در خلال اشعارش خوانده ميشود و هر نوع تفسير و تعبيري که در آن اشعار بشود به افسانه زندگي او نزديک است. عشقهاي عارفانه شهريار را ميتوان در خلال غزلهاي انتظار؛ جمع وتفريق؛ وحشي شکار؛ يوسف گمگشته؛ مسافر همدان؛ حراج عشق؛ ساز صباء؛ وناي شبان و اشک مريم: دو مرغ بهشتي....... و خيلي آثار ديگر مشاهده کرد. محروميت وناکاميهاي شهريار در غزلهاي گوهرفروش: ناکاميها؛ جرس کاروان: ناله روح؛ مثنوي شعر؛ حکمت؛ زفاف شاعر و سرنوشت عشق بيان شده است. خيلي از خاطرات تلخ و شيرين او در هذيان دل: حيدربابا: مومياي و افسانه شب به نظر ميرسد.
استاد شهريار سرانجام پس از هشتاد و سه سال زندگي شاعرانه پربار و افتخار در ۲۷ شهريور ماه ۱۳۶۷ به ملکوت اعلي پيوست و پيکرش در مقبره الشعراي تبريز که مدفن بسياري از شعرا و هنرمندان آن ديار است به خاک شپرده شد.