تاریخ امروز :
تالار های نیک صالحی - صفحه اصلی
تبلیغات
تولبار جدید و آپدیت شده مخصوص نیک صالحی آماده دانلود است ، برای دانلود کلیک کنید.
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 18 , از مجموع 18

لطیفه های ادبی

  1. #1
    کاربر متوسط نسترن74 آواتار ها
    تاریخ عضویت
    Jun 2007
    محل سکونت
    w810i
    نوشته ها
    333
    تشکر
    1,147
    تشکر شده 693 بار در 343 پست

    پیش فرض لطیفه های ادبی

    سلام دوستان:rolleyes:

    من جاي مناسب تري براي زدن اين تاپيك پيدا نكردم.:confused:
    نمي دونم كه اين تاپيك ايجاد بشه يا نه ولي اميدوارم...:confused::(
    لطف كنيد و لطيفه هاي جالبتون رو اينجا بنويسيد تا ما هم با اونا اشنا بشيم.:rolleyes::)
    پیداست هنوز شقایق نشدی...زندانی زندان دقایق نشدی... وقتی که مرا از دل خود می رانی یعنی که تو هیچوقت عاشق نشدی...زرد است که لبریز حقایق شده است... تلخ است که با درد موافق شده است...شاعر نشدی وگرنه می فهمیدی...پاییز بهاری است که عاشق شده است.:rolleyes:

  2. کاربران : 4 تشکر کرده اند از شما نسترن74 برای ارسال این پست سودمند:


  3. #2
    همکار قدیمی
    تاریخ عضویت
    Feb 2006
    محل سکونت
    nokia6600
    نوشته ها
    915
    تشکر
    3,400
    تشکر شده 3,741 بار در 1,583 پست

    پیش فرض

    تاپيك تائيد شد فقط لطف كنيد و لطيفه هاي ادبي در اينجا بگذاريد.
    تو مثل راز پائيزي و من رنگ زمستانم.
    چگونه دل اسيرت شد قسم به شب نميدانم.
    تو مثل لحظه اي هستي كه باران تازه ميگيرد.
    و من مرغي كه از عشقت فقط بيتاب و حيرانم.

  4. کاربران : 4 تشکر کرده اند از شما patris برای ارسال این پست سودمند:


  5. #3
    همکار قدیمی بخش اخبار و سایر گفتگو ها mahtabi آواتار ها
    تاریخ عضویت
    Feb 2007
    نوشته ها
    4,586
    تشکر
    6,170
    تشکر شده 13,314 بار در 5,603 پست

    پیش فرض

    چاپلوسي شيميايي
    لويي هيجدهم دوست داشت علم شيمي بياموزد . معلمي آوردند تا به او شيمي ياد بدهد . هنگام آزمايش معلم چاپلوس گفت : اکسيژن و هيدروژن کمال افتخار را دارند که در حضور اعليحضرت همايوني با يکديگر ترکيب شده و توليد آب بنمايند !


    شعر بي معنا
    شاعري غزلي بي معنا و بي قافيه سروده بود . آن را نزد جامي برد . پس از خواندن آن گفت : (( همان طوري که ديديد ، در اين غزل از حرف الف استفاده نشده است )) . جامي گفت : (( بهتر بود از ساير حروف هم استفاده نمي کرديد ! ))

    با تشکر فریبا
    من هنوز ایمان دارم مادرم را خواهم دید
    وقتی تمام دیوار بیمارستان تیتر زده اند : آی ... سی .... یو
    این فشار ها که به خونت می آیند ،
    تمام رگ هایم از بهشت متنفر می شوند
    که زیر پایت را خالی می کنند ...
    " هومن شریفی "


  6. کاربران : 8 تشکر کرده اند از شما mahtabi برای ارسال این پست سودمند:


  7. #4
    همکار قدیمی بخش پزشکی ghorobfarda آواتار ها
    تاریخ عضویت
    Aug 2007
    نوشته ها
    7,339
    تشکر
    4,378
    تشکر شده 8,174 بار در 4,354 پست

    پیش فرض

    هانري چهارم ، روزي از دهقاني پرسيد : چرا موهاي سرت سفيد شده و موهاي ريشت سياه مانده است ؟
    گفت : قربان . به سبب آنکه موهاي سرم هيجده سال از موهاي ريشم مسن تر هستند !



    شبی ملانصرالدين خواب ديد که کسی 9 دينار به او می دهد ، اما او اصرار می کند که 10 دينار بدهد که عدد تمام باشد . در اين وقت ، از خواب بيدار شد و چيزي در دستش نديد . پشيمان شد و چشم هايش را بست و گفت : (( باشد ، همان 9 دينار را بده ، قبول دارم . ))

  8. کاربران : 7 تشکر کرده اند از شما ghorobfarda برای ارسال این پست سودمند:


  9. #5
    همکار قدیمی بخش پزشکی ghorobfarda آواتار ها
    تاریخ عضویت
    Aug 2007
    نوشته ها
    7,339
    تشکر
    4,378
    تشکر شده 8,174 بار در 4,354 پست

    پیش فرض

    ملا نصردین روی زمین دنبال چیزی میگشت.
    یک نفر او را دید که به دنبال چیزی میگردد .
    پرسید :
    "دنبال چه میگردی ، ملا ؟"
    ملا گفت: " دنبال کلیدم ."
    آنگاه آنها با هم چهار دست و پا شروع کردند به گشتن .
    بعد از مدتی،آن مرد از ملا پرسید :
    "دقیقا کجا گمش کردی ؟"
    ملا گفت :"در خانه ."

    - خوب،پس چرا اینجا دنبالش میگردی ؟

    - به خاطر اینکه اینجا روشن تر از درون خانه است

  10. کاربران : 5 تشکر کرده اند از شما ghorobfarda برای ارسال این پست سودمند:


  11. #6
    همکار قدیمی
    تاریخ عضویت
    Feb 2006
    محل سکونت
    nokia6600
    نوشته ها
    915
    تشکر
    3,400
    تشکر شده 3,741 بار در 1,583 پست

    پیش فرض

    نقل قول نوشته اصلی توسط patris نمایش پست ها
    تاپيك تائيد شد فقط لطف كنيد و لطيفه هاي ادبي در اينجا بگذاريد.
    براي بار اخر:
    لطف كنيد و لطيفه هاي ادبي بگذاريد.
    براي جوك گفتن تاپيكهاي زيادي هست.
    تو مثل راز پائيزي و من رنگ زمستانم.
    چگونه دل اسيرت شد قسم به شب نميدانم.
    تو مثل لحظه اي هستي كه باران تازه ميگيرد.
    و من مرغي كه از عشقت فقط بيتاب و حيرانم.

  12. کاربران : 7 تشکر کرده اند از شما patris برای ارسال این پست سودمند:


  13. #7
    کاربر متوسط نسترن74 آواتار ها
    تاریخ عضویت
    Jun 2007
    محل سکونت
    w810i
    نوشته ها
    333
    تشکر
    1,147
    تشکر شده 693 بار در 343 پست

    پیش فرض اينم از لطيفه هاي ادبي...

    نظامي گنجوي اين بيت را گفته بود:
    چو بر دريا زند تيغ بلا لك به ماهي گاو گويد حالك
    شخصي بر او اعتراض كرد كه بر حسب قاعده نحو بعد از كيف بايد حالك(بضم لام)باشد در اين صورت قافيه معيوب ميشود.
    نظامي جواب داد ديوانه مگر گاو صرف و نحو ميداند.

    معلم به يكي از شاگردان كلاس گفت:پسرجان بگو ببينم چند نوع دندان در دهان داريم شاگرد گفت نميدانم معلم گفت خوب مانعي ندارد من يكي را ميگويم بقيه را خودت بگو اسيا.شاگرد بلافاصله جواب داد يادم امد اسيا افريقا امريكا...
    پیداست هنوز شقایق نشدی...زندانی زندان دقایق نشدی... وقتی که مرا از دل خود می رانی یعنی که تو هیچوقت عاشق نشدی...زرد است که لبریز حقایق شده است... تلخ است که با درد موافق شده است...شاعر نشدی وگرنه می فهمیدی...پاییز بهاری است که عاشق شده است.:rolleyes:

  14. کاربران : 3 تشکر کرده اند از شما نسترن74 برای ارسال این پست سودمند:


  15. #8
    كاربر خيلي فعال sara-l آواتار ها
    تاریخ عضویت
    Nov 2006
    نوشته ها
    1,309
    تشکر
    5,324
    تشکر شده 7,027 بار در 2,804 پست

    پیش فرض

    اسب لاغر
    شخصي اسبي لاغر داشت . به او گفتند : چرا اين را جو نمي دهي ؟
    گفت هر شب ده من جو مي خورد . گفتند پس چرا اين چنين لاغر است ؟
    گفت چون يک ماه جو به از من طلبکار است !


    - يکي در باغ خود رفت، دزدي را پشتواره ي پياز در بسته ديد. گفت : در اين باغ چه کار داري؟ گفت: بر راه مي گذشتم ناگاه باد مرا در باغ انداخت. گفت: چرا پياز برکندي؟ گفت : باد مرا مي ربود، دست در به پياز مي زدم، از زمين بر مي آمد. گفت: اين هم قبول ولي چه کسي جمع کرد و پشتواره بست. گفت: والله من نيز در اين فکر بودم که آمدي!

    - انيشتين روزي به چارلي چاپلين نابغه ي سينمايي گفت : آنچه که باعث شهرت عظيم تو شده است و در همه جاي دنيا تو را مي شناسند اين است که با حرکات تو همه زبان تو را مي فهمند .
    چارلي در جواب گفت : برعکس من ، آنچه که باعث شهرت فراوان تو شده اين است که اغلب مردم حرف هاي تو را نمي فهمند
    یه رنگ و پر رنگ!!! آدم تو این زمونه پررو باشه. اما دو رو نباشه!! اکثر آدمای پررو ، یه رو بیشتر ندارن. اونم همون روی پررو شونه
    اما اکثر آدمای دورو
    پشت همون نقاب یه روئیشون
    یه دهلیز ِ هزارتو دارن!
    آدم تو این زمونه پررو باشه،
    اما باز آدم باشه!!!

  16. کاربران : 5 تشکر کرده اند از شما sara-l برای ارسال این پست سودمند:


  17. #9
    كاربر كارامد

    YAGHOT SEFID آواتار ها
    تاریخ عضویت
    Apr 2008
    نوشته ها
    10,089
    تشکر
    27,018
    تشکر شده 26,925 بار در 12,374 پست

    پیش فرض

    لطيفه هاي عبيد زاكاني

    از دور

    كسي آواز مي خواند و مي دويد . گفتند:
    " چرا چنيني مي كني ؟ "
    گفت :
    " شنوندگان مي گويند كه آواز من از دور خوش است. مي دوم تا آواز از دور بشنوم ! ؟


    بر عكس

    ابلهي مي خواست بر اسب سوار شود . پاي راست بر ركاب گذاشت و بالا رفت . ناگزير ، رويش يه طرف پشت اسب قرار گرفت . اندكي رفت تا به جماعتي رسيد . گفتند :
    " چرا واژگونه بر اسب نشسته اي ؟! "
    گفت :
    " من درست نشسته ام . اين اسب از كرگي بر عكس بوده است ! "



  18. تشکرها از این نوشته :


  19. #10
    كاربر كارامد

    YAGHOT SEFID آواتار ها
    تاریخ عضویت
    Apr 2008
    نوشته ها
    10,089
    تشکر
    27,018
    تشکر شده 26,925 بار در 12,374 پست

    پیش فرض

    كلاه

    كچلي از حمام بيرون آمد و ديد كه كلاهش را دزديده اند . داد و فريادي راه انداخت و كلاهش را از حمامي خواست. حمامي گفت:
    " من كلاه تو را نديده ام و تو چنين چيزي به من نسپر ده اي . شايد اصلا" كلاهي بر سر نداشته اي . "
    كجل گفت:
    " انصاف بده اي مسلمان ! اين سر من از آن سر هاست كه بشود بدون كلاه بيرونش
    آورد ؟ ! "


    سپر

    ساده دلي به جنگ رفته بود. سپر بزرگي با خود داشت كه براي محافظت از جان خويش برده بود. چندي نگذشت كه از بالاي قلعه ، سنگي بر سرش زدند و بشكستند. دست بر سر گذاشت و گفت:
    " مگر كوريد؟...سپر به اين بزرگي را نمي بينيند و سنگ بر سرم مي زنيد؟! "


    چاه

    ساده دلي را پسر در چاه افتاد . سر به درون چاه كرد و گفت :
    " پسر جان ، جايي مرو تا طنابي آورم و تو را نجات دهم ! "




  20. کاربران : 4 تشکر کرده اند از شما YAGHOT SEFID برای ارسال این پست سودمند:


  21. #11
    کاربر معمولي مرضیه خزایی آواتار ها
    تاریخ عضویت
    Jun 2008
    محل سکونت
    سونی
    نوشته ها
    74
    تشکر
    331
    تشکر شده 265 بار در 126 پست

    پیش فرض

    شخصي از ملا پرسيد: مي داني جنگ چگونه اتفاق مي افتد؟ ملا بلافاصله کشيده اي محکم در گوش آن مرد مي زند و مي گويد: اينطوري!
    من اومدم دوباره گفتم شاید بهاره
    بیخیال تازه پاییز شروع شده!!!!:)):)):D

  22. کاربران : 3 تشکر کرده اند از شما مرضیه خزایی برای ارسال این پست سودمند:


  23. #12
    كاربر كارامد

    YAGHOT SEFID آواتار ها
    تاریخ عضویت
    Apr 2008
    نوشته ها
    10,089
    تشکر
    27,018
    تشکر شده 26,925 بار در 12,374 پست

    پیش فرض

    ملا نصردین روی زمین دنبال چیزی میگشت.
    یک نفر او را دید که به دنبال چیزی میگردد .

    پرسید :
    "دنبال چه میگردی ، ملا ؟"
    ملا گفت: " دنبال کلیدم ."
    آنگاه آنها با هم چهار دست و پا شروع کردند به گشتن .
    بعد از مدتی،آن مرد از ملا پرسید :
    "دقیقا کجا گمش کردی ؟"
    ملا گفت :"در خانه ."

    - خوب،پس چرا اینجا دنبالش میگردی ؟

    - به خاطر اینکه اینجا روشن تر از درون خانه است ....



  24. کاربران : 2 تشکر کرده اند از شما YAGHOT SEFID برای ارسال این پست سودمند:


  25. #13
    كاربر عالي irandokht آواتار ها
    تاریخ عضویت
    Nov 2008
    نوشته ها
    673
    تشکر
    285
    تشکر شده 1,009 بار در 576 پست

    پیش فرض

    از زشت رویی پرسیدند : آن روز که جمال پخش میکردند کجا بودی ؟
    گفت : در صف کمال.
    او اینجاست

  26. کاربران : 3 تشکر کرده اند از شما irandokht برای ارسال این پست سودمند:


  27. #14
    كاربر عالي IRAN PARAST آواتار ها
    تاریخ عضویت
    Jan 2009
    محل سکونت
    N 73
    نوشته ها
    582
    تشکر
    1,543
    تشکر شده 1,768 بار در 875 پست

    پیش فرض

    گداي سمجي هر روز دم در خانه نصرالدين مي‌آمد و با اصرار از او چيزي مي‌خواست. هر وقت نصرالدين مي‌پرسيد «شما كي هستيد؟»

    گدا پاسخ مي‌گفت: «مهمان خدا.»

    يك روز نصرالدين او را به مسجد بزرگ شهر برد و گفت: ‌«خانه خدا اينجاست، تو اشتباهاً به خانه من مي‌آمدي.»
    [IMG]http://i16.*******.com/6cxnclv.gif[/IMG]مگر با کلمات می توان از علی سخن گفت ؟باید به سکوت گوش فرا داد تا از او چه ها می گوید ؟ او با علی آشناتر است[IMG]http://i16.*******.com/6cxnclv.gif[/IMG]
    اگر دين جدم پيامبر (ص) جز با كشته شدن من استوار نميشود، پس ايشمشيرها مرا دريابيدامام حسین ع


  28. تشکرها از این نوشته :


  29. #15
    كاربر عالي IRAN PARAST آواتار ها
    تاریخ عضویت
    Jan 2009
    محل سکونت
    N 73
    نوشته ها
    582
    تشکر
    1,543
    تشکر شده 1,768 بار در 875 پست

    پیش فرض

    جامی در محفلی این شعر را می خواند:
    بس که در جان فگار و چشم بیدارم توئی
    هر که پیدا میشود از دور پندارم توئی
    یکی گفت اگر خری پیدا شود چی ؟ جامی گفت باز پندارم توئی !!
    [IMG]http://i16.*******.com/6cxnclv.gif[/IMG]مگر با کلمات می توان از علی سخن گفت ؟باید به سکوت گوش فرا داد تا از او چه ها می گوید ؟ او با علی آشناتر است[IMG]http://i16.*******.com/6cxnclv.gif[/IMG]
    اگر دين جدم پيامبر (ص) جز با كشته شدن من استوار نميشود، پس ايشمشيرها مرا دريابيدامام حسین ع


  30. تشکرها از این نوشته :


  31. #16
    كاربر عالي IRAN PARAST آواتار ها
    تاریخ عضویت
    Jan 2009
    محل سکونت
    N 73
    نوشته ها
    582
    تشکر
    1,543
    تشکر شده 1,768 بار در 875 پست

    پیش فرض

    شخص خسيسي نصرالدين را به ناهار دعوت كرد و نان و پنيري جلوي او گذاشت و گفت:‌ «اين پنير را سيري يك صد دينار خريده‌ام.»

    نصرالدين گفت: ‌«من كاري مي‌كنم كه اين پنير براي شما به نصف قيمت تمام شود.»

    پرسيد: «چه طوري؟»

    گفت:‌ «اين طوري كه يك لقمه را نان خالي و يك لقمه را با پنير مي‌خورم.»
    [IMG]http://i16.*******.com/6cxnclv.gif[/IMG]مگر با کلمات می توان از علی سخن گفت ؟باید به سکوت گوش فرا داد تا از او چه ها می گوید ؟ او با علی آشناتر است[IMG]http://i16.*******.com/6cxnclv.gif[/IMG]
    اگر دين جدم پيامبر (ص) جز با كشته شدن من استوار نميشود، پس ايشمشيرها مرا دريابيدامام حسین ع


  32. #17
    مدیر بخش ادبیات dina2006 آواتار ها
    تاریخ عضویت
    Nov 2006
    محل سکونت
    Qatar
    نوشته ها
    1,572
    تشکر
    7,520
    تشکر شده 8,548 بار در 3,433 پست

    پیش فرض

    دوستان عزیز
    لطف کنید و به صفحه ی اول تاپیک یه نگاهی بندازید:

    براي بار اخر:
    لطف كنيد و لطيفه هاي ادبي بگذاريد.
    براي جوك گفتن تاپيكهاي زيادي هست.


    در غیر این صورت تاپیک قفل میشه!
    مسافر چشم به راهی هایِ من
    بی گاهان،

    از راه بخواهدرسید...

  33. تشکرها از این نوشته :


  34. #18
    کاربر متوسط naeemeh123 آواتار ها
    تاریخ عضویت
    Oct 2009
    نوشته ها
    217
    تشکر
    3
    تشکر شده 173 بار در 117 پست

    پیش فرض

    صدای پول

    یک روز بهلول عاقل دیوانه نما از بازاری می گذشت دید که فروشنده غذایی با فقیری دعوا

    می کند علت را پرسید . مرد فقیر گفت: من از این جا می گذشتم بوی غذاهای این مرد

    مرا به طرف خودش کشید من هم رفتم جلو و چندتا تکه نان از کیسه خود درآوردم و روی بخار

    غذاها گرفتم تا تازه شود و بخورم . حال این مرد آمده و می گوید باید پول غذایت را بدهی

    در صورتی که من اصلا غذایی نخوردم . مرد فروشنده همچنان بر گفته خود تاکید می کرد که

    یک دفعه بهلول فکری به ذهنش رسید و چند سکه از جیبش در آورد و به هوا انداخت تا

    صدایش بلند شد . در این هنگام بهلول گفت بیا این هم پولت . مرد فروشنده با ناراحتی

    تمام داد زد و گفت این چه جور پول دادنی است . بهلول در جواب خنده ای کرد و گفت :

    کسی که بخار غذا می فروشد باید صدای پول را دریافت کند .:)):)):)):)):)):)):)):)):))

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
قدرت گرفته از ویبولتین ،اکنون ساعت 11:36 AM برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4.5 می باشد.
کدنویسی و
کليه حقوق اين سايت متعلق به  شرکت فرهنگ سازان  است.هر گونه استفاده از مطالب اين سايت پيگرد قانوني دارد
سئو و بهينه سازي : انجمن سئو

آکواريوم ماهي طوطي کاسکو