تاریخ امروز :
تالار های نیک صالحی - Powered by vBulletin
تبلیغات
تولبار جدید و آپدیت شده مخصوص نیک صالحی آماده دانلود است ، برای دانلود کلیک کنید.
صفحه 3 از 9 نخستنخست 1234567 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از 41 به 60 از 172

تاريخ كامل ايران

  1. #41
    power11 آفلاين است كاربر فعال
    تاریخ عضویت
    Apr 2006
    نوشته ها
    1,133
    تشکر
    888
    تشکر شده 1,075 بار در 422 پست
    لايك دريافتي
    0
    لايك كرده
    0

    پیش فرض

    13- خط ميخي هخامنشي

    [IMG]http://i4.*******.com/15e953k.jpg[/IMG]


    نخستين خطي كه در ايران زمين با آن يكي از زبانهاي ايران باستان نوشته شده ، خط ميخي هخامنشي است . آنچه از آثار كتبي زبان روزگار هخامنشيان كه فرس خوانند به ما رسيده با همين خط نوشته شده است . اين خط كه از چپ به راست نوشته مي شود ، بايد در هشتصد سال پيش از ميلاد مسيح به ايران راه يافته باشد اما بدبختانه از روزگار پادشاهي مادها كه در پايان سده هشتم تشكيل يافته هنوز آثار كتبي بدست نيامده است . بويژه شهر همدان برعكس شهرهاي ديگر كه با فاصله از شهر ازبين رفته ايجاد مي شوند ، دقيقا بروي ويرانه هاي شهر هگمتانه ( پايتخت مادها ) بناشده و خود اين مسسئله از كندوكاوها مي كاهد . آثار ميخي كه بدست داريم همه از زمان هخامنشيان است . بر نابه نظر برخي ها نخستين خط ميخي هخامنشي بدست آمده متعلق است به كوروش كبير كه در دشت مرغاب بجاي مانده و در آن تنها يك جمله من هستم كوروش شاه هخامنشي نوشته شده و به زمان 529 - 559 ق.م نگاريده گرديده . برخي ديگر معتقدند اين كتيبه به همراه پيكر بالدار و تاج برسر واقع در دشت مرغاب متعلق به كوروش كوچك برادر اردشير دوم است كه به اميد رسيدن به تاج و تخت با برادر خود جنگيد و در جزء سپاهيانش سيزده هزار سرباز مزدور يوناني بودند و در كونخ ، تقريبا در دوازده مايلي بابل شكست خورده و كشته شد البته بسيار بعيد به نظر مي رسد كه براي او در دشت مرغاب پيكري تراشيده و به او لغب شاهي دهند . نگاريده البته در اين مقال جاي رد كردن يا تاييد اين مطلب نيست تنها به اين دليل مطرح شده كه به يكي از اين فرضيه ها اين كتيبه اولين سند از خط ميخي هخامنشي است . البته اين كتيبه به دو زبان ديگر هم ترجمه شده ( بابلي و ايلامي ) كه بالاي خط هخامنشي نوشته شده اند . اما دو كتيبه ديگر نيز قدمتي بيش از اين دارند ! يكي ash و ديگري AMH كه هر دو بنابه دلايل و واضحات به دوران متاخر هخامنشي متعلق است نه به دوران ابتدايي آن كه ارشامه و آريارمنه شاهي مي كردند ( يعني اين كتيبه ها رو خودشون ننوشتن و بعدها به يادشون براي اونا كتيبه نوشتن ) . بهرحال مي توان گفت اولين كتيبه هاي بدست آمده متعلق به داريوش بزرگ است .

    پادشاهان ديگر هخامنشي كه از آنها كتيبه به خط ميخي هخامنشي بدست آمده عبارتند از :: داريوش ( 486 - 522 ) ؛ خشايارشا ( 465 - 486 ) ؛ اردشير اول ( 424 - 465 ) ؛ اردشير دوم ( 359 - 404 ) ؛ اردشير سوم ( 338 - 359 ) ؛ ((" احتمالا آريارمنه و ارشامه " را نيز بايد در اين ليست قرار داد )) . هرودوت در جايي از لشكركشي داريوش به جنگ ساكها skyths سخن مي دارد از يك كتيبه داريوش در بسفر به خط و زبان يوناني ياد مي كند : " چون داريو ش به بسفر رسيد دو ستون از سنگ سفيد در آنجا بر پا كرد در يكي از آنها نام هاي كساني را كه با وي همراه بودند به خط آشوري و ديگري به خط يوناني كنده گري كردند ... " البته بايد توجه داشت كه هرودوت خط ميخي هخامنشي را خطوط آشوري ناميده . البته همانطور كه در مقال پيش گفته شد خط ميخي ابتدا در سومر شكل گرفته به اكد رفته به بابل و آشور رسيده و پس از آن به ايران رسيد اما در ايران به اندازه اي اين خط تغيير يافت كه به صورت يك الفبا درآمد . اما بعد از اردشير سوم ( 338 - 359 ) ق.م ديگر اثري از اين كتيبه بدست نيامده و چند نگين و مهر كه بدست آمده همه بالاتر از سه سده پيش از ميلاد است .

    روي هم رفته از تمامي آثار نگاريده شده هخمنشي كلا چهارصد و اندي واژه از زبان پارسي باستان بجاي مانده البته اين تعداد ريشه و بن شناخته شده دارند و ما با مشتقات آنها كار نداريم . بايد اشاره كرد كه خط ميخي با تغييري كه در ايران كرد يك قسم از الفباي آريائي گرديد يعني فقط علامات اين الفبا از اشكال ميخي بابلي اقتباس شده است . در روزگار هخامنشيان خط ديگري به ايران راه يافت و رفته رفته جاي خط ميخي را گرفت و آن خط آرامي است چون اين خط از فنيقي ها گرفته شده و بدستياري آرامي ها به سرزمين هاي بابل و آشور راه يافته بايد نخست از الفباي فنيقي سخن بداريم و پس از آن به الفباي آرامي خواهيم پرداخت .

    786
    -اگر همه انسانها يكسان بينديشند و تنها يك تن با نظر همه مخالف باشد ، كار عموم در خاموش كردن اجباري آن يك تن به همان اندازه نارواست كه ،‌اگر او قدرت داشت و نوع بشر را به زور خاموش مي كرد . (ميل)


    كارت اهداي عضو

  2. #42
    power11 آفلاين است كاربر فعال
    تاریخ عضویت
    Apr 2006
    نوشته ها
    1,133
    تشکر
    888
    تشکر شده 1,075 بار در 422 پست
    لايك دريافتي
    0
    لايك كرده
    0

    پیش فرض

    14- خدمات هخامنشيان

    [IMG]http://i5.*******.com/15e9rad.jpg[/IMG]


    «به خواست اهورا مزدا، من چنینم که راستی را دوست دارم و از دروغ روی گردانم. دوست ندارم که ناتواني از حق‌کشی در رنج باشد. هم‌چنین دوست ندارم که به حقوق توانا به سبب کارهای ناتوان آسیب برسد. آنچه را که درست است من آن را دوست دارم. من دوست برده‌ي دروغ نیستم. من بد خشم نیستم. حتا وقتی خشم مرا می‌انگیزاند، آن‌را فرو می‌نشانم. من سخت بر هوس خود فرمان‌روا هستم».


    با روي كار آمدن كوروش بزرگ، براي نخستين‌بار بشر موفق مي‌شود كه از مرحله‌ي «شهر – تمدني» و «قوم – تمدني» پا به مرحله‌ي «كشور – تمدني» و «ملت – تمدني» بگذارد، آن‌هم با ميل و همراهي تيره‌هاي گوناگون، نه آن‌گونه كه پيش از هخامنشيان رسم بود با رابطه‌ي غالب – مغلوبي و چپاول سرزمين‌ها به‌نفع پيروزمندان. اين‌گونه است كه دويست سال نخست از تاريخ بشر يعني از سده‌ي پنجم تا سده‌ي سوم پيش از ميلاد مترادف با تاريخ ايران است چرا كه شاهنشاهي هخامنشي ايران، تمام مراكز تمدني آن زمان را به استثناي چين شامل مي‌شد. بسياري از تاريخ‌پژوهان بر اين باورند كه اگر هخامنشيان در آن هنگام پيشوايي بشر را عهده‌دار نمي‌شدند و جهان‌داري را بر پايه‌ي استقرار صلح و تأمين حقوق و هويت مردمان مغلوب نمي‌گذارند و با آرزوها و شور ايمان خود، جنبش تازه‌اي نمي‌آفريدند، به احتمال قوي تمدن به تندي رو به زوال مي‌گذارد و بر سر جهان متمدن همان مي‌آمد كه پس از انحطاط روم نصيب اروپا شد و سده‌ها ملل آن قاره را در تاريكي قرون وسطا مدفون كرد (نصر،2535: 7).


    با تشكيل شاهنشاهي ايران نه تنها تمدن‌هاي كهنه دوباره جان گرفتند بلكه تيره‌هاي تابع ايران خود را در جهان تازه‌اي ديدند كه بارها از آنچه به ياد داشتند پهناورتر و امن‌تر و مترقي‌تر بود. پيشرفت سريع فرهنگ و هنر اين گستره‌ي بزرگ، خود گواهي روشن از ممكنات اين جهان تازه و بهترين محرك دگرگوني و پيشرفت تمدن‌هاي باستاني به شمار مي‌رود. هيچ يك از تمدن‌هاي باستاني با سرنوشت مردمي به شمار و گوناگوني مردمان تابع هخامنشيان بستگي نداشته و به وسيله‌ي اين مردمان در نسل‌هاي پسين مؤثر واقع نشده است. هم‌چنين هيچ‌يك از تمدن‌هاي ديگر نتوانسته در پيشرفت شهرآييني، جوانب مختلف زندگاني را به اندازه‌ي ايرانيان مراعات نمايد و مشخصات اصيل آيين و فرهنگ و هنر را هماهنگ ساخته، جهاني به‌وجود آورد كه با اميد و آرامش و شكوه جهان هخامنشي برابري كند.


    پس از جنگ جهاني دوم در ايالات متحده‌ي آمريكا كه نيرومندترين فاتح آن جنگ بود اين فكر كه مي‌شود و بايد از تمام ملل مختلف يك واحد بزرگ (يك جهان واحد) ساخت پا گرفت و چند سالي ماده‌اي از مرام انديش‌مندان آزادمنش آن كشور را تشكيل مي‌داد. هخامنشيان نه تنها نخستين باني اين فكر بودند، بلكه هنوز هم هيچ دولتي به اندازه‌ي آنان در پيشرفت عملي به سوي اين هدف توفيق نيافته است.


    ايرانيان يكتاپرست و باورمند بودند كه همه‌ي جهان را يك آفريدگار به وجود آورده و همه‌ي هستي يك اصل مشترك دارد. اين ايمان به يگانگي جهان هستي نه در هيچ قومي پيش از هخامنشيان ديده شد و نه يهوديان، يونانيان و روميان توانستند به اين ايمان برسند. آيين يهود تنها براي قوم‌هاي يهود بود و آنان را از ديگران به كلي جدا مي‌نمود. يونانيان تا سده‌ي چهارم پيش از ميلاد هيچ‌گونه توجهي به وحدت جهان و مبدأ مشترك افراد بشر نداشتند و در اشاره‌هايي هم كه بعضي از يونانيان پس از آن تاريخ به دنيا و ساكنان آن به صورت يك مجموعه‌ي كلي مي‌كنند ايقان و قدرتي كه بتواند در رفتار آنان نسبت به ديگران مؤثر واقع شود وجود ندارد. روميان رابطه‌ي خود را با ملل ديگر صرفاً به صورت رابطه‌ي غالب و مغلوب مي‌ديدند و براي غير رومي‌ها احترامي قائل نبوده و حتا عقيده نداشتند كه اين مردمان به سهم خود حق وجود دارند.


    هيچ‌يك از جهان‌گيران به اندازه‌ي هخامنشيان مقيد به رعايت هويت و فرهنگ مردمان مغلوب نبوده و به اندازه‌ي آنان تلاش نكرده است از فاصله‌ي ميان غالب و مغلوب بكاهد. هخامنشيان پياده‌كننده‌ي اين فكر بودند كه مي‌شود از تمام مردمان جهان و به نفع همه‌ي آنان يك واحد بزرگ ساخت يعني همه‌ي مردمان مختلف را از هر نژاد و آيين كه باشند زير يك پرچم جمع و به هر يك كمك نمود تا با حفظ هويت خود در حدود ممكناتش پيش برود.

    ج. ل. هوت مي‌نويسد: «اقدام اين امپراتوري (هخامنشي) به ايجاد وحدت ميان تمام آنچه از تمدن‌هاي مختلف خاورميانه باقي مانده بود، شگفت‌انگيز است» (هوت: 79، 82 و 105).

    صلح هخامنشي كه از اين جهان‌داري و اين جهان‌منشي به‌وجود آمده به باور بيشتر تاريخ‌نويسان مغرب ، خود يكي از ارزنده‌ترين خدمت‌هايي است كه ايرانيان در طي دويست‌سال اول نيرومندي خود به بشر و به پيشرفت تمدن نموده‌اند.


    ريچارد فراي مي‌آورد: در «فتوحات ايرانيان... آنچه متفاوت بود سنت تازه‌ي آشتي دادن و همراه با آن هدف كوروش در استقرار يك صلح هخامنشي بود» (فراي: 10). و همين تاريخ‌پژوه در جاي ديگر مي‌نويسد: «ايرانيان نه فقط در جنوب روسيه و شمال قفقاز بلكه هم‌چنين در سيبري و آلتاي و تركستان چين و تركستان روسيه فعاليت داشتند... شايد يكي از جالب‌ترين كشفيات روزگار اخير در اين ناحيه در « گوركان پازيريك» در ناحيه‌ي «گورنو آلتاي» در جنوب سيبري در جايي كه گورهاي پر ثروت يخ‌زده پيدا شده به‌عمل آمده است. قديمي‌ترين قالي دنيا با نقش‌هاي هخامنشي... و بسياري چيزهاي ديگر ممكن است حاكي از يك تجارت پررونق با ايران در روزگاري به قدمت زمان هخامنشيان باشد... به‌نظر مي‌آيد كه تمام ناحيه از «آلتاي» يا بلكه از ديوار چين تا «ترانسيلوانيا» و مجارستان نوعي وحدت وجود داشته و ايرانيان بزرگ‌ترين نقش را در اين سرزمين پهناور دست‌كم براي هزار سال، تا تسلط هون‌ها در قرن اول تاريخ ما (پس از ميلاد مسيح) ايفا نموده‌اند» (فراي: 191).

    ويل دورانت و ل. پارتي و بسياري ديگر باز همين جهان‌منشي ايرانيان را تأييد مي‌كنند و هرتسفلد مي‌نويسد: «مذهب زرتشت و آيين بودا و عقايد يهود گواه ثابت پيشرفت بي‌نظير فكر بشر در نتيجه‌ي صلح هخامنشي است» (هرتسلفد: 56). صلح هخامنشي را چندين‌بار ضرورت مقابله با ياغيان داخلي و يا همسايگان طمع‌كار مختل نمود ولي تمام اين اختلاف‌ها به‌نسبت آنچه پيش از ايرانيان معمول بوده يا پس از آنان بر سر خاورميانه آمده و هنوز مي‌آيد ناچيز محسوب مي‌شود.


    ايران هخامنشي يك مذهب رسمي كه براي ترويج آن جهاد نمايد نداشت و شاهنشاهان هخامنشي بر يك سازمان مذهبي رياست نمي‌كردند. برعكس چنان‌كه پيش از اين نيز اشاره شد اين پادشاهان به مذاهب گوناگون اتباعشان احترام مي‌گذاردند و ايراني و بابلي و يوناني و مصري و هندي، آزادانه دنبال عقايد خود مي‌رفتند. هرودوت حكايتي آورده كه نشان مي‌دهد تا چه اندازه داريوش بزرگ مراقب بود كه بزرگان كشور متوجه تنوع عادت‌ها وعقيده‌هاي مردم باشند و اين تنوع را رعايت كنند: «داريوش يك روز از اتباع يوناني خود مي‌پرسد در عوض چه مبلغ پول حاضر خواهند شد مرده‌ي پدران‌شان را بخورند؟ همه جواب دادند در عوض هيچ مبلغ پول اين كار را نخواهند كرد. سپس از يك عده از مردم هند كه مرده‌ي پدران‌شان را مي‌خوردند در حضور يونانيان مي‌پرسد در عوض چه مبلغ پول حاضر خواهند شد جسد پدرانشان را بسوزانند؟ اين مردم به ناله درآمده، استدعا مي‌كنند كه اين صحبت تنفرآميز را ادامه ندهد. تا اين اندازه عادت قدرت دارد» (هرودوت، كتاب 3: 3.

    با در نظر گرفتن كشتارها و ويراني‌هايي كه متعصبان اديان مختلف در طي تاريخ سبب شده‌اند مي‌توان پي برد كه آزاد گذاردن مردم در امور مذهبي تا چه اندازه مغتنم بوده آن هم در زماني كه مذهب، تمام جوانب زندگاني راشامل مي‌شده است.

    عظمت انقلاب هخامنشي هنگامي بهتر روشن مي‌شود كه رفتار ايرانيان با رفتار مردمان ديگر دوره‌ي باستان مقايسه شود و يا رفتار جهان‌گيران پس از ايشان مورد نظر قرار گيرد. نه تنها جهان‌گيراني چون اسكندر و چنگيز و تيمور و آتيلا بلكه فاتحان جنگ‌هاي تاريخ معاصر و يا رفتارهاي مبتني بر دشمني‌ها و تبعيض‌هاي مذهبي و نژادي مانند آنچه هنوز هم موارد زياد آن ديده مي‌شود (نصر: 102).

    شاهنشاهي ايران با نخستين اعلاميه‌ي حقوق بشر آغاز مي‌شود. هنگامي كه كوروش بزرگ در پي شكايت گروهي از مردمان و بزرگان بابل از پادشاه‌شان، با سپاه پيروز خود به درون آن شهر پا گذارد، اعلاميه‌اي منتشرساخت كه اگر عين آن به دست نيامده بود كسي نمي‌توانست باور كند كه پادشاهي در دو هزار و پانصد سال پيش از اين، در منتهاي قدرت خود و در روزگاري كه هيچ نيرويي در برابرش نمي‌ديد و در وضعي كه مردمان مغلوب و خدايان ايشان ، انتظاري جز نظير آنچه آشور باني‌پال بر سر ايلام آورد – و با افتخار در سنگ‌نوشته‌هايش از ويران و چپاول كردن آن سرزمين ياد كرد- نمي‌توانستند داشته باشند، از پيروزي نظامي كامل خود براي انجام يك انقلاب اساسي به نفع خود مغلوبان استفاده نمايد:


    «... سپاه بزرگ من به آرامي وارد شهر بابل شد، نگذاشت رنج و آزاري به مردم اين شهر و اين سرزمين وارد آيد... وضع داخلي بابل و جايگاه‌هاي مقدس‌اش قلب مرا تكان داد... من براي صلح كوشيدم. نبونيد، مردم درمانده‌ي بابل را به بردگي كشيده بود، كاري كه در خور شأن آنان نبود. من برده‌داري را برانداختم، به بدبختي‌هاي آنان پايان بخشيدم. فرمان دادم كه همه‌ي مردم در پرستش خداي خود آزاد باشند و آنان را نيازارند. فرمان دادم كه هيچ كس اهالي شهر را از هستي ساقط نكند... فرمان دادم همه‌ي نيايش‌گاه‌هايي را كه بسته شده بود، بگشايند. همه‌ي خدايان اين نيايش‌گاه‌ها را به جاي خود بازگرداندم... همه‌ي مردماني را كه پراكنده و آواره شده بودند به سرزمين‌هاي خود برگرداندم. خانه‌هاي ويران آنان را آباد كردم... بي‌گمان در آرزوهاي سازندگي، همگي مردم بابل، پادشاه را گرامي داشتند و من براي همه‌ي مردم ، جامعه‌اي آرام مهيا ساختم و صلح و آرامش را به تمامي مردم اعطا كردم» (غياث‌آبادي، 1380: 14- 13).


    در اين اعلاميه، نطفه‌ي بسياري از اصول اساسي ميثاق جهاني حقوق بشر كه مجمع عمومي سازمان ملل متحد در سال 1948 ميلادي به اتفاق آرا تصويب نمود، به چشم مي‌خورد.


    اگر اعلاميه‌ي كوروش بزرگ يك تظاهر سياسي صرف هم بود، باز از اين جهت كه سرداري به قدرت باني شاهنشاهي ايران به جاي آن‌كه چون آشور باني‌پال به كشتن‌ها و ويران كردن‌ها بنازد لزوم رعايت احوال و حقوق ديگران را وعده مي‌دهد نماينده‌ي يك تفاوت اساسي اخلاقي و فكري ميان ايرانيان و ديگر مردمان فاتح محسوب مي‌شد تا چه رسد كه به حكم اسناد تاريخي و پژوهشي خاورشناسان مسلم باشد كه رفتار كوروش بزرگ و جانشينان‌اش عملاً و حقيقتاً با اصول اين اعلاميه برابر بوده است.


    آزاد كردن يهودياني كه بخت‌النصر دوم، پادشاه بابل، در 586 پيش از ميلاد، پس از تسخير اورشليم اسير كرده و به بابل آورده بود و كمك به اين اسيران براي آن‌كه به بيت‌المقدس برگردند و معبد خود را از نو بسازند يك نمونه از رفتار هخامنشيان است كه چون در چند قسمت از كتاب مقدس به آن اشاره شده در باختر شهرت يافته است ولي روش هخامنشيان با مردمان ديگر نيز بر همين منوال بوده است.

    رفتار كمبوجيه و داريوش بزرگ با مردم مصر نمونه‌اي ديگر از اين گونه رفتارهاست. هر دو شاهنشاه عنوان ستيتو ره (Sititu - Re پادشاهان مصر را كه متضمن احترام به رب‌النوع بود، اختيار كردند.

    داريوش چند معبد براي ارباب انواع مصر ساخت و نخستين آموزش‌‌گاه پزشكي جهان را در آن كشور بنياد نهاد . وي هم‌چنين به نماينده‌ي خود دستور داد تا زعماي ارتش، روحانيان و كارمندان دولتي را جمع و مجموعه‌اي از «قوانين تنظيم كنند كه مجموعه‌ي قوانين فراعنه و معابد و مردم باشد» (وكس، 1936).

    داريوش را مصريان ششمين و آخرين قانون‌گذار خود مي‌دانستند و نام او را بر روي مزار گاوهاي مقدس‌شان «آپيس» مي‌كندند و حتا اورا فرزند رب‌النوع نيت مي‌خواندند. يكي از درباريان بزرگ مصري، كمبوجيه را بهترين فرمان‌روا در سنت فراعنه مي‌دانست و گروهي از تاريخ‌نويسان معاصر - از جمله ريچارد فراي - معتقدند كه كمبوجيه همان رفتار ملايم كوروش را ادامه داده منتها چون از درآمد بعضي از معابد كاسته، ممكن است اولياي آن معابد برعليه او تبليغاتي كرده باشند كه سبب شده تصوير او بيمار و تندخو رواج يابد و در نتيجه هرودوت از او به زشتي ياد نمايد. خوشبختانه با كشفيات اخير، روزبه روز چهره‌ي شفاف‌تري از زمام‌داران هخامنشي به دست مي‌آيد. يكي از كشف‌ها، به دست آوردن كتيبه‌هايي از سراپئوم ممفيس (مدفن گاوهاي آپيس موميايي‌شده) است كه در آن كاهن اعظم از حضور خاضعانه‌ي كمبوجيه (در لباس كاهنان مصري) در مراسم خاك‌سپاري آپيس ياد مي‌كند و اين شايعه‌ي منقول هرودوت مبني بر اين‌كه كمبوجيه، دستور كشتن آپيس را صادر كرده بود، رد مي‌كند.

    كتيبه‌ها در همان حال اين نكته را روشن مي‌سازد كه كمبوجيه به عنوان و با سمت «پادشاه مصر عليا و سفلا» و «پسر ايزد را» و خلاصه به سمت فرعون، تشريفات تشييع جنازه را رهبري كرده است.

    باز همين جوان مردي در رفتار هخامنشيان با مردم بابل ديده مي‌شود چنان‌كه اعلاميه‌اي كه كوروش بزرگ پس از آزادسازي بابل نويسانده، روشن مي‌سازد. هم‌چنين دستورهايي كه هخامنشيان براي اداي احترام به آداب مذهبي يونانيان تابع خود و رعايت طرز حكومت آنان صادر نموده‌اند و رفتاري كه با اسيران و مزدوران يوناني معمول مي‌داشتند نمونه‌هاي ديگري از جنبه‌ي انساني جهان‌داري هخامنشي به دست مي‌آيد كما اين‌كه بسياري از سرداران يوناني - حتا آنان كه در جنگ‌هايي باعث شكست ايرانيان شدند در پي فرار از دردسرهايي كه در يونان برايشان پيش آمده بود پناهنده‌ي دربار ايران مي‌شدند.


    در جنگ‌هاي با يونان، شاهنشاهان هخامنشي مأموران خاصي براي حفظ مجسمه‌ي آپولون و معبد دلف كه ذخاير زيادي داشت معين كردند تا اين نفايس را براي يونانيان از تعارض احتمالي سربازان خود مصون نگه دارند (پيرنيا: 1531).

    هم‌چنين هرودوت مكرر از مواردي ياد مي‌كند كه ايرانيان از اسيران مجروح يوناني پرستاري نموده و با سرداران شجاع يوناني، با احترام رفتار مي‌كرده‌اند. برخلاف يونانيان كه اسيران ايراني را قرباني بت‌هاي خود مي‌ساختند و يا نمايندگان ايران را مي‌كشتند. اسپارتي‌ها پس از آن‌كه دو نماينده‌ي خشايارشا را زجر داده و به چاه انداختند از ترس، دو نفر از بزرگان اسپارت را به ايران فرستادند تا شاه از آنان انتقام بگيرد. خشايارشا اين اسپارتي‌ها را رها كرده و مي‌گويد: اگر من با شما همان‌طور كه اسپارتي‌ها با نمايندگان من رفتار كردند رفتار نمايم، اخلاق خود را تا حد اخلاق شما پايين آورده‌ام.

    ايرانيان پلي را كه براي حمله به يونان با مشقت‌هاي بسيار روي داردانل ساخته بودند باز كردند تا كشتي‌هايي كه از درياي سياه آذوقه به يونان مي‌بردند بگذرند و يونانيان گرفتار قحطي نشوند (لمب: 283- 282).

    هم‌چنین ایرانیان نخستین مردمی بودند که قانون و دادرسی را مبنای جهان داری قرار دادند و در جهان‌داری، دین و دولت را از یکدیگر جدا نمودند. پافشاری و يا چنان‌که بسیاری نوشته‌اند وسواس هخامنشیان در تأمین عدالت ورد زبان مردمان باستان بوده است .


    داریوش بزرگ یک مجموعه قوانین تنظیم کرد که آن را «دستور نظامات خوب» می‌نامیدند و تا دورترین نواحی کشور مجری بود چنان‌که در سنگ‌نوشته‌ي بیستون درج شده است. علاوه بر این به نظر می‌رسد که ایرانیان نخستین مردمی بودند که اصطلاح «دات» یعنی قانون را معمول داشتند كه این واژه امروزه هم در زبان عبری به همان معنای قانون به کار می‌رود. پیش از داریوش، اصطلاح رأی قضایی را به کار می‌بردند. مثلاً مجموعه‌ي مشهور حمورابی، پادشاه بابل از آرای قضایی که از زمان‌های بسیار دور در خاطره‌ها مانده بود، تشکیل می‌شد. افلاتون مجموعه‌ي قوانین داریوش را ستوده و می‌گوید که این قوانین ضامن دوام امپراتوری ایران بوده است. سلوکیدها و اشکانیان نیز به این مجموعه قوانین اشاره کرده اند. گزنفون – اگرچه ممکن است درباره‌ي برخی از امتیازهایی که به ایرانیان نسبت داده مبالغه کرده باشد- می‌گوید: قوانین ایران بر مبنای توجهی خاص به خیر عامه شروع شده است (گزنفون: 4).


    داوران، عهده‌دار نظارت بر اجرای قوانین و رسیدگی به شکایات بودند و برای تمام عمر منصوب و پیوسته طرف شور شاهنشاهی بودند و چنان‌که تخلف می‌کردند به منتهای سختی مجازات می‌دیدند (هرودوت، کتاب 3: 21). در کتاب عزرا به احترامی که ایرانیان برای قانون دارند اشاره شده و از آنجا مثل «مگر قانون مادهاست» برای تعیین قاطعیت امور به‌وجود آمده است. هم‌چنین هرودوت و گزنفون در چند جا ایرانیان را می‌ستایند از این جهت که به پیمان‌ها و گفته‌های خود وفادارند و اضافه می‌کنند که شاهنشاهان تقریبا هرگز از رأیی که می‌دهند بر نمی‌گردند (هرودوت، کتاب 1: 36 / گزنفون: 4).


    در این‌جا باید به این نکته‌ي ظریف توجه داشت که وفاداری به پیمان در دوره‌ي ضعف و زبونی امری است کم‌وبیش عادی، ولی پای‌بندی به قول و پیمان در اوج قدرت، نشانه‌ي ایمان و باوری قوی است. پیش از این به قوانینی که به دستور هخامنشیان برای مصریان تهیه گردید اشاره شد، آوردن این مطلب نیز به‌جاست که هزینه‌ي بازسازی تقریباً همه‌ي معابد بزرگ قوم سرگردان یهود نیز از خزانه‌ي ایران پرداخته شده، كما این‌که مجموعه‌ي قوانین آنان نیز به دستور شاهان ایران و زیر نظر نمایندگان آنها تدوین شده است. برای نمونه، نوشته‌هایی که در مقر يهودیان عصر هخامنشی مصر پیدا شده ، می‌رساند که عید فصح یهود را به همان تاریخ که در تورات معین شده، داریوش دوم مقرر ساخته است. به این ترتیب با تايید و تشویق ایرانیان، هم قومیت یهود نجات يافت و هم مذهب یهود نیرو و مفهوم بیشتری پیدا کرد. در سال 70 میلادی رومیان با ویران کردن بیت‌المقدس این دوره را منقرض ساختند (ترور: 120- 114 / ماک‌نیل: 69- 63). ایرانیان ترازو را به عنوان مظهر عدالت انتخاب کردند و می‌گفتند که به‌وسیله‌ي آن «جبار از عادل و سفله از فاضل تشخیص شود» (فردوسی: 108 و 109 ).

    همین دادگری، ایرانیان را به سوی سازندگی راهنمون بود. با تشکیل شاهنشاهی ایران، صورت دنیای متمدن و هدف جهان‌داری به کلی عوض شد چرا که هخامنشیان به دنبال آن نبودند که بتازند و بگیرند و ببرند و یا میراث دست‌کم دو هزار و پانصد ساله‌ي همه مردمان آسیای غربی و میانه را از میان بردارند یا به زور با یکدیگر ترکیب کنند و یا فرهنگ خود را به تمام مردمان مغلوب تحمیل نمایند، بلکه بر پایه‌ي این اندیشه‌ي کهن ایرانی که خوشبختی خود را در خوشبختی دیگران ببین، در کنار کوشش‌های فرهنگی، تأمین ترقی اقتصادی و اجتماعی مردمان را به صورت یک وظیفه‌ي همگانی درآوردند و می‌کوشیدند که سطح زندگانی اتباع شاهنشاهی را بالا ببرند (گیرشمن: 182). تاریخ‌نویسان مکرر از سدها، مخزن‌های آب، کاریزها، ترعه‌ها، جاده‌ها و پل‌هایی که ایرانیان هخامنشی ساخته‌اند و اقدام‌هایی که برای گسترش و اصطلاح کشاورزی و انتقال دانه‌ها و قلمه‌های گیاهان مختلف از ناحیه‌ای به ناحیه‌ي دیگر نمودند و هیأت‌های پژوهشی و اكتشافي كه به زمين‌ها و درياهاي دور فرستادند – مانند به ماموريت فرستادن نجيب‌زاده‌اي ايراني براي اکتشاف سواحل آفریقا به دستور خشایارشا که از جبل الطارق گذشته و کناره های قاره آفریقا را پیمود - صحبت می‌دارند. مثلاً در ناحیه‌ي هرات دریاچه‌ای برای کمک به کشاورزی کندند، کشت پسته و نوعی از مو را در شام، کشت کنجد را در مصر ، کشت برنج را درمیان‌رودان (بين‌النهرين) و کشت نوعي گردو را در یونان معمول داشتند. کوروش، عوارضی را که در بابل از آب برای کشاورزی می‌گرفتند، لغو کرد.

    دو هزار و سيصد سال پیش از آن‌که آبراه سوئز میان دریای سرخ و دریای مدیترانه ساخته شود، به دستور داریوش، با کندن ترعه‌ای بزرگ که عبور از آن چهار روز طول می‌کشید رود نیل را به دریای سرخ متصل نمودند و آرزوی فراعنه‌ي مصر در کندن چنین ترعه‌ای را برآورده ساختند. در این باره پنج سنگ‌نوشته به دو زبان فارسی و مصری در آبراه سوئز به دست آمده است.

    هم‌چنین داریوش بزرگ هیأتی را مأمور نمود تا مسیر رود سند را بررسی نموده از راه اقیانوس هند و دریای احمر به ایران برگردند. پیرو این اقدام که به گفته‌ي هرودوت سی ماه طول کشید چند بندر و یک راه دریایی برای تسهیل روابط بین هندوستان و بخش‌های باختری شاهنشاهی و دریای مدیترانه برقرار گردید (هرودوت، کتاب 4: 44).

    در يونان به امر خشایارشا دو مهندس ایرانی کوه آتوس را بریده، ترعه‌ای به طول تقریباً 2500 متر و به عرض کافی برای آن‌که دو کشتی دارای سه ردیف پاروزن پهلو به پهلو از آن عبور نمایند، ساختند و اين‌گونه راه ارتباطي آبي را بسيار كوتاه كردند.

    باز برای نخستین‌بار در تاریخ جهان، هخامنشیان هزاران کیلومتر جاده‌ي منظم، کاروان‌سراها و منزلگاه‌ها برای تعویض اسب و مأموران لازم برای حفظ امنیت و تعمیرات جاده‌ها میان شوش و سارد و تنگه‌ي بُسفر و ازمیر، و در جهت مخالف تا هند و هرات و مرزهای چین ساختند. معروف‌ترین این راه‌ها جاده‌ي شاهی است که شوش و سارد را به هم وصل می‌کرد که به گفته‌ي تاریخ‌نویسان یونانی سطح آن را براي بلند نشدن گردوخاك، با نفت خام پوشانده بودند که کشف بقایای آن، صحت نوشته یونانی‌ها را ثابت کرده است.


    سرعت و نظمی که ايرانيان برای رساندن پست برقرار داشتند و ابتکارهایی که برای نقل و انتقال اخبار نشان دادند شهرت جهانی دارد. جالب است بدانید شعار پست‌خانه‌ي آمریکا از این گفته‌ي هرودوت درباره بريد هخامنشی گرفته شده است: «برف، باران، یخ‌بندان و تاریکی نمی‌توانست چاپارهای تندرو داریوش را از ادامه‌ي سفر خویش بازدارد» (هرودوت کتاب 8: 9. فاصله‌ي تقریباً 2500 کیلومتری از سارد تا شوش را چاپارهای هخامنشی در 15 روز طی می کردند، حال آن‌که عبور از همان راه برای یک قافله، نود روز طول می‌کشید.

    اگرچه زبان فارسی باستان، زبانی که داریوش در لوح بنیاد تخت‌جمشید به کار برده زبان رسمی بود ولی آزادی استفاده از زبان آرامی که بسیاری از مردم از دره‌ي نیل تا رود سند به آن آشنا بودند به گسترش روابط بین‌الملل آن زمان کمک بسیار نمود.

    وضع یک استاندارد رسمی اوزان و مقادیر و ایجاد و ترویج یک سیستم پولی در سراسر کشور و تنظیم بهای فلزهای گران‌بها از جمله اقدام‌های دیگری است که به رونق اقتصادی جهان هخامنشی و به گسترش روابط داد و ستد بازرگانی در سراسر جهان شناخته‌شده، کمک بسيار نموده است. داریوش سکه‌های دریک را به زر و سکه‌های سیگلیو را به سیم ضرب نمود. سرپرسی سایکس شگفت‌زده می‌نویسد: «قابل توجه است که لیره و شلینگ تقریباً برابر این سکه‌های باستانی هستند» (سایکس: 11).

    هم‌چنین موسسه‌هایی شبیه به بانک‌های امروز در جهان هخامنشی به‌وجود آمد که بسیاری از عملیات بانک‌های بازرگانی و رهني را انجام می‌دادند. گیرشمن با اشاره به ابتکارها و تأسیسات ایرانیان هخامنشی می‌نویسد: «در زمان هخامنشیان گام‌های نخستین برای ساختن اقتصادی ملی برداشته شد. با تشکیل امپراتوری ایران، جهان به یک دوره رونق اقتصادی بزرگ رسید» (گریشمن: 187). وی می‌افزاید: «تا آنجا که اوضاع زمان اجازه می‌داد هخامنشیان به وضع طبقه‌ي کارگر عنایت داشته و برای شرایط کار و هم برای مزدها قوانینی وضع کردند».


    در اين زمينه بهتر است بخشی از باورهای داریوش بزرگ را، چنان‌كه خود در سنگ‌نوشته‌اش اعلام ‌کرده، از نظر گذراند:

    «به خواست اهورا مزدا، من چنینم که راستی را دوست دارم و از دروغ روی گردانم. دوست ندارم که ناتواني از حق‌کشی در رنج باشد. هم‌چنین دوست ندارم که به حقوق توانا به سبب کارهای ناتوان آسیب برسد. آنچه را که درست است من آن را دوست دارم. من دوست برده‌ي دروغ نیستم. من بد خشم نیستم. حتا وقتی خشم مرا می‌انگیزاند، آن‌را فرو می‌نشانم. من سخت بر هوس خود فرمان‌روا هستم».


    چنین بیانیه‌ای از زبان یک شاه در سده‌ي ششم پیش از میلاد به معجزه می‌ماند. از بررسی دقیق لوح‌های دیوانی تخت‌جمشید - که نزدیک به هفتاد سال پیش در دیوار استحکامات تخت‌جمشید به دست آمده و - بخش کوچکی بود از بایگانی دیوان شاهی – نتیجه می‌گیریم که داریوش واقعاً هم با مسائل مردم ناتوان همراه بوده است. این لوح‌ها می‌گوید که در نظام او حتا کودکان خردسال از پوشش خدمات حمایت اجتماعی بهره می‌گرفته‌اند، دست‌مزد کارگران در اساس نظام منضبظ «مهارت و سن» طبقه‌بندی می‌شده، مادران از مرخصی و حقوق زایمان و نیز حق اولاد استفاده می‌کرده‌اند، دست‌مزد کارگرانی که دریافت اندکی داشتند با جیره‌های ویژه ترمیم می‌شد تا گذران زندگی‌شان آسوده‌ تر شود، فوق‌العاده‌ي سختی کار و بیماری پرداخت می‌شد، حقوق زن و مرد برابر بود و زنان می‌توانستند کار نیمه‌وقت انتخاب کنند تا از عهده‌ي وظایفی که در خانه به خاطر خانواده داشتند، برآیند. این همه تأمین اجتماعی که لوح‌های دیوانی هخامنشی گواه آن است، برای سده‌ي ششم پیش از میلاد دور از انتظار است. چنین رفتاری که فقط می‌توان آن را مترقی خواند، نیازمند ادراک و دورنگری بی‌پایانی بوده است و ویژه‌ي فرهنگی که شاه بزرگ و مقتدر برآمده از آن می‌گوید: «من راستی را دوست دارم» و حتا به همسران خود آموخته بود که با تمام توان‌شان این راستی و عدالت را نگاه‌باني کنند. آنها هم درست مانند هر مستخدم و کارمند دولت هخامنشی ناگزیر از پذیرش دقیق حساب‌رسی کلیه‌ي درآمدها و مخارج خود بودند و همان نظم و سخت‌گیری عمومی شامل آنان نيز می‌شد. شاه بر کلیه‌ي مخارج دربار خویش از جمله مخارج سفر خود و همراهانش نظارت داشت.

    دست‌گيري ناتوان و دادگري از پايه‌هاي جهان‌داری ايرانيان بود. قانون‌شکنی به شدت مجازات می‌شد و درست‌کاری و وفاداری با پاداش مناسب همراه بود. آخرین بخش نوشته‌ي آرامگاه داریوش در «نقش رستم» به روشنی و زیبایی برداشت داریوش را از یک جهان‌داری دادگرانه بیان می‌کند. در این نوشته او مستقیماً مردم کشورش را مخاطب قرار داده و یادآوری می‌کند:


    «تو ای بنده! نیک بدان که هستی، توانایی‌هایت کدام و رفتارت چگونه است. نپندار که زمزمه‌های پنهانی و درگوشی بهترین سخن است. بیشتر به آنی گوش فرادار که بی‌پرده می‌شنوی. تو ای بنده! بهترین کار را از توان‌مندان ندان و بیشتر به چیزی بنگر که از ناتوانان سر می‌زند».

    ناتوان‌ترین مردم می‌توانستند و می‌بایست در کار گروهی نقشی داشته باشند. هر مهارتی به کار گرفته می‌شد و هر کس نقش خود را در بنای اجتماعی ایفا می‌کرد. داریوش به کار گروهی همه‌ي مردم شاهنشاهی همواره و همیشه اشاره کرده است. برای نمونه تخت داریوش در نگاره‌های آرامگاه، فراز سر نمایندگان همه‌ي مردمان شاهنشاهی قرار دارد و چنین است در نگاره‌های آپادانا که همه‌ي مردمان با هدایای سرزمین‌های خود حضور دارند. بر این همکاری عمومی سرزمين‌های شاهنشاهی، به تکرار در نقش‌های مختلف تأکید می‌شود. در حقیقت تجربه‌ي دیوان اداری ایلامی‌ها و بابلی‌ها در سیستم حکومتی هخامنشی به کمال رسید. این میراث‌ها و تجارب در صورت لزوم متحول می‌شد، با برداشت‌ها و ظرایف در می‌آمیخت و نظام دیوانی تازه‌ای را پدید می آورد که شرایط اصلی و تعیین‌کننده‌ي بقای شاهنشاهی بزرگ بود...» (کخ: 1377، 374 – 345).

    786
    -اگر همه انسانها يكسان بينديشند و تنها يك تن با نظر همه مخالف باشد ، كار عموم در خاموش كردن اجباري آن يك تن به همان اندازه نارواست كه ،‌اگر او قدرت داشت و نوع بشر را به زور خاموش مي كرد . (ميل)


    كارت اهداي عضو

  3. تشکرها از این نوشته :

    psa

  4. #43
    power11 آفلاين است كاربر فعال
    تاریخ عضویت
    Apr 2006
    نوشته ها
    1,133
    تشکر
    888
    تشکر شده 1,075 بار در 422 پست
    لايك دريافتي
    0
    لايك كرده
    0

    پیش فرض پيشينه پزشكي در ايران باستان

    پیشینه پزشکی در ایران باستان‏ ‏( پیش از اسلام)‏
    ‏ ‏

    دوران آریایی و زرتشت و هخامنشی ها


    جستار پزشکی و پزشکان، بیمارستان و پیشینه آنها در ایران باستان، از مواردی است که بیشتر تاریخنویسان ‏بدان ها اشاره نموده و این دانش پزشکی به مانند بسیاری از دانشهای دیگر در ایران از دوران قدیم و پیامد آن ‏در دوران هخامنشی و اشکانیان و ساسانیان جایگاه ی ارجمند داشته است.‏

    آنچه از نسکهای تاریخی برمیاید، این است که پزشکان، دانش پزشکی و ارگانها پزشکی در ایران در دوران ‏پیش از اسلام (بیشتر در دوران ساسانیان) بسیار رواج داشته اند و بسیار ارجمند بوده اند.‏

    بزرگترین بن مایه ای که درباره پزشکی دوران هخامنشیان و پیش از آن میتوان یافت، اوستا کتاب دینی ‏زرتشتیان و سایر نسکهای دینی آنان است. بجز آن با بررسی نسکها، تاریخهای مشرق و مغرب ( یونانیان) نیز ‏پیشینه پزشکی در ایران باستان میتواند بیشتر روشن شود.‏

    روشن است که پزشکی یا هر دانش دیگری از مردم و تمدنهای مجاور خود نمی توانسته بی بهره بوده باشد، ‏ایران نیز از این دسته جدا نبوده است، منتهی میزان رخنه دانش پزشکی اقوام بر روی یکدیگر را باید با بررسی ‏تاریخ پزشکی قومهای گوناگون روشن نمود.‏

    از درون نگری برگهای تاریخ چنین بدست میاید که مهاجرت قوم آریایی به سرزمین ایران و سکونت در آن به ‏درستی ابتدای تاریخ پزشکی کشور ما می باشد، و این نکته در اوستا و در نسکهای تاریخنویسان مشرق و ‏مغرب آمده است.‏

    قدیمی ترین دوره تاریخ پزشکی در کشور ما دوره آریایی است، که آریاییها در زادگاه نخستین خود که آن را ‏آیاریا ویژه میخواندند که گمان میرود سی قرن پیش از زادروز مسیح باشد، آغاز گردیده است.‏

    در این دوره به باور زرتشتیان نخستین پزشک به نام تریتا (‏Thrita‏) بوده است، که میتوان این پزشک را ‏همانند ایمهوتپ (در مصر) و اسقلبیوس ( در یونان) دانست.‏

    پزشکی ایران باستان که پایه های آن چه در بهداشت و چه در درمان و همچنین قوانین و چهارچوبهای آن ‏دارای جایگاه ی ارزنده میباشد، چندین قرن پیش از زادروز مسیح، که از ورود و رخنه پزشکی یونانی و ‏بقراطی به ایران اثری دیده نمی شود وجود داشته است. باید گفت این جایگاه ارزنده به دلیل آمیزشهای فرهنگی ‏ایرانیان و به دلیل پیروزیهایی که پادشاهان هخامنشی بدست آورده بودند، بدست آمده. منتهی پس از آمدن بقراط ‏و نزدیکی ایرانیان و جنگهای ایران و یونان، پای پزشکی یونانی هم به ایران باز شد و اثری بر روی پزشکی ‏ایران گذاشت.‏
    ‏ ‏
    برخی باور دارند که پایه های پزشکی و دست آوردهای آن نخست به دست ایرانیان به یونانیان برده شده است ‏و اما اثری از آثار دانشهای یونانی تا 700 سال پیش از زادروز مسیح در ایران دیده نمی شود، تا آنکه از 500 ‏سال پیش از زادروز یعنی 200 سال پس از آن آثار دانشهای یونانی در ایران نمایان گردیده است.‏

    از درونمایه نسکهای تاریخ ایران باستان چنین بدست میاید که مکتب زرتشت یا مکتب مزدیسنا خیلی پیشتر و ‏زودتر از مکتبهای پزشکی یونان در دنیا وجود داشته اند.‏

    مکتب مزدیسنا که تحت رهبری زرتشت در شمال غربی ایران (آذربایجان) ایجاد گردیده، و در این مکتب روش ‏درمان و بهبود به روش دینی و روحانی به مردم آموخته شده، و چون باور پیروان زرتشت آن بوده که ‏اهورامزدا نیکی را آفریده و رنج و درد و بیماری از وسوسه اهریمن است، بدین جهت مبارزه بین بیماری و ‏بهبود یعنی اهریمن و اهورامزدا پیوسته برقرار بوده. و این امر که به راستی نیاز کامل بشر برای بهبودی و ‏تندرستی بدنش بوده و بسیار طبیعی میباشد، پس باورهای مذهبی آنان و فلسفه بالا در لباس روحانیت در آمده ‏است.‏

    در ایران باستان دو مکتب وجود د اشته ، یکی مکتب مزدیسنا و دیگری مکتب اکباتان.‏

    در مکتب مزدیسنا که به پیروی از دستورهای زرتشت پیامبر ایران باستان می باشد، هر جستاری که در اوستا و ‏سایر نسکهای دینی زرتشتیان آمده، نشانه این مکتب می باشد. درمان و بهبود بیماران و بهبود درد دردمندان ‏همچنین مراجعه به پزشک که در فرهنگ ایران باستان دیده میشود، همه از آموزه های زرتشت می باشند، و ‏میتوان گفت ورود واژه پزشک و جدا ساختن خرافات از درمان، و واگذاری درمان به پزشک را نخست در ‏پزشکی زرتشت و مکتب مزدیسنا می بینیم. شاید افتخار جداسازی خرافات از پزشکی را که به بقراط می بندند ‏نخست از آن ایرانیان باشد. باید گفت اساس بزرگ این مکتب استواری به پاکی و راستی و چهار عنصر می ‏باشد.‏

    درباره خود زرتشت پیامبر هم گفته هایی از آگاهی او از درمان و بهبود بیماری وجود دارد، میگویند لهراسب که ‏به بیماری سختی دچار شده بود به روش بهبود تلقینی بدست اشورزتشت بهبود یافته است.‏

    مکتب دیگر دوران ایران باستان، مکتب اکباتان می باشد، و این مکتب نزدیک به یک صد سال پس از زرتشت ‏بدست یکی از شاگردان وی به نام سئناپوراهوم ستوت ‏saena poure ahumstute )‎‏ ) پایه گذاری گردید. ‏وی با یکصد تن از شاگردانش، کار درمان مردم را بدست داشت.‏

    پلوتارک (‏Plutarque‏ ) در کتاب خود اشاره کرده است که در مکتب اکباتان، که خودش بدان راه یافته بود، از ‏حکمت و ستاره شناسی و پزشکی و جغرافیا آموزش داده میشده و صد شاگرد در آن در حال آموزش بوده اند.‏

    اشاره به این دو مکتب ایران باستان بر آن بود که هنگامی که از مکتب های کنیدوس و کوس در یونان و ‏اسکندریه در مصر گفتگو میشود، این نکته روشن گردد که در ایران باستان هم مکتب های پزشکی وجود داشته ‏است. اینکه این مکتب ها بر روی مکتب های یونان و مصر چه اثری داشته اند بدرستی روشن نیست.‏

    اما در 700 سال پیش از زادروز مسیح در یونان آثاری که دال بر آگاهی های پزشکی مانند ایران بوده باشد، ‏دیده نمی شود، بلکه با آمدن بقراط است که جنبش بزرگی به این دانش داده شده است، که پس از آن وی را ‏‏"پدر پزشکی" نامیده اند، وانگهی بسیاری از واژه های پزشکی از ریشه هندواروپائی و برخی ریشه بابلی ‏دارند.‏

    باید دانست که پیش از پاگیریِ دو مکتب کوس و کنیدوس در یونان، در ایران و کناره های دجله و فرات و ‏همچنین هندوستان دانش پزشکی برای خود جا و مکانی ارجمند داشته است. برای نمونه در هندوستان آموزش ‏دانش پزشکی انجام میشده است و باور " اخلاط چهارگانه" در نسکهای هندیان دیده می شود. چنین برمیاید که ‏این نگرها از هندوستان به ایران آمده و ایرانیان پرچمدار گسترش این بینش بوده اند.‏

    در پزشکی هندی چنانکه از نسکهای آنان درباره پزشکی بر می آید، آنکه فصلی از این دانشها در مورد بدن ‏انسان است بگونه نقشی از دنیاست، که هر بخشی از بدن آدمی را به بخشی از زمین همانند شده است: پشت به ‏آسمان، بافتها به خاک، استخوانها به کوهها، رگها به نهرها، خون بدن به آب اقیانوسها، کبد به گیاه، و مغز به ‏فلز(مایعی در دل خاک) همانند گردیده است.‏

    در ایران باستان باور خلطی سهم بزرگی در پیدایش باورهای انسان یا جهان کوچک داشته است، و به موجب ‏این نگر انسان تمام ساخته های جهان را به میزان و جایگاه ی کوچکتر بازسازی می نماید.‏

    درست همین باورها در نوشتاری از بقراط دیده می شود. اکنون باید دانست باورها و نگرهای بالا که همانند ‏یکدیگر می باشند، کدام یک نخستین است!! آنچه بیشتر امکان دارد درست باشد، آن است که بقراط پس از ‏نگرهای هندیان و ایرانیان بدان روی آورده است، و اندیشه نخستین باید از خارج یونان باشد و آنچه در یونان و ‏آثار بقراط است نظر پسین باشد.‏

    به هر روی این چنین مینماید که باورها و اندیشه های نخستین پزشکی بیشتر از ایران و هند، مرکزهای نخستین ‏خود چنانکه گفته شد، به یونان رفته است و اگر دانش پزشکی هندیان را قدیمی تر از ایران بدانیم، میتوان گفت ‏ایران پل انتقالی دانش پزشکی به یونان بوده است.‏

    از دورانهای بسیار روشن و از نظر پزشکی شایان توجه، دوران جمشید پادشاه پیشدادی می باشد. پادشاهی ‏جمشید دورانی بوده که در آن دوران نه سرما و نه گرما وجود داشته و جهان از مرگ دیوآفریده پاک بود. ( ‏یشتها بخش دوم تا پنجم آبان یشت).‏

    دیگر آنکه در همین یشت درباره خدمات جمشید آمده است که وی به دستور اهورامزدا بر آن بوده است تا دنیایی ‏خوب برای مردم فراهم کند و محلی برای پیروان دین برگزیند، جوی آب و چراگاه برای حیوانات و خانه ها و ‏سردابها درست کند و تخمهای جانورانی که خوبتر و قشنگ تر باشند، و گیاهانی بلند و خوشبو و خوراکیهای ‏خوشمزه فراهم کند، و نطفه ها و تخم هائی از هر گروهی که ممکن شود یک جفت در آن جاها بیاورد که در تمام ‏مدتی که در آن بسر میبرند پوسیده و فاسد نگردد.‏

    از آن گذشته افراد ناکامل که دارای بیماریهای بدنهاد هستند در آنجا نبرد و آنها که ناخوشیهای اهریمنی دارند، ‏بدان جایگاهها داخل نگردند، تا بتواند برای مردم گله و رمه فراهم سازد. و آنان از گرسنگی و تشنگی و پیری و ‏مرگ دوری جویند (یشتها- آبان یشت).‏

    فردوسی در فصل پادشاهی جمشید گوید:‏

    چنین سال سیصد همیرفت کار
    ندیدند مرگ اندر آن روزگار
    ز رنج و ز بدشان نبود آگــهی
    میان بسته دیوان بسان رهی


    درباره جمشید در زامیاد یشت آمده ( بخشهای 31 تا 38 ) آنکه در روی هفت کشور، پادشاهی میکرد، چیره بر ‏دیوان و جاودان و پریها بود و در دورانش خوردنی و نوشیدنی فاسد نمی گردد......."‏

    گرشاسب در نسکهای دینی ایرانیان باستان، پس از جمشید دارنده جلال و فر‎ ‎گشت، در زامیادیشت بخشهای 38 ‏تا 44 آمده است: " هنگامی فراز جمشید روی برگرداند، به شکل و صورت مرغی بر گرشاسب سایه افکند و ‏آنگاه گرشاسب نیرو گرفت و نامورترین ناموران گشت".‏



    ‏ ‏
    نخستین پزشک

    در اوستا آمده است که اولین پزشک تریته ( ‏Thrita‏) پدر گرشاسب پهلوان بوده، این مرد کسی است که بر ‏باور زرتشتیان بیماری و مرگ و زخم نیزه و تب سوزان را درمان میکرده است.‏

    پزشک بزرگ که در پزشکی زرتشت به نام ترتونا (‏‎(Threataona‏ است کسی است که به راستی آورنده دانش ‏پزشکی و کشنده روح پلید است که انگره مینو میباشد، فزون بر آن، دهنده هوم و سازنده تریاق نیز می باشد.‏

    در وندیداد باب بیستم در بخش اول و دوم آمده است: ‏

    ‏« زرتشت از اهورامزدا سوال کرد" کیست در میان دانایان و پرهیزکاران و توانگران و پیشوایان که تندرستی ‏دهنده و باطل کننده جادو و زورآور که بیماری و مرگ و زخم نیزه پران و گرمای تب را از تن مردم قطع کرد؟"‏

    اهورامزدا در پاسخ فرمود: " ای سپتیمان زرتشت، تریته در میان مردم و پرهیزگاران و پیشوایان اولین فردی ‏است که تندرستی دهنده و از میان برنده جادو و زورآور بیماری را و مرگ و زخم نیزه پران و گرمای تب را از ‏تن مردمان دور نماید.»‏

    در بخش سوم آمده است که :‏
    ‏« تریته پزشک برای درمان جستجو کرد و از فلزات درمان برای مقابله با درد و مرگ بی هنگام و سوختن و ‏تب و سردرد و تب لرزه و مرض آژانه و بیماری اژهوه و بیماری پلید و مارگزیدن و بیماری دورکه و بیماری ‏ساری و نظر بد و گندیدگی و کثافت که اهریمن در تن مردم آورد، بوجود آورد. »‏

    همچنین در نسکهای زرتشتیان آمده است: « که اهورامزدا کاردی جواهر نشان به تریته بخشید تا با آن عمل ‏جراحی انجام دهد.»‏

    از آن گذشته تریته از ویژگی گیاهان دارویی و شیره و فشرده آنها آگاهی داشته است.‏

    به هر روی گفته میشود که اول فردی که بدرمان بیماران پرداخته تریته است که آریاییها و هندیها او را خوب ‏می شناختند و دستورهایش را در کشور آریان پیروی می نمودند.‏

    در فروردین یشت بخش 131 آمده است که:‏
    ‏« فروهر پاک دین فریدون از خاندان آبتین را میستائیم از برای ایستادگی بر ضد گری و تب سرد....»‏

    اما واژه ترتیا که هندیان از آن یاد می نمایند و در اوستا به نام ترتیه آمده، بنگر می رسد همان فریدون است. ‏

    ایران باستان هم همانند قومها و کشورها دیگر یک "پدر پزشکی" یا بهتر بگوییم، نماینده درمان بخش و بهبود ‏داشتند و همانطور که اسقلبیوس در یونان و ایمهوتپ در مصر بوده، در ایران فریدون می باشد.‏

    غیر از تریته نام دو تن در تاریخ ایران باستان پس از تریته دیده می شود، یکی یما ‏Yema‏ و دیگری تراتااونا ‏‎ ‎Thraetaona‏. نخستین توانسته است که بیماران پوستی و استخوانی و دندانی را از افراد سالم سوا کند و ‏دومی چنانکه گفته شده ستاره شناس و سازنده هوم و تریاق نیز میباشد. ( از یادداشتهای مرحوم پورداود و ‏رساله آقای دکتر سهراب خدابخشی ) ‏


    فردوسی بزرگ در شاهنامه خود پیدایش دانش و هنر پزشکی را چنان که در اوستا هم آمده از کارهای بزرگ ‏جمشید دانسته است:‏

    دگـــر بویـــها خـــــــــــوش آورد بـــاز
    کــه دارنـد مـردم ره رویـــتش نـیــاز
    چو بان و چو کافور و چون مشک ناب
    چو عود و چو عنبر چو روشن گلاب
    پـــزشــــکی و درمــان هــر دردمـنـــــد
    ره تـنــــــدرســـــتـی و راه گـــــــزنـد
    هـمــــان رازهــا کــرد نـیــــز آشــــکـار
    جـهــان را نـیـــامـد چـو او خواستـــار



    بهداشت ‏ ب

    بهداشت از تکلیف های بزرگ دینی زرتشتیان می باشد. بهداشت فردی و بهداشت و پاکیزگی شهرها نیز جزو ‏همان تکلیف ها برای زرتشتیان آمده است.‏

    درباره بهداشت در فروردین یشت باب 29 بخش 141، بر رویارویی با بیماریهای جرب و تب و مانند آنها از ‏فریدون کمک خواسته شده است. همچنین در بخش 143 درباره نیرو و تندرستی برای فرزندان گفتگو شده ‏است.‏

    باید دانست ایرانیان قدیم چون به آخرت باورمند بودند، در نتیجه به زندگانی در این دنیا و تندرستی خود نیز پای ‏بندی بودند. ایرانیان بر خلاف پیروان برخی از دینهای کشورهای همجوار که پشت پا به دنیا زده بودند و به ‏زندگانی علاقه نداشتند، باور داشتند که آدمی برای زندگانی سودمند و کارهای اجتماعی آفریده شده است، زیرا ‏که زندگی را یک جنگ و مبارزه همیشگی بین نیکی و بدی می دانسته و می کوشیدند که دنیا را به میل و دلخواه ‏خود و اراده خداوندی آبادان نمایند.‏

    آموزش روحانی و جسمانی فرزندان با پدر و مادر، و بیشتر به دست مادر بوده است. فراهم کردن بهداشت از ‏تکلیف های فرمانروایان بوده و فرمانروایان دادگر میبایستی در کار بهداشت مردم کوشا باشند.‏
    ‏ ‏
    در وندیداد دستورهای بسیاری درباره بهداشت همگانی آمده است. برای نمونه آنکه فردی از فنجانی آب ‏آشامیده، دیگری باید از آشامیدن از آن فنجان خوددرای جوید. از چرکینی (کثافات) زنده و همچنین لمس مرده ‏بایستی خودداری نمایند و هنگام شستوی مرده، کسی که انجام این کار را به گردن داشت میبایستی با دستکش ‏مرده را شستشو می داد. این به این خاطر بود تا از پخش بیماری های واگیر دار میان دیگران خودداری کنند. ‏این روش امروز هم در بیمارستانها انجام میشود.‏

    در بهداشت همگانی، پزشکی زرتشت بسیار پیشرفته است. قوانین مربوط به پاکیزگی فردی و همگانی هر دو بر ‏پایه هایی برای جلوگیری از پخش بیماریهای واگیر دار ریخته شده اند. و همه مردم را از آلودن آتش ،آب ، خاک ‏و گیاه بازداشته اند.‏

    از نهاده هایی که در پزشکی ایران باستان بدان برخورد می کنیم، نهایت دقت و توجه به شستشوی بدن و لباس ‏است، که جزو بخشهای مهم دینی آنها بوده است.‏

    در میان ایرانیان قدیم پاکیزگی بدن نخستین گرو در نگهداری روح بوده است و در تمام مراسم و در نمازهایشان ‏پاکیزگی و نیروی تن را پایه اول پاکیزگی روح می دانستند. شستشوی مرده و خودداری از هر چه که از مرده ‏و چرکینی ( کثیفی) که از زنده جدا شده باشد واجب بوده، چرا که ممکن است بیماری واگیردار به بدن راه یابد. ‏اگر کسی ناخودآگاه مرده یا چرکینی را لمس نماید تا خود را شستشونکند، نباید داخل گروه مردم گردد.‏‎ ‎‏ امروز ‏هم در بیمارستانها پس از درگذشتن بیماری اطاق بیمار را شستشو میدهند و پلشت زدایی(ضدعفونی) میکنند و ‏همه پرستاران نیز پس از آن خود را پاکیزه میکنند. ‏‎ ‎‏ ‏‎ ‎

    درباره نشستن مگس از فردی به فرد دیگر و یا وزش باد که احتمال انتقال بیماری داده میشود، در آیین زرتشتی ‏امر گردیده که آدمی باید روزی چند مرتبه دست و روی خود را بشوید. (باب پنجم وندیداد و فروغ مزدیسنی).‏

    در باب پاک کنندگان بزرگ، آفتاب را از بزرگترین می دانستند، خاک و آب و باد را نیز پاک می شمردند. برای ‏نمونه درباره زمین کشاورزی در وندیداد در باب سوم آمده است:‏

    ‏« زمینهایی که در آن خانه ساخته شود و اشخاص پروردگار بزرگ را پرستش نمایند و یا آنکه به قوانین مذهبی ‏دو نفر نیز ازدواج نمایند و با فرزندان خود در آنجا به ایزدپرستی سرگرم هستند و زندگی نمایند و یا آنکه در آن ‏بر اثر کشاورزی از چرکینی و باتلاق شیوه آبادانی بخود گیرد و یا زمینی که در آنها گله و رمه تربیت شوند و ‏نمونه های آنها از شرایط نخستین و بزرگ پاکی خاک می باشد. »‏

    خودداری از تماس بدنی با مرده شور و مرده کش از بایستگی ها دانسته شده است و اگر ناخواسته این آمیزش ‏شده باشد، باید فرد پیش از پیوستن به دیگران شستشو نماید. همچنین از بستر زنان باردار باید دوری جوید چرا ‏که احتمال واگیر بیماریهای گوناگون وجود داشته است.‏

    آلودگی آب را به چرکینی(کثافات) از گناهان بزرگ دانسته اند و اگر کسی در هنگام گذر از جوی آب ببیند که آن ‏جوی به چرکینی آلوده شده است، بر هر زرتشتی بایسته است که آن چرکینی را از جوی دور نماید. پاکی و ‏پاکیزگی در آیین زرتشتی نهاد پارسایی است.‏

    دود دادن و سوزاندن چیزهای خوشبو در آتش را برای پاک کردن درست می دانستند و در حقیقت آتش را به ‏مانند آفتاب از پاک کنندگان می دانستند، به همین روی آتش نزد آنان گرامی بوده است. ‏



    بهداشت آب

    ایرانیان آب را از هر نوع پلیدی دور داشته و چون آب را برای آبادانی و پیشرفت کشور بسیار مهم میدانستند به ‏پاکیزگی و بهداشت آن هم بسیار پای بند بودند.‏

    آب در آیین زرتشت بسیار ارجمند و ارزنده و از خواندن نسکهای دینی زرتشتیان چنین برداشت میگردد که این ‏داهیه بسیار مقدس بوده است. آب را بن مایه زندگی همه موجودات و رستنیها و آبادانی میدانستند و برای ‏نگاهداری آن فرشته ای داشتند به نام خرداد.‏

    ‏- برای آب روشنی و زلالی و بی رنگی و بویی و مزه و عدم آلودگی به چرکینی را نیکو میدانستند.‏

    ‏- ریختن چرکینی و ناپاکی مانند مدفوع و ادرار و آب دهان و خون و گشنهای چهار گانه(اخلاط) و لاشه و مانند ‏اینها در آب را ناروا(ممنوع) و گناهکار را سزاوار به مجازات میدانستند. مجازات فردی که در آب جاری، ‏گشنهای چهار گانه(اخلاط) و آب دهان می انداخت این بوده که می بایست مبلغی جهت آتش مقدس به مغان ‏بپردازد و همچنین صد حیوان زیان آور بکشد.‏

    ‏- آنان باور داشتند که برای آشامیدن، هر کس باید باردانی(ظرفی) سوا داشته باشد. ‏

    ‏- شستشوی بدن و لباس در آب جاری ناروا و نادرست بود. به همینگونه اگر کسی می خواست شنا کند، می ‏بایستی نخست خود را در خارج از آب بشوید و پاک کند سپس وارد آب گردد.‏

    تاریخنویسان یونانی مانند هرودوت نوشته اند که آب جاری نزد ایرانیان مقدس بوده و پیوسته از ناپاکی و ورود ‏چرکینی بدان جلوگیری می نموده اند. دیگر تاریخنویسان یونانی نیزاز قبیل استرابون و گزنفون هم مانند ‏هردوت از جایگاه بزرگ آب در میان ایرانیان در کتابهای خود نوشته اند.‏

    در بخشهای 26-27- 28- 29- 30- 31- 32- 33- 34- 35- 36- 37- 38- 39- 40- 41 باب ششم ‏وندیداد در مورد گفته های بالا آمده است. ‏

    هرگاه مزداپرستان به یک آب جاری برسند که در آن مرده سگ یا انسان باشد چه باید بکنند؟
    ‏« دستور است که با کفش کنده و لباس کنده درنگ کند تا مرده به سوی او بیاید، آنگاه تا مچ پا در آب رود و ‏مرده را بیرون آورد و اگر لازم گردد تا کمر در آب رود تا به بدن مرده برسد ( و بیرون آورد).»‏

    ‏ اگر مرده سگ یا انسان در آب جاری گندیده شده باشد مزداپرستان چه باید بکنند؟ ‏
    ‏« باید هر قدر که در دو دست او جا بگیرد از آب بیرون بیاورد و بر زمین خشک بگذارد. »‏

    چقدر از آب جاری ( در صورتی که مرده در آن افتد) نجس و چرکین و کثیف می شود؟
    ‏« باید مرده از آب بیرون آورده شود و سه بار باران بر آب ببارد تا آن آب پاک شود و به مانند پیشین قابل ‏خوردن حیوان و انسان می شود. »‏

    از این روشهای بهداشتی و پزشکی برمی آید که آب هم به مانند آتش همان احترام و بزرگی را دارا بوده است.‏


    در وندیداد، باب 2، بخش 34 درباره محل نگاهداری آب آمده است:‏

    ‏« جمشید در محلی آب را به اندازه مسافت هزار قدم انبار کرد در آنجا بازاری ساخت که در آن سبزیها و خوراک ‏فاسد نشونده بود.»‏

    فیثاغورسِ در سیاحتنامه خود در ایران گوید:‏
    ‏« پادشاهان هخامنشی پیوسته از آب رودخانه نزدیک شهر شوش بهره می نمودند و در هنگام سفر از هر آبی ( ‏یا از آبهای معمولی ) نمی آشامیدند و برای اینکه هنگام سفر بی آب نباشند، آب را در تنگ های نقره ذخیره ‏نموده، میان گردونه ها می کشیدند. آب را می جوشاندند تا از پاکی آن اطمینان حاصل نمایند، تا رفع احتیاج ‏نمایند.»‏

    کوتاه اینکه در ایران باستان پاک شمردن آب و نینداختن چرکینی و لاشه و مردار بر روی زمین از کردارهای ‏بسیار مهم و آداب دینی آنان بوده است، این نشاند دهنده آن است که ایرانیان باستان به وجود آمدن برخی ‏بیماریها را در لاشه انسانی و مردار حیوانی و ناپاکی و گندیدگی را در نتیجه آلودگی آب می دانستند.

    786
    -اگر همه انسانها يكسان بينديشند و تنها يك تن با نظر همه مخالف باشد ، كار عموم در خاموش كردن اجباري آن يك تن به همان اندازه نارواست كه ،‌اگر او قدرت داشت و نوع بشر را به زور خاموش مي كرد . (ميل)


    كارت اهداي عضو

  5. #44
    power11 آفلاين است كاربر فعال
    تاریخ عضویت
    Apr 2006
    نوشته ها
    1,133
    تشکر
    888
    تشکر شده 1,075 بار در 422 پست
    لايك دريافتي
    0
    لايك كرده
    0

    پیش فرض

    بیماریها


    در نسکهای دینی زرتشتیان و نسکهای تاریخی نام بیشماری از بیماریها آمده است. نام بخشی از این بیماریها را ‏میتوان با بیماریهای کنونی سنجش کرد تا روشن گردد چه بیماریهایی بوده اند. اما شوربختانه نامهای شمار ‏دیگری از این بیماریها روشن نیست، تنها میتوان به گمان و از روی سنجش آنها را شناخت. ‏

    ‏ تب

    واژه تب در اوستا به شکل تفنو و تپنو زیاد دیده می شود، که چم آن تب می باشد، به چم بیماری که دمای طبیعی ‏بدن آدمی را بالا برد. واژه های تپیدن و تپش و مانند آنها از این واژه آمده اند. بجز تب، واژه تب گرم (ممکن ‏است آفتاب زدگی باشد؟) نیز دیده شده است.‏

    باید گفت تب که یکی از نشانه های بیماریها و بخشی از آنهاست، خود به تنهائی محل و مکان ویژه ای در ‏پزشکی از خیلی پیش پیدا نموده و بخشی از آن بوده که مهمتر گردیده و عنوان مستقل یافته است.‏

    دیو تب

    آن تبی بوده است که آدمی را پریشان و گیج و بیهوش می نموده است. شاید نگر به تبهای شدید بر اثر ‏بیماریهای عفونی و یا سرسام بوده است.‏

    سردرد

    واژه سردرد درست به همینگونه در اوستا با نام بیماریهای دیگر آمده است. در بخش هفتم، باب بیستم وندیداد ‏به روشنی گفته میشود " ..... ای سردرد به تو نفرین می کنم......".‏

    تب لرزه

    این واژه که در اوستا آمده است و بسیار روشن می باشد بنظر می رسد همان تب نوبه باشد. بدین شکل ‏‏"......ای تب لرزه به تو نفرین می کنم" ( بخش هفتم – باب بیستم وندیداد). ‏

    پیس (‏‎(Vitiligo‏ ‏

    در اوستا واژه ای به نام پئسه ‏‎ (Paesak)‎است که همان پیس یا پیسی می باشد که به تازی آن را برص ‏میگویند. فرد پیسی دور از مردم زندگی می کرده است. بیماری پیسی در بیشتر نسکهای پزشکی قدیم دیده شده ‏است. برخی اوقات این بیماری را با جذام‎(Lepre )‎‏ و یا با یکی از نشانه های جذام اشتباه نموده اند. ‏

    در بخش هفتم و نهم باب بیستم وندیداد از بیماری پلید نام برده شده است که بنظر می رسد پیس باشد و در ‏پهلوی واژه پسک‎(Pesak)‎‏ آمده است.‏

    کچلی

    از کچلی در اوستا زیر واژه پوشنده تر بیماریهای پوستی سخن رفته است.‏


    جرب ( ‏Gale‏)‏

    در اوستا جرب به نام گرنو ‏Garno)‎‏) که همان گری میباشد آمده و درمان کننده این بیماری جایگاه ی ارجمند ‏داشته است.‏


    آماس و ورم

    در مورد این دو پدیده در نسکهای ایران باستان به نام باد سفید و باد سرخ و باد کبود نام برده شده است و بنگر ‏میرسد اینها آماس های کلیوی ‏Nephrites, Erysipele Oedeme‏ باشند.‏


    گندیدگی و چرکینی

    در اوستا این دو همراه بسیاری از بیماریها آمده اند که میتوان گفت به چرک کردن و یا همان گندیدگی ‏های(عفونتهای) ناشی از بیماری های دیگر گفته میشود.‏


    بیماریهای پلید

    در اوستا نامی از بیماریهای پلید برده که بزشتی و بدی از آنها یاد شده است. در بخشهای 6، 7 و 9 باب 20 ‏وندیداد از بیماریهای پلید نام برده شده است، که بیشتر به نظر جذام یا پیس میرسد. ‏


    سوختگی ها ‏Brulures ‎‏ ‏

    یکی از بیماریهایی که در پزشکی ایران باستان دیده میشود، سوختگی یا سوختگی هاست. آنچه از نوشته های ‏نسکهای دینی زرتشتیان و نسکهای تاریخی بدست میاید، ایرانیان باستان به بیماریهای پوستی اهمیت زیاد می ‏دادند و چون به زیبایی و برازندگی بدن و اندام بسیار باورمند بودند، بدینگونه در درمان آنها و خودداری از ‏بیماریهای پوستی بی اندازه کوشش می نمودند.‏


    مارگزیدگی

    از مارگزیدگی در وندیداد در بخش هفتم باب بیستم نام برده شده است.‏


    مرگ بی هنگام

    این نام در وندیداد آمده است و میتوان آنرا با سکته ها یکی دانست.‏


    گوژپشتی و گوژسینه ای

    که نگر به همان برآمدگی ستون مهرها از پشت و برآمدگی استخوان سینه از جلو میباشد. بنابراین گوژپشتی را ‏ممکن است بیشتر همان بیماریPott ‎‏ دانست.‏


    بیماریهای چشم

    اما درباره بیماریهای چشم باید دانست که در نسکهای دینی و همچنین در تاریخ هم از این بخش دانش پزشکی و ‏هم از چشم پزشک نام برده شده است. برای نمونه در دینکرت (هشتم و دوازدهم و سی وسوم) از چشم پزشک ‏گفتگو شده است.‏

    فردوسی شاعر نامی ایران در خوان هفتم رستم آنجا که رستم به مازندران برای رهایی کاوس رفته است گوید:‏

    پزشـکان که دیـدنـد کردنـد امـید ‏
    بخـــون دل و مــغـز دیــو ســـپـیــد
    چنین گفت فرزانه مردی پزشک
    که چون خون او را بسان سرشک
    چکانی سـه قطره بچشم اندرون
    شـــــود تـیــرگـی پـاک بـا خــــــون



    زایمان و سقط جنین و بیماریها زنان و بهداشت آنها

    سقط جنین در آین زرتشت از کارهای بسیار ناهنجار بوده، بدین چم که نابودی زندگی را از بین بردن و نابودی ‏والاترین شکل آفرینندگی اهورامزدا میدانستند.‏

    در اوستا به جنین چهار ماه و ده روز چندان اهمیت داده نشده است، به نگر میرسد باورمند بودند که روح در ‏بدن وی وارد نشده است.‏

    هنگامی که سقط جنین روی میداد، پس از زایمان شراب برای زائو سفارش می نمودند، همچنین غذا به زائو ‏داده میشد اما زائو میبایستی از خوردن آب خودداری ورزد. اگر زائو دچار به تب میگردید روز چهارم میتوانست ‏آب بیاشامد.‏

    چنین بنگر میرسد که در پزشکی ایران باستان در مورد برخی از داروهای سقط کننده جنین می دانستند و ‏میتوانستند داروهایی برای سقط جنین فراهم کنند. از داروهایی که در اوستا از آن در این مورد آمده است بنگ ( ‏از شاهدانه) میباشد. ‏

    درباره سقط جنین قوانین و آدابی بود که نگهداری و پرستاری زنان باردار بی سرپرست را خاطر نشان ساخته ‏است و با شگفتی می بینیم که حتی درباره سگهای حامله نیز اشاره گردیده است، بدین چم که افراد باورمند ‏میبایست از هر حیوان بارداری چه از دوپا یا چهارپا، زن یا ماده سگ نگهداری نمایند.‏


    بیماریها دیگر ‏

    در نسکهای دینی زرتشتیان از بیماری هایی نامبرده شده است که عده ای از آنها شناخته نشده اند ولی برخی از ‏آنها را میتوان به گمان دریافت که چه بوده اند.‏

    در باب 20 و 21 وندیداد در بخشهایی چند نامهایی از بیماریها برده شده است که آگاهی از آنها بیهوده نیست.‏

    بخش 7 : ای درد، ای مرگ، ای سوختن، ای تب، ای سردرد، ای تب لرزه، ای بیماری اژانه، ای بیماری اژهوه، ‏ای بیماری پلید، ای مارگزیدن، ای بیماری دورکه، ای بیماری ساری، ای نظر بد، به تو نفرین میکنم.‏

    بخش نهم: با بیماری ایشیره، با بیماری اغوایر، با بیماری اغرا، با بیماری اوغرا، با درد، با مرگ بی هنگام، با ‏سوختن، با تب، با سردرد، با تب لرزه، با بیماری اژانه، با بیماری اژهوه، با بیماری پلید، با مارگزیدن، با ‏بیماری دورکه، با بیماری ساری، با نظر بد و گندیدگی و چرکینی یافت که اهریمن در تن مردم آورد، مقابله ‏میکنیم.‏

    باب 21 بخش 17: ای خورشید و ماه و ستارگان طلوع کنید برای دور کردن مرض کخودی، برای مرض ایهی، ‏برای دور کردن جادوگر زناکار.‏

    اژن (اژانه) ‏‎ Ajana‎‏ - یک گونه بیماری – حالت تهوع ‏

    اژهوه ‏Ajahva ‎‏ - یک گونه بیماری یا برهمخوردگی دماغی و حواس و بدخویی و سرماخوردگی شدید و سرفه ‏حیوانی

    مرض پلید – بیشتر بنگر میرسد جذام و پیس باشد.‏

    مارگزیدگی – روشن است.‏

    دروکه ‏Droka ‎‏ - بیماری و اختلال دماغی، لاغری‏

    بیماریهای ساری – بنگر میرسد بیماریهای بومی باشد.‏

    نظر بد یا بد نظری – بنگر میرسد بد چشمی و یا چشم زخم باشد.

    ایشیره (ای شیر) ‏Ishire‏ – یک گونه بیماری یا برهمخوردگی حواس، بدخویی، سرماخوردگی شدید و سرفه ‏حیوانی

    اغوایر(اغویر – اغوثیری) – یک گونه برهمخوردگی دماغی و حواس‏

    اغرا – گونه ای بیماری است.‏

    مرگ بی هنگام – بنگر میرسد سکته و آنگونه باشد.‏

    کخودی – کج، روح تبهکار‏

    ایهی (ای خ) ‏Ayahi ‎‏– طاعونی ، حالت تهوع‏


    در آبان یشت بند دو و در فروردین یشت بند 131 از چند بیماری نام برده شده است.‏
    بدین شکل:‏
    ‏ از این زورمن (آب تقدیس شده) نباید بنوشد: نه یک سرته (‏Sareta‏)، نه یک تب دار، نه یک ناقص الاعضا، ‏نه یک سچی (‏Satchie‏)، نه یک کسویش (‏Kaswiche‏) زن، نه کسی که گاتها نمیسراید، نه یک پیسی.‏

    در فروردین یشت بند 131 نیز از چند بیماری نام برده شده است. ‏
    بدین شکل:‏
    فروهرپور آبتین را درود میفرستیم، از برای مقاومت بر ضد جرب و تب و تب لرزه و نئزه (‏Naez‏) و واوارشه ‏‏( ‏Wavarcha‏) و .....‏

    سرته – سرماخوردگی، بی خونی(مجازی)، ترسیدن، لرزیدن

    سچی – در فرهنگ اوستا تحت عنوان مس چیش یعنی کلمات زشت و شیطانی ادا کردن، بدگویی ترجمه گردیده ‏است.‏

    کسویش – (کسوی) پستی، فرومایگی، خست
    نئز – اخلاطی (مزاجی) است. ‏
    ‏1)‏ کثافت، پلیدی، آلودگی، زشتی، ناپاکی

    ‏2)‏ ناتوانی، سستی، نقص، وسواس، اخلاط


    واوارشه (واورشی) – ناپرهیزگاری، هرزگی‏


    بیماریهای زیر نیز از فرهنگ اوستا استخراج گردیده است:‏

    اژیواک – دردیکه از گزیدن مار تولید میشود.‏

    اغستی – لرز، لرزیدن، نرمی استخوان‏

    اخستی – گندیدگی(عفونت)‏

    ایفر ( ‏Oyfar‏) – رودل، سو هاضمه، امتلای معدی

    ادرش ( ‏Oderesheha‏) – بدبینی، تبهکاری‏

    برابرهای بیماریهای نامبرده شده در بالا از فرهنگ اوستا بنام:‏

    A Complet Dictionary of the Avesta – English Language‎‏ نوشته ‏K. E. Kanga
    چاپ بمبئی سال 1900 میلادی گرفته شده است. ‏

    786
    -اگر همه انسانها يكسان بينديشند و تنها يك تن با نظر همه مخالف باشد ، كار عموم در خاموش كردن اجباري آن يك تن به همان اندازه نارواست كه ،‌اگر او قدرت داشت و نوع بشر را به زور خاموش مي كرد . (ميل)


    كارت اهداي عضو

  6. #45
    power11 آفلاين است كاربر فعال
    تاریخ عضویت
    Apr 2006
    نوشته ها
    1,133
    تشکر
    888
    تشکر شده 1,075 بار در 422 پست
    لايك دريافتي
    0
    لايك كرده
    0

    پیش فرض

    پیشگیری بیماریها

    ‏ پلشت زدایی(ضدعفونی)- حشره کشی- پیشگیری بیماریها و گندزدایی و حشره کشی ( یا کشتن جانوران زیان ‏آور ) از جستارهای بسیار ارجمند در بهداشت و پزشکی ایران باستان می باشد.‏

    در ایران باستان هنگام بیماریهای واگیر یا به گفته آن دوران "بیماریهای پرمرگ" آداب و رفتار و روش ( ‏برشنوم- ‏Barchenume‏) ویژه ای به کار گرفته میشده که بدرستی جداسازی بیماران از مردمان سالم بوده ‏است.‏

    جداسازی بیماران در پایه نخست مورد نگر ایرانیان باستان بوده است. برای نمونه دوری از کسی که به پیسی ‏دچار شده بود، و کارهایی که برای زن در دوران ماهانه انجام میشده یا درباره زنی که بچه مرده به دنیا آورده ‏است، در نگر گرفته میشده و برای همین کسی جز پرستاران و همراهان و پزشکان نمیتوانستند دست به زائو ‏بزند‎.‎‏ ‏‎ ‎اینها و نمونه هایی از این روشها برای جلوگیری از پخش بیماریها بوده است.‏

    زنی که بچه مرده به دنیا آورده و یا افرادی که با خاکسپاری مردگان سروکار داشتند، می بایست از دیگران دور ‏باشند، یا آنکه افرادی که دست به مرده می زدند می بایست خود را پلشت زدایی نمایند و کارهایی که برای نمونه ‏زن آبستن و همانند آنها باید انجام دهند، می رساند که جداسازی بیماران در ایران باستان بسیار رایج بوده است.‏

    ‏ ایرانیان باور داشتند که بیمار برای نزدیکانش خطر داشته است، منتهی باید دانست در آن دوران به مانند امروز ‏آگاهی های بسیاری در مورد بیماریها همه گیر بر ایرانیان باستان روشن نبوده و دلیل پخش بیماریها را به ‏درستی نمی دانستند. پس نمی توان چشمداشت که به روش زیربنایی (سیستماتیک) این امر یعنی جداساختن ‏بیماران در همه موارد انجام گردیده شده باشد، تنها باید دانست جدا ساختن بیماران گرفتار به تب پس از زایمان ‏اجباری بوده است.‏

    بنابراین کوشش در پیشگیری از بیماری در ایران باستان وجود داشته و جلوگیری از آلودگی آب و محیط بیمار و ‏آتش و زمین و از بین بردن آنها همه به مانند آن بوده که پیشگیری در برابر بیماریها انجام گیرد.‏

    در هنگام آشکار شدن بیماریهای همه گیر به مانند طاعون و وبا و آبله، بیماران در مکانی دور از دیگران می ‏زیستند و با دیگران در تماس نبودند. بیماران هر یک در رختخواب جدا استراحت می نمودند و از کاسه ای جدا ‏خوراک می خوردند و آب می آشامیدند و پس از بر طرف شدن بیماری خود را شستشو داده و پلشت زدایی می ‏کردند و با گیاهان و شیره های خوشبو که در آتش می ریختند خود را بُخور می دادند.‏


    مواد پلشت بر به دو گروه بخش میگردید: مواد فیزیکی و مواد شیمیائی.‏

    مواد فیزیکی

    ‏ که میتوان گفت شامل آفتاب و آتش (گرما) و سرما است.‏

    درباره آتش که هم از پاک کنندگان و هم از پلشت زداها بوده در اوستا به درازا از آن گفته شده است.‏

    در باب هشتم وندیداد از بخش 73 تا 96 دستورات بسیاری در مورد آتش آمده است و از این دستورات جایگاه ‏و ارج آتش در آیین زرتشت چه از روی پاک کنندگی و چه از روی پلشت بری نمایان می گردد. این پاکی زدایی ‏درباره رخت، خانه، اسباب و آوند و باردان های آهنی و دیگر اسباب و مکانهای گوناگون آمده است.‏

    اما نور خورشید و گرما و سرما نیز از مواد فیزیکی بودند که برای پاکیزگی تن پوشها و اسباب آلوده از آنها ‏بهره برده میشد. به اینگونه که پس از شستن انها را در مقابل نور خورشید و گرما و سرما قرار می دادند و پس ‏از زمانی آلودگی و چرکینی آن جسم بر طرف میگردید.‏


    مواد شیمیائی ‏

    مواد شیمیایی که در پزشکی ایران باستان از آنها برای پلشت بری بهره برده میشد را یوژداثرگری مینامیند. ‏مهمترین آنها از اینها هستند:‏

    سداب ‏‎( Ruta Gtraveolens) ‎، اسفند‎ ( Rue Sauvage ) ‎‏ یا سداب کوهی، اورواسنا، وهوگئون، وهوکرته، ‏هداپنته، اشترک، مورد، میخک، آویشن و شراب.‏

    درباره جایهایی که آلوده شده اند، آمیخته یا جوشانده ای از سیر و سرکه و شراب می ریختند و بدین ترتیب ‏پلشت زدایی میکردند.‏

    اورواسنا،‎(Urvasna) ‎‏ از جمله گیاهان خوشبویی بوده که در پلشت زدایی هوای خانه ها بهره می برده اند، این ‏گیاه همان صندل‎( Santal rouge, blanc) ‎‏ معروف است.‏

    وهوگونه (هوگون، وهوگئن) به گمان همان کندر است که از پلشت برهای قدیمی است، ( یا کافور؟).‏

    وهوکرتو همان عود یا داربو‎( Bois dAloes) ‎‏ می باشد.‏

    هداپنته، چوب انار می باشد.‏

    از کافور نیز که از مواد خوشبو کننده بوده برای بخور و دود دادن بهره بری می گردیده است.‏

    اشترک‎ ( Gomme ammniacale) ‎، برای دود دادن و گندزدائی استفاده میشده و چون این ماده را بر روی ‏آتش بریزند بخارهای آمونیاکی از آن بیرون میاید و برای کارهای گفته شده بسیار سودمند بوده است.‏

    مورد‏ (‏Myrthe‏) و میخک (‏Girofle‏) به خاطر داشتن اسانسهای خوشبو در پلشتی بری و پاک کردن چرکینی ‏ها بهره برده میشده و نزد ایرانیان باستان بسیار ارجمند بوده است.‏

    آویش یا آبش ( ‏‎ Origan de Perse-Thym‏) یا صعترکه چون خوشبو بود در امر پلشت بری مورد بهره ‏برداری قرار میگرفته است.‏

    درباره گیاههای خوشبوی آورده شده در بالا از نگر آنکه همگی آنها خوشبو و همچنین دارای اسانس های قوی ‏بودند و برای هدف یوژداثرگری سودمند بوده اند، بدین روی بسیار از آنها استفاده میشده است.‏

    باید دانست گیاههای خوشبو درین باب نقش مهمی را ایفا می کردند، چنانکه در اوستا باربار از گیاههای خوشبو ‏نام برده شده است(وندیداد باب 8 بخش 2) که زیر نام هر چوب خوشبو آمده اند.‏


    اما درباره مگس باید دانست که این حشره را بسیار ناپاک و دوری از آن را بسیار بایسته میدانسته اند. باب 5 ‏بخش 4 وندیداد درباره جابجایی بیماری به وسیله جانوران و مگس می باشد که در کوتاه چنین است:‏

    ‏« اگر ناپاکی به وسیله جانور و یا پرنده و یا باد و یا مگس به انسان سرایت نماید، باشد که زود تمام گیتی که ‏خواهان زندگی پارسایی است، با روح سخت و تن گناهکار خواهند بود، چونکه بسیار است ناپاکی هایی که با ‏آنها زمین بوی بد دهد. »‏

    همچنین در بخشهای 2، 3، 5، 6، 7، باب 5 جابجا کردن بیماریها به وسیله این حشره گوشزد شده است.‏

    درباره مگس و جابجایی ناپاکی و بیماری از این حشره و بایستگی از میان بردن آن در آیین زرتشت بسیار آمده ‏است. بخشهای 16، 17، 18، 71 باب 8 وندیداد نشان دهنده موارد بالاست.‏

    برای اینکه بایستگی حشره کشی در آیین ایرانیان باستان نمایان گردد نوشته ای که از فیثاغورس تاریخنویس و ‏دانشمند یونانی در فصل 4 کتاب سیاحتنامه خود درباره دخمه میترا از سوگندی که هر مرد و زن یاد میکند و ‏مهر را مورد سخن قرار میدهد، میگوید:‏
    ‏« بر افزایش شماره آفریدگان خردمند که زمین را آباد و آرمیده می دارند، سوگند یاد میکنم برکشتن هر حیوان ‏زیانکار، سوگند یاد میکنم بر شیار کردن و کشاورزی یک زمین و کاشتن یک درخت میوه، سوگند یاد میکنم بر ‏جاری کردن آب خنک در خاک خشک و ساختن یک راه سوگند یاد میکنم. خشنودیم پس از مرگ از جایگاه ‏نیکبختان رانده شوم اگر در آنها و زندگی این کردار نیک را انجام ندهم.»‏

    بنابراین باید باور داشت که نابودی حشرات تا چه حد در پیشگیری و پخش بیماریهایی از قبیل تیفوس و مالاریا ‏و مانند آنها کارگر بوده است.‏


    درمان بیماریها ‏

    در ایران باستان چند گونه درمان به دست پزشکان انجام میگرفته است. این درمانها چند بخش بودند که ‏مهمترین آنها روان درمانی، گیاه درمانی و کارد درمانی(یا جراحی) بوده است.‏


    روان درمانی ‏

    تلقین که در راس درمانهای روانی بوده از خیلی قدیم در میان ایرانیان رایج بوده است، این تلقین بیشتر با دعا ‏همراه بوده که آنرا منترا (‏Mantra‏) یا کلام خدایی میگفتند و در نسکهای دینی زرتشتیان آمده است که ‏بزرگترین و ارجمندترین پزشکان آن پزشکانی هستند که با منترا (کلام خدایی) به درمان بپردازند.‏

    این روش درمان یعنی منترا اینگونه بود که کلمات و واژه هایی چند به دردمند تلقین می گردیده و به وسیله ‏قدرت و قوتی که در گوینده بوده در بیشتر موارد بی اثر نبوده است.‏

    در وندیداد در باب 22 بند 2، 3، 4، 5، 6 به درمان بیماریها با منترا اشاره شده است. ‏
    بیشتر کلام مانتر برای درمانهای روانی در پزشکی ایران باستان رایج بوده و پزشکانی که به چنین درمانی ‏سرگرم بودند را منتروبئشه زو ( ‏Mantru Baechazou‏) که همان منتر پزشک باشد، می نامیدند.‏

    در میان زرتشتیان روش درمان به وسیله منترا بسیار رواج داشته، یکی از این روشها آن بوده که پس از شست ‏و شوی بیمار مواد و گیاهان خوشبو را در آتش ریخته و منتر خوان با روشی برگزیده مانتر را برای بیمار می ‏خوانده و بدین شکل در روان بیمار کارگر میافتاده و بیشتر بیمار پس از مانتر خشنودی خاطر و امیدی در خود ‏احساس مینموده است.‏


    گیاه درمانی

    چنین برمیاید که یکی از درمانهای نخستین و خیلی پیشینه دار که بشر بر آن دست گذاشته، درمان با گیاهان ‏باشد.‏
    واژه ارور وبئشه زو (‏‎ Orvaru Baechazou‎‏) در نسکهای زرتشتی به چم گیاه درمانی آمده است.‏

    در وندیداد آمده است (باب 20 بند 4، 5، 6، 8، 9) که اهورامزدا نباتات زیاد صدها و هزارها رویانده که آنها ‏درمان بخش برای جان آدمی است و به آن درود فرستاده است که جهت رویارویی با درد و مرگ و سوختن و تب ‏و سردرد و تب لرزه و .... باشد.‏

    بند 8 باب 20 وندیداد چنین است:‏
    ‏« از زیاد شدن آنها ( یعنی گیاههای دارویی) ما بر دِو( ‏Dev‏) پیروز میشویم، و زیاد شدن دِیو را جلو میگیریم، ‏قوت آنها (یعنی گیاهان دارویی) برای مانند ما ای اهورامزدا زورآور است.»‏

    این گفته اهمیت و جایگاه گیاههای دارویی را بخوبی روشن می سازد.‏


    در بند 6 از باب 20 وندیداد چنین آمده است:‏
    ‏«تمام گیاهای دارویی را ستایش می کنیم.... »‏

    پس بدینگونه جایگاه و ارج گیاهها و نباتات دارویی و سودمند در ایران باستان روشن میگردد. ‏

    گیاه درمانی بیشتر به سه گونه خوارکی یا بخوری ویا مالیدنی انجام می گرفته است.‏

    فردوسی شاعر بلند پایه ایرانی درباره گیاه و درمان به وسیله آن شعرهای زیادی دارد، نمونه ای از آنها درباره ‏کشته شدن سیاوش است :‏

    بساعت گیاهی از آن خون برست
    جز ایزد که داند که آن چون برست

    گیـــا را دهــم مـن کنـونــت نشـان
    که خـوانی همـی خـون اسیـاوشـان

    از گیاهان و نباتات و آنچه در پزشکی ایران باستان در نسکهای دینی و اشاره ها از آنها نام برده شده است: ‏

    ‏-‏ آب انار
    ‏-‏ آبنوس (‏Eben‏) ‏
    ‏-‏ آویش ( یا آبشن یا صعتر یا سعتر ‏‎ Marjolaine ‎
    ‏-‏ ارزن
    ‏-‏ انقوزه ‏Aesa Fetifda
    ‏-‏ اورواسنا ‏Urvasna ‎
    ‏-‏ اشترک ‏
    ‏-‏ بادرنجبوبه – بادرنگبوبه ‏Melisse
    ‏-‏ بالنگ ‏‎ Melon Medica, Citonier de Medie ‎
    ‏-‏ تئوفراست‎ ‎‏ ‏Theofhrastos
    ‏-‏ برنج
    ‏-‏ بنفشه
    ‏-‏ بنگ – در اوستا بنگه ‏Bangha‏ در اصطلاح گیاه شناسی ‏Canabis Indica
    ‏-‏ بنه ‏Pistacia acuminata ‎
    ‏-‏ تره‏ ( گندنا ‏Poireau‏)‏
    ‏-‏ خردل سیاه ‏Moutrade noire
    ‏-‏ روغن اقنطوس کرمان ‏Achantus ‎
    ‏-‏ روغن بادام شیرین
    ‏-‏ روغن تربانتیس
    ‏-‏ روغن میوه جنگلی ( یا روغن میوه های جنگلی که از آنها نیز درکتب ایران باستان نام برده شده است.‏
    ‏-‏ زعفران ‏Safran
    ‏-‏ زنبق
    ‏-‏ زیتون
    ‏-‏ سپند – اسپند، اسفند ‏Rue Sauvage
    ‏-‏ سداب‎ ‎‏ ‏Rue
    ‏-‏ سیاه دانه ‏Poivrette ‎‏ ‏
    ‏-‏ سوسن ‏
    ‏-‏ سوسنبر یا سیسنبریاآس بویه ‏Thymus mumularis
    ‏-‏ شئته ‏Shaeta ‎
    ‏-‏ شاه اسپرغم ‏Basilic romain commun
    ‏-‏ شبدر
    ‏-‏ شیره گیاهان – در اوستا از شیره گیاهان بسیار نام برده شده است.‏
    ‏-‏ عطریات
    ‏-‏ عود یا داربو ‏‎ Bois d´Aoes
    ‏-‏ غار یا غار گیلاس ‏L´aurier ‎
    ‏-‏ غنانه ‏Ghnana
    ‏-‏ فرسپات ‏Fraspat ‎
    ‏-‏ قطران ‏Larice ‎‏ یا ‏Larix
    ‏-‏ کرفس
    ‏-‏ کاسنی ‏Chicoree
    ‏-‏ کندر ‏Encens
    ‏-‏ کنجد ‏Sesame
    ‏-‏ گوکرن
    ‏-‏ کوکنار (خشخاش)‏
    ‏-‏ لاله (شقایق)‏
    ‏-‏ مورد ‏Myrthe
    ‏-‏ میخک ‏Girofle
    ‏-‏ نیشکر
    ‏-‏ وهوکرتو ‏Vohoukretu ‎
    ‏-‏ وهوگئون وهوکئن ‏Vahugaona
    ‏-‏ یونجه (اسپست)‏


    ‏ جراحی


    واژه جراحی یا کارد پزشکی یا کارد درمانی یا کرتو پزشکی ( کره توبئشه زو ‏‎ Karetubaechazou‎‏) در ‏نسکهای ایران باستان بسیار دیده میشود. اما باید دانست جراحی به گونه کنونی نبوده، بلکه اگر بیمار از دیگر ‏درمانهای پزشکی بهبودی نمیافت، آن هنگام از چاقو یاری گرفته میشد. پس پیشینیان ما آنگاه که از درمان با ‏گیاه و دارو و تلقین و مانند آنها بهره ای نمیبردند از کارد یاری میگرفتند.‏

    درباره جراحی و ویژگیهای جراح نزد ایرانیان باستان باورها و پایه هایی وجود داشته است که میتوان در کوتاه ‏آنها را نام برد.‏

    نخست اینکه جراح(در مکتب مزدیسنا) نمی توانسته است به کار جراحی دست بزند، مگر آنکه شایسته آن بوده ‏باشد. بدین چم که هنگامی جراح می توانست مزداپرستان را جراحی کند که سه نفر از کسانی که مزداپرست ‏نبودند را جراحی کرده و به نتیجه خوب رسیده باشد. وگرنه چنین جراحی گناهی بزرگ مرتکب گردیده که گناه " ‏زخم عمدی" میباشد.‏

    در وندیداد آمده است:‏
    ‏« زرتشت از اهورامزدا پرسش میکند که مزداپرستان جهت آموختن پزشکی چه باید بکنند؟ اهورامزدا پاسخ می ‏دهد که اینان پیش از مزداپرستان باید در دَوِ پرستان آزمایش نمایند، اول یک دوپرست را جراحی کنند اگر او ‏بمیرد دوپرست دوم و اگر او هم بمیرد، سومی را جراحی کنند، اگر او هم بمیرد، آنکس که میخواهد پزشک شود ‏تا ابد نباید بکار پزشکی پردازد و دیگر نباید به مزداپرستان دارو دهد و جراحی کند و اگر به مزداپرستان دوا ‏دهد و جراحی کند و آنها را زخم کند، مجازاتش همان مجازات کسی است که زخم عمدی وارد آورد ( کوتاه شده ‏بندهای 36، 37، 38 از باب 7 وندیداد).‏

    درباره جراحی و ویژگیهای جراح ایرانیان باستان باورهایی داشته و آن این بود که اگر پزشک در درمان با گیاه ‏نتیجه ای نگرفت، اگر ماهر باشد می تواند برای درمان زخمها و گره گوشتها(غدد) و همچنین بریدن اعضا و بند ‏از کارد یاری گیرد. (دینکرت 4). بنابراین از درونمایه نوشته بالا چنین برمیاید که جراح و جراحی پس از ‏پزشک و پزشکی(پزشکی داخلی) به میان می آمده است.‏

    پس به موجب بندهای 36 تا 40 باب 7 وندیداد دو نکته بسیار اساسی روشن می گردد که شایان دقت است، ‏یکی آیین و رسم پزشکی، دوم اجازه پزشکی که بنگر می رسد هر دو این مهم یا نخست از ایرانیان بوده یا آنکه ‏ایرانیان یکی از نخستین ‏
    پایه گذاران این دو بوده اند. ‏

    از داستانهایی که در جراحی ایران باستان آمده زاییده شدن رستم پهلوان نامی ایران و شکافتن پهلوی رودابه و ‏بیرون آوردن رستم بدست پزشکان ایرانی بوده است.‏


    بیهوشی ‏

    درباره بیهوشی باید دانست به گونه ای که امروز از آن بهره می گردد نبوده ولی برای جراحی بیهوشی انجام ‏میشده است. بسیار ‏طییعی است هنگامی شخص بیهوش و بخواب باشد بهتر می توان جراحی کرد.‏
    در افسانه های ایران باستان و پس از آن از دارو و گَرد بیهوشی بسیار سخن رفته است و بنگر می رسد از بنگ ‏بهره می برده اند.‏

    بنگ که تازی آن بنج است را با شراب برهم زده در بیهوشی مورد بهره قرار می دادند. اما شراب را بهترین ‏خواب آور و سبب بیهوشی می دانستند، چنانکه در شکافتن مادر رستم از این ماده برای بیهوشی بهره برده شده ‏است.‏

    بنگ – ‏Bangha ‎
    نامش در اوستا آمده است و در آن دوران و پس از آن در دوران ساسانیان از آن بهره برده می شده است. ‏

    داروی خواب آور - فیثاغورس در سیاحتنامه گوید:‏
    ‏« به دستیاری ابار (میراخور داریوش) داروی خواب آور به اسب داریوش داده می شد. »‏

    اما بنگ چنانکه گفته شد از تخم کانابیس اندیکا گرفته میشود. همان شاهدانه است که مستی آور میباشد، بر ‏اساس گفته هرودوت از دانه های آن در دوران ایران باستان بهره می گردیده است.‏

    نویسنده مخزن الادویه گوید که « .... چون از بزرالبنج و افیون هر دو مساوی حب ساخته به قدر یک با نخودی ‏فرو برند خوابی طویل آرد ... »‏

    ممکن است داروی هوشبر که در شاهنامه آمده است همین ماده باشد. فردوسی می گوید:‏

    بفــــــرمـود تـا داروی هـوش بـــر
    درافکـنـــــد درجــام مـی چــاره گــر

    بدادند و چون خورد بیهوش گشت
    تو گفتی که بی جان و بیهوش گشت

    کنت دوگوبینو در کتاب تاریخ پارسیان (‏Comte du Gobineau‏) درباره پیدایش شراب و بهره گیری از این ‏مایع برای بهبود بیماری در دوران پادشاهی جم گفتگو کرده و چنین می نگارد:‏

    ‏« هر وقت که پادشاه دارویی پیدا می کرد که برای درمان بیماران مفید بود، به رعایای خود اثر داروها و درمان ‏بیمارن را می آموخته. »‏

    درباره سایر موادی که برای بیهوشی مورد بهره قرار گرفته است غیر از دو ماده بالا چیزی پیدا نشده، شاید هم ‏بوده است ولی اکنون از آنها آگاهیی در دست نیست.‏

    فردوسی در داستان منیژه و بیژن فرماید:‏

    مـی ســـــالخــورده بـجـام بـلــــور
    بـــر آورد بــا بـیـــژن گـیـــــو زور‏

    منیــژه چـو بیـژن دژم روی مانــد
    پـرســــتـنـدگـان را بــر خــویـــش خـوانـد

    بـــــفرمـود تـا داوری هـــوش بـر
    پــرســـتـنـده آمـــیـخــت بـانــــوش بـــــــر

    بدادند چون خورد می گشت مست
    هـمــان خــــوردن و ســرش بـنهـاد پسـت

    بگستـــرد کـافـور بر جـای خـواب
    همی ریخت بر چوب بر چوب صندل گلاب

    بـیــاورد روغـن مـراو را بــــــداد
    کــه تـاگـشـــت بـیـدار و چـشـمـش گشـــاد

    چـو بیـدار شد بیژن و هوش یافت
    نـگـــار سـمـــن بـــــر در آغــوش یـافـــت


    درباره شراب و بهره بری این ماده باید دانست که در ایران باستان مجاز بوده منتهی نه به گونه ای که ‏شرابخواری و میگساری پسندیده باشد، بلکه تجویز این ماده تا اندازه ای ممکن بود ولی زیاده روی در آن را ‏شایسته نمی دانستند.‏

    در مینوخرد درباره شراب مطلبی بدینگونه آمده است:‏
    ‏« که می خوردن برای بیماران باندازه باشد، هضم را خوب و اشتهای خوردن را زیاد کند، در تن هوشیاری و ‏خرد و خون فزاید، نور دیده و شنید گوش را زیاد نماید، خواب را آسانتر و آسوده تر نماید، اما اگر زیاده روی ‏شود از نیروی خون کاسته شود، رنگ صورت را بردارد، خواب را سنگین و گران نماید و خداوند را از خود ‏ناخشنود نماید. »‏

    این همانی است که دانشمندان و پزشکان امروز به آن رسیده اند که مقدار به اندازه شراب نه اینکه بد نیست ‏بلکه سودمند هم میتواند باشد.‏

    786
    -اگر همه انسانها يكسان بينديشند و تنها يك تن با نظر همه مخالف باشد ، كار عموم در خاموش كردن اجباري آن يك تن به همان اندازه نارواست كه ،‌اگر او قدرت داشت و نوع بشر را به زور خاموش مي كرد . (ميل)


    كارت اهداي عضو

  7. #46
    psa آواتار ها
    psa
    psa آفلاين است کاربر معمولي
    تاریخ عضویت
    May 2006
    نوشته ها
    59
    تشکر
    75
    تشکر شده 71 بار در 37 پست
    لايك دريافتي
    0
    لايك كرده
    0

    Thumbs up تاريخ كامل ايران

    تاريخ كامل ايران باستان از پيدايش تمدنهاي نخستين تا دوره حكومت اعراب.:mad:

    اميدوارم تكراري نباشه:)


    http://rapidshare.de/files/25514461/Iran.zip.html
    خيال خال تو با خود به خاك خواهم برد

  8. تشکرها از این نوشته :


  9. #47
    psa آواتار ها
    psa
    psa آفلاين است کاربر معمولي
    تاریخ عضویت
    May 2006
    نوشته ها
    59
    تشکر
    75
    تشکر شده 71 بار در 37 پست
    لايك دريافتي
    0
    لايك كرده
    0

    پیش فرض

    سلام دوست عزیز.
    می خواستم اگه براتون ممکنه، یک نقشه قابل خواندن و تا حدّ ممکن دقیق از ایران دوره هخامنشی ( یا زمان حمله اسکندر ) اینجا بگذارید. من دارم کتاب ایران باستان مرحوم مشیر الّدوله پیرنیا رو می خونم. اما محلهایی رو که در کتاب ذکر شده نمی شناسم.
    از لطف شما ممنونم.
    خيال خال تو با خود به خاك خواهم برد

  10. #48
    kouroshe_kabir آواتار ها
    kouroshe_kabir آفلاين است همکار قدیمی
    تاریخ عضویت
    May 2006
    نوشته ها
    1,319
    تشکر
    957
    تشکر شده 2,362 بار در 898 پست
    لايك دريافتي
    0
    لايك كرده
    0

    Arrow ایران پیش از آریایی ها

    سرزمينى که اکنون به نام ايران مشهور است، بخشى از سرزمين پهناورى است که خاستگاه نخستين تمدن‌ها بوده و ساليان دراز پيشرو ديگر تمدن‌هايى بوده است که در جاهاى ديگر جهان پديد آمده بودند. بيش‌تر مردم ايران، سرزمين‌شان را با پيشينه‌ى تمدنى 2500 ساله مى‌شناسند، حال آن‌که پيشينه‌ى تمدنى اين سرزمين دست‌کم به 10 هزار سال پيش مى‌رسد و تاريخ 2500 ساله فقط به تاريخ امپراتورى‌هاى بزرگ ايرانى باز مى‌گردد.
    سرزمين ايران با پايان گرفتن دوره‌ى باران در 10 تا 15 هزار سال پيش از ميلاد و آغاز عصر خشکى، کم‌کم براى زندگى انسان مناسب شد و تکاپوى انسان پيش از تاريخ در آن آغاز شد. آثار برجاى مانده از چنين انسان‌هايى را در سال 1949 ميلادى در غار تنگ‌پبده( Pabda )، در کوه‌هاى بختيارى در شمال‌شرقى شوشتر پيدا کردند. سپس در هزاره‌ى پنجم پيش از ميلاد، که با پس‌روى آب و بارور شدن دشت‌هاى ايران همراه بود، نخستين سکونت‌گاه‌هاى بشرى در دشت سيلک، نزديک کاشان، ساخته شدند.
    حدود چهار هزار سال بعد، يعنى در آغاز هزاره‌ى نخست پيش از ميلاد، مردمانى آريايى‌نام از شمال آسيا و از راه قفقاز و ماوراء‌النهر به سرزمينى سرازير شدند که به ياد آن‌ها، ايران نام گرفته است. آن‌ها طى چند قرن در حکم مردمان اصلى سرزمينى درآمدند که پيش‌تر از وجود مردمانى متمدن بهره‌مند بود .به بيان باستان‌شناس بزرگ فرانسوى، گريشمن، " آن‌ها با زن و بچه و گله وارد شدند و بيش‌ترشان همراه گروه سواران خود، وارد خدمت اميران محلى گرديدند. آنان مردمانى بودند که از راه شمشير و به عنوان سرباز مزدور ] مزدبگير [ زندگى مى‌کردند. ايشان سربازانى را تشکيل دادند که مى‌بايست يک روز جانشين همان اميرانى شوند که خود در خدمت ايشان بودند."(گيرشمن رومن، ايران از آغاز تا اسلام، ترجمه‌ى محمد معين، انتشارات معين، چاپ اول 1383، صفحه‌ي90)
    البته، برخى تاريخ‌شناسان بر اين باورند که آريايى‌ها از ديرين‌ترين ساکنان سرزمين ايران هستند و نظريه‌ى کوچ آريايى‌ها را نادرست مى‌دانند. براى مثال، جهانشاه درخشانى با برسى آب و هواى جهان و بررسى‌هاى ديگرى مانند بررسى متن‌ها کهن ايرانى و بررسى‌هاى زبان‌شناختى، چنين نتيجه‌گيرى کرده است که دست‌کم بخشى از بوميان آريايى در دوران يخبندان در جنوب ايران و در بستر خليج فارس زندگى مى‌کرده‌اند که البته امروزه پر از آب شده است. به نظر او گرم شدن هوا و پيشروى آب در خليج فارس اين مردمان را ناگزير کرد به سوى شمال، که آب و هواى خنک‌ترى داشت، کوچ کنند؛ البته، در آغاز به ميان‌رودان و فلسطين که نسبت به فلات ايران گرم‌تر بودند. به نظر درخشانى، به همين دليل نام شهرى مانند "اريحا(با پيشينه‌اى ده هزار ساله) در فلسطين و نام رودهاى دجله و فرات و بسيارى از نام‌هاى جغرافيايى ميان‌رودان تنها با زبان آريايى‌ها مفهوم پيدا مى‌کنند.( دانشنامه‌ى کاشان، بخش سوم از کتاب سوم، صفحه‌ى 89 و 90)
    به هر حال، در اين‌جا بنا نداريم به اختلاف نظر تاريخ‌شناسان بپردازيم، بلکه براى آغاز شناختمان از ايرانى فراتر از 2500 سال، چکيده‌ى پژوهش‌ها و نظرهاى رومن گريشمن را درباره‌ى دوران پيش از آريايى‌ها از کتاب وى با نام ايران از آغاز تا اسلام، مى‌آوريم.
    انسان غار
    1. بررسى‌هاى زمين‌شناختى نشان داده است در دورانى که بخش زيادى از خاک اروپا را توده‌هاى يخ پوشانده بود، فلات ايران دوره‌ى باران را پشت سر مى‌گذاشت؛ دوره‌اى که طى آن حتى دره‌هايى را که بر بلندى‌ها قرار داشتند، آب فراگرفته بود.
    2. بين 10 تا 15 هزار سال پيش از ميلاد، کم‌کم دوره‌ى خشکى آغاز شد و درپى نظم پيدا کردن جريان رودخانه‌ها، نهشته‌هاى رسوبى در بستر آن‌ها برجاى ماند و قطعه‌زمين‌هايى را به وجود آوردند که به‌زودى سر از آب بيرون زدند.
    3. در اين دوران، انسان پيش از تاريخ از در غارها يا پناه‌گاه‌هاى سنگى، که سقف آن‌ها را با شاخ و برگ درختان ساخته بود، زندگى مى‌کرد و با ابزارهاى سنگى به شکار جانوران مى‌پرداخت. آثار آن انسان‌ها را، از جمله چکش سنگى و تبرى که به چوب‌دستى شکاف‌دار وصل مى‌شد، در غار تنگ‌پبده در کوه‌هاى بختيارى پيدا کرده‌اند.(گريشمن و همکاران، 1949)
    4. انسان آن دوران نوعى ظرف سفالى ناهموار را، که به‌طور ناقص پخته بود، نيز به کار مى‌برد. اين ظرف‌ها را زنان مى‌ساختند و کار ديگر آن‌ها، نگهبانى از آتش و گردآورى ريشه‌هاى خوردنى و ميوه‌هاى وحشى بود. به نظر مى‌رسد مشاهده‌ى چگونگى رشد گياهان در طبيعت، او را به سوى آغاز کردن کشاورزى در زمين‌هاى رسوبى رهنمون شد.
    هزاره‌ى پنجم پيش از ميلاد
    5. خشک شدن روزافزون دره‌ها و کوچک‌شدن درياچه‌هاى بزرگ و افزايش نهشته‌هاى رودخانه، زمين‌هاى بارده‌ى را فراهم کرد و سرانجام در حدود هزاره‌ى پنجم پيش از ميلاد، شرايط براى شکل‌گيرى نخستين تمدن بشرى در دشت سيلک، نزديک کاشان، فراهم شد. انسان اين دوران همچنان شکارچى بود، اما کشاورزى گسترش يافته و ذخيره کردن آذوغه نيز معمول شده بود.
    6. در اين زمان نخستين پيشرفت در فن کوزه‌گرى رخ داد و آن پيدايش ظرف‌هاى نقش‌دار بود؛ کاسه‌هاى ناهموارى که روى آن‌ها خط‌هاى افقى و عمودى کشيده شده بود. اين شيوه‌ى نقش زدن برداشتى از شيوه‌ى سبد سازى است، زيرا هنوز چيزى از آن زمان نگذشته بود که انسان سبدهايى را به جاى ظرف به کار مى‌برد که روى آن‌ها را با گل رس اندود و در آفتاب خشک کرده بودند. نخستين دوک‌ها نخ‌ريسى، از جنس گل‌پخته يا سنگ و داس و تبر سنگى و صيقلى شده، از آثار به جاى مانده از آن مردمان است.
    7. در پايان هزاره‌ى پنجم پيش از ميلاد، انسان مس را شناخت و با چکش‌کارى سنگ آن، چيزهايى از آن مى‌ساخت، زيرا او هنوز با ذوب کردن فلز آشنا نبود. مردو زن اين دوره به آرايش کردن گرايش داشتند. آن‌ها حلقه‌ى انگشتر و دست‌بند را از صدف‌هاى بزرگ و کوچک مى‌ساختند و خالکوبى يا دست‌کم بزک کردن هم معمول بود و مواد آن را به کمک دسته هاون کوچکى در هاون ظريفى نرم مى‌کردند.
    8. ذوق هنرى در کنده‌کارى روى استخوان جلوه‌گر است. بدون شک، زيباترين قطعه‌اى که تا کنون کشف شده، دسته‌ى چاقويى است که انسان اين دوران را نشان مى‌دهد؛ در حالى که شب‌کلاهى بر سر نهاده و لنگى با کمربند به دور کمر بسته است. اين يکى از ديرين‌ترين تصويرهايى است که از انسان خاور نزديک شناخته شده است
    9. مرده را به شيوه‌ى درهم پيچيده‌اى در کف اتاق دفن مى‌کردند. اين نزديکى مردگان، زندگان را از نياز به تهيه‌ى هديه براى آن‌ها، معاف مى‌کرد، زيرا روح فقيد مى‌توانست در خوراک خانواده شرکت کند. انسان از ديرباز بر اين باور بود که پس از مرگ به همان صورت که روى زمين زندگى کرده است، خواهد زيست. در غارى تبرى از سنگ صيقلى کنار استخوان‌ها در دسترس مرده گذاشته شده بود و نزديک سر نيز دو فک گوسفند نهاده بودند. جسد مردگان را به رنگ قرمز درمى‌آوردند. اين کار در جاهاى ديگر نيز ديده شده است و به نظر مى‌رسد که يا کالبد انسان زنده با پوششى از رنگ قرمز پوشيده شده بود و يا گرد اکسيد آهن را پيش از دفن روى جسد پاشيده باشند.
    10. صدف‌هايى که مردمان سيلک در اين دوره به عنوان زينت به کار مى‌بردند، از سوى پژوهشگران بررسى و مشخص شده که از خليج فارس، يعنى از فاصله‌اى حدود هزار کيلومتر آورده شده‌اند. به نظر مى‌رسد اين کالاها را فروشندگان دوره‌گرد به سيلک آورده باشند.
    هزاره‌ى چهارم پيش از ميلاد
    11. خانه گسترده‌تر گرديد و داراى درهايى شد که جاى قرارگيرى آن‌ها اکنون آشکار است. چينه جاى خود را به خشت گلى، که تازه اختراع شده بود، داد. البته، خشت فقط کلوخه‌اى از خاک بود که آن را در کف دست و به صورت ناصاف درست کرده و در آفتاب خشک مى‌کردند. رنگ قرمز، که با آن ديوراهاى اتاق را مى‌اندودند، ابزار تزيين داخلى بود.
    12. نوعى ظرف در کنار ساخته‌هاى قديمى پديدار شد که کوچک‌تر از آن‌ها بود، ولى با دقت بيش‌ترى ساخته و به شيوه‌ى بهترى در کوره‌ى اصلاح شده‌اى پخته مى‌شد. پيدايش اين ظرف نشانه‌ى اختراع چرخ است که عبارت از يک تخته‌ى ساده‌ى باريک بود که روى زمين قرار مى‌گرفت و فردى آن را مى‌چرخاند.
    13. گوزه‌گر با خط‌هاى ساده‌اى جانورانى را تصوير کرده است که بازگو کننده‌ى جنبش واقعيت‌پردازى کامل(رئاليسم) است. در همين زمان به ساده‌کردن موضوع‌هاى طبيعى(ناتوراليستى) نمود و در راه به وجود آوردن سبکى که در آن اغلب تشخيص موضوع اصلى دشوار است، گام برداشت. در هيچ جاى ديگر نظير اين فن شناخته نشده است که نشان مى‌دهد فلات ايران زادگاه اصلى ظرف‌هاى نقش‌دار است. در ديگر سرزمين‌هاى آن روزگار ديرين، نشانه‌اى از چنان رئاليسم قوى، که با اين سرعت به مرحله‌ى سبک خيال‌پردازانه رسيده باشد، برجاى نمانده است.
    14. فلز آرام‌آرام براى ساختن ابزار به کار رفت و سنک نيز ارزش اولى خود را حفظ کرد. مس را هنوز چکش‌کارى مى‌کردند، ولى ذوب نمى‌کردند و آن را براى درفش‌هاى کوچک و سنجاق به کار مى‌بردند. جواهر فراوان‌تر شد و مواد تازه‌اى مانند عقيق و فيروزه به آن افزوده شد.
    15. علاوه بر استخوان‌هاى جانوران اهلى دوره‌ى پيشين، استخوان‌هاى نوعى سگ تازى و اسبى از نوع پرزژواسکى نيز به دست آمده است. اين اسب چارپاى کوچکى است تنومند و جسور، با يالى ستبر و برافراشته و به نظر مى‌رسد که معرف طبقه‌ى ميان گورخر و اسب جديد باشد. به کار گيرى اين جانوران مسافرت و جابه‌جايى و کشاورزى را آسان کرد.
    16. بازرگانى ميان سرزمين‌هاى دور رونق گرفت. جو و گندم، که بومى ايران است، از ايران به مصر و اروپا وارد شد. ارزن که اصل آن از هند بود، به ايتاليا فرستاده شد و برعکس، جو دوسر و خشخاش اروپا در آسيا رواج يافت و حتى به چين هم رسيد.
    17. آجر صاف و مستطيلى شکل، که با خاک نرم ساخته مى‌شد، جايگزين آجر بيضوى شکل شد. قطعه‌هاى سفالى بزرگ، که در ديوارها کار مى‌گذاشتند، خانه را از رطوبت حفظ مى‌کرد. زينت داخلى هنوز با رنگ قرمز بود، اما رنگ سفيد هم پديد آمد.
    18. مرده را هنوز در کف خانه دفن مى‌کردند و بر استخوان‌هاى وى نشانه‌هايى با رنگ گل اخرى نقش مى‌کردند.
    19. چرخ کوزه‌گرى و کوره‌ى آجرپزى کامل شد و کوزه‌گران ظرف‌هاى گوناگونى با نقش‌ها و رنگ‌هاى گوناگون مى‌ساختند. نقش‌ها آرام آرام از واقع‌گرايى فاصله گرفت و تنوع سبک به ‌وجود آمد. به اين ترتيب که دم جانور دراز و کشيده‌تر شد و شاخ‌ها نيز بدون تناسب پهن و بزرگ گرديد و همين ترتيب در مورد گردن مرغ درازپا معمول شد. اندکى بعد فقط شاخ را نمايش مى‌دادند و آن، مرکب بود از دايره‌اى بزرگ متصل به بدنى کوچک. بدنى پلنگى به صورت ساده با مثلى نمايش داده مى‌شد.
    20. کوزه‌گر اين دوران به فن قالب‌سازى هم اشنا بود و براى مجسمه‌ى همه نوع جانوران، اسباب‌بازى براى کودکان و يا هديه‌هاى نذرى به پيشگاه رب‌النوع‌ها، قالب‌سازى مى‌کرد. تعدادى مجسمه‌هاى سفالين از ربه‌النوع مادر و خداوند خصب نعمت و فراوانى در دست است که اغلب بدون سر پيدا شده و اين نقص از روى عمد بوده است، زيرا مى‌خواسته‌اند به اين راه ديگران را از به‌کارگيرى پيکره‌هاى سفالين، پس از مرگ مالک آن، جلوگيرى کنند.
    21. فلزکارى پيشرفت چشمگيرى پيدا کرد. مس را ذوب و ريخته‌گرى مى‌کردند. ابزارهاى فلزى بيش‌‌تر شد اما ابزار سنگى هنوز فراوان به کار مى‌رفت و آرام‌آرام جاى خودرا به تبر صاف، تبر همواره مسى و کج‌بيل داراى ثقبه‌ى اتصال داد. دشنه و چاقوى مسى در خانه‌هاى اين دوره پيدا شده است.
    22. بازرگانى پيشرفت کرد. براى تشخيص مالکيت بر کالا، مهر را به کار گرفتند. روى کلوخى از گل رس نشان مى‌گذاشتند و آن را در دهانه‌ى خمره جا مى‌دادند و يا به طنابى مى‌بستند. ديرين‌ترين مهرى، که مدت‌ها تغييرى در آن ديده نشد، به صورت تکمه‌ى مخروطى شکلى از سنگ متصل به يک حلقه بود.
    23. شکل و صورت ظرف‌هاى سفالين تثبيت شد و در پيرامون ايران پرتوافکن شد و در اثر خوبى آن، منطقه‌ى پراکندگى اش پيوسته دورتر شد. اين فن در طول جاده‌ى جنوبى تا سيستان کشيده شد و از آن‌جا به بلوچستان و دره‌ى سند راه يافت و از سوى شمال شالوده‌ى فرهنگ و تمدنى را که در واحه‌ى مرو پيدا شده است، بنا نهاد. مغرب زمين نيز بعدها از اختراع فلات ايران استفاده کرد.
    24. در پايان اين دوره در منطقه‌ى جنوب غربى دشت سوزيانا(شوش)، که امتداد طبيعى ميان‌رودان(بين‌النهرين) بود، مرکزيتى براى زندگى مدنى پيدا شد و همان‌جا بود که نخستين دولت متمدن در فلات ايران برپا شد؛ يعنى تمدن عيلام.
    هزاره‌ى سوم پيش از ميلاد
    25. عيلامى‌ها از کوه‌هايى که دشت سوزيانا(شوش) را از شمال و شرق دربرمى‌گرفتند، فرود آمده و در ربع نخست هزاره‌ى سوم پيش از ميلاد، سلسله‌اى تشکيل داده بودند و بر منطقه‌ى گسترده‌اى از دشت‌ها و کوه‌ها، شامل بخش‌هاى مهمى از ساحل خليج فارس و بوشهر، حکومت مى‌کردند.
    26. با شکل‌گيرى سلسله‌ى سامى سارگن، از فرمان‌روايان آکد در ميان‌رودان، عيلامى‌ها براى آزادى و استقلال خود به جنگ‌هاى شديدى روى آوردند که به دليل برابر نبودن نيروهاى دو طرف، شوش دوبار به دست بيگانگان افتاد. يکى از پسران سارگن، به نام مانتيشوسو، از خليج فارس گذشتندتا راه‌هايى که از آن‌ها مواد ساختمانى و فلز از کوهستان‌هاى ايران آورده مى‌شد، زير نظر داشته باشند. چند شورش عيلامى‌ها نيز به شدن سرکوب شد.
    27. از فرمان‌روايان برجسته‌ى عيلام، پوزور اينشوشى‌ناک( Puzur-Inshushinak ) بود که شهر شوش را آباد کرد و بناهاى باشکوهى در آن ساخت. وى پس از مرگ نرم‌سين، از فرمان‌روايان آکد، استقلال عيلام را اعلام کرد و به فرماندهى سپاه خود به بابل يورش آورد و حتى به آکد رسيد. با وجود اين، آکدى‌ها توانستند استقلال خود را حفظ کنند.
    28. پيشرفت پوزور اينشوشى‌ناک، ديگر قوم‌هاى ساکن در کوهستان‌هاى پيرامون عيلام را نيز به تلاش براى بازيافتن آزادى وو استقلال واداشت. لولوبى و گوتى از جمله‌ى آن‌ها بودند که به بابل يورش بردند. از اين دو قوم دو نقش‌برجسته‌ى سنگى برجاى مانده است. نقش‌برجسته‌‌اى در سرپل‌زهاب، که تصوير رئيس محلى، به نام ستل هورين شيخ خان، را نشان مى‌دهد در حالى که کانى در دست دارد و دشمنان مغلوب را، که تقاضاى بخشش دارند، پايمال مى‌کند. نقش‌برجسته‌ى دوم، در ورودى دهکده‌ى جديد سرپل، کنده‌کارى شده و شاه انوبانونى، پادشاه لولوبى، را نشان مى‌دهد با ريشى دراز و چهارگوش، کلاهى دايره‌اى، جامه‌اى کوتاه، مسلح و طنابى را گرفته که اسيرانى را به هم بسته و همه‌ى آنان برهنه‌اند و دست‌هايشان از پشت بسته است.
    29. پس از اين، دوره‌اى از آشوب و ناآمنى و حکومت‌هاى ناپايدار بر منطقه گذشت. حدود نيمه‌ى اين هزاره، بابل بر اثر يورش گوتى‌ها، که از کوه‌هاى خود در شرق زاب کوچک، در دره‌ى دياله‌ى عليا فرود آمده بودند، پايمال شد. عيلام نيز از يورش‌ها آنان در امان نماند و اين يورش‌گران وحشى تا حدود يک قرن و ربع قرن، شهرها و کشت‌زارهاى منطقه را ويران کردند و شيرازه‌ى پادشاهى را گسستند. سپس سلسله‌ى جديدى به نام اور به وجود آمد و براى بيرون راندن آن‌ها تلاش کرد. بار ديگر فرمان‌روايان بابل بر شوش و سراسر دشت آن چيره شدند، اما چندان نپاييدند و پيروزمندى از کشور سيماش، از کوه‌هاى غرب اصفهان، بر شوش و عيلام فرمان‌ راند. سپس ايسين برخاست و سيماش را بيرون راند، اما عيلام بار ديگر به دست بيگانگان افتاد.
    30. ايران در هزاره‌ى سوم پيش از ميلاد مورد توجه بيش‌تر حکومت‌هاى پيرامون خود بود. ايران گذرگاهى براى سرب بود که از ارمنستان مى‌آمد و لاجورد که آن را از بدخشان مى‌آوردند. خود گنجينه‌اى از کانى‌ها بارزش مانند طلا، مس و قلع بود. سنگ‌هاى ساختمانى و چوب آن را براى ساختن بناهاى باشکوه به بابل مى‌بردند. فرمان‌روايان بابل در جنگ‌هاى خود با ايرانيان، دو هدف را در سر داشتند. هدف نخست، هدف سياسى بود که براى جلوگيرى از شکل‌گيرى هر گونه حکومت منظم و پايدار در سرزمن‌هاى پيرامون بابل پى‌گيرى مى‌شد. هدف دوم، هدف اقتصادى و جابه‌جا کردن ثروت ايرانيان به بابل بود. به هر حال، همان‌طور که گفته شد، ايرانيان دو سلسله‌ى بزرگ از بابلى‌ها را سرنگون کردند.
    31. در اين دوره، فن کوزه‌گرى به شکل ظرف‌هاى سفالى نقش‌دار دوام يافت. ظرفى به شکل خمره‌اى کوچک به دست آمده که بخش زيرين آن برجسته است و فقط بخش بالايى آن به رنگ سياه تزيين شده است. مشخص‌ترين موضوع نقاشى، کاکل پرندگان است که مايه‌ى اصلى شيوه‌ى معروف هنر ميان‌رودان، يعنى عقابى در حال گرفتن طعمه‌ى خود، است. در گورها نيز گوهرهاى مفرغى و سيمين يافت شده است. سنجاق‌هاى مفرقى براى ثابت نگه‌داشتن دامن جامه بسيار پيدا شده است. در آن زمان مفرغ کمياب بود و به احتمال زياد از طلا و نقره بيش‌تر ارزش داشت. در واقع، ايران در اين زمان وارد عصر مفرق مى‌شود.
    هزاره‌ى دوم پيش از ميلاد
    32. مهم‌ترين روى‌داد اين دوره، پيدايش مردمانى از اصل هند و اروپايى در ميان مردمانى است که مى‌توانيم آنان را بوميان ايران بناميم. آنان بر اثر فشار قوم‌هاى ديگر، سرزمين خود را در دشت‌هاى اوراسى، در جنوب روسيه، ترک گفتند و طى کوچ کردن، دو دسته شدند. يک دسته، که آن را شاخه‌ى غربى مى‌ناميم، درياى سياه را دور زد و پس از گذشتن از بالکان و بسفر، در آسياى صغير نفوذ کرد و اتحاديه‌ى ختيان(هيتى‌ها) را به وجود آوردند.
    33. شاخه‌ى شرقى، که به نام هند و ايرانى شناخته مى‌شود، در شرق درياى خزر حرکت کرد و يک دسته، که جنگجو‌تر بودند، از قفقاز گذشتند و تا فرات پيش رفتند. آنان با هوريان بومى، که قومى اصيل بودند، پادشاه ميتانى را تشکيل دادند. آنان فرمان‌روايى خود را نه تنها در شمال ميان‌رودان گسترش دادند، بلکه دولت آشور را نيز محدود کردند. آن‌ها با پيوست‌کردن دره‌هاى زاگرس شمالى، که مسکن قوم گوتى بود، به قلمرو خود، فرمان‌روايى‌شان را پايدار کردند. بهترين دوران اين پادشاهى، حدود سال 1450 پيش از ميلاد بود که مصر با آن متحد شد و نيرومندترين فرعون‌ها با دختران پادشاهان ميتانى ازدواج مى‌کردند. اين پادشاهى در پايان سده‌ى چهاردهم پيش از ميلادى در پى درگيرى‌ها درونى و يورش‌هاى هيتى‌ها از هم پاشيد.
    34. هند و ايرانيان درباره‌ى پرورش اسب، که به نظر مى‌رسد خود آنان در آسياى صغير وارد کرده باشند، پيمان‌نامه‌هايى به جا گذاشته‌اند. يک گروه از اين سوران جنگى، در طول چين‌خوردگى‌هاى زاگرس مرکزى به حرکت افتادند و در ناحيه‌اى در جنوب جاده‌ى بزرگ کاروانى، ناحيه‌اى که بعدها به عنوان مرکز پرورش اسب شناخته شد، نفوذ کردند. اين قوم از سوى قوم کاسى، که از اصل آسيانى بودند، تحليل رفتند. سرانجام شاخه‌ى شرقى جنبش هند و اروپايى به سوى شرق رفت و پس از گذشتن از گذرگاه‌هاى هندوکش، در طول پندشير و رودهاى کابل فرود آمدند.
    35. سلسله‌ى جديدى در عيلام پديدار شد که پادشاهان آن خود را پيامبر خدا، پدر و شاه مى‌خواندند. سندهاى اقتصادى اين دوران به زبان آکدى نوشته شده، اما وجود واژه‌هاى بسيار بومى، شاهدى بر گسترش تمدن بومى است. در دين نيز توجه به ويژگى‌هاى بومى ديده مى‌شود چنان‌که خدايان بومى بر خدايان بابلى برترى داشتند.
    36. در آغاز هزاره‌ى دوم، عيلامى‌ها به بابل يورش بردند و يکى از فرمان‌روايان آن‌ها در لارسا، سلسله‌اى بنيان نهاد. عيلامى‌ها سلسله‌ى ايسين را برچيدند و بر شهر اوروک و بابل چيره شدند. اما نشستن حمورابى بر تخت شاهنشاهى بابل، از گسترش عيلامى‌ها جلوگيرى کرد. عيلامى‌ها در لارسا شکست خوردند. سپس دوران چيرگى قوم کاسى بر منطقه فرا رسيد.
    37. عيلام در زمان فرمان‌روايى شوتروک‌ناخونته‌ى اول(1171-1207 پيش از ميلاد) به اوج شکوفايى خود رسيد. وى پرستگاه‌هاى مهمى در همه‌ى شهرهاى زير فرمان خود برپا کرد. او به بابل يورش برد و و آخرين نماينده‌ى سلسله‌ى کاسى را برانداخت و پسر خود، کوتيرناخونته را جانشين کرد و اين پادشاه مجسمه‌ى مردوک، خداى ملى بابل را به شوش جابه‌جا کرد.
    38. در زمان شاه شيلهاک اينشوشيناک(1151-1165 پيش از ميلاد) عيلامى‌ها به سرزمين‌هاى دوردست‌ترى دست يافتند. آنان تا ناحيه‌ى دياله نفوذ کردند و به کرکوک رسيدند. آشور را دور راندند و بابل را محاصره کردند. همه‌ى دره‌ى دجله، بخش زيادى از خليج فارس و رشته کوه زاگرس زير فرمان عيلامى‌ها رفت. به اين ترتيب، همه‌ى بخش‌هاى غربى ايران زير فرمان نخستين شاهنشاهى ايران درآمد.
    39. در پايان هزاره‌ى دوم پيش از ميلاد، سلسله‌ى جديدى در بابل شکل گرفت که بخت‌النصر پادشاه آن بود. وى پس از چند تلاش ناکام، سرانجام عيلام را شکست داد و بر شوش دست يافت. او مجسمه‌ى مردوک را پيروزمندانه به پرستشگاه خويش در بابل بازگرداند. يک‌بار ديگر عيلام به تاريخ پيوست و اين بار سه قرن به درازا کشيد.
    40. در هزاره‌ى سوم پيش از ميلاد، اختراع مفرق باعث کامل شدن روش تولد ابزارهاى فلزى شد و درخواست براى مواد خام روزافزون شد. اين سرچشمه‌ى ثروت ايران را به عنوان يکى از مهم‌ترين تهيه کنندگان مس، قلع، سرب، چوب و سنگ، مورد توجه همسايگان غربى و نيز هندوستان قرار داد.
    هزاره‌ى اول پيش از ميلاد
    41. در آغاز هزاره‌ى نخست پيش از ميلاد، نفوذ دوم ايرانيان(آريايى‌ها) در ايران آغاز شد. آنان از همان راه‌هاى پيشين اما با موج‌هاى پشت‌سر هم به اين سرزمين روى آوردند. آنان پس از نفوذى آرام‌آرام، که چند قرن به درازا کشيد، اربابان اين منطقه شدند و از آن‌جا براى چيره‌شدن بر جهان حرکت کردند.
    42. شاخه‌ى شرقى ايرانيان، که از ماوراء‌النهر آمده بودند، نمى‌توانست به سوى هندوکش گسترده شود، زيرا همه‌ى ناحيه‌ى رخج و پنجاب را پيش‌تر شاخه‌ى آرياييان- هندوان گرفته بودند. بنابراين، تازه‌واردان به ناچار راهى غرب شدند و در مسير جاده‌ى طبيعى، که از بلخ به سوى قلب مى‌رفت، پيش رفتند. اين بخش ايران از هند کم‌تر مورد توجه بود و فقط از جهت مساحت ارزش داشت.
    43. آريايى‌هايى که به ايران آمدند، مانند آريايى‌هايى که به اروپا رفتند، در اصل چوپان بودند و در ميان آنان کشاورزى جايگاه اندکى داشت. آنان پرورش دهنده‌ى اسب بودند و سواره‌نظام و گردونه‌رانانشان در پيشرفت بى‌باکى و شجاعت آنان تاثير فراوانى داشت.
    44. در آن زمان که آريايى‌ها به ايران آمدند، تمدن‌هاى باشکوهى در غرب ايران وجود داشت. عيلام، که شامل سوزيانا(شوش) بود و تا رشته‌کوه‌هاى ساحلى ادامه داشت و ميان‌رودان که سومر، بابل و آشور را تجربه کرده بود. آن‌چه مانع پيشروى آريايى‌ها شد نيز همين تمدن‌ها بود نه رشته‌کوه‌هاى زاگرس. آريايى‌ها در آن زمان توان رويارويى با اين تمدن‌ها را نداشتند.
    45. آريايى‌ها طى چهار قرن قوم بومى و اصلى ايران را مستهلک کردند و تمدن ويژه‌ى خود را بنيان نهادند. بنيان اين تمدن تا اندازه‌ى زيادى بر فرهنگ‌هاى سرزمين‌هاى همسايه، که هر چند راه پيشرفت او را به سوى غرب سد کرده بودند، ولى هميشه دشمن او به شمار نمى‌رفتند، استوار بود.
    46. سواران آرايايى با زن و بچه و گله وارد شدند و مزيت تقسيم ناحيه را به ممالک کوچک متعدد به دست آوردند. بيش‌تر آنان همراه گروه سواران خود در خدمت فرمان‌روايان محلى وارد شدند. آنان مردانى بودند که از راه شمشير و به عنوان سرباز مزدور زندگى مى‌کردند. ايشان سربازانى را تشکيل دادند که مى‌بايست يک روز جانشين همان فرمان‌روايانى شوند که خود در خدمت ايشان بودند. آرام‌آرام جانشينى رخ داد.
    47. بخشى از آريايى‌ها در منطقه‌ى باستانى و پيش از تاريخى سيلک(کاشان) ساکن شدند. ظرف‌هاى نقش‌دار زيادى از تپه‌هاى سيلک به دست آمده است و تصوير انسان را بر ظرف سفالى براى نخستين بار در ميان سفال‌هاى اين منطقه مى‌بينيم. تصوير انسان در سيلک بسيار قديمى‌تر از يونان است. تصويرهايى از مردان جنگجو، داراى کلاه‌خود با جيغه و پر و نيم‌تنه‌ى کوتاه و چسبان. روى يک مهر استوانه‌اى صورت جنگاورى بر پشت اسب نقش‌بسته که با غولى مى‌جنگد. روى مهر ديگرى، مردى روى گردونه‌اى، که دو اسب آن را مى‌کشند، ايستاده و تيرى به سوى جانورى، که مى‌خواهد شکار کند، پرتاب مى‌کند.
    48. به کارگيرى يک‌ در ميان آجر‌خام و سنگ در ساختن ديوارها، نشانه‌ى فن ساختمانى است که تا اين زمان در فلات ايران ديده نمى‌شود. فاتحان بايد آن را از جاى ديگر، شايد از سرزمين‌هاى شمالى‌تر ، طى کوچ خود يادگرفته باشند. ابزارهاى آهنى نيز در اين دوره فراوان مى‌شود که البته دليلى وجود ندارد که آن را به تازه‌واردان نسبت بدهيم.
    49. دهکده‌ى پيش از تاريخى سيلک، که طايفه‌اى از سوارکاران بر آن يورش بردند، آرام‌آرام به يک شهر استوار تبديل شد. کاخ‌ها، ساختمان‌هاى فرعى و شايد يک پرستشگاه و محله‌هاى مسکونى که برج و بارويى محکم آن‌ها را دربرمى‌گرفت. نيروهاى تازه وارد نه تنها با فروان‌روايان محلى بلکه با شاهنشاهى آشور نيز جنگيدند.
    50. سرانجام آريايى‌ها با شکل‌گيرى دولت ماد به سوى تمدن گام نهادند. آنان آشورى‌ها و ديگر سلسله‌هاى منطقه‌ى ميان‌رودان را به زير فرمان خود بردند و آرام‌آرام راه را براى شکل‌گيرى نخستين و بزرگ‌ترين امپراتورى جهان هموار کردند.
    خدا حافظ

  11. #49
    kouroshe_kabir آواتار ها
    kouroshe_kabir آفلاين است همکار قدیمی
    تاریخ عضویت
    May 2006
    نوشته ها
    1,319
    تشکر
    957
    تشکر شده 2,362 بار در 898 پست
    لايك دريافتي
    0
    لايك كرده
    0

    Arrow ایران پیش از اسلام

    تاريخ ايران با کورش آغاز نمي‌شود و مادها هم اولين ايرانيان نيستند. هرچند نام امروزين " ايران " برگرفته از نام قوم آريايي است، اما پيش از حضور آنها در اين سرزمين نيز اقوام و شهرهايي وجود داشته‌ است. کاوش‌هاي باستان‌شناسي حاکي از وجود تمدن‌هايي کهن تر در بعضي نقاط اين سرزمين است. هرچند بسياري از مناطق هنوز کاوش نشده‌اند و حتي همان مناطق شناخته شده نيز، کاوش‌ها بصورت علمي انجام نشده است و يا کامل نگشته است. به هرحال در حد همين شناخت محدود امروز، ما مناطقي از اين دست را مي‌‌شناسيم. تپه سيلک کاشان، شهر سوخته زابل، تپه گيان نهاوند، دره جيرفت و مناطقي همانند اينها.
    نکته مهم ديگر شناخت وضع مناطق داخلي ايران در زمان شکل گيري و رواج تمدن‌هاي کهن است. يعني فهم اينکه در زمان تمدن‌هاي و دولت‌هاي باستاني نظير سومر، کلده، اور، بابل، آشور، ايلاميان، اورارتو و نظائر آن، وضع اين مناطق داخلي فلات ايران، که مجزا از منطقه مستقيم تحت حاکميت اين تمدن‌ها و دولت‌ها بوده است، به چه نحوي جريان داشته است ؟
    ايران و آرياييان
    نظريه‌اي که امروز بيش از هر نظريهء ديگري در ميان صاحب‌نظران مقبول است اينست که قبايلي که خود را آريايي (آريايي در زبان ايشان به معني شريف يا نجيب بود) مي‌خوانندند در اواخر هزارهء دوم پيش از ميلاد (در اين تاريخ اختلاف بسيار است) به فلات ايران سرازير شدند. از بررسي اساطير و زبان ايشان برمي‌آيد که ايشان خويشاوندي نزديک با هنديان داشتند و گويا پيش از آمدن آنان به ايران و مهاجرت دستهء ديگر به هند با هم مي‌زيستند. به هر حال آنچه مسلم است اينست که هر دو دسته خود را آريايي مي‌خواندند.

    هنگامي که سخن از تاريخ ايران مي‌رود بايد به اين نکته توجه داشت:
    آيا منظور تاريخ اقوام و مردماني است که از سرآغازتاريخ تا کنون در مرزهاي سياسي ايران امروزي زيسته‌اند يا تاريخ اقوام و مردماني است که خود را به نحوي از انحا ايراني مي‌خوانده‌اند و در جغرافيايي که دربرگيرندهء ايران امروز و سرزمينهايي که از لحاظ تاريخي بخشي از ايران بزرگ (ايرانشهر) بوده‌است زيسته‌اند.
    هنگام سخن از تاريخ ايران معمولا شق دوم مورد نظر است. از اين روست که در روايت تاريخ ايران از ورود آرياييها (که نام ايران نيز از ايشان گرفته شده‌است) به فلات ايران آغاز مي‌کنند. ولي اين مطلقا به اين معني نيست که فلات ايران تا پيش از ورود ايشان خالي از سکنه يا تمدن بوده است. پيش از ورود آرييايان به فلات ايران تمدنهاي بسيار کهني در اين خطه شکفته و پژمرده بودند و تعدادي نيز هنوز شکوفا. براي نمونه تمدن شهر سوخته در سيستان، تمدن عيلام و تمدن جيرفت و تمدن ساکنان تپه سيلک (در کاشان)، تمدن اورارتو (در آذربايجان) و تمدن کاسي‌ها (در لرستان امروز) ذکر مي‌شود.
    نکتهء ديگر آنکه معمولا تاريخ ايران را به دو دوره کلي تاريخ ايران پيش از اسلام و تاريخ ايران پس از اسلام تقسيم ‌مي‌کنند. به علاوه بايد توجه داشت که دو روايت مختلف از تاريخ ايران پيش از اسلام وجود دارد:
    يکي روايت سنتي که مبتني بر تواريخ سنتي است (شامل شاهنامه‌) و از نخستين پادشاه کيومرث (که پادشاه جهان و نه فقط ايران است) آغاز مي‌شود و شامل سلسله‌هاي پادشاهي پيشداديان، کيانيان، ملوک‌الطوايفي (اشکانيان) و ساسانيان است. اين روايت سنتي به يک معني روايتي اسطوره‌اي از تاريخ ايران است و شامل اطلاعات ذي‌قيمت مردم‌شناسانه و اسطوره‌شناسانه است.
    روايت ديگر روايت مبتني بر تواريخ خارجي (شامل تواريخ يوناني، ارمني، رومي) و مدارک و يافته‌هاي باستانشناسي (شامل کتيبه‌ها و سکه‌ها) و به طور کلي روايتي مدرن و علمي‌است. در اين روايت خاندان‌هاي پادشاهي در ايران پيش از اسلام از قرار زيرند: مادها، هخامنشيان، سلوکيان، اشکانيان و ساسانيان
    (منظور از علمي کتابهاي هرودت که دروغ گوي بزرگي بوده و بيشتر حقايق را مخفي و گاهي معکوس کرده )
    ___________________


    خدا حافظ

  12. #50
    غنچه آواتار ها
    غنچه آفلاين است كاربر خيلي فعال
    تاریخ عضویت
    Mar 2006
    نوشته ها
    923
    تشکر
    182
    تشکر شده 930 بار در 511 پست
    لايك دريافتي
    0
    لايك كرده
    0

    پیش فرض فلسفه تاريخ در ایران و باستان

    تاریخ از دیدگاه واژگانی به واژه‌ای اطلاق می‌شود که شامل اطلاعاتی راجع به گذشته است. مانند تاریخ زمین‌شناسی کره زمین. زمانیکه تاریخ به عنوان یک زمینه و رشته بررسی و تحصیل مطرح می‌شود به معنای تاریخ بشری است که گذشته ثبت شده جوامع بشری است. واژه تاریخ از واژه پارسی ماهروز آمده که این واژه (ماهروز) پس از وامگیری از سوی عربی به شکل مورخ درآمده و از پس از صرف شدن در دستگاه بابهای عربی ریشه أرخ و سپس واژه تاریخ از آن مشتق شده است. تاریخنگاران از منابع گوناگونی همچون پیشینه‌های نوشته یا چاپ شده؛ مصاحبه (تاریخ شفاهی) و باستان‌شناسی بهره میگیرند. اشتراک در گوناگونی روشها ممکن است در برخی دوره‌ها بیش از سایر دوره‌ها باشد و مطالعه تاریخ رسم و رسوم و شیوه ویژه خودش را دارد. (تاریخ شناسی؛ تاریخ تاریخ؛ را مشاهده کنید). به رویدادهایی که پیش از نگارشهای انسانها رخ داده اند؛ پیشاتاریخ یا ماقبل تاریخ گفته می‌شود.


    فلسفه تاريخ
    نام فلسفه تاريخ (Philosophy of history)، در قرن هيجدهم ميلادي،‌توسط ولتر (Voltaire) وضع شد. منظور وي از اين اصطلاح، چيزي بيش از تاريخ انتقادي و علمي نبود؛ يعني نوعي از تفكر تاريخي كه در آن، مورخ به جاي تكرار داستان‌هايي كه در كتب كهن مي‌يابد، خود به بازسازي آنچه واقع شده مي‌پردازد. اين نام توسط هگل و نويسندگاني ديگر، در پايان قرن هيجدهم به كار رفت، ولي آنها معناي كاملاً متفاوتي از اين اصطلاح اراده كردند و آن را به معناي تاريخ كلي يا جهاني به كار بردند. سومين كاربرد اين اصطلاح را در نوشته‌هاي برخي از پوزيتويست‌هاي قرن نوزدهم مي‌يابيم. از نظر آنها وظيفه فلسفه تاريخ، كشف قوانين عامي بود كه بر روند رويدادهايي كه مورخ به شرح و نقل آنها مي‌پردازد، حاكم است. وظايفي كه ولتر و هگل بر عهده فلسفه تاريخ مي‌نهادند، به وسيله تاريخ نيز قابل انجام بود ولي پوزيتويست‌ها تلاش كردند تا از اين طريق، تاريخ را نه فلسفه بلكه علمي تجربي قلمداد كنند. در هر يك از ين موارد كاربرد فلسفه تاريخ مفهوم خاصي از فلسفه مد نظر بود.


    فلسفه نظري تاريخ
    فلسفه نظري تاريخ، در اواخر قرن هجدهم و نوزدهم ميلادي، با بصيرت‌هايي كه درباره تاريخ جهان به وسيله نويسندگاني چون «ويكو» (Vico)، «كانت» (Kant)، «هگل» (Hegel)، كنت (Kont) و ماركس (Marx) حاصل شد، به بالاترين شكوفايي‌اش رسيد. در عصر حاضر، اقبال به اين نوع فلسفه تاريخ، تا اندازه‌اي در بين فيلسوفان، كاهش يافته است.

    «فلسفه تاريخ»1 عبارتي مبهم است. اين ابهام ناشي از دو معناي متفاوتي است كه معمولاً از واژه‌ي «تاريخ» اراده مي‌شود و به تبع اين دو معنا، واژه‌ي «فلسفه» در اين عبارت، دو معناي مختلف، پيدا مي‌كند و اصطلاح «فلسفه‌ي تاريخ»نيز، براي اشاره به دو معرفت مختلف، به كار مي‌رود. دو معناي واژه‌ي «تاريخ» عبارتنداز:

    1ـ جريان ريدادهاي گذشته، يعني لايه‌ي خاصي از واقعيت كه مورخان مطالعه آن را حرفه تخصصي خويش، قرار داده‌اند؛

    2ـ مطالعه مورخ، يعني نوع خاصي از پژوهش در موضوعي خاص 2فلسفه تاريخ در اين دو معناي متفاوت واژه، غالباً به ترتيب نظري (Speculative) و انتقادي (Critical) ناميده شده است. 3 هدف فيلسوف نظري و تاريخ، اين است كه در رويدادهاي گذشته، الگو يا معنايي كلي، كشف كند كه در وراي حوزه متعارف مورخ قرار دارد. 4 هدف فيلسوف انتقادي، اين است كه ماهيت پژوهش تاريخي را آشكار كند، يعني با مشخص كردن جايگاه آن درنقشه معرفت و پيش فرض‌هاي اساسي، مفاهيم نظام دهنده و روش تحقيق آن را روشن كرده و مورد بررسي قرار دهد.5 در واقع، سؤال اساسي كه فلسفه انتقادي تاريخ، در پاسخ به آن پديد آمد، اين است كه ‌آيا به همان معنايي كه فيزيك، زيست‌شناسي و روان‌شناسي يا حتي علوم كاربردي مانند مهندسي، عموماً علمي خوانده مي‌شود؟ آيا پژوهش تاريخ، علمي است يا نه؟ اگر تاريخ، بدين معنا علمي است يا در هر حال، بايد علمي باشد، نيازي به نقد فلسفه خاصي از پژوهش تاريخي نخواهد بود. گروهي از فيلسوفان، بدون اينكه كاملاً انكار كنند كه پژوهش تاريخي، ممكن است ويژگي‌هاي مفهومي و روش‌شناختي خاصي داشته باشد، استدلال مي‌كنند كه هيچ يك از اين ويژگي‌ها به اندازه كافي، اساسي نيست تا نقد جداگانه ادعاهاي معرفتي مورخان را توجيه كند. كساني كه اين ديدگاه را دارند، پوزيتويست خوانده شده‌اند و مخالفان آنها را نيز ايده‌آليست ناميده‌اند. 6

    اما اگر هدف فلسفه انتقادي تاريخ، روشن ساختن ماهيت پژوهش تاريخي است، نخستين سؤالي كه بايد به آن پاسخ داد، اين است كه: پژوهش تاريخي، درباره چيست؟ و به تعبيري، موضوع علم تاريخ، چيست؟ در واقع، تفاوت يك علم از علم ديگر، آگاهي در موضوعي است كه ‌آن علم، مورد پژوهش قرار مي‌دهد. پژوهش تاريخي، درباره گذشته است، به عبارتي موضوع علم تاريخ، رويدادهاي گذشته است. اما اين پاسخ، بسيار كلي است. به بيان مشخص‌تر، پژوهش تاريخ، درباره گذشته انسان است. اين تحديد دامنه‌اي است كه برخي از فيلسوفان مانند «كالينگوود»1 (Collingwood) كم و بيش، اصل قرار داده‌اند، زيرا مفاهيم و روش‌هايي كه مورخان، معمولاً به كار مي‌برند، همواره بر رويدادهاي طبيعي، قابل اطلاق نيست. اما باز، بنابر ادعاي كالينگوود، آنچه كه مورخان، درباره انسان‌هاي مورد مطالعه‌شان دقيقاً با آن سر و كار دارند، حالات آنها نيست، بلكه افعال آنها مي‌باشد. 8 بنابراين، مي‌توان گفت موضوع علم تاريخ، افعال انسان‌هاست كه در گذشته واقع شده است(Kes gestae: actions of human beings that have beeb done in the Past) محدوديت دامنه بيشتري كه باز، گاهي بر آن تأكيد مي‌شود، اين است كه هر چند تاريخ، با افعال انسان‌ها سر و كار دارد، في نفسه به آنها اهتمام ندارد. همانطور كه «موريس مندلبوم» (Mondelboum Maurice,) اشاره كرده است عمل، دقيقاً موضوع پژوهش تاريخي قرار نمي‌گيرد، مگر اينكه معنا و اهميت اجتماعي (Societal Significahce) داشته باشد. 9

    اگر تاريخ، به آن دسته از افعال گذشته انسان اهتمام دارد كه معنا و اهميت اجتماعي دارند، ماهيت اين اهتمام چيست؟ يك پاسخ روشن اين است: پي بردن به اينكه، آن افعال چه بوده‌‌اند؛ به عبارتي، احراز واقعيات. اما در همين جاست كه اولين سؤالات فلسفه انتقادي تاريخي، سر بر مي‌آورند، زيرا مطمئناً وظيفه‌ي مورخ، تنها اين نيست كه واقعيت را احراز كند، بلكه بايد آن‌ها را قابل فهم نيز بگرداند؛ و اين، گاهي اوقات ايجاب مي‌كند كه آن واقعيات، تبيين شوند و گفته شد كه اين، غالباً به معناي ذكر علل وقوع آنهاست. اما در اين كه مورخان، مدعي‌اند به فهم، دست يافته‌اند، تبيين‌هايشان چه شكلي به خود مي‌گيرد و تلقي آنها از تبيين رضايت بخش چيست؟ طبيعتاً مي‌توان پذيرفت كه ماهيت موضوعي كه مورخان براي پژوهش برگزيده‌اند، تا اندازه قابل ملاحظه‌اي اين را مشخص مي‌كند.
    شاد باش اي عشق خوش سوداي ما
    اي طبيب جمله علتهاي ما

  13. #51
    غنچه آواتار ها
    غنچه آفلاين است كاربر خيلي فعال
    تاریخ عضویت
    Mar 2006
    نوشته ها
    923
    تشکر
    182
    تشکر شده 930 بار در 511 پست
    لايك دريافتي
    0
    لايك كرده
    0

    پیش فرض

    تاريخ باستان

    مدنيت اوستايې و مهد پيدايش ان

    نويسنده : پوهنوال رسول باوری

    يادداشت : در هفتمين همايش (( پژوهش در دوران باستان اسيای ميانه ))که در پوهنتون بروکسل - بلژيک از تاريخ ۲۳ اکتبرالی ۳۱ اکتبر به اشتراک دانشمندان رشته‌های مختلف برګذار ګرديده بود، نوسينده اين سطور نيز موضوعی براي ارائه تحت عنوان (( مکثی بر نظريات بازسازی مجسمه‌های بزرګ باميان )) داشتم. در اين فرصت با عده زياد از دانشمندان کشور های مختلف معرفي و صحبت های ارزنده و جالبی را پيرامون مسائل ګونه ګون ( چه از تربيون همايش و چه در اوقات تفريح) شنيدم، وزمانی هم در مباحثات و مشاجرات سهيم شدام. به هر حال محفلی بود علمي و اکادميک، که هر لحظه ان برايم خاطره يست فراموش ناشدنی. يکی ازين خاطره ها مباحثه علمی بنده با يکی از اشتراک کننده ګان محترم پيرامون (( زردشت وزادګاه ان )) بود، که بنده را به نبشته اين سطور تحت عنوان (( مدنيت اوستايی و مهد پيدايش ان )) واداشته است. منظور از نشر اين مختصرباز جويی حقايق و اغاز بحث همه جانبه با دعوت و سهيم شدن دست اندر کاران علم تحقيق و تاريخ قديم بوده است. قابل ياداوری ميدانم که تذکرات ماخذ در متن فقط برای ارجاع و دسترسی به ماخذ دست اول بوده، که اثار متذکره متکی به همان منابع دست اول اقبال تاليف وتدوين ونشر يافته اند.

    مدنيت اوستايې و مهد پيدايش ان

    حدود يکهزار و دوصد سال قبل از ميلاد مدنيتی در سرزمين افغانستان باستان ظهور نمود که در متون تاريخي تحت عنوان مدنيت اوستايی معروف بوده است. نام اين مدنيت از کتاب مقدس زردشتيان ه اسم اوستا نشئت نموده است. زمينه ظهور اين مدنيت سالها قبل در سرزمين اريانا ويجه مساعد ګرديد، اما بعد از ګذشت قريب پنجصد سال ز مدنيت ويدی، اين مرزوبوم را تعويض نموده و دور جديداز حيات اقتصادی، اجتماعی، سياسی وفکری را معمول ګردانيده‌اند . دانشمندان تاريخ جهان باستان در رابطه به کلمه اوستا نظريات وو تصورات ګونه ګون ارائه داشته‌اند عده کلمه اوستا را به معنی (( مضمون )) ګرفته‌اند ،عده ديګر اوستا را اوپستاک دانسته‌اند که معنی (( قانون )) را افاده می‌کند ،و عده‌ای هم اوستا را معادل اوستای زيان پهلوی پنداشته که معنی اساس و بنياد را ميرساند. به هر حال اوستا را می‌توان مرجع اصلی معلومات پيرامون اوضاع وحالات مسلط بر اريا ئيان قديم دانست. به هر يکي لږز معاني فوق اګر پذيرفته شود اوستا کتابی بود که نقش حلا پروبلمها را داشت . اوستا کتابيست قديمي که به وسيله زردشت، زره وسترا يا سپين تمان اراصه و تدوين ګرديده، که در حقيقت اصول رهنمايی برای پيروان او بود. انچه زردشت ميخواست، به ګونه د ساتير مذهبي هدايات توسط کتاب خويش اوستا به پيروان خود تفهيم نموده اند. اين کتاب از جمله کتب قديم جهان ( سرود های ويدی، تورات بنی اسرائيل و اوديسه والياد يونان باستان ) پذيرفته شده است. که عالبا سالهای ۱۲۰۰ قبل از ميلاد الی ۱۰۰۰ قبل از ميلاد به ميان امده است. اوستا را دانشمندان به پنج قسمت تقسيم نموده که عبارتند از : لينا، ويسپرد، ونديداد، يشت و خورداوستا. از جمله هفده فصل اول اوستا را لينا تشکيل می‌دهد، که قديمترين و اصليترين قسمت اوستا بشمار ميرود، که بعضا به نام ګاتها نيز مسمی شده و انرا اقوال زردشت ميداند. در يکی از سرود های اوستا ميخوانيم : ای اهورامزدا از تو ميپرسم ای اهو را موزدا، چه چيزيست سزای ان کس که از برای سلطنتبد منشی ودروغ پرستی در کار وکوشش است. ان بدکمشی که جز ازازار کردن به ستوران کارګران وهقانان کاری ديګری از او ساخته نشود. هرچند که از دهقانان به او ازار نمی‌رسد ؛ هيچ يک از شما نبايد که به سخنان و حکم دروغ پرست ګوش دهيد، زيرا که او خانمان وشهر ده را دچار احتياج وفساد سازد، فس با سلاح او را از خود برانيد ( کهزاد : ۱۳۴۶ ) پژوهشهای متعدد پيرامون نسب و اجداد زردشت ازجانب دانشمندان مختلف بعمل امده است. ان چه در ايت رابطه ماخذ مطمئين و قابل باور است همانا اوستا کتاب مقدس زردشتيان است. چنانچه اوستا خود شهادت می‌دهد، اجداد ګوينده ګاتها ( زردشت ) در اطراف شهر قدبم بلخ ( بخدی ) زيسته اند. و از دودمانهای نجيب ان سر زمين محسوب ميشدند. بر اساس همين سوابق خانواده ګي، زردشت بعد از اعلان اصلاحات فکری و تبليغ ائين نوين با تعداد از وزرا و حکمرانان بانفوذ روابط خويشاوندي داشته وانرا وسعت داد . زردشت را عده زيادی از دانشمندان تاريخ منسوب به خانواده اسپه پنداشته است در اغلب نامها ی خانواده زردشت اسم اسپه مکرر ذکر ګرديده است، الحاق کلمه اسپ واسپه پيوند زردشت را با خوانواده مشهور اسپه نشان می‌دهد، به اين ترتيب که پدر زردشت (( پور وسپه )) وجد زردشت (( ميچيت اسپه )) خوانده شده که اخر الذکر به معنی اصطلاحی ان صاحيب اسپهای قوی افاده شده است. متن اوستا به صورت مشخص مباحثات از خاندان های سياسی دارند که که از جم ( جمشيد ) ويشتاسپ ( ګشتاسپ ) کاوی ( کيانی ) ياد کرده‌اند که در تاريخ افغانستان به سلاله‌های پيشداديان، اسپه و کيانيان شهرت يافته‌اند .( کاتراک: ۱۳۴۶ ) . خاندان سلطنتی پيشداديان در مرکز اصلی خويش بخدي ( بلخ ) اساس دولتی را ګذاشته است که بنابر روايات شهر بخدی را بنا نهاده و اولين شاه اين خاندان را هوشنګ ياد کرده است. اين سلطان غالبا بر شياطين غالب بوده و بر ان حکم ميراند .بعد از موصوف شخصی به نام تهمورث ملقب به ديوبند به قدرت رسيد، در اين را بطه متون اوستايی اورده‌اند که تهمورث اهريمن را مغلوب نمود و از ان چون اسپ کار ميګرفت. در زمان ديوبند ساکنان بخدی به فن بافنده ګی اشنا شده و تر بيه حيوانات را معمول ګردانيد. اين سلطان وزيری داشت لايق وعاقل به نام شيداسپ، اين وزير هر صبح به مردم مراسم عبادت را مياموخت. بعد ازتهمور ثشخصی به نام جمشيد به قدرت رسيد، که در متون اوستايی (( يما )) ودر متون ويدی به نام (( ياما )) از ان تذکر بعمل امده است. عده زيادی از مورخين موسس سلا له پيشداديان را يما يا همين جمشيد دانسته‌اند . متون اوستايی در مورد يما ياجمشيد مطالب فراوان دارد که از جمله می‌توان هدايت اهورا مزدا ياد اوری کرد که موصوف را به اعمار شهر هدايت نمود. در اوستا امده است که : يما به امر اهورامزدا يک واره که طول وعرض ان به اندازه يک اسپرس ( يک ميدان اسپ دوانی ) بوده ود ان جانوران و حيوانات، مانند سګ، ګاو ،ګوسفند، مرغ وغيره را نګاه داشت و جای اب را هم برايش به اتدازه يک هانه ( يک ميل ) ساخت و دران واره بازار ها ګذرهاو خانه ها را به ترتيب مخصوص بساخت ،. ولی مردمان درغګو، بدخو وفيس و ديوانه را در ان شهر جای نداد. ( حبيبی : ۱۳۴۶ ) . دومين سلا له سلطنتی که در اوستا از ان تذکر بعمل امده است، به نام سلا له کيانی ياد شده است دليل اين نام ګذاری عمدتا پسوند ويا پيشوند کلمه کي با نامهای شاهان اين سلسله ذکر شده است. بعد از سقوط سلا له پيشداديان در سر زمين اريا نا ويا افغانستان قديم که مرکز ان بخدي يا بلخ منونی بوده به قدرت رسيده اند. مشهور ترين شاهان اين دودمان را می‌توان کيقباد را نام ګرفت که اودلين شاه اين سلا له نعرفی شده است. موصوف عمدتا با تورانيان در سرحدات غربی حاکميت خويش در جنګ وستيز بود. دومين شاه سرشناس اين دودمان به نام کيکاوس نام داشت که به سرکويی شياطين پرداخت و همه شياظين را به سوی جنګلات انبوه مازندران راند. کيخسرو يکی از نام اورترين شاهان سلا له کيانی شمرده شده است، موصوف بار ديګر همه سرزمين اجداد خويش را باهم يکجا ساخته و بر ان حکمراند. کيخسرو را بعضا کوی او سروه نيز ياد نموده است . بعد از خاندان کيانی سلا له سوم در تاريخ قديم افغانستان به نام اسپه ياد شده است. عامل اين تام ګذاری نيز پسوند کلمه اسپه در نام هريکی از شاهان اين سلا له بوده است. لهراسپ، ګشتاسپ پوراسپ وغيره را می‌توان به ګونه نمونه ياد کرد. لهراسپ در بد امر وليعهد کيخسرو بوده وبعد از ان موسس خانواده اسپه شمرده شد. به قول فردوسی لهراسپ به تاريخ ۱۶ ميزان به قدرت رسيد. او نيز شهر بلخ را مرکز خويش قرار داده و به دفاع از سرحدات خويش مصروف بود. تا با لا خره در حيات خويش قدرت شاهی را به پسر ارشدش ګشتاسپ سپرد و خودش به اتشکده بلخ پتا برده وبه انزوا رفت. ګشتاسپ حدود ۱۰۰۰ يکهزار سال قبل از ميلاد زمينه وسعت و اشاعه ائين زردشتی را مساعد نموده و به تبليخ و اشاعه ان خدمات شايانی را انجام داد. در زمان موصوف اتشکده‌های زياد در مناظق مختلف بنا شده واز ان پاسداری صورت ميګرفت. ر کتار موصوف خانمش نيز در اشاعه ائين زردشتی خدمات ارزنده را انجام داده است. کشتاسپ را داشمندان تاريخ قديم اخرين شاه سلا له اسپه پنداشته است وبعد از ګشتاسپ اسفنديار به قدرت رسيد ( کهزاد : چاپ دوم ۱۳۷۸ ) افزون بر مباحث سياسی دوران مدنيت اوستايی، استاد فراوان پيرامون اراضی که اين مدنيت دران متولد شده او رشد نموده اند، نيز در اختيار دانشمتدان تاريخ قرار دارند که دراين مختصر از مناطق مهم و شناخته شده انزمان به ګونه نمونه ياد اوری ميګردد . مورو : بارت از ساحه مرورود يا مرغاب است که از شمال کوهستانات مرکزی افغانستان سرچشمه ګرفته واز حوالی مرو ميګذرد. اين ساه از زمانه‌های پيشين الی اکنون حاصلخيز و شاداب بوده است. سغد : چنانچه از نامش هويدا است اين علاقه عبارت از سغديانه امروزيست که در کنار سواحل راست دريای امو واقع شده است، اين ساحه در متون تاريخي به اسم يغديانه به صورت مکرر ذکر ګرديده است . بخدی : در اوستا به صفت خاک زيبا ياد شده و همان بخل بامک، بلخ الحسنا يا بلخ بامی و بلخ ګزمن است که از قطعات مشهور و ممتاز مدنيت اوستايی شمرده شده است. هريوتی : هريوتی که نام نسبتا تغير خورده ان در ولسوالی دهراوت ولايت ارزګان تاکنون حفظ است اين حوزه قبلا شامل ساحه ارغنداب بوده واز قطعات مشهور يست که در متون اوستايی ازان تذکر بعمل امده است. هريوا، ويکرته، نيسا وغيره نامهای قطعات و حوزه‌های جغرافيايی است که در اوستا ازان تذکر بعمل امده واکنون از جانب دانشمندان جغرافيای قديم در ساحات ومناطق کنونی افغانستان تثبيت وشناسائی ګرديده است. اګرازين همه بګذريم مطالعات اتنوګرافيکي در افغانستان کنونی نشان داده است که در ميان اقوام وقبايل وساکنان کنونی افغانستان بعضی از وجوه وعلايم کلتور و فرهنګ دوران زردشتيان به شکلی از اشکال ديده می‌شود( نوميالۍ : ۱۹۹۸ ). خلا صه اينکه اسناد ومداريک فراوان برای ثبوت اين مدعا وجود دارند که مدنيت اوستايی صبغه کاملا افغانی دارند. ولی يک مطلب قابل دقت و ياد اوری ميدانم که مدنيت اوستايی منحصر به همبن قطعات وسر زمينی نيست که در قلمرو افغانستان کنونی واقع می‌باشد، بل ساحه وسيع در بر داشته و پهنای اين مدنيت فرا تر از محدوده افغانستان کنونی است. انچه قابل دقت است همانا مرکز و مبدای اين مدنيت و نيز پهنای وسيع ان اراضيست که اکنون داخل سرحدات افغانستان فعلی واقع شده است. بنا بر همين مدارک، شواهد واسناد که به وسيله دانشمندان داخلی وخارجی مورد بررسی، تحليل و مداقه قرار ګرفته اند، حکم افغانی بودن اين مدنيت را قابل قبول دانسته و واقعيت تاريخی پنداشته‌اند .
    شاد باش اي عشق خوش سوداي ما
    اي طبيب جمله علتهاي ما

  14. #52
    غنچه آواتار ها
    غنچه آفلاين است كاربر خيلي فعال
    تاریخ عضویت
    Mar 2006
    نوشته ها
    923
    تشکر
    182
    تشکر شده 930 بار در 511 پست
    لايك دريافتي
    0
    لايك كرده
    0

    پیش فرض

    تاريخ ايران

    دودمان‌های دوره پیش از اسلام
    ماد (آغاز قرن هشتم ق. م.۵۵۰ ق. م.) بنیان‌گذار (دیاکو) (هووخشتره)
    هخامنشی (۵۵۹ ق. م.- ۳۳۰ ق. م.) بنیان‌گذار کوروش شهریار معروف داریوش
    سلوکیان (۳۳۰ ق. م.- ۱۲۹ ق. م.) بنیان‌گذار سلوکوس یکم
    اشکانیان (۲۵۶ ق. م.- ۲۲۴ م.) بنیان‌گذار اشک یکم شهریاران بزرگ مهرداد یکم ارد یا اشک سیزدهم
    ساسانیان (۲۲۴ م.۶۵۲ م.) بنیان‌گذار (اردشیر بابکان) شهریاران بزرگ شاپور ۱ شاپور دوم و انوشیروان دادگر.

    دودمان‌های دوره پس از اسلام
    طاهریان (۲۰۵ - ۲۵۹ ه. ق.) بنیان‌گذار طاهر ذوالیمینین
    صفاریان (۲۶۱ - ۲۸۷ ه. ق.) بنیان‌گذار یعقوب بن لیث صفار
    سامانیان (۲۶۱ - ۳۸۹ ه. ق.) بنیان‌گذار نصر اول شهریاران بزرگ اسماعیل بن احمد و نصر بن احمد
    زیاریان(۳۱۵ - ۴۶۲ ه. ق.) بنیان‌گذار مرداویج پسر زیار شهریار معروف قابوس بن وشمگیر
    بوییان (۳۲۰ - ۴۴۰ ه. ق.) بنیان‌گذار عمادالدوله علی شهریار بزرگ عضدالدوله
    غزنویان (۳۸۸ - ۵۵۵ ه. ق.) بنیان‌گذار سلطان محمود غزنوی
    سلجوقیان (۴۲۹ - ۵۱۱ ه. ق.) بنیان‌گذار طغرل بیک شهریاران بزرگ ملکشاه و سلطان سنجر
    خوارزمشاهیان (۴۷۰ - ۶۱۷ ه. ق.) بنیان‌گذار (انوشتکین غرجه) شهریاران معروف: محمد خوارزمشاه
    ایلخانان مغول (۶۵۴ - ۷۳۶ ه. ق.) بنیان‌گذار هولاکو خان
    تیموریان (-۷۷۱ ۹۰۳ ه. ق) بنیان‌گذار تیمور گورکانی
    صفویان - (۹۰۶ - ۱۱۳۵ ه. ق.) بنیان‌گذار شاه اسماعیل اول شهریار بزرگ شاه عباس
    افشار (۱۱۴۸ - ۱۱۶۱ ه. ق.): بنیان‌گذار نادرشاه
    زند (-۱۱۶۳ ۱۲۰۹ ه. ق.) بنیان‌گذار کریم خان زند
    قاجار (۱۲۰۹ - ۱۳۴۵ ه. ق.) بنیان‌گذار آقا محمد شاه شهریار نامی ناصرالدین شاه
    دودمان پهلوی (آغاز۱۳۴۵ ه. ق. ۱۳۰۴ ه. ش.) بنیان‌گذار رضا شاه
    محمدرضا پهلوی در ۲۶ دی و به هنگام انقلاب ایران ناگزیر به ترک ایران شد. پایان دودمان پهلوی را ۲۲ بهمن ۱۳۵۷ می‌دانند.
    حکومت جمهوری اسلامی (آغاز ۱۳۵۷ ه. ش.) بنیان‌گذار آیت الله خمینی

    ایران پیش از تاریخ
    تاریخ ایران با کورش آغاز نمی‌شود و مادها هم اولین ایرانیان نیستند. هرچند نام امروزین " ایران " برگرفته از نام قوم آریایی است، اما پیش از حضور آنها در این سرزمین نیز اقوام و شهرهایی وجود داشته‌اند. کاوش‌های باستان‌شناسی حاکی از وجود تمدن‌هایی کهن تر در بعضی نقاط این سرزمین است. هرچند بسیاری از مناطق هنوز کاوش نشده‌اند و حتی همان مناطق شناخته شده نیز، کاوش‌ها بصورت علمی انجام نشده است و یا کامل نگشته است. به هرحال در حد همین شناخت محدود امروز، ما مناطقی از این دست را می‌‌شناسیم. تپه سیلک کاشان، شهر سوخته زابل، تپه گیان نهاوند، دره جیرفت و مناطقی همانند اینها.

    نکته مهم دیگر شناخت وضع مناطق داخلی ایران در زمان شکل گیری و رواج تمدن‌های کهن است. یعنی فهم اینکه در زمان تمدن‌های و دولت‌های باستانی نظیر سومر، کلده، اور، بابل، آشور، ایلامیان، اورارتو و نظائر آن، وضع این مناطق داخلی فلات ایران، که مجزا از منطقه مستقیم تحت حاکمیت این تمدن‌ها و دولت‌ها بوده است، به چه نحوی جریان داشته است ؟

    ایران و آریاییان
    نظریه‌ای که امروز بیش از هر نظریهٔ دیگری در میان صاحب‌نظران مقبول است اینست که قبایلی که خود را آریایی (آریایی در زبان ایشان به معنی شریف یا نجیب بود) می‌خوانندند در اواخر هزارهٔ دوم پیش از میلاد (در این تاریخ اختلاف بسیار است) به فلات ایران سرازیر شدند. از بررسی اساطیر و زبان ایشان برمی‌آید که ایشان خویشاوندی نزدیک با هندیان داشتند و گویا پیش از آمدن آنان به ایران و مهاجرت دستهٔ دیگر به هند با هم می‌زیستند. به هر حال آنچه مسلم است اینست که هر دو دسته خود را آریایی می‌خواندند.

    هنگامی که سخن از تاریخ ایران می‌رود باید به این نکته توجه داشت:

    آیا منظور تاریخ اقوام و مردمانی است که از سرآغازتاریخ تا کنون در مرزهای سیاسی ایران امروزی زیسته‌اند یا تاریخ اقوام و مردمانی است که خود را به نحوی از انحا ایرانی می‌خوانده‌اند و در جغرافیایی که دربرگیرندهٔ ایران امروز و سرزمینهایی که از لحاظ تاریخی بخشی از ایران بزرگ (ایرانشهر) بوده‌است زیسته‌اند؟

    هنگام سخن از تاریخ ایران معمولا شق دوم مورد نظر است. از این روست که در روایت تاریخ ایران از ورود آریاییها (که نام ایران نیز از ایشان گرفته شده‌است) به فلات ایران آغاز می‌کنند. ولی این مطلقا به این معنی نیست که فلات ایران تا پیش از ورود ایشان خالی از سکنه یا تمدن بوده است. پیش از ورود آرییایان به فلات ایران تمدنهای بسیار کهنی در این خطه شکفته و پژمرده بودند و تعدادی نیز هنوز شکوفا. برای نمونه تمدن شهر سوخته در سیستان، تمدن عیلام و تمدن جیرفت و تمدن ساکنان تپه سیلک (در کاشان)، تمدن اورارتو (در آذربایجان) و تمدن کاسی‌ها (در لرستان امروز) ذکر می‌شود.

    نکتهٔ دیگر آنکه معمولا تاریخ ایران را به دو دورهٔ کلی تاریخ ایران پیش از اسلام و تاریخ ایران پس از اسلام تقسیم ‌می‌کنند. به علاوه باید توجه داشت که دو روایت مختلف از تاریخ ایران پیش از اسلام وجود دارد:

    یکی روایت سنتی که مبتنی بر تواریخ سنتی است (شامل شاهنامه‌) و از نخستین پادشاه کیومرث (که پادشاه جهان و نه فقط ایران است) آغاز می‌شود و شامل سلسله‌های پادشاهی پیشدادیان، کیانیان، ملوک‌الطوایفی (اشکانیان) و ساسانیان است. این روایت سنتی به یک معنی روایتی اسطوره‌ای از تاریخ ایران است و شامل اطلاعات ذی‌قیمت مردم‌شناسانه و اسطوره‌شناسانه است.

    روایت دیگر روایت مبتنی بر تواریخ خارجی (شامل تواریخ یونانی، ارمنی، رومی) و مدارک و یافته‌های باستانشناسی (شامل کتیبه‌ها و سکه‌ها) و به طور کلی روایتی مدرن و علمی‌است. در این روایت خاندان‌های پادشاهی در ایران پیش از اسلام از قرار زیرند: مادها، هخامنشیان، سلوکیان، اشکانیان و ساسانیان.
    شاد باش اي عشق خوش سوداي ما
    اي طبيب جمله علتهاي ما

  15. #53
    kouroshe_kabir آواتار ها
    kouroshe_kabir آفلاين است همکار قدیمی
    تاریخ عضویت
    May 2006
    نوشته ها
    1,319
    تشکر
    957
    تشکر شده 2,362 بار در 898 پست
    لايك دريافتي
    0
    لايك كرده
    0

    Arrow تاريخچه زمين لرزه هاي بزرگ در ايران


    تاريخچه زمين لرزه هاي بزرگ در ايران

    ايران كشوري لرزه خيز است. ايران بر روي يكي از دو كمربند بزرگ لرزه خيزي جهان موسوم به «آلپا» قرار دارد و هر از گاهي زمين لرزه هاي بزرگي در آن بوقوع مي پيوندد.
    از سال 1340 تاكنون زمين لرزه هاي مختلف و در مواقعي ويران كننده مناطق مختلف كشور را با خسارات و تلفات سنگيني روبه رو كرده است كه آخرين آنها، زمين لرزه صبح روز جمعه شهرستان بم مي باشد.
    آخرين زمين لرزه در ايران كه در سال 79 و در دو استان زنجان و قزوين با قدرت 2/5 در مقياس ريشتر به وقوع پيوست، مناطق طارم، خدابنده، ابهر، خرمدره و سلطانيه و همچنين بويين زهرا را لرزاند و خسارت ها و تلفاتي به بار آورد. بيش از 500 نفر بر اثر وقوع اين زمين لرزه كشته شدند.
    بزرگترين زمين لرزه اي كه در سالهاي اخير در ايران به وقوع پيوست مربوط به 31 خرداد 1369 در استانهاي گيلان و زنجان با قدرت هفت و سه دهم در مقياس ريشتر بود. اين زمين لرزه بيش از 40 هزار كشته برجاي گذاشت كه خونبارترين زمين لرزه در ايران به حساب مي آيد. اين زلزله در عرض چند ثانيه حدود و هزار و 100 كيلومتر مربع كه 27 شهر و 1871 روستا را در برمي گرفت، ويران كرد. اين در حالي است كه ديگر كشورهاي منطقه مانند، تركيه، سوريه، ارمنستان و يا افغانستان نيز به دليل قرار گرفتن در اين خط زلزله با تعداد بيشماري از اين قبيل زمين لرزه ها رو به رو هستند. دانشمندان گفته‌اند كه دليل اين پديده در بستر اقيانوسها كه نشانه هاي حركت شبه قاره هند به سمت قاره هاي آسيا و اروپا را آشكار مي سازد، نهفته است.
    قاره هند از 30 ميليون سال گذشته با سرعتي معادل 10 سانتي متر در سال به سمت قاره هاي اروپا و آسيا حركت كرده است و در زمان حاضر اين سرعت به پنج سانتي متر در سال كاهش پيدا كرده است. فهرستي از زمان و ميزان قربانيان زمين لرزه هاي به وقوع پيوسته در ايران در ذيل به طور خلاصه ارائه مي شود :
    - آوريل سال 1960 (فروردين / ارديبهشت 1339) 450 تن در شهر لار، واقع در جنوب كشور كشته شدند.
    - سپتامبر 1962 (شهريور / مهر 1341) 11 هزار تن كشته و 200 روستا در غرب تهران ويران شد. (عکس)
    - اوت 1968 (مرداد / شهريور 1347) حدود 10 هزار تن در استان خراسان جان سپردند.
    - آوريل 1972‌ (فروردين / ارديبهشت 1351) پنج هزار و 44 تن در جنوب كشور كشته شدند.
    - آوريل 1977 (فروردين / ارديبهشت 1356) حدود 900 تن در منطقه اصفهان جان باختند.
    - سپتامبر 1978 ((شهريور / مهر 1357) 25 هزار تن در شرق ايران كشته شدند.
    - نوامبر 1979 (آبان / آذر 1358) 600 تن در شمال شرقي ايران جان سپردند.
    - ژوئن 1981 (خرداد / تير 1360)، يكهزار و 28 تن در استان كرمان كشته شدند.
    - ژوئيه 1981 (تير/ مرداد 1360) يكهزار و 300 تن در استان كرمان جان باختند.
    - 21 ژوئن 1990 (31 خرداد 1369) حدود 40 هزار تن در شهر رودبار در شمال كشور در اثر سنگين ترين زمين لرزه كشته شدند.
    - 28 فوريه 1997 (10 اسفند 1375) حدود يك هزار و 100 تن در اردبيل كشته شدند، بزرگي آن زمين لرزه، 5/5 درجه در مقياس ريشتر بود.
    - 10 مه 1997 (20 ارديبهشت 1375) يكهزار و 613 تن در بيرجند بر اثر زمين لرزه با بزرگي 1/7 درجه در مقياس ريشتر، جان باختند.
    به گفته كارشناسان امور شهري مقاوم سازي ساختمانها و تقويت سازه هاي ساختماني در امور شهرسازي و احداث بنا در شهرها و استفاده مناسب از تحقيقات در حوزه زمين شناسي و اقليمي اساسي از جمله مولفه هاي بسيار مهمي است كه در كاهش خسارت و تلفات زمين لرزه هايي از اين دست مي تواند نقش مهمي داشته باشد. اين واقعيت كه ايران در كمربند زلزله جهاني قرار دارد و استفاده از تجربيات ديگر كشورهاي زلزله خيز و موفق در ساماندهي به امور شهري و مقاوم سازي شهرها در مناطق زلزله خيز بيش از گذشته احساس مي شود.
    كارشناسان فن معتقدند در صورتي كه هزينه هاي گزاف امداد رساني و جبران خسارتهاي مادي و معنوي حوادث طبيعي نظير سيل و زلزله در مسير بازسازي و ايجاد تغييرات بنيادي در حوزه شهرسازي و تمهيداتي لازم براي پيشگيري از حوادث غير مترقبه قرار گيرد، نتايج به مراتب بهتر از گذشته خواهد بود.
    (منبع : سايت وزارت راه و ترابري)

    خدا حافظ

  16. #54
    غنچه آواتار ها
    غنچه آفلاين است كاربر خيلي فعال
    تاریخ عضویت
    Mar 2006
    نوشته ها
    923
    تشکر
    182
    تشکر شده 930 بار در 511 پست
    لايك دريافتي
    0
    لايك كرده
    0

    پیش فرض

    واي كه اگه اون زلزله اي كه ميگن قراره تو تهران بياد، بياد چي ميشه خدا نخواد كه فكرنكنم چيزي از تهران باقي بمونه چون فكر كنيد اگه هر جا بياد به هر حال از پايتخت كمك ميرسونن اگه پايتخت خراب بشه كي مي خواد كمك كنه
    شاد باش اي عشق خوش سوداي ما
    اي طبيب جمله علتهاي ما

  17. #55
    غنچه آواتار ها
    غنچه آفلاين است كاربر خيلي فعال
    تاریخ عضویت
    Mar 2006
    نوشته ها
    923
    تشکر
    182
    تشکر شده 930 بار در 511 پست
    لايك دريافتي
    0
    لايك كرده
    0

    پیش فرض

    واي كه اگه اون زلزله اي كه ميگن قراره تو تهران بياد، بياد چي ميشه خدا نخواد كه فكرنكنم چيزي از تهران باقي بمونه چون فكر كنيد اگه هر جا بياد به هر حال از پايتخت كمك ميرسونن اگه پايتخت خراب بشه كي مي خواد كمك كنه
    شاد باش اي عشق خوش سوداي ما
    اي طبيب جمله علتهاي ما

  18. #56
    kouroshe_kabir آواتار ها
    kouroshe_kabir آفلاين است همکار قدیمی
    تاریخ عضویت
    May 2006
    نوشته ها
    1,319
    تشکر
    957
    تشکر شده 2,362 بار در 898 پست
    لايك دريافتي
    0
    لايك كرده
    0

    پیش فرض

    نقل قول نوشته اصلی توسط غنچه
    واي كه اگه اون زلزله اي كه ميگن قراره تو تهران بياد، بياد چي ميشه خدا نخواد كه فكرنكنم چيزي از تهران باقي بمونه چون فكر كنيد اگه هر جا بياد به هر حال از پايتخت كمك ميرسونن اگه پايتخت خراب بشه كي مي خواد كمك كنه
    واقعا وحشتناک خواهد بود . فکرش رو بکنید با این تراکمی که در هر قسمت از تهران وجود داره و مشکل راهها و خیابونهای تهران مردم همدیگر رو زیر دست و پا می کشن . استادیوم ازادی 100 هزار جمعیت بود به علت کوچیکی درب خروجی 7 نفر مردن حساب کنید که از 12 میلیون چند نفر زیر دست و پا خواهند مرد . جمعیت زیر اوار که هیچی . :mad:
    خدا حافظ

  19. #57
    psa آواتار ها
    psa
    psa آفلاين است کاربر معمولي
    تاریخ عضویت
    May 2006
    نوشته ها
    59
    تشکر
    75
    تشکر شده 71 بار در 37 پست
    لايك دريافتي
    0
    لايك كرده
    0

    Arrow نقشه ایران باستان

    خودم گیر آوردم.

    خیلی ممنون!

    http://avesoriental.persiangig.com/i...ncient%20Iran/
    خيال خال تو با خود به خاك خواهم برد

  20. #58
    غنچه آواتار ها
    غنچه آفلاين است كاربر خيلي فعال
    تاریخ عضویت
    Mar 2006
    نوشته ها
    923
    تشکر
    182
    تشکر شده 930 بار در 511 پست
    لايك دريافتي
    0
    لايك كرده
    0

    پیش فرض تاریخچه کتاب و کتابخانه در عهد با ستان

    از خرابه های شهرهای باستانی سومریان چنین برمی آید که سومریان در حدود 2700 سال پیش از میلاد کتابخانه های شخصی ، مذهبی و دولتی بر پا کرده بودند، مشهور است که کتابخانه « تلو» مجموعه ای متجاوز از 30000 لوحه گلین داشته است ، تمدن سومریان از 3500 سال پیش از میلاد پا گرفت و در عهد طلایی « اور » شکوفا شد .

    مورخان سومری ثبت تاریخ جاری و باز سازی داستان گذشته شان را آغاز کردند . کهن ترین نظام نگارش شناخته شده « خط میخی » است و اعتبار سومری ها به سبب ابداع این خط و خدمت بزرگ آنها به بشریت است.

    برای نوشتن از قلم فلزی و تیزی ( به شکل میخ ) استفاده می کردند و بر موادی چون گل نرم، عاج یا چوب می نوشتند. برای این منظور کاتبانی تربیت شده وجود داشتند و پس از نوشتن گل نرم را می پختند تا سخت شود قطعات گل پخته به صورت لوحه ، نخستین کتابهایی است که تا کنون کشف کرده اند . چون لوحه هایی ابزار ثبت اطلاعات تجاری ، آثار مذهبی شامل دعا ها ، مناسک، علائم جادویی، افسانه های مقدس و حکایات و روایات قومی و ملی بودند.

    می بینیم که برای این لوحه ادبیات ، اندیشه های اجتماعی، سیاسی و فلسفی خود را حفظ کرده اند و در میان مواد حفاری شده از خرابه های شهرهای باستانی سومری لوحه هایی وجود دارد که قطعات ادبی هزاران سال کهنتر از ایلیاد در آنها نقش بسته است.

    سو مریان کهنترین ادبیات شناخته شده انسان را تدوین کردند( موکهر جی،1375،ص81) از تمامی متونی که بر گل یا مواد مناسب نگاشته است و تاکنون به دست آمده در میابییم که 95 در صد این متون به امر بازرگانی ، اداری و حقوقی ارتباط دارند .

    فرهنگ سومری برای مدتی بیش از 1500 سال یعنی از نیمه هزاره چهارم تا آغاز هزاره دوم پیش از میلاد بر سرزمین« رافدین» سیطره داشت. در ازای این تاریخ ، نویسندگان سومری توانستند شمار بسیاری از متون را در مو ضوعات مختلف و در نسخه های متعدد به نگارش در آورند . برخی از افسانه های رایج مانند داستان « دلاور ناکام گیلگمشن » در نسخ های فراوان و روایت های گوناگون به جا مانده است .(استیویچ1373ص26) .

    سومریان این گل نوشته ها را در معابد یا کاخهای سلطنتی یا مدارس حفظ می کردند( همان 1373ص 27) در حقیقت سومریان نخستین کسانی بودند که این دستاوردها را به این هدف روشن یعنی حفظ آن برای نسلهای آینده ثبت کردند. به عبارت دیگر سومریا ن کسانی بودند که به کتاب نقشی اختصاص دادند که تا به امروز با آن در ارتباط است . بدین معنا که دستاوردهای فرهنگی و فناوری انسان را پاس دارد و پاسخگوی اهداف قانونی و آموزشی و دیگر نیازهای روزانه او باشد. ( همان1373،ص 29).

    پس از سومریان به تمدن بابلیان می رسیم . بابلیان نوشتن خط میخی و همه دانشهای ریاضی و ستاره شناسی و غیره را از سومریان آموختند . کتابخانه هایی در معابد و قصرها وجود داشتند و یکی از مهمترین و بهترین نمونه های آنها کتابخانه « بورسیپا » بود که یکی از شاخصترین کتابخانه های عصر باستان بود. از مهمترین آثار باقیمانده از تمدن بابلیان می توان « قانون حمورابی» را نام برد.( همان1373،ص31،30) .


    کتابخانه های آ شوریان


    پادشاهی آشوریان همزمان با فرمانروایی بابلیان بود. مشهور است که کتابداری به منزله یک پیشه به آن دوران باز می گردد . آشور بانیپال که از سال 626 تا 668 پیش از میلاد می زیست ، نخستین مفسر کار کتابداری در نظر گرفته می شود وی در شهر نینوا کتابخانه ای بزرگ تأ سیس کرد و کاتبانی را به کتابخانه بورسیپا گسیل داشت تا لوحه های گلی را استنساخ و نوشته های موجود در آنجا به کتابخانه نینوا منتقل کنند.( یتز،1989ص4) .

    «آشور بانیپال » را باید به حق کتابدار پادشاه باستانی تاریخ تمدن نامید. در تاریخ کتابخانه برای نخستین بار در کتابخانه نینوا به فهرست بر می خوریم . لوحه ها با نظمی منطقی بر حسب مو ضوع یا نوع مرتب شده و هر یک نشانه شناسایی داشت و سیاهه محتوا هر اتاقک یا حجره که بر سر در آن کنده کاری شده بود در فهرست نیز مندرج بود . کتابخانه آشور بانیپال در نینوا تصویر کم و بیش کاملی از رشد و پیشرفت نگارش و شکل و شیوه نگهداری میراث انسانی در فرهنگ سومری ، بابلی و آشوری را طی ادوار آغاز تاریخ در اختیار می گذارد .

    « گیتز» در همین ارتباط اظهار می دارد که اگر سهم سومریان در تمدن بشر اختراع خط و نگارش و سهم بابلیان قانون بود ، عطیه آشوریان به آیندگان کتابخانه سازماندهی شده به شمار میرود. پس از مرگ آشور بانیپال کتابخانه به حیات خود ادامه داد تا اینکه در سال612 پیش از میلاد (میدی کیازاس) نینوا را تخریب کرد و پس از آن شهر تجدید بنا نشد . به همین دلیل باستان شناسان توانستند باقیمانده کتابخانه آشوریان را به همان شکلی که سربازان میدی ترک کرده بودند کشف کنند. ( استیویچ 1373ص 42).


    مصریان



    تمدن باستان مصریان همزمان با تمدن های سومریان و بابلی و آشوریان شکوفا شد اما کار مصریان از نظر شکل کتاب و مواد نوشتنی با آنها تفاوت بسیار داشت. ماده نوشتنی آن برگ « پاپیروس» بود . از قلم مو مانندی به منزله ابزار نگارش استفاده می شد و شکل کتاب آنها طومار پاپیروس نام داشت و نگارش آنها به خط تصویری ( هیروگلیف) انجام می گرفت ( موکهرجی 1375ص 82) .

    مصریان خود کتاب را چنان بزرگ می داشتند که گویی آن را می پرستیدند . برای مثال در یکی از متون دیدگاه ژرفی را پیرامون ارزش در سخن نگارش یافته می خوانیم :« انسان می میرد و جنازه او به خاک تبدیل می شود و همه همروزگاران او چهره در نقاب خاک می کشند و این کتاب است که یاد او را از زبانی به زبان دیگر انتقال می دهد . نگارش سودمند تر از یک خانه ساخته شده با یک صومعه در غرب یا از یک قلعه شکست ناپذیر یا یک بت در یک معبد است».(1373ص53)

    طومارهای پاپیروس معمولا در کوزه دهان گشاد ( خم) گلی یا استوانه های فلزی دارای نشانه های شناسایی نگهداری میشد. قدیمی ترین کتاب مصری و مشهور ترین کتاب عالم به نام « پاپیروس پرس» که قبل از سال 2880 پیش از میلاد به نگارش در آمد ، اکنون در کتابخانه ملی پاریس نگهداری می شود. ( موکهرجی، 1375، ص83) .

    در پرتو آب و هوای بسیار مناسب مصر ، بسیاری از طومارهای پاپیروس بویژه در گورستانها و بقایای معابد و حتی در خانه های شخصی محفوظ مانده است. کتاب نگارش یافته به ورق پاپیروس در مصر شکل طومار داشت( استویچ 1373 ص55).

    به نظر میرسد تنها نوشته هایی که به تعداد فراوان در مصر استنساخ می شد و به معرض فروش می آمد مرده نامه ها بود . مرده نامه عبارت بوده است از مجموعه هایی با متون مختلف که به سحر و جادو مربوط می شد و از آنها انتظار می رفته است که آسایش مدفون را در گور تامین نماید. (همان،ص55)

    زیباترین نمونه های این مرده نامه ها به نقاشیهای رنگارنگی زینت یافته بود که مناظری از زندگی انسان مدفون شده را در گور نشان می داد . بسیاری اوقات گفته می شود که این مرده نامه ها کهن ترین نگاشته های مصور در جهان هستند . این مرده نامه ها از سوی کاهنان نوشته می شد. آنها در نسخه هایی که برای فروش در بازار فراهم می آوردند جایی را خالی می گذاشتند تا در آن نام شخص متوفا را بنویسد. نسبت مرده نامه به کل کتابها در مصر95% بود.( همان ،ص57).


    کتابخانه اسکندریه


    شاید بتوان بزرگترین دستاورد تاریخی کتابخانه دوران باستان را تاسیس کتابخانه اسکندریه مصر دانست . میان کتابخانه ها ی نینوا و اسکندریه شباهتهای قابل ملاحضه ای وجود دارد ، هر دو نهادهایی با ویژگی جهانی بودند که شاهزادگان حاکم آنها را بنیاد نهادند هر چند اختلافات زیادی میان مواد نوشتنی و شکل کتاب آنها به چشم می خورد . در نینوا لوحه های گلی و در اسکندریه طومارهای پاپیروس وجود داشت و چهار قرن میان بر پایی آنها فاصله بود .

    سابقه تشکیل کتابخانه اسکندریه به زمانی بر می گردد که اسکندر بر مصر تسلط یافت و دستور داد تا در کنار رود نیل شهری بزرگ به نام اسکندریه ایجاد کنند ، به دلیل علاقه فراوان وی به کتاب و هنر، بسیاری از عالمان و دانشمندان در آنجا جمع شدند . پس از مرگ اسکندر بطلمیوس اول جانشین وی شد و دستور داد تا بزرگترین کتابخانه آن زمان در اسکندریه ساخته شود در آنجا دو کتابخانه به وجود آمد اولی در ناحیه ای به نام« موزه» که حدود200 هزار طومار پاپیروس داشت به عنوان بخش اساسی آکادمی دانشمندان و با حمایت بطلمیوس اول ساخته شد. مشهور است که هر کشتی ای که در بندر اسکندریه لنگر می انداخت کتابهای داخل آن را به کتابخانه برده و پس از استنساخ از روی آن به داخل گشتی بر گردانده می شد. در هنگام حمله و تسلط رومیها ، این کتابخانه حدود 700 هزار طومار پاپیروس داشت که از سراسر جهان گردآوری وبه زبانهای مصری ، لاتین و دیگر زبانها نوشته شده بودند- دومین کتابخانه در اسکندریه در ناحیه« سراپیوم » که بطلمیوس سوم آن را ایجاد کرده بود در معبد« سراپیس» قرار داشت که در حدود100 هزار طومار پاپیروس داشت.( مزینانی 1379ص98) .

    از زمان سقوط اسکندریه تا کنون از نظر اندازه چنین مجموعه ای حتی در فرهنگ غربی یا در دوره فرهنگی هم تکرار نشده است . کتابخانه های اسکندریه نظر مردان مشهور تاریخ را به خود جلب نمودند . در میان کتابداران آن می توان از« دمتریوس، زنودوتوس، اراتوستن، آپولونیوس، کالیما خوس» و بلند مرتبگان دیگر را نام برد.

    روشن است که کتابداران اسکندریه دانشوران بزرگی بودند و کتابداری کار فرعی آنها به شمار می آمد . آنها به گرد آوری کتابها و منابع اصیل می پرداختند ، آنها را فهرست نویسی می کردند و به تهیه « کتابشناسی ها» دست می زدند. همچنین ویرایش کتابها ، ترجمه آنها، نوشتن ادبیات و آثار خود و سرپرستی مرکز کتابت را نیز بر عهده داشتند . به قولی در تاریخ کتابداری زمانی بود که کتبداران از بیشترین حرمت و احترام بر خوردار بودند . افرادی بسیار مقتدر و متولیان آموزش به شمار می آمدند. برای مشاهده اوج این دوران باید به عزت اسکندریه باستان اندیشید ( موکهر جی 1375ص84) .

    کتابخانه موزه را 47 سال قبل از میلاد مسیح « ژولیوس سزار» رومی به آتش کشید. کتابخانه سراپیوم نیز تحت سلطه « تئو دوسیوس کبیر» 395 سال بعد از میلاد که بسیاری از معابد بت پرستان را ریشه کن کرد از بین رفت. به هر حال آنچه از کتابخانه های اسکندریه باقی مانده بود پس از فتح مصر به وسیله مسلمانان به طور کلی ازبین رفت.( 1379ص 99)
    شاد باش اي عشق خوش سوداي ما
    اي طبيب جمله علتهاي ما

  21. #59
    kouroshe_kabir آواتار ها
    kouroshe_kabir آفلاين است همکار قدیمی
    تاریخ عضویت
    May 2006
    نوشته ها
    1,319
    تشکر
    957
    تشکر شده 2,362 بار در 898 پست
    لايك دريافتي
    0
    لايك كرده
    0

    پیش فرض

    منابع پژوهش در ايران باستان ۱نخستين سرچشمه اي که از ايران باستان و از نخستين روزگاران سخن مي گويد، مجموعه نوشتارهاي آييني ايرانيان است که از آغاز پيدايش تا روزگار ظهور پيامبر آريايي ادامه يافته است. اين نوشته ها درآغاز دربردارنده ي افسانه ي آفرينش انسان و افسانه هاي آغازين است که در حقيقت حاوي گام هاي زندگي آرياييان است تا به هنگامي که مردم آريايي به گونه ي يک نژاد در آرين ويج[1] زندگي مي کنند. ازين پس وارد زندگي مدون ايرانيان مي شويم. نوشتارهاي ديني تنها منبع به جاي مانده از تاريخ معتبر ايران است که نزد ايرانيان به درستي حفظ شده است و اين هم از آنرو بوده که با باور ايرانيان سر و کار داشته است. کتب تاريخ و آيينه ي زندگي ايرانيان که در دستگاه دقيق هخامنشي تدوين شده بود، همه بر اثر تهاجم خانمان سوز و تمدن سوز الکسندر گجسته (ملعون) از ميان رفته است. چنانکه در آداويرافنامه مي خوانيم[۲] که الکسندر، مغان و مسمغان و دادوران و دانشمندان ايران را از ميان برد. وي دستور از ميان بردن اوستا و همه ي نوشته هاي ايراني را داد، در حقيقت وي خواهان از ميان بردن همه ي نشانه هاي قوميتي ايران بود. برين مبنا هجوم الکسندر نه تنها نقطه ي منفردي در تاريخ ايران است که باعث ايجاد خلائي عظيم در تاريخ ايران شده است. يک منبع زرتشتي (يک نسخه ي خطي که اکنون در بمبئي است) مي گويد که گجسته کساني را که به جامه ي مغان در مي آمدند گرفته مي کشت. بر مبناي اين منبع گروهي به سيستان گريختند درحالي که به نسک ها آشنا بودند. نسک ها حفظ مي شد، گاهي نيز از سوي زنان و کودکان.[3] ابن‌نديم به نقل از كتاب نهمطان‌في معرفه طالع الانسان تاليف ابوسهل‌بن نوبخت ايراني مي‌نويسد اسکندر از آنچه در ديوان‌ها و خزينه‌هاي استخر بود رونوشتي برداشته و به زبان رومي و قبطي برگردانيد و پس از اينكه از نسخه‌برداري‌هاي موردنيازش فراغت يافت آنچه به خط گشتك در آنجا بود در آتش انداخت و بسوخت. آنچه را از علوم نجوم و طب و علم‌النفس مي‌خواست از آنها برگرفت و با ديگر چيزها از علوم و اموال و گنجينه‌ها و دانشمندان تصاحب كرده و به مصر فرستاد[۴].انگيزه اسكندر در نقل آثار ادبي و علمي ايران به اسكندريه و نابود ساختن و سوزاندن كتابخانه‌هاي ايران از آنجا سرچشمه مي‌گرفت كه به اعتراف مورخان يوناني تمدن خيره كننده هخامنشي او را گيج و مبهوت ساخته بود و نمي‌توانست آن همه جلال و شكوه و ادب و فرهنگ و هنر پيشرفته را ببيند و تحمل خواري و زبوني كند، اسكندر و همراهانش خود را غالب مي‌پنداشتند، ليكن آنگاه كه با تمدن و فرهنگ و هنر ايران تلاقي كردند خود را مغلوب ديدند و براي محو آن آثار به منظور تخفيف در خفت و خواري بنابودي و پراكندگي آن آثار دست يازيدند[۵].با توجه به سختي کتاب نويسي در آن روزگار تنها از هر کتابي يک نسخه پديد مي آمد که در کتابخانه ي بزرگ تخت جمشيد نگه داري مي شد. يک استثنا درينباره نامه ي مينوي اوستاست که گفته شده دو نسخه از آن نوشته شده است که هردوي آنها در تاخت و تاز الکسندر گجسته از ميان رفت[۶].باتوجه به شمار اندک دانشمندان و دانايان دران روزگار و آسيب گجسته و ستمکاري جانشينانش جاي شگفتي نيست که در آغاز شاهنشاهي اشکاني ديگر ياد هخامنشيان و بزرگي و شکوه ايران از خاطرها رفته وتنها آميخته با افسانه به گونه ي مبهمي مانده باشد.افزون بر نوشته هاي مدون در روزگار هخامنشي، شاهنشاهان نبشته هايي از خود به جاي گذارده اند که چون سندي زنده است بسيار حائز اهميت است، در حقيقت از راه اين نوشته ها، شاهان هخامنشي از خلال گذشت هزاره ها با ما سخن مي گويند. مهم ترين نبشته هاي هخامنشي از آن داريوش بزرگ و فرزندش خشايارشا است. تنها سنگنبشته ي به جاي مانده که دربردارنده ي شرح رويدادهاست نبشته ي بيستون است که دربردارنده ي رخدادهاي روزگار داريوش بزرگ است. ديگر شاهنشاهان هخامنشي نيز بايد چنين نبشته هايي داشته باشند ولي آنها از سوي پيروزان يوناني و مقدوني از ميان رفته است (توجه کنيد که نبشته ي بيستون در مکاني دور از دسترس بوده و سطح پايين آن صاف شده تا دسترسي به آن امکان پذير نباشد).نبشته هاي ديواني سازمان اداري تخت جمشيد نيز راهگشاي بزرگي در شناخت دوره ي هخامنشي بوده است، اهميت اين نوشته ها شايد بيشتر باشد چراکه از ميان زندگي روزمره برآمده و سخني تبليغي نبوده است. بابل که يکي از مراکز مهم هخامنشي و به نحوي مرکز اقتصادي شاهنشاهي به شمار مي آمده است، از مناطقي است که تا مدت ها پس از هخامنشيان به زندگي خود ادامه داده است و از تخريب جان بدر برده، از اينرو امروزه اسناد بابلي بسياري در احتيار داريم که کمک شاياني به بازسازي درست تاريخ هخامنشي و تاريخگذاري رويدادها کرده است.از اين ها که بگذريم، به مناسبت از ميان رفتن نوشته هاي ايراني، تنها سخن مفصل درباره ي تاريخ ايران هخامنشي از آن يونانيان و به تبع آن روميان است که نوشته هايشان به جاي مانده است.يونان در روزگار هخامنشي و پيش از آن تمدني در خور داشت، هرچند که قابل مقايسه با تمدن هاي مصر، بابل و يا ايران نبود، در حقيقت شکوفايي تمدن يونان در روزگار هخامنشي رخ نموده است. شهرهاي يونان هر کدام مستقل بودند و دولتي داشتند، از اينرو به آنها دولت شهر[7] مي گفتند. درباره ي دانش در زمان هخامنشي در جاي خود سخن خواهم گفت، با اين همه بگويم رشد دانش در يونان معاصر است با زمان تبادل انديشه در روزگار هخامنشي: همه ي دانشمندان يوناني بنام که آنها را مي شناسيم در روزگار هخامنشي و پس ازآن پديد آمدند و شمار آنها درين روزگار بيش از دوران بعد است، که اين حقيقتي بزرگ و پنهان مانده است. باري در روزگار هخامنشي برخي يونانيان از آنرو که تشخصي ميان همگنانشان پيدا کنند، دست به نوشتن تاريخ ايران زدند، نويسندگاني چون هرودت[8]، گزنفون[9] و کتزياس[10] از اين دسته اند. پس از آن نيز از آنرو که تاريخ شاهنشاهي ايران بخش مهمي از تاريخ باستان را دربر مي گرفت، نويسندگان بسياري درباره ي آن سخن گفته اند و يا به آن اشاره کرده اند. در ادامه به معرفی تاريخ يونانی و مورخان آن می پردازم.--------------------------------------------------------------------------------[1] Airyana-Vaejah[۲] آرداويرافنامه، 1 تا 17[3] W.B. Henning, with comments written by Mary Boyce (History of Zoroastrianism, vol. III, 1991, page 16)[۴] همايونفرخ، ركن‌الدين. "تاريخچه كتاب و كتابخانه درايران"، هنر و مردم، دوره4-7، ش74-75، ارديبهشت 1345 ـ آذر و دي1347[۵] همان[۶] دينکرد، 4، بند 15[7] Polis[8]Herodotus[9] Xenophon[10] Ctesias
    خدا حافظ

  22. #60
    kouroshe_kabir آواتار ها
    kouroshe_kabir آفلاين است همکار قدیمی
    تاریخ عضویت
    May 2006
    نوشته ها
    1,319
    تشکر
    957
    تشکر شده 2,362 بار در 898 پست
    لايك دريافتي
    0
    لايك كرده
    0

    Arrow جدول پادشاهی ایران

    سال شروع حکومت__ اولين حاکم__ نام سلسله_


    __708 قبل از ميلاد ديااکو__ ماده__ا



    __550 قبل از ميلاد کوروش__ هخامنشيان__



    __250 قبل از ميلاد اشک__ اشکانيان__



    __224 ميلادي اردشير بابکان__ ساسانيان__



    __1 خورشيدي معاويه__ امويان__



    __92 خورشيدي السفاح__ عباسيان__



    __165 خورشيدي طاهر__ طاهريان__



    __219 خورشيدي يعقوب ليث__ صفاريان__



    __238 خورشيدي نصر__ سامانيان__



    __276 خورشيدي مرداويج__ آل زيار__



    __280 خورشيدي __رکن الدوله (حسن) آل بويه__



    __358 خورشيدي کاکويه__ ديالمه__



    __311 خورشيدي سبکتکين__ غزنويان__



    __329 خورشيدي بغراخان__ آل افراسياب__



    __345 خورشيدي ابوعلي مأمون__ آل مأمون__



    __389 خورشيدي طغرل__ سلجوقيان__



    __450 خورشيدي قطب الدين محمد__ خوارزمشاهيان__



    __503 خورشيدي محمد بن سوري__ غوريان__



    __589 خورشيدي اوکتاي قاآن__ ايلخانيان__



    __676 خورشيدي امير چوپان__ چوپانيان__




    __696 خورشيدي شيخ حسن__ ايلخانيان__



    __689 خورشيدي محمود شاه__ آل اينجو__

    __696 خورشيدي امير مبارزالدين__ مظفريان__



    __612 خورشيدي امير عزالدين عمر__ ملکوک کرت__



    __698 خورشيدي خواجه عبدالرزاق__ سربداران__



    __579 خورشيدي يراق حاجب__ قراختائيان__



    __550 خورشيدي رکن الدين رسام__ اتابکان يزد__



    __552 خورشيدي ابوطاهر__ اتابکان لرستان__



    __503 خورشيدي مظفرالدين سنقر__ اتابکان فارس__



    __441 خورشيدي عمادالدين زنگي__ اتابکان شام و ديار بکر__



    __491 خورشيدي اتابک ايلدگز__ اتابکان آذربايجان و عراق__



    __764 خورشيدي امير تيمور__ تيموريان__



    __769 خورشيدي قرامحمد__ قراقويونلو__



    __769 خورشيدي قراعثمان__ آق قويونلو__



    __865 خورشيدي شاه اسمعيل__ صفويه__



    __1108 خورشيدي نادر__ افشاريه__



    __1123 خورشيدي کريم خان__ زنديه__



    __1160 خورشيدي آغامحمد خان__ قاجاريه__



    __1302 خورشيدي رضا خان__ پهلوي__




    ویرایش توسط kouroshe_kabir : August 27th, 2006 در ساعت 05:45 PM
    خدا حافظ

  23. کاربران : 3 تشکر کرده اند از شما kouroshe_kabir برای ارسال این پست سودمند:


صفحه 3 از 9 نخستنخست 1234567 ... آخرینآخرین

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
قدرت گرفته از ویبولتین ،اکنون ساعت 08:45 AM برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4.5 می باشد.
کليه حقوق اين سايت متعلق به  شرکت فرهنگ سازان  است.هر گونه استفاده از مطالب اين سايت پيگرد قانوني دارد
سئو و بهينه سازي : سئو
Powered by vBulletin® Version 4.2.2 Copyright © 2014 vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved