خرید کریو

خرید vpn

خرید vpn

خرید کریو

خرید vpn

خرید وی پی ان

وی پی ان

دانلود فیلم

خرید کریو

خرید vpn

خرید vpn

خرید کریو

خرید vpn

خرید وی پی ان

وی پی ان

دانلود فیلم

همه چيز در مورد اسكندر مقدوني
تاریخ امروز :
تالار های نیک صالحی - صفحه اصلی
تبلیغات
تولبار جدید و آپدیت شده مخصوص نیک صالحی آماده دانلود است ، برای دانلود کلیک کنید.
صفحه 1 از 2 12 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 20 , از مجموع 34

مشاهده : 10286 , پاسخ ها : 33
موضوع: همه چيز در مورد اسكندر مقدوني

  1. Top | #1

    همکار قدیمی بخش فرهنگ و تاریخ




    تاریخ عضویت
    May 2008
    میانگین پست در روز
    1.53
    نوشته ها
    3,303
    تشکر
    3,970
    تشکر شده 8,199 بار در 3,623 پست

    پیش فرض همه چيز در مورد اسكندر مقدوني

    مقدونیه سرزمینی است در کشور یوگسلاوی کنونی .
    این سرزمین که همسایه کشور یونان است مردمی‌متفاوت با مردم یونان داشت و یونانی هاساکنان آن را بربر می‌دانستند .

    مردم مقدونیه که کوه نشین بودند از نظر فرهنگ وتمدن در سطحی پایین تر از یونانیان قرار داشتند اما در جنگاوری برتر بودند . رشد ورونق تمدن در یونان موجب شده بود تا آنان به زندگی یونانی ها علاقه مند شوند و حتیاشراف مقدونیه با استفاده از معلمان یونانی به تعلیم فرزندان خود می‌پرداختند . همچنین دولت مقدونیه تلاش داشت با استفاده از علوم و فنون یونانی ها بر قدرت وقلمرو خود بیفزاید . این مسئله بخصوص در زمان پادشاهی فلیپ بسیار مورد توجه بود . فلیپ پادشاه مقدونیه برای توسعه قدرت و قلمرو خود یونان را جای مناسبی می‌دانستند . جنگهای داخلی یونان نیز برای نیل به این هدف فرصت مناسبی به شمار می‌آمد.


    اسکندر مقدونی که بود؟

    اسکندر مقدونی پسر فیلیپ دوم مقدونی(جلوس ۳۳۶- فوت ۳۲۳ ق.م)، به سن ۲۰ سالگی پس ازمرگ پدر بر تخت سلطنت مقدونیه جلوس کرد. پدر اسکندر، فیلیپ یا فیلیپوس در جنگی کهبا یونان کرد پیروز گردید و پادشاه مقدونیه و تمام یونان شد. در این جنگ که در محلخرونه(Cheronee) روی داد دو سپاه به هم رسیدند و طلیعه ی صبح طرفین صف آرایی کردند.
    فیلیپ فرماندهی جناح راست را به پسرش اسکندر داد و معاونان ممتاز را خود را در کناراو جا داد. فرماندهی جناح چپ را هم خود به عهده گرفت. در این جنگ که طولانی بودتعداد زیادی از هر دو طرف کشته شدند و سرانجام پدر اسکندر در این نبرد پیروز شد. بعدها هنگامی که فیلیپ وارد نمایشگاهی جهت تماشای صورت دوازده الهه می شد و تمامانظار متوجه بود شخصی پوزانیاس(pausanias) نام قمه ای به تن او فرو کرد و پادشاهافتاد و درگذشت.

    پس از مرگ فیلیپ اسکندر بر تخت سلطنت جلوس کرد. وی مردی باهوش ومطلع از آداب و علوم عصر خود و دارای عزمی قوی و همتی بلند بود. اسکندر در بهار سال۳۳۴با ۴۰ هزار تن به عزم تسخیر ایران از هلسپونت(داردانل) گذشت و رهسپار آسیایصغیر گردید و پس از جنگی که در گرانیکوس کرد، مستملکات یونان را به تصرف درآورد. ویاز کاپادوکیه گذشت و وارد جلگه های کیلیکیه شد و در ایسوس(Issus) کنار خلیجاسکندرون با سپاهیان ایران جنگید و پیروز گشت. پس از این رویداد داریوش سوم پادشاهایران پیشنهاد صلح داد ولی او نپذیرفت و به سوی سوریه رفت و پس از تسخیر آن نواحیبه جانب مصر روانه شد و آن کشور را گرفت.

    اسکندر پس از فتح مصر، در سال ۳۳۱ ازمصر به سوریه بازگشت و از آنجا رهسپار بین النهرین گردید و در جلگهگوگامل(Gaugamel) نزدیک اربل جنگ شدیدی بین سپاهیان اسکندر و لشکریان داریوش درگرفتو این بار هم اسکندر فاتح شد. پس از آن به تدریج ایران به دست اسکندر افتاد. وی خودرا شاهنشاه ایران خواند و دختر داریوش را به زنی گرفت.

    اسکندر پس از تصرف ایرانراهی هندوستان شد و تا دره ی پنجاب پیش رفت و در ۳۲۴ به ایران بازگشت و رهسپار بابلگردید، ولی بر اثر خستگی و تحمل مشقات و تبی که از باتلاق های جنوبی بر او عارض شدهبود در سن ۳۲ سالگی در قصر نبوکد نصر در بابل درگذشت. جنازه او را به اسکندریه بردهو به خاک سپردند.

    اسکندر به انتشار تمدن و زبان یونانی در شرق بسیار کمک نمود وافزون بر ۶۰ شهر به نام اسکندریه در نقاط مختلف بنا نهاد.


    برگرفته از : شاهکشی(ناصر پویان- محمد تقی سرمدی)

    اسم این پادشاه مقدونی اسکندر بود و مورخین عهد قدیم نیز چنین نوشته‌اند؛ اما بعدها برخی مورخین اسلامی او را اسکندر الرومی و یا به اشتباه اسکندر ذی‌القرنین خواندند و برخی نیز از وی به اسکندر المقدونی یاد کردند. (روم را باید بمعنی مقدونی دانست زیرا بیزانس یا روم شرقی را در زمان ساسانیان و قرون اولیهٔ اسلامی روم میگفتند).

    از آنجا که در عهد قدیم میان مرسوم نبود که پادشاهان هم نام را با اعداد ترکیبی ذکر کنند، مورخین اولیه وی را اسکندر پسر فیلیپ می‌خواندند.

    در شاهنامه نیز از اسکندر یاد می‌شود وی نوه فیلیپ، پسر داراب و برادر دارا معرفی می‌شود.
    پدر اسکندر فیلیپ دوم مقدونی و مادرش اُلمپیاس دختر نه‌اوپ‌تولم پادشاه مُلُس‌ها. (البته در برخی منابع اسکندر حرام زاده، و فرزند پدری مصری دانسته شده که این روایت چندان معتبر نیست)

    ملس‌ها مردمی بودند یونانی زبان که در درون اپیر نزدیک دریاچهٔ اِپئوم‌بوتی یا ژانین کنونی سکنی گزیده بودند و پادشاهان این مردم از خانوادهٔ اِآسیدها بشمار می‌رفتند و این خانواده هم نسب خود را به آشیل پهلوان افسانه‌ای یونان در جنگ تروا میرسانید. بنابراین چون پادشاهان مقدونی عقیده داشتند که نژادشان به هرکول نیم‌ربّ‌النوع یونانی میرسد مورخین یونانی نسب اسکندر را از طرف پدر به هرکول و از طرف مادر به آشیل پهلوان داستانی میرسانند.[۱] در داستان‌های ایرانی اُلمپیاس مادر اسکندر را ناهید نامیده‌اند.
    اسکندر در ژوئیهٔ (۱۰ تیر تا ۹ اَمرداد) ۳۵۶ ق.م و در شهر پِلا به دنیا آمد.


    مــوضوع پــست: همه چيز در مورد اسكندر مقدوني, ارسـال کـننده: pareparvaz51, انـــجمن: تالار های نیک صالحی
    ویرایش توسط pareparvaz51 : July 15th, 2010 در ساعت 11:00 AM دلیل: تغيير عنوان تاپيك

  2. کاربران : 4 تشکر کرده اند از شما pareparvaz51 برای ارسال این پست سودمند:


  3. Top | #2

    همکار قدیمی بخش فرهنگ و تاریخ




    تاریخ عضویت
    May 2008
    میانگین پست در روز
    1.53
    نوشته ها
    3,303
    تشکر
    3,970
    تشکر شده 8,199 بار در 3,623 پست

    پیش فرض

    پیش از فتح یونان

    پدر اسکندر فیلیپ یا فیلیپوس که نخست شاه مُلُس‌ها بود، در جنگی که با یونان کرد پیروز گردید و پادشاه مقدونیه و تمام یونان شد. در این جنگ که در محل خرونه(Cheronee) روی داد دو سپاه به هم رسیدند و طلیعهٔ صبح طرفین صف آرایی کردند. فیلیپ فرماندهی جناح راست را به پسرش اسکندر داد و معاونان ممتاز را خود را در کنار او جا داد. فرماندهی جناح چپ را هم خود به عهده گرفت. در این جنگ که طولانی بود تعداد زیادی از هر دو طرف کشته شدند و سرانجام پدر اسکندر در این نبرد پیروز شد. بعدها هنگامی که فیلیپ وارد نمایشگاهی جهت تماشای صورت دوازده الهه می‌شد و تمام انظار متوجه بود شخصی پوزانیاس(pausanias) نام قمه‌ای به تن او فرو کرد و پادشاه افتاد و درگذشت. پس از مرگ فیلیپ اسکندر بر تخت سلطنت جلوس کرد.

    جوانی اسکندر


    فیلیپ دوم توجهی مخصوص به تربیت اسکندر داشت و با این مقصود فردی را با نام لئونیداس که از نزدیکان اُلمپیاس بود مسئول تربیت اسکندر کرد. فیلیپ در انتخاب طبیب و دایه اسکندر نیز تلاش کرد تا همه از خانواده‌های ممتاز و اشراف باشند، پس از رسیدن اسکندر به سن جوانی، فیلیپ به ارسطو، فیلسوف سرشناس یونان که در آن زمان به مکتب افلاطون می‌رفت، نامه‌ای نوشت که تقریباً مضمون آن چنین بود: خدایان بمن پسری اعطا کرده‌اند و من از تولد او در زمان شخصی مانند تو پیش از بدنیا آمدنش شادم زیرا امیدوارم که اگر مربای تربیت تو شود پسری ناخلف نگردد و بتواند پس از من بار گران این اندوخته‌های بزرگ را بدوش گیرد من عقیده دارم که نداشتن اولاد بمراتب بهتر از داشتن خلفی که درباره‌اش مقدر باشد پس از من باز افتضاحات و رسوائیهای نیاکان خود را مشاهده کند (مقصود فیلیپ احوال بد مقدونیه در زمان پادشاهان قبل از او بوده).
    ارسطو سمت آموزگاری اسکندر را پذیرفت و مدتها بتعلیم و تربیت او پرداخت. [۲]


    حمله به ایران


    اسکندر در لشکر کشی‌های خود به آسیا، در زمان داریوش سوم به سرزمین هخامنشیان حمله کرد و سپاهیان ایران را شکست داد. نامدارترین سردار ایرانی که در برابر اسکندر مقاومت کرد آریو برزن نام داشت که در چند نبرد پیاپی در برابر اسکندر مقاومت کرد اما سرانجام شکست خورد و کشته شد. اسکندر با تصرف پارسه، یکی از پایتخت‌های هخامنشیان این سلسله ایرانی را برای همیشه نابود کرد. وی همچنین در جریان یک شب نشینی و به هنگام مستی فرمان به آتش کشیدن پارسه را صادر کرد که آن را برای تلافی به آتش کشیده شدن آكروپليس آتن به دست خشایارشاه می‌دانند. [3]



    در حاليكه كوروش سر دودمان هخامنشي ‚ با سنك نبشته مشهور خود حقوق بشر را در جهان بنيان گذاشت و چنين اعلام نمود كه تا روزي كه زنده هستم و مزدا پادشاهي را به من ارمغان ميكند كيش و آ يين و باورهاي مردماني كه من پادشاه آ نها هستم و مزدا پادشاهي را به من ارمغان ميكند ‚ كيش و آيين و باورهاي مردماني كه من پادشاه آنان هستم گرامي بدارم...من فرمان ميدهم كه هركس آزاد است هر دين و آييني را كه ميل دارد برگزيند و هرگونه كه معتقد است عبادت كند و هر كسب و كاري را كه ميخواهد انتخاب كند تنها به شرطي كه حق كسي را پايمال نسازد.

    و در زماني كه داريوش شاه بزرگ هخامنشي كه جهانداري و اقتدار او هنوز زبانزد عالم است كشور ايران را به اوج عظمت و ثروتت رسانيد و شاهراه سارد به شوش كه نزديك 2400 كيلومتر است بساخت و ساختمانهاي باشكوه تخت جمشيد را با به استخدام در آوردن استادان و كارگران سرزمين هاي گوناگون و پرداخت دستمزد به انان بنا نهاد و براي نخستين بار آبراه اي را كه درياي سرخ را به مديترانه وصل ميكرد باز نمود.

    و با اقتدار و دادگري بر سي ساتراپ (استان)كشور ايران فرمان ميراند.

    سر انجام اسكنر مقدوني پسر فيليپ قصد تسخير سرزمينهاي ايراني را نمود و با چهل هزار سپاه داردانل گذشت و در جنگهاي پياپي داريوش سوم ‚ آخرين شاه هخامنشي را شكست داد .اسكندر از سرداران نامي دنيا ميباشد ‚ اما نه بمانند كووش بزرگ انسان دوست و عادل بود و نه بمانند داريوش كبير سياستمداري و جهانداري ميدانست‚ برهمنان را درهند ناجوانمردانه به دار آويخت و در هنگام مستي از كشتن دوستان و سرداران خود دريغ نميكرد و براي آسايش روان يكي از سرداران مقتول هزاران نفر را قرباني كرد.

    راست است كه اسكندر شهر جديدي در مصر به وجود آورد و قصد اتحاد بين شرق و غرب را داشت ولي در عوض زيانهاي جبران ناپذيري به شرق وارد ساخت و كشتار بسيار ميكرد.


    پانویس‌ها

    1.پلوتارک، اسکندر، بند۲ ( پست اول )
    2.کنت‌کورث، کتاب ۱ بند۲
    3.کتاب تاریخ ایران تالیف حسن پیرنیا (مشیر الدوله)
    ویرایش توسط pareparvaz51 : March 10th, 2009 در ساعت 03:07 PM

  4. کاربران : 2 تشکر کرده اند از شما pareparvaz51 برای ارسال این پست سودمند:


  5. Top | #3

    همکار قدیمی بخش فرهنگ و تاریخ




    تاریخ عضویت
    May 2008
    میانگین پست در روز
    1.53
    نوشته ها
    3,303
    تشکر
    3,970
    تشکر شده 8,199 بار در 3,623 پست

    پیش فرض

    جنگ گرانیک و همكاري ايرانيان و يونانيان براي پيروزي عليه اسكندر :

    در بهار 334 ق.م اسکندر از بوغاز داردانل گذشته وارد آسیای صغیر شد و جنگ اول در کنار رود گرانیک که به دریای مرمره می ریزد روی دادقشون ایران در اینحا مرکب بود از سواره نظام ایرانی به عده بیست هزار نفر و پیاده نظام یونانی به همان عده . ممنن سردار یونانی در خدمت ایران عقیده داشت که لشکرایران از جنگ احتراز نموده منظما عقب نشیند و اسکندر را به داخل ایران کشانیده و در راه هرچه آذوقه هست معدوم کند. و از طرف دیگر دولت هخامنشی با بحریه قوی خود عرصه را در اروپا به مقدونی ها تنگ نماید رئیس قشون ایران این نقشه را بر خلاف نام جنگی ایرانی ها دیده رد کرد.و قشون ایران در کنار راست رود گرانیک صفوف خود را بیاراست بدین ترتیب که سواره نظام ایران در صفوف مقدم جا گرفت و سپاهیان یونانی در ذخیره ماندند.
    در ابتدا چنین به نظر می آمد که فتح با ایرانی ها خواهد بود زیرا تیراندازان ایرانی تلفات زیاد به صفوف دشمن وارد نمودند ولی وقتی که سپاهیان اسکندر از گرانیک گذشته خود را بی پروا به صفوف ایرانی ها زدند اینها نتوانستند مقاومت نمایند به خصوص که خود اسکندر به قلب قشون ایران حمله برده مهرداد داماد داریوش رابه زمین افکند پس از آن قلب قشون شکافت و سپاهیان ایرانی متزلزل شده فرار کردند ولی اسکندر آنها را تعقیب نکرد و به یونانی هایی که در ذخیره سپاهیان ایرانی بودند پرداخت با وجود این یونانی ها پافشاری کرده جنگ کردند و چون کمکی به آنها نرسید به استثنای دو هزار نفرکه اسیر گردیدند تماما در جنگ کشته شدند.

    پس از این فتح اسکندر اعلان کرد که تمام شهرهای یونانی از قید ایران آزادند فقط شهر هالیکارناس در تحت ریاست ارون تباتایرانی و ممنن یونانی بود سخت مقاومت کرد ولیکن بالاخره مغلوب شد. و اسکندر یونانی های این شهر را برده کرده بفروخت .
    بعد از تسلیم شدن هالیکارناس ، ممنن از طرف دریا خود رابه کشتی های ایران رسانیده چنان بر مقدونی ها برتری یافت که در دربار ایران امیدوارشدند به اینکه جنگ را از آسیا به اروپا ببرند ولیکن ممنن یونانی که وجودش در این موقع آنقدر مغتنم بود در حین عملیاتی در شهر می لت درگذشت. و قلب اسکندر از فوت او قوی شد چه او را حریف زبردست خود می دانست .اسکندر پس از اینکه به کارهای شهرهای یونانیتمشیتی داد داخل کاپادوکیه گردیده به کیلیکیه رفت و بعد به فریکیه درآمده عزیمت سوریه نمود لشگر او برای گذشتن از آسیای صغیر به سوریه مجبور بود از سه معبر تنگ وسخت یعنی از دربند های کیلیکیه و سوریه و امان بگذرد این تنگه ها به قدری صعب العبور بود که چهار نفر نمی توانستند کنار هم حرکت کنند و با داشتن قوای کمی در اینجاها می شد مدت ها اسکندر را معطل و تلفات زیاد به او وارد نمود ولیکن دربار ایراناز این مواقع نظامی هیچ استفاده نکرد.

    فنون جنگی در مقدونی و یونان ترقی زیاد نموده بود ولی داریوش به همان اسلوب قدیم و به جمع آوری سپاه عظیم چریکی توجه داشت.خاری دموس یونانی که مانند ممنن لایق و زبردست و در خدمت ایران بود تدارکات داریوش را انتقاد کرده گفت این سپاه عظیم چریکی به چه کار آید لشگر کم ولی مشق کرده و ورزیده لازم است تا از حملات اسکندر جلوگیری شود.(چنان که یونانی ها نوشته اند داریوش متغیر گردیده او را بکشت) حمله اسکندر در زمان داریوش سوم اتفاق افتاد.

    منبع: تاریخ ایران - جلد اول - ص 98-99
    ویرایش توسط pareparvaz51 : March 13th, 2009 در ساعت 01:33 PM

  6. کاربران : 2 تشکر کرده اند از شما pareparvaz51 برای ارسال این پست سودمند:


  7. Top | #4

    همکار قدیمی بخش فرهنگ و تاریخ




    تاریخ عضویت
    May 2008
    میانگین پست در روز
    1.53
    نوشته ها
    3,303
    تشکر
    3,970
    تشکر شده 8,199 بار در 3,623 پست

    پیش فرض

    فاتح سى و شش كشور

    اسكندر در ميان پادشاهان ، شهرهجهان است ، آوازه كشورگشائى و جهانگيرى و اقتدار او به همه جا رسيده ، خاور تاباختر، روم و ايران و هند تا چين و تبت ، همه را تحت تسخير كشيد و گشاينده سى و ششمملكت گرديد. فردوسى در ديوان معروفش درباره او مى گويد:
    ((
    كه او سى و شش پادشاهرا بكشت ))

    بالاخره او آنچنان عظمت و اقتدار پيدا كرد كه به هر ديار كه يورش مىبرد و به هر كشور لشكر مى كشيد، سلاطين و بزرگان آن ديار با تقديم هدايا از اواستقبال مى كردند و در برابر او سر تعظيم فرود مى آوردند در خطه هاى مختلف جهانشهرهائى به نام تاءسيس و مجالسى به نامش بر پا مى كردند.
    عجيب اينكه تمام اينكشورگشائى ها و فتح و جهانگيرى در مدت بسيار كوتاهى يعنى در پانزده سال ، آن هم دردنياى آن روز انجام گرفته است ، چون مجموع مدت سلطنت او از پانزده سال تجاوز نمىكند كه 9 سال پيش ‍ از قتل ((دارا بن دارا)) و شش سال پس از مرگ او بوده است .
    او در سن 21 سالگى زمام امور سلطنت را به دست گرفت. (1)


    نظرى به كشورگشائى ها و تلاشهاى اسكندر

    فليقوس اسكندر را بجانشينى خودبرگزيد و او را وليعهد خود نمود و پس از آنكه پدر از دنيا رفت ، اسكندر زمام امور كشورروم را به دست گرفت .

    ولى اسكندر قناعت نكرد، بلكه بى امان در راهكشورگشائى و توسعه ملك خود به تلاش و كوشش پرداخت و با سپاهيان بيكران خود به ايرانو هند و يونان و تبت و... حمله هاى پى درپى كرد تا سرانجام همه را تحت تسخير حكومتخود درآورد، از جمله از يورشهاى مهم اسكندر، يورش به ايران و جنگ با ((دارا)) است .

    فردوسى در مورد حمله اسكندر به ايران و برخورد سپاه ايران با سپاه اسكندرگويد:
    دو لشكر كه آن را كرانه نبود
    چو اسكندر اندر زمانه نبود

    سرانجام دراين گيرودار پادشاه ايران ((دارا)) كشته شد و خاك ايران تحت تصرف اسكندردرآمد.
    در جنگ اسكندر با سپاه ايران ، پس از آنكه اسكندر بر سپاه ايران غالب شد،چهل مليون طلا و نقره و آلات و ظروف طلا و جواهرآگين و اشياء نفيس به عنوان غنيمتتحت تصرف مردم يونان درآمد، كه آنها را با بيست هزار استر و پنج هزار شتر حمل كردند،و وقتى كه اسكندر به شهر شوشتر آمد، دفينه اى از دارا به دست اسكندر رسيد كه محتوىپنجاه هزار ((طالينت ))(2) بود.


    اسكندر پس از آنكه خاك وسيعايران را تحت قلمرو حكومت خود آورد، قصد سرزمين پهناور هند كرد در آن عصر پادشاههند شخصى بود به نام ((كيد)) كه در بينش و درايت و آگاهى شهرت داشت .

    اسكندر،لشكر خود را به سوى هند به راه انداخت ، به قول فردوسى :
    سكندر چو كرد اندرايران نگاه
    بدانست كاو را شد آن تاج و گاه
    سوى كيد هندى سپه بركشيد
    همهراه و بيراه لشكر كشيد

    پس از درگيريهاى متعدد، سرانجام سپهسالار هند كه ((فور)) نام داشت با سپاهش در برابر سپاه اسكندر قرار گرفتند، طولى نكشيد كه فور هندى بهدست اسكندر، كشته شد، آنگاه اسكندر، سورگ هندى را به جاى فور، بر تخت نشاند.

    چنانكهفردوسى گويد:
    يكى باگهر بود نامش سورگ
    زهندوستان پهلوانى بزرگ
    سرتخت شاهىبدو داد و گفت
    كه دينار هزگز مكن در نهفت
    ببخش و بخور هر چه آيد فراز
    بدينتاج و تخت سپنجى مناز
    كه گاهى سكندر بود گاه فور
    گهى درد و خشم است و گه بزمسور

    پس از بپايان رساندن فتح سرزمين پهناور هند، اسكندر از جانب هندوستان برگشتهبه سوى جده عزيمت كرد و از جده به سوى مصر لشكر كشيد، ((قبطون )) پادشاه مصر، بهمحض شنيدن لشكركشى اسكندر، خود و سپاه و تاج و تختش را تسليم اسكندر كرد، اسكندر باسپاهش يك سال در مصر استراحت كرد و سپس به سوى اندلس لشكر كشيد و پس از آنمسافرتهاى طولانى به خاور و باختر نمود و در اين سفر شگفتيها ديد، و سپس به سوى يمنلشكر كشيد و پس از آن با سپاه بيكرانى به طرف بابل (3) روانه شد.

    سكندر سپه سوىبابل كشيد
    زگرد سپه شد هوا ناپديد

  8. کاربران : 2 تشکر کرده اند از شما pareparvaz51 برای ارسال این پست سودمند:


  9. Top | #5

    همکار قدیمی بخش فرهنگ و تاریخ




    تاریخ عضویت
    May 2008
    میانگین پست در روز
    1.53
    نوشته ها
    3,303
    تشکر
    3,970
    تشکر شده 8,199 بار در 3,623 پست

    پیش فرض

    بيمارى اسكندر و عجز پزشكان در معالجه او

    اسكندر بهقصد فتح بابل اين شهر زيبا و عروس شهرها، عازم بابل شد پس ‍ از آنكه اين شهر را فتحكرد در خود احساس بيمارى كرد، و لحظه به لحظه بر شدت بيماريش افزوده شد به گونه اىكه اميد زندگى از او قطع گرديد و دانست كه پيك مرگ به سراغش آمده است ، همانوقتنامه اى براى مادرش ‍ نوشت كه بعدا خاطر نشان خواهد شد.

    بقول فردوسى :

    زبيمارى او غمى شد سپاه
    چو بيرنگ ديدند رخسار شاه
    همه دشت يك سر خروشانشدند
    چو بر آتش تيز جوشان شدند

    اسكندر كه خود را در كام مرگ مى ديد، نامه اىبراى معلمش حكيم بزرگ ارسطاطاليس( ارسطو ) در مورد بيمارى خود نوشت ، ارسطاطاليس( ارسطو ) در پاسخ اومطالبى نوشت ، از جمله چنين توصيه كرد:

    بپرهيز و تن را به يزدان سپار
    بگيتىجز از تخم نيكى مكار
    زمادر همه مرگ را زاده ايم
    به بيچارگى تن بدو دادهايم
    نه هركس كه شد پادشاهى ببرد
    برفت و بزرگى كسى را سپرد
    بپرهيز و خونبزرگان مريز
    كه نفرين بود بر تو تا رستخير

    جمعى از حاذقترين پزشكان در آن حالخود را كنار بستر اسكندر رساندند، و همه آنها با توجه خاصى به مداواى اسكندرپرداختند و در اين مورد آخرين سعى خود را نموده كميسيون پزشكى تشكيل داده براىدرمان اسكندر مشورتها كردند و داروهاى مختلف آوردند و تا آنجا كه قدرت و توانايىداشتند كوشش كردند، ولى كوشش آنها بجائى نرسيد، بالاخره تير مرگ اسكندر را صيد كرد.

    چنانكه نظامى در اقبالنامه گويد:

    طبيبان لشكر بزرگان شهر
    نشستند برگرد سالاردهر
    مداواى بيمارى انگيختند
    زهرگونه شربت برآميختند
    طبيب ار چه داند مداوانمود
    چه مدت نماند از مداوا چه سود
    پژوهش كنان چاره جستند باز
    نيامد بدست، عمر گم گشته باز


  10. تشکرها از این نوشته :


  11. Top | #6

    همکار قدیمی بخش فرهنگ و تاریخ




    تاریخ عضویت
    May 2008
    میانگین پست در روز
    1.53
    نوشته ها
    3,303
    تشکر
    3,970
    تشکر شده 8,199 بار در 3,623 پست

    پیش فرض



    تاءسف اسكندر

    اسكندر كه به قول معروف قاف تا قافعالم را گرفت و شرق و غرب را محل تاخت و تاز خود قرار داد، حتما با خود مى انديشيدكه پس از فتح همه كشورها و بلاد، فرمانرواى كل و بى مزاحم همه نقاط زمين شده ، ديگراز هر نظر در آسايش و استراحت خواهد بود، اما ناگهان متوجه شد، كه ممكن است با تلاشو پى گيرى ، همه چيز را بدست آورد ولى يك چيز است كه با تلاش نمى توان به آن دستيافت و آن پايدارى در اين جهان است .
    وقتى اين توجه به او دست داد كه ناگهان خودرا در كام بيمارى ديد، و نشانه هاى مرگ را در خود مشاهده كرد، ولى چاره اى جز تسليممرگ شدن را نداشت ، از دل آه مى كشيد و با يك دنيا حسرت و تاءسف لحظات آخر عمر را مىپيمود، چنانكه از وصيتهاى او (كه بعدا ذكر مى شود)اين تاءسف عميق به خوبى آشكاراست .

    او مسافرتها كرد و در همه اين مسافرتها، با پيروزى و فتح برگشت اما اينكمى انديشيد كه بايد به سفرى برود كه در آن برگشتن نيست سفرى كه در آن بدنش اسير خاكمى گردد خاك بر او فرمانروائى مى كند سفرى كه او در طى آن بازخواست خواهند كرد.

    دراينجا سرنخ را به دست شاعر توانا ((نظامى گنجوى )) مى دهم كه او در قبال نامه ازقول اسكندر گويد:
    كجا خازن و لشكر و گنج من
    برشوت مگر كم كند رنج من
    كجالشكرم تا به شمشير تيز؟
    دهند اين تبش را زجانم گريز
    سكندر منم خسرو ديوبند
    خداوند شمشير و تخت بلند
    كمر بسته و تيغ برداشته
    يكى گوش ناسفتهنگذاشته
    زقنوج تا قلزم (4) و قيروان (5)
    چو ميغى (6) روان بود تيغمروان

    چو مرگ آمد آن تيغ زنجير شد
    نه زنجير، دام گلوگير شد
    به داراىدولت سرافروختم
    زدارا به دولت سرانداختم
    شدم بر سر تخت جمشيدوار
    زگنجفريدون گشودم حصار
    زمشرق به مغرب رساندم نوند(7)
    همان سد ياءجوج (8) كردمبلند

    جهان جمله ديدم زبالا و زير
    هنوزم نشد ديده از ديده سير
    كجا رفتهاند آن حكيمان پاك ؟
    كه زر مى فشاندم بر ايشان چه خاك
    بيائيد گو خاك را زركنيد
    مداواى جان سكندر كنيد
    زهر دانشى دفترى خوانده ام
    چو مرگ آمد اينجافرو مانده ام

    سرانجام مملكت و فرمانروائى را بدرود گفت و اجل لحظه اى مهلتشنداد.

    سكندر كه بر عالمى حكم داشت
    درآندم كه مى رفت عالم گذاشت
    ميسر نبودشكزو عالمى
    ستانند و مهلت دهندش دمى

    مرگ
    اسکندر پس از فتح هند که تا رود هیفاز (بیس امروزی) پیشروی کرده بود به علت کمی قشون به ایران بازگشت و به فکر تسخیر عربستان افتاد. بنابراین به سمت بابل حرکت کرد ولی در آنجا به علت تبی که از باتلاقهای بابل بر او مستولی شده بود در سن ۳۲ سالگی درگذشت.[۳]و در نقطه نامعلومي در شهر اسكنر بهخاك سپرده شد.
    لازم به یادآوری است که اسکندر اگر برای روم نماد قدرت واقتدار بوده است؛ همواره در طول تاریخ برای ایرانیان نماد خونخواری و خرابی است. چنانچه به علت کشتار و خرابی‌های به بار آورده، در ایران وی را اسکندر گجسته (ملعون) می‌نامیدند.

  12. کاربران : 3 تشکر کرده اند از شما pareparvaz51 برای ارسال این پست سودمند:


  13. Top | #7

    همکار قدیمی بخش فرهنگ و تاریخ




    تاریخ عضویت
    May 2008
    میانگین پست در روز
    1.53
    نوشته ها
    3,303
    تشکر
    3,970
    تشکر شده 8,199 بار در 3,623 پست

    پیش فرض

    میراث اسکندر


    اسکندر دست به اقداماتی زد که در وحدت قسمت های کوچک حکومتوی موثر واقع شد. ولی اقدامات و تدابیر وی در ایجاد یک ملت واحد ایرانی و یونانی که اسکندر آرزوی آنرا داشت به نتیجه نرسید.


    در اثر لشکر کشی های اسکندر، که به مقیاس وسیعی موجبات پیش رفت روابط و مناسبات اقتصادی و سیاسی میان شرق و غرب را فراهم نمود و در شرق مدیترانه و آسیای مقدم روبه توسعه نهاد. گرچه نفوذ یونان در ایران ضعیف تر بود اما فتوحات اسکندر در تمدن و تاریخ این کشور چندین قرن اثرگذاشت.

    از جمله اقدامات مهم و اساسی اسکندر در کشورهای تحت استیلا و تسلط خود می توان به موضوع شهر سازی اشاره کرد. بطوریکه روایت کرده اند او هفتاد شهرساخته ولی احتمال می رود که این رقم قدری مبالغه آمیز باشد. البته کلیه شهر هایی که اسکندر آنرا ساخته است به معنای حقیقی شهر نبوده است، بلکه قسمت اعظم آنها دژهاینظامی به سبک مقدونی بود که در اراضی پادشاه ساخته شده

    در هر حال دردوران سلطنت مقدنی در مشرق، مراکز جدید شهری بوجود آمدند که از "اسکندریه" در مصرشروع و به "اوپیان" در ساحل شرق هند خاتمه می پذیرد.

    در ایران و آسیای میانه چند شهر به نام اسکندریه معروف است، اسکندریه در شوش در تلاقی دجله و ابله،اسکندریه در کرمانی، اسکندریه در آراخوسیا (قندهار کنونی)، اسکندریه در آریا (هراتکنونی)، اسکندریه در مرغیان (مرو) و ...

    سیاست شهر سازی اسکندر مبنی بر مقاصدجنگی وی بود و نه اقتصادی یا دولتی. ولی اهمیت این سیاست به تدریج از حدود نیاتاسکندر تجاوز کرد و در یک مقیاس نافذتر و منظم تری به وسیله قائم مقامهای اسکندر و وارثان حکومت وی تکیه گاه نیرومندی برای آنها شد.

    باید خاطر نشان ساخت که هزاران بازرگان و صنعتگر یونانی به امید جلب منافع بیشتر در کشورهای مشرق زمین به دنبال قشون اسکندر به راه افتادند. اغلب آنها در شهر های جدید رحل اقامت افکندند ودست به فعالیت زده، تجربیات پر ارزش خودشان را به کار انداختند، و روابط و مناسبات گذشته آنها با مراکز بازرگانی یونان موجب توسعه و گسترش میزان مبادله کالا بین مشرقزمین و یونان گردید.

    کشفیات جغرافیایی که در موقع لشکرکشی صورت میگرفت و همچنین بهبود طرق بازرگانی، در توسعه روابط اقتصادی و تجاری بسیار نافذ بود. یکی ازمسائلی که در دوران حیات اسکندر محسوس نبود، ولی بعدا" ثمرات و نتایج زیادی از آنعاید شد، موضوع نفوذ زبان یونان و هنر و دانش آن کشور در مشرق زمین بود که در ایجادو تاسیس یک تمدن مختلط نقش مهمی ایفا کرد.

  14. تشکرها از این نوشته :

    BUD

  15. Top | #8

    همکار قدیمی بخش فرهنگ و تاریخ




    تاریخ عضویت
    May 2008
    میانگین پست در روز
    1.53
    نوشته ها
    3,303
    تشکر
    3,970
    تشکر شده 8,199 بار در 3,623 پست

    پیش فرض


    وصاياى اسكندر

    -1برون آريد از تابوت دستم

    هنگامى كه اسكندر، نشانه هاى مرگ را در خود ديد، وصيتهائى كرد كه ما در اينجابه ذكر چند نمونه از آنها مى پردازيم :

    نخستين توصيه او اين بود وقتى جنازه اشرا در ميان تابوت مى گذارند، دستش را از تابوت بيرون بياورند، تا مردم بدانند كهاسكندر از اين دنيا با دست خالى رفت و چيزى از متاع دنيا را با خود نبرد

    چنانكه دراشعار شعرا آمده است :
    شنيدم در وصاياى سكندر
    كه گفتى با ارسطوى هنرور
    كهاز روز زمين چون ديده بستم
    برون آريد از تابوت ، دستم
    كه تا بينند مغرورانسرمست
    كه از دنيا برون رفتم تهيدست


    -2 وصيت عجيب او به مادرش

    اسكندر هنگامى كه خود را در آستانه مرگ ديد، بطلميوس بن اذينه را كه فرماندهسپاهيان او بود به زمامدارى بعد از خود برگزيد و به او وصيت كرد كه تابوت مرا بهاسكندريه نزد مادرم حمل كنيد و به مادرم بگوئيد كه مجلس عزاى مرا به اين ترتيبتشكيل بدهد:.

    سفره طعام بگستراند و همه مردم كشور را به آن دعوت نمايد و اعلامكند كه همگان دعوتش را بپذيرند، مگر كسى كه عزيز و دوستى را از دست داده باشد، درآن مجلس شركت نكند، تا شركت كنندگان در عزاى اسكندر با خوشحالى بدون خاطره تلخ واردمجلس گردند و ايجاد خوشحالى كنند تا مجلس عزاى اسكندر مانند مجلس عزاى ديگران باحزن و غم تواءم نباشد.

    وقتى كه خبر مرگ و وصيت او به مادرش رسيد و تابوت اسكندررا در كنار مادرش گذاشتند، مادرش نگاهى به جنازه فرزندش افكند و سپس گفت :
    ((
    اىكسى كه ملك و حكومتت ، اقطار عالم را گرفته و همه پادشاهان بناچار در برابر عظمت توتعظيم مى كردند، ترا چه شده است كه امروز در خوابى و بيدار نمى شوى ؟ و در سكوتفرورفته اى و سخن نمى گوئى ؟))

    سپس مطابق وصيت فرزندش اسكندر، به همه مردم كشور،اعلام كرد كه در مراسم عزا و اطعام شركت كنند، به شرط اينكه شركت كنندگان ، بهمصيبت مرگ دوست و عزيزى گرفتار نشده باشند، او ساعتها در انتظار نشست ولى هيچ كسىدعوت او را اجابت نكرد، از خدمتگذاران مجلس از علت اين امر جويا شد.
    در پاسخگفتند: تو خود آنها را از اجابت دعوتت منع كردى .
    گفت : چطور؟
    گفتند: تو امركردى كه همه دعوت ترا اجابت كنند، به شرط آنكه ((كسى كه عزيز و محبوبى را از دستداده جزء دعوت شدگان نباشد)) و در ميان اينهمه مردم كسى نيست كه داراى اين شرطباشد.
    وقتى كه مادر اسكندر اين مطلب را شنيد به اصل ماجرا پى برد و گفت : فرزندمبا بهترين راه تسليت مرا تسلى خاطر داد.

    نامه اى به مادر

    اسكندر علاوه بر وصيتى كه به مادرشكرده بود و شرح آن گذشت ، نامه اى نيز به وى نگاشته بود

    كه فردوسى آن را در ضمن ايناشعار بيان كرده است :
    زگيتى مرا بهره اين بد كه بود
    زمان چون بكاهد نشايدفزود
    مرا مرده در خاك مصر آكنيد
    زگفتار من هيچ مپرا كنيد
    به سالى زدينارمن صد هزار
    ببخشيد بر مردم خويش كار
    گرآيد يكى روشنك (9) را پسر

    شودبى گمان زنده نام پدر
    نبايد كه باشد جز او شاه روم
    كه او تازه گرداند آن مرزو بوم
    تا اينكه گويد:
    من ايدر(10) همه كار كردم ببرك

    به بيچارگى دلنهادم بمرگ
    به اندرز من گوش بايد گشود
    به اين گفت من در نبايد فزود
    نخستآنكه تابوت زرين كنيد
    كفن بر تنم عنبر آگين كنيد
    ز زربفت چينى سزاوارمن
    كسى سر نپيچد زتيمار من
    همه درز تابوت مرا بقير
    به كافور گيريد و مشك وعبير
    نخست آكنيد اندرو انگبين
    زبر انگبين زير ديباى چين
    وز آن پس تن مننهيد اندر وى
    سرآمد سخن چون بپوشيد روى
    در پايان نامه گفت :
    ترا مهر بدبرتنم سال و ماه
    كنون جان پاكم زيزدان بخواه
    بدين خواستن باش فريادرس
    كهفرياد گيرد مرا دست و بس
    نگر تا كه بينى بگرد جهان
    كه او نيست از مرگ خستهروان

    جنازه اسكندر را مطابق وصيت وى ، از بابل به اسكندريه حمل كردند، تمامبزرگان اطراف جنازه را گرفتند و عده اى از حكماء معروف يونانى و ايرانى و هندى ورومى و... كنار جناره اسكندر آمدند و هر كدام سخنى گفتند كه ذكر خواهد شد.
    پس ازاين وقايع ، بدستور مادرش ، جنازه را در اسكندريه دفن كردند(11).


  16. تشکرها از این نوشته :

    BUD

  17. Top | #9

    همکار قدیمی بخش فرهنگ و تاریخ




    تاریخ عضویت
    May 2008
    میانگین پست در روز
    1.53
    نوشته ها
    3,303
    تشکر
    3,970
    تشکر شده 8,199 بار در 3,623 پست

    پیش فرض گفتار حكماء، كنار جناره اسكندر -1

    گفتار حكماء، كنار جناره اسكندر




    اجتماع حكيمان در اطراف جناره اسكندر

    پس از آنكه جنازه اسكندر را با تشريفات خاصي به اسكندريه (12) منتقل ساختند، حكيمانى از ايران و هند و روم و... كه همواره با اسكندر بودند و اسكندر بدون راءى آنها، فرمانى صادر نمى كرد، به اسكندريه آمده و دراطراف جنازه او اجتماع كردند(13).

    اين حكيمان در كنار جنازه اسكندر كه آنرا درميان جواهر و طلا غرق كرده و تابوت طلا و جواهر آگين گذارده بودند، قرار گرفتند،برجسته ترين آنها ارسطاطاليس ( ارسطو ) به سايرين رو كرد و گفت :
    به پيش آئيد، و هر يك از شما سخنى بگوئيد تا براى خواص تسلى خاطر بوده و براى عامه مردم مايه پند و وعظ باشد، آنگاه خود به عنوان نخستين نفر برخاست و دستش را بر تابوت گذارد و گفت :

    ((اصبح آسرالاسراءاسيرا
    ((آن كس كه اسير كننده اسيران بود، عاقبت خود اسير گشت ))



    جمع كننده طلاها

    دومى گفت :
    ((هذا الملك كان يخباء الذهب فقد صار الذهب يخباءه

    ((اين همان پادشاهى است كه طلاها را جمع مى كرد و در بر مى گرفت ولى اينك طلاها او را در بر گرفته است ))



    از شگفتترين شگفتيها

    ديگرى گفت :
    ((مناعجب العجب ان القوى قد غلب والضعفاء لاهون مفترون

    ((از شگفتترين شگفتيها اينكه ، نيرومند مغلوب شد ولى ضعيفان سرگرم دنيا گرديده و به آن مغرور شده اند))



    چرا مرگرا از خود دور نكردى

    چهارمى گفت :
    ((يا ذا الذى جعل اجلهضمارا و امله عيانا فهلا باعدت من اجلك لتبلغ بعض املك :

    ((اى كسيكه مرگ را درپشت سر و آرزويت را پيش رو قرار داده بودى ، چرا مرگ را از خود دور نكردى تا به بعضى از آرزوهايت برسى ))



    وبال گردن

    ديگرى گفت :
    ((ايها الساعى المنتصب ، جمعتما خذلك عند الاحتياج اليه فغودرت عليك اوزاره وقارفت آثامه فجمعت لغيرك واثمه عليك

    ((اى كسى كه همواره در توسعه طلبى و تلاش بودى ، بجمع آورى امورى پرداختى كههنگام احتياج ترا بخود واگذاشت و در جمع آورى آنها مرتكب جنايتها شدى و حال آنكه آنها را براى ديگران جمع كردى و تنها گناه و وبال براى تو باقيماند))



    موعظه اى مرگ

    ششمى گفت :
    ((قد كنت لنا واعظا فما وعظتنا موعظة ابلغ من وفاتك ، فمنكان له معقول فليعقل و من كان معتبرا فليعتبر

    ((تو واعظ و پند دهنده ما بودى و اينك هيچ موعظه اى براى ما مؤ ثرتر از مرگ تو نيست ، بنابراين كسي كه داراى عقلاست در اين باره بينديشد و كسيكه خواهان عبرت است بايد عبرت بگيرد)).



    وحشت وترس

    ديگرى گفت :
    ((رب غائب لك يخافك من ورائك و هو اليوم بحضرتك ولايخافك

    ((چه بسا افرادى كه از نظر تو غائب بودند ولى سخت از تو وحشت و ترس داشتند،اما همانها امروز در حضور تو هستند ترسى از تو ندارند))

  18. کاربران : 2 تشکر کرده اند از شما pareparvaz51 برای ارسال این پست سودمند:


  19. Top | #10

    همکار قدیمی بخش فرهنگ و تاریخ




    تاریخ عضویت
    May 2008
    میانگین پست در روز
    1.53
    نوشته ها
    3,303
    تشکر
    3,970
    تشکر شده 8,199 بار در 3,623 پست

    پیش فرض گفتار حكماء كنار جنازه اسكندر-2

    سكوت
    هشتمى گفت :
    ((رب حريص على سكوتك اذلا تسكت و هو اليوم حريص على كلامك اذلا تتكلم
    ((چه بسا افرادى كه علاقه شديد بسكوت تو داشتند، ولى سكوت نميكردى و همانهاامروز علاقه بشنيدن سخن تو دارند اما سخن نمى گوئى ))

    مرگ
    ديگرى گفت :
    ((كم اماتت هذه النفس لئلا تموت و قد ماتت
    ((اين شخص چقدر اشخاص را كشتتا اينكه نميرد ولى عاقبت مرد))

    پادشاهى
    دهمى گفت:
    ((يا عظيم السلطاناضمحل سلطانك ، كما اضمحل ظل السحال و عفت آثار مملكتك كما عفت آثار الذباب
    ((اى كسى كه سلطنت با عظمت داشتى ، پادشاهى تو مانند سايه ابر از بين رفت وآثار فرمانروائيت مانند آثار پشه هاى ضعيف چه زود محو گرديد؟!))

    زمين
    ديگرىگفت :
    ((يا من ضاقت عليه الارض طولا و عرضا ليت شعرى كيف حالك فيما احتوى عليكمنها
    ((اى كسى كه زمين با اين طول و عرض بر تو ننگ بود كاش مى دانستم اينك كهچند وجب از زمين ترا در بر گرفته است حالت چگونه است ؟))

    لذت زودگذر
    دوازدهمى گفت :
    ((ايها الجمع الحافل والملقى افاضل الترغبوا فيما لايدومسروره و تقطع لذته فقد بان لكم الصلاح والرشاد من الغى والفساد
    ((اى كسانى كهدر اينجا بگرد جنازه اسكندر اجتماع كرده و به هم پيوسته ايد، بچيزى كه سرور آن دوامندارد و لذت آن زود گذر است دل نبنديد، اينك براى شما راه درست و هدايت از راهگمراهى و فساد آشكار شد))


    غضب
    ديگرى گفت :
    ((يا من كان غضبه الموت هلاغضبت على الموت
    ((اى كسى كه غضبت مرگ بود، چرا بر مرگ غضب نكردى؟!))

    عبرت
    ديگرى گفت :
    ((قد رايتم هذا الملك الماضى فليتعظ به الملكالباقى
    ((اى حاضران شما اين پادشاه را كه درگذشت ديديد، پس بايد پادشاهانىكه باقى مانده اند، از آن عبرت و پند بگيرند))

    ساكتان سخن بگويند
    پانزدهمىگفت :
    ((ان الذى كانت الاذان تنصت له قد سكت ، الان كل ساكت
    ((آن كسى كهگوشها براى شنيدن سخنانش ، خاموش مى شدند، خود ساكت شد، و اينك همه ساكتان سخنبگويند))

    ترا چه شده كه مالك هيچ عضوى از اعضاى خود نيستى
    ديگرى گفت :
    ((مالك لا تقل عضوا من اعضائك و قد كنت تستقل بملك الارض بل مالك لاترغب بنفسكعن ضيق المكان الذى انت فيه و قد كنت ترغب بها عن رجب البلاد
    ((ترا چه شده كهمالك هيچ عضوى از اعضاى خود نيستى ، و حال آنكه اگر مالكيت همه زمين را مى گرفتى كممى شمردى ، بلكه ترا چه شده كه به اين مكان تنگ قانع شده اى ؟ حال آنكه به كشورهاىپهناور قانع نمى شدى )))

    سخنانى ديگر

    ديگرى گفت :
    ((ان دنيا يكون هكذاآخرها فالزهد اولى ان يكون فى اولها
    ((دنيائى كه پايانش اين چنين باشد،پارسائى در آغازش بهتر است ))

    وزير تشريفات گفت :
    ((قد فرشت النمارق و نضدتالنضائد، و لا ارى عميد القوم
    ((بالشها گشترده شده و تختها روى پايه هاى خوداستوار گشته ولى بزرگ و رئيس قوم را نمى بينم ))

    ماءمور خزانه گفت :
    ((قد كنتتاءمرنى بالجمع والادخار فالى من ادفع ذخارك ؟
    ((تو مرا بجمع آورى و روى همانباشتن فرمان مى دادى ، اينك اين اندوخته هايت را به چه كسى تحويل بدهم ))

    ديگرى مى گفت :
    ((هذه الدنيا الطويلة العريضة قد طويت منها فى سبعة اشبارولوكنت بذلك موقنا لم تحمل على نفسك فى الطلب ))
    ((از اين دنياى بزرگ و وسيع ،به هفت وجب زمين قانع گرديدى راستى اگر از آغاز، يقين به اين موضوع مى داشتى ،آنقدر در توسعه طلبى به خود رنج نمى دادى ))

  20. کاربران : 2 تشکر کرده اند از شما pareparvaz51 برای ارسال این پست سودمند:


  21. Top | #11

    همکار قدیمی بخش فرهنگ و تاریخ




    تاریخ عضویت
    May 2008
    میانگین پست در روز
    1.53
    نوشته ها
    3,303
    تشکر
    3,970
    تشکر شده 8,199 بار در 3,623 پست

    پیش فرض سخن بزرگان كنار جنازه اسكندر-3

    همسر اسكندر كه ((روشنك_ روكسانا )) نام داشت (14) گفت :

    ((ما كنت احسب ان غالب دارا يغلب
    ((گمان نمى كردم كسى كه بر دارا پادشاه ايران پيروز گرديد مغلوب گردد))(15)


    سخن حكيم فردوسى

    سخن سراى بزرگ ايران فردوسى براى مجسم ساختن اين صحنه عبرت آميز چنين مى گويد:

    چو بردند او را به اسكندرى
    جهان را دگرگونه شد داورى
    بهامون (16) نهادند صندوق (17) او

    زمين شد سراسر پر از گفتگو
    به اسكندرى ، كودك و مرد و زن
    به تابوت او بر شدند انجمن
    اگر برگرفتى زمردم شمار
    مهندس فزون آمدى صد هزار
    حكيم ارسطاليس ، پيش اندرون
    جهانى برو ديدگان پر زخون
    بر آن تنگ صندوق بنهاد دست
    چنين گفت كه اى شاه يزدان پرست
    كجا آن هش و دانش و راءى تو
    كه اين تنگتابوت شد جاى تو
    بروز جوانى بدين مايه سال
    چرا خاك را برگزيدى نهال (18)

    حكيمان رومى شدند انجمن
    يكى گفت : كاى پيل روئينه تن
    ز پايت كه افكند و جايت كه جست ؟
    كجا آن همه حزم و راءى درست ؟
    دگر گفت : چندى نهادى توزر
    كنون زر چه دارد تنت را ببر
    دگر گفت : كز دست تو كس نجست
    چرا سودى اى شاه با مرگ دست
    دگر گفت : كاسودى از درد و رنج
    هم از جستن پادشاهى وگنج
    دگر گفت : چون پيش داور شوى
    همان بر كه كشتى همان بدروى
    دگر گفت : ماچون تو باشيم زود
    كه باشى تو چون گوهر نابسود
    دگر گفت : كاى برتر از ماه ومهر
    چه پوشى همى زانجمن خوب چهر
    دگر گفت : ديبا بپوشيده اى
    زما چهر زيبا بپوشيده اى
    كنون سر ز ديبا برآور كه تاج
    همى جويدت ياره (19) و تخت عاج (20)

    دگر گفت : پرسنده پرسد كنون
    چه دارى همى پاسخ رهنمون
    كه خونبزرگان چرا ريختى
    به سختى به گنج اندر آويختى
    چو ديدى كه چند از بزرگان بمرد
    زگيتى جز از نام نيكى نبرد
    دگر گفت : روز توان در گذشت
    زبانت زگفتاربيكار گشت
    دگر گفت : كردار تو باد گشت
    سرسركشان از تو آزاد گشت
    ببينى كنون بارگاهى بزرگ
    جهانى جدا كرده از ميش و گرگ
    هر آنكس كه او تخت و تاج توديد
    عنان از بزرگى ببايد كشيد
    كه بر كس نماند چو برتر نماند
    درخت بزرگى چهبايد نشاند
    دگر گفت : كاندر سراى سپنج
    چرا داشتى خويشتن را به رنج
    كه بهرتو دين آمد از رنج تو
    يكى تنگ تابوت شد گنج تو
    دگر گفت : چون لشگر تباز گشت


    تو تنها بمانى در ين پهن دشت
    همانا پس هر كسى بنگرى
    فراوان غم زندگانى خورى
    وز آن پس بيامد دوان مادرش
    فراوان بماليد رخ بر سرش همي گفت
    كاى نامور پادشاه
    جهاندار و نيك اختر و پارسا
    جهاندار داراى داراكجاست ؟
    كزو داشت گيتى همه پشت راست
    همان خسرو و اشك و قرقار وفور
    چوخاقان چين و شه شهر زور(21)

    دگر شهر ياران كه روز نبرد
    سرانشان زباد اندرآمد بگرد
    چو ابرى بدى تند و بارش تگرگ
    ترا گفتم ايمن شدستى زمرگ
    زبس رزم و پيكار و خون ريختن
    به هرمرز با لشكر آويختن
    زمانه ترا داد گفتم جواز
    همىدارى از مردم خويش راز
    چو كردى جهان از بزرگان تهى
    بينداختى تاج شاهنشهى
    درختى كه كشتى چو آمد به بار
    همى خاك بينم ترا غمگسار
    همه نيگوئىماند و مردمى
    جوانمردى و خوبى و خرمى
    وگر ماند ايدر(22) ز تو نامزشت

    نيابى عفى الله خرم بهشت
    چنين است رسم سراى كهن
    سكندر شد و ماندايدر سخن
    چو او ((سى و شش پادشاه )) را بكشت
    نگر تا چه دارد گيتى بهمشت
    برآورد پر مايه ده شارسان
    شد آن شارسانها همه خارسان
    بجست آنكه هرگز نجستست كس
    سخن ماند از وى در آفاق و بس (23)
    ویرایش توسط pareparvaz51 : May 9th, 2009 در ساعت 11:16 AM

  22. کاربران : 2 تشکر کرده اند از شما pareparvaz51 برای ارسال این پست سودمند:


  23. Top | #12

    همکار قدیمی بخش فرهنگ و تاریخ




    تاریخ عضویت
    May 2008
    میانگین پست در روز
    1.53
    نوشته ها
    3,303
    تشکر
    3,970
    تشکر شده 8,199 بار در 3,623 پست

    پیش فرض


    چنين است رسم سراى كهن

    تاريخ گذشتگان آئينهعبرت است و بر ما لازم است در اين نكته فكر كنيم كه آيا اين قدرتها و امكانات كه دراختيار انسانها قرار مى گيرد در چه راه بكار گرفته مى شود؟ آيا در راه تاءمين رفاهبشر يا در راه تخريب جهان و بدبختى انسانها؟ آيا اسكندر با آنهمه تلاشها و توسعهطلبيها و غارتها و كشتارها چه كرد؟ و عاقبت كجا رفت ؟
    چقدر خوب بود كه او بيدارمى شد و اين قدرتها را در راه رفاه بشر به كار مى انداخت ، و اين فكر را مى كرد كهسرانجام كارش چه خواهد شد؟

    فردوسى مى گويد:
    اگر چرخ گردون كشد زين تو
    سرانجامخشتست بالين تو
    اگر شاه گردى سرانجام چه ؟
    زآغاز تخت و زفرجام چه ؟
    دلت رابتيمار(24) چندين مبند

    بس ايمن مشو بر سپهر بلند
    تو بى جان شوى او بمانددراز
    حديثى درازست چندين مناز
    تو از آفريدون فزونتر نه اى
    چو پرويز با تختو افسر نه اى
    چو جمشيد ديوت بفرمان نبود
    چو كاوس گردونت ايواننبود(25)

    ستاند دهد ديگرى را دهد
    جهان خوانيش بى گمان برجهد
    جهان سربسر حكمت و عبرت است
    چرا بهره ما همه غفلت است .

    شاعران بزرگ و سخن سرايانمعروف ايران درباره كمتر كسى مانند اسكندر شعر گفته و از اين راه هوشمندان را به بىثباتى زندگانى دنيا و عبرت آموزى متنبه ساخته و به بهره بردارى از فرصتهاى زندگىترغيب نموده اند.

    در پايان اين مطالب براى نمونه باين قطعه نيز توجهكنيد:

    سكندر كه از علم با بهره بود
    به دين و خرد در جهان شهره بود
    بعقل وبدانش سرافراز بود
    زشاهان به انصاف ممتاز بود
    چو در جنگ بردى شمشيردست
    فتادى در اجرام اختر شكست
    شدى تيره چون عرض دادى سپاه
    زگرد سواران رخمهر و ماه
    برفت از جهان با هزاران دريغ
    نه او را سپه مانع آيد نه تيغ
    اگردافع مرگ بودى سپاه
    سكندر بدى در جهان پادشاه
    سكندر بسى گرد گيتىشتافت
    ولى چشمه زندگانى نيافت
    چو او را چنين بود انجام كار
    ترا حال چونباشد از روزگار
    گرفتم كه عالم گرفتى تمام
    جهانگشت چاكر فلك شد غلام
    نآخرچو كوس اجل كوفت مرگ
    بريزد گل زندگى بار و مرگ
    حياتيكه او را ممات از قفااست
    اگر آب خضر است آن بيوفا است

    توضيحات:

    1- يعقوبى در تاريخ خود اسكندر را پسرفيلقوس خوانده است و مى گويد: پس از وى اسكندر بجايش نشست ، مادر اسكندر ((الومفيدا)) نام داشت ، معلماسكندر حكيم معروف ((ارسطاطاليس )) بود تاريخ يعقوبى ج 1 ص 143)
    سالهاى زندگى اسكندر بين 324 تا 356 قبل از ميلاد بودهاست (المنجد فى الاعلام ) وى را اسكندر كبير مى گفتند در مقدونيه متولد شد و در بابل درگذشت .

    2-
    طالينت عبارت از 200 هزار دينار طلا است .

    3-
    بابل (بر وزن فاضل ) در 70 ميلى (در حدود 23 فرسخى ) جنوب بغداد واقع شدهكه به عروس شهرهاى قديم لقب داشته است ، اين شهر قديمى و پر جمعيت و با سابقه ، درطول تاريخ در دست انداز تحولات و كشمكشها و توسعه طلبيها دست به دست مى گشت ، تازمانى فرا رسيد كه اسكندر آن را تصرف كرد و آن را پايتخت ناحيه شرقى امپراطورى خودقرار داد، و اينك به بين النحرين (ناحيه جنوبى كشور جمهورى عراق بين دجله و فرات ) سرزمين بابل گفته مى شود، بر اثر گذشت زمان به صورت تپه هائى درآمده است (در اينباره به كتاب معجم البلدان و كتب جغرافى مراجعه شود)

    4- قلزم نام شهرى است ميان مصرو مكه در كنار درياى احمر.

    5-
    قيروان نام يكى از شهرهاى باستانى كشور تونس است .

    6-
    ميغ يعنى ابر.

    7-
    اسب يا شتر تندرو.

    8-
    منظور از اين ((سد))كه در دومورد قرآن در سوره كهف (آيه 93و 94)آمده سدى است كه ذوالقرنين آنرا بين دو كوه براىجلوگيرى از مزاحمت و حمله ياءجوج و ماءجوج به بلاد غربى و جنوبى ساخت .
    ادلهتاريخى فراوانى در دست است ثابت مى كند كه ياءجوج و ماءجوج قبائل وحشى بيابانى بودهاند كه در دشتهاى شمال شرقى مى زيسته اند و از روزگار قبل از تاريخ تا قرن نوزدهمميلادى مانند سيل به طرف بلاد غربى و جنوبى سرازير مى شده اند، و قسمتى از ان قبائلدر عصر اخير در اروپا ((ميگر)) و در آسيا ((تاتار))ناميده شده بودند و از كوههاىقفقاز سرازير مى شده و بر آسياى غربى حمله برده اند و يونانيان ايشان را به نام ((سى تهين )) مى ناميده اند و مسلم است كه مردم كوهستانى از غارتگرى ايشان بهذوالقرنين شكايت برده اند و ذوالقرنين براى جلوگيرى از ايشان ((سد))را ساخته است (در اين باره به تفسير الميزان ج 13 ص 410 و قصص قرآن صدر بلاغى ص 371 مراجعه شود) و درباره اينكه آيا اسكندر همان ذوالقرنين بوده يا نه بعدا بحث خواهد شد.

    9-
    روشنك نام همسر اسكندر است كه دختر دارا بود.

    10-
    ايدر يعنى كنون .

    11-
    اقتباس از شاهنامه فردوسى و تاريخ يعقوبى ج 1 ص 143 - 145 و مروج الذهب ج 1.

    12-
    اسكندريه از نظر استراتژيكى و بازرگانى و فرهنگى يكى از مهمترين بندرها و شهرهاىمصر است ، كه آن را اسكندر در سال 332 قبل از ميلاد بنا نمود و اينك مقبره اسكندربا ظرافتهاى باستانى خاصى از آثار تاريخى اسكندريه است .

    13-
    صاحب مروج الذهباين حكما را 28 نفر شمرده است (مروج الذهب ج 1 ص 321).

    14-
    دختر دارا بن دارا (مروج الذهب ج 1 ص 322).

    15-
    اقتباس از مروج الذهب ج 1 ص 320 - 324 و تاريخيعقوبى ج 1 ص 145 و تاريخ كامل طبرى و شاهنامه فردوسى و تاريخ روضة الصفا.

    16-
    هامون : بيابان .
    17-
    صندوق : تابوت .
    18-
    نهال : بستر.
    19-
    ياره : دستبند.
    20-
    تختى كه از دندان فيل كه بسيار گرانقيمت است درست شده است .
    21-
    اينها پادشاهانى هستند كه اسكندر آنها را كشته است .
    22-
    ايدر: در اينجا.
    23-
    شاهنامه فردوسى چاپ تهران ج 3 ص 93.
    24-
    تيمار يعنى نوازش
    25-
    فريدون و جمشيدو پرويز و كاوس (كيكاوس ) از پادشاهان پيشدادى هستند.

    منابع:
    آريا تيم
    شاهکشی(ناصر پویان- محمد تقی سرمدی)
    پلوتارک، اسکندر، بند۲
    کنت‌کورث، کتاب ۱ بند۲
    کتاب تاریخ ایران تالیف حسن پیرنیا (مشیر الدوله)

    داستانباستان اثر حسين نوري
    اوستا
    شاهنامه فردوسي
    قبال نامه
    اقبال نامه
    وديگر آثاربزرگان

  24. تشکرها از این نوشته :


  25. Top | #13

    همکار قدیمی بخش فرهنگ و تاریخ




    تاریخ عضویت
    May 2008
    میانگین پست در روز
    1.53
    نوشته ها
    3,303
    تشکر
    3,970
    تشکر شده 8,199 بار در 3,623 پست

    پیش فرض

    رکسانه همسر ایرانی اسکندر مقدونی


    رکسانه دختر (کوهورتانوس) فرمانروای سغد از ولایات ایران که در نزدیکی سمرقند کنونی قرار دارد،بود. رکسانه يا ركسانا یعنی ستاره کوچک . سیزده ساله است که اسکندر ایران را به خاک و خون می‌کشد.

    اسکندر مقدونی چهره نام آشنای تاریخی است که داعیه فتح جهان را در سردارد. در دوران فرمانروایی 13 ساله اش سرزمین‌های بسیاری را تصرف می‌نماید که باتوجه به امکانات آن زمان ابعاد وسیعی داشته.

    داریوش سوم آخرین پادشاه ایران تنها فرار می‌کند:mad: و توسط یکی ازامیران ولایات کشته می‌شود. اسکندر ایران را فتح می‌کند، سغد را فتح می‌کند.

    کوهورتانوس خواست ضیافتی برای اسکندر با تجملات مشرق ‌زمین بدهد وبا این مقصود ۳۰ نفر از دختران خانواده‌های درجهٔ اول سغدیان را باین ضیافت طلبید. دختر خود والی هم جزو آنها بود.

    رکسانه از حیث زیبایی و لطافت مثل و مانند نداشتو بقدری دلربا بود که در میان آن همه دختران زیبا توجه تمام حضار را بخود جلب می‌کرد.

    در شب میهمانی که پدر رکسانه (کوهورتانوس) برای پذیرفتن شکست و به افتخار اسکندر برپا می‌کند. رکسانه بر طبق سنن ایرانی با رو بنده می‌رقصد. رکسانه مجبور می‌شود طبق خواست اسکندر روبنده را بر دارد. کاری که در تمام عمرش نکرده.
    اسکندر که مست بادهٔ عنایتهای اقبال و ابخرهٔ شراب بود عاشق ویگشت.

    گویند: «پادشاهی که زن داریوش و دختران او یعنی زنانی را دیده بود که کسی جز رُکسانه در وجاهت بآنها نمی‌رسید، در این‌جا عاشق دختری شد که نه در عروقش خونشاه جاری بود و نه از حیث مقام می‌توانست قرین آنها (یعنی زن داریوش و دختران او) باشد»

    بزودی اسکندر بلند و بی‌پروا گفت: لازم است مقدونیها و پارسیها با هم ازدواج کنند و این یگانه وسیله‌ایست برای اینکه مغلوبین شرمسار و فاتحین متکبرنباشند.

    پدررُکسانه از این سخنان اسکندر غرق شادی گردید و بعد اسکندر از شدت عشق در همان مجلس امر کرد موافق عادات مقدونی نان بیاورند و آن را با شمشیر بدو نیم کرده نیمی ‌راخودش برداشت و نیم دیگر را به رُکسانه داد تا وثیقهٔ زناشویی آنان باشد. مقدونیهارا این رفتار اسکندر خوش نیامد زیرا در نظر آنان پسندیده نبود که یک والی پارس پدرزن اسکندر گردد ولی از زمان کشته شدن کلیتوس سرداران مقدونی از اسکندرمی‌ترسیدند و هر آنچه از او سر می‌زد با سیمای خوش تلقی می‌شد.

    رکسانه میان تنفرنسبت به یک غاصب و عشق نسبت به یک همسر می‌ماند.
    کم کم مانند همه زنان ایرانی عشق به همسر و وفاداری در رکسانه جان می‌گیرد. او عاشق می‌شود! و اسکندر عشق تمام لحظات رکسانه می‌گردد. اما صد افسوس که اسکندر تنها به تصرفاتش می‌اندیشد و وظیفه ای که خدایان بر عهده او گذاشته اند برای رسیدن به آخر دنیا و رکسانه در این میان قربانی یک عشق است!

    رکسانه پا به پای اسکندر به هند می‌رود! باران‌های سیل آسا را تحمل می‌کند، پیکر‌های بیجان کشته‌ها را می‌بیند، درد و رنج سر بازان و شورش آنها با اسکندر را می‌بیند، در سختی‌ها در کنار اسکندر و در خوشی‌ها هم چون بیگانهای با او رفتار می‌شود و اسکندر در این میان شخصیتی دو گانه دارد. زمانی دلپذیرترین رفتار را با رکسانه دارد و زمانی او را از خود می‌راند.
    رکسانه زجر می‌کشد ، دو رویی می‌بیند، نیرنگ‌ها را می‌چشد،جفای عشقش رامی‌بیند، زخمی‌شدن اسکندر را تحمل می‌کند اما در این میان رکسانه باز همرکسانه است.تحول شگرف فکری اسکندر شورش سربازان و خواهش رکسانه او را از هند ناامید بازمی‌گرداند.اسکندر خسته از جنگ و زخم خورده از شورش سربازانش به سوی ایران باز میگردد و اینبار باز رکسانه به دور از رفتار‌های درباری یک ملکه درکنار اسکندر و با پای پیاده از کویر می‌گذرد و به ایران بازمی‌گردد

    اما این بار اسکندر به دلیل مصالح کشور گشایی زخم جان فرسایی به روح رکسانه وارد می‌کند .
    اسکندر به شوش رفت و در آنجا با " استاتیرا" دختر کوروش ازدواج می‌کند و دستور می‌دهد هم زمان با او هشتاد نفر ازسرداران سپاهش با شاهزاده‌های ایرانی ازدواج کنند!
    در شب ازدواج اسکندررکسانه طفلی را که در بدن داشت از دست می‌دهد.رکسانه باز هم در کنار اسکندرمی‌ماند!!!! حتی پس از ازدواجش اسکندر استاتیرا را در شوش باقی می‌گذارد ورکسانه را با خود به اکباتان می‌برد.

    از آنجا با اینکه منجمان ورود به بابل را نحس می‌دانند اسکندر به بابل می‌رود اسکندر که می‌دانسته راهی به پایان عمرش ندارد در آخرین روزها با رکسانه وداع می‌کند و اسکندر در واقع در باغ‌های معلق بابل اعتراف می‌کند که همچنان عاشق رکسانه است.

    اسکندر حتی به رکسانه می‌گوید که بعداز مرگش دستور قتل استاتیرا بدهد که سودایی برای جانشینی اسکندر در سرنپروراند.

    در بابل عشق ابدی رکسانه (اسکندر) بر اثر بیماری مرموزی جان می‌سپارد و اسکندر با همه قدرتش به آغوش خاک می‌رود. در حالیکه رکسانه ولیعهد اورا به دنیا می‌آورد. ولیعهدی که هرگز پادشاهی نکرد.

    از آن پس المپیاس مادر اسکندر از ركسانه و پسرش حمایت می‌کرد. تا اینکه المپیاس بدست کاساندروس بقتل رسید.

    رکسانه به جرم پایبندی به عشق اسکندر، اسیر کاساندروس و قربانی دسیسه‌های سیاسی امپراتوری اسکندر شد که می‌خواهد قدرت پدر به پسر نرسد.

    كاساندرچون ديد كه اسكندر چهارم پسر اسكندر، بزرگ شده و در مقدونيه گفتگو ازين است كه اورا از محبس بيرون آورده بر تخت بنشانند، از عاقبت اين كار ترسيد و نابودی خود را درآن می‌ديد. بنابراين به گلوسیاس رئيس محبس نوشت كه سر ركسانه و پسر اسكندر را ببرد و تن آنها را پنهان دارد و چنان كند كه اثرى از اين دو قتل نماند.
    اين امر اجرا شد وبه ركسانه و پسرش در حدود ۳۰۹ ق.م. زهر داده شد .

  26. کاربران : 2 تشکر کرده اند از شما pareparvaz51 برای ارسال این پست سودمند:


  27. Top | #14
    تالار های نیک صالحی
    كاربر عالي




    تاریخ عضویت
    Jan 2009
    میانگین پست در روز
    0.30
    محل سکونت
    N 73
    نوشته ها
    582
    تشکر
    1,543
    تشکر شده 1,767 بار در 875 پست

    پیش فرض

    اسکندرمورخان معاصر بر پايه محاسبات تقويمي و نصف النهار بابل (جنوب غربي بغداد) سه روز را در ماه ژوئن (خرداد) به عنوان سالروز درگذشت اسكندر مقدوني معروف به اسكندر بزرگ به دست داده اند: يك دسته از آنان دهم ژوئن، دسته ديگر (اكثريت) غروب يازدهم ژوئن و دسته سوم (شماري كم) 13 ژوئن (23 خرداد).
    بنا بر نوشته اكثريت، اسكندر 11 ژوئن در سال 323 پيش از ميلاد در بابل (جنوب غربي بغداد امروز) در 32 سالگي (يك ماه مانده به 33 ساله شدن) درگذشت. وي كه از همدان و شوش به بابل رفته بود در اين شهر دچارعارضه تب شده بود كه ديگر وي را رها نساخت.
    مورخان براي مرگ زودرس اسكندر (در حقيقت اسكندر سوم) نيز سه «علت» ذكر كرده اند. گروهي از آنان مرگ او را نتيجه بيماري مالاريا كه در سفر هند به آن دچار شده بود قلمداد كرده، دسته اي ديگر نوشته اند كه كاساندر قائمقام او در مقدونيه نوعي زهر (كه باعث مرگ تدريجي مي شود) فرستاده بود تا آشپز اسكندر كه از دوستانش بود در غذاي او بريزد و اسكندر با خوردن اين غذا ظرف چند روز درگذشت و گروه ديگر مرگ او را نتيجه تب روده نوشته اند كه از همدان به آن مبتلا شده بود و پرهيز نمي كرد.


    تالار های نیک صالحی


    رکسانادر آخرين روز حيات، هنگامي كه به زنده ماندن اسكندر اميدي نبود، ژنرالهايش از او پرسيدند كه چه كسي را به جانشيني معرفي مي كند و انتظار داشتند كه بگويد برادرش، و يا فرزندي را كه ركسانا- همسر ايراني اش- در شكم داشت، ولي اسكندر گفت كه «شايسته ترين فرد» را برگزينيد. اسكندر براي جلب دوستي ايرانيان و اين كه او را بيگانه ندانند و از بستگان خود بدانند و از پشت خنجر نزنند با سه دختر از بزرگان ايران ازدواج كرده بود ولي تنها از ركسانا (روشنك) داراي فرزند شده بود و اين فرزند كه پسر بود و نامش را اسكندر چهارم گذارده بودند پس از مرگ پدر به دنيا آمد. ركسانا دختر ساتراپ (استاندار) باكتريا (تاجيكستان و مناطق تاجيك نشين افغانستان امروز) بود. دو بانوي ايراني ديگر اسكندر يكي ستاتيرا (ستاره) دختر داريوش سوم و ديگري پريساتيس (پريسا) دختر يك شاهزاده ايراني بود. ركسانا و پسرش مدتي پس از انتقال به مقدونيه به دست كاساندر از ميان رفتند تا رقيب او نشوند.
    پس از فوت اسكندر، ژنرالهايش بر سر انتخاب «يک جانشين واحد» به توافق نرسيدند و متصرفات او را ميان خود قسمت كردند. در خاك اصلي ايران، نفوذ جانشينان اسكندر اندك بود، زيرا اسكندر هر شهري را كه در ايران فتح مي كرد، اداره امور آن را به يك ايراني و يا فرماندار قبلي همان شهر مي سپرد. وي با توجه به خصال و منش نيكوي ايرانيان، افسران خود را تشويق به ازدواج با دختران ايراني كرده بود.
    اسكندر كه ارسطو معلم سرخانه او بود و در 20 سالگي بر جاي پدر نشسته بود كه علاوه بر مقدونيه، بر يونانيان حكومت داشت، در صدد بسط فلسفه يونان به سراسر جهان برآمد و به نام آزادكردن يونانيان آناتولي (تركيه امروز) از سلطه ايران، با 30 هزار پياده و پنج هزار سوار به شرق لشكر كشيد و در سال 334 پيش از ميلاد قدم به آناتولي گذارد و ضمن سه جنگ بر ايران كه 15 برابر او نيرو داشت پيروز آمد. وي ضمن جنگهايش با ايران، مصر را گرفت و بندر اسكندريه را در آنجا ساخت. در شمال خاوري تا سمرقند و در آسياي جنوبي تا هند پيش رفت. سپس به بابل بازگشت تا خود را براي اكتشافات جغرافيايي در درياهاي دور آماده سازد كه درگذشت.
    تاخت و تاز اسکندر در شرق ده سال و چند ماه طول كشيد. از كارهاي بد او ويران ساختن بزرگترين و با شكوه ترين ساختمان عهد باستان و مظهر عظمت و پيشرفت ايرانيان، تخت جمشيد، بود.
    علت پيروزي اسکندر را بر شاه وقت ايران (داريوش سوم)، رواج فساد در دربار هخامنشي پس از قتل اردشير سوم و انتصاب مديران نالايق و استفاده از سرباز مزدور خارجي براي دفاع از ايران و ترسو و مردد بودن داريوش سوم- شاه وقت- نوشته اند.
    هگل (مورخ ـ فيلسوف آلماني) از اصحاب فلسفه تاريخ ضمن مقايسه دوره هاي تاريخي ايران ابراز عقيده كرده است كه هر دوره و دودمان پس از گسترش فساد دولتي، عاديشدن بي توجهي به قانون، ضابطه و رسوم، ضعف قضايي و ضعف شخصيت سران دولت و درگيري داخلي (دروني) آنان بر سر قدرت پايان يافته است.


    تالار های نیک صالحی


    تصوير ديگري از رکسانا
    ویرایش توسط IRAN PARAST : June 11th, 2009 در ساعت 10:43 AM
    [IMG]http://i16.*******.com/6cxnclv.gif[/IMG]مگر با کلمات می توان از علی سخن گفت ؟باید به سکوت گوش فرا داد تا از او چه ها می گوید ؟ او با علی آشناتر است[IMG]http://i16.*******.com/6cxnclv.gif[/IMG]
    اگر دين جدم پيامبر (ص) جز با كشته شدن من استوار نميشود، پس ايشمشيرها مرا دريابيدامام حسین ع


  28. کاربران : 2 تشکر کرده اند از شما IRAN PARAST برای ارسال این پست سودمند:


  29. Top | #15

    همکار قدیمی بخش فرهنگ و تاریخ




    تاریخ عضویت
    May 2008
    میانگین پست در روز
    1.53
    نوشته ها
    3,303
    تشکر
    3,970
    تشکر شده 8,199 بار در 3,623 پست

    پیش فرض

    دوست عزيز ممنون از مطلب مفيدتون در مورد اسكندر و ركسانه اما فكر نكنم اين يه قسمت مربوط به اسكندر يا ركسانا باشه :

    نقل قول نوشته اصلی توسط iran parast نمایش پست ها

    سيبويه ايراني كه براي زبان عربي، صرف و نحو (دستور) نوشت دائرة المعارف ادبيات و زبانها، ماه ژوئن سال 840 ميلادي (دو قرن پس از شكست امپراتوري ايران باستان از مسلمان را پايان تلاش سيبويه ايراني براي تنظيم صرف و نحو و دستور زبان عربي ذكر كرده است كه وي اين قواعد را در تاليف خود «الكتاب» به دست داده است. تا آن زمان، زبان عربي دستور (صرف و نحو) مدون نداشت و كار سيبويه ايراني خدمت بزرگي به همه اعراب بشمار مي آيد. سيبويه كه با اين اقدام، از تاريخ لقب «نحوي» گرفته است در ايالت فارس به دنيا آمده بود. وي كه از فارس به شهر ساوه رفته بود در 40 سالگي در اين شهر وفات يافت. طبق برخي نوشته ها 38 ساله بود كه فوت شد

  30. تشکرها از این نوشته :


  31. Top | #16
    تالار های نیک صالحی
    كاربر عالي




    تاریخ عضویت
    Jan 2009
    میانگین پست در روز
    0.30
    محل سکونت
    N 73
    نوشته ها
    582
    تشکر
    1,543
    تشکر شده 1,767 بار در 875 پست

    پیش فرض

    درود بر شما


    بله درست میفرمایید این تکه ای از تحقیق در باره دائرة المعارف ادبيات و زبانها بود که واسه یکی از دوستانم جمع آوری کردم
    [IMG]http://i16.*******.com/6cxnclv.gif[/IMG]مگر با کلمات می توان از علی سخن گفت ؟باید به سکوت گوش فرا داد تا از او چه ها می گوید ؟ او با علی آشناتر است[IMG]http://i16.*******.com/6cxnclv.gif[/IMG]
    اگر دين جدم پيامبر (ص) جز با كشته شدن من استوار نميشود، پس ايشمشيرها مرا دريابيدامام حسین ع


  32. Top | #17

    همکار قدیمی بخش فرهنگ و تاریخ




    تاریخ عضویت
    May 2008
    میانگین پست در روز
    1.53
    نوشته ها
    3,303
    تشکر
    3,970
    تشکر شده 8,199 بار در 3,623 پست

    پیش فرض



    حکایت زندگی از نگاه اسکندرمقدونی

    مورخانمی‌نویسند:
    اسکندر روزی به یکی از شهرهای ایران (احتمالا در حوالی خراسان) حملهمی‌کند، با کمال تعجب مشاهده می‌کند که دروازه آن شهر باز می‌باشد و با این که خبرآمدن او به شهر پیچیده بود مردم زندگی عادی خود را ادامه می‌دادند. باعث حیرتاسکندر بود زیرا در هر شهری که سم اسبان لشگر او به گوش می‌رسید عده‌ای از مردم آنشهر از وحشت بیهوش می‌شدند و بقیه به خانه‌ها و دکان‌ها پناه می‌بردند، ولی اینجازندگی عادی جریان داشت. اسکندر از فرط عصبانیت شمشیر خود را کشیده و زیر گردن یکیاز مردان شهر می‌گذارد و می گوید: من اسکندر هستم.

    مرد با خونسردیجواب می‌دهد: من هم ابن عباس هستم.

    اسکندر با خشم فریاد می‌زند: من اسکندر مقدونیهستم، کسی که شهرها را به آتش کشیده، چرا از من نمی‌ترسی؟

    مرد جواب می‌دهد: من فقط از یکی می‌ترسم و او هم خداوند است.

    اسکندر به ناچاراز مرد می‌پرسد: پادشاه شما کیست؟

    مرد می‌گوید: ما پادشاه نداریم.

    اسکندر با خشممی‌پرسد: رهبرتان، بزرگتان!؟

    مرد می‌گوید: ما فقط یک ریش سفید داریم و او در آنطرف شهر زندگی می‌کند.

    اسکندر با گروهی از سران لشکر خود به طرف جایی که مرد نشانی دادهبود، حرکت می‌کنند در میانه راه با حیرت به چاله‌هایی می‌نگرد که مانند یک قبر درجلوی هر خانه کنده شده بود.

    لحظاتی بعد به قبرستان می‌رسند، اسکندر با تعجب نگاه می‌کند ومی‌بیند روی هر سنگ قبر نوشته شده: ابن عباس یک ساعت زندگی کرد و مرد. ابن علی یکروز زندگی کرد و مرد ابن یوسف ده دقیقه زندگی کرد و مرد!

    اسکندر برای اولینبار عرق ترس بر بدنش می‌نشیند، با خود فکر می‌کند این مردم حقیقی‌اند یا اشباحهستند؟ سپس به جایگاه ریش سفید ده می‌رسد و می‌بیند پیر مردی موی سفید و لاغر درچادری نشسته و عده‌ای به دور او جمع هستند.

    اسکندر جلو می‌رود و می‌گوید: تو بزرگ و ریش سفیداین مردمی؟

    پیر مرد می‌گوید: آری، من خدمت‌گزار این مردم هستم!

    اسکندر می‌گوید: اگربخواهم تو را بکشم، چه می‌کنی؟

    پیرمرد آرام و خونسرد به او نگاه کرده می‌گوید: خببکش! خواست خداوند بر این است که به دست تو کشته شوم!

    اسکندر می‌گوید: واگر نکشم؟

    پیرمرد می‌گوید: باز هم خواست خداست که بمانم و بار گناهم در ایندنیا افزون گردد.

    اسکندر سر در گم و متحیّر می‌گوید: ای پیرمرد من تو را نمی‌کشم، ولیشرط دارم.

    پیرمرد می‌گوید: اگر می‌خواهی مرا بکش، ولی شرط تو رانمی‌پذیرم.

    اسکندر ناچار و کلافه می‌گوید: خیلی خوب، دو سوال دارم، جواب مرا بدهو من از اینجا می‌روم.

    پیرمرد می گوید: بپرس!

    اسکندر می‌پرسد: چرا جلوی هر خانه یک چاله شبیه قبر است؟ علت آنچیست؟

    پیرمردمی‌گوید: علتش آن است که هر صبح وقتی هر یک از ما که از خانه بیرون می‌آییم، به خودمی‌گوییم: فلانی! عاقبت جای تو در زیر خاک خواهد بود، مراقب باش! مال مردم را نخوریو به ناموس مردم تعدی نکنی و این درس بزرگی برای هر روز ما می‌باشد!

    اسکندر می‌پرسد: چراروی هر سنگ قبر نوشته ده دقیقه، فلانی یک ساعت، یک ماه، زندگی کرد و مرد؟!

    پیرمرد جواب می‌دهد: وقتی زمان مرگ هر یک از اهالی فرا می‌رسد، به کنار بستر او می‌رویم و خوب می‌دانیمکه در واپسین دم حیات، پرده‌هایی از جلوی چشم انسان برداشته می‌شود و او دیگر درشرایط دروغ گفتن و امثال آن نیست!

    از او چند سوال می‌کنیم:

    چه علمی آموختی؟ و چهقدر آموختن آن به طول انجامید؟

    چه هنری آموختی؟ و چه قدر برای آن عمر صرفکردی؟

    برایبهبود معاش و زندگی مردم چه قدر تلاش کردی؟ و چقدر وقت برای آن گذاشتی؟

    او که در حال احتضارقرار گرفته است، مثلا" می‌گوید: در تمام عمرم به مدت یک ماه هر روز یک ساعت علمآموختم، یا برای یادگیری هنر یک هفته هر روز یک ساعت تلاش کردم. یا اگر خیر و خوبیکردم، همه در جمع مردم بود و از سر ریا و خودنمایی! ولی یک شبی مقداری نان خریدم وبرای همسایه‌ام که می‌دانستم گرسنه است، پنهانی به در خانه‌اش رفتم و خورجین نان راپشت در نهادم و برگشتم!

    بعد از آن که آن شخص می‌میرد، مدت زمانی را که به آموختن علمپرداخته، محاسبه کرده، و روی سنگ قبرش حک می‌کنیم: ابن یوسف یک ساعت زندگی کرد ومرد!

    یا مدتزمانی را که برای آموختن هنر صرف کرده محاسبه، و روی سنگ قبرش حک می‌کنیم: ابن علیهفت ساعت زندگی کرد و مرد و یا برای بهبود زندگی مردم تلاشی را که به انجام رسانده،زمان آن را حساب کرده و حک می‌کنیم: ابن یوسف یک ساعت زندگی کرد و مرد. یعنی، عمرمفید ابن یوسف یک ساعت بود!

    بدین‌سان، زندگی ما زمانی نام حقیقی بر خود می‌گیرد که بر سه بستر،علم، هنر، مردم، مصرف شده باشد که باقی همه خسران و ضرر است و نام زندگی آن برنتوان نهاد!

    اسکندر با حیرت و شگفتی شمشیر در نیام می‌کند و به لشکر خود دستورمی‌دهد: هیچ‌گونه تعدی به مردم نکند. و به پیرمرد احترام می‌گذارد و شرمناک و متحیراز آن شهر بیرون می‌رود!

    فکر می‌کنید: اگر چنین قانونی رعایت شود، رویسنگ قبر ما چه خواهند نوشت؟


  33. Top | #18

    همکار قدیمی بخش فرهنگ و تاریخ




    تاریخ عضویت
    May 2008
    میانگین پست در روز
    1.53
    نوشته ها
    3,303
    تشکر
    3,970
    تشکر شده 8,199 بار در 3,623 پست

    پیش فرض


    اسکندرمقدونی
    پرده‌برداری از چند نکته و رویدادتاریخی
    کورشمحسنی

    اسکندر پس از گشایش هند, در نوروز سال 324 پیش اززایش, در راه بازگشت, خود را خدا/فرزند خداخواند.
    برپایه‌ی یک نامه‌ی دینی ایرانی و گزارش‌های مسعودی, حمزه‌ی اصفهانی, نامه‌ی تنسر, اسکندر گُجَستَک نسخه‌ای از اوستا را که بر روی 12 هزار پوست گاو کهبا زر نوشته شده بود و در دژنِبِشت نگهداری می‌شد را سوزانیده است.

    «
    گجسته اهریمن، آن گجسته اسکندر رومی ِ مصری مسکن را گمراه کرد ،که با ستم و نبرد و زیانِ گران به ایرانشهر آمد، آن شاهِ ایران را بکشت و دربار وشاهی را بیاشفت و ویران کرد و این دین، از جمله همه ی اوستا و زند را (که) برپوستهای پیراسته ی گاو ، به آب زر نبشته، اندر استخرِ پاپکان به دژِ نِبشت نهادهبود، آن پتیاره اَهلَموغِ دروندِ بدکردار، اسکندر رومی مصری مسکن، بر آورد و بسوختو بسیار دستوران و داوران و هیربدان و موبدان و دین بُرداران و نیرومندان و دانایانایرانشهر را بکشت و درمیان مِهان و کدخدایان ایرانشهر، با یکدیگر کین و ناآشتیافکند و خود شکسته، به دوزخ شتافت

    او در اندیشه‌ی راه‌اندازی کشوری با نام «هلناپارس» بود و انگیزه از این کار نه نزدیکی میان اقوام گوناگون -آنچنان که هخامنشیان چنان کردند- بل‌که انترناسیونالی و برادری خلق‌ها و راهبری این امپراتوری بود .

    اسکندر به وارونه‌ی هخامنشیان که آزادی اندیشه و دین را به پي‌روی ازکورش بزرگ پیش گرفته بودند در اندیشه‌ی ایجاد دینی یگانه برای همگان و زدودن دیگرادیان برای به دست آوردن قدرت بود.

    اسکندر کوشید خود را به گونه‌ای دنباله رو دستگاه پیشرفته‌ی فرمانروایی هخامنشی نشان دهد و از این رو جشن بزرگ زناشویی و پیوند میان نجیب زادگان مقدونی و ایرانی را برپا ساخته و در این راه خود پیشگام شد و با دو شاهزاده بانوی پارسی ازدواج کرد و در پی آن 90 نفر از دوستان شاه نیز از او پیروی کرده و با خاندان‌های بلند پایه‌ی ایرانی ازدواج کردند.
    جشن‌های زناشویی ایشان 5 روز و با شکوه فراوان برگزار شد. تنها برای پیش‌کش‌های زرین 15 هزار تالان زر و سکه مصرف شد.

    اسکندر شورش‌های بومی و فرمانروایان را به سختی سرکوب کرده و ایشان را می‌کشت.

    اسکندر یک ماه در صحرای نیسای ایران بود. این دشت از دیرباز و زمان‌های باستان دارای نژاد پُرآوازه‌ای از اسبان بود که اسب‌های آسمانی نامیده می‌شدند. پیش از یورش اسکندر در این دشت 160 هزار اسب پرورش داده می‌شد, ولی پس از دزدی‌ها و غارت‌گری‌های سربازان مقدونی تنها 60 هزار اسب برجای مانده بود.

  34. Top | #19

    همکار قدیمی بخش فرهنگ و تاریخ




    تاریخ عضویت
    May 2008
    میانگین پست در روز
    1.53
    نوشته ها
    3,303
    تشکر
    3,970
    تشکر شده 8,199 بار در 3,623 پست

    پیش فرض مرگ‌ اردشير سوّم‌ و ظهور اسكندر مقدوني‌ -1



    مرگ‌ اردشير سوّم‌ و ظهور اسكندر مقدوني‌

    مقارن‌ انقياد يونان‌ به‌ دست‌ فيليپ‌ مقدوني‌، منتور در آسياي‌ صغير وفات‌ يافت‌ وباگواس‌ خواجه‌، در همان‌ سال‌ به‌ هر سبب‌ بود اردشير را مسموم‌ و هلاك‌ كرد. گويند حتي‌ جسد او را پاره‌ پاره‌ كرد و به‌ قولي‌ بيشتر فرزندان‌ او را نيز به‌هلاكت‌ رسانيد (338). با اين‌ حال‌، پسر خردسال‌ وي‌ ارسس‌ (ارشك‌) نام‌ را بر تخت‌نشاند اما قدرت‌ واقعي‌، مثل‌ عهد اردشير، در دست‌ خود او باقي‌ ماند.


    ارشك‌ چون‌ در صددرهايي‌ از سلطه‌ي‌ باگواس‌ برآمد، به‌ وسيله‌ي‌ خواجه‌ مسموم‌ و هلاك‌ شد (336) و
    به‌ جاي‌ او كودمان‌ ، نبيره‌ي‌ داريوش‌ دوم‌ كه‌ ساتراپ‌ ارمنستان‌ بود و ازديرباز با خواجه‌ دوستي‌ داشت‌، به‌ سلطنت‌ رسيد (336) و داريوش‌ سوم‌ خوانده‌ شد .
    اندكي‌ قبل‌ از جلوس‌ وي‌ فيليپ‌ پادشاه‌ مقدوني‌ نيز به‌ طور مرموزي‌ به‌ قتل‌رسيد و پسرش‌ اسكندر كه‌ جاي‌ او را گرفت‌ (336)، از همان‌ آغاز كار براي‌ تحقق‌بخشيدن‌ به‌ رؤياي‌ تسخير آسيا اقدامات‌ پدر را دنبال‌ كرد. اما داريوش‌ سوم‌ درجلوس‌ به‌ سلطنت‌ اولين‌ كاري‌ كه‌ كرد آن‌ بود كه‌ بدون‌ فوت‌ وقت‌ باگواس‌ خواجه‌را از همان‌ شربت‌ كه‌ او به‌ ارشك‌ داده‌ بود چشاند. و اين‌ جسورانه‌ترين‌ كار اودر تحكيم‌ سلطنت‌ و تأمين‌ قدرت‌ بود.

    از همان‌ آغاز جلوس‌، اقدام‌به‌ قتل‌ باگواس‌ با بروز يك‌ شورش‌ مجدد در مصر مقارن‌ افتاد. داريوش‌ لشكر به‌مصر برد و شورش‌ را هم‌ فرونشاند (334) اما در بازگشت‌ به‌ پارس‌ به‌ آتنيهايي‌ كه‌از وي‌ براي‌ مبارزه‌ با اسكندر درخواست‌ كمك‌ كردند با بي‌اعتنايي‌ و غرور تمام‌جواب‌ رد داد.
    چندي‌ بعد كه‌ غور خطر نقشه‌هاي‌ اسكندر را دريافت‌، كمك‌ مختصري‌به‌ آنها كرد امادير شده‌ بود و ديگر تمام‌ يونان‌ زير سلطه‌ي‌ اسكندر درآمده‌ بود .
    فكر تسخير آسياكه‌ در واقع‌ قسمتي‌ از ميراث‌ فيليپ‌ بود اسكندر را به‌ تدارك‌ سپاه‌ براي‌ عبوراز تنگه‌ي‌ داردانل‌ الزام‌ كرد. تجربه‌ي‌ بازگشت‌ ده‌ هزار نفر يوناني‌ از بابل‌تا هسپونت‌ عبور از داردانل‌ را در نظر اسكندر، فاقد هر گونه‌ اشكالي‌ جلوه‌ داد . هدف‌ لشكركشي‌، آزاد كردن‌ ولايات‌ يوناني‌نشين‌ آسياي‌ صغير از سلطه‌ي‌ اقوام‌بيگانه‌ (بربرها) بود. وقتي‌ سپاه‌ چهل‌ هزاره‌ي‌ نفره‌ي‌ او كه‌ كمتر از نصف‌ آن‌مقدوني‌ بود، از داردانل‌ عبور كرد(334)، جنگ‌ با او براي‌ داريوش‌ اجتناب‌ناپذيرشد.

    در آن‌ سوي‌ داردانل‌، در كنار رود گرانيكوس‌، سپاه‌ اسكندر با سپاه‌داريوش سوم‌ تلاقي‌ كرد.
    كثرت‌ نسبي‌ و تنوع‌ نژادي‌ سپاه‌ داريوش‌ در اين‌ جنگ‌ و درجنگهاي‌ ديگر دست‌ و پاگير بود و نمايش‌ ثروت‌ و جلال‌ شاهانه‌اش‌ هم‌ محرك‌ حرص‌ وشوق‌ مهاجمان‌ غارتگر گشت‌.
    جنگ‌ به‌ پيروزي‌ اسكندر تمام‌ شد و او در دنبال‌ آن‌در تمام‌ آسياي‌ صغير مجبور به‌ جنگ‌ عمده‌ي‌ ديگري‌ نشد.

    اكثر شهرهاي‌ ايونيه‌، باچند استثنا، اسكندر را همچون‌ رهاننده‌اي‌ به‌ گرمي‌ پذيره‌ شدند و اسكندر هم‌ به‌آنها استقلال‌ داخلي‌ داد.
    سپاه‌ يوناني‌ تا سوريه‌ ديگر با هيچ‌ مقاومت‌ قابل‌ملاحظه‌اي‌ مواجه‌ نشد. فقط‌ در ايسوس‌، واقع‌ در منتهي‌اليه‌ شرقي‌ آسياي‌ صغير وخليج‌ اسكندرون‌، اسكندر مقدوني‌ براي بار دوم با سپاه‌ داريوش‌ برخورد.
    اينجا نيز پيروزي‌بهره‌ي‌ اسكندر گرديد (نوامبر333) و سپاه‌ عظيم‌ پارس‌ كه‌ داريوش‌ از بابل‌ تجهيزكرده‌ بود تار و مار گشت‌.

    داريوش‌ هم‌ كه‌ در جنگهاي‌ گذشته‌ همواره‌ رشادت‌ وجلادت‌ قابل‌ ملاحظه‌اي‌ از خويشتن‌ نشان‌ مي‌داد اينجا از معركه‌ گريخت‌ وخانواده‌ي‌ او - زن‌ و فرزندانش‌ - با غنايم‌ بسيار به‌ چنگ‌ دشمن‌ افتاد.
    اسكندر‌پيشنهاد صلح‌ داريوش‌ را كه‌ نشان‌ نوميدي‌ بود رد كرد، اما خودش‌، براي‌ ايمني‌ ازحمله‌ي‌ احتمالي‌ ناوگان‌ ايران‌ به‌ يونان‌، به‌ جاي‌ آنكه‌ داريوش‌ را در خط‌بابل‌ و ماد تعقيب‌ كند به‌ تسخير سوريه‌، فنيقيه‌ و مصر همت‌ گماشت‌.
    اسكندر درصور و در غزه‌ مقاومت‌ اهل‌ شهر را با خشونت‌ و كشتاري‌ سخت‌ و بي‌رحمانه‌ در هم‌شكست‌، و صيدا و اورشليم‌ را بدون‌ جنگ‌ گرفت‌.
    در مصر ساتراپ‌ ايراني‌ آن‌ - نامش‌مازاكس‌ - كه‌ احساسات‌ عام‌ را به‌ علت‌ سركوبيهاي‌ اخير، مخالف‌ پارسيها مي‌ديدهر گونه‌ مقاومت‌ را در مقابل‌ سپاه‌ مهاجم‌ بي‌فايده‌ يافت‌ و اسكندر از جانب‌كاهنان‌ قوم‌ همچون‌ يك‌ منجي‌ الهي‌ تلقي‌ گشت‌.
    فتح‌ مصر (332) و به‌ دنبال‌ آن‌لشكركشي‌ به‌ واحه‌ي‌ آرمون‌ ، اسكندر را به‌ مرتبه‌ي‌ يك‌ فرعون‌، يك‌فرعون‌زاده‌، و يك‌ خداي‌ فاتح‌ رساند.
    شهر اسكندريه‌ كه‌ وي‌ در مصب‌ نيل‌ بناكردخاطره‌ي‌ او و خاطره‌ي‌ استيلاي‌ يونان‌ را در تمام‌ دره‌ي‌ نيل‌ قرنها زنده‌نگهداشت‌.
    از راه‌ مصر و از طريق‌ سوريه‌، اسكندر راه‌ بابل‌ را پيش‌ گرفت‌ و جز درنواحي‌ اربل‌ و موصل‌ - محلي‌ به‌ نام‌ گوگمل‌ - خود را با مقاومت‌ ديگري‌ مواجه‌نيافت‌. اين‌ سومين‌ برخورد او با سپاه‌ داريوش‌ بود(اكتبر331).
    داريوش‌ كه‌ اينجانيز فرمانده‌ سپاه‌ بود، و باز لشكري‌ عظيم‌ و شاهانه‌ براي‌ مقابله‌ي‌ مقدوني‌بسيج‌ كرده‌ بود، در معركه‌ي‌ جنگ‌ مجروح‌ و منهدم‌ شد و بابل‌ به‌ دست‌ اسكندرافتاد.
    كاهنان‌ بابل‌ هم‌ مثل‌ كاهنان‌ مصر در استقبالي‌ كه‌ از فاتح‌ مقدوني‌كردند ناخرسندي‌ ديرينه‌ي‌ خود را نسبت‌ به‌ رفتار رعونت‌آميز پادشاهان‌ اخير پارس‌نشان‌ دادند.




    اسكندر، بعد از يك‌ ماه‌ استراحت‌، براي‌ تسخير شوش‌ وپرسپوليس‌ - دو تختگاه‌ ديرينه‌ي‌ پارسها - از بابل‌ با انشان‌ و پارس‌ راند. اماداريوش‌ بعد از ماجراي‌ گوگمل‌ به‌ نواحي‌ ماد رفت‌ و آنجا براي‌ تدارك‌ اسباب‌ يك‌نبرد ديگر به‌ تلاش‌ پرداخت‌.

    شوش‌ با خزاين‌ و ذخاير نفيس‌ خود عرضه‌ي‌ غارت‌مهاجم‌ گشت‌. در پارس‌ كاخ‌ پرسپوليس‌ طعمه‌ي‌ آتش‌ شد و اسكندر براي‌ تسلط‌ براين‌ دو شهر باستاني‌ جز يك‌ بار با طوايف‌ خوزيان‌ كه‌ در سر راه‌ شوش‌ يك‌ چند بااو به‌ مقاومت‌ برخاستند، و يكبار هم‌ با آريوبرزن‌ (آريوبارزانس‌) سردار پارسي‌كه‌ در پارس‌ در سر راه‌ او ايستاد، تقريباً هيچ‌ جا با مانع‌ عمده‌اي‌ برخوردنكرد !!!


    2336 سال پيش سپاهيان اسكندر وارد پارسه ،پايتخت هخامنشيان شدند. به قول برخي مورخين صد و بيست هزار تالان نقره از تخت جمشيدو شش هزار تالان از پاسارگاد به تصرف اسكندر درآمد.

    ادامه دارد .....

  35. Top | #20

    همکار قدیمی بخش فرهنگ و تاریخ




    تاریخ عضویت
    May 2008
    میانگین پست در روز
    1.53
    نوشته ها
    3,303
    تشکر
    3,970
    تشکر شده 8,199 بار در 3,623 پست

    پیش فرض مرگ‌ اردشير سوّم‌ و ظهور اسكندر مقدوني‌ -2

    گروه فرهنگ، مهري بيرانوندي :

    اسكندر مقدوني پس از سه جنگ مهم كه با ايرانيان انجام داد به سوي پرسپوليس (perse polis) حركت كرد. سه جنگ مهم اسكندر با هخامنشيان نبرد گرانيك (Granikus) در سال 334 پيش از ميلاد، جنگ ايسوس (Issus) در سال 333 پيش از ميلاد و نبرد گوگامل (Gaugameila) در سال 331 پيش از ميلاد است.

    پس از آن كه اسكندر به سوي پرسپوليس ياشهر پارسه به راه افتاد. در اين احوال نامه‌اي از تيري‌داد (Tiridad) خزانه‌دار تختجمشيد به او رسيد كه نوشته بود چون مردم شهر خبر يافته‌اند كه اسكندر به زودي واردخواهد شد مي‌خواهند خزانه را غارت كنند.

    اسكندر با وجود خستگي زياد به راه افتادو در نزديكي رودكور چهار هزار نفر يوناني كه سابقا اسير پارسي‌ها بوده و شكنجه بسيار ديده بودند به استقبال اسكندر آمدند. از اينان بعضي بي‌دست و برخي بي‌پا وعده‌اي بي‌گوش بودند. مقدوني‌ها با ديدن آنها گريه كردند.:(:((

    اسكندر آنان را تسلي دادو گفت به زودي به يونان برخواهند گشت. آنان گفتند چون ما ناقص هستيم برگشتن ما بهيونان باعث شرمساري خواهد شد! بهتر است به ما جايي بدهند تا در آن جا زندگي كنيم. اسكندر فرمان داد به هر يك سه هزار درهم، ده دست لباس، گاو و تخم و حشم بدهند كه درجايي مشغول زراعت شوند. اين داستان را اغلب مورخان قديم ذكر نكرده‌اند.




    تسخير تخت جمشيد و آتش زدن آن:

    طلا و نقره در اين شهر روي هم انباشته شده بود. غنايم به قدري زيادبود كه نمي‌توانستند تمامي آن را برگيرند. لباس‌هاي شاهي به دست آنان پاره پارهمي‌شد، گلدان‌ها و جام‌هاي گران‌بها را با تبر خرد مي‌كردند. حتي مجسمه‌ها را شكستهو ظروف را خرد كردند؛ و كشتار مهيبي شروع شد.

    ذخاير خزانه را مختلفنوشته‌اند. به قول كنت كورث صد و بيست هزار تالان نقره (هزار ميليون ريال) و ششهزار تالان هم از پاسارگاد به تصرف اسكندر درآمد. اين مبلغ را حاكم آن جا كبارس (Cobares) تسليم كرد. به قول پلوتارك اسكندر 120 هزار تالان طلا از پرسپوليسبرگرفت؛ و براي حمل آنها سه هزار شتر و عده زيادي قاطر از شوش و بابلخواست.

    اردشير خداداديان استاد تاريخ باستان در كتاب خود هخامنشي‌ها در اين بارهمي‌نويسد:

    «گزارش شده است كه اسكندر در تخت جمشيد كشتار وسيعي از ايرانيان كرد وكاخ شاهان هخامنشي را آتش زده و ايرانيان را برده كرد و به تاجران برده فروخت تاايرانيان بفهمند كه سلطنت هخامنشي پايان يافته‌ است. اسكندر افزون بر اين اعمال به انتقام اين كه خشايارشا شهر آتن و معبد آكروپل را به آتش كشيده است، تاسيسات درونكاخ، تالارها و عبادت‌گاه‌هاي كاخ را در آتش سوزاند. مي‌گويند افزون بر ذخايرخزانه، يكصد و بيست هزار تالان به تصرف اسكندر درآمده است

    اسكندر بعدا اين فتوحات را جشن گرفت.در حال مستي بر اثر جهالت مستي در پيش صفي كه هادي آن تائيس بود قرار گرفت. اول اسكندر و بعد تائيس مشعل‌هاييدر مقر سلطنتي انداخته و كاخ يك پارچه آتش شد.

    ديودور گويد: «خيلي غريب است، توهيني كه خشايارشا به شهر آتن كرد و ارگ آن را آتش زد انتقامش را، پس از سال‌ها زني كه او نيز آتني بود كشيد. نولدكه گويد كه اسكندر تخت جمشيد را از روي عمد آتش زد و خواست با اين عمل به آسيايي‌ها بفهماند كه شاهنشاهي آنان به كلي زايل شد و ازاين به بعد اسكندر يگانه آقاي آنها است

    تخت جمشيد پس از اين واقعه ديگر كمر راست نكرد. و براي هميشه ويران بماند. اسكندر به قول خود با اين عمل انتقام از كارخشايارشا كشيد كه ارگ آتن را آتش زد.

    بايد در نظر داشت كه خشايارشا هم مي‌خواست انتقام سوزاندن شهر سارد و جنگل مقدس آن را بكشد؛ ( قبلا" يكبار كوروش انتقام گرفته بود و خشايار شا براي بار دوم انتقام گرفت . 2 بار انمتقام ايران از يونان بخاطر 1 اشتباه :(
    )
    شكي نيست كه خشايارشا و اسكندرهردو بد كردند و نتايج اعمال هر دو براي بازماندگانشان گران تمام شد.

    بعضي از دانشمندان مانند گيرشمن معتقدند كه آتش گرفتن تخت جمشيد غيرارادي بود زيرا :

    اگر مي‌بايستي انتقام سياسي گرفته شود. شوش بيش از تخت جمشيد مستحق اين مجازات بود زيرا شوش پايتخت جهان بود، آن جا بود كه همه كساني كه با سياست يوناني شاه بزرگ تماس داشتند، براي تعظيم مي‌آمدند. به نظر مي‌رسد كه يونانيان از وجود تختجمشيد كه حتي يك بار هم در منابع غربي بيش از اسكندر ذكر نشده بي‌اطلاع بوده‌اند.


    رعب‌ و وحشتي‌ كه‌ داريوش‌ را از مقابل‌ مهاجم‌ به‌ فرار واداشت‌ و خشونت‌ وقساوتي‌ كه‌ اسكندر فاتح‌ در قتل‌ و غارت‌ بلاد پيش‌ گرفت‌، هر گونه‌ مقاومت‌ رابراي‌ حفظ‌ تاج‌ و تختي‌ كه‌ صاحبش‌ آن‌ را در سر راه‌ مهاجم‌ انداخته‌ بودبي‌فايده‌ نشان‌ مي‌داد. اسكندر به‌ دنبال‌ غارت‌ و آتش‌سوزي‌ پرسپوليس‌ ديگرشهرهاي‌ پارس‌ را هم‌ عرصه‌ي‌ غارت‌ خود كرد و آن‌گاه‌ براي‌ تعقيب‌ پادشاه‌ فراري‌از پارس‌ راه‌ ماد را پيش‌ گرفت‌ (بهار330).

    داريوش‌ كه‌ در هگمتانه‌ جهت‌طرح‌ يك‌ جنگ‌ تازه‌ مشغول‌ اقدام‌ بود، قبل‌ از توفيق‌ در طرح‌ هيچ‌ تدارك‌تازه‌اي‌، از آوازه‌ي‌ عزيمت‌ اسكندر وحشت‌ زده‌ و سرگردان‌ با بسوس‌ ، ساتراپ‌باكتريا (باختر) كه‌ خود پارسي‌ و از نژاد هخامنشي‌ بود، همراه‌ عده‌اي‌ ازسركردگان‌ پارس‌ در آنجا از راه‌ ري‌ به‌ نواحي‌ شرقي‌ كشور عزيمت‌ كرد.
    در بين‌راه‌، نزديك‌ دامغان‌، بسوس‌ كه‌ به‌ همراهي‌ برزنتس‌ ساتراپ‌ در نگيانا - كه‌ مثل‌او مي‌خواست‌ خود را از شر تحكم‌ پادشاه‌ فراري‌، و شرق‌ كشور را از تاخت‌ و تازسپاه‌ مهاجم‌ نجات‌ دهد - متكي‌ بود، داريوش‌ را به‌ قصد كشتن‌ زخم‌ مهلك‌ زد و بعدهم‌ خود را پادشاه‌ خواند و براي‌ تهيه‌ي‌ اسباب‌ مقاومتي‌ در باختر به‌ ولايت‌تحت‌ فرمان‌ خويش‌ گريخت‌.
    وقتي‌ كه‌ اسكندر در تعقيب‌ داريوش‌ به‌ اردوگاه‌ وي‌رسيد، آخرين‌ پادشاه‌ هخامنشي‌ از اثر زخمهايي‌ كه‌ بسوس‌ و همراهانش‌ به‌ وي‌ واردكرده‌ بودند مرده‌ بود. اسكندر جسد پاره‌ پاره‌ ي داريوش سوم‌ را با تأثر و احترام‌ به‌ پارس‌فرستاد (ژوئيه‌330) و بدين‌ گونه‌ با مرگ‌ داريوش‌ سوم‌ امپراطوري‌ ديرينه‌ سال‌هخامنشي‌ به‌ دست‌ اسكندر مقدوني‌ انقراض‌ يافت‌.

    از وقتي‌ تجمل‌دوستي‌ وآسايش‌جويي‌ پادشاهان‌ پارس‌ اسلحه‌ي‌ آهني‌ آنها را به‌ اسلحه‌ي‌ طلايي‌ تبديل‌كرد و قدرتي‌ كه‌ در دستهاي‌ آهنين‌ جنگجويان‌ نستوه‌ خاندان‌ هخامنش‌ بود به‌دستهاي‌ ظريف‌ اما غالباً آلوده‌ي‌ زنان‌ و خواجه‌سرايان‌ حرم‌ سپرده‌ شد، عامل‌نابودي‌ كه‌ در درون‌ هر قدرتي‌ هست‌ و آرام‌ آرام‌ آن‌ را مي‌خورد در تمام‌ احوال‌امپراطوري‌ مجال‌ ظهور يافت‌. ضعف‌ و انحطاط‌ چاره‌ناپذيري‌ كه‌ از آن‌ پس‌ برامپراطوري‌ پارس‌ چيره‌ شد چنان‌ فاصله‌ي‌ كمي‌ با سقوط‌ و از هم‌پاشيدگي‌ داشت‌كه‌ حمله‌ي‌ اسكندر فقط‌ به‌ نزاع‌ طولاني‌ آن‌ خاتمه‌ داد. مع‌هذا اين‌ بنيان‌عظيم‌ كه‌ در حال‌ فروريختگي‌ بود و كلنگ‌ اسكندر بهانه‌اي‌ براي‌ ويران‌ گشتنش‌ شددر دوره‌ي‌ استواري‌ خويش‌ تجربه‌ي‌ يك‌ حكومت‌ آرماني‌ بود كه‌ شرق‌ و غرب‌ رامجال‌ هم‌زيستي‌ داد و قسمت‌ عمده‌اي‌ از دنياي‌ متمدن‌ را در فرهنگ‌ و قانون‌متعادلي‌ به‌ هم‌ مربوط‌ كرد .

صفحه 1 از 2 12 آخرینآخرین

تالار های نیک صالحی مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
قدرت گرفته از ویبولتین ،اکنون ساعت 06:19 AM برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4.5 می باشد.
کدنویسی و
کليه حقوق اين سايت متعلق به  شرکت فرهنگ سازان  است.هر گونه استفاده از مطالب اين سايت پيگرد قانوني دارد
سئو و بهينه سازي : سئو
Powered by vBulletin® Version 4.2.1 Copyright © 2014 vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved

آکواريوم ماهي طوطي کاسکو