ناپيدا در ميان ستارگان
چيران ناميرا بود ولي زخم تيري سمي موجب درد و عذاب بي وقفه و دائمي او شد؛به همين دليل،مرگ را انتخاب كرد.ولي زئوس به نشان قدرداني از خير خواهي چيران،او را به شكل صورت فلكي كماندار،در ميان ستاره هاي آسمان قرار داد.صورت فلكي ديگري به نام قنطروس يكي از هويدا ترين صورت فلكي نيمكرۀ جنوبي است.دو ستارۀ قنطروس يعني آلفاسانتوري و بتاسانتوري از جمله دو ستاره بسيار درخشان آسمان به شمار مي آيند.ممكن است اين ارتباطات آسماني اين موضوع را توضيح دهند كه چرا سانتورهايي كه در جنگل ممنوعه زندگي مي كنند براي پيشگويي آينده به آسمان مي نگرند.
فلافي
فلافي در حقيقت موجودي جادويست كه به اسطوره هاي يونان تعلق دارد و نامش سربروس است.سربروس نيز نگهبان بود و از سرزمين مردگان نگهباني مي كرد،يعني مكاني كه روح مردگان به آنجا مي رفت،كه تا ابد در زندگي كند.يكي از وظايف سربروس خوردن افرادي بود كه تلاش مي كردند فرار كنند و وظيفه ديگر او دور نگه داشتن زندگان بود.
سربروس و هركول
سربروس در يكي از اسطوره هاي مشهور يونان،يعني در ماجراي دوازده عمل شاقي كه هركول انجام داد، نقش مهمي داشت. الهه اي به نام هرا ، هركول را فريب داد تا مرتكب جنايتهاي وحشتناك شود. جزاي هركول اين بود كه دوازده سال براي پادشاهي كه لياقت چنداني نيز به پادشاهي نداشت خدمت كند.آن پادشاه، از هركول خواست دوازده كاري را انجام دهد كه غير ممكن مي نمودند.بسياري از اين كارها مستلزم كشتن يا اسير كردن موجودات وحشي خبيثي همچون هيدار ،موجودي چند سر بود.آخرين كاري كه پادشاه از هركول خواست كه مشكل ترين آنها نيز محسوب مي شد ،اين بود كه،هركول،سربروس را از محل نگهباني اش در دروازه سرزمين مردگان اسير كند ، تا سربروس مانند افراد نظامي جلوي پادشاه رژه برود.كه البته اين قهرمان اسطوره اي يونان با موفقيت اين كار را انجام داد.
سربروس و موسيقي
فرد ديگري نيز بر سربروس چيره شد،ولي براي چيرگي بر او از زور بازو استفاده نكرد. ارفئوس كه موسيقي داني خوش قريحه بود ،با سرزمين مردگان به مقابله برخاست تا معشوقه خود،اوريديس را آزاد كند.ارفئوس از قدرت هركول برخوردار نبود به همين دليل براي رام كردن سربروس ، ساز خود را كه چنگچه نام داشت،نواخت.او توانست به آرامي از كنار سربروس بگذرد و به اين وسيله توانست اوريديس را فراري دهد
شاید داستان آلکستیس زیباترین داستان عشق تمام تاریخ باشد:
تابلو مرگ آلکستیس (The Death of Alcestis) اثر پیر پیرون (Pierre Peyron) در موزه لوور قرار دارد.شاید داستان آلکستیس زیباترین داستان عشق تمام تاریخ باشد. آپولو به سزای کشتن غولهای یک چشم (Cyclops) از سوی زئوس برای یکسال به زمین تبعید شد تا به انسانها خدمت کند. در این یکسال او چوپان پادشاهی بنام آدمتوس (Admetus) شد. آدمتوس رفتار بسیار دوستانه ای با آپولو داشت و آنها با یکدیگر دوست شدند. آدموتوس عاشق دختری با نام آلکستیس شد. اما این دختر خواستگارهای زیادی داشت و هنگامی که آدمتوس از پدر دختر خواستگاری کرد ، پدر برای اینکه درخواست او را رد کند از او درخواست غیر ممکنی کرد. درخواست این بود که آدمتوس برای ازدواج باید یک کالسکه را بوسیله شیر و خرس حرکت دهد و به خواستگاری بیاید. آدمتوس این مسئله را با آپولو در میان گذاشت و آپولو به رسم دوستی این خواسته را برآورده ساخت. آدمتوس با آلکستیس ازدواج کرد. آپولو که از دوستی با آدمتوس بسیار راضی بود سعی کرد خدمت دیگری نیز به او بکند. او از سرنوشت خواست تا موافقت کند زمان مرگ آدمتوس او نمیرد. سرنوشت به یک شرط موافقت کرد. به این شرط که کسی حاضر شود بجای آدمتوس بمیرد. آدمتوس قبول کرد و بالاخره زمان مرگ او فرا رسید. او از پدر و مادر کهنسال خود خواست تا موافقت کنند و بجای او بمیرند اما در کمال تعجب آنها موافقت نکردند. آدمتوس از سایر نزدیکان و دوستان خود نیز همین درخواست را کرد اما هیچکس حاضر نشد چنین فداکاری انجام دهد. آدمتوس که ناامید شده بود خود را برای مرگ آماده می ساخت اما همسر او آلکستیس حاضر شد بمیرد تا همسر او بتواند به زندگی خود ادامه دهد. آلکستیس مرد و آدمتوس زنده ماند. اما أدمتوس بسیار غمگین بود و به حاضر نشد بدون همسر فداکار خود زندگی کند. این عشق آنقدر خدایان را تحت تاثیر قرار داد که هرکولس به دنیای زیرین (Hades) رفت و با خدای مرگ مبارزه کرد تا او را راضی کند آلکستیس را بازگرداند. در تصویر پایین هرکولس در حال جنگ با تاناتوس (Thanatos) دیده می شود. پیام داستان این است که هیچ فداکاری بی پاسخ نمی ماند. مخصوصا اگر از روی عشق باشد.
داستان دیگری هم وجود دارد:آدمتوس Admetus ، پسر فرس؛ پادشاه فراي. به قدري به عدالت شهره بود كه چون آپولون از سوي زئوس محكوم به يك سال بردگي در روي زمين شد، نزد آدمتوس آمد. آپولون در عوض خدمتهاي آدمتوس به او ياري داد تا شرط ازدواج با آلكستيس را كه بستن شير و گرازي به يك ارابه بود، به جا آورد. اما آدمتوس شب ازدواج قرباني سپاس به درگاه آرتميس را فراموش كرد، پس حجلهي خود را پر از مار يافت و بعد نيز در جواني به بستر مرگ افتاد. آلكستيس حاضر شد به جاي او بميرد تا او جاودانه شود، اما هراكلس، كه مهمان آدمتوس بود، با مرگ كشتي گرفت و دورش كرد و آلكستيس نيز زنده ماند.