تاریخ امروز :
تالار های نیک صالحی - Powered by vBulletin
تبلیغات
تولبار جدید و آپدیت شده مخصوص نیک صالحی آماده دانلود است ، برای دانلود کلیک کنید.
صفحه 1 از 5 12345 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از 1 به 20 از 99

افسانه ها و اسطوره هاي بسيار زيباي يونان باستان

  1. #1
    غنچه آواتار ها
    غنچه آفلاين است كاربر خيلي فعال
    تاریخ عضویت
    Mar 2006
    نوشته ها
    923
    تشکر
    182
    تشکر شده 930 بار در 511 پست
    لايك دريافتي
    0
    لايك كرده
    0

    پیش فرض افسانه ها و اسطوره هاي بسيار زيباي يونان باستان

    اسطوره‌شناسی

    اسطوره‌شناسی دانشی است که به بررسی روابط میان افسانه‌ها، و جای‌گاه آن‌ها در دنیای امروز می‌پردازد.

    اسطوره نماد زندگی دوران پیش از دانش و صفت و نشان مشخص روزگاران باستان است. تحول اساطیر هر قوم، معرف تحول شکل زندگی، دگرگونی ساختارهای اجتماعی و تحول اندیشه و دانش است. در واقع، اسطوره، نشانگر یک دگرگونی بنیادی در پویش بالا روندهٔ ذهن بشری است. اساطیر، روایاتی است که از طبیعت و ذهن انسان بدوی ریشه می‌گیرد، و برآمده از رابطهٔ دوسویه این دو است.



    ریشهٔ واژهٔ اسطوره

    این واژه که جمع شکسته عربی آن به گونه اساطیر بیشتر بکار می‌رود، از واژه‌هایی است که در بیشتر زبانهای هندواروپایی مشتقاتی دارد. در سنسکریت Sutra به معنی داستان است که بیشتر در نوشته‌های بودایی بکار رفته است. در یونانی Historia به معنی جستجو و آگاهی، در فرانسه(فرانسوی) Histoire، در انگلیسی به دو صورت Story به معنی حکایت، داستان و قصهٔ تاریخی، و History به معنی تاریخ، گزارش و روایت بکار می‌رود.


    تعریف اسطوره

    آن دسته از کسانیکه چه در گذشته و چه امروزه به پژوهش و واکاوی و شناخت اسطوره‌ها اشتغال دارند، تا کنون برای اسطوره تعریف مشخص، دقیق و پذیرفتنی برای همگان نیافته اند، بلکه هریک به میل و اشتیاق و وابستگی‌های اجتماعی خویش آن را تعریف کرده اند. گهگاه در تعریف متخصصان از اسطوره اشکالاتی دیده می‌شود، علت اآن این است که آنها به اسطوره از سر اغتقاد و ایمان مینگرند. آنان دنبال این اندیشهٔ اشتروس که «برای درک اندیشهٔ وحشی باید با او و مثل او زندگی کرد،» نه تنها به ساختار، بلکه به عمل کرد جادویی اسطوره درجامعه، و در واقع، به اعجاز آن در ایجاد همبستگی قومی و عقیده‌ای ایمان می‌آورند و به همین دلیل برای آنها اسطوره یا نهاد زنده بسیار مهمتر از نهادهای کهن است. میرچا الیاده دین شناس رومانيايي اسطوره را چنین تعریف می‌کند:

    اسطوره نقل کنندهٔ سرگذشت قدسی و مینوی است، راوی واقعه ایست که در زمان نخستین، زمان شگرف بدایت همه چیز رخ داده است. به بیان دیگر: اسطوره حکایت می‌کند که چگونه به برکت کارهای نمایان و برجستهٔ موجودات فراطبیعی، واقعیتی، چه کل واقعیت، یا تنها جزیی از آن پا به عرصهٔ وجود نهاده است. بنابراین، اسطوره همیشه متضمن روایت یک خلقت است، یعنی می‌گوید چگونه چیزی پدید آمده و هستی خود را آغاز کرده است. اسطوره فقط از چیزی که براستی روی داده و به تمامی پدیدار گشته، سخن می‌گوید. شخصیتهای اسطوره موجودات فراطبیعی اند و تنها بدلیل کارهایی که در زمان سرآغاز همه چیز انجام داده اند، شهرت دارند. اساطیر کار خلاق آنان را باز می‌نمایانند و قداست یا فراطبیعی بودن اعمالشان را عیان میسازند.

    در مقابل هستند عده دیگری که به اسطوره صرفاً از سر انکار می‌نگرند. این گروه اسطوره را یکی از الگوهای تاریخی یا سازواره‌ای کهنه و از کار افتاده می‌بینند که بیشرفت بشر آن را از رده خارج کرده است.

    اسطوره ,قصه‌ایست با خصلتی خاص ,یعنی نقل روایتی که در آن خدایان یک یا چند نقش اساسی دارند .اسطوره‌شناسی علمی است که کارش طبقه‌بندی و بررسی مواد و مصالح اسطوره‌شناختی بر حسب روش تحلیل و وارسی دقیقی که در همه دیگر علوم تاریخی معمول است.

    به عبارت دیگر، اسطوره تلاشی برای بیان واقعیت‌های پیرامونی با امور فراطبیعی است. انسان در تبیین پدیده‌هایی که به علتشان واقف نبوده به تعبیرات فراطبیعی روی اورده و این زمانی است که هنوز دانش بشری توجیه کننده حوادث پیرامونی اش نیست. به عبارت دیگر،انسان در تلاش ایجاد صلحی روحی میان طبیعت و خودش اسطوره‌ها را خلق کرده است.

    نخستین بار که از کلمه اسطوره در زبان فارسی استفاده شده،به توسط خاقانی شاعر است که کمابیش از اسطوره با معنایی منفی یاد می‌کند:

    قفل اسطورهٔ ارسطو را بر در احسن الملل منهید

    که اشاره دارد به برتری طلبی گروهی از مسلمانان آن دوران نسبت به فلسفی مشربان یونان.آنان که سلسله جنبان عقلانیت شان ارسطو می‌بوده و به زعم شاعر عزلت گزیده فارسی گوی ،این مشرب و این عقل اسطوره است نه حقانیت. قبل از این اما هرگز این واژه در زبان فارسی مشاهده نشده است
    شاد باش اي عشق خوش سوداي ما
    اي طبيب جمله علتهاي ما

  2. تشکرها از این نوشته :


  3. #2
    karrar آواتار ها
    karrar آفلاين است كاربر فعال بخش بازی های کامپیوتری
    تاریخ عضویت
    Dec 2006
    سن کاربر
    20
    نوشته ها
    140
    تشکر
    102
    تشکر شده 388 بار در 145 پست
    لايك دريافتي
    0
    لايك كرده
    0

    پیش فرض

    از لطف شما دوست عزيز و در اختيار گذاشتن اطلاعات ممنونم اما لطفا اگر اطلاعاتي در مورد افسانه ذكر شده يا همان پيدايش عشق در اختيار داريد ذكر كنيد

  4. #3
    مونا!! آواتار ها
    مونا!! آفلاين است كاربر عالي
    تاریخ عضویت
    Mar 2008
    محل سکونت
    nokia 1100
    نوشته ها
    701
    تشکر
    1,155
    تشکر شده 1,244 بار در 568 پست
    لايك دريافتي
    0
    لايك كرده
    0

    پیش فرض افسانه ها و اسطوره هاي بسيار زيباي يونان باستان


    آرگوس (Argus) : آرگوس، یکی از قهرمانان اساطیر یونان است که به آرگوس مشاهده گر مشهور است. علت این نام گذاری تعداد فراوان چشمان او بوده که در بعضی روایات 4 چشم و در بسیاری از داستانها و نقاشیها دارای 100 چشم بوده است که در سراسر بدن او قرار داشتند. این خاصیت، آرگوس را به یک نگهبان ایده آل مبدل کرده بود و هرا، همسر زئوس، او را برای نگهبانی زئوس و معشوقه اش ایو Io، گماشته بود. اما زئوس به هرمس، پیغامبر خدایان، دستور داد تا ایو را برباید و هرمس خود را به شکل چوپانی درآورد و با حکایتهای طولانی و آوای نی خود، آرگوس را به خواب برد و ایو را دزدید. در بعضی از داستانها، آرگوس در آخر به دست هرمس کشته میشود.

    کایمرا (Chimaera) : کایمرا فرزند اژدهایی صد سر به نام تایفویوس (Typhoeus) و موجودی نیمه پری، نیمه مار به نام اکیدنا (Echidna) است و یکی از معروفترین هیولاهای اساطیر به شمار میرود. کایمرا موجودی با دو سر شیر و بز در یک سو و دمی با سر مار از سوی دیگر بوده است. بدن او هم نیمی شیر و نیمی بز بوده و از دهانش آتش میریخته است. این هیولا ، با از بین بردن گله های دامداران و حمله به مردم، موجب وحشت اهالی لیسیا Lycia بود و به دست مردی به نام بلروفون (Bellerophon) از اهالی کورینت (قرنت) کشته شد.

    سایکلوپ ها (Cyclopes) : یونانیان خدایان و هیولاها را فرزندان تیتان ها- خدایان اولیه- میدانستند که بیشتر آنها فرزند گایا (Gaea) الهه مادر و اورانوس (Uranus) بودند. اورانوس خدای آسمان و فرزند گایا بود و گایا خود به تنهایی او را به وجود آورده بود. این دو با یکدیگر فرزندان بسیاری به وجود آوردند که شامل 12 تن از تایتان ها نیز هست. سایکلوپها، که غولهایی یک چشم بودند، سه نفر بودند و نماد رعد، برق و صاعقه به شمار می آمدند. این غولها، اولین آهنگران بودند و توسط تایتانی به نام کرونوس (Cronus)، زندانی شدند. زئوس، هنگام شورش بر علیه تایتانها، سایکلوپ ها را آزاد کرد و در عوض آنها اسلحه معروف او، صاعقه و تندر را به او هدیه دادند.



    Cerberus سگی با سه سر
    اکیدنا (Echidna) : هیولای مونثی که نیمی پری و نیمی مار بود و در غاری زندگی میکرد. او تنها هنگام شکار غار را ترک میکرد و هر موجودی که از آن حوالی میگذشت را میخورد. این موجود فانی اما درای عمری طولانی بود و توسط آرگوس کشته شد.

    هکتاتون کایرس (Hecatonchires) : هکتاتون کایرس به معنی "صد دست" است. این موجودات با 50 سر و 100 دست قدرتمند، فرزندان گایا و اورانوس بودند. این سه موجود صد دست، از پدر خود متنفر بودند و اورانوس آنها را به رحم مادرشان باز گرداند. آنها بعدها در شورشی علیه اورانوس شرکت کردند، اما کرونوس(برادرشان) باز هم آنها را به زندان انداخت و بعد توسط زئوس آزاد شدند و به نبرد با تایتانها پرداختند. آنها میتوانستند در آن واحد چندین تخته سنگ عظیم را به سمت دشمنان خود پرتاب کنند.


    غولها (Giants) : غولها، موجودات عظیم الجثه ای بودند که در اثر بر زمین ریختن خون اورانوس به وجود آمده بودند. آنها به زئوس و خدایان المپ نشین حمله کردند و برای رسیدن به مقر آنها، بالای ک.هی رفته و با روی هم گذاشتن تجهیزات جنگی خود، راهی برای رسیدن به مقر خدایان ایجاد کردند. خدایان در نهایت توانستند با کمک هرکول، قهرمان اساطیری و فرزند زئوس، غولها را شکست بدهند و آنها را در زیر آتشفشانها دفن کنند.

    گورگون ها (Gorgons) : در اساطیر یونان، گورگون هیولایی مونث، با بدنی پوشیده از فلسهایی نفوذ ناپذیر، موهایی از مارهای زنده، دندانهایی تیز و چهره ای چنان زشت بوده اند که هر کس به آنها نگاه میکرد به سنگ تبدیل میشد. آنها سه تن بودند که دوتا از آنها جاودان بودند و سومی که مدوزا نام داشت فانی بود. یونانیان از تصویر سر این هیولا برای آراستن سپرهای خود استفاده میکردند تا دشمنان خود را وحشت زده کرده و خود را از قدرتهای شیطانی محافظت کنند.



    تصویر گرافیکی از Medusa
    مدوزا (Medusa) : مدوزا در ابتدا دوشیزه ای بسیار زیبا بوده است، اما پس از اینکه پوزئیدون، خدای دریا او را در معبد آتنا اغوا میکند، موجب خشم این الهه میشود و آتنا، او را به شکل کریه ترین موجود ممکن، یعنی یک گورگون در می آورد. از آنجایی که مدوزا در اصل انسان بوده است، فانی بوده و در نهایت توسط یکی از قهرمانان اساطیری به نام پرسیوس (Pereus) کشته میشود. پرسیوس که تحت حمایت آتنا به نبرد با مدوزا رفته بود، موفق میشود بت هوشمندی سر او را از بدن جدا کند. گفته میشود که در این زمان، دو تا از موجودات افسانه ای، پگاسوس (Pegasus) و کریسائور (Chrysaor) که فرزند مدوزا و پوزئیدون بوده اند، از بدن مدوزا خارج شده اند.

    تایفویوس (Typhoeus) : تایفویوس، اژدهایی با نفس آتشین، صد سر و خستگی ناپذیر بوده است. گایا، در اوج نا امیدی او را به دنیا آورد تا از تایتانها در مقابل المپیان محافظت کند. او تا حد زیادی موفق میشود و تعدادی از خدایان المپ را فراری داده و زئوس را به بند میکشد. هرمس به نجات زئوس میآید و زئوس هم با استفاده از تیرهای صاعقه، تایفویوس را از بین میبرد. گفته میشود که تایفویوس زیر کوه اتنا (Etna) در سیسیل دفن شده است.


    سربروس (Cerberus) : سربروس هم یکی دیگر از فرزندان تایفویوس و اکیدنا است و سگی سه سر، با ماری به جای دم است. این هیولا نگهبان جهان مردگان بوده است. او به مردگان اجازه ورود میداده و مانع خروج آنها از جهان زیر زمین میشده است. تنها چند تن از افراد زنده موق شدند به طریقی از این سد بگزرند و به دنیای مردگان رفته و بازگردند. یکی از این افراد اورفئوس (Orpheus) بود که توانست با خواندن آواز او را خواب کند و به نجات همسرش یوریدیس (Eurydice) برود. هرکول نیز، در آخرین ماموریت خود موفق شد سربروس را از جایگاه خود خارج کند و به شاه یوریستئوس (Eurystheus) پیشکش کند.

    سیرن ها (Sirens) : سیرن ها خواهرانی بودند که در بخشهای پر صخره دریا میزیستند. آنها آوازی بسیار زیبا و فریبنده داشتند و دریانوردان را با آوای خود گمراه کرده و به کام صخره های مرگ آور میکشیدند. گفته میشود که این چهار خواهر، فرزندان آکلوس Achelous خدای طوفان بوده اند.



    Pegasus یا اسب بالدار
    پگاسوس (Pegasus) : پگاسوس اسبی بالدار و فرزند رابطه مدوزا و پوزئیدون است. او زمانی که سر مدوزا توسط پرسیوس از تن جدا شد، به دنیا آمد و توسط بلروفون اهلی شد. پگاسوس در طی ماجراهای این قهرمان، مرکب او بود و به او در از بین بردن کایمرا کمک کرد. اما زمانی که بلروفون میخواست به کمک او به المپ برسد، توسط زئوس از اسب سرنگون شد و پگاسوس به تنهایی به المپ رسید و در آنجا ماندگار شد.


    کریسائور (Chrysaor) : کریسائور، دومین فرزند مدوزا و پوزئیدون است. درباره این موجود اطلاع زیادی در دست نیست، تنها میدانیم که او به احتمال زیاد یک غول بوده و جنگجویی قدرتمند به شمار می آمده است و نام وی شمشیر طلایی معنا میدهد.

  5. کاربران : 9 تشکر کرده اند از شما مونا!! برای ارسال این پست سودمند:


  6. #4
    pareparvaz51 آواتار ها
    pareparvaz51 آفلاين است همکار قدیمی بخش فرهنگ و تاریخ
    تاریخ عضویت
    May 2008
    نوشته ها
    3,303
    تشکر
    3,970
    تشکر شده 8,245 بار در 3,636 پست
    لايك دريافتي
    0
    لايك كرده
    0

  7. کاربران : 6 تشکر کرده اند از شما pareparvaz51 برای ارسال این پست سودمند:


  8. #5
    pareparvaz51 آواتار ها
    pareparvaz51 آفلاين است همکار قدیمی بخش فرهنگ و تاریخ
    تاریخ عضویت
    May 2008
    نوشته ها
    3,303
    تشکر
    3,970
    تشکر شده 8,245 بار در 3,636 پست
    لايك دريافتي
    0
    لايك كرده
    0

    پیش فرض بزرگترین قهرمانان افسانه یی یونان با ستان

    بزرگترین قهرمانان افسانه یی یونان با ستان

    پرسیوس : پسر زئوس قاتل مدیوسا (که دئوی ماده و بالدار بود و موهای سر او را مارهائی تشکیل میدادند و هر کس که چشمش به مدیوسا میافتاد فورا مبدل به سنگ می شد.) بود. پرسیوس با داس و سپری جادوئی و کفشهای بالدار خود و کلاهخودی که او را نامرئی کرد بر سرمدیوسا فرود می اورد و او را از بدن جدا می کرد

    بلروفون : او اسب بالداری موسوم به پگاسوس دستگیر و رام کرد و بر آن سوار شد و جانور مخیب افسانه ای آتش نفس را که نیمی از بدنش چون شیر و قسمتی چون بز و بخشی هما نند مار بود کشت.

    آتا لانتا : زن شکارچی زیبائی که از تمام مردان تند تر میدوید. عهد کرد که تنها با مردی زناشوئی کند که از او تندتر بدود. هنگامی که هیپ پومنس با وی به مسا بقه دویدن پرداخته بود در اثنای دویدن سیب زرینی جلوی پای وی انداخت و چون اتلانتا خواست ان را بردارد مسابقه را باخت!و با هیپ پومنس ازدواج کرد!!!!

    هرکول : نیرومندترین قهرمان یونانی که موافقت کرد که اسمان ها را بر دوش گیرد.تا انکه اطلس مغولی برای چیدن سیب های زرین بوستان هسپرید به باختر دور برود.!زیرا هرکول برای انجام ازمایشهای 12 گانه به سیبهای طلایی احتیاج داشت.اما اطلس حیله کرد که هرکول را در همان حال بگذارد و سیبها را برای خود بردارد.هرکول که مطلب را دانست او را فریب داد که برای لحظه ای اسمان را نگه دارد.سپس سیبها را برداشت و به راه خود ادامه داد.!!!!

    تزیوس : او غول ادم خواری را که میناتور نام داشت و سر گاو نر داشتونزد شاه کرت نگه داشته می شد کشتو با اردیانه دختر شاه که به او کمک کرده بود گریخت.!!!!!!!!!

    اسکلپیوس :پسر اپولو قهرمان پزشکی یونان که می توانست مرده را از قبر بیرون بیاورددر اثر شکایت هادس خدای زیرزمین زئوس خدای بزرگ وی را با اذرخش خود به قتل رسانید. اما بعد ها او را زنده کرد و به مرتبه خدایی رسانید!!!!!!

    کاستور و پوللوکوس : دو قلوی جدا نشدنی و اسب سوارانی مشهور بودند . هنگامی که کا ستور کشته شد. پولوکوس ان قدر غمگین شد که زئوس به وی اجازه داد نزد برادرش به اسمانها برود.تا به شکل صورت فلکی در امدند.!

    اورفیوس : موسیقی دان و نوازنده هنگا می که عروسش اوریدیس در گذشت به جهان زیرزمینی نزول کرد تا او را نجا ت دهد در آنجا نوازندگی وی ها دس را تکان داد و حاضر شد اوریدیس را آزاد کند. به شر ط آ ن که اورفیوس به اوریدیس نگا ه نکند تا وقتی که هر دو به جهان روی زمینی رسیده باشند.اما اورفیوس تنها یک آن زودتر از وقت مجاز سر را به عقب برگردانید و اوریدیس را نگریست!!!!!!!!! اوریدیس بلافاصله به سوی تاریکی لغزید و تا ابد ناپدید شد
    کادموس : شهر تب را در یونان به وسیله کاشتن دندانهای ا ژده ها ئی که کشته بود بنا کرد و هر جا که این دندانها بر زمین افتاد مردان مسلح از خاک روئید ه ویکدیگر را کشتند تا پنج نفر از آنها باقی ماندند و کا دموس با کمک آنها این شهر را بنا کرد.

    جا سون : به رهبری عده ای برای به دست آوردن پشم زرین از کولکیس واقع در سواحل دریای سیا ه عا زم آن دیار شد. مدئا دختر شا ه کوکلیس عاشق او شد و ماری را نگهبا ن درخت پشم زرین بود و آرام و به خوا ب کرد تا قهرما ن پشم زرین را چید و به سلامت به یونان بازگشت

    دائه دالوس : او صنعتگری ماهر بود و بالها ئی برای خود و پسرش ایکاروس ساخت و آنها را با موم به بدن شان چسباند و به پسرش گفت که مبادا باارتفاعات زیا د پرواز کند. اما پسرش حرف پدر را نشنید و تا نزدیکی خورشید پرواز کرد و گرمی آفتاب موم را ذوب ساخت و ایکاروس سقو ط کرد و مرد.

    آشیل : دلپذیر ترین قهرما نیونا نبودند که در محا صره ی شهر تروا در آسیای صغیر به جنگ پرداختند. آژا کس چون کوه قدرت مقاومت داشت و دلاوری جنگی بود. اودیسه در تدبیر و کاردانی و حیله بی ما نند بود. اما آشیل معروف به "تند پا" زیبا روی و مودب و مانند خدایان و از همه ی آنها مرتبه اش بالاتر بود. وی ترجیح داد که در جوانی با افتخار بمیرد و چون با تیر پاریس تراوائی که به پاشنه او اصابت کرد ( پاشنه اش تنها نقطه زخم پذیر بدن او بود ) از پای درآمد و سبب شد که هر سه قهرمان در صحنه آخرین و فراموش نشدنی با هم گردآیند. در این صحنه آخرین اودیسه باخونخوارای جلو سربازان تروا را گرفت در حا لیکه اژاکس جسد اشیل را از میدان جنگ بیرون می برد.!!

  9. کاربران : 5 تشکر کرده اند از شما pareparvaz51 برای ارسال این پست سودمند:


  10. #6
    pareparvaz51 آواتار ها
    pareparvaz51 آفلاين است همکار قدیمی بخش فرهنگ و تاریخ
    تاریخ عضویت
    May 2008
    نوشته ها
    3,303
    تشکر
    3,970
    تشکر شده 8,245 بار در 3,636 پست
    لايك دريافتي
    0
    لايك كرده
    0

    پیش فرض

    ناپيدا در ميان ستارگان

    چيران ناميرا بود ولي زخم تيري سمي موجب درد و عذاب بي وقفه و دائمي او شد؛به همين دليل،مرگ را انتخاب كرد.ولي زئوس به نشان قدرداني از خير خواهي چيران،او را به شكل صورت فلكي كماندار،در ميان ستاره هاي آسمان قرار داد.صورت فلكي ديگري به نام قنطروس يكي از هويدا ترين صورت فلكي نيمكرۀ جنوبي است.دو ستارۀ قنطروس يعني آلفاسانتوري و بتاسانتوري از جمله دو ستاره بسيار درخشان آسمان به شمار مي آيند.ممكن است اين ارتباطات آسماني اين موضوع را توضيح دهند كه چرا سانتورهايي كه در جنگل ممنوعه زندگي مي كنند براي پيشگويي آينده به آسمان مي نگرند.

    فلافي

    فلافي در حقيقت موجودي جادويست كه به اسطوره هاي يونان تعلق دارد و نامش سربروس است.سربروس نيز نگهبان بود و از سرزمين مردگان نگهباني مي كرد،يعني مكاني كه روح مردگان به آنجا مي رفت،كه تا ابد در زندگي كند.يكي از وظايف سربروس خوردن افرادي بود كه تلاش مي كردند فرار كنند و وظيفه ديگر او دور نگه داشتن زندگان بود.

    سربروس و هركول

    سربروس در يكي از اسطوره هاي مشهور يونان،يعني در ماجراي دوازده عمل شاقي كه هركول انجام داد، نقش مهمي داشت. الهه اي به نام هرا ، هركول را فريب داد تا مرتكب جنايتهاي وحشتناك شود. جزاي هركول اين بود كه دوازده سال براي پادشاهي كه لياقت چنداني نيز به پادشاهي نداشت خدمت كند.آن پادشاه، از هركول خواست دوازده كاري را انجام دهد كه غير ممكن مي نمودند.بسياري از اين كارها مستلزم كشتن يا اسير كردن موجودات وحشي خبيثي همچون هيدار ،موجودي چند سر بود.آخرين كاري كه پادشاه از هركول خواست كه مشكل ترين آنها نيز محسوب مي شد ،اين بود كه،هركول،سربروس را از محل نگهباني اش در دروازه سرزمين مردگان اسير كند ، تا سربروس مانند افراد نظامي جلوي پادشاه رژه برود.كه البته اين قهرمان اسطوره اي يونان با موفقيت اين كار را انجام داد.

    سربروس و موسيقي

    فرد ديگري نيز بر سربروس چيره شد،ولي براي چيرگي بر او از زور بازو استفاده نكرد. ارفئوس كه موسيقي داني خوش قريحه بود ،با سرزمين مردگان به مقابله برخاست تا معشوقه خود،اوريديس را آزاد كند.ارفئوس از قدرت هركول برخوردار نبود به همين دليل براي رام كردن سربروس ، ساز خود را كه چنگچه نام داشت،نواخت.او توانست به آرامي از كنار سربروس بگذرد و به اين وسيله توانست اوريديس را فراري دهد


    شاید داستان آلکستیس زیباترین داستان عشق تمام تاریخ باشد:

    تابلو مرگ آلکستیس (The Death of Alcestis) اثر پیر پیرون (Pierre Peyron) در موزه لوور قرار دارد.شاید داستان آلکستیس زیباترین داستان عشق تمام تاریخ باشد. آپولو به سزای کشتن غولهای یک چشم (Cyclops) از سوی زئوس برای یکسال به زمین تبعید شد تا به انسانها خدمت کند. در این یکسال او چوپان پادشاهی بنام آدمتوس (Admetus) شد. آدمتوس رفتار بسیار دوستانه ای با آپولو داشت و آنها با یکدیگر دوست شدند. آدموتوس عاشق دختری با نام آلکستیس شد. اما این دختر خواستگارهای زیادی داشت و هنگامی که آدمتوس از پدر دختر خواستگاری کرد ، پدر برای اینکه درخواست او را رد کند از او درخواست غیر ممکنی کرد. درخواست این بود که آدمتوس برای ازدواج باید یک کالسکه را بوسیله شیر و خرس حرکت دهد و به خواستگاری بیاید. آدمتوس این مسئله را با آپولو در میان گذاشت و آپولو به رسم دوستی این خواسته را برآورده ساخت. آدمتوس با آلکستیس ازدواج کرد. آپولو که از دوستی با آدمتوس بسیار راضی بود سعی کرد خدمت دیگری نیز به او بکند. او از سرنوشت خواست تا موافقت کند زمان مرگ آدمتوس او نمیرد. سرنوشت به یک شرط موافقت کرد. به این شرط که کسی حاضر شود بجای آدمتوس بمیرد. آدمتوس قبول کرد و بالاخره زمان مرگ او فرا رسید. او از پدر و مادر کهنسال خود خواست تا موافقت کنند و بجای او بمیرند اما در کمال تعجب آنها موافقت نکردند. آدمتوس از سایر نزدیکان و دوستان خود نیز همین درخواست را کرد اما هیچکس حاضر نشد چنین فداکاری انجام دهد. آدمتوس که ناامید شده بود خود را برای مرگ آماده می ساخت اما همسر او آلکستیس حاضر شد بمیرد تا همسر او بتواند به زندگی خود ادامه دهد. آلکستیس مرد و آدمتوس زنده ماند. اما أدمتوس بسیار غمگین بود و به حاضر نشد بدون همسر فداکار خود زندگی کند. این عشق آنقدر خدایان را تحت تاثیر قرار داد که هرکولس به دنیای زیرین (Hades) رفت و با خدای مرگ مبارزه کرد تا او را راضی کند آلکستیس را بازگرداند. در تصویر پایین هرکولس در حال جنگ با تاناتوس (Thanatos) دیده می شود. پیام داستان این است که هیچ فداکاری بی پاسخ نمی ماند. مخصوصا اگر از روی عشق باشد.
    داستان دیگری هم وجود دارد:آدمتوس‌ Admetus ، پسر فرس‌؛ پادشاه‌ فراي‌. به‌ قدري‌ به‌ عدالت‌ شهره‌ بود كه‌ چون‌ آپولون‌ از سوي‌ زئوس‌ محكوم‌ به‌ يك‌ سال‌ بردگي‌ در روي‌ زمين‌ شد، نزد آدمتوس‌ آمد. آپولون‌ در عوض‌ خدمتهاي‌ آدمتوس‌ به‌ او ياري‌ داد تا شرط‌ ازدواج‌ با آلكستيس‌ را كه‌ بستن‌ شير و گرازي‌ به‌ يك‌ ارابه‌ بود، به‌ جا آورد. اما آدمتوس‌ شب‌ ازدواج‌ قرباني‌ سپاس‌ به‌ درگاه‌ آرتميس‌ را فراموش‌ كرد، پس‌ حجله‌ي‌ خود را پر از مار يافت‌ و بعد نيز در جواني‌ به‌ بستر مرگ‌ افتاد. آلكستيس‌ حاضر شد به‌ جاي‌ او بميرد تا او جاودانه‌ شود، اما هراكلس‌، كه‌ مهمان‌ آدمتوس‌ بود، با مرگ‌ كشتي‌ گرفت‌ و دورش‌ كرد و آلكستيس‌ نيز زنده ‌ماند.

  11. کاربران : 5 تشکر کرده اند از شما pareparvaz51 برای ارسال این پست سودمند:


  12. #7
    pareparvaz51 آواتار ها
    pareparvaz51 آفلاين است همکار قدیمی بخش فرهنگ و تاریخ
    تاریخ عضویت
    May 2008
    نوشته ها
    3,303
    تشکر
    3,970
    تشکر شده 8,245 بار در 3,636 پست
    لايك دريافتي
    0
    لايك كرده
    0

    پیش فرض نارسيس يا نرگس

    نارسيس يا نرگس

    نارسیس یانرگس/ جوان زیبایی بودکه لذتهای عشق راحقیرمیشمرد
    نارسیس پسرزیبای خدای ((سفیز))خدای رودخانه والهه ای بنام ((ری ُ په))است به هنگام زادن او/پدرومادرش آینده اورااز((تیرزیاس ))جویاشدندواوجواب دادکه کودک عمرزیادی خواهدکرداگربه خودنگاه نکند چون نارسیس به سن رشد رسید محبوب ومعشوق عده کثیری ازدختران زیبا رووچندین الهه گردید .منتهی اوبه این خواسته ها وآرزوها توجهی نداشت .عاقبت اکو الهه یونان سخت دچار عشق اوشد ولی این الهه هم مانند دیگران موردبی اعتنایی قرارگرفت (ااکو)ازشدت نومیدی منزوری گشت وبه حدی ضعیف وناتوان شدکه ازاوجز ناله حزینی باقی نماند آنان که موردتحقیر وبی اعتنایی نارسیس قرارگرفته بودنند .تنبیه اوراازخدایان خواستارشدند .((نمیس ))ربه النوع انتقام الهی که گاهی جنایات راتنبیه میکرد وهرفردی که نظام دنیا را برهم میزد وتعادل جهانی رابه مخاطره می افکند ،اوبرای صیانت جهان این قبیل افراد را مورد موُاخذه وتقاص خدایان قرارمیداد /صدای تظلم عاشقان نارسیس راشنید ومقدمات راطوری فراهم کردکه نارسیس دریابد که دیگران از زیبایی اوچه میکشند .روزی بسیارگرم نارسیس دربازگشت ازشکارگاه /براثرکوفتگی وتشنگی به چشمه ای بس زلال رومی آورد تابنوشد وبیاساید هنگام نوشیدن آب / عکس چهره فریبای خویش را درآب صاف آیینه گون چشمه می بیند وبه زیبایی خود فریفته شده وعاشق خود میگردد .وبرای آغوش کشیدن وبوسیدن تصویر زیبای خود چندان خم شدکه درآب جهید اما جهیدن همان وغرق شدن ومردن همان / خدایان یونان به پاس زیبایی واین ناکامی /اورابه گلی به نام ((نارسیس ))یا((نرگس )) بدل نمودند که برلب آب روئیده وزیبایی خود رانظاره میکند وبه خود عشق می ورزد .البته در جای دیگر چیزی در مورد افتادن او در آب گفته نشده فقط گفته شده: نارسیس تشنه می شود و برای نوشیدن آب به کنار رود می رود. تصویر خود را در آب می بیند و از ترس اینکه مبادا خدشه ای به صورت انعکاس یافته ی او در آب ایجاد شود دست خود را درون آب نمی برد و سرانجام همانگونه که شیفته وار به تصویر خود می نگرد به تدریج از شدت تشنگی جان می سپرد و از محل مرگ او گل نرگس سر بر می آورد

  13. کاربران : 8 تشکر کرده اند از شما pareparvaz51 برای ارسال این پست سودمند:


  14. #8
    pareparvaz51 آواتار ها
    pareparvaz51 آفلاين است همکار قدیمی بخش فرهنگ و تاریخ
    تاریخ عضویت
    May 2008
    نوشته ها
    3,303
    تشکر
    3,970
    تشکر شده 8,245 بار در 3,636 پست
    لايك دريافتي
    0
    لايك كرده
    0

    پیش فرض آتنا يا مينروا: (ایزدبانوی خرد)

    آتنا يا مينروا: (ایزدبانوی خرد)

    آتنه، (به یونانی: Άθηνά, Athēnâ, یا Ἀθήνη, Athénē) الههٔ نگهبان آتن در یونان باستان و ایزدبانوی خرد، فرزانگی و جنگ. آتنا

    آتنا
    بهیونانی: Άθηνά, Athēnâ, یا Ἀθήνη, Athénē)، دراسطوره‌های یونان، الههٔ نگهبانآتن و ایزدبانوی خرد،فرزانگی و جنگ است. او ایزدبانویی باکره، دخترزئوس ومتیس (تیتان تامل) است.

    تولد
    زئوس
    چنان از خردمتیس هراسان شده بودکه وی را فریفت تا یه شکل مگسی در آید و او را بلعید. پس از مدتی دچار سر درد شدیدیشد. تیتان ارباب شفا،پرومتیوس، سر او را تبر شکافت و آتنا به صورت زنی کامل و سراپا پوشیده درزره واسلحه از پیشانیزئوس خارج شد. آتنابا این که از عقل و خرد مادرش برخوردار بود، اما به پدر برترینجست.

    ویژگی‌ها
    علی رغم اینکه اودر نبرد شجاع و خشن بوده اما زنی جنگجو به شمار نمی‌آمده زیرا نبردهای او همه برایدفاع از حریم خانه و شهر در مقابل دشمنان بوده است. اما گاهی هم بی‌رحمانه انتقاممی‌گرفت. مثلاً زنی پارچه‌باف به نامآراخنه ادعا کرده بود دست‌ساخته‌هایش نسبت به دست‌ساخته‌‌های آتنا برتری دارد.آتنا او رابه مبارزه طلبید و بعد از پیروزی، او را بهعنکبوت تبدیل کرد.
    او همچنین باتیتانی به نامپالاس جنگید و او را کشت، پوستش را بالاپوش خود کرد و نام او را به نام خود افزود،چنان‌که درایلیاد گاهیهومر او راپالاس می‌خواند. در همان مرجع می‌خوانیم کهجنگ‌افزار محبوب اونیزه‌ای از چوب درختزبان گنجشک (ون) با نوکبرنجی بوده است.
    آتنا ایزدبانوی شهر و شهرنشینی، صنایع دستیو کشاورزی است. او برای تربیت و رام کردن اسب، افسار را اختراع کرد. از دیگرسازه‌های او می‌توان به دوک نخ‌ریسی، چنگ، دیگ، شن‌کش، گاوآهن، کشتی و ارابه اشارهکرد. او فرزند محبوب زئوس به شمار می‌آمده است. به همین خاطر اجازه یافت تا ازاسلحه پدرش (آذرخش) استفاده کند. درخت مورد علاقهٔ اوزیتون و پرنده اوجغد (به علامت خرد) بوده‌ است.
    رومیان
    نیز اینایزدبانو را می‌پرستیدند و او رامینروا می‌خواندند.

    آتنا درتروا
    او در جنگ تروا از طرافداران یونانیانبود و چون خدایان در جنگ درگیر می‌شوند، آتنا آرس را با سنگی به خاک می‌افکند و چونآفرودیته به یاری سربازی می‌شتابد و در نجات او می‌کوشد، آتنا ضربتی بر سینه اووارد می‌کند و بر زمینش می‌زند.

    در آثار هومر
    آتنا، در هردو منظومهٔ مشهور هومر، چکامه‌سرای مشهور یونانی، یعنی ایلیاد و ادیسه نقش کلیدیدارد.

    آتیس، (به انگلیسی: Atys)، خدای حاصلخیزی.
    کوبله، الههٔ فروگیایی عاشق وی بود. کوبله به سبب عشق و حسادت شدید و برای آن‌که آتیس نتواند با کس دیگری ازدواج کند، او را وادار کرد تا خود را اخته کند. آتیس در اثر این زخم جان سپرد و کوبله به یاد او همه خادمان معبد خود را امر کرد تا خود را خواجه کنند و آتیس را به صورت درختی در آورد.

    آتنا لقبي است به معني آتني براي دختر زئوس ومتيس. او به محض تولدبلعيده شد؛ زيرا اورانوس و گايا به زئوس خبر داده بودند كه پس از تولد اين دختر، پسري از متيس به دنيا خواهد آمد كه امپراتوري آسمان رااز پدر خواهد گرفت ... اما بعضي معتقدند كه زئوس بدون كمك زن يا همسر، آتنا را خلق كرد و آتنا را هيچ مادري نزاده بود و هنگامي كه زمان زادن فرا رسيد، هفائيستوس فرق زئوس را با تبري شكافت و به اين ترتيب دختري كه كاملاً مسلح بود، از سر زئوس بيرون جست. اين دختر، آتنا بود و هنگامي كه از سر زئوس بيرون پريد، فريادي كشيد كه در زمين و آسمان منعكس شد. او رب‌النوع جنگ ومجهز به سر نيزه و سپر بود و هراكلس را او مسلح كرد و سيب‌هاي زرين هسپرايد را به آتنا تقديم كرد. آتنا اوليس را در مراجعت به ايتاك ياري داد و براي مساعدت به او به صورت اشخاص مختلفي در آمد. آتنا اوليس را چنان زيبا كرد كه مورد توجه نوزيكا واقع شد.آتنا هميشه باكره ماند ... اما بنا به بعضي روايت‌ها او باردار شد و پسري آورد و وي را علي رغم نظر خدايان، پرورش داد و در صدد جاويدان ساختن وي بر آمد. بنابراين، او را در صندوقي نهاد و ماري را به محافظت او گماشت ... آتنا پسري داشت كه با زئوس مشترك بود، وي بر روي سپر، سر گرگن را نصب كرده بود. اين سر را پرسئوس به او داده بودو خاصيت آن اين بود كه هركس و هر موجودي به آن نگاه مي‌كرد، سنگ مي‌شد. اين رب‌النوع را كه قامتي افراخته و ظاهري آرام داشت و متانت و وقارش بيش از زيبايي او بود، معمولاً او را «رب‌النوع چشم زنگاري» مي‌خوانند. آتنا بر نيكتي منه – دختري كه به جنگل گريخته بود – رحم آورد و او را به جغدي تبديل كرد و به همين جهت است كه اين پرنده از روشنايي و نگاه‌ها مي‌گريزد و فقط شب‌ها ظاهر مي‌شود.
    آتنا يك بار هم بر پرديكس – خواهر ددال – رحم آورد و او را به كبك مبدل ساخت و اين پرنده با شادي، در مراسم عزاي پسر ددال شركت جست. آتن شهر خاص او بود و زيتون را او آفريد و درخت خاص او هم بود ،و خفاش و بوف كور نيز پرندگان او هستند. اختراع ني را نيز به آتنا نسبت داده‌‌اند؛ اما چون آتنا تشخيص داد در حال نواختن ني، دهان و صورت به شكل بدي در مي‌آيد، او را به دور افكند و آن را مرسياس يكي از نيمه خدايان تصرف كرد.
    داستان دیگری هم در مورد تولد آتنا گفته شده و اون اینکه ، ( زئوس چنان از خرد متیس هراسان شده بود که وی را فریفت تا یه شکل مگسی در آید و او را بلعید. پس از مدتی دچار سر درد شدیدی شد. تیتان ارباب شفا، پرومتیوس، سر او را تبر شکافت و آتنا به صورت زنی کامل و سراپا پوشیده در زره و اسلحه از پیشانی زئوس خارج شد. آتنا با این که از عقل و خرد مادرش برخوردار بود، اما به پدر برتری نجست. علی رغم اینکه او در نبرد شجاع و خشن بوده اما زنی جنگجو به شمار نمی‌آمده زیرا نبردهای او همه برای دفاع از حریم خانه و شهر در مقابل دشمنان بوده است. اما گاهی هم بی‌رحمانه انتقام می‌گرفت. مثلا زنی پارچه‌باف به نام آراخنه ادعا کرده بود دست‌ساخته‌هایش نسبت به دست‌ساخته‌‌های آتنا برتری دارد.آتنا او را به مبارزه طلبید و بعد از پیروزی، او را به عنکبوت تبدیل کرد. او همچنین با تیتانی به نام پالاس جنگید و او را کشت، پوستش را بالاپوش خود کرد و نام او را به نام خود افزود، چنان‌که در ایلیاد گاهی هومر او را پالاس می‌خواند. در همان مرجع می‌خوانیم که جنگ‌افزار محبوب او نیزه‌ای از چوب درخت زبان گنجشک (ون) با نوک برنجی بوده است. آتنا ایزدبانوی شهر و شهرنشینی، صنایع دستی و کشاورزی است. او برای تربیت و رام کردن اسب، افسار را اختراع کرد. از دیگر سازه‌های او می‌توان به دوک نخ‌ریسی، چنگ، دیگ، شن‌کش، گاوآهن، کشتی و ارابه اشاره کرد. او فرزند محبوب زئوس به شمار می‌آمده است. به همین خاطر اجازه یافت تا از اسلحه پدرش (آذرخش) استفاده کند. )
    ویرایش توسط pareparvaz51 : February 24th, 2011 در ساعت 01:14 PM دلیل: افزودن متن

  15. کاربران : 6 تشکر کرده اند از شما pareparvaz51 برای ارسال این پست سودمند:


  16. #9
    pareparvaz51 آواتار ها
    pareparvaz51 آفلاين است همکار قدیمی بخش فرهنگ و تاریخ
    تاریخ عضویت
    May 2008
    نوشته ها
    3,303
    تشکر
    3,970
    تشکر شده 8,245 بار در 3,636 پست
    لايك دريافتي
    0
    لايك كرده
    0

    پیش فرض افسانه ي تاریخچه گل سرخ:

    افسانه ي تاریخچه گل سرخ:

    Rosa در لاتین به معنای گل سرخ میباشد . از آغاز تاریخ ، گل سرخ بیش از همه گلها در قلوب بشر جای جای گرفته و ازوقتی که مردم از زیبایی درخشان گل ، آگاهی یافته اند ، گل سرخ یک سرو گردن از آنهابلند تربوده است. گل سرخ میراث بزرگی از افسانه وتاریخ را به همراه دارد . ایندرختچه زیبا ، میلیونها سال قبل از بوجود آمدن بشر در روی زمین ، زیسته و زیبائی وعطر را در همه جا گسترده است فسیلهائی که از شکوفه های گل سرخ در آرگون (Oregon)وکولورادو(Colorado)بدست آمده ، محتملاً به 35 تا 70 میلیون سال قبل ، مربوط بودهاست. رزهای خشکیده ای از 300 سال قبل ازمیلاد از گورهای مصریان بدست آمده تصورمیرود که نشان اولین آشنائی مصریان با گل سرخ باشد. معهذا تحقیقات وسیعتر نشان میدهد که این گل بومی مصر نبوده ، بلکه از آسیای صغیر به آنجا آورده شده است.تاریخافسانه وار گل سرخ طی قرنها توسط هنرمندان ، صنعتگران ، نویسندگان و درختکارانبوجود آمده که بوسیله این گل زیبا افسون شده اند و شرح فریفتگی شان را برای آیندگاننگه داشته اند تا از آن لذت ببرند . از جمله شاعرانی که افسانه های اساطیری پیرامونگل سرخ در مدایح و ستایشگرها گفته ، می توان به اثر اناکرئون (Anaceron) قرن 6میلادی شاعر غزل سرای یونانی پی برد و رو نسازد (P.de Ronsard) 1585-1524، شاعرفرانسوی ، فرانسوادومالحرب (F.de Malherbe) 1555-1648 ، شاعر فرانسوی در باره هنریچهارم ولوئی سیزدهم و بالاخره غزلهای سلیمان (Cantiouses des cantiques) را می تواننام برد.اپوله (Apuless)180-125 نویسنده لانتی در داستان خر زرین می گوید، چگونهبصورت آدم در می آید گه گل سرخ می چرد . پیندار (Pindar)438-518 قبل از میلاد ،شاعر غزل سرای یونانی، دیونیزیوس باکوس (Diony sios Bacchus) گل سرخ را به رب النوعشراب یاد گشته است و در روم باستان ، گل سرخ مطلقاً وابسته و تقدیم به دیونیزیوسباکوس و ونوس محسوب میگشت ، برای مثال عید سالانه دختران شادی که در بهاران برگزارشده است ، در این روز که متعلق به ونوس (Venus Erycina) بوده، درباریان کوچه وخیابانها و باغات را با گل سرخ و مورد (Myrtus communis) تزئین می کردند. درمیهمانیها جشن گل سرخ می گرفتند و همه جا را با این گل افسونگر می آراستند و ازقدحها شربت گل سرخ می نوشیدند ، امپراطوران و همسرانشان روی تختخوابهایی از گل سرخمی خوابیدند و در حمامهایشان از عطر گل استفاده می کردند. در تراس ( Thrace) محلیبین (یونان و ترکیه ) گل سرخ به مانند سمبل ویژه اصلی خداوندی بوده است و در دورانتسلط رومیان در آن سرزمین ، یکی ازاعیاد دیونیزی باکوس ، بنام روزالیا (Rosalia) نام داشت. افسانه هایی که درباره گل سرخ نقل شده ، نسبت به سرزمینها ، نواحی ،عادات و رسوم، فرهنگها و معتقدات مردم زیاد و متنوع است . مسلمانان معتقدند که گلسرخ از قطره عرق جبین پیغمبر بوجود آمده است . بنا به افسانه ای ، گل سرخ در بهشتعدن برنگ سفید بوده است و هنگامی که حوا آنها را بوسید رنگشان قرمز شده و تا به حالبدان رنگ باقی مانده است. در افسانه های یونانی آمده است که گل سرخ از چند قطره خونافرودیت ، الهه ی زیبائی و عشق که در اثر خار و خس ها ( کیهه کوتی Ronce) جنایتکارمجروح گشته بود ، برنگ قرمز در آمده است. همچنین تعریف کرده اند که رنگ گل سرخ براثر خون ادونیس(Adonios) خدای زیبائی و جمال فینیقیان است که بوسیله خوک وحشی مجروحگشته و افرودیت او را بصورت گل شقایق نعمائی (Anemone)در آورده است . گل سرخ رایونانیها برای رومیها به ارمغان آورده اند که مجذوب آن شدند و پرورش داده و گلهایخوبی بار آوردند .در ایام نرون(Neron) استعمال تزئینی گل سرخ در جشنهای رومی به حددیوانه وار رسیده بوده .چنانکه گویند ، نرون 40 میلیون سسترس (Sesterce) خرج تهیهگل سرخ برای یک مهمانی گل سرخ برای یک مهمانی کرده بوده. بطور کلی هر جائی که مراسمیا جش رومی بطورخصوصی یا عمومی برگزار می شد ، مشکل می نمود که گل سرخ جلب توجهنکند. گل سرخ را 40 قرن قبل از میلاد در آسیا روی سکه ها و 16 قرن قبل از میلادمسیح در اروپا روی گچ بریها و سکه ها نقش می شد. نقش معماری گل رز در بابل و آشورنشان می دهد که این تمدنها ، گل سرخ را می شناخند .نسخه های خطی قبلی از پرورش گلسرخ را ملکه گلها می نامیدند .

    شعراء ، تاریخ نویسان ، گیاهشناسان یونان باستاناحساس خود را از گل سرخ در نوشته هایشان ثبت کرده اند ، سافوی شاعره (Sappho) در 600 سال قبل از میلاد مسیح ، لقب ملکه گلها برخود نهاد . هومر در ادیسه از گل سرخدر توصیف سپیده دم نام می برد و در ایلیاد به روغن گل سرخ اشا ره می کند . شاعرحماسی سرای یونانی نیز فجر سحر گاهی (اورورAurore) را به مانند یک دختر جوان در حالپخش کردن گل سرخ نمایانده است.

    کلیساهای رومی مسیحی روم با روش استفاده رومیان ازگل سرخ مخالفت کرده ولی بزودی آن را به عنوان نشانه تسلی جهت باز ماندگان مرده هاپذیرفت . از آن موقع گل سرخ در مراسم مذهبی ، نقاشی و نشانهای کلیسائی و مجسمه سازیبکار می رود . تابلوی"تولد ونوس"که توسط بوتیچلی (Botticelli) نقاشی شده ، افسانهای را که باز می کند ، این است که گل سرخ هنگام ظاهر شده ونوس از دریا در نزدیکجزیره قبرس بوجود آمده تاکید می کند.در قرون وسطی ، در باغها و دیرهای انگلستان ،گل سرخ را برای مراسم و اجتماعات مذهبی پرورش می دادند ، روی شیشه های رنگی پنجرههای کلیساها ، طرحها ، نقشهای گل سرخ به چشم می خورد.پنجره مشهوری از این توع درکلیساهای یورک میینستر(York Minster)امت اتحاد خانواده های یورک ولنکاستر(Lncaster) بعد از جنگ زرها است.
    گل سرخ طلائی کلیسائی روم از قرن چهاردهباقی مانده است. رزهای "رزساندی " (Rose-Sunday) بوسیله پاپ متبرک و گاهی به اشخاصکه در مذهب کاتولیک به مقام ارجمندی نائل شده اند، سپرده می شود . از اولین روزهایسلحشوری و قهرمانی ، گل سرخ به عنوان نشان نجات خانوارگی نیم تاجها ، پرچمها وسپردهای شوالیه ها و پادشاهان انگلیس نقش می شد . برخی از خانواده های سلطنتیانگلستان آن را به عنوان نشان اختیار کردند و هنوز هم نشان انگلستان است. گلهای سرخدر عروسها ، مراسم دفن ، آئین اعطای نشان های لشکری ، عطرسازی و پزشکی بکار می رفت . رسم عاشقان بود که حلقه ای از گل سرخ ترتیب داده ، به در خانه زنی مورد پسند وعلاقه شان می آویختند. در مجموع می توان گفت در دوران قدیم ، گل سرخ سمبل عشق ،زیبایی و شادی محسوب می گشت. بطوریکه در داستانهای کهن و قدیم هندی گل سرخ به منزلهدلپذیری ، خدای مهر (خورشید 9 معرفی شده بود. اما پس از پیدایش مسیحیت این سمبلتغییر یافته و مادونا (Madona) مریم مقدس همیشه باکره، در افسانه های ونوس یونان کهفراموش شده بود ، جانشین گردید. گل سرخ را نشانه پاکیزگی معرفی گردیدو ماه ششمتقویم حیوانی ، سنبله را به ماه مریم باکره تبدیل کردند که برابر ماه مه میلادی یااردیبهشت شمسی است و در آغاز نیز ماه گل سرخ می گفتند.در ایتالیا به عید بهارهپانته کوت (Pantecote) که نزد یهودیان تحت عنوان روزی است که خداوند قوانین یهود رابر موسی پیامبر انسان نازل کرده است که به آن عید الخمسین (عید انعصره) است. مدتهابه نام پاسکو آروزاتا (Pasqua rosata) شهرت داشت و بزرگان دینی مسیحیان ، گل سرخرزین را تغییر نام دادندو هم اکنون نیز زنان عابد و مقدسه ای مسیحی میوه های خشک وقرمز گل سرخ را به نخ کشیده ، همانند تسبیح با آن عبادت می کنند که روزیه (Rosaire) یا تسبیح دانه درشت گل سرخ نامید. به تدریج گل سرخ ارزش و مقام خدائی دیرینه ای رااز دست داده و از آن در مراسم تشییع جنازه ها بیشتر استفاده می کنند و حتی در برخینقاط آن را روی گوره های می کارند و چه بسا در برخی از نوشته ها از ارتباط گل سرخ وبرگ سخن به میان آورده شده است . به عنوان مثال ، در یک داستان افسانه ای ایرلندیکه اشاره دارد به ... اگر بیماری در خواب بیند گل سرخ را همراه می برد ، نشانه آناست اجلش فرا رسیده و خواهد مرد.در قرون وسطی ، اروپائیان گلهای بونه گل سرخ وحشییا نسترن را شوم و نحس و شیطانی می پنداشتند . شاید این کج اندیشی از نوشنه ایمولنتوف (Mullenthof)از داستان Sehlewing ناشی شده باشد که می گوید ...شیطان میخواست به آسمانها دست یابد برای به ثمر رسیدن این مقصود ، نردبانی از ساقه هاینسترن ساخت و از آن نردبان شروع به بالا رفتن کرد ، ولی خدا وند مانع گردید ونردبان پاره شده و با سر به زمین سقوط کرد و تیغهای گل بدنش را مجروح ساخت.

  17. کاربران : 5 تشکر کرده اند از شما pareparvaz51 برای ارسال این پست سودمند:


  18. #10
    مونا!! آواتار ها
    مونا!! آفلاين است كاربر عالي
    تاریخ عضویت
    Mar 2008
    محل سکونت
    nokia 1100
    نوشته ها
    701
    تشکر
    1,155
    تشکر شده 1,244 بار در 568 پست
    لايك دريافتي
    0
    لايك كرده
    0

    پیش فرض

    از فعاليت و مطالب مفيدت تو اين تاپيك ممنونم
    موفق باشي.

  19. کاربران : 3 تشکر کرده اند از شما مونا!! برای ارسال این پست سودمند:


  20. #11
    pareparvaz51 آواتار ها
    pareparvaz51 آفلاين است همکار قدیمی بخش فرهنگ و تاریخ
    تاریخ عضویت
    May 2008
    نوشته ها
    3,303
    تشکر
    3,970
    تشکر شده 8,245 بار در 3,636 پست
    لايك دريافتي
    0
    لايك كرده
    0

    پیش فرض افسانه های هرکول

    افسانه های هرکول


    یونانیها، افسانه های مربوط به هرکول را بسیار دوست می داشتند.در یکی از این افسانه ها،حکایت از این می رود که شیر غول پیکری وجود داشت که به آدمیان و حیوانات
    حمله ور می شد. شیر دارای آن چنان پوست سفت وسختی بود که تیرهای نک تیز فلزی هم نمی توانستند در آن کارگرشوند.
    هرکول به شکار شیر رفت و در راه شکار،بلوطی را کند و از تنه ی آن که حتی 20نفر آدم معمولی هم قادر نبودند آنرا بلندبکنند چماقی تهیه کرد.
    پس دلاورانه وارد غاریشد که شیر در آن به سر می برد. شیر نعره کشان به هرکول یورش آورد ولی هرکول با ضربهی چماق او را از پای در آورد و سپس با دستهایش شیر
    را خفه کرد و از آن پس پوست شیر جای زره و کلاه خود او راگرفت.


    قصه ای دیگر:


    درماندابی ماری زندگی می کرد به نام هیدرا که نه سر داشت و بدنش پوشیدهاز فلسهای درخشان بود.
    مار از مانداب خودبیرون می خزید و یک گله ی درسته ی حشم را می بلعید. پس هرکول با هیدرا به نبردبرخاست و سرهای او را یکی پس از دیگری از تن جدا میکرد.
    اما به جای هر سری که جدا می شد دو سر تازه می رویید پس هرکول به جوانیکه وی را همراهی می کرد دستور داد که گردن دو شاخه ی مار را با یک نیم سوز شعله ور
    بسوزاند و هرکول این موجود عجیب الخلقه رانابود کرد.
    و اما کینگ آجیاس دارای 5هزار گاونر بود.کسی حیاط طویله ی او را رفت و روب نمی کرد. و اینک حیاط طویله پر شده بود ازتپاله.هرکول به کینگ آجیاس قول داد که ظرف یک روز حیاط طویله را مثل کف دست پاککند.پس چون شاه آجیاس با مهمانان خود به عیش و عشرت نشست هرکول رفت و راه دورودخانه ای را که در آن نزدیکی جریان داشت، مسدود
    ساخت.رودخانه ها وسعت گرفته ، طغیان کردند و با سیلاب ها ی شدیدی جاریشدند و تمام تپاله ها را شستند و بردند.
    و نیزآورده اند که هرکول به دنبال سیب طلا راه دور دست را گرفت و رفت.این سیب طلا درباغی می رویید که متعلق به اتلانت که در ساحل اقیانوس در ناحیه دور دست غرب خیلیدور از یونان قرار داشت.


    البته یونانی ها درآن زمانی که هرکول براه افتاد تصور می کردند این آسمان آبی گسترده ای که بالایسرشان قرار دارد چیزی به جز یک گنبد عظیم نیست که به سان کلاهی کله ی زمین را میپوشاند. بنا به اعتقاد آنها در ساحل اقیانوس زمین و آسمان در هم می آمیختند و درهمین جا بود که اتلانت نیرومند گنبد بزرگ آسمان را بر شانه گرفته ، نگاه می داشت. به خاطر همین افسانه های اتلانت بود که این اقیانوس را اقیانوس آتلانتیک میگفتند.
    خلاصه وقتی هرکول به آنجا رسید آتلانترفت تا برای او سیبهای طلایی بچیند و در این حال هرکول مامور شد که آسمان را برشانه ی خویش نگه دارد.
    پاهای هرکول از شدت اینسنگینی طاقت فرسا تا زانو به زمین فرو رفته بود واستخوان هایش صدا می کرد و عرقسرتاپایش جاری بود...

    منبع: کتاب تاریخ یونان باستان فئودور پ.کوروفکین
    ویرایش توسط pareparvaz51 : August 21st, 2008 در ساعت 11:14 PM

  21. کاربران : 6 تشکر کرده اند از شما pareparvaz51 برای ارسال این پست سودمند:


  22. #12
    pareparvaz51 آواتار ها
    pareparvaz51 آفلاين است همکار قدیمی بخش فرهنگ و تاریخ
    تاریخ عضویت
    May 2008
    نوشته ها
    3,303
    تشکر
    3,970
    تشکر شده 8,245 بار در 3,636 پست
    لايك دريافتي
    0
    لايك كرده
    0

    پیش فرض اتالانته

    اتالانته

    دختر یاسوس و کلومنه بود. پس از آن‌که پدرش او را سر راه گذاشت، یک خرس ماده با شیر دادن به او، جانش را نجات داد. سپسشکارچیان او را یافتند و بزرگ کردند. رشد در این محیط او را به شکار و کارهایمردانه علاقمند کرد و از امور زنانه بیزار شد. در سفر یاسون برای یافتن پشم زرینقوچ بالدار در کنار دلاورترین افراد یونان (ملئاگروس، اورفئوس، هراکلس، هولاس،پلئوس پدر اخیلس، تسئوس) با او همراه شد. هنگامی که گرازی وحش به تباه ساختنکشتزارهای کالودون پرداخت، ملئاگروس، پسر اوینئوس شاه کالودون، به یاری پهلوانانیمانند تسئوس و کاستور و پولوک و نستورو یاسون و نیز آتالانته زیباروی چابک به جنگآن برخاست. گراز چند پهلوان را از پا درآورد، آتالانته او را با تیر زد و ملئاگروسآن را به قتل رساند.آتالانته خواستگاران بسیاری داشت. اما برای ازدواج شرطیقرار داده بود که هر کس موفق شود در مسابقه دو از وی پیش افتد، به عنوان همسرمی‌پذیرد و گرنه به هلاکت می‌رسد. هیپومنس سیب‌های طلایی هسپریدس را که از آفرودیتهگرفته بود به سوی آتالانته رها می‌کرد و چون آتالانته به گرفتن آن‌ها مشغول شد، ازاو جلو افتاد و مسابقه را برد. هیپومنس با فراموش کردن سپاسگزاری به درگاه آفرودیتهموجب خشم وی شد و آفرودیته هر دو را به شیر تبدیل کرد، که براساس افسانه‌هانمی‌توانند با جفت خود بیامیزند.
    ویرایش توسط pareparvaz51 : February 24th, 2011 در ساعت 01:39 PM

  23. کاربران : 5 تشکر کرده اند از شما pareparvaz51 برای ارسال این پست سودمند:


  24. #13
    pareparvaz51 آواتار ها
    pareparvaz51 آفلاين است همکار قدیمی بخش فرهنگ و تاریخ
    تاریخ عضویت
    May 2008
    نوشته ها
    3,303
    تشکر
    3,970
    تشکر شده 8,245 بار در 3,636 پست
    لايك دريافتي
    0
    لايك كرده
    0

    پیش فرض جيسون و پوستين طلا

    جيسون و پوستين طلا

    جيسون پسر پادشاه يونان بود. كه برادر ناتنيش به ناحق بجاي اون سلطنت رو بدست ميگره و جيسون هم كه سن ‏كمي داشته فرار ميكنه. وقتي كه بزرگ ميشه اون به يونان برميگرده تا حقشو بگيره. پلیاس (‏Pelias‏) برادر ‏ناتنيش، براي اينكه از شر اون خلاص شه ميگه حاضره سلطنت رو بهش برگردونه به شرطي كه اون پشم زرين ‏رو براش بياره. این پشم زرین یا پوستین طلا هم برای خودش داستانی داره که اگه فرصتی شد، شاید براتون ‏نوشتم .‏

    پلیاس انتظار نداشت كه جيسون زنده از اين ماجرا برگرده و بتونه خواسته اونو برآورده كنه. اما جيسون عزمشو ‏جزم میکنه و به راه میافته . ‏
    جيسون از بين تمام مردم يونان دليرترين مردان رو جمع كرد، از جمله هركول رو و با كشتي به راه افتاد. اسم ‏كشتي اونا آرگو (‏Argo‏) بود و اين جمع هم تو افسانه ها به نام آرگوناتها (‏Argonaut‏) معروفن. پس از سفري ‏طولاني و رویارویی با خطرات زياد به شرق دریای سیاه، به كشوري كه پادشاه اونجا پوستين طلا رو در اختيار ‏داشت ميرسن. پادشاه اونجا براي دادن پوستين به جيسون دوتا شرط ميذاره:‏

    ‏ اول اينكه دوتا گاو نر بزرگ رو كه آتيش از دهنشون بيرون ميومد و بدني فلزي داشتند رو رام كنه .‏
    در شرط دوم اون دندونهاي اژدهايي رو كه كادموس، خالق همون شهری كه قبلا خدمتتون گفتم، رو ميپاشه روي ‏زمين. از هر دندون يه گروه آدم مسلح سبز ميشه كه به سوي جيسون و همراهاش حمله ميكنن .‏
    ‏ ‏
    جيسون با كمك مديا (‏Medea‏) ، دختر پادشاه موفق ميشه از پس همه اون آدما بربياد. جيسون خبر نداشت كه الهه ‏هرا براي كمك به اون، مديا رو عاشق اون كرده بوده. ‏
    مديا طلسمی به جیسون میده كه وقتی روی زره و سلاحاش میپاشید، شكست‌ناپذير میشد و بازم كمكش میکنه ‏اژدهای نگهبان پوستین طلا رو که هیچ وقت نمیخوابید رو، خواب کنه و پوستین طلا رو بدزده. در ازاى كمكش، ‏جيسون به مديا قول میده که دوستش داشته باشه و به محض رسيدن به يونان باهاش ازدواج کنه. خلاصه اینکه ‏جيسون پوستين زرين رو بدست مياره و با مديا و همراهاش از دست پادشاه فرار ميكنه و به یونان برمیگرده .‏
    ‏ ‏
    وقتي به يونان رسيدن ديگه از همراهاش كسي نمونده بود. اون پوستين زرين رو پلو پلياس ميبره. پلياس در غيبت ‏جيسون پدرشو مجبور كرده بود كه خودشو بكشه و مادرش هم از غصه دق كرده بود. جيسون از مديا خواهش ‏ميكنه كه كمكش كنه انتقام بگيره. مديا دختراي پلياس رو فريب ميده تا پدرشونو تیکه تیکه کنن و بندازن تو یه دیگ ‏بزرگ جوشان
    برای فریب اونا، مدیا یه گوسفند رو تیکه تیکه میکنه و میندازه تو دیگ، بعد وردی میخونه که یه بره از تو دیگ ‏بیرون میاد. دخترا هم واسه اینکه پدرشون دوباره جون بشه، یه شب که مدیا پدرشونو با یه داروی قوی خوابونده ‏بود، پدره رو تیکه تیکه میکنن و میندازن تو اون دیگ جوشان، اما مدیا دیگه پیداش نمیشه تا اون ورد جادویی رو ‏بخونه
    بعد از اين ماجرا جيسون و مديا باهم ازدواج ميكنن و میرن به کشور کورینث (‏Corinth‏) و اونجا صاحب دوتا ‏پسر ميشن.‏
    جيسون بجاي تشكر از زحمات و فداكاريهاي مديا، ميره با دختر پادشاه اونجا عروسي ميكنه!‏
    مديا از روي ناراحتي، یه ردای سمی برای دختره مفرسته که باعث مرگش میشه. و از ترس اینکه پادشاه برای ‏انتقام دخترش، بچه هاشو اسیر کنه، پسراشو هم میکشه. وقتي كه جيسون از فرط عصبانيت مياد تا اونو از بين ‏ببره، اون با ارابه اي كه اژدهاها ميكشيدنش فرار ميكنه

  25. کاربران : 4 تشکر کرده اند از شما pareparvaz51 برای ارسال این پست سودمند:


  26. #14
    pareparvaz51 آواتار ها
    pareparvaz51 آفلاين است همکار قدیمی بخش فرهنگ و تاریخ
    تاریخ عضویت
    May 2008
    نوشته ها
    3,303
    تشکر
    3,970
    تشکر شده 8,245 بار در 3,636 پست
    لايك دريافتي
    0
    لايك كرده
    0

    پیش فرض داستان مليگر (Meleager)

    داستان مليگر (Meleager)

    جيسون كه داستانشو خوندين ماجراهاي ديگه اي هم داشته، يكي از اونا ماجراي شكار كردن يه گراز وحشيه .

    ملي گر پسر پادشاه كاليدون (Calydon) بود. بنا به پيش بيني يكي از خدايان، نوشته اي وجود داشت كه اگه اونو كاملا ميسوزوندند، ملي گر كشته ميشد. مادر ملي گر از ماجرا باخبر ميشه و اون نوشته رو ميدزده و تو سينه اش مخفي ميكنه .
    يه روز پادشاه كاليدون فراموش ميكنه براي آرتميس، خداي شكار، قرباني ببره. آرتميس براي تلافي اين فراموش كاري، يه گراز خيلي وحشي رو ميفرسته تا شهر رو از بين ببره .
    چندين نفر از قهرمانان يوناني از جمله جيسون و ملي گر براي كشتن اين گراز به راه ميافتن.
    به خاطر پسر نشدن آتالانتا (Atalanta) ، پدرش اونو از بدو تولد ميبره و تو كوهستان رهاش ميكنه. اين دختر با كمك يه خرس زنده ميمونه و به شكارچي بزرگي تبديل ميشه .
    آتالانتا هم تو شكار گراز وحشي شركت داشته و اولين ضربه مرگبار رو هم اون به گراز ميزنه، اما در نهايت ملي گر موفق به كشتن گراز وحشي ميشه .

    ملي گر عاشق آتالانتا ميشه و سر و پوست گراز رو به اون ميبخشه.
    دايي ملي گر از اينكه اون نشان پيروزي اونا رو به اون دختر ميده حسابي شاكي ميشه و با ملي گر ميجنگه، اما در نهايت به دست اون كشته ميشه.
    مادر ملي گر از اينكه ميبينه پسرش، برادر اونو كشته از فرط عصبانيت اون نوشته رو پرت ميكنه تو آتيش و ملي گر ميميره. مادرش از اينكار پشيمون ميشه و خودشو به دار ميكشه

  27. کاربران : 4 تشکر کرده اند از شما pareparvaz51 برای ارسال این پست سودمند:


  28. #15
    pareparvaz51 آواتار ها
    pareparvaz51 آفلاين است همکار قدیمی بخش فرهنگ و تاریخ
    تاریخ عضویت
    May 2008
    نوشته ها
    3,303
    تشکر
    3,970
    تشکر شده 8,245 بار در 3,636 پست
    لايك دريافتي
    0
    لايك كرده
    0

    پیش فرض معبد آرتميس

    معبد آرتميس




    در يك شب گرم تابستاني سال 356 پيش ازميلاد ، مردي به آهستگي و بدون سر و صدا در خيابانهاي شهر «اِفِسوس» در تركيه يامروزي حركت ميكرد. او در دست خود يك مشعل كوچك خاموش داشت كه از بيم ساير كساني كهدر حال گردش شبانگاهي بودند ، آن را زير روپوش گشاد خود پنهان كرده بود. او در حاليكه با احتياط و ترس به اطراف خود مينگريست و از تمام خيابانهاي اصلي شهر اجتنابميكرد ، بالاخره به يك معبد بزرگ سفيد رنگ رسيد كه در كناره ي شهر ، قد برافراشتهبود. نگهبانان معبد در خواب بودند ، در نتيجه او توانست بدون هيچ مانعي به داخلعبادتگاه نفوذ كند. در آنجا او كاري را انجام داد كه خشم و نفرت تمام مردم متمدن آنزمان را برانگيخت: او با مشعل تعدادي از اشياء چوبي مورد پرستش و مقدس را به آتشكشيد ! شعله هاي آتش خيلي سريع به بالاتر سرايت كرد ، دربهاي چوبي روغن جلا دادهشده و پرده اي كه رويپيكره ي خدايان را ميپوشانيد ، طعمه ي آتش شدند و از فراز آنبه زودي سقف معبد دستخوش حريق شد ؛ در اندك زماني از عبادتگاه فقط خرابه اي پر دودباقي مانده بود! آن ستونهاي مرمرين ــ كه بعضي از شدت حرارات تركيده بودند و برخيافتاده بودند ــ با شِكوه و شكايت در آسمان تاريك ، قد برافراشته بودند .اين مرددر برابر دادگاه كه او را محكوم به شكنجه كرد ، اعتراف نمود كه معبد را به آتشكشيده است تا با اين عمل ، نامش را براي جهانِ پس از خود فراموش ناشدني و جاودانيكند!
    اگر چه افسوسيها به اتفاق تصميم گرفتند كه هيچگاه نام اين ديوانه ي تشنه يشهرت را نبرند ــ تا دست كم او را در رسيدن به هدفش ناكام بگذارند ــ ولي شايد درستبه همين دليل نام او هنوز هم معروف است: « استراتوس » و آن معبد كه او آن را بهخرابه و خاكستر تبديل كرد ، زيباترين ، بزرگترين و مقدسترين پرستشگاه روي زمين ــبه قول تاريخنگار يوناني « آمپليوس » ــ و يك ياد بود تحسين برانگيز از جلال و شكوهيوناني ــ به گفته ي دوست و همكار او « پلينيوس » ــ بود و معبد مرمرين آرتميس درافسوس ، چهارمين اثر از شگفتيهاي هفتگانه ي جهان بود.
    اين پرستشگاه در زمان آتشسوزي هزار سال از عمرش ميگذشت. هنگامي كه ايونيها در جستجوي امكانات زيست و زندگيدر اواخر هزاره ي دوم قبل از ميلاد از سرزمين اصلي يونان به آسياي صغير مهاجرتكردند ، بندر بزرگ شبه جزيره ي « ساموس » را روبروي شهر افسوس بنا نهادند. شهر وبندر خيلي سريع به يك مكان بازرگاني و تجارتي شلوغ و پر هياهو با خانه هاي بزرگزيبا و كلبه هاي كوچك ، با خيابانهاي تميز و پهن ، با آگورهاي (ميدانهاي تجارتيبازار مانند) شلوغ تبديل شد. تجارت و جنبش و گردش مانند آنچه كه در سرزمين پيشينيونان رواج داشت ، شكوفا شد. افسوس به سرعت يكي از مهمترين شهرهاي جهان قديمشد.
    مهاجران در مكاني دور افتاده در دهانه ي رودخانه ي «كايستروس» يك منطقه يمحصور را يافتند كه در آن يك درخت مقدس قرار داشت. ساكنان بومي و اوليه ي اين منطقهيك خداوندگار طبيعت آسياي قديم را ــ كه يك زن با پستانهاي بسيار بود ــ عبادتميكردند. يونانيها اين سنت عبادي را پذيرفتند. تنها تغييري كه در اين روش عبادي بهوجود آوردند اين بود كه آن الهه ي طبيعت زنانه را با آرتميس خودشان يعني الهه يباكره ي ماه ، شكارچي نيرومند ، حافظ شهرها ، زنان و جانوران جوان جايگزينكردند.
    بديهي است كه اين عبادتگاه كوچك در نظر يونانيان براي الهه شان كه به هرحال يكي از دختران زئوس و خواهر « آپولون » بود ، كفايت نميكرد. بنابراين آنها شروعبه ساختن معبد جديدي براي آرتميس كردند ؛ اين معبد بايد بزرگتر و پرشكوهتر مي بود. خوشبختي با بدبختي همراه شد ، كه شهر افسوس در سال 560 قبل از ميلاد توسط « كرزوس» شاه ليديه تسخير شد. او نه تنها ثروت بي حد و حسابي داشت (چنانكه امروز همثروتمندان را در اروپا كرزوس ميخوانند) ، بلكه يكي از علاقه مندان و دوستداران هنريوناني و از پرستندگان صميمي خدايان يوناني بود. با كمك اقتصادي او معبد آرتميس ،پر شكوهترين و مجللترين پرستشگاه يونانيها ــ كه «آرتميسيون» ناميده ميشد ــ برپاگرديد.
    چون اغلب اوقات در آسياي صغير زلزله رخ ميداد ، از اين رو معبد را در يكمنطقه مردابي ساختند. زيرا اين باور وجود داشت كه زمين نرم زير بنا ميتواند حتيتكانهاي سخت و شديد را تحمل و خنثي كند.
    ابتدا گودبرداري عميق انجام شد. در كفگود تيرها و الوارهاي حمّال از تنه ي درختان بلوط كه براي استحكام بيشتر ، دوداندود و خشك شده بودند ، جاسازي شد. اين الوارها وزنِ يك پي ساختماني سنگين و عظيماز سنگهاي صخره اي را كه تا سطح زمين در گود ريخته شده بود ، تحمل ميكردند. روي اينپي ، ساختمان معبد بنيان شد ؛ معبدي كه 51 متر عرض و 105 متر طول داشت. 127 ستونمرمريني كه سقف معبد بر آنها قرار داشت ، هر يك 18 متر ــ به اندازه ي تقريبي يكساختمان 6 طبقه ــ ارتفاع داشت . سقف و چوب بستِ شيرواني از چوب سدر بود. دربهايبلند دو لنگه اي محراب كه از چوب جلا داده شده ي سرو ساخته شده بود ، به وفور باطلا و رنگهاي درخشان و پرفروغ تزيين شده بود. در محراب مجسمه ي ايستاده ي آرتميس بابيش از دو متر ارتفاع ، قرار داشت. اين مجسمه از چوب تاك ساخته شده و با طلا و نقرهپوشيده شده بود. اين ساختمان بي همتا و محتويات ارزشمندِ داخل آن را «ارستراتوس» جاه طلب با عمل جنون آميز خود طي چند دقيقه نابود كرد. به هر حال نهتمام آن را: زير ستونهاي از هم شكافته شده و مجسمه هاي مرمريني كه سوخته و به آهكتبديل شده بودند و در ميان ظرفها و كوزه هاي ذوب شده و ديوارهاي ترك خورده ،افسوسيها مجسمه ي آرتميس را كه تقريباً بدون هيچگونه صدمه اي سالم مانده بود ،يافتند !آنها گفتند اين يك معجزه است و پيدا شدن مجسمه را نشانه اي از يكمأموريت الهي تلقي كردند. مأموريت اين بود كه معبد را ديگر بار بسازند. ولي اين بارباز هم بزرگتر ، باز هم زيباتر و باز هم باشكوهتر .در سرتاسر يونان و نيز فراتراز يونان موجي از آمادگي براي ايثار در گرفت. پول ، جواهر و ساير نذرها و صدقه ها ،هديه شده از پير و جوان ، دارا و ندار ، به افسوس سرازير شد و بي درنگ كار ساختمعبدي جديد آغاز شد .معمار افسوسي «خئيروكراتس» كه مأموريت يافته بود ، معبدجديد را بسازد ، نخست دستور داد باقيمانده ي خرابه هايي را كه هنوز سرپا بود و ازكوه خرابه ها بيرون زده بود ، جدا كرده و از محل خارج كنند. آنگاه باقيمانده يخرابه ها را صاف و هموار كردند. اين سطح صاف پي جديد معبد بود. اين پي با بلوكهايمرمري ضخيم پوشيده شد ، به طوري كه اكنون سطح زير بناي معبد 125×65 متر اندازهداشت . خئيروكراتس در ساخت بقيه ي قسمتهاي معبد دقيقاً همان شيوه ها ومعماري معبد قديم را در نظر گرفت: درست روي محل ستونهاي از هم پاشيده شده ، 127ستون جديد برافراشته شد. باز هم پايين 36 ستون از اين ستونها نقشهاي برجسته بهبلندايي بيش از قامت يك مرد وجود داشت. اين نقشها كارهاي خدايان و قهرمانان يونانيرا نشان ميداد. به اين ترتيب طي چندين دهه معبد قديم از نو برپا شد ولي ارتفاع معبددو متر بيشتر از معبد سابق بود زيرا بر تل خرابه ها كه اكنون پي جديد را تشكيلميداد ، باز هم يك كف ديگر كه دو متر ارتفاع داشت ، فرش شده بود. تفاوت ديگري نيزوجود داشت: براي اينكه باز ديوانه اي ديگر مثل «ارستراتوس» نتواند معبد را با آتشسوزي نابود كند ، سقف معبد اين بار نه از چوب كه از سنگهاي عظيم بنا شدهبود.
    سال 334 پيش از ميلاد اسكندر كبير در ادامه ي جتگهاي مشهور خود موسوم به «لشكركشي اسكندر» عمليات جنگي پيروزمندانه ي خود را از راه آسياي صغير به سمت افسوسادامه داد. او از معبد آرتميس كه در حال ساخت دوباره بود ، ديدار كرد و پيشنهادنمود در مشاورت و در عمل و نيز قبل از هر چيز با پول در ساخت معبد كمك كند. او بااين پيشنهاد خود افسوسيها را در وضع نامساعدي قرار داد. از يك سو آنها نميخواستندپادشاه قدرتمند مقدوني را برنجانند ، از سوي ديگر به هر حال اسكندر در نظر آنها يك « بربر» بود (در يونان هر كس كه يوناني نبود ، بربر ، به معني بيگانه محسوب ميشد؛ آنها نميخواستند از يك بربر كمك قبول كنند. بنابراين متوسل بهحيله اي شدند: آنهابراي اين شاهبيگانه دليل آوردند كه حكمران قدرتمند و سردار جنگجويي چون اسكندربدون شك يك خداست ؛و اينكه يك خدا براي الهه اي يك معبد بسازد ، عملي ناشايست است. اسكندر خشنود وشادمان از پيشنهاد خود چشم پوشيد.
    ساخت معبد جديدمانند ساختآرتميسيون قبليچندين دهه طول كشيد و اين بار نيز معبد آرتميس تنها يك مركز مذهبينبود. در آنجاتجارتهاي كوچك و بزرگ صورت ميگرفت ، خريد و فروش ميشد و مانند سراسريونان ، معبدبزرگترين و مهمترين بانك در محل بود. هر كس پول نياز داشت به كاهنبزرگ كه نوعي مديربانك نيز بود ، مراجعه ميكرد. او وام ميداد و بهره ميگرفت كهالبته بهره چندانكم هم نبود. مبناي عادي بهره شامل 10% ميشد. بنابراين هر كسميخواست 100 تالنتداشته باشد ، مي بايست ساليانه براي آن 10 تالنت بهره ميپرداخت. شهرها و شهرداريهاوضعشان البته بهتر بود: آنها اگر وام ميخواستند ، فقط 6% بهرهميپرداختند و اگردولتي براي جنگ به پول نياز داشت ، كاهن آرتميس حتي 5/1% بهرهدرخواستميكرد .افسوس پس از شكستدر جنگ با رم در سال 133 پيش از ميلاد به تسخيررم در آمد و آنگاهاين شهر كه اكنون « افيسيوس » خوانده ميشد ، پايتخت استان جديدرومي آسيا قرارداده شد. اين حادثه وقفه اي در جاذبه هاي شهر و معبد پديد نياورد: الهه ي يوناني بهالهه ي شكار رومي « ديانا » تبديل شد و افيسيوس باز هم دورانشكوفايي را به خودديد . آرتميسيون براي مدت 3 قرن ديگر مركز ثقل فعاليتهاي مذهبي ،روحاني و اقتصادي بود تا اينكه در سال 262 ميلادي به دست مهاجرين مهاجم « گوتي » غارت و بخشهايي از آن نابود شد. 118 سال پس از آن ، اين معبد براي هميشه معنا واهميت خود را از دست داد: پادشاه رومي « تئودوريوس اول » مسيحيت را به عنوان دينرسمي كشور اعلام كرد و دستور داد تمام معابد كفر تعطيل شود. از اين رو در نهايتآرتميسيون به طور كلي زايد به نظر آمد. اكنون هر كس مصالح ساختماني احتياج داشت ــخواه مسيحيان براي ساختن كليساهاي جديد ، خواه سلجوقيان و اعراب كه شهر افسوس راچندين بار اشغال كردند و در آنجا براي خود خانه ها ساختند ــ آن را از معبد آرتميسبراي خود فراهم ميكرد. « آرتميسيون » به يك معدن سنگ تبديل شد!
    به اين ترتيبساختماني كه زماني در تمام جهان معروف بود ، بطور كلي ناپديد شد و به همراه آن شهرقديم افسوس نيز كه به آهستگي در مرداب و باتلاقهاي رودخانه ي « كيستروس » فرو رفت ،ناپديد شد. (اين شهرها بعدها در قسمت بالايي باتلاقها از نو ساخته شد) هنگامي كه دراواخر سده هاي ميانه عثمانيها (تركها) به آنجا آمدند ، شهر قديمي افسوس و معبد بدونهيچ رد و اثري ناپديد شده بودند. هيچ كس ديگر نميدانست كه اين دو كجا قراردارند .در اواسط سده ي 19 باستانشناسان جستجو براي يافتن شهر افسوس و آرتميسيونرا آغاز كردند. پس از سالهاي طولاني كه در آغاز با تلاشهاي نااميد كننده همراه بود، باستانشناس بريتانيايي « جان تورتل وود » در زير لايه اي به ارتفاع 6 متر از گل ولجن به پي ساختماني « آرتميسيون » رسيد و در سال 1903 همكار بريتانيايي او « ديويدهوگارث » گنج آرتميس را يافت: 3000 قطعه جواهر ، گوشواره ، سنجاق سر ، گل سينه وسكه هاي كوچك گرانبها. اين سكه ها با آلياژي از طلا و نقره ساخته شده بودند. در سال 1956 كارگاه «فيدياس» از زير خاك بيرون آورده شد كه در آن 3 كپي از مجسمه يآرتميس از نخستين آرتميسيون پيدا شد. تمام اين يافته هاي بي نظير اكنون در موزيم هايشهر هاي افسوس و سلجوق در تركيه ي امروزي نگاهداري ميشوند.

  29. کاربران : 2 تشکر کرده اند از شما pareparvaz51 برای ارسال این پست سودمند:


  30. #16
    yahya_shirazi آفلاين است اخراج شده !
    تاریخ عضویت
    Nov 2007
    سن کاربر
    19
    نوشته ها
    383
    تشکر
    372
    تشکر شده 522 بار در 263 پست
    لايك دريافتي
    0
    لايك كرده
    0

    پیش فرض

    سلام.امكانش هست بيشتر ار هركول بنويسيد؟

  31. تشکرها از این نوشته :


  32. #17
    pareparvaz51 آواتار ها
    pareparvaz51 آفلاين است همکار قدیمی بخش فرهنگ و تاریخ
    تاریخ عضویت
    May 2008
    نوشته ها
    3,303
    تشکر
    3,970
    تشکر شده 8,245 بار در 3,636 پست
    لايك دريافتي
    0
    لايك كرده
    0

  33. کاربران : 3 تشکر کرده اند از شما pareparvaz51 برای ارسال این پست سودمند:


  34. #18
    pareparvaz51 آواتار ها
    pareparvaz51 آفلاين است همکار قدیمی بخش فرهنگ و تاریخ
    تاریخ عضویت
    May 2008
    نوشته ها
    3,303
    تشکر
    3,970
    تشکر شده 8,245 بار در 3,636 پست
    لايك دريافتي
    0
    لايك كرده
    0

  35. کاربران : 3 تشکر کرده اند از شما pareparvaz51 برای ارسال این پست سودمند:


  36. #19
    pareparvaz51 آواتار ها
    pareparvaz51 آفلاين است همکار قدیمی بخش فرهنگ و تاریخ
    تاریخ عضویت
    May 2008
    نوشته ها
    3,303
    تشکر
    3,970
    تشکر شده 8,245 بار در 3,636 پست
    لايك دريافتي
    0
    لايك كرده
    0

    پیش فرض خوان اول و دوم

    خوان اول: شیر نیمین

    به عنوان نخستین ماموریتش، هرکول می‌بایست شیر نیمین را از بین می‌برد. این ماموریت آن قدرها هم که به نظر می‌رسد آسان نبود. چرا که شیر نیمین فقط یک حیوان وحشی معمولی نبود. بلکه از نژاد موجوداتی ماورا الطبیعی بود و بیشتر به نوعی هیولا می‌مانست تا شیر! و تازه، هیچ تیر و نیزه‌ای بر پوست زمخت‌اش کارگر نبود.
    هرکول وقتی دید که حتی تیرهای جادویی‌اش بر تن حیوان اثری ندارند، شیر را تا لانه‌اش تعقیب کرد. لانه‌ی حیوان غاری بود که دو ورودی داشت. هرکول یکی از راه‌های ورودی را با سنگ بزرگی بست و سپس، آرام و آهسته، بدون هیچ اسلحه‌ای از در دیگر به داخل غار شیر خزید و آنقدر با دستان قدرتمندش گردنش را فشار داد که دیگر نفس‌اش بالا نیامد!
    بعد از آن، هرکول صاحب ردایی از پوست شیر و کلاهخودی از کله‌ی شیر که او را از گزند هر تیر و نیزه ای در امان نگه می‌داشت.

    خوان دوم: هایدرا

    اریستوس از آنجایی که به جای هرکول بر تخت نشسته بود، آنقدر از انتقام پسر عموی قدرتمندش می‌ترسید که وقتی دید هرکول با ردایی از پوست شیر بازگشته، رفت و توی یک کوزه‌ی بزرگ قایم شد!و از توی همان کوزه، دستور ماموریت بعدی هرکول را به او داد. (بعضی جاها آمده‌است که آریستوس حتی از ورود هرکول به داخل شهر هم جلوگیری کرد و از آن پس فرمان‌هایش را توسط جارچی برای او می‌فرستاد.) هرکول می‌بایست برای دومین ماموریتش هیولایی به اسم هایدرای چند سر را پیدا کند و از بین‌اش ببرد. تمام اسطوره‌نویسان بر این باورند که هایدرا در یکی از مرداب‌های سرزمین لرنا زندگی می کرده و بدنش آنقدر سمی بوده که نفس‌اش هم انسان را می‌کشته. (و البته یادمان باشد که هرکول یک انسان عادی و فانی نبوده.) ولی گویا شمردن سرهای این هیولا خیلی هم آسان نبوده. چون هیچ کجایی نوشته نشده‌است که این هیولای چند سر، دقیقا چند تا سر داشته است! عده‌ای نوشته‌اند تنها هشت یا نه سر داشته و در جای دیگری تعداد سرهای این موجود را تا ده‌هزار نوشته‌اند! به هر حال، تمام راویان سر این یک نکته توافق دارند که همین که یکی از سرهای این هیولا از تنش جدا می‌شد، دو سر دیگر جایش در می‌آمد.
    هرکول با زحمت بسیار جای هیولا را پیدا کرد و با استفاده از تیرهای آتشین‌ او را از آشیانه‌اش بیرون کشید. کاری که احتمالا خیلی زود از انجام‌اش پشیمان شد. چرا که هایدرا به محض دیدن هرکول، سرهایش را به دور بدن او پیچید. به طوری که طفلک هرکول نمی توانست کوچک‌ترین حرکتی بکند! اوضاع وقتی بدتر شد که در این میان خرچنگ غول‌پیکری هم که در همان مرداب زندگی می کرد به کمک هیولا آمد و پاشنه‌ی پای هرکول را نیش زد.
    دیگر هرکول راستی راستی داشت شکست می‌خورد که ناگهان به یاد برادرزاده‌اش یولئوس افتاد. یولئوس که هرکول را با ارابه تا سرزمین لرنا رسانده بود، حالا با ترس و لرز گوشه‌ای ایستاده‌بود و به عموی بدبخت‌اش نگاه می‌کرد و صدایش در نمی‌آمد. بالاخره بعد از اینکه هرکول یک ساعت با داد و هوار از او خواست که آتش روشن کند، یولئوس مشعلی روشن کرد و به هیولا نزدیک شد. در همین حین هرکول با حرکتی ناگهانی خودش را از چنگ هیولا رها کرد و شروع کرد به قطع کردن سرهای هایدرا. هر کدام از سرهای هیولا را که قطع می‌کرد یولئوس جایش را می‌سوزاند تا سر دیگری در نیاید. گفته شده‌است که آخرین سر هیولا جاودانه و نامیرا بود. برای همین هرکول پس از اینکه آخرین سر هایدرا را از بدنش جدا کرد، آن را زیر صخره‌ی بزرگی چال کرد که نتواند از جایش جُم بخورد! بدین ترتیب، هرکول این ماموریت را نیز به پایان برد و تیرهایش را نیز به سم بدن هیولا آغشت.
    ولی هنگامی که هرکول به نزد پادشاه بازگشت، آریستوس به وی گفت که کشتن هایدرا را به عنوان یکی از خوان‌های او نمی‌پذیرد. چرا که از یولئوس کمک گرفته‌است!

  37. کاربران : 6 تشکر کرده اند از شما pareparvaz51 برای ارسال این پست سودمند:


  38. #20
    pareparvaz51 آواتار ها
    pareparvaz51 آفلاين است همکار قدیمی بخش فرهنگ و تاریخ
    تاریخ عضویت
    May 2008
    نوشته ها
    3,303
    تشکر
    3,970
    تشکر شده 8,245 بار در 3,636 پست
    لايك دريافتي
    0
    لايك كرده
    0

    پیش فرض خوان سوم - خوان چهارم - خوان پنجم

    خوان سوم: گوزن سرینیتی

    سومین ماموریتی که برای هرکول در نظر گرفته‌شد، به دام انداختن گوزن ماده‌ی سرینیتی بود. این موجود تیزپا شاخ‌هایی طلایی و سم‌هایی از برنز داشت و وقف‌شده‌ی آرتمیس الهه‌ی شکار و ماه بود. به همین دلیل هرکول جرات نمی‌کرد در طی این ماموریت آسیبی به حیوان برساند.
    هرکول یک سال تمام در کناره‌های رود لیدون در سرزمین آرکادیاـ به دنبال ماده‌گوزن دوید تا بالاخره در یک فرصت مناسب توانست با تیر و کمانش طوری دو پای پیشین حیوان را هدف قرار دهد که تیرش درست بین زردپی و استخوان اصابت کند. با این روش هرکول گوزن را به زمین دوخت بدون اینکه حتی قطره‌ای خون از وی بریزد!با این وجود آرتمیس از این موضوع بسیار خشمگین شد. اما هرکول با انداختن گناهِ به دام انداختن گوزن طلایی بر گردن کارفرمایش آریستوس، از آتش خشم آرتمیس به در رفت!

    خوان چهارم: گراز وحشی اریمانتی

    در چهارمین ماموریت‌اش، هرکول می‌بایست برای جستجوی گراز وحشی عظیم‌الجثه‌ای، باز به سرزمین آرکادیا برود. قرار بود هرکول این حیوان را زنده به چنگ آورد. هرکول در جستجوی گراز بود که به سنتور فلوس برخورد. این موجودِ نیمی انسان و نیمی اسب، هرکول را به غارش برد و از او پذیرایی کرد. هنگامی که هرکول از فلوس شراب خواست فلوس به او گفت که بطری شراب متعلق به تمام سنتورهاست و او جرات نمی‌کند از آن به هرکول بدهد. هرکول به حرف او توجه نکرد و بطری شراب را برداشت و تا ته سرکشید. بوی شراب سنتورهای دیگر را به غار کشاند. آنها وقتی دیدند هرکول تمام شراب آنها را خورده با عصبانیت به وی حمله‌ور شدند. هرکول تعدادی از آنها را کشت و به دنبال بقیه از غار خارج شد. فلوس که تنها مانده‌بود به جسد یکی از سنتورها نگاهی انداخت و با خود فکر کرد که چه‌طور حیوان به این بزرگی با یک تیر کوچک از پا درآمده‌است. با همین فکرها، فلوس تیر را از بدن حیوان بیرون کشید که نگاهی به آن بیندازد که به‌طور اتفاقی تیر از دستش رها شد و به پایش فرو رفت! و از آنجایی که آغشته به زهر هایدرا بود، فلوس بلافاصله جان باخت. وقتی که هرکول به غار بازگشت و با جسد فلوس مواجه شد، او را سوزاند و به راهش ادامه داد!
    بالاخره هرکول گراز را بر بالای رشته‌کوه‌های اریمانتوس پیدا کرد و برای اینکه بتواند گیرش بیاندازد، حیوان را به سمت پرتگاه‌های پربرف کوه کشاند تا نتواند حرکت کند. سپس به‌ راحتی گراز را بلند کرد و بر شانه انداخت و آن را نزد آریستوس ‍ـ که طبق معمول توی کوزه اش پنهان شده‌بود ـ برد.

    خوان پنجم: اصطبل‌ اگس

    بعد از فکر کردن بسیار بالاخره اریستوس راهی پیدا کرد تا حال هرکول را بگیرد. وقتی هرکول از چهارمین ماموریت‌ هم با موفقیت بازگشت، اریستوس به او گفت که برای پنجمین ماموریت‌اش، باید تمام اصطبل اگس را تمیز کند. آن هم فقط در عرض یک روز. اگس پادشاه بسیار ثروتمندی بود که بزرگ‌ترین گله‌ی چهارپایان را در سراسریونانداشت. مطمئنا گله‌ی به این بزرگی کثیف‌کاری هم کم ندارد. (تا آنجا که گفته‌اند سراسر سرزمین محل حکومت اگس را بوی کود برداشته‌بود!)
    اریستوس می‌دانست که تمیز کردن بزرگ‌ترین اصطبل یونان در یک روز غیرممکن است و از تصور پسرعمویش که شکست‌خورده و با سر و وضع کثیف برمی‌گردد کیف می‌کرد. غافل از اینکه هرکول فکر بکری در سر دارد.
    هرکول پیش اگس رفت و بدون اینکه چیزی از ماموریت‌اش به او بگوید، از پادشاه خواست که یک‌دهم گله‌اش را به وی بدهد و در عوض هرکول اصطبل‌اش را در عرض یک روز برایش تمیز خواهد کرد. اگس نمی‌توانست آنچه را شنیده‌بود باور کند. هرکول، قهرمان بزرگ و مغرور می‌خواست کود حیوانات اگس را پاک کند! با این‌حال، پادشاه پیشنهاد هرکول را پذیرفت.
    هرکول به همراه پسر اگس به سمت اصطبل به راه افتاد. برخلاف انتظار همه، حتی دست هم به جارو و خاک‌انداز نزد. بلکه به سمت دیوار اصطبل رفت و سوراخ بزرگی در آن ایجاد کرد. سپس به سمت دیگر اصطبل رفت و سوراخ دیگری، درست روبه‌روی سوراخ قبلی درست کرد. بعد از آن پسر اگس را به دنبال خود به سمت رودخانه کشاند. در آنجا، هرکول با پرتاب چند سنگ بزرگ به داخل رودخانه، جهت جریان آب را تغییر داد. به‌طوری که آب مستقیما به سمت اصطبل اگس می‌رفت، از سوراخ اصطبل داخل می‌شد، تمام کودها را می‌شست و از سوراخ دیگر خارج می‌شد. اصطبل در عرض کمتر از یک روز تمیز شد.
    ولی اگس (که فهمیده‌بود هرکول به هر حال مجبور بوده برای انجام ماموریت‌اش اصطبل وی را تمیز کند) زد زیر همه چیز و منکر این شد که قول پاداش به هرکول داده‌است. و به وی گفت که اگر مشکلی دارد می‌تواند شکایت کند! و هرکول هم همین کار را کرد.
    در دادگاه پسر اگس شهادت داد که پدرش قول داده یک ‌دهم گله‌اش را به هرکول بدهد. و قاضی هم حکم کرد که دست‌مزد هرکول باید پرداخته‌شود. اگس به وعده‌اش وفا کرد. ولی از لج‌اش هم هرکول و هم پسر کوچکش را از آن سرزمین بیرون کرد. پسر اگس به سرزمین‌های شمالی رفت تا با عمه‌هایش زندگی کند و هرکول هم به مایسن بازگشت.
    اریستوس که حسابی خیط شده‌بود، گفت که این هم جزء خوان‌های هرکول به حساب نمی‌آید. چون هرکول در ازای دست‌مزد اصطبل را تمیز کرده‌است.
    (قبلا خوانده‌بودیم که اریستوس کشتن هیولای هایدرا را هم از هرکول نپذیرفته‌بود(خوان دوم). و این‌گونه بود که ماموریت‌های هرکول از ده خوان به دوازده خوان تبدیل شد.)

  39. کاربران : 7 تشکر کرده اند از شما pareparvaz51 برای ارسال این پست سودمند:


صفحه 1 از 5 12345 آخرینآخرین

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
قدرت گرفته از ویبولتین ،اکنون ساعت 10:23 AM برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4.5 می باشد.
کليه حقوق اين سايت متعلق به  شرکت فرهنگ سازان  است.هر گونه استفاده از مطالب اين سايت پيگرد قانوني دارد
سئو و بهينه سازي : سئو
Powered by vBulletin® Version 4.2.2 Copyright © 2014 vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved