تاریخ امروز :
تالار های نیک صالحی - Powered by vBulletin
تبلیغات
تولبار جدید و آپدیت شده مخصوص نیک صالحی آماده دانلود است ، برای دانلود کلیک کنید.

آخرین ارسالهای انجمن




صفحه 2 از 2 نخستنخست 12
نمایش نتایج: از 21 به 34 از 34

سوسیالیسم

  1. #21
    sociologist آواتار ها
    sociologist آفلاين است همکار قدیمی
    تاریخ عضویت
    Apr 2011
    نوشته ها
    480
    تشکر
    1,055
    تشکر شده 696 بار در 381 پست
    لايك دريافتي
    0
    لايك كرده
    0

    پیش فرض سوسیالیسم از نظر مارکس

    بدین ترتیب، بر پایه‌ی‌ تحلیلی که مارکس ‌از اشکال تاریخی زندگی ‌بشر و روابط اجتماعی هر دوره می‌کند، سوسیالیسم به عنوان مرحله‌ای ضروری از تاریخ بشر جلوه‌گر می‌شود. به عقیده‌ی ‌مارکس، آنچه خیراندیشان ‌و بشردوستان بر مبنای ارزشهای اخلاقی یا باورهای دینی، پیشنهاد کرده‌اند، جز خیالهای بی‌بنیاد نیست، و سوسیالیسم بر اساس خواست و خیراندیشی افراد به‌وجود نخواهد آمد، بلکه شرایط لازم تاریخی‌ باید برای آن فراهم شود این شرایط لازم تاریخی فقط در نظام سرمایه‌داری پدید می‌آید. زیرا این نظام که با تکامل بخشیدن به ابزارهای تولید و اجتماعی کردن شیوه‌های تولید (بصورت تولید گروهی کارخانه‌ای) خود به خود شکلی از تولید را به وجود می‌آورد که «اجتماعی» است و با نظام تولید بر پایه‌ی مالکیت خصوصی نا‌همساز است، بنابراین، باید جای خود را به نظام تازه‌ای، که ‌همان نظام سوسیالیستی است بدهد. مارکس رسالت تاریخی خاصی برای پرولتاریا می‌شناسد.
    این طبقه،که از مزدوران صنعتی‌تشکیل می‌شود بر اثر گسترش نظام سرمایه‌داری و تولید صنعتی، رفته رفته بزرگتر می‌شود تا جایی که ‌اکثریت را در جامعه تشکیل می‌دهد. در عین حال، نظام استثماری سبب‌ می‌شودکه ثروت در یک قطب و فقر در قطب دیگر متمرکز شود، و سرانجام، بالاگرفتن کار تضادهای طبقاتی و بحران‌های نظام سرمایه‌داری سبب طغیان این طبقه و به ‌وجود آمدن نظام سوسیالیستی خواهد شد.
    مارکس برای دوره‌ی‌ انتقالی از سرمایه‌داری به سوسیالیسم یک مرحله‌ی میانی به نام «دیکتاتوری پرولتاریا» در نظر گرفته که در آن طبقه‌ی کارگر، با برقرار کردن دیکتاتوری خود، دیگر طبقات اجتماعی‌ را حذف می‌کند و پس از برقراری نظام سوسیالیستی تمامی جامعه به «کارگر» تبدیل می‌شود، و فرق میان کار دستی و فکری و روستا و شهر از میان بر می‌خیزد، و به این ترتیب، دولت به عنوان نهاد زورگوی‌ اجتماعی علت وجودی خود را از دست می‌دهد.

  2. تشکرها از این نوشته :


  3. #22
    sociologist آواتار ها
    sociologist آفلاين است همکار قدیمی
    تاریخ عضویت
    Apr 2011
    نوشته ها
    480
    تشکر
    1,055
    تشکر شده 696 بار در 381 پست
    لايك دريافتي
    0
    لايك كرده
    0

    پیش فرض مارکسیسم بعد از مارکس

    جنبش طبقه‌ی‌ کار‌گر در اروپا در دهه‌ی آخر قرن ‌نوزدهم بسرعت زیر نفوذ مارکسیسم قرار گرفت. اما بزودی میان جناح چپ و میانه‌رو مارکسیست اختلاف ‌درگرفت، چنان‌که به از هم پاشیدن بین‌الملل کارگری انجامید. پیدایش و پیروزی بولشویسم در روسیه، سرانجام، جنبش مارکسیستی‌ را به دو شاخه‌ی اصلاح‌طلب ‌و انقلابی تقسیم کرد.
    شاخه‌ی اصلاح‌طلب، که در اروپای غربی ‌رشد کرد با جنبش (ریویزیونیسم) در مارکسیسم ‌راه خود را به سوی «سوسیا‌لیسم دمکراتیک» گشود و سرانجام، از مارکسیم چشم‌ پوشید و تکیه‌ی‌ خود را بر سنت اخلاقی‌ و بشردوستانه‌ی سوسیالیسم نهاد. شاخه‌ی‌ انقلابی‌ مارکسیسم که با کمونیسم، از راه بولشویسم روسی، جهانگیر شد، حوزه‌ی نفوذ اصلی خود را در کشورهایی یافت که‌ زمینه‌ی جنبش انقلابی در آن‌ها فراهم‌تر بود. یعنی در روسیه و کشورهای جهان سوم‌، این شاخه که مدعی پیوستگی پرشور و با ایمان ‌به ‌روح انقلابی مارکسیم است، سخت زیر نفوذ گسترش و تکوین خاص مارکسیم در روسیه ‌یعنی لنینسم، قرار دارد. مارکسیسم، پس از مارکس، به ‌عنوان ‌ایدئولوژی، به صورت «جهان‌بینی» جامعی درآمد و برای بسیاری جانشین نگره‌ی دینی در عصری دنیوی شد. بخش علمی و پوزیتیویست آن با فلسفه‌ی «ماتریالیسم دیالکتیک» کامل شد که مدعی آنست که ‌نه تنها تاریخ بلکه عالم ‌را بطورکلی توضیحی قطعی و جامع می‌دهد. با این همه، نخست ظهور سوسیالیسم دمکراتیک و سپس بازنگرش کمونیستی و پس از آن چپ نو و مارکسیم نو، گواه وجود مسائل فکری در مارکسیسم رأی کسانی است که خواسته‌اند تحلیل مارکسیستی را با رؤیای مارکسیستی جامعه آزاد و بی‌طبقه و نظریه‌ی مارکس را با عمل اصلاحی یا انقلابی و پیامبری‌های مارکس را با آن‌چه او « تاریخ تجربی» می‌نامد آشتی دهند. رؤیای مارکس ‌از آینده‌ی تاریخی‌ برای ایدئولوژی‌های آرمان‌شهری و انقلابی روزگار ما یاوری قوی بوده است و آن‌ها را با یقین«علمی» به «ناگزیری تاریخی» آن آینده آراسته است. مارکس ‌را (که ‌می‌گفت «من مارکسیست نیستم») نمی‌توان مسئول همه‌ی ‌زیر و بم‌های «مارکسیسم» به عنوان یک ‌دکترین دانست. اما ابهام‌ها و گسیختگی‌هایی در نظرات او هست که راه را برای تفسیرهای گوناگون و ناهمساز پیرامونش باز گذاشته است. با ظهور«چند مرکزیت» کمونیستی، دکترین مارکسیستی به چند شاخه‌ی دیگر تقسیم شده است. همچنین در هم‌سازی با شرایط اجتماعی-تاریخی گوناگون رنگ‌های گوناگون پذیرفته است، چنانکه ‌با لنینیسم ‌رنگ روسی، با مانوئیسم ‌رنگ ‌چینی، با کاستروئیسم‌ رنگ آمریکایی‌ لاتینی به ‌خود پذیرفته، و در این اواخر نیز جهان‌ شاهد پیدایش «کمونیسم اروپایی» بوده است. که حزب‌های کمونیست فرانسه، ایتا‌لیا و اسپانیا، پیشرو آنند.
    نوشته‌های ‌پرنفوذ ‌مارکس‌ نه تنها در جنبش‌های سیاسی، بلکه همچنین‌ در مفاهیم‌ جامعه‌شناسی‌ کنونی‌ نفوذی ‌ژرف کرده است و بطور کلی در تکوین‌ و تکامل آخرین‌ مراحل ‌اندیشه‌ی ‌مدرن ‌یاوری قوی و عنصری ‌پایدار بوده است.
    مارکسیسم_ لنینیسم اصطلاحی ا‌ست که از دوران جدل‌های ایدئولوژیک پس از مرگ لنین، برای از میدان بدر کردن دشمنان استالین، به کار گرفته شده است. در زیر این عنوان، مارکسیسم، بر حسب برداشتی که استالین از نظر و عمل لنینی داشت، از نو فرمول‌بندی شد. این برداشت سیاست‌های استالین را مشروعیت می‌بخشید و مرجعیت سیاسی و ایدئولوژیک او را تثبیت می‌کرد. پس از دوران استالین این مفهوم در خدمت مشروع گردانیدن حکومت رهبران بعدی در آمد و همچنین در کشاکش‌های قطب‌های کمونیسم، اساس ایدئولوژیک محکوم کردن هر گونه«کژروی» و تأکید بر ایمان درست به مارکسیسم بوده است درکشاکش چین و شوروی، شوروی‌ها چینی‌ها را متهم کرده‌اند که از مارکسیسم- لنینیسم منحرف شده‌اند، حال آنکه چینی‌ها راه خود را مبتنی ‌بر ایدئولوژی «مارکسیسم –لنینیسم اندیشه‌ی مائوتسه تونگ» می‌دانند. درست هم‌چنان‌که لنینیسم برخی از اصول نظری مارکسیسم را تغییر داد، مارکسیسم-لنینیسم نیز در شرایط محلی گوناگون و درسازگاری با سنت‌های گوناگون، دگرگون شده است، در حالی که ‌همه‌ی ‌پیروان آن به «حقیقت جهانگیر» آن باور دارند.
    مارکسیسم ‌نو عنوانی است ‌برای پیروان «مکتب فرانکفورت » (فیلسوفانی چون هورکهایمر، آدورنو و مارکوزه) همچنین ‌برخی هواداران چپ نو و دیگر تفسیرگران مارکس، که از سنت مارکسیسم – لینیسم بریده و به خود مارکس روی آورده‌اند. این گروه اغلب انگلس ‌را به عنوان کسی که مسؤول بسیاری از بدفهمی‌های اندیشه‌های اولیه‌ی مارکس (مانند ایدئولوژی آلمانی و دست‌نوشته‌های اقتصادی و فلسفی 1844) می‌دانند و اندیشدن درباره‌ی ‌بنیان‌های مارکسیسم از راه آن‌هاست، به عبارت دیگر، عنایت به جنبه‌های هگلی‌ و آرمان‌شهری و روما‌نتیک در اندیشه‌ی مارکس، بجای اقتصاد باوری، تکیه بر مفهوم «از خود بیگانگی» به‌جای تکیه بر تولیدگری انسان دارد. ریشه‌ی این بازگشت به سرچشمه‌های اندیشه‌ی مارکس، در آثاری چون تاریخ و آگاهی طبقه‌ی اثر گئورگ لوکاچ(1885-19719 دیده ‌می‌شود.
    لوکاچ نخستین متفکری است که سیستماتیک از مارکس ‌به هگل ‌بازگشت ‌و به ‌جای «روح» در فلسفه‌ی هگل، پرولتاریای مارکس را گذاشت که حامل«آگاهی تاریخی»است. پیش‌ از پیدایش ‌مارکسیسم ‌نو ‌نیز کوشش‌هایی ‌برای ‌ترکیب ‌مارکسیسم ‌با گرایش‌های ‌فلسفی دیگر، مانند پوزیتیویسم، پراگماتیسم و اخلاقیات کانتی ‌نو شده ‌بود و در این اواخر کوشش‌های دیگری برای ترکیب آن با روانکاوی (به‌دست ‌اریک فروم) پدیدارشناسی (به دست موریس مرلوپونتی) و اگزیستالیسم (به‌دست ‌ژان پل‌سارتر) و ساخت‌باوری (به‌دست لویی آلتوسر) کرده‌اند. مارکسیسم ‌نو بیشتر یک‌ گرایش ‌آکادمیک ‌بوده‌ و در عمل ‌سیاسی تاثیر چندانی ‌نداشته ‌است.

    چند برداشت اشتباه از آثار مارکس و پاسخ به آن‌ها
    به ‌نظر می‌رسد مارکسیسم ‌از تمام ‌ایدئولوژی‌های‌ سیاسی ‌با نفوذ دیگر بیشتر به ‌کار فکری و تئوریک نیاز دارد. به‌ هر حال ‌تأثیر آن بر اندیشه‌ی سیاسی ‌از هر دکترین سوسیالیستی ‌دیگری ‌بیشتر بوده ‌است. بدین جهت‌ این‌ که ‌مارکسیسم‌ در معرض ‌تفسیرهای ‌اشتباه ‌و ساده‌سازی‌های ناروای‌ بسیار قرار گرفته ‌است، امری ‌شگفت‌انگیز نیست.
    تفسیر مارکسیسم ‌متضمن ‌دشواری‌های ‌فراوان‌ است‌ و عدم‌ دانش ‌و اطلاع‌ کافی‌ از آثار مارکس ‌و انگلس ‌منجر به ‌تفاسیر اشتباه ‌از آثار آن‌ها می‌شود. در اینجا تنها به چند نمونه ‌اشاره ‌می‌کنیم.
    الف)تئوری‌ و تعلق ‌طبقاتی: بنا به‌ درک ماتریالیستی ‌تاریخ، پایه‌ی ‌تئوری‌ها -و در میان‌ آن‌ها تئوری‌های ‌علمی- در تحلیل‌ نهایی‌ در مناسبات‌ تولید است. برخی ‌اندیشه‌ها و نظرات ‌از طبقه‌ی ‌انقلابی‌ و پیشرو علیه ‌نظام‌ موجود می‌شوند. دیدگاه ‌فوق‌ غالباً این‌ گونه‌ تفسیر شده ‌است‌ که ‌بنا به ‌درک ‌مارکسیستی هیچ‌گونه ‌دانش‌ عینی‌ وجود ندارد، بلکه‌ کل ‌دانش ‌نسبی ‌بوده ‌و ماهیتی ‌طبقاتی‌ دارد. اما آشکار است ‌که‌ مارکس‌ و انگلس‌ چنین ‌منظوری ‌نداشته‌اند. بنا به درک‌ آن‌ها یک‌ تئوری ‌صرف‌ نظر از این‌که ‌چه ‌کسی ‌آن‌را تدوین‌ می‌کند می‌تواند ‌درست‌ یا غلط ‌باشد. در عین ‌حال، هر طبقه ‌در پذیرش‌ برخی ‌تئوری‌ها و رد برخی ‌دیگر دارای ‌گرایش خاص ‌خود است.
    اجازه ‌بدهید مثالی ‌بیاوریم؛ مارکس و انگلس‌ معتقدند که اقتصاد سیاسی‌ کلاسیک تصویری ‌واقعی ‌از نحوه‌ی عملکرد رقابت‌ آزاد، کارمزدی ‌و غیره ‌در مرحله‌ی ‌آغازین‌ نظام ‌سرمایه‌داری‌ ارائه ‌می‌دهد. اما اسمیت، ریکاردو و میل نمی‌توانند تکامل بیشتر سرمایه‌داری‌ که ‌منجر به‌ فروپاشی ‌آن ‌می‌شود را توضیح‌ دهند. نظریه‌‌‌ی ‌سرمایه‌ که ‌توسط‌ مارکس ‌تدوین ‌شده ‌است نیز تصویری‌ عینی‌ از سرمایه‌داری‌ است ‌که‌ در مقایسه‌ با نظریه‌ی ‌اسمیت‌ و ریکاردو ‌عمیق‌تر ‌و جامع‌تر است. نظریه‌ی ‌نخست‌ به ‌گونه‌ای آشکار از خواست ‌قدرت‌ بورژوازی ‌حمایت‌ می‌کند. بنا به درک‌ اقتصادی ‌سیاسی‌ کلاسیک ‌در جامعه‌ای ‌که‌ ابزار‌ تولید در تصرف ‌بورژوازی است، تکامل‌ اقتصادی ‌و اجتماعی ‌توسعه گسترش ‌داده ‌می‌شود. در حالی ‌که نظریه‌ مارکسیستی ‌از خواست‌ انقلابی ‌پرولتاریا پشتیبانی‌ می‌کند و معتقد است ‌که در مرحله‌ای‌ از تکامل‌ نظام‌ سرمایه‌داری‌ توسعه‌ی بیشتر اقتصادی ‌و اجتماعی‌ غیرممکن می‌شود. بنابراین‌ درک ماتریالیستی ‌تاریخ به‌ هیچ وجه‌ امکان وجود دانش عینی ‌را منتفی ‌نمی‌داند.
    ب)ضرورت ‌و مبارزه ‌انقلابی: یکی‌ دیگر از موضوعاتی‌ که ‌پیرامون‌ آن ‌اختلاف‌نظر زیاد وجود داشته است به ‌این ‌امر مربوط‌ می‌شود که ‌مارکسیسم ‌از یک‌ طرف مدعی است که‌ تکامل ‌سرمایه‌داری‌ الزاماً منجر به انقلاب‌ می‌گردد و از طرف‌ دیگر مبارزه ‌انقلابی ‌را ترویج‌ می‌کند. در این ‌مورد اغلب استدلال ‌می‌شود که‌ اگر انقلاب امری ‌ضروری‌ است، پس انسان‌ها می‌توانند در انتظار وقوع ‌آن‌ بنشینند.
    ساده‌ترین ‌پاسخ‌ به ‌مسئله‌ی ‌فوق ‌این ‌است‌ که ‌خود مبارزه پیش‌شرطی ضروری انقلاب ‌است(تکامل ‌سرمایه‌داری ‌منجر به ‌بحران‌ و نابسامانی‌ می‌شود نه ‌دیکتاتوری‌ پرولتاریا یا جامعه‌ی بی‌طبقه). هنگامی‌ که مارکس‌ و انگلس ‌وقوع‌ انقلاب ‌را پیش‌بینی می‌کنند مبارزه‌ پرولتاریای ‌آگاه ‌به مثابه ‌یکی از شرایط ‌ضروری‌ این ‌انقلاب ‌را نیز پیش‌بینی ‌می‌کنند.
    پ)تئوری ‌و اتوپیا: مارکس ‌و انگلس ‌اندیشه‌های بسیاری‌ از نظریه‌پردازان ‌سوسیالیست قبل یا هم‌زمان‌ با خود را به ‌عنوان‌ نظریات ‌«تخیلی» رد کرده‌اند. اما آیا‌ خود آن‌ها با تصویری ‌که از جامعه ‌بی‌طبقه‌ ارائه ‌می‌دهند (هر چند تصویر آن‌ها از چنین ‌جامعه‌ای ‌نسبت ‌به تصورات واهی ‌فوریه ‌از جامعه‌ی ‌آینده ‌زرق ‌و برق ‌بسیار کمتری ‌دارد)، خواستار یک‌ جامعه‌ی ‌اتوپیایی نمی‌شوند؟
    مارکس‌ و انگلس‌ اظهار می‌دارند که ‌تصویری که از تکامل‌ اجتماعی ترسیم می‌کنند نتیجه‌ی‌ منطقی و مستقیم ‌نظریه ‌آن‌ها درباره جامعه ‌سرمایه‌داری ‌است. این ‌نظریه ‌که مبارزه‌ی طبقاتی‌ در جامعه‌ی ‌کمونیستی ‌پایان ‌می‌پذیرد‌ نتیجه‌ی‌ مستقیمی ‌است که از تئوری مبارزه‌ طبقاتی‌ و نحوه‌ی ‌عملکرد و علل ‌مبارزات اجتماعی ‌اتخاذ شده است در عین حال آن‌ها این‌ امر را انکار نمی‌کنند که‌ نظریه‌ی جامعه ‌بی‌طبقه ‌هر چقدر هم ‌که جزئیات ‌اندکی ‌از آن ‌را بتوان‌ ترسیم ‌کرد انگیزه‌ی ‌مهمی‌ در مبارزه‌ی ‌رهایی‌بخش ‌پرولتاریا است. این در توافق‌ کامل‌ با اعتقاد آن‌ها است. که ‌علم ‌و دانش ‌عامل ‌مهمی ‌در مبارزه‌ی ‌اجتماعی ‌و سیاسی ‌بوده ‌و باید اعمال ‌انسان‌ها ‌را هدایت ‌کرده ‌و آمال و آرزوهاشان ‌را به ‌پیش‌برد یا آن‌طور که خودشان ترجیح‌ می‌دادند بیان ‌کنند: تئوری‌ و عمل متقابلاً بر یکدیگر تأثیر می‌گذارند.

  4. تشکرها از این نوشته :


  5. #23
    sociologist آواتار ها
    sociologist آفلاين است همکار قدیمی
    تاریخ عضویت
    Apr 2011
    نوشته ها
    480
    تشکر
    1,055
    تشکر شده 696 بار در 381 پست
    لايك دريافتي
    0
    لايك كرده
    0

    پیش فرض بازسازی سوسیال دموکراسی بر اساس پیش فرضهای لیبرال :: طوس طهماسبی

    اشاره: گرچه در یک نگاه اولیه و کلی بحث راه سوم گیدنز یکی از پاسخ‌هایی به‌نظر می‌رسد که در سال‌های اخیر به مسایل و دشواری‌های چپ داده شده است اما با نگاه دقیق‌تر به تاریخ شکل‌گیری و تطور جریان‌های گوناگون چپ و نیز محتوای بحث راه سوم و جریانی که این بحث سعی در رفع معضلات آن دارد یعنی سوسیال–دموکراسی اروپای غربی، به این نتیجه می‌رسیم که راه سوم را بیش‌تر باید درون فضای بحث لایه‌های مختلف گفتمان لیبرال به‌حساب آورد تا گفتمان چپ. به اعتقاد نگارنده راه سوم را باید جزو جریان گفتمانی ویژه‌ای محسوب‌کرد که تلاش دارد گفتمان چپ و لیبرال را تلفیق‌کند اما این تلاش –هرچند اصحابش معمولاً به آن اعتراف نمی‌کنند– از منظر گفتمان لیبرال و با محوریت و پیش‌فرض‌های این گفتمان صورت می‌پذیرد و در پی آن، گفتمان چپ درون گفتمان لیبرال جذب می‌شود. این جریان گفتمانی با تکیه بر برداشت خاصی از نیای مشترک چپ و لیبرالیسم که به انقلاب فرانسه و عصر روشن‌گری می‌رسد، تلاش می‌کند تا گفتمان چپ را از موضع خصم اصلی لیبرالیسم و سرمایه‌داری مدرن به شریک منتقد این نظام تبدیل‌کند. این جریان در وضعیت فعلی جهان و به‌خصوص خاورمیانه اهداف سیاسی ویژه‌ای را تعقیب می‌کند که در آینده به آن خواهیم پرداخت. ‌ ‌



    سوسیالیسم و پس از آن

    دغدغه‌ی گیدنز، یافتن راهی برای برون‌رفت سوسیال–دموکراسی از بحرانی است که از اوایل دهه‌ی هفتاد میلادی با تحولات جدید جهانی و هجوم نئولیبرالیسم به آن دچار شده است. جهانی‌شدن فزاینده‌ی اقتصاد و فرهنگ، تحولات فرهنگی و اجتماعی فردگرایانه، شکست آرمان سوسیالیستی جایگزین سرمایه‌داری بازار به یک سیستم اقتصادی جدید و پدید‌آمدن مسایل جدیدی در سیاست مانند مسایل زیست‌محیطی، احزاب سوسیال–دموکرات را با چالش‌های جدی روبه‌رو ساخته است.

    از اواخر قرن نوزدهم، به‌ویژه پس از جنگ جهانی اول، جنبش‌ها و احزاب سوسیالیست به دو بخش تقسیم شدند. گروهی با هدف سرنگونی کل نظام سرمایه‌داری از طریق انقلاب، به احزاب کمونیست هوادار شوروی و لنینیسم تبدیل شدند و گروهی دیگر به فعالیت اصلاح‌طلبانه و پارلمانی در درون نظام سیاسی و اقتصادی سرمایه‌داری پرداختند؛ با این اعتقاد که فعلاً شرایط جایگزینی نظام سرمایه‌داری وجود ندارد و سرنگونی خشونت‌آمیز این نظام، مضرات بیش‌تری در پی دارد. این احزاب در پی گسترش حق رأی به طبقه‌ی کارگر، قانونی‌شدن اتحادیه‌های کارگری و اعتصاب، به تلاش برای محدودکردن قانونی سرمایه‌داری و کسب حقوق اجتماعی و اقتصادی بیش‌تر طبقه‌ی کارگری پرداختند. رکود بزرگ سال۱۹۲۹ که بحران و عقب‌نشینی لیبرالیسم اقتصادی کلاسیک را به‌دنبالداشت، انقلاب روسیه و ایجاد بلوک کمونیستی در اروپای شرقی به‌دنبالپایان جنگ جهانی دوم که احساس خطر نظام‌های سیاسی و اجتماعی غرب را به‌دنبال داشت، حوزه و قدرت عمل احزاب سوسیال–دموکرات را افزایش داد و با توجه به شرایط جدید احزاب، جناح راست به‌خصوص لیبرال‌ها نیز برخی از آموزه‌های سوسیال–دموکراسی را پذیرفتند و دولت‌های رفاه وارد عرصه شدند. این دولت‌ها ضمن به‌رسمیت‌شناختن مالکیت خصوصی کلان از طریق تأثیرگذاری‌های دولتی بر اقتصاد، حداقل‌های رفاهی، بهداشتی و آموزشی را برای طبقات پایین تضمین می‌کردند. این نظام تا نزدیک به چهاردهه رونق و رفاهی بی‌نظیر را برای اروپای غربی رقم زد و تئوری اقتصادی "جان مینارد کینز" موفق شد از طریق مدیریت تقاضا و دخالت‌های هدفمند دولت در اقتصاد، بحران‌های ادواری نظام سرمایه‌داری را تا حدود زیادی مهارکند.

    ضدحمله‌ی نولیبرالی زمانی آغاز شد که در دهه‌ی هفتاد میلادی، اقتصاد سرمایه‌داری نشانه‌هایی از بحران نشان می‌داد و فرایند جهانی‌شدن اقتصاد، پیش‌فرض‌های اساسی دولت رفاه را مورد تهدید قرار می‌داد. از سوی دیگر به‌دلیل همان رفاهی که این سیستم پدید آورده بود، طبقات متوسط بزرگی تشکیل شده بود که تا حدودی در طبقه‌ی کارگر نیز رسوخ کرده بود و این طبقه تمایلات و خواسته‌هایی ابراز می‌کرد که با جمع‌گرایی رفاه‌محور سوسیال–دموکراسی همساز نبود؛ خواسته‌هایی که محتوای فردگرایانه و خودمختارانه داشت و پیشرفت فردی و آزادی فردی برای انتخاب سبک‌های مختلف زندگی را مورد توجه قرار می‌داد.

    نولیبرالیسم ادعا می‌کرد که دولت رفاه باعث رکود و ممانعت از پیشرفت شده و یک دولت بزرگ به‌وجود آورده است، جامعه‌ی مدنی را محدودکرده و قدرت نوآوری و خلاقیت را از میان برده است. نولیبرال‌ها معتقد بودند که دولت رفاه از طریق سیاست‌های حمایتی از اقشار پایین، منابع ملی را هدر داده و میل به تنبلی را در افراد پرورش داده است. نولیبرال‌ها دفاع از بازار آزاد و نابرابری اقتصادی را با دفاع از نهادهای سنتی به‌ویژه خانواده و ملت پیوند می‌دهند. گیدنز یکی از اصلی‌ترین مشکلات نولیبرالیسم را همین تضاد اعتقاد به بازار آزاد در سطح جهان با حفاظت از سنت‌ها و نهادهای ملی می‌داند. به اعتقاد گیدنز بنیادگرایی بازار و محافظه‌کاری سازگار نیستند و هیچ‌چیز بیش‌تر از انقلاب دایمی، نیروهای بازار سنت را از میان نمی‌برد. پیروزی‌های سیاسی نولیبرالیسم همانند به‌قدرت رسیدن مارگارت تاچر و رونالد ریگان و تحولات جهانی همسو با آن، اعتماد به‌نفس سوسیال–دموکرات‌ها را تضعیف‌کرده و آن‌ها یا به دفاع از مواضع گذشته ادامه داده یا صرفاً منفعلانه از مواضع خود عقب‌نشینی‌کرده‌اند. گیدنز معتقد است که سوسیال–دموکراسی باید به بازسازی خود و تدوین خط‌مشی‌های جدید ایجابی بپردازد و در این راه او از پنج‌مشکل بنیادین در برابر سوسیال–دموکراسی سخن می‌گوید.

    پنج مشکل بنیادی
    ۱) جهانی‌شدن


    گیدنز به‌همراه بسیاری از صاحب‌نظران معتقد است که در سه دهه‌ی اخیر، جهانی‌شدن را باید به‌عنوان یک فرایند ویژه و جدید محسوب‌کرد که تأثیر ویژه‌ای بر اصلی‌ترین مسایل سیاسی و اجتماعی دوران ما دارد. گیدنز دیدگاه برخی از صاحب‌نظران همچون پل هرست و گراهام تامسن را رد می‌کند. آن‌ها معتقدند که جهانی‌شدن به‌شکلی که مطرح می‌شود و به‌عنوان پدیده‌ای جدی تا میزان زیادی افسانه است و حداکثر ادامه‌ی روندهایی است که از دیرباز وجودداشته‌اند. آن‌ها معتقدند که بیش‌تر تجارت هنوز منطقه‌ای است و میزان صادرات از اتحادیه‌ی اروپا به بقیه‌ی جهان تنها افزایش ناچیزی داشته است. اما گیدنز معتقد است که جهانی‌شدن، ابعادی فراتر از این دارد و آن‌را‌به‌عنوان دگرگونی زمان و مکان در زندگی بشر تعریفمی‌کند. از نظر او تحولات رخ‌داده در تجارت جهانی قابل‌توجه هستند. در سال ۱۹۵۰ صادرات کالاهای قابل مبادله در مقایسه با ۱۲درصد در سال ۱۹۱۱، تنها هفت‌درصد تولید ناخالص داخلی کشورهای عضو سازمان همکاری و توسعه‌ی اقتصادی اروپا بود. این میزان در سال ۱۹۷۰ دوباره به ۱۲درصد رسید و در سال ۱۹۹۷ به ۱۷درصد افزایش یافت. به‌علاوه به‌نسبت یک قرن پیش، انواع کالاهای موضوع مبادله بسیار افزایش پیدا کرده است. به اعتقاد گیدنز مهم‌ترین دگرگونی در نقش گسترده‌ی بازارهای مالی است که به‌گونه‌ای فزاینده لحظه‌ای عمل می‌کند. نسبت مبادلات مالی در رابطه با تجارت در پانزده سال گذشته، پنج برابر شده است و درحالی که هنوز دادوستد بسیاری در سطح منطقه‌ای انجام می‌شود، یک اقتصاد کاملاً جهانی در سطح بازارهای مالی وجود دارد. این فرایندها، اقتدار دولت‌های ملی و برخی از قدرت‌های آن‌‌ها را که اساس نظریه‌ی مدیریت اقتصادی کینز را تشکیل می‌داد، با چالش مواجه‌کرده‌اند؛ اما حکومت‌های ملی منسوخ نمی‌شوند بلکه شکل آن‌ها تغییر خواهدکرد. دولت‌ها تنها با همکاری فعالانه با یکدیگر و با مناطق و نواحی هم‌جوارشان و با گروه‌ها و اتحادیه‌های فراملی خواهند توانست چنین قدرت‌هایی را اِعمال‌کنند.

    ۲) فردگرایی


    با گسترش شیوه‌های زندگی که تا اندازه‌ای نتیجه‌ی همان رفاهی است که دولت رفاه به ایجاد آن کمک‌کرد، همه‌ی کشورهای غربی از نظر فرهنگی کثرت‌گراتر شده‌اند. همبستگی و جمع‌گرایی از ویژگی‌هایی بود که سوسیال–دموکراسی را از محافظه‌کاری و لیبرالیسم که از لحاظ ایدئولوژی تأکید بسیار بیش‌تری بر فرد می‌کردند، متمایز می‌ساخت. گیدنز معتقد است این برداشت که نسل‌های جدید به مسأله‌ی اخلاق بی‌تفاوت هستند و فاقد استعداد هرنوع همبستگی اجتماعی‌اند، گمراه‌کننده است. درواقع بررسی‌ها نشان می‌دهد که نسل‌های جوان امروز نسبت به مسایل اخلاقی بسیار بیش‌تر حساس هستند اما آن‌ها این ارزش‌ها را به سنت‌ها ربط نمی‌دهند یا شکل‌های سنتی اقتدار را به‌مثابه عامل تعیین‌کننده‌ی هنجارهای شیوه‌ی زندگی نمی‌پذیرند.

    گیدنز در این‌جا به تحقیقات و نظرات اینگلهارت استناد می‌کند که معتقد است در جوامع جدید غربی با گسترش حداقل‌های رفاهی، تقاضا‌ها دیگر از نوع اقتصادی و رفاهی نیست و اغلب مربوط به آزادیِ بیش‌تر و کیفیت‌های متکثر زندگی است. گیدنز می‌گوید فردگرایی نهادی جدید با خودپرستی یکسان نیست و کم‌تر تهدیدی برای همبستگی اجتماعی به‌شمار می‌رود اما به این مفهوم است که ما باید در جست‌وجوی وسایل جدیدی برای ایجاد آن همبستگی باشیم.

    ۳) چپ و راست


    ماهیت این تقسیم‌بندی همیشه مورد منازعه بوده است و معانی چپ و راست نیز در طول زمان تا حدودی تغییر کرده است. برای مثال در قرن نوزدهم، طرفداران فلسفه‌های بازار آزاد در جناح چپ قرار می‌گرفتند اما امروزه معمولاً در جناح راست قرار داده می‌شوند. همچنین این ادعا که این تقسیم‌بندی دیگر معنایی ندارد نیز سابقه‌ای طولانی دارد و به‌خصوص زمانی که یکی از این دو جناح چنان قدرتمند می‌شود که تنها گزینه‌ی ممکن به‌نظر می‌رسد، هر دو طرف منافعی برای زیر سؤال بردن آن دارند. به‌نظر بوبیو تقسیم‌بندی چپ و راست همچنان ادامه خواهد یافت؛ چرا که سیاست اساساً تخاصم‌آمیز است. او معیار اصلی در تشخیص چپ و راست را نگرش نسبت به برابری می‌داند. جناح چپ طرفدار برابری بیش‌تر است، درحالی‌که جناح راست جامعه را به‌گونه‌ای اجتناب‌ناپذیر سلسله‌مراتبی می‌بیند. البته بوبیو می‌پذیرد که این تقسیم‌بندی دیگر اهمیت سابق را ندارد.

    گیدنز معتقد است که چپ باید به‌جای آن‌که لزوماً بر دولت تأکیدکند، بر سیاست رهایی تمرکز داشته باشد و از نظر او برابری فی‌نفسه هدف نیست بلکه وسیله‌ای برای خوشبختی، عزت نفس و استفاده از آزادی است. همچنین باید به سیاست رهایی‌بخش چپ کلاسیک، سیاست زندگی را افزود. درحالی‌که سیاست رهایی‌بخش به فرصت‌های زندگی مربوط می‌شود؛ سیاست زندگی در ارتباط با تصمیمات زندگی است. این یک سیاست انتخاب، هویت و رابطه‌ی متقابل است و مربوط به مسایل جدید است که صرفاً مربوط به چپ یا راست نیست.

    ۴) سازمان سیاسی


    موضوع پایان سیاست و کم‌رنگ‌شدن نقش دولت در نتیجه‌ی تسلط بازار جهانی در چند سال اخیر با حجم زیادی مطرح شده است و در این شرایط نولیبرالیسم نیز نقدی بی‌امان از نقش دولت در زندگی اجتماعی و اقتصادی به‌راه انداخته است. البته آن‌چه برای یک فرایند، غیرسیاسی‌کردن به‌نظر می‌رسید، مانند از دست رفتن تأثیر حکومت‌های ملی و احزاب سیاسی، از نظر دیگران گسترش درگیری و مداخله‌ی سیاسی بود. اولریش بک از ظهور سیاست‌های فرعی –سیاستی که از پارلمان دورشده و به‌سوی گروه‌های تک‌موضوعی در جامعه حرکت کرده است– سخن می‌گوید؛ مانند گروه‌های محیط زیست که درموارد مهمی نیز اراده‌ی خود را تحمیل‌کرده‌اند. بک بی‌تحرکی دستگاه دولتی را با تحرک عاملان در تمام سطوح ممکن جامعه مقایسه می‌کند و نتیجه می‌گیرد که گروه‌های ابتکاری شهروندان قدرت را به‌طور یک‌جا در دست گرفته‌اند، بی‌آن‌که در انتظار سیاستمداران بمانند. از سوی دیگر، براساس نظرسنجی‌ها، افراد اعتماد کم‌تری نسبت به سیاستمداران نشان می‌دهند. همین مطلب درمورد نگرش‌های آن‌ها نسبت به دیگر چهره‌های صاحب اقتدار مانند پلیس و وکلای دادگستری نیز درست است. اما گیدنز معتقد است این اندیشه که این‌گونه گروه‌ها می‌توانند آن‌چه را دولت از عهده‌ی آن بر نیامدهاست برعهده گیرند یا می‌توانند جای احزاب سیاسی را بگیرند، خیال‌بافی است و کارکرد لازم دولت دقیقاً آشتی‌دادن ادعاهای مختلف گروه‌های دارای منافع ویژه در عمل و قانون است اما حکومت در این‌جا باید به مفهومی کلی‌تر از صرفاً حکومت ملی درک شود.

    ۵) مسایل زیست بومی


    هشدارهای احتمال وقوع فاجعه‌ی جهانی در زمینه‌ی محیط زیست، نخستین‌بار در دهه‌ی ۱۹۶۰ اعلام‌گردید. این‌که منابع زمین به‌میزان سهمناکی در حال مصرف‌شدن است، درحالی‌که آلودگی، تعادل زیست بومی را که ادامه‌ی حیات طبیعت به آن وابسته است، نابود می‌کند. در مقابل اقتصاددانان نولیبرال این هشدارها را جدی نمی‌دانند و معتقدند که رشد اقتصادی نامحدود امکان‌پذیر است. آن‌ها اساساً بر پایه‌ی نظریه‌ی اقتصادی نولیبرال بر این عقیده هستند که اصول بازار ضامن فقدان محدودیت برای رشد اقتصادی است؛ اما گیدنز معتقد است که جدی‌نگرفتن خطرات زیست بومی، استراتژی خطرناکی است. جنبش‌ها و تلاش‌های فراوان و همچنین تغییرات عمده در سیاست‌های دولت‌ها پیرامون محیط زیست، نشان از جدی‌بودن خطر دارد. اندیشه‌ی مدرنیزه‌کردن زیست بومی برای حل این چالش و همسازکردن امنیت زیست بومی و رشد اقتصادی مطرح شده است؛ این اندیشه توسعه‌ی پایا به‌جای رشد محدود، ترجیح پیش‌بینی به‌جای درمان، برابرساختن آلودگی با ناکارآمدی و یکی‌گرفتن سودمندی تنظیم محیط زیست با رشد اقتصادی را مطرح می‌کند. از نظر گیدنز این اندیشه تاحدی خوش‌بینانه است و تصور این‌که حفاظت از محیط زیست و توسعه‌ی اقتصادی به آسانی با یکدیگر سازگار می‌شوند، قانع‌کننده نیست. افزون بر این، مدرنیزه‌کردن زیست‌بومی تا اندازه‌ی زیادی مربوط به سیاست‌گذاری ملی است اما خطرات زیست‌محیطی اکثراً از مرزهای کشورها فراتر می‌رود.

    سیاست راه سوم ‌ ‌


    هدف کلی سیاست راه سوم باید کمک به شهروندان برای یافتن راه خود از میان انقلاب‌های عمده‌ی دوران ما یعنی جهانی‌شدن، دگرگونی در زندگی شخصی و رابطه‌ی ما با طبیعت باشد. سیاست راه سوم باید نگرشی مثبت نسبت به جهانی‌شدن اتخاذکند ولی اساساً تنها به‌عنوان پدیده‌ای که دامنه‌ای بسیار گسترده‌تر از بازار جهانی دارد. سیاست راه سوم باید علاقه‌ی عمیق به عدالت اجتماعی را حفظ‌کند و درعین‌حال باید بپذیرد که مسایل گوناگونی که در تقسیم‌بندی چپ و راست قرار نمی‌گیرند، افزون‌تر از پیش است. ‌ ‌

    برابری و آزادی فرد ممکن است در تعارض با یکدیگر باشند اما اقدامات برابری‌خواهانه نیز اغلب دامنه‌ی آزادی‌های افراد را گسترشمی‌دهد. سیاست راه سوم که جمع‌گرایی را رها کرده است، در جست‌وجوی رابطه‌ی نوینی میان فرد و اجتماع و تعریف مجدد حقوق و تعهدات افراد است. می‌توان "هیچ حقی بدون مسؤولیت" را به‌عنوان شعار اصلی برای سیاست نوین پیشنهادکرد. سوسیال–دموکراسی قدیم به درنظرگرفتن حقوق به‌عنوان ادعاهای بی‌قیدوشرط، گرایش داشت. گسترش فردگرایی باید با گسترش تعهدات فردی همراه باشد؛ برای مثال حق بیمه‌های بی‌کاری باید تعهد جست‌وجوی فعالانه برای کار را به‌همراه داشته باشد.

    اصل دوم باید "هیچ اقتداری بدون دموکراسی" باشد. جناح راست همیشه به نهادهای سنتی به‌عنوان وسیله‌ی اصلی توجیه اقتدار نگریستهاست. سوسیال–دموکرات‌ها باید با این دیدگاه مقابله‌کنند. در جامعه‌ای که سنن و رسوم، نفوذ خود را از دست می‌دهند، تنها راه برقراری اقتدار درپیش‌گرفتن دموکراسی است.
    در پاسخ به مسایلی مانند این‌که چه‌گونه باید پس از زوال سنت‌ها و رسوم، زندگی‌کنیم؛ چه‌گونه از نو همبستگی اجتماعی ایجادکنیم و چه‌گونه نسبت به مسایل زیست بومی واکنش نشان دهیم، باید بر ارزش‌های جهان‌میهنی به‌شدت تأکید شود و به آن‌چه ممکن است محافظه‌کاری فلسفی نامیده شود. محافظه‌کاری در این معنا تنها رابطه‌ای ضعیف با شیوه‌ی درک آن در جناح راست سیاسی دارد. در این معنا، محافظه‌کاری نگرشی عمل‌گرایانه نسبت به رویارویی با دگرگونی نشان می‌دهد اندک تفاوتی میان نتایج ناشناخته‌ی علم و تکنولوژی برای ما انسان‌ها قایل است؛ برای گذشته و تاریخ احترام قایل است و در زمینه‌ی محیط زیست، اصل احتیاط را در مواردی که امکان‌پذیر باشد به‌کار می‌بندد. این هدف‌ها نه‌تنها با برنامه‌ی مدرنیزه‌کردن ناسازگار نیستند بلکه آن‌را از پیش مفروض می‌دارند.

    دولت و جامعه‌ی مدنی


    دولت مدرن در آزمایش دشوار جنگ شکل‌گرفت و جنگ یا آمادگی برای جنگ بر بیش‌تر جنبه‌های نهادهای دولتی اثرگذاشت. از میان رفتن شرایط جنگی و پیشرفت بازار جهانی، مشروعیت دولت‌ها را به چالش می‌گیرد. فرایندهای دیگری از جمله تقاضا برای استقلال فردی و ظهور درک اندیشیده‌شده‌تری از مفهوم شهروند، این روند را شدت می‌بخشد. بحران دموکراسی ناشی از دموکراتیک نبودن آن است.

    دموکراتیک‌کردن دموکراسی پیش از هرچیز به‌مفهوم عدم تمرکز است اما نه به‌عنوان فرایندی یک‌سویه.

    دولت باید نقش حوزه‌ی عمومی را گسترش دهد؛ چرا که یکی از بزرگ‌ترین تغییراتی که بر حوزه‌ی سیاسی تأثیر گذاشته است این است که حکومت‌ها و شهروندان به‌گونه‌ای فزاینده در محیط اطلاعاتی واحدی زندگی می‌کنند.

    دولت‌هایی که بدون دشمن هستند، یعنی فاقد شرایط و امکانات ویژه برای بسیج عمومی‌اند، برای حفظ مشروعیت خود باید کارایی اداری‌شان را افزایش دهند و در این راه می‌توانند چیزهای بسیاری از تجربه‌های موفق بخش خصوصی بیاموزند. حکومت در دوران نوین برای مشروعیت‌بخشیدن به خود بیش از هر چیز به توانایی‌اش در مدیریت ریسک وابسته است؛ همانند ریسک‌های اقتصادی زیست بومی و ریسک‌هایی که از علم و تکنولوژی ناشی می‌شود. در این زمینه باید از مشارکت شهروندان در بحث و گفت‌وگو پیرامون چه‌گونگی مدیریت ریسک کمک‌گرفت.

    برخلاف چپ قدیم که معمولاً نگرانی‌های در ارتباط با انحطاط مدنی را رد می‌کرد، سیاست جدید می‌پذیرد که این‌گونه نگرانی‌ها واقعی هستند. نمی‌توان به‌دنبال احیای شکل‌های از دست رفته‌ی همبستگی اجتماعی بود بلکه باید شکل‌های جدید همبستگی را به‌رسمیت شناخت و تقویت‌کرد؛ همانند توسعه‌ی گروه‌های کوچک که به‌شیوه‌‌ای منظم برای پیش‌بُرد علایق مشترکشان گردهم می‌آیند و موفق‌تر از آن هستند که بسیاری از منتقدان‌شان تصور می‌کنند.

    افزایش طلاق و کودکان بی‌سرپرست روندهایی هستند که ساحت خانواده‌ی غربی را تهدید می‌کنند. به دلایل ساختاری، بازگشت به خانواده‌ی سنتی ممکن و مطلوب نیست. اما این به‌آن معنا نیست که خانواده باید نابود شود. تمایل گسترده‌ای وجود دارد که خانواده در جهانی که دست‌خوش دگرگونی است، ثبات فراهم سازد؛ اما واقعیت این است که خانواده به‌همان اندازه که ممکن است تعادل برقرار سازد، احتمال دارد که ویژگی‌های دیگر این جهان را بازتاب دهد.

    خانواده هم نمی‌تواند از روند دموکراتیزه‌کردن که بخش‌های دیگر جامعه را در بر گرفته است، برکنار بماند. ‌ ‌

    دولت سرمایه‌گذاری اجتماعی


    با توجه به چالش‌های جدید، سوسیال–دموکراسی باید رقابت‌جویی و تولید ثروت را در جایگاه بسیار مهم‌تری قرار دهد. با وجود این، اگر افراد به‌حال خود رها شوند تا در گردابی اقتصادی فرو رفته یا شناکنند، توسعه نخواهند یافت. اقتصاد مختلط نوین که سوسیال–دموکراسی باید درپیش‌گیرد در جست‌و‌جوی کنش مشترکی بین بخش‌های عمومی و خصوصی است که از پویایی بازارها بهره می‌برد اما با درنظر داشتن منافع عمومی، سوسیال–دموکرات‌ها ناچارند رابطه‌ی بین ریسک و امنیت موجود در دولت رفاه را تغییر دهند ولی نباید بپذیرند که میزان زیاد نابرابری برای رونق اقتصادی کارکرد مثبتی دارد یا اجتناب‌ناپذیر است. توزیع مجدد درآمد نباید حذف شود اما تا اندازه‌ی زیادی باید به‌سمت توزیع مجدد امکانات و پرورش استعدادهای بالقوه حرکت‌کند.

    برخلاف نظر نئولیبرال‌ها، جامعه‌ای کاملاً شایسته‌سالار، مفید و ممکن نیست و در درون خود حامل تناقض است اما مانع آن نیست که اصول شایسته‌سالاری (لیاقت‌ها و رقابت‌ها) تا حدود قابل‌توجهی مؤثرباشند. سیاست نوین، برابری را به‌عنوان ادغام و نابرابری را به‌عنوان طرد مطرح می‌کند. ادغام در مفهوم عام به‌مقوله‌ی شهروندی اشاره دارد که شامل حقوق مدنی و سیاسی و تعهدات مربوط به آن است.

    لیبرالیسم مدنی –بازپس‌گرفتن حوزه‌ی عمومی– و برابری جنسی فزاینده، باید بخش اساسی از یک جامعه‌ی ادغام‌کننده باشد. در قشر فوقانی جامعه، نوعی طرد و کناره‌گیری اختیاری وجود دارد. محدودکردن طرد روند ارادی طبقه‌ی بالا برای ایجاد جامعه‌ای ادغام‌کننده‌تر در پایین اهمیت اساسی دارد. سرمایه‌گذاری در آموزش، یک وظیفه‌ی مبرم و پایه‌ی اساسی توزیع مجدد امکانات است؛ با این‌حال به این اندیشه که آموزش می‌تواند نابرابری را به شیوه‌ای مستقیم کاهش دهد، باید با تردید نگریست.

    برنامه‌های متعارف مبارزه برای فقر باید جای خود را به رویکرد‌های معطوف به اجتماع محلی بدهند که امکان مشارکت دموکراتیک‌تری را فراهم می‌سازند و نیز مؤثرترند. سیاست راه سوم باید برخی از انتقادهایی را که جناح راست از دولت رفاه می‌کند، بپذیرد. دولت رفاه اساساً غیردموکراتیک و وابسته به توزیع مزایا از بالا به پایین است. برخی شکل‌های نهاد رفاهی بوروکراتیک، بیگانه‌کننده و ناکارآمد است و مزایای رفاهی می‌توانند نتایج متناقضی داشته باشند. دولت رفاه برای پوشش‌دادن به ریسک‌های جدید مانند ریسک‌های مرتبط با دگرگونی اجتماعی، طردشدگی اجتماعی یا نسبت روزافزون خانواده‌های تک‌سرپرست متناسب نیست. این متناسب نبودن دوگونه است: مواردی که ریسک‌های پوشش داده شده هماهنگ با نیازها نیستند و مواردی که از گروه‌هایی که نباید، حمایت می‌شود. سوسیال–دموکراسی باید بپذیرد که کنترل مؤثر ریسک (فردی و جمعی) تنها به‌معنای به‌حداقل رساندن ریسک یا حفاظت در برابر آن نیست، همچنین به‌معنای مهارکردن جنبه‌ی مثبت یا نیرومند ریسک و فراهم‌کردن منابع برای ریسک‌پذیری است. اصل راهنمای سیاست جدید رفاهی باید این باشد: سرمایه‌گذاری در سرمایه‌ی انسانی هرجا که ممکن باشد؛ و نه ارایه‌ی مستقیم کمک اقتصادی. به‌جای دولت رفاه ما باید دولت سرمایه‌گذاری اجتماعی را قراردهیم که در زمینه‌ی یک جامعه‌ی رفاه، مثبت عمل می‌کند. راه‌بُر‌دهای ایجاد شغل و آینده‌ی کار باید بر پایه‌ی جهت‌گیری نسبت به‌ضرورت‌های جدید اقتصادی باشد. شرکت‌ها و مصرف‌کنندگان از نظر استاندارد‌های مورد تقاضا برای کالاها و خدمات بیش از پیش بر پایه‌ی مقیاس جهانی عمل می‌کنند. تجربه نشان داده است که سرمایه‌گذاری در منابع انسانی، منبع اصلی نفوذی است که شرکت‌ها در بخش‌های کلیدی اقتصادی دارند.

    دولت‌ها باید بر آموزش مادام‌العمر تأکید ورزند. به‌علاوه هماهنگ‌کردن بیش‌تر معیارها و شیوه‌های آموزشی برای یک نیروی کار جهانی مطلوب است. فرصت‌های پس‌انداز شخصی باید تشویق شود و دولت‌ها باید سیاست‌های محیط کار دوستانه و خانوادگی را تشویق‌کنند؛ مانند امکانات مراقبت از کودکان و فرصت‌های کاری متفاوت مانند کار از راه دور یا تعطیلات طولانی کاری و کاهش مالیات بابت ساعاتی که در اقتصاد اجتماعی (خدمات رفاهی) کار انجام شده است.

    البته بعید به‌نظر می‌رسد این راه‌بُردها بتواند بازگشت به اشتغال کامل درمعنای معمول آن را فراهم سازد.

    با درنظرگرفتن وضعیت مسأله‌ساز اشتغال کامل، دو راه بیش‌تر وجود ندارد: یا مشارکت بیش‌تر در اقتصاد اجتماعی یا روبه‌روشدن با رشد فرهنگ‌های یاغی.
    همان‌گونه که مطالعات گوناگون در سراسر اروپا نشان می‌دهد، افراد هر چه بیش‌تر هم در جست‌وجوی کار معنی‌دار و هم فرصت‌هایی برای تعهدات خارج از محیط کار هستند. ‌ ‌

    اگر جامعه بتواند این‌گونه تعهدات را ارتقا داده و پاداش دهد و آن‌را هم‌تراز با اشتغال درآمدزا قرار دهد، می‌تواند هم‌هویت فردی و هم انسجام اجتماعی را تقویت‌کند.

    به‌سوی عصر جهانی


    در عصر جهانی‌شدن، تأکید دوباره بر نقش ملت به‌عنوان یک نیروی ثبات‌بخش و ضد چندپارگی بی‌پایان، دارای اهمیت بسیار است؛ اما دولت ملی و ناسیونالیسم چهره‌ای دوگانه دارند. ملت‌ها مکانیزم یگانگی‌بخش شهروندی را فراهم می‌سازند اما ناسیونالیسم ممکن است پرخاش‌گر و جنگ‌افروز شود.

    در شرایط حاضر ما به‌تعبیر جهانی‌تری از ملیت نیاز داریم. هویت ملی تنها درصورتی می‌تواند تأثیر مثبتی داشته باشد که دوگانگی یا وابستگی چندگانه را تحمل‌کند و این نقطه‌ی مقابل ناسیونالیسم بیگانه‌گریز است.

    ملت‌ها در گذشته تا اندازه‌ی زیادی در نتیجه‌ی خصومت با دیگران ساخته می‌شدند، امروز هویت‌های ملی باید در محیط همکاری حفظشود؛ جایی که آن‌ها در برگیرندگی گذشته را نخواهند داشت و وفاداری‌های دیگر در کنار آن‌ها وجود دارند.

    در جهان امروز حکومت‌ها به‌جای دشمن با ریسک و خطر روبه‌رو می‌شوند و ملاحظات سنتی روابط بین‌الملل در شرایط جدید کارا نیست.

    برخی معتقدند که جهان در جهت برگشت از نظم جهانی و نه به‌سوی آن حرکت می‌کند و دنیای جدید با فراوانی ستیز‌ه‌ها و تخاصم‌ها شناختهمی‌شود اما دلایل متعددی وجود دارد که نشان دهد به چه دلیل ادعای این‌که احتمال وقوع جنگ گسترده بین ملت‌ها در آینده کم‌تر است، دیگر ادعایی بیهوده نیست. جهان، دیگر بین دو بلوک قدرت نظامی تقسیم نشده است. مرزهای میان ملت‌ها تقریباً در همه‌جا تثبیت شده و با توافق بین‌المللی پذیرفته شده است. در عصر اطلاعات، قلمرو برای دولت‌های ملی دیگر به اندازه‌ی گذشته اهمیت ندارد. دانش و توانایی رقابت، بیش‌تر از منابع طبیعی اهمیت می‌یابند و حاکمیت، نامشخص و چندگانه شدهاست. دموکراسی بیش از پیش گسترش می‌یابد و حقیقتی در این نظریه است که دموکراسی‌ها با یکدیگر جنگ نمی‌کنند و شکل‌های جهانی‌بودن برآمده از پایین مانند گروه‌های صلح سبز و عفو بین‌الملل، امکاناتی برای دموکراسی جهانی ایجاد می‌کنند.

    این امکان وجود دارد که یک نظام فراگیرتر حکومت جهانی بتواند همان نظام رسمی را که اتحادیه‌ی اروپا هم‌اکنون داراست داشته باشد. منافع مشابه در حکومت جهانی امروز برای همه‌ی دولت‌ها مهم است.

    گسترش دموکراسی جهانی یکی از شرایط تنظیم مؤثر اقتصاد جهانی در حمله به نابرابری‌های اقتصادی جهانی و خطرهای احتمالی زیست بومی است؛ مبارزه با بنیادگرایی بازار در سطح محلی. اما آزادگذاردن آن برای فرمانروایی بر بازار جهانی مفهومی ندارد. تنظیم بازارهای مالی مبرم‌ترین مسأله در اقتصاد جهانی به‌دنبال بحران سال ۱۹۹۴ مکزیک و آشفتگی‌های پی‌درپی در آسیای جنوب شرقی است. از هزارهامیلیارد دلار ارزش پول‌هایی که هر روز مبادله می‌شود، تنها پنج‌درصد به معاملات تجاری و دیگر معاملات مهم اقتصاد مربوط می‌شود؛ ۹۵درصد دیگر، از بورس‌بازی و معاملات سهام و اوراق بهادار تشکیل می‌شود. صدهامیلیارد از هر واحد پول می‌تواند بازار یا کشوری را ظرف مدت یک‌روز ترک گوید. راه‌های پیش رو عبارتند از آرام‌کردن حرکت‌های بیش از حد در پول رایج و کنترل زیاده‌روی؛ جداکردن معاملات پولی کوتاه‌مدت از سرمایه‌گذاری و ایجاد مسؤولیت‌پذیری و پاسخ‌گویی در درون سازمان‌های فراملی که در مدیریت اقتصادی جهان دخالت دارند و همچنین تجدید ساختار آن‌ها. نرخ‌های ثابت مبادله باید به‌طور یکسان به‌سود مؤسسات مالی، شرکت‌های بزرگ، سرمایه‌گذاران و دولت‌ها باشد و سرمایه‌گذاری درازمدت و وام‌دهی، با ثبات بیش‌تر تشویق شود. ایجاد یک شورای امنیت اقتصادی در چارچوب سازمان ملل متحد باید مورد توجه جدی واقعشود که البته کار دشواری است ولی در اهمیت آن نباید تردیدکرد.

    مسایل مربوط به کاهش نابرابری جهانی به‌راستی دهشتناک است. همین امر درمورد خطرات زیست‌محیطی نیز صدق می‌کند. مسأله تنها این نیست که چه‌گونه می‌توان خطرات زیست‌محیطی را مهارکرد، بلکه پیامدهای توسعه‌ی اقتصادی بیش‌تر در انتظار کشورهای فقیرتر است. به‌فرض این‌که چنین چیزی رخ دهد، مدرنیزه‌‌کردن زیست بومی آن‌گونه که درحال‌حاضر درک می‌شود، راه‌بُردهایی برای انتقال از اقتصاد کشاورزی به اقتصاد صنعتی فراهم نمی‌سازد. ‌ ‌

    برخی ملاحظات انتقادی
    گیدنز در ریشه‌یابی بحران دولت‌های رفاه، بیش‌تر عوامل سیاسی و منطقه‌ای را درنظر می‌گیرد و توجهی به فرایندهای کلان اقتصاد جهانی ندارد. اگر فرایند گسترش اقتصاد جهانی سرمایه‌داری در آینده را مسلّم فرض‌کنیم که به‌عقیده‌ی خود گیدنز دولت رفاه را با بحران روبه‌رو ساخته است، چه‌گونه چنین پدیده‌های خُردی می‌تواند سوسیال–دموکراسی عصر طلایی توافق و سازش کینزی را از بحران برهاند؛ عصری که ملاحظات جدی جنگ سرد و خاطره‌ی درهم‌ریختن انسجام اجتماعی در بسیاری از کشورها پس از رکود بزرگ ۱۹۲۹ آن‌هم در شرایطی که خطر انقلاب اجتماعی ضدسرمایه‌داری وجود داشت، سرمایه‌داری را وادار به سازش و عقب‌نشینی می‌کرد.

    گیدنز، نولیبرالیسم و هجوم آن را بیش از آن‌که در روابط و توازن قدرت و منافع ببیند، به آن به‌عنوان یک برنامه‌ی انتخاباتی می‌نگرد و گمان می‌کند که هر زمان مردم بخواهند، می‌توانند آن را ردکنند اما واقعیت آن است زمانی که نولیبرالیسم غیرقابل کنارزدن شده باشد، هر حزبی هم که سرکار بیاید اوضاع تفاوت چندانی نمی‌کند؛ چنان‌که اریک ‌هابسبام که افکارش دور از گیدنز نیست تونی بلر را "تاچر شلوارپوش" نامیده است.‌ ‌۱ مهم این نیست که سوسیال–دموکرات‌ها بتوانند مردم را جلب‌کنند یا نه؛ مسأله این است که برنامه و اراده و نیروی اجتماعی و سیاسیِ لازم برای عقب‌راندن فزون‌طلبیِ پایان‌ناپذیرِ سرمایه‌داری وجود دارد یا نه؟ یک پیش‌‌فرض مهم که گیدنز را به چنین نقطه‌نظرات ملایم و خوش‌بینانه‌ای کشاند این است که دموکراسیِ سیاسیِ مبتنی بر لیبرالیسم بازار را دموکراسی فرض می‌کند؛ حال‌آن‌که جامعه از ساختار‌های متقابلاً در ارتباط، تشکیل شده است و زمانی که در سیاست و فرهنگ رأی اکثریت حرف اول را بزند ولی در اقتصاد اصل تنازع بقای داروینی و حکومت اقلیت به اصطلاح لایق و توانا حاکم باشد، انتخاب‌های سیاسی هم در چارچوب همین نظام قرار دارند و در این شرایط رأی اکثریت نمی‌تواند همه‌چیز را عوض‌کند. روشن است که مکانیسم کسب‌وکار خصوصی سرمایه‌داری با دموکراسی ناهمخوان است؛ به‌عنوان مثال در هیأت‌مدیره‌ی شرکت‌های خصوصی، هر فرد به اندازه‌ی میزان سرمایه‌اش حق رأی دارد نه به اندازه‌ی یک نفر و از این نظر اتفاقاً مکانیسم شرکت‌های تعاونی با دموکراسی شباهت دارد. از آن‌جا که در جامعه‌شناسی سیاسی لیبرالی قدرت‌های اقتصادی بزرگ و چندگانه‌ی مستقل از دولت ضامن حفظ دموکراسی‌اند و دولت هم شرکت سهامی قدرت‌های اقتصادی و اجتماعی جامعه است، زمانی‌که برآیند این قدرت‌ها در موارد و قوانینی اشتراک منافع داشته باشد، تغییر آن قوانین و موارد، تقریباً غیرممکن است مگر آن‌که توازن قدرت اقتصادی و قدرت اجتماعی به‌سود قدرت اجتماعی تغییرکند که در شرایط فعلیِ دموکراسی‌های لیبرال، بسیار دشوار به‌نظر می‌رسد؛ به‌خصوص که خود گیدنز اشاره می‌کند که در جامعه‌ی ذره‌ای‌شده‌ی جدید، جنبش‌های سیاسی چپ چه‌گونه نحیف می‌شوند. اگر در دو دهه‌ی گذشته در اکثر نقاط جهان خدمات اجتماعی مربوط به اقشار فقیر و قدرت چانه‌زنی اتحادیه‌های کارگری به‌شدت کاهش یافته است و نابرابری جهانی در سه دهه‌ی گذشته افزایش یافته است، به دو دلیل متضاد است؛ اول؛ تغییر توازن قوا در سطح جهان به‌سود قدرت‌های اقتصادی در مقابل قدرت‌های اجتماعی فاقد ثروت‌و دوم؛ از نو بروزکردن بحران‌های ادواری سرمایه‌داری از دهه‌ی هفتاد، پس از پایان عصر طلایی کینزی البته با شدتی محدودتر از رکود بزرگ ۱۹۲۹. گیدنز به این عوامل اشاره‌ای نمی‌کند و ترجیح می‌دهد قضیه را در قالب جهانی‌شدن اقتصاد و شعارهای انتخاباتی کارآمدتر حزب محافظه‌کار انگلستان ببیند.

    اگر بتوان نولیبرالیسم را عقب راند، یا باید توازن قوایی مذکور تغییرکند یا بحران‌های درونی سرمایه‌داری همچنان افزایش یابد که خود می‌تواند مولد تغییر آن توازن قوا باشد؛ به‌عبارت دیگر مشکل تحلیل گیدنز، مشخص‌نبودن پایگاه اجتماعی و عاملان تغییر مورد نظر برای برنامه‌ی راه سوم است. عقب راندن نولیبرالیسم بسیار دشوار است؛ اگر نولیبرالیسم موفق شود اکثر بازندگان سرمایه‌داری را به جهان سوم محدودکند و بازندگان جهان اول همان قشر فقیر فراموش‌شده‌ی چند دهه‌ی اخیر باشند که چون در آن حد پُرتعداد نیستند که بتوانند نظم سیاسی و اجتماعی را به چالش‌گیرند، صدایشان به‌جای نمی‌رسد. اما زمانی که بر اثر فزون‌خواهی توأم با ریسک سرمایه‌داری و افزایش بحران‌های ادواری آن، تعداد بازماندگان روبه افزایش گذارد که تا حدودی نیز چنینشدهاست، به‌جای آمبورژوازه‌شدن طبقه‌ی کارگر مورد نظر گیدنز، باید از پرولتاریزه‌شدن طبقه‌ی متوسط و مشاغل یقه‌سفید سخن‌گفت که بریورمن به‌درستی به آن اشاره کرده است.۲ ‌ ‌

    در آمریکای لاتین، جایی که این فرایند کاملاً و در شدیدترین نوع آن اتفاق افتاده است، احزاب چپ جدید در ونزوئلا، شیلی، برزیل و آرژانتین به‌قدرت می‌رسند و واقعاً تغییراتی اتفاق می‌افتد.

    یکی دیگر از موارد خوش‌بینا‌نه‌ای که گیدنز مطرح می‌کند و از سنت مستحیل‌شده‌ی سوسیال–دموکراسی اروپایی بعید هم نیست، مسأله‌ی "دولت بدون دشمن" و "کشور بدون دشمن" است. تئوری "دولت بدون دشمن" از یک پیش‌فرض وفاق‌گرای اجتماعی ناشی می‌شود که امیدوار است دولت بتواند تمام منافع متضاد اجتماعی را آشتی دهد. بر همین اساس است که گیدنز اصرار دارد بر برخی از نظرسنجی‌ها تأکیدکند که نشان می‌دهند طبقات مرفه در جوامع غربی طبقات فقیر را کاملاً فراموش نکرده‌اند! و تأکید بر این‌که باید از روند طرد اختیاری طبقات فوقانی جلوگیری‌کرد تا امکان کاهش طرد اجباری در طبقات پایین فراهمشود.۳‌ ‌باید به‌خاطر داشت که توافق اجتماعی زمانی ایجاد می‌شود که طرف‌های درگیر، توافق و عقب‌نشینی‌های ملازم با آن را به ستیز و هزینه‌های ناشی از آن ترجیح دهند و در این‌جا نیز باز مسأله‌ی توازن قوا اساسی است و دولت هم صرفاً در شرایط خاصی می‌تواند تاحدودی ایجادکننده‌ی توازن میان طبقات گوناگون اجتماع باشد. تصادفی نیست در ونزوئلا که سرمایه‌داری، ورشکستگی و بی‌رحمی خود را نشان‌دادهاست، بخش عمده‌ای از طبقات مرفه جامعه علیه هوگو چاوز بسیج شده‌اند. مورد بعدی "کشور بدون دشمن" است. از نظر گیدنز چون حدود شش‌دهه است که کشورهای قدرتمند صنعتی با یکدیگر درگیر جنگ نشده‌اند، دنیا روندی رو به صلح و هم‌گرایی را طی می‌کند و جنگ‌های منطقه‌ای که باعث مرگ ده‌ها‌میلیون نفر شده ‌است و هنوز هم ادامه دارد، اهمیت محوری ندارند. البته این نظر تا حدود زیادی به دیدگاه جهان اول محور گیدنز مربوط است، به‌طوری‌که در کتابش اشاره‌ای به مبادلات اقتصادی ناعادلانه میان جهان غنی و فقیر نمی‌کند یا به این موضوع که چه‌گونه سازمان تجارت جهانی قواعد خود نظیر لغو تمام یارانه‌ها را به کشورهای فقیر تحمیل می‌کند، نمی‌پردازد؛ اما ایالات متحده هنوز در پوشش‌های مختلف به کشاورزان خود یارانه می‌دهد، در نتیجه محصولات کشورهای آفریقایی شانسی برای آن‌که در بازار آن کشور به فروش برسند، ندارد. همچنین پاسخی نیز برای این سؤال مطرح نمی‌کند که کشورهای جهان سوم که دارای زیرساخت‌های اقتصادی ضعیف و تحت تسلط حاکمان و نخبگان اقتصادی زیاده‌خواه متحد با دولت‌ها و شرکت‌های بزرگ غربی هستند، برای تأمین هزینه‌های رفاهی سیاست راه سوم چه راهی پیش رو دارند؟

    البته پیرامون ‌تز "کشور بدون دشمن" این مطلب صحیح است که توازن قوای ژئوپلیتکی جهان واقعاً باثبات‌تر از گذشته است اما در شرایطی که در روابط بین‌المللی هنوز قدرت اقتصادی و نظامی حرف اول را می‌زند، چه‌گونه می‌توان به پیدایش دموکراسی جهانی خوش‌بین بود؟ در شرایطی که نه سازمان ملل و نه هیچ نهاد دیگر نمی‌تواند مانع اراده‌ی آمریکا و انگلیس در حمله به عراق شود، تشکیل سازمانی مانند اتحادیه‌ی اروپا در سطح جهانی چه سودی دارد؟۴ آیا کوبا می‌تواند بدون انحلال نظام سیاسی و اجتماعی خود از مزایای تز کشور بدون دشمن برخوردار شود یا هوگو چاوز باید دخالت آمریکا در کودتا علیه خود را دشمنی قلمداد نکند؟


    پی‌نوشت‌ها:
    ۱. جهان در آستانه‌ی قرن بیست‌و‌یکم؛ اریک ‌هابسبام، ترجمه‌ی ناهید فروغان، نشر قطره، چاپ اول ۱۳۸۲، صفحه ۷۶.
    ۲.‌ ‌نظریه‌های جامعه‌شناسی در دوران معاصر؛ جرج ریترز، ترجمه‌ی محسن ثلاثی، انتشارات علمی، چاپ سوم بهار ۷۷، صفحه‌ی ۲۴۰.
    ۳.‌ ‌راه سوم؛‌ ‌آنتونی گیدنز، ترجمه‌ی منوچهر صبوری، نشر شیرازه، چاپ اول ۱۳۷۸، صفحه‌ی ۱۱۷.
    ۴.‌ ‌همان منبع؛ صفحه‌ی ۱۶۰.

  6. تشکرها از این نوشته :


  7. #24
    kambiz1984 آواتار ها
    kambiz1984 آفلاين است کاربر معمولي
    تاریخ عضویت
    Oct 2010
    سن کاربر
    27
    محل سکونت
    sony ericsson
    نوشته ها
    193
    تشکر
    288
    تشکر شده 412 بار در 171 پست
    لايك دريافتي
    0
    لايك كرده
    0

    پیش فرض

    سوسياليسم بازار و دولت رفاه، يك مقايسه ي محتوايي

    دروازه:هدف از اين پژوهش، تعريف، تبارشناسي، شناسايي ساختارها و مقايسه ي دو مدل از بازارهاي تركيبي است كه از دهه ي 40 ميلادي به اين سو، مورد توجه اقتصاد دانان قرار گرفت و به عنوان نظام اجرايي در اقتصاد برخي كشورها به كار گرفته شد.نظام بازار سوسياليستي، به عنوان يك مدل، با پذيرش، ضابطه مندسازي و ورود برخي ساز وكارهاي نظام بازار آزاد به تدريج، از سوسياليسم تمام ،فاصله گرفت و دولت رفاه نيز پس از پشت سرگذاردن بحران مالي 1930 و قاعده مندسازي ضرورت ورود دولت به بازار، بسياري از مشكلات منجر به ظهور بحران هاي اقتصادي و همچنين (شكست بازار) در هر يك از سه بخش تخصيص، توزيع و تثبت منابع را تعديل و يا تقريبا حل و فصل ساخت.
    اين پژوهش در نهايت و با استفاده از برخي ابزارهاي اقتصادي، به مقايسه اي تطبيقي ميان اين دو مدل از تركيب بازار مي پردازد.



    سوسياليسم بازار



    موج جديدي از ادبيات پيرامون برداشت هاي متفاوت از سوسياليسم و نيز نقش عناصر مختلف در سوسياليسم به وجود آمده و اين در نگاه نخست شگفت مي نمايد چرا كه با تجربه ي شكست خوردهي استقرار سوسياليسم در شوروي و اروپاي شرقي، برخي انتظار داشتند كه عافيت طلبي يا تسليم ، جاي آرمان گرايي را بگيرد. چنين نشد و برخلاف آن انتظارات، جستجو ابعاد جديدي يافت. فراموش نكنيم كه پوياترين اقتصاد جهان در حال حاضر كه 1/2 ميليارد انسان را در بر ميگيرد اقتصادي مبتني بر سوسياليسم دارد.
    تعريف خود از سوسياليسم بازار را ابتدا به ساكن، بر پايه ي يك نظريه ي دو قسمتي آغاز مي كنيم: 1- سوسياليسم بازار، دست كم در برخي از اشكال آن، يك نظام اقتصادي با دوام و به مراتب برتر از سرمايه داري است. مساله اي كه با معيارهاي مورد پذيرش سوسياليست ها و نيز غير سوسياليست ها محك خورده است. 2- سوسياليسم بازار تنها شكل سوسياليسم است كه در مرحله ي كنوني تكامل انسان، هم ماندني و هم خواستني است. اشكال غير بازاري سوسياليسم به لحاظ اقتصادي بي دوام هستند و يا به خاطر فرمايشي بودن نامطلوب و يا غالباً هر دوي اين ويژگي ها را يك جا دارند.
    اجازه دهيد در معنای سوسياليسم بازار بيش تر از دقيق شويم. سرمايه داري سه نهاد معروف دارد: اقتصاد بازار، مالكيت خصوصي وسايل توليد و كار مزدوري، اين بدان معناست كه بر بيشتر معاملات اقتصادي جامعه، دست نامريي عرضه و تقاضا حاكم است و بيشترين بخش سرمايه هاي مولد جامعه به افراد خصوصي، چه به طور مستقيم و چه به صورت مالكيت فردي سهام در موسسات خصوصي تعلق دارد و اكثريت مردم دستمزد و حقوق خود را مستقيم وغير مستقيم از صاحبان موسساتي ميگيرند كه براي آن ها كار ميكنند. يك اقتصاد مبتني بر سوسياليسم بازار، مالكيت خصوصي بر وسايل توليد را حذف و يا به مقدار زياد محدود مي كند و به جاي آن، برخي اشكال مالكيت دولتي يا كارگري را مي نشاند. نظام جديد ، بازار را به مثابه ساز و كاري براي هماهنگ كردن بخش اعظم اقتصاد در اختيار ميگيرد، هر چند معمولا محدوديت هايي بر بازار، بيش از آن چه كه نوعاً در سرمايه داري وجود دارد اعمال مي كند. در نظم جديد ممكن است كار مزدوري يا دموكراسي كارگيري جايگزين شود يا نشود در حالي كه كارگران، نه يك دستمزد قراردادي كه سهام ويژه ي حاصل

    از عايدي خالص موسسه را دريافت ميكنند.
    در صورتي كه دموكراسي كارگري جايگزين شود نظام جديد سوسياليسم بازار مبتني بر خود گرداني كارگري خواهد بود. مدلهاي نظري مختلفي از سوسياليسم بازار در سالهاي اخير پيشنهاد شده است اما تمام طرفداران سوسياليسم بازار بر چند نكته توافق دارند:
    1- بازار نبايد با سرمايه داري يكسان انگاشته شود.
    2- برنامه ريزي مركزي به عنوان يك ساز و كار و اقتصادي، عميقاً خدشه دار شده است.
    3- هيچ بديل سوسياليستي و مطلوب و با دوامي براي سوسياليسم بازار وجود ندارد، يعني اين كه بازار، ساز وكاري ضروري هر چند ناقص براي سازماندهي يك اقتصاد ماندگار تحت شرايط كميابي به شماره مي رود.
    4- برخي اشكال سوسياليسم بازار، به لحاظ اقتصادي، ماندگار بوده و به مراتب بر سرمايه داري ترجيح دارند.

    مدل هاي سوسياليسم بازار


    1- مدل جان رومر:


    مدل جان رومر از سوسياليسم بازار، در ذات خود بسيار شبيه سرمايه داري معاصر است اما پنج تفاوت اساسي با آن دارد:


    1- سهام همه موسسات كشور باز توزيع شده است به طوري كه در ابتدا به هر شروند، يك سهم سرانه تعلق مي گيرد. هر شهروندي در زمان تولد، يك دسته سهام دريافت ميكند بنابراين واجد شرايط دريافت سهمي از عوايد حاصل از فعاليت شركتهايي است كه سهام آنها در اختيار اوست. پس از مرگ وي، سهام به دولت باز گردانده مي شود.
    سهام به دست آمده را مي توان با سهام ديگر معامله كرد اما نمي توان با پول نقد معاوضه كرد بنابراين ثروتمندان به هيچ وجه نمي توانند سهام فقرا را بخرند و از اين راه به كنترل منافع اقتصادي جامعه بپردازند.


    2- كليه ي بانك ها ملي مي شوند، اين بانك ها منابع ملي را از پس انداز كنندگان خصوصي جمع آوري مي كنند و به موسسات تجاري وام مي دهند. بنابراين تا حد زيادي از همان معيارهاي بانك هاي سرمايه داري استفاده ميكنند.


    3- مديريت يك موسسه توسط هيات مديره ي آن تعيين مي شود كه شامل نمايندگان بانك هاي عمده ي تجاري، نمايندگان شركت ها و نمايندگان سهام داران هستند.


    4- دولت طراحي سرمايه گذاري هاي مهم را بر عهده ميگيرد و براي اين كار از نرخ هاي بهره ي متفاوت براي تشويق يا جلوگيري از انواع مشخصي از سرمايه گذاري هاي ويژه استفاده مي كند.


    5- شركت هاي سرمايه داري اگر توسط يك كارآفرين آغاز به كار كنند، اجازه ي فعاليت مي يابند. اما يك شركت زماني ملي ميشود – البته با پرداخت غرامت – كه به اندازه ي معيني برسد يا بنيانگذار آن فوت كند. سهام آن نيز به معرض فروش عمومي گذاشته مي شود.


    2- مدل دموكراسي اقتصادي:


    دموكراسي اقتصادي را مي توان به عنوان يك نظام اقتصادي با سه ساختار اساسي دانست: خودگرداني كارگري موسسات، كنترل اجتماعي سرمايه گذاري ها و بازار كالا و خدمات، اين سه ساختار در نقطه ي مقابل عناصر معرف سرمايه داري قرار ميگيرند: كارمزدوري، مالكيت خصوصي وسايل توليد و يك بازار كالا، خدمات، سرمايه و كار.
    در مدل دموكراسي اقتصادي خودگرداني كارگري در قلب نظام قرار دارد و در نقطه ي مقابل مالكيت مساوات جويانه ي وسايل توليد است. در اين جا نيز مانند مدل رومر، موسسات با يكديگر رقابت ميكنند و منابع سرمايه گذاري جديد از طريق بانك ها فراهم ميشود كه نهادهاي عمومي و نه خصوصي هستند.
    در مدل دموكراسي اقتصادي بازار بورس وجود ندارد زيرا سهام وجود ندارد. دارايي هاي سرمايه اي كشور به عنوان اموال مشترك قلمداد مي شوند اما توسط نيروي كاري كه از آن ها بهره برداري ميكند كنترل مي شود. به عبارت ديگر هر موسسه اي كه بر پايه ي دموكراسي اقتصادي اداره مي شود يك جامعه ي سياسي و نه دارايي خصوصي است. موسسه شيئي نيست كه مالكيت آن در اختيار كارگرانش باشد بلكه انجمني است كه تحت حاكميت كارگران قرار دارد.


    قدرت نهايي در دست كارگران موسسه است و درهمه ي شركت ها، به جز شركت هاي كوچك، كارگران نمايندگاني را براي عضويت در يك شوراي كارگري انتخاب خواهند كرد كه مديريت شركت را انتخاب و بر كار آن نظارت ميكند ، خود گرداني كارگري نخستين ويژه گي معرف دموكراسي اقتصادي است. ويژه گي دوم كه آن را از سرمايه داري متمايز مي كند ساز و كار تهيه و توزيع منابع سرمايه گذاري هاي جديد است.
    دموكراسي اقتصادي بر ماليات ستاني متكي است و هر موسسه اي بايد نسبت به سرمايه هايي كه در اختيار دارد ماليات بپردازد. اين ماليات از نظر اقتصادي به مثابه نرخ بهره ي سرمايه عمل مي كند و لذا ضرورت پرداخت بهره به پس انداز كنندگان خصوصي را منتفي مي سازد. ايجاد منابع سرمايه گذاري از طريق ماليات ستاني از موسسات به جاي رشوه دادن به افراد براي پس انداز كردن، نه تنها يك منبع عمده ي نا برابري سرمايه داري را كه همانا پرداخت بهره به افراد خصوصي است سد مي كند بلكه اقتصاد را از وابستگي به خوي حيواني پس اندازكنندگان و سرمايه گذاران رها مي سازد. تداوم ماليات ستاني از دارايي سرمايه ها منابع سرمايه گذاري جامعه را تامين مي كند كه همه ي آن ها به عنوان عوايد حاصل از كسب و كار، به درون اقتصاد بازگردانده مي شود. اين مكانيسم بازگرداني با آن چه در سرمايه داري تحت همين نام عمل ميكند متفاوت است. بازار جريان هاي سرمايه گذاري را ديكته نميكند. در دموكراسي اقتصادي، منابع سرمايه گذاري بر پايه ي سرانه به اجتماع باز مي گردد بنابراين سرمايه به جايي كه مردم هستند جريان پيدا مي كند مردم مجبور نيستند كه پيرو جريان سرمايه باشند.منابع سرمايه گذاري، پس از بازگشت، به صورت وام در اختيار موسسات جامعه يا تعاوني هايي كه مي خواهند شركت هاي جديد تاسيس كنند قرار داده مي شود. اين كار از طريق شبكه اي از بانكهاي عمومي و طبق يك معيار دوگانه انجام مي شود: سود دهي برنامه ريزي شده و ايجاد اشتغال، تنها در اين مرحله معيارهاي بازار به كار گرفته مي شوند هر چند حتي در اين مرحله هم آنها تنها معيار نيستند.


    اما آيا سوسياليسم بازار سوسياليسم است؟ آن گونه كه هيلل تيكتين نوشته است براي يك ماركسيست ضد استالينيست ، سوسياليسم با ميزان قابليت برنامه ريزي جامعه تعريف مي شود. بر اساس اين تعريف، نه سوسياليسم بازار رومر و نه دموكراسي اقتصادي چندان سوسياليستي نيستند اما به باور ديويد شوايكارت سوسياليسم بازار نه فقط سرمايه داري نيست بلكه تجسم بهترين آرمان ها وارزش هاي سنت سوسياليستي است و به ديدگاه اقتصاد تحت كنترل توليد كنندگان، به جاي اقتصادي كنترل كننده ي توليد كنندگان وفادار است. از نگاه شوايكارت ، سوسياليسم بازار، يك سوسياليسم تخيليي نيست و اين قدرت تشخيص را دارد كه دست كم در اين مرحله از تحول، هيچ يك از ارزش هاي مورد نظر كاملا محقق نمي شودند و مسلما امتياز دادن هايي نيز در كار خواهد بود اما اين صرفا عقل سليم مطلوب از نوع ماركسي آن است.



    دولت رفــاه



    دولت رفاه به عنوان يك مدل، نخستين بار در انگلستان طرح شد و بنياد نظري خود را از انديشه "لزوم دخالت دولت در اقتصاد" پايه ريزي كرد. در اين مدل اقتصادي "نظام جامع حمايتي" با محوريت دولت تعريف ، تبين و هدف گذاري شده و تمام شئوون اقتصادي يك جامعه را تحت تاثير خود قرار مي دهد. از آنجا كه مدل دولت رفاه، از انديشه هاي
    "جان مينیارد کينز الهام گرفته است و يا بهتر بگوييم مدل عملياتي انديشه هاي اوست، بنيادهاي نظري"کینزینیسم" را به بررسي می گذاريم:



    1-انديشه هاي كينز، واكنشی در برابر انديشه ي نئوكلاسيسم است. كينز در نخستين اقدام، بارد "تعادل اقتصادي در تمام بازارها به وسيله ي ساز و كار خودكار رقابت" ، اين فرضيه بنيادي انديشه ي نئوكلاسيسیسم را به چالش مي كشد.


    2-كينز در انديشه هاي خود با طرح فرضيه هاي جديد براي هر بازار، نظريه ي اقتصادي خود را ارائه مي كند.


    3-تحليل كینز بر اساس "متغيرهاي كلي" و به تعبير ديگر اقتصاد كلان است كه درست در مقابل نظريات نئوكلاسيسم و نظريه پرداز مشهور آن،"مارشال" قرار مي گيرد. نگاه نئوكلاسيك ها، همواره تحليل و تاكيد بر جنبه هاي خرد اقتصاد است.


    4-كينز علاوه بر اقتصاد اثباتي كه ميراث كلاسيك ها است، چار چوب عملي سياست اقتصادي را در زمينه ي "اقتصاد دستوري" وارد اقتصاد مي سازد.
    اكنون با توجه به بررسي بنيادهاي انديشه ي كينز كه در چهار مورد بالا طرح شد، به بررسي ديدگاههاي كینز
    مي پردازيم، ديدگاههايي كه نتيجه ي استدلال نهايي همه ي آنها، ناتواني اقتصاد آزاد در غلبه بر عدم تعادل هاي ناشي از نوسانات بازار و ضرورت دخالت دولت ها براي دستيابي مجدد به تعادل است:



    1-كينز بر اين باور است كه نوسانهاي اقتصادي ناشي از عدم تعادل بازار ، تنها در كوتاه مدت توسط مكانيزم بازار اصلاح ميشوند اما اين چرخه ها غالبا در بلند مدت برگشت ناپذير هستند و نمي توانند شرايط اشتغال كامل را مجددا احياء كنند، به همين خاطر ، دولت بايد براي رسيدن به اشتغال كامل در سياست دخالت كند.


    2-او بارد اين نظريه ي كلاسيك ها و نئوكلاسيك ها كه جامعه، در حالت تعادل به اشتغال كامل مي رسد بر اين باور است كه سطح اشتغال با ميزان توليد ارتباط دارد و ميزان توليد هم به نوبه ي خود، با ميزان تقاضاي موثر رابطه(از نوع مستقيم) دارد.(تقاضاي موثر در تعريف كينزي، ميزان خريد كالاها و خدمات يا كميتي از كالا و خدمات است كه براي آن پول پرداخت شده است). براين اساس ، وي معتقد است دولت براي رسيدن به اشتغال كامل ، بايد در اقتصاد دخالت كند.


    3-از نگاه كينز، كمبود تقاضاي موثر و به تبع، كاهش توليد به وسيله ي عرضه كنندگان و ناتواني قدرت خريد تقاضا كنندگان در كنار بيكاري و"بهينه مصرفي" درنهايت به"شكست بازار" مي انجامد و به همين خاطر، دولت و بانكها بايد يك نقش عمومي در اقتصادي ايفا كنند.


    4-به باور كينز، جامعه اي كه در آن آزادي كسب و كار وجود دارد و دولت ، همان نقشي را بر عهده دارد كه انديشه نئوكلاسيك براي آن تعريف كرده است، تعادل همواره در سطحي پايين تر از اشتغال كامل قرار مي گيرد. از نگاه او با از بين رفتن رقابت كامل در بازار كالا، تعادل بازار مختل مي شود كه نتايج آن به صورت عدم اشتغال كامل ظاهر و در نهايت به ركود اقتصادي منجر می گردد.كينز با صحه گذاردن بر اين باور كه نظام سرمايه داري توانمند اما شكننده است "دست نامريي" بازارا ناتوان تر از آن مي داند كه بتواند براي تمامي افراد جوياي كار، اشتغال بيافريند و براي هر توليد كننده اي هم، بستره هاي توليد كلا را مهيا سازد، به همين خاطر، براي ترميم نظام بازار، و جلوگيري از

    تداوم بحران در بلند مدت، دولت، ناگزير بايد:


    -در اقتصاد مداخله كند


    -مقياس سرمايه گذاري ها را مشخص کند.


    -با به دست گرفتن ابتكار عمل، به عنوان يك متصدي، وارد بازار شده و با اجرايي سازي پروژه هاي عام المنفعه، زمينه ي ايجاد فرصت هاي اشتغال بيشتر را براي نزديك شدن به اشتغال كامل مهيا نمايد.


    5-به باور کینز، از آنجا كه برخي هدف گذاري ها در اقتصاد، تنها بر اساس حداکثر کردن سود انجام می شود و بشتر سرمایه گذاری ها، با هدف"مزیت اجتماعی" به نتیجه ی "حداکثر کردن سود" منجر نمی شود، "سرمایه گذاری اجتماعی" را برای "سرمایه گذاران منفرد" فاقد جذابیت می داند و این باور را مطرح می سازد که "سرمایه گذاری اجتماعی" باید در چارچوب وظایف دولت قرار بگیرد و "تملّک ابزار تولید" در دست بخش خصوصی باقی بماند. کینز در تبیین این دیدگاه خود اشاره می کند که بخش خصوصی در وضعیت رکود اقتصادی، انگیزه ای برای سرمایه گذاری ندارد در پروژه های اجتماعی ندارد و به همین خاطر، دولت باید با سیاست های خود، سرمایه گذاری ها را به سوی این بخش هدایت کند.


    6-کينز در نهايت با تعريف و در نظر گرفتن يك نقش فعال براي دولت، سياست هاي مالي را براي دولت ها ابراز مي كند تا با راهنمايي اقتصاد، شرايط اشتغال كامل در اقتصاد را فراهم نمايند. عمده ترين "سياست هاي مالي" موثر بر اقتصاد در بلند مدت از نگاه كينز، "ماليات" و "مخارج دولت" است كه با افزايش و كاهش آن در دوره هاي رونق و ركود، اقتصاد كشورهاي با اقتصاد آزاد به وضعيت پايداري چرخه ي تجاري نزديك مي شود.


    انتقادات وارد بر دولت رفاه


    ۱-كلاسيك ها و نئوكلاسيك با اعتقاد به اين نظريه ي شناخت كه انسان ها بايد آزاد باشند تا با انتخاب آزاد به بهترين شكل زندگي دست يابند و هر گونه دخالت در پروسه هاي طبيعي، انسان را از دستيابي به بهترين شكل زندگي دور مي سازد دخالت دولت ها در اقتصاد را انكار مي كنند.


    2-از نگاه منتقدان دولت رفاه، دخالت دولت در اقتصاد منجر به افزايش كمك هاي دولتي به يك گروه و اخذ ماليات از گروهي ديگر مي شود، تشكيلات عريض و طويل اداري، متورم تر مي شوند، تداوم فعاليت آنها مستلزم صرف هزينه هاي بيشتر خواهد شد، انگيزه هاي كار كردن كاهش مي يابد، نظام توزيع در نشانه گذاري سلول هاي هدف، ناموفق عمل مي كند و به دليل تفاوت پرداخت ها به حوزه هاي مختلف جغرافياي اقتصادی، مهاجرت هاي كاذب با هدف كسب رانت هاي ناشي از اين تفاوت پرداخت ها، افزايش مي يابند.
    به باور منتقدان ، بزرگ شدن حجم دولت نتيجه ي قطعي دخالت دولت در اقتصاد است. اين افزايش حجم در نهايت، منجر به تضعيف نهاد خانواده، كاهش انگيزه هاي كار، كاهش انگيزهای پس انداز و از بين رفتن تدريجی انگيزهای خلاقيت و نوآوری شده و با تاثير منفی بر انباشت سرمایه، سرانجام آزادی را محدود می کند.


    3-با ورود دولت به اقتصاد و در ادامه و ناگزير، بزرگ شدن حجم دولت، نظريه هاي انتقادی از رونق افتاده و "فرهنگ پول گرايي غير اقتصادي" بر جامعه حاكم مي شود. منتقدان دولت رفاه، ورود دولت به اقتصاد را عامل اصلي "گرايش به سوي بحران" يا "گرايش هاي بحران" دانسته و اين ديدگاه را طرح مي سازند كه گرايش به سوي بحران ، به بی ثباتي منجر مي شود و تداوم اين حضور، ناپايداري را تشديد و در نهايت، به محدود كردن آزادي و كوچك شدن حوزه ي عمومي خواهد انجامید.


    4-منتقدان افراطي دولت رفاه، با تهديد خواندن دخالت دولت در اقتصاد، اقتدار فزاينده و غير قابل كنترل اين نهاد را بزرگترين آفت اقتصادي می پندارند و بر اين باورند كه دولت، با سوء استفاده از مفهوم بلند مدت، سرانجام به يك نهاد سلطه گر تبديل و به صورت يك هيولاي نقد ناپذير كه بر اقتصاد تحميل مي شود که با ناديده گرفتن نيازهاي اساسی حوزه ي عمومي، آن را با تهديد نابودي مواجه مي سازد.


    5-يك انتقاد ديگر مخالفان دولت رفاه، توده گرايي اين دولت ها به دليل ماهيت و نقش آنهاست. به باور منتقدان، دولت هاي رفاه، دولت هاي حداكثري با سياست هاي توده باور هستند كه باجهت گيري خود به سوي خواست هاي سطحي توده ها، به گسترش حوزه ي اقتدار خود پرداخته ودر نهايت ، قدرت را در برابر آزادي قرار مي دهند.


    6-گروهي ديگر از منتقدان دولت رفاه با بررسي آمارهاي كلان در برخي اقتصادهاي مبتني بر دولت رفاه، كارايي اين دولت ها در كاهش فقر يا موفقيت در استقرار و توسعه ي نظام توزيع را به چالش كشيده و به استخراج نتايجي پرداخته اند كه انعطاف ناپذير شدن دولت ها را نشان مي دهند.آنها در تحليل هاي خود تا جايي پيش مي روند كه دولت هاي رفاه را در تقابل با فرديت و محدوديت فرد ارزيابي مي كنند و اين دولت ها را به دليل تلاش براي محدود كردن اراده ي افراد،"دولت هاي توليد و ترويج فرهنگ وابستگي" مي نامند.


    7-گروههاي تعريف شده ي اجتماعي و سياسي نيز در بررسي بنياد هاي انديشه دولت رفاه با نظريه هاي عامل گروه – ساخت خود، انتقاداتي را بر اين مدل اقتصادي وارد مي كنند. طرفداران نظريه ي دموكراسي، دولت رفاه را به دو دليل نقد مي كنند:
    نخست ، عدم امكان طرح واجراي برنامه ها در تمام مراحل، سطوح و زمان ها به صورت دمكراتيك.
    دوم لزوم خشنود ساختن گروههاي خاص در جامعه به دليل تعريف رفاه به عنوان هدف.
    در سوي ديگر هم، لیبرال ها، هر نوع دخالت دولت در اقتصاد را، پيش زمينه اي براي دخالت هاي بيشتر ارزيابي مي كنند كه در نهايت به لجام گسيختگي دولت ها منجر و به فورماسيون دولت هاي زياده خواهد انجاميد.


    8-فمنيست ها نيز بر اين باورند كه سياست هاي اجتماعي در دولت رفاه، در قالب برابري و تلاش براي رفاه عمومي ظاهر مي شوند اما تمامي برنامه با نگاه مردانه و مرد باور اجرا مي شوند.


    9-علاوه بر اين گروهها، مخالفان جهاني شدن نيز سياست هاي اجتماعي مدعابه دولت هاي رفاه را بهانه و عاملي براي گسترش فرهنگ مسلط سرمايه داري بر ساير نقاط جهان پنداشته و نهادهاي بين الملي سربرآورده از نتايج اين مدل از دولت را ابزاري براي تامين منافع و مقاصد كولونياليسم نو برمي شمارند.



    نتيجه



    اگر سوسياليسم بازار و دولت رفاه را به عنوان دو مدل از اقتصاد مختلط به بررسي بگذاريم، سوسياليسم بازار، مدل اقتصادي جامعه محور با استفاده از برخي ابزارهاي نظام بازار و به بیانی ديگر، تفويض برخي اختيارات دولت به بخش خصوصي در عين حفظ حق ماليكت دولت بر منابع و مصارف به عنوان متولي ست و در برابر مدل دولت رفاه، تصدي دولت براي سرمايه گذاري اجتماعي در قالب وظيفه در عين به رسميت شناختن حق مالكيت بخش خصوصي بر ابزار توليد است.


    سوسياليسم بازار، با به رسميت شناختن سازوکار عرضه و تقاضا ، در پاسخ به پرسش هاي چه كالا؟ چگونه؟ و براي چه كسي؟ اگر چه مدل برنامه ريزي مركزي را در ساختارهاي خود تعريف و لحاظ مي كند اما با مکانیسم هایی نظير اعمال قانون در قالب قيمت هاي سقف و كف، پرداخت هاي مستقيم و سياست هاي تشويق سرمايه گذاري به اعمال نقش خود بر اقتصاد مي پردازدو دولت رفاه، با به كار گيري سياست هاي مالي در قالب افزايش و كاهش انواع ماليات هاي تعريفي و كاهش و افزايش مخارج دولتي در كنار سياست هاي پولي نظیر افزايش و كاهش ذخيره پول و افزايش و كاهش نرخ بهره، سياست هاي پولي و مالي را به صورت توامان در دوره هاي رونق و ركود به كار برده و بخش خصوصي را به سوي سرمايه گذاري اجتماعي هدايت مي نمايد.


    بهزاد خوشحالی



  8. کاربران : 2 تشکر کرده اند از شما kambiz1984 برای ارسال این پست سودمند:


  9. #25
    sociologist آواتار ها
    sociologist آفلاين است همکار قدیمی
    تاریخ عضویت
    Apr 2011
    نوشته ها
    480
    تشکر
    1,055
    تشکر شده 696 بار در 381 پست
    لايك دريافتي
    0
    لايك كرده
    0

    پیش فرض فلسفه آدورنو له و عليه ماركس :: مسعود فولادفر

    فلسفه تئودور آدورنو، انعكاس ادراك او از دنیای اجتماعی‌ای است كه در آن می‌زیست. آدورنو در این مسئله كه جوامع پیشرفته غربی، آن گونه كه ماركس تحلیل كرده بود، بر مبنای روابط تولید سرمایه دارانه شكل گرفته است، هرگز تردید روا نداشت. خاصه اینكه وی دیدگاه ماركس درمورد كالا و غلبه ارزش‌های مصرف گرایانه به واسطه اهمیت مبادله و تجارت را قبول كرده بود. او همچنین این نظریه را پذیرفته بود كه همان ساز و كار‌هایی كه در ساختار اقتصادی سرمایه‌داری موثر افتاده اند، در تعامل های فرهنگی نیز حضور موثر دارند. در حالی كه سلطه و فقر (بی عدالتی) پیامد های اصلی عقلانی‌سازی اقتصاد توسط سرمایه هستند، بیگانگی و بی معنایی (نیهیلیسم) پیامد های محوری عقلانی سازی فرهنگ است.اسطوره و خِرد با توصیف وقایع و پدیده ها به عنوان تكرار یك قاعده یا قانون، تلاش دارند با قرار دادن دنیای طبیعت در فرآیند نظم شناخت پذیر، با هراس و دلهره مبارزه كنند. تكرار «جدید قدیمی است» با نمایاندن یك نظم قابل فهم نهایتاً با استعمال تكنولوژیك علم مدرن برای كنترل واقعی طبیعت، یك كنترل مفهومی پدید می‌آورد. و از همین رو، مشخصه‌های صوری‌ای كه برای خود بنیادگی مفروض خرد روشنگری در نظر گرفته شده است، فی الواقع بر بنیان انسان محور خِرد در تنازع با طبیعت مبتنی است. عقل روشنگری، عینی نیست، اما در تحقق اراده چیره گر بشری برای كنترل طبیعت، سودمند افتاده است. چنین خِردی را می‌توان تمایل بشر برای صیانت ذات و در واقع ابزاری تحت اختیار او دانست.همیشه نظریه اجتماعی آدورنو آنجایی به صورتی از دگماتیسم منجمد متمایل می‌شود كه می‌خواهد به تعیین تكلیف گرایشات عمده در تحولات اجتماعی برآید. او برای این منظور بیشتر به آن مفهوم كلیت كارل ماركسی متوسل می‌شود تا بتواند در شكلی كلی از گرایش رو به رشد تحمیلات سود پرستانه سرمایه داران برای تضعیف مناسبات زندگی عرفی صحبت كند. این تمایل به تجزیه و تحلیلی محدود و استقرایی از جامعه همواره آن جایی نزد آدورنو هویدا است كه او نمی خواهد به بررسی دقیق «جهان زیست» اجتماعی بر آید كه از روش پدیدار شناسانه الهام گرفته است. در بررسی دقیق «جهان زیست»، كه از دیدگاه آدورنو زیر سلطه شبكه تكنیك تحمیق و نابینا سازی عمومی اسیر است ، وی به ثبت و مستند ساختن عملكرد معترضانه‌ای بر می‌آید كه به صورت ایما و اشاره یا به شكل اقدامات جزئی و واكنش‌های اخلاقی باعث شكاف و گسستی در رفتار سلطه تحمیق و نابیناسازی می‌شوند. اثر «مینیما مورالیا» اغلب و به درستی همچون قطعات ادبی یك آموزه سخت و خشك پرهیزكاری و درستكاری قلمداد می‌شود، البته این اثر با در نظر گرفتن آن چشم انداز یاد شده از بررسی دقیق «جهان زیست»، به صورت تلاش و كوششی برای پدید آوردن یك جامعه شناسی میكروسكوپی نیز بایستی فهمیده شود. آن هم جامعه شناسی‌ای كه در كنار ارزیابی فرایند رشد ناتوانی انسان‌ها و كاهش قدرت مداخله شان ، آن عناصر مقاومت و پایداری بر سر ارزش‌های ویژه اشخاص و ابزارشان را می‌جوید. آدورنو در تجزیه و تحلیل های خود كه به خاطر دقت پدیدار شناسی شان یاد متفكرانی چون گئورگ زیمل و زیگفرید كراكر را زنده می‌كند، نشان می‌دهد كه تا به كجا عدم رعایت آداب و رسوم انسانی و پرنسیب های معاشرت در حقارت و تنزل مناسبت اجتماعی افراد سهیم هستند. از این دیدگاه هر جایی كه امروزه نقد فرهنگ سرمایه‌داری مورد توجه قرار می‌گیرد، آن پدیدار شناسی جامعه شناسانه آدورنو ارج و قرب می‌یابد. دلیل تجلیل افكار او در این واقعیت تیزبینی است كه نیاز به تغییرات فرهنگی برای بهبود رفتار ارتباطی افراد نبایستی استحكام ساختار اقتصادی _ اجتماعی انسان را از نظر دور بدارد.

  10. تشکرها از این نوشته :


  11. #26
    اینده آفلاين است كاربر عالي
    تاریخ عضویت
    Sep 2011
    نوشته ها
    571
    تشکر
    2,229
    تشکر شده 1,648 بار در 906 پست
    لايك دريافتي
    0
    لايك كرده
    0

    پیش فرض

    من فکر میکنم کسی که به سوسیالیسم باور نداشته باشه در حقیقت نمیتونه مدعی شه که به انسانیت و برابری اعتقاد داره. به امید روزی که سوسیالیسم این نهایت ارزوی انسانهای زحمت کش در تمام دنیا برقرار شه.به امید اون روز

  12. تشکرها از این نوشته :


  13. #27
    kambiz1984 آواتار ها
    kambiz1984 آفلاين است کاربر معمولي
    تاریخ عضویت
    Oct 2010
    سن کاربر
    27
    محل سکونت
    sony ericsson
    نوشته ها
    193
    تشکر
    288
    تشکر شده 412 بار در 171 پست
    لايك دريافتي
    0
    لايك كرده
    0

    پیش فرض

    فرهنگ و ارزشهای سوسیالیستی

    بحث پیرامون فرهنگ و ارزش های سوسیالیستی، با بحث درباره علایقو ارزش های روشن فکران سوسیالیست آغاز می شود. ارزش ها به دو شیوه، درک و فهمیده میشود: به عنوان بیان کتبی و شفاهی ایده آل ها و به عنوان اعمال و کنش ها در زندگیروزمره و فعالیت سیاسی. این تمایز به چندین دلیل، بسیار مهم و ضروری است. براینمونه، در جهان کنونی ایالات متحد و اتحادیه اروپا به بهانه دفاع از «ارزش هایدموکراتیک»، به فعالیت های نظامی شان مشروعیت می بخشند. این جا «ارزش ها» هم چون یکایدئولوژی برای پوشاندن چهره استثمار عمل می کند. بهترین نشانه و محک معیارهایارزشی، عمل است. ارزش ها تنها می تواند در رفتار واقعی دولت ها، ملت ها، طبقات وافراد محک بخورد.

    تاریخ به ما آموخته است، که ارزش های برخی روشنفکران چپ بااعمال شان در تناقض قرار دارد و یا با تغییر موقعیت اجتماعی و سیاسی شان تغییر میکند. روشنفکرانی که در نظریه و بعضی اوقات در عمل عدالت خواه و مدافع ارزش هایدموکراتیک هستند، وقتی در ساختار قدرت قرار می گیرند، اعمال شان مبنی بر ارزش هایسوسیالیستی، با موقعیت اجتماعی، مزایای مادی و جایگاه شان در قدرت، در تضاد قرار میگیرد.
    تمایز میان کار ذهنی و یدی، یک منبع مهم تمایزات طبقاتی به شمارمی رود که می تواند در جامعه سوسیالیستی بازتولید شود. در جنبش های اجتماعی وسیاسی، روشنفکران، دانش را به انحصار خویش درمی آورند و با تعامل میان خودشان، یکسلسله مراتب تصمیم گیری، بر مبنای نخبگان آگاه و توده های ناآگاه خلق می کنند. شیوهتربیت روشنفکران چپ، عامل تعیین کننده ای در این امر محسوب می شود که آیا در دورهبعد از انقلاب، یک فرهنگ سوسیالیستی ظهور خواهد کرد یا یک جامعه طبقاتی جدید؟ تمایزاصلی، میان روشنفکران پشت میزنشین و روشنفکران در صحنه اجتماعی است. روشنفکران درصحنه، در بافت کار و زندگی کارگران و کشاورزان آموزش می بینند و روشنفکران پشتمیزنشین در دانشگاه ها یا مراکز بورژوایی شهری.
    معنای روشنفکر در صحنه اجتماعی چیست؟ روشنفکر در صحنه، یعنیچکمه هایتان را گلی کنید، با مگس ها و حشرات موذی دست و پنجه نرم کنید، از ظرفیمشابه با دیگران غذا بخورید، به پرسش ها گوش دهید، انتقادات را قبول کنید، نظریه هارا با زندگی کارگران تطبیق دهید و در حین دفاع از اصول، دگرگونی ها را بپذیرید.

    در یک جامعه سوسیالیستی، ارزش ها رابطه دیالکتیکی با منافعاجتماعی و اقتصادی دارند. محل سکونت، تجهیزات و تسهیلات تفریحی، بهداشت، آموزش،ورزش، فعالیت های فرهنگی و درآمد کافی، در دسترس همگان و به شکلی برابر میان همهتوزیع و تقسیم شده است. برابری فرصت ها و شرایط مادی، ارزش بنیادی جامعه سوسیالیستیاست.
    ارزش های سوسیالیستی، مواردی چون: تعاون، بخشندگی، خلاقیت فردیو جمعی، عظمت و عزت فردی و همبستگی در خانواده، محله، طبقه و ملت را شامل می شود. مسئوولیت در اجرای کار و وظایف اجتماعی، و مشارکت فعال در شوراهای محلی و محل کار،منافع اقتصادی و اجتماعی را هدایت می کند. بنابراین منافع طبقاتی، محتوای آنی یکجامعه سوسیالیستی را تعریف می کند. در حالی که ارزش ها، روش ها و جهت و روحی را کهدر پی گیری آن منافع مد نظر است، هدایت می کند.

    یک انقلابی، در جامعه سوسیالیستی با اعمالش در زندگی روزمره،کار، محل، خانواده و ملت و روحی که با آن این اعمال متحقق می شود، تعریف می شود. کنش در زندگی روزمره در معنای انجام وظایف رضایت بخش و مورد توافق جمع، هم در کیفیتو هم در کمیت است. کنش به معنای این است که با کارگران، همسایگان و اعضای خانوادهدر انجام کارهای روزمره به شیوه ای عادلانه سهیم شویم. کنش در معنای مهربانی ومراقبت برای افراد ناتوان و انضباط و سخت گیری شدید در برابر متخلفان ضداجتماع (دزدها، کلاه برداران و....) و مجازات جنایتکاران است. عشق و هم دردی نسبت به کسانیکه در رابطه ای عمیق و عاطفی با شما سهیم می شوند و نفرت و دشمنی نسبت به قدرت هایامپریالیستی که جوامع سوسیالیستی را فتح، اشغال و نابود می کنند.
    یک انقلابی، کسی است که جامعه سوسیالیستی را متحول و کنش ها وایده ها را در بافت در حال دگرگونی، از نو تازه کند. جامعه سوسیالیستی پویا است. نهتنها از جامعه سرمایه داری سر برمی آورد، بلکه از مرحله ابتدایی «مبارزاتقهرمانانه»، به مرحله «نهادینه سازی و به فراسوی آن» گذر می کند. معیارهای جدیدبرای فرد، خانواده و فرهنگ، علایق و ارزش ها ظهور یافته و ممکن است، با کنش هاینهادینه ابتدایی در تعارض درآیند. نه باید تنش ها و تعارضات منکوب شود و نه بایدمعیارهای جدید، بی هیچ نگاه انتقادی مورد قبول واقع شود. یک انقلابی، باید درشوراهای باز و آزاد پیرامون خانواده، جنسیت، سن و سال و نشانه های جدید به بحثبپردازد و در عین حال هسته ضروری و مهم ارزش های برابری خواهانه را حفظ و دموکراسیو مالکیت جمعی بر ابزار تولید را با هم درآمیزد...

    ساختن یک مبارز انقلابی، بر مبنای ارزش های انسانی، از طریقنمونه، امکان پذیر است، نه موعظه. هنگامی که رهبران، همبستگی را تعلیم می دهند، امادو دستی به امتیازات خود می چسبند. آن ها در میان توده ها بدگمانی نسبت به طبیعتبشر را ترویج می کنند. روشنی عملی و ایدئولوژیکی رهبران، عنصری کلیدی است. نکتهدوم، گسترش کنش های انقلابی از حوزه عمومی، به حوزه خصوصی و خانه و خانواده است. یکمبارز برزیلی شکایت می کرد. «شوهران ما در جامعه چه گوارا هستند و در خانه پینوشه
    ارزش های انسانی نه فقط از طریق عمل، بلکه از طریق بحث هایآزاد، مطالعه تجربیات گذشته و خواندن متن هایی درباره موضوع مورد بحث نیز آموخته میشود. عمل به ارزش های انسانی، با پارامترهای روابط طبقاتی و مبارزه طبقاتی تعریف میشود. اولویت نخست آن است که در میان رفقا، خانواده و دوستان، انسانی رفتار کنید ودر برابر عدم انسانیت استثمارگران مقاومت کنید. انسان گرایی بی جا، می تواند تجاوزرا تشویق و بافت روابط اجتماعی را نابود کند. انسان گرایی، باید با موضوع حفظ رژیمسوسیالیستی و زندگی و معیشت نسل امروز و آینده، هماهنگ و تنظیم شود. انسان گراییجهانی و بی طبقه، جامعه جدید سوسیالیستی را فاقد آنتاگونیسم خشن تصور و استنباط میکند.
    در درون مرزهای جامعه سوسیالیستی، ارزش های انسانی، در مدارس،خانواده ها و رسانه های جمعی آموخته می شود. ارزش های انسانی، از طریق داستان هایکودکانه، کارتون های تلویزیونی و ورزش آموزش داده می شوند. ارزش های انسانی، باتخصیص بودجه برای معلولین، کودکان و سالمندان بیش ترین تجلی را در بودجه های دولتیپیدا می کند. انگیزه ها و پاداش های سمبلیک در جمع همسایگان، محیط کار و در سطحناحیه و کشور به عنوان نمونه، رفتارهای انسان گرایانه جمعی را تشویق و تقویت میکند.

    اقدام های انسان گرایانه فردی، در شرایط خاص و بحرانی، باید درنظر گرفته شده، تقدیر شود، اما آن چه اهمیت بیش تری دارد، وقوع روزمره عمل هایانسانی و انسان محورانه ای است که فرهنگ انسان گرایان را خلق می کند. در حالی کهرفتار انسان گرایانه، برای جامعه سوسیالیستی امری محوری است، خلاقیت فردی، رقابت،کیفیت اجرای امور و حق جا و زمان برای استراحت، نیز اموری مهم محسوب می شوند. افرادسوسیالیست، قدیسانی نیستند که همیشه و در هر کجا خود را وقف انسان گرایی کنند. نویسندگان با هم بر سر بهبود کیفیت آثارشان رقابت می کنند، دوندگان برای پیروزیدرمسابقه با هم رقابت می کنند. کارگران برای رفتن به ماهی گیری، وقت می گذارند و نهفقط برای کار در محیط کار یا دیدار از همسایگان، ایجاد همبستگی و ... همواره یک تنشمیان «قداست» و «خودخواهی» وجود دارد که باید توسط افراد، به صورت نیاز انسان بهانسان بودن از طریق همبستگی با دیگران در حین رفع نیازهای فردی، در نظر گرفته شود. انسان گرایی نمی تواند اجباری باشد، اما اقدامات ضدانسانی باید ممنوع شود. باید درجامعه سوسیالیستی، یعنی در جامعه ای که مردم در روابط اجتماعی از یکدیگر بیگانهنیستند، همبستگی و شهروندی آموخته، درونی و به بهترین وجه موجود تمرین شود. در نظامسرمایه داری، مردم زیاد کار می کنند و اندک از محصول کارشان بهره مند می شوند. نخبگان سخن می گویند و توده ها گوش می دهند. شعارها جای بحث ها و تحلیل ها را گرفتهاند. در نظام سرمایه داری ارزش های انسانی در فضا و زمان های معینی بروز پیدا میکنند. در حالی که ارزش های غیرانسانی، اعمال هر روزه محسوب می شوند.

    برخی دلایل قوی، برای باور به امکان زندگی در یک جامعهسوسیالیستی وجود دارد. اول از همه به دلیل این که حتی در جامعه کنونی، نمونه هاییاز کنش ها و ارزش های سوسیالیستی را در بافت های سیاسی متنوع مشاهده و تجربه میکنیم. در زندگی روزمره، الگوهای بی شماری از همبستگی در میان کشاورزان و طبقه کارگروجود دارد، که در آن همه در تقسیم منابع و اقدام مبتنی بر مشارکت و تعاون سهیمهستند. امروز جنبش های سیاسی اجتماعی بسیاری در مقیاس وسیع وجود دارند که ارزش هایجمع گرایانه را رشد داده و دموکراسی مشارکتی و توزیع عادلانه کالا و خدمات را تمرینمی کنند. بذرهای جامعه سوسیالیستی را می توان در شورش مردمی و خودجوش بیکاران وطبقه متوسط در آرژانتین، در جنبش کشاورزان بی زمین در برزیل، جنبش های کارگری وکشاورزی در اکوادور، کلمبیا، بولیوی، پاراگوئه و در جنبش بومیان زاپاتیست، درچیاپاس مکزیک مشاهده کرد. همچنین جنبش های رشد یابنده ضدسرمایه داری و ضد جهانیسازی در اروپا و در مقیاس کم تر در آمریکای شمالی، به ارزش های سوسیالیستی شکل میدهند. در اروپا و در مقیاس کم تر در آمریکای شمالی، به ارزش های سوسیالیستی شکل میدهند. جنبش آگاهانه، ایدئولوژی های رقابت گرا و مصرف گرایانه، روزهای کاری طولانی،محیط کار استبدادی، تغدیه نامناسب و احزاب سیاسی مرسوم در نظام انتخاباتی را رد میکنند. هسته های کوچک جوامع سوسیالیستی را می توان درون تعاونی های mst در برزیل،جوامع زاپاتیست ها در چپاپاس و در منطقه آزاد شده کلمبیا یافت.

    آنچه هم اکنون روشن است، این است که ارزش های سوسیالیستی بایددر عمل آغاز شود و قبل از ظهور یک جامعه سوسیالیستی آموزش داده شود.
    سوسیالیسم یک فرآیند است نه یک واقعه: فرهنگ و ارزش ها، تعاملیمداوم میان فرد و جمع در حوزه های چندگانه زندگی را در طول زمان شامل می شوند. ماهمه، از درون جامعه سرمایه داری بیرون آمده ایم و همه با درجات کم و زیاد زیر تآثیرفرهنگ و ارزش های سرمایه داری هستیم. مبارزات و جنبش ها، فضاهایی هستند که درون آنارزش های سوسیالیستی فرا گرفته می شوند. اما آن ها نتایج خودکار و اتوماتیک فضاهاییاد شده نیستند. تحول در اشکال مالکیت، بافتی را برای تحول در روابط اجتماعی فراهممی کند و البته این در معنای آن نیست که تحول یاد شده به صورت خودکار پدید می آید. پرسش های مربوط به مسایل اجرایی، هدف ها، ساختار و اولویت های مالکیت جمعی، زمانیمی تواند به جامعه سوسیالیستی منتهی شود، که جامعه ها تصمیم بگیرند ارزش هایسوسیالیستی را به کار ببندند و آن را با خود بیامیزند. تحول روابط اجتماعی تولید،گام مهمی به سوی خلق نوعی سوسیالیسم خودگردان است. با این حال، روابط تولیدی تنهایک جنبه از روابط اجتماعی اند. تحول در حوزه های خانواده، نژاد، جنسیت و قومیت وروابط فردی به خودی خود ضروری هستند و هم چنین باید تضمین کرد که تمام گروه هایاجتماعی در خودگردانی تولید، مشارکت داشته باشند.

    امروزه این تحولات و مبارزات اجتماعی در جامعه، در مقیاس وسیع در درون فضاهای جنبش های سیاسی و اجتماعی و جوامع جمع گرا به وقوع پیوسته است. فرآیند خلق یک جامعه سوسیالیستی، بلندمدت و چالش برانگیز است. اما الگوهای اقدام جمعی، همبستگی، شوراهای محل کار و برابری جنسی در تجربه های زندگی روزمره، با تمام ویژگی های متناقضش دلیلی برای امیدواری است. ما تشنه اتوپیای سوسیالیستی چند متفکر نیستیم، بلکه خواستار جامعه ای سوسیالیستی هستیم که برخاسته از کنش های جمعی و ارزش های عدالت خواهانه ای که در مبارزات امروزمان تجربه می کنیم، باشد.


    جیمز پتراس



  14. کاربران : 3 تشکر کرده اند از شما kambiz1984 برای ارسال این پست سودمند:


  15. #28
    sociologist آواتار ها
    sociologist آفلاين است همکار قدیمی
    تاریخ عضویت
    Apr 2011
    نوشته ها
    480
    تشکر
    1,055
    تشکر شده 696 بار در 381 پست
    لايك دريافتي
    0
    لايك كرده
    0

    پیش فرض

    ابتدا بايد مشخص بشه مقصود از سوسياليسم چيست. آيا دولت رفاهي يعني سوسيال-دموكراسي يا خير تماميت طلبي سوسياليستي يعني نظير بلوك شرق در قرن بيستم مقصود هست. آنچه كه مشهود هست اين هست كه تجربه بلوك شرق و شوروي تجربه درخشاني نبوده. فساد اداري، بازار كم رونق و فضاي بسته فكري حاكم بر فضاي اون دوران حاكي از تجربه اي تلخ در تاريخ برابري طلبي بشر هست. برابري شهروندان در برابر قانون و حدي از برابري در فرصتها يك مسئله پسنديده و داراي قابليت اجرايي هست ولي برابري مادي و رفاهي تبعات منفي براي يك جامعه به بار مي آورد. كاهش انگيزه و كاهش رونق و تكاپو در بخشهاي توليدي بارزترين اثر اين نوع تفكر اجرايي هست. فارغ از اين برابري محقق نميشه چراكه براي اينكه عده اي برابري مادي رو ايجاد كنند به خودي خود لازم هست اين عده از ديگران قدرت بيشتري داشته باشند تا اين امر محقق بشه كه اين خود نوعي از نابرابري هست؛ و از آن جايي كه بين برخورداري قدرت با برخورداري از ساير مزايا رابطه داره پس برابري در هيچ جنبه اي غير قابل حصول هست. برخورداريهاي ويژه اي كه سران و نخبگان حزبي در بلوك شرقي داشتند، شاهدي محكم بر اين ادعاست.

    نوشته هايي مثل مطلب بالا كه بيشتر به وعظ و صحبت از اخلاقيات شبيه هستند تا يك مطلب علمي نمي توانند نقايص سوسياليسم تماميت گرا رو برطرف كنند؛ چراكه هيچ نيرويي قابليت رقابت با اميال و تمايلات مشترك بشري نظير لذت طلبي، ميل به بقا، برتري جويي و ... رو ندارد. اين يك واقعيت هست و گواه اين مسئله هم تاريخ هست.

  16. تشکرها از این نوشته :


  17. #29
    اینده آفلاين است كاربر عالي
    تاریخ عضویت
    Sep 2011
    نوشته ها
    571
    تشکر
    2,229
    تشکر شده 1,648 بار در 906 پست
    لايك دريافتي
    0
    لايك كرده
    0

    پیش فرض

    به نظر شماتجربه ی شوروی ناموفق بوده اما اینطور نیست.شوروی در زمان استالین قدرت اول اقتصادی جهان بوده مبرهنه که امپریالیستها بخصوص امریکا کارشکنی کننداز لحاظ علمی طبقه ای شما متعلق به اونید بهتون اجازه نمیده که عمیق تر به این مساله نگاه کنین.دوست من علم یه چیزه واقعیتها یه چیزه دیگه.مدتی توی یه کارخونه ی صنعتی کار کنین البته به عنوان یک کارگر.اونجاست که با تمام وجودتون به سوسیالیسم باور میارید..شرطش اینه که تعصب نداشته باشین

  18. #30
    sociologist آواتار ها
    sociologist آفلاين است همکار قدیمی
    تاریخ عضویت
    Apr 2011
    نوشته ها
    480
    تشکر
    1,055
    تشکر شده 696 بار در 381 پست
    لايك دريافتي
    0
    لايك كرده
    0

    پیش فرض

    اكثر اسناد تاريخي نشان دهنده فساد اداري شديد و نامطلوب بودن اوضاع كارگران و كشاورزان (طبقه اي كه سوسياليسم با شعار بهتر كردن شرايط معيشتي آنها روي كار آمد) در شوروي هست. البته صنعتي شدن روسيه در دوره مذكور غيرقابل انكار هست ولي شوروي شاهد توسعه همه جانبه نبود. توسعه هم بايد اقتصادي، هم فرهنگي و همچنين در ساير زمينه ها باشه و تنها در يك بعد كافي نيست.

  19. #31
    اینده آفلاين است كاربر عالي
    تاریخ عضویت
    Sep 2011
    نوشته ها
    571
    تشکر
    2,229
    تشکر شده 1,648 بار در 906 پست
    لايك دريافتي
    0
    لايك كرده
    0

    پیش فرض

    سرمایه داری بدون سوسیالیسم "نظم نوین جهانی"

    جهانی شدن باروندی پرشتاب،خودراباقدرت اقتصادی و نیروی نظامی به جامعه ی جهانی تحمیل می کند.دکترین بانک جهانی با همه ی تجربه های ناموفق و مصیبت بارش،تنها راه رهایی کشورهای توسعه نیافته از بحران اقتصادی و عقب ماندگی تلقی می شود.لیبرالها و نئولیبرالها شادمانه و با امید فراوان به عدم وجود یک آلترناتیو،اعتماد به نفس کم نظیری از خود نشان میدهند.سرمایه داری فرا ملی در میدان خالی از رقیب،هر روز به یک گوشه ی جهان،جنگ صادر میکند.تا منوپلهای نظامی از رونق اقتصادی نیفتد.نیروهای واکنش سریع آنها ،چون دوران استعمار انگلیس دنیا را مال خود می دانند و بر اساس ضرورتهای اقتصادی ،جنگ را از یوگسلاوی به عراق از عراق به افغانستان و از آنجا به هندو پاکستان و هرجاکه منافع مالی سرمایه داری فراملی مورد چالش قرار می گیرد،صادر میکند.این وضعیت دوره ی استعمار را تداعی میکند.ولی برخلاف آرزوی لیبرالها این پدیده ای موقتی است.درسهای تاریخ نشان داده است که حتا قویترین دیکتاتوریهای الهی ،که تاج برسرشاهان میگذاشت(امپراتوری مطلقه-پاپ ها) و بی رحم ترین نژادهای فاشیست که زاییده ی بحرانهای سرمایه داری امپریالیستی بود،چون هیتلر،موسولینی،فرانکو،پین وشه و گسترده ترین امپراتوری استعماری(بریتانیای کبیر)در مقابل اراده ی مردم،چون حبابی از هم گسیخته شدند.این اولین باری نیست که جامعه ی جهانی با همه ی ناهمگونی به صورت فیزیکی و باکمک ترفندهای اقتصادی به همراه چاشنی نظامی،در اختیار سرمایه داری جهانی قرار میگیرد و بار اولی نیست که جبهه ی نیروی کار ،جبهه ی انسانهای پویا و آزادی خواه با شکست مواجه میشود.با وجود آخرین شکست جبهه ی سوسیالیسم،نه تنها سرمایه داری جهانی نتوانست وضعیت اقتصادی جهان را بهبود ببخشد،بلکه با پی گیری اخبار اقتصادی رسانه های غرب،شاهد یک چشم انداز تیره وتار از بحران و رکودهمراه با تورم و بیکاری در قدرتمند ترین کشورهای سرمایه داری جهان چون آلمان،ژاپن و امریکا هستیم،که عوارض شدیدتر آن بقیه ی این "دهکده جهانی" را در بر میگیرد.زیرا سرمایه داری مرزهای ملی را نوردیده و با کمک تکنولوژی اطلاعات و ارتباطات بدون توجه به خواست و اراده ی ملتها،به صورت فرا ملی عمل میکند.این پدیده ی نوین تنها مرزی را که میشناسد،مرز سود و زیان و سیاستهای مالی برای سیه روزی و مکیدن آخرین رمق اقتصادی ملتهاست.مرزهای قانونی ،اخلاقی،ملی،فرهنگی چون دارای ارزش مبادله ی کالایی نیستند،دور ریخته میشوند.لذا برای کشف ماهیت ناهمگون این پدیده،باید عملکرد انرا در روند رشدوتکاملش مورد بررسی قرار داد.




    در آن دوره ی تاریخی که قدرت اقتصادی – سیاسی در اختیار استبدادهای شاهی ،نماینده ی نظام فئودالیسم،قرار داشت.تداوم رشد و حیات بورژوازی نوپا در گرو در هم شکستن این مناسبات اجتماعی ارتجاعی بود.مناسباتی که نیروی کار را (کشاورز)با تایید و توافق کلیسای کاتولیک با زمین خریدوفروش میکرد.این ستم ضد انسانی باعث شدلیبرالیسم با شعار"برابری و برادری"آزادی وداد را که خواست توده ها و ضرورت تکامل جامعه بود،مطرح وبا ابزار اراده ی توده ها ،بزرگترین انقلاب بورژوازی جهان ،یعنی انقلاب کبیر فرانسه را رهبری کند.به این ترتیب نیروی کار که در آن مقطع دهقانان بودند ،از اسارت زمین و فئودال و کلیسا آزاد شدند.تا در چرخ دنده های کارخانه ها به بند کشیده شوند.در این مناسبات اجتماعی جدیدبنیان طبقه ای ریخته شد که عامل بزرگترین تحول اجتماعی –علمی در سده های بعد شد.


    با پیروزی قطعی سرمایه داری برابری و برادری به گور سپرده شده و آن سوی چهره ی لیبرالها برملا و واقعیت ضد انسانی مکتب لیبرالیسم با وجود شعار همیشگی آزادی اش عیان شد .سرمایه دارها برای کسب عالی ترین آرمانشان ،سود،وحشیانه ترین شیوه ی استثمار را بکار گرفتند،که چیزی کمتر از بردگی نبود واین ضرورت نظام سرمایه داری است .این مناسبات اجتماعی برای تداوم حیات خودبه انباشت سرمایه نیاز دارد و انباشت سرمایه بدون استثمار غیرممکن است.لیبرالها ابتدا دندان در تن مردان ،زنان و حتا کودکان خود فرو کردند .وبعد به سراغ ما آمدند.واقعیتی که مدتهاست از خاطر ما محو شده است.دراین مطلب ابتدا به حقیقتهایی از سرمایه داری انگلستان که زاد گاه صنعت بزرگ جهان است اشاره میکنیم.

    قانون 183در بریتانیای کبیر:

    "روزانه ی معمولی کار در کارخانجات باید از ساعت پنج و نیم صبح شروع شود و ساعت هشت و نیم شب به پایان برسد"

    به نقل از دیلی گراف لندن مورخه 18 ژانویه 1860


    با این قانون لیبرالیسم ،یک کارگر پس از 15 ساعت کار ،چگونه میتواند نیازهای حیاتی خود وخانواده اش را تامین کند؟چه مقدار زمانی برای بازسازی نیروی از دست رفته اش نیاز دارد؟زمان برای اموزش فرزندان و رسیدگی به امر یک زندگی مشترک را چگونه و از کجا تامین کند؟


    استثمار کودکان

    "آقای براوتن یکی از امنای صلح،در نوتینگام مورخه 14ژانویه1860:قسمتی از مردمان شهرنشین شاغل در کارخانجات توری سازی دچار چنان درجه ای از فقروسیه روزی هستند که دنیای متمدن از آن بی اطلاع است...از ساعت2،3،4 کودکان 9ساله و10ساله از خواب چرکین خویش بیرون کشیده و مجبور میشوند برای بخورو نمیرتا ساعت 10،11،12شب کار کنند.اعضای بدن آنها پژمردهمیشود،قامتشان خمیده و چهره هاشان بهت زده می گردد...آن چنان که تنها دیدار آنها بدن را به لرزه در می آورد."

    کاپیتال مارکس ص 241 ایرج اسکندری


    "ویلهم وود،که 9ساله است هنگام شروع به کار 7سال و10ماه داشت...وی هر روز هفته،ساعت 6صبح به کارخانه می آید ودر ساعت 9شب کارش پایان می یابد."

    پسر 12ساله ای می گوید:من صبح ها ساعت 6 وگاه ساعت 4 می آیم،تمام شب گذشته را تا امروز ساعت 8صبح کار کرده ام.

    همان منبع ص 241


    گزارش سال 1863 بازرسان مربوط به وضعیت کارگران در بریتانیای کبیر

    "دکتر ج-ت- آراج سر پزشک بیمارستان استانفورد شایر شمالی،می گوید:اگر کوزه گران زن و مردرا به مثابه طبقه ای در نظر بگیریم ،جمعیتی را تشکیل می دهند که از لحاظ جسمانی و معنوی انحطاط یافته اند.اینان اغلب کوتاه قامت،زشت اندام و دارای سینه های معیوب هستند.این افراد زود پیر میشوند و جوان میمیرند ...کمیسیون در گزارش خود چنین اظهار امیدواری می کند:امید است صنعتی که در دیده ی جهانیان مقام ارجمندی دارد،بیش از این مایل به تحمل چنین ننگی نشود که موقعیت بزرگش را همراه با انحطاط جسمی و انواع بدنی و حتا مرگ نورس جامعه ی کارگرانی کنند که کارو مهاترت آنان ارکان این نتایج درخشانند"

    همان منبع ص 250


    گزارش هیات تحقیق درباره ی علت مرگ یک کارگر جوان

    "مری آن واکلی در نتیجه ی آن مرده است که ساعات طولانی ،در کارگاهی کار کرده که بیش از حد کارگر داشته ودر اتاقی خوابیده که بیش از اندازه تنگ بوده وهوای کافی نداشته"

    23 ژوئن morning star

    در سال 1833پارلمان انگلیس مقرر داشت تا در چهار رشته ی مقرر صنعت،کار کودکان13تا18 سال نبایداز 12ساعت تمام بدون احتساب ساعات غذا،بیشتر شود.

    چه گذشت سخاوتمندانه ای پارلمان لیبرالها در باره کودکان روا داشت.



    در این میان سرمایه دارانی که به آینده و بقای این نظام می اندیشیدند،درک کردند استثماربا این شیوه تنها تا مدتی محدود میتواند زاینده ی ارزش اضافی و عامل انباشت سرمایه شود.آن ها متوجه شدند که به مرور بحران و رکود ،نابودی تدریجی این عامل عمده ی کسب سود را ،از پای در می آورد.با فنای نیروی کار ،نظام سرمایه داری نیز به گور سپرده می شود.زیرا هیچ انگلی بدون میزبان امکان حیات ندارد.بقای سرمایه داری نیز بستگی به بقای نیروی کار دارد،که با رشد و تحول سرمایه داری ،تکامل یافته است.با توجه به این واقعیت که نیروی کار تنها در چهره ی یک کارگر صنعتی تجلی نمیکند و مفهومی کلی تر را شامل میشود که در نهایت به کارشناس و محقق و دانشمندان ختم میشود.بهرحال ضرورت پایین آوردن ساعات کار ودادن خدماتی که کارگر بتواندبه بازسازی نیروی از دست رفته اش ،بپردازد،امری غیر قابل اجتناب شد.ولی عملی شدن چنین دستور کاری با توجه به معیار این مکتب اقتصادی امری محال بود .ولی این لا محال زمانی ممکن شد،که اتحاد جبهه ی کار از مرز ملی به مرز فرا ملی رسیدو انتر ناسیونال اول و بعد دوم واقع شد.در حقیقت پذیرش پایین آوردن ساعات کار روزانه را،جنبش کارگری جهان با ابعاد فرا ملی به نظام سرمایه داری تحمیل کرد.آنچه امروز میتواند سرمایه داری فرا ملی را به زانو درآورداتحاد جنبش نیروی کار جهانی است.که انقلاب اطلاعاتی در جهان امروز ما،این امکان را برای نیروی کار فراهم کرده است.امکانی که باید بوسیله ما تحقق یابد.


    مرحله ی بعدی سرمایه داری ،رویکرد به مناسبات استعماری بود.لیبرالها در حالیکه دندان در تن زنان ،کودکان و مردان خود داشتند،چنگال در جان خلقهای آسیا،آفریقا و امریکای لاتین فرو کردند.صنعت بزرگ بریتانیا برای تامین مواد خام صنایع و فروش تولید انبوه فابریکهایش ،نیاز به بازاری بزرگ،قطعی و بدون هیچ رقیبی داشت حال آنکه در تئوریهایش رقابت آزاد را شعار میدادند ومیدهند.در عمل سرمایه داری،بی محتوایی تئوریهایش را اثبات میکند.این ضرورت صنعت بزرگ،تنها در صورتی تحقق می یافت که لژیونهای مزدور و سیاست کشتی های توپدارجای تئوریهای رقابت آزاد و دموکراسی را بگیرد که این جایگزینی صورت گرفت و لیبرالها قیم کشورهای ویران شده و غارت زده شدند.قیم و ولی تحمیلی که هر صدای مخالفی را با بی رحمی سرکوب می کرد.لیبرالهای مدعی آزادی،همه اصول مدون در کتابهای رنگارنگ قانون و اقتصاد را برای چانه زدن برسر دموکراسی به گوشه ی پرت کتابخانه ها انداختند.وبجای آن لژیونهای تا دندان مسلح را برای سلطه بی قیدو شرط سرمایه به میدان گسیل داشتند.دستاورداین دکترین سرمایه داری،برای انگلستان آنقد ر موفق بود که خورشید بر پرچمش غروب نمیکرد.قدرتی اقتصادی – نظامی،فراتر از تصور امروز ما.و به همان میزان غارت،جنایت و تجاوز به حریم انسانیت.فرانسه نیز نیروهایش را برای فتح بخشهای دیگری ازاین بازار جهانی به شمال آفریقا،جنوب شرقی آسیا رهسپار کرد.ایتالیا به سودان ،اتیوپی،و جیبوتی پرداخت.بلژیک برای دفاع از دموکراسی در کنگو مچ دستان را قطع میکرد و با کمک سازمان ملل رهبر آزادیخواه مردم کنگو را در اسید حل کرد. هلندیها و مزدوران دیگر ارو پایی ،افریقای جنوبی بزرگترین معادن الماس را صاحب شدند و امریکا به سبک یانکیها ،امریکای جنوبی را بلعید.ژاپن ،کره،چین و بخشی از جنوب شرقی آسیا را مالک شد.جهان به دهکده کوچکی تبدیل شد که زیر چتر نظامی – اقتصادی سرمایه داری استعماری،هر پاره اش را یک به اصطلاح تمدن به دندان گرفته بود.جهان چون یک کیک بزرگ تقسیم شده بود.ولی این تقسیم مورد تایید همه ی استعمارگران نبود.ماهیت این مخالفت در تضادهای آشتی ناپذیری بودکه جزء لاینفک این راه رشد اقتصادیست.اوج بحرانها با جنگ جهانی اول دنیا را بخون کشید.


    از میان این دستاوردهای فجیع سرمایه داری،سوسیالیسم در قلب اقتصاد آزاد جوانه زد.ابتدا در پاریس این نظالم را از هم گسیخت.اراده ی کارگران و زحمتکشان شهری قدرت سیاسی را به دست گرفت.ولی لیبرالها که آزادی ملتها را نمیتوانند تحمل کنند،همه ی امپراتوریها ودولتهای سرمایه داری اروپا را در یک جبهه برای نابودی کمون پاریس گرد آوردندو ارتش چند ملیتی را وارونه ی پاریس کردند.به این ترتیب اولین حکومت کارگری – سوسیالیستی به صورت فیزیکی حذف شد.و طبق معمول دموکراسی لیبرالیسم همه ی کارگران را بدون استثناء در گورستان پرلاشز پاریس قتل عام کرد.

    تحول بعدی در یکی از مهم ترین کشور های سرمایه داری یعنی آلمان به وقوع پیوست،که ارکان سرمایه داری را لرزاند.در همه ی ایالات آلمان پیش و پس از جنگ جهانی اول احزاب سوسیالیستی بزرگترین قدرت سیاسی بودند.ولی به علت عدم اتحاد و ناتوانی در ایجاد یک جبهه مشترک توسط دولت وقت وبه کمک ارتش آلمان وبا حمایت و سکوت دمکراسی های پارلمانی اروپا سرکوب و قلع و قمع شدند.زمینه برای رشد فاشیسم هیتلری فراهم شد.ولی تحول سوم در حلقه ی ضعیف سرمایه داری – استعماری یعنی روسیه تزاری ،رخ داد.سوسیالیسم با لنینیسم توانست خود را به صورت یک واقعیت در تاریخ تحول جهان مطرح کنمد.

    نظام سرمایه داری استعماری که بر سر تقسیم جهان در حال دریدن خود بود،با عینیت یافتن کشور شوراها ،بار دیگر جبهه ی متحدسرمایه داری امپریالیستی را تشکیل داد،و از چند سو ارتشهای خود را به سوی مرزهای سوسیالیسم روانه کرد.ژاپن از خاور دور،آلمان از اروپا و انگلیس از قفقازو آذربایجان ،تجاوز و جنگ را به این نظام نوپا تحمیل کردند،ولی نتوانستند اراده ی مردم شوروی را بشکننداگر چه عقب نشستند ولی حمله ی همه جانبه ی جدیدی را تدارک دیدند.با ترفندهای مالی و محاصره ی اقتصادی – نظامی و محروم کردن از بازار جهانی،تحریم علمی- تکنولوژیک ودر نهایت با جنگ سرد که منابع و درآمدهای مالی این دولت جوان را بلعید.آن ها شرایطی را فراهم کردند،تا رشد و تکامل نیروهای مولد را دچار بحران کند.با جمع عاملهای دیگر که خارج از مطلب ماست،شکست غیر قابل اجتناب شد. در دوره ی کوتاه حیات سوسیالیسم ،وجود بالفعل این قدرت سیاسی-نظامی جبهه ی کار باعٍث شد تا سرمایه داری استعماری به کلی متلاشی شودو کشورهای آزاد شده از قید استعمارکه راه رشد غیر سرمایه داری را مد نظر داشتند میتوانستندوجود داشته باشند.رهبرانی چون ناصر ودموکراسی هندو مائوئیسم چین می توانست بوجود آید در حالیکه شرایط اجتماعی امروز محصولی بهتر از سازمانهای تروریستی فرا ملی ،ندارد.امری که ناشی از ناهنجاریهای این نظالم اقتصادیست.درشرایط نوین جهانی با بازاری فرا مرزی و دیجیتالی،شاهد پدیده های متضاد هستیم،از یک سو،پیشرفتهای تکنولوژی،نیروی کار را کوچک میکند و از سوی دیگرتوده ی عظیم بیکاران را در کشورهای غربی و هم در کشورهای پیرامون ودر حال توسعه،به جای میگذارد.فقر در شرق و بیکاری در غرب بخش مهمی از بازار فروش کالایی رادچار بحران میکند.پایین آمدن قدرت خریدگروهی از مردم چه در کشورهای فرا صنعتی وچه در کشورهای در حال توسعه برای نظام سرمایه داری از هر نوعش رکود و بحرانی را در پی دارد که به صورت تصاعدی همه ی بخشهای دیگر را بیمار میکند.لیبرالیسم پس از شکست سوسیالیسم در اروپای شرقی ،با شعف خدمات رفاهی در آمریکا و کشورهای اروپایی را محدود ومحدودتر کرد و به پیروی از این سیاست جهانی همین رهنمودها را به کشورهای در حال توسعه تحمیل میکند.این گونه به ضد خود تبدیل میشوند و با دستان خویش مقدمات بحران را می آفرینند و آن ها ماهیت تئوری کینز را ،که روزگاری سرمایه داری امپریالیستی را از پرتگاه سقوط نجات داد،فراموش کرده اند.با حذف خدمات رفاهی و سوبسیدها و بیکاری روز افزون ناشی از شرایط نوین،از کمیت مصرف کنندگان کاسته میشود و کالاها بدون مشتری می مانند،این روند ،یعنی مقوله ی رکود و عوارض آن بیکاران بیشتر،واین دور باطل ابدی سرمایه داری است.مالکیت خصوصی ابزار تولیدزاینده ی فقر،رکود،تورم وتشدید بحران های اجتماعی است.این تضادها و چالشهای درونی سرمایه داری است که سوسیالیسم را غیر قابل اجتناب می کند.


    برای تداوم و بقای این نظم نوین جهانی،راه ها،کاربردی دراز مدت نخواهند داشت.دیگر ترفندهای مالی ریگانی یا تئوری اقتصادی کینزی و نئو کینزی نمی تواند درمان بخش این بیماری اجتماعی مزمن باشد.شاید این جهان بینی وارفته را ،با تزریق چنین طرح هایی بتوان چند صباح دیگر حفظ کرد،ولی این باعث میشود که هر روز بیشتر به این تزریقات نیاز باشد که هزینه ی بالای انسانی را در بر خواهد داشت.شیوه ی حل بحران به سبک یانکی ها،یا سیاستهای مالی است که بقیه شرکا را به خاک سیاه می نشاند،و بحران را به کشورهای دیگر منتقل میکند ویا با صدور جنگ به کشورهای در حال توسعه ،بخشی از صنایع نظامی خود را ،در وضعیت مطلوب قرار میدهند.این شیوه ی حل مسائل اقتصادی،نمیتواند عواقب مثبت گذشته را داشته باشد.حقیقت نشانگر این است که سرمایه داری،پس از چند سال پایمال کردن حقوق ملتها،هنوز به راه حل نهایی نرسیده است.هر ترفند یا تئوری جدید اقتصادی با ماهیت مالکیت خصوصی ابزار تولید،دشواریهای بزرگ ولا ینحلی را به دنبال دارد.بحرانی بزرگ با ابعادی فرا ملی!که اتحاد بین المللی نیروهای مترقی و هواداری آزادی و عدالت اجتماعی را می طلبد.


    ناصر آقاجری


    ویرایش توسط اینده : October 21st, 2011 در ساعت 09:56 PM

  20. کاربران : 3 تشکر کرده اند از شما اینده برای ارسال این پست سودمند:


  21. #32
    اینده آفلاين است كاربر عالي
    تاریخ عضویت
    Sep 2011
    نوشته ها
    571
    تشکر
    2,229
    تشکر شده 1,648 بار در 906 پست
    لايك دريافتي
    0
    لايك كرده
    0

    پیش فرض

    سوسياليزم يا نئوليبراليزم

    ارنست مندل
    برگردان از: سارا قاضی


    از اواسط دهه 1970 به بعد، سرمايه داری به تهاجمی جهانی برعليه توده های کارگر و فقير دست زده است. اين حرکت تهاجمی نشانگر رو به نابودی رفتن روابط بين نيروها است و تاوان آن را کارگران ميبايد پرداخت کنند. اين حرکت هم ريشه های عينی و واقعی دارد و هم ريشه های ذهنی.
    ريشه های عينی و واقعی آن ذاتاً در بالا رفتن شديد درصد بيکاری در کشورهای امپرياليستی ميباشد که از 10 ميليون به50 ميليون ـشايد هم بيشترـ رسيده است. آمارهای رسمی همه آمار دولتی است و به همين دليل همه ساختگی ميباشد. در کشورهای جهان سوم حداقل 500 ميليون بيکار وجود دارد. برای اولين بار پس از پايان جنگ جهانی دوم، بيکاری در کشورهای بوروکراسی زده پساـ سرمايه داری هم در حال افزايش بوده است.
    ريشه های ذهنی آن ذاتاً در شکست کلی طبقه کارگر و جنبش های توده ای در مقاومت های خود در برابر حملات سرمايه داری ميباشد. در خيلی از کشورها حتی سازمان ها(ی کارگری) رهبری را به عهده داشته اند. فرانسه، ايتاليا، اسپانيا و ونزوئلا تنها چند نمونه از اين کشورها است. اين امر بی شک کار مقاومت را در برابر حملات سرمايه داری مشکل تر ساخته است.
    با همه اين تفاسير نميبايد تأثير مشخص سياست های اقتصادی شبه ليبرالی را که در حقيقت «نئو-کنسرواتيو» (محافظه کار نو) ميباشد بر پيشرفت های جهانی دست کم گرفت. اين سياست ها با مقررات صندوق بين المللی پول و بانک جهانی تنظيم شده و نمونه مشخص آن هم دولت تاچر و ريگان و خيلی از دولت های مقلد آنها در جهان سوم ميباشد که باعث فاجعه های غيرقابل توصيفی شده است.
    تحت عنوان اهميت ثبات بخشيدن به وضعيت مالی، مبارزه با تورم و ايجاد توازون در بودجه، بودجه مخارج اجتماعی و ساختاری کشور با کمال بيرحمی قطع ميشود. اين امر باعث ايجاد نابرابری های اجتماعی، فقر، بيماری و آسيب به محيط زيست شده است. از زاويه ديد اقتصاد کلان، اين سياست حرکتی در جهت مخالف امر توليد بوده و غير منطقی است. از ديد اجتماعی کلان هيچ توجيهی برای آن نيست و سياستی نفرت انگيز است. نتايج روزافزون غير انسانی آن، عملاً نژاد انسان را تهديد ميکند.
    من لازم است در اينجا اشاره کنم که در واقع حملات ايدولوژيکی نئوـکنسرواتيوها با سياست های اقتصادی محاقظه کاران، عملاً دست در دست هم کار ميکنند. نئو-کنسرواتيوها ميگويند که ميخواهند مخارج دولت را به طور قابل ملاحظه ای پايين بياورند، اما در حقيقت مخارج دولت هرگز در گذشته تا اين حد بالا نبوده است. در طول دهه 1980 و اوائل 1990 مخارج دولت های نئو-کنسرواتيو بالاترين رقم را نشان داده است. آنچه که پيش آمد در واقع کاهش مخارج اجتماعی و بالا بردن مخارج نظامی بود که به 3 ترليون دلار رسيد و علاوه بر اين، کمک های مالی به شرکت ها هم مزيد بر اين مخارج بود، مثل بيرون کشيدن شرکت های ورشکست شده يا نزديک به ورشکستگی با پرداخت بدهی های آنها. مانند بانک های پس انداز و وام دهنده در آمريکا.
    نئوـ کنسرواتيو ها مدعی هستند که مدافع حقوق بشر در سطح جهان ميباشند. اما در حقيقت با توجه به بازتاب اجتناب ناپذير توده ای برعليه اين سياست های ضد اجتماعی، دولت های نئوـ کنسرواتيو دائماً آزادی های دموکراتيک را کم بها داده و به آنها حمله ميکنند. آزادی های دموکراتيکی مثل، حق داشتن اتحاديه های کارگری، حق سقط جنين، آزادی بيان، حق سفر. آنها جو مناسبی را برای حيات گرايشات راست افراطی، مثل نژاد پرستی، ضد غريبه گرايی* و نئوـ فاشيزم خارج از کنترل، به وجود مياورند.


    فقر در جهان سوم

    رشد جهانی فقر يک فاجعه است. در جهان سوم معضل فقر به يک بدبختی تاريخی تبديل شده است. بنا به آمار سازمان ملل متحد، بين سالهای 1980 تا 1990، 60 کشور جهان با کل جمعيتی برابر 800 ميليون، کاهش قابل ملاحظه ای در سرمايه های توليد داخلی خود داشته است. در ميان فقرترين اين کشورها، اين کاهش بين 30 تا 50 درصد بوده است. سطح فقر در ميان اقشار فقير اين جوامع تا 50 درصد افزايش داشته است. سرمايه های توليد داخلی کشورهای آمريکای لاتين در سال 1950، 45 درصد سرمايه های امپرياليستی را تشکيل ميداد. در سال 1988 اين سرمايه ها به 7/29 درصد کاهش يافت.
    کمک های اجتماعی که در پی چند دهه مبارزه کارگران به دست آمده بود، ظرف چند سال به طور کلی از ميان برداشته شد. در اين رابطه کشور پرو يک نمونه بارز و روشن است. به گزارش نيويورک تايمز، بيش از 60 درصد جمعيت پرو کمبود تغذيه دارند و 70 درصد آنها زير خط فقر زندگی ميکنند، يعنی با در آمدی برابر 40 دلار در ماه امرار معاش ميکنند. حتی آنان که تحصيلات بالای دانشگاهی دارند، سقف درآمدشان 85 دلار در ماه است. اين حقوق حتی کفاف پرداخت هزينه پارکنيک اتومبيل را در ماه در آن کشور نميکند.
    اگر به اختلاف طبقاتی درون کشورهای جهان سوم بنگريم، ملاحظه ميکنيم که وضع از اين هم وخيم تر است. مقدار مواد غذايی مصرفی فقيرترين اقشار فقيرترين کشورهای جهان سوم برابر است با ميزان مواد غذايی مصرفی در اردوهای آلمان نازی در دهه 1940. در گزارشی که سازمان بهداشت وابسته به سازمان ملل متحد برای کنفرانسی در سال 1992 آماده کرد، آمده است که حدود نيم ميليارد انسان در جهان از گرسنگی ممتد رنج ميبرند و اين علاوه بر آن چند صد ميليون گرسنه ای است که دچار گرسنگی فصلی ميشوند. نزديک 800 ميليون نفر در جهان سوم از گرسنگی رنج ميبرند. اگر اين رقم را به تعداد گرسنگان عهد پساـ سرمايه داری و امپرياليزم بيافزاييم، به اين نتيجه ميرسيم که امروزه يک ميليارد انسان در سطح جهان گرسنه هستند. اين در شرايطی است که زياده توليد مواد غذايی در کشورهای صنعتی وجود دارد.
    در شمال برزيل، نژاد تازه ای از کوتوله ها شکل گرفته است که به طور متوسط 35 سانتيمتر از برزيلی های متوسط القد کوتاه ترند. روش برخورد بورژوازی اين کشور و نظريه پردازان آنان با اين مردم اين است که آنها را «موش» مينامند. اين برخورد کاملاً غير انسانی است و از آثار دوران نازی ها بوده و تأثيرات بد و منفی دارد و همه ميدانند که با موش چه کار ميکنند.
    تغذيه بد با ابعاد وسيعش، شامل نرسيدن ويتامين، املاح کانی و پروتئين حيوانی کافی به بدن است. زنان و کودکان به خصوص دچاراين کمبود هستند. در نتيجه، کودکان کشورهای جهان سوم، 20 برابر کودکان کشورهای امپرياليستی به مرگ يا بيماری های کشنده نزديک ترند.
    سرنوشت کودکان در کشورهای جهان سوم، نمايانگر رشد بربريت است و ارتباطی به آينده ندارد. بربريت نقداً در اين کشورها در ابعاد وسيعی رشد کرده است. بر اساس گزارش UNICEF (سازمان جهانی کودکان سازمان ملل)، 16 ميليون کودک از گرسنگی يا بيماری های قابل درمان ميميرند. اين رقم ما را با اين واقعيت مواجه ميسازد که هر چهار سال تعداد مرگ و مير کودک برابر ميشود با کل مرگ و مير انسان ها در جنگ جهانی دوم، کشتار «آوشويز» و بمباران هيروشيما و کشتار «بنگال»: هر چهارسال يک بار يک جنگ جهانی بر عليه کودکان! اين است واقعيت در باره ماهيت امپرياليزم و نظام سرمايه داری. نمونه ديگر آن آسيای جنوبی است. در آنجا 20 درصد کودکان دختر زير سن 5 سال و 25 درصد از دختر زير سن 15 سال ميميرند. ريشه کن شدن کودکان هر سال در حال افزايش است و دليلش به کار واداشتن آنان در شرايط نامناسب برای سلامتی و در شرايط نيمه بردگی است.


    رشد نابرابری ها


    تأثير فاجعه انگيز سياست های اقتصادی نئوـ کنسرواتيوها تنها به کشورهای جهان سوم يا شرايط زندگی توده های ساکن در کشورهای پساـ سرمايه داری ختم نميشود. اين فجايع دارد آهسته آهسته، اما به شکل واقعی دامنگير کشورهای امپرياليستی هم ميشود. در اين کشورها بر اساس اينکه از چه منبعی استفاده شده باشد، بين 55 تا 70 ميليون انسان زير خط فقر زندگی ميکنند. جامعه ای دو گانه در حال رشد است که در آن روزانه تعداد آنان که کمتر و کمتر به وسيله بيمه ها يا امکانات اجتماعی تآمين ميشوند و يا اصلاً از اين برنامه ها بهره مند نيستند در حال افزايش ميباشد. بيکاری، کارهای موقت، دريافت بيمه اجتماعی، مادران تنهايی که مجبورند سرپرست چند فرزند باشند، خرد کردن شخصيت کسانی که مرتکب جرايم کوچک ميشوند، همگی نمونه از عناصر اين طبقه زير دست ميباشد.
    نمونه بعدی، نمونه ای است گويا، خيلی غم انگيز و منقلب کننده. در قلب شهر پاريس که سابقه انقلابی تاريخی دارد؛ شهری که در آن پنج انقلاب بزرگ آغاز شد، امروزه به طور روزانه هزاران مهاجر، کارگر، کارگر فصلی در مراکز آن پخش بوده و منتظر کار يافتن ميباشند؛ گاهی کار هست و گاهی نيست. آنان از هيچ گونه مزايا يا بيمه های اجتماعی برخوردار نيستند و حق اقامت ندارند. آنها با يکديگر بر سر کار گرفتن رقابت ميکنند. با وجود اينکه دستمزدشان بسيار ناچيز است. اما اين دستمزد از ميزان دستمزدی که در کشور خودشان دريافت ميکنند بيشتر است.
    وضع حلبی آبادهای آمريکا يک نمونه عادی از اين روند است. بيکاری در ميان جوانانشان به 40 درصد ميرسد و خيلی از اين جوانان هيچ اميدی به پيدا کردن کار در آينده هم ندارند. همين پديده اما با کمی حد و حدود در ميان چند کشور اروپايی، جنوب اروپا و انگلستان هم پخش شده است. خصوصی سازی ها رشد چنين روندی را امکان پذيرتر ميکند.
    در آمريکا در حاليکه دستمزد واقعی کاهش يافته، تعداد آنانی که درآمد ساليانه اشان يک ميليون دلار است، 60 برابر شده است. آنانی که درآمد ساليانه اشان در گذشته بين 60 هزار دلار تا يک ميليون دلار بوده، حالا به 78 هزار دلار تا 2 ميليون افزايش يافته است. اما در ميان اينان حتی يک کارگر هم وجود ندارد.
    ثروتمندان ثروتمندتر ميشوند
    تأثيرات مخرب سياست های اقتصادی نئوـ کنسرواتيو بر جهان هم به همين نحو آشکار خواهد بود. رشد فقرزدگی کشورهای جهان سوم و جهان سومی کردن بخش هايی از جوامع امپرياليستی هر دو جزو عوامل اصلی ايجاد مانع بر سر راه گسترش قابل ملاحظه اقتصاد جهانی است.
    بدهی های کشورهای جهان سوم نتيجه رشد مخرب و مفتضح شبکه انتقال سرمايه از جنوب به شمال شده است؛ فقيرترين بخش های کشورهای فقير، ثروتمندترين بخش های کشورهای ثروتمند را تأمين ميکنند. گويی سرمايه داری يعنی همين. با اين تفاسيل، در قرن بيستم در چنين ابعادی و با چنين مقاديری، ميتوان گفت که بی سابقه بوده است.
    بنابراين اين سئوال مطرح ميشود که آيا ما به يک بديل اساسی احتياج نداريم؟ بديلی که نه تنها در مقابل سياست های شبه ليبرال، بلکه بديلی در برابر کل نظام سرمايه داری در تمام اشکالش باشد تا آن گونه تغييراتی را به وجود آورد که بتواند به زندگی انسان ها ارزشی والاتر از آنچه که امروزه است، ببخشد. جواب من به اين سئوال قاعدتاً بله ميباشد. به همين دليل ما نياز به سوسياليزم داريم و به همين دليل من يک سوسياليست هستم و باقی خواهم ماند.


    بشريت با تهديدهای وحشتناکی روبرو است که حيات انسان را به خطر انداخته است، مثل ابزار جنگی اتمی، شيميايی وبيولوژيکی، جنگ های توده ای سنتی که ميتواند به جنگ های اتمی مبدل گردد، چنانچه مراکز اتمی با سلاح های قديمی مورد حمله قرار بگيرد، ريسک فزاينده نابودی محيط زيست، بر اثر خاصيت سمی گلخانه ای و لايه های اوزون، نابودی جنگل ها، نابودی قسمت های بزرگی از آفريقا، آسيا و تآثيرات فاجعه آميز آن بالا ميرود.
    خيلی ها هم اين سئوال را مطرح کرده اند که: «آيا خيلی دير نشده است؟ آيا روز قيامت خواه ناخوه نزديک نيست؟ آيا بشريت قادر است در 50 سال آينده جان در ببرد؟» ما معتقديم که بشريت لعنت نشده است و اين اعتقاد بر پايه يک خوش خيالی يا چيزی که ساخته و پرداخته ما باشد، نيست. حقيقتی است که بر محاسبات و تحقيقات علمی و دائماً در حال پيشرفت مبتنی است.
    در اينجا به نمونه ای از آن توجه ميکنيم. مثلاً تصميم جدی و مشخصی مد نظر است، برای تغيير کامل وضعيت جغرافيايی آفريقا از حالت کويری به حاصلخيزی. به عبارت ديگر، تصميم بر اين است که با آبياری کويرها، آن زمين ها را قابل کشت و غنی کرده و آن مناطق را مانند 1500 سال پيش، قابل توليد مواد غذايی نمود و حتی به ساکنان آن مناطق راه های کشاورزی را که در جهت حفظ سلامت محيط زيست هم باشد، آموخت و به جای محصولات تجاری، محصولاتی را پرورش داد که با آن ها بتوان مردم آفريقا را با روش های سالم تغذيه کرد. چنين تغييری در وضعيت آن قاره چشم گير خواهد بود. اما مانعی بر سر راه وجود دارد که ريشه اجتماعی و نه تکنولوژيکی، طبيعی يا فرهنگی دارد. يعنی برای اين که روش های نوين به کار گرفته شده و عملاً پياده گردد، ما نياز به آن گونه نظام اجتماعی داريم که در آن هرس و تمايل به جمع آوری ثروت شخصی که حتی ميتواند به کل وضعيت اجتماعی و اقتصادی جامعه لطمه بزند يا راه حل های شبه عقلانی کوتاه مدت به جای راه حل های اساسی دراز مدت، عوامل تعيين کننده نباشد. ما نياز به دادن قدرت به دست نيروهای اجتماعی ای داريم که بتواند جلوی افراد، طبقات و فراکسيون های طبقاتی بايستد و اجازه ندهد تا آنها تمايلات و منافع خود را بر جامعه تحميل کنند. قدرت بايد در کف زحمتکشان باشد تا پشتيبانی، همياری و خساوت بر جامعه را از طريق برنامه های دموکراتيک مستولی کرده و بر خودخواهی ها، کوته بينی ها و بی مسئوليتی ها فائق آيد.
    موضوع بر سر آکاهی داشتن نيست. ثروتمندان، سرمايه داران و قدرتمندان احمق نيستند و خيلی از آنها، به خوبی به مثلاً خطرات اکولوژيکی (خطرات محيط زيستی) آشنايی دارند و به آنها توجه ميکنند و برنامه های اقتصادی خود را با توجه به اين حقايق ميريزند. اما به علت قانون رقابت در نظام سرمايه داری، مجبور ميشوند که در نهايت از اين مسائل چشم پوشی کنند.
    بعضی ها ميگويند که علم و تکنولوژی منطق خود را دارد که غير قابل چاره است و بشريت را به لبه پرتگاه نابودی کشيده است. اين ديد اما ديد صحيحی نيست. اين نوع برخورد در فلسفه مارکسيزم به «دانسته های غير واقعی» معروف است. در اين ديدگاه، علم و تکنولوژی نيروهايی هستند کاملاً مستقل از انسانهايی که آنها را کنترل ميکنند. اين ديد ناصحيح است.


    دموکراسی کارگری

    بزرگترين خطر جهان سومی کردن جنوب، شرق وغرب اين است که بيماری های واگير ناشی از فقر، مثل وبا و سل که تصور ميشد ريشه کن شده باشد، دوباره باز ميگردد. بيماری «ايدز» هم بيماری فقرا است. رئيس سابق «سازمان بهداشت جهانی» پيش بينی ميکند که تا پايان قرن بيستم، 100 ميليون نفر به بيماری ايدز مبتلا شده باشند. 25 درصد از اين 100 ميليون پس از ابتلا خواهند مرد. 85 درصد اين مرگ و ميرها در کشورهای جهان سوم اتفاق خواهد افتاد.
    اين مسئله هيچ ربطی به ضوابط فرهنگی يا مليتی نداشته، بلکه صرفاً به نداشتن آگاهی کافی، روش جلوگيری، سلامت و بهداشت ارتباط دارد. از زمان شيوع ايدز تا کنون 7 ميليارد دلار برای مبارزه با اين بيماری خرج شده است. اما تنها 3 درصد اين مبلغ برای کشورهای جهان سوم، جايی که 85 درصد مبتلايان به اين بيماری زندگی ميکنند، خرج شده است.
    اين البته خودکشی محض است، چنانچه باور کنيم که حتی طبقه سرمايه دار کشورهای امپرياليستی از اين بيماری واگير مصون خواهد ماند و ايدز به آن کشورها سرايت نخواهد کرد. در چنين شرايطی فراخوان پاپ (اعظم در واتيکان) برای محدود کردن مبارزه در راه برچيدن بيماری ايدز و خواهان کنترل فردی، پاکدامنی و عفت افراد شدن او و مخالفتش با استفاده از وسائل جلوگيری (چه برای مرد و چه برای زن)، برخوردی کاملاً غير مسئولانه بوده است. سياست های نئو- کنسرواتيو که از بودجه ورزات آموزش و پرورش و بهداشت ميکاهد، در همه جا دارای يک شکل و برخوردی غير مسئولانه و انتهاری بوده است. رويهمرفته، تأثيرات اقتصادی اين سياست ها به اندازه سياست های اجتماعی مورد انزجار قرار ميگيرد.
    اقتصاد بازار
    در تمام رشته های دانشگاهی در زمينه رشد و پيشرفت در کل کشورهای جهان، حاصل بخش ترين سرمايه گذاری ها، سرمايه گذاری در زمينه آموزش و پرورش، بهداشت و ساير زمينه های زيربنايی بشمار ميايد. اما زمانی که به رشته تخصصی اعتبارات عمومی در اقتصاد ميرسيم، ناگهان ياد ميگيريم که داشتن توازن بودجه مهم تر است از سرمايه گذاری در زمينه هايی مثل آموزش و پرورش و بهداشت و مانند آن. علاوه بر اين، برای جلوگيری از تورم ميبايد با بيرحمی تمام بودجه اين زمينه ها را کاهش داد.
    در اينجا تکيه بر اين واقعيت لازم است که از اين گونه سياست های شبه ليبرالی و نئوـ کنسرواتيو، در چارچوب اقتصاد سرمايه داری غالب بر جهان استفاده ميشود، تا در پی آن به دو حقيقت اساسی در زندگی دست يافت:
    اول اينکه خيلی از اين ياوه سرايی ها در مورد ادعای برتری يا تفوق به اصطلاح اقتصاد بازار فقط در حد حرف است.
    دوم، هر گونه آلترناتيو (بديل) در سياست اقتصادی که در همان چارچوب به کار گرفته شود، مثل سياست های نئوـ کينژين که امروزه از طرف برخی انستيوهای بين المللی و سرمايه دارهای بزرگ پيشنهاد ميشود، هيچ گونه تغييری اساسی بوجود نخواهد آورد.
    علم و تکنولوژی هم بدون وجود آن اقشار از جامعه که آنها را کشف و ابداع کردند و به خودی خود معنايی ندارد. اين اقشار بودند که از آنها استفاده کردند و آنها را به نحوی منعطف نمودند که منافعشان را تآمين کند. نکته کليدی در اينجا در اين است که بايد از علم و تکنولوژی در چارچوب يک کنترل آگاهانه استفاده شود، به طوريکه در آن منافع اکثريت توده مردم به نحو دموکراتيک در نظر گرفته شده باشد و آنان را از تن دادن به منافع خاصی که باعث سوء استفاده از آنان شده و برعليه منافع دراز مدت نسل انسان است، باز دارد. برای اين منظور، لازم است تا سازمان و ساختار اجتماعی تغيير يافته و تحت کنترل آگاهانه و دموکراتيک قرار گيرد.
    در يک تحليل نهايی، سوسياليزم يعنی غلبه اکثريت جمعيت بشر بر سرنوشت خود در کليه بخش های کليدی در زندگی، به خصوص برای آنان که دستمزدی کار ميکنند و تحت فشار اقتصادی هستند و مجبورند نيروی کار خود را برای امرار معاش به فروش بگذارند. امروزه توده های وسيعی از مردم جهان در اين رده قرار دارند و تعدادشان در تاريخ بی سابقه است. امروز بيش از يک ميليارد نفر در جهان مزدگير هستند.
    آنانی که ميخواهند اقليتی انگشت شمار، فراسوی اين آزادی ـ يعنی حق تصميم گيری دموکراتيک و تعيين حق تقدم در نوع توليد، طريق توليد و توزيع کالا بوسيله مزدگيران ـ فرمانروايی کنند و نيز آنانی که معتقدند، در برابر قوانين بازار ـ که قوانين ثروتمندان و متخصصان، قوانين کليسا و دولت و حزبش است ـ اين آزادی در درجه دوم اهميت قرار ميگيرد، متکبرانه به بی عيبی و عالی بودن دانش و شعور خود باور داشته و توانايی توده ها را در همپايه شدن با خود يا تصرف قدرت ناديده ميگيرند.
    ما با افکار مارکس هم نظر هستيم که ميگويد آموزش دهندگان به نوبه خود بايد بياموزند و اين تنها با فعاليت های خود انگيخته و سازماندهی يافته و دموکراتيک توده ها ميسر است. سوسياليزم، نظم اجتماعی ايستکه در آن توده های مردم در شرايط آزاد بر سرنوشت خود تصميم ميگيرند.
    به منظور نگاهی بر جهان، آنگونه که امروز هست، ما بايد به آن از ديدی بنگريم که با آنچه عموماً در روزنامه ها ميخوانيم يا توی تلويزيون ميبينيم، متفاوت است. مردم جنگيدن را شروع کرده اند. در کشور اوروگوئه مردم در رفراندمی که برای خصوصی سازی شرکت تلفن برگزار شد، با 74 درصد آرا، آن را رد کردند. معدنچيان انگلستان و به خصوص کارگران ايتاليا نسبت به سياست های بيرحمانه دولت خود که مانند لبه تيغ بر گردن کارگران فشار مياورد، عکس العمل شديد نشان دادند و نارضايتی خود را از طريق اعتصابات ابراز داشتند. در آلمان ما شاهد چنان عکس العمل راديکالی بوديم که واقعاً قوت قلب بود. جوانان برخوردی راديکال با پيشرفت جريانات ضد غريبه، نژادپرست و نئوـ فاشيزم (فاشيزم نو) کردند.
    اين حرکت کاملاً با آنچه که در اواخر دهه 1920 و اوائل 1930 پيش آمد، متفاوت است. در آن دوران نازی ها دبيرستان ها و دانشگاه ها را تحت کنترل خود داشتند. يعنی جوانان را تحت کنترل خود گرفته بودند، پيش از اينکه قدرت را به دست آورده باشند. امروزه توده جوان برعليه ضد غريبه گری، نژادپرستی و نئوـ فاشيزم در حرکت است، در حالی که احزاب سياسی به راست ميزنند.
    بزرگترين نمونه، نمونه برزيل است؛ جايی که طبقه کارگر در حال مبارزه با دولت تبهکار و و اپسگرا است. من تا حدودی بدبين هستم و فکر نميکنم که آنان پيروز شوند، ولی به چالش کشيدن قدرت بورژوايی هفتمين کشور بزرگ جهان ـکشوری که تعداد کارگران صنعتی اش از تعداد کارگران صنعتی آلمان در 1918 بيشتر است ـقابل تقدير است. با اين وجود، آن تصوری که ما از اين جنبش ها داريم، يک نکته قابل ملاحظه دارد و آن، اين است که خيلی از آنها عموماً بر سر يک مسئله خاص بوده و مقطعی ميباشد و دليل آن هم نبود بديل نظام اجتماعی است.


    سوسياليزم

    کل جنبش جهانی طبقه کارگر دچار يک بحران است و کارگران هيچ اعتمادی به استالينيزم، پساـ استالينيزم، مائوئيزم، کمونيزم اروپايی و سوسيال دموکراسی ندارند.
    تحت چنين وضعيتی، هيچ يک از دو طبقه اجتماعی، سرمايه و کار، توان کوتاه مدت يا دراز مدت آن را ندارد که بتواند راه حل تاريخی خود را برای حل مشکل بحران در کل جهان پياده نمايد. سرمايه داران قادر به حل اين مشکل نيستند، چون يک دليل عينی دارد و آن، اين است که طبقه کارگر بيش از حد قوی است. طبقه کارگر جهانی، امروز نسبت به دهه 1930 بسيار قوی تر است، اما توان حل اين مشکل را ندارد، چون اعتقادی به نظام اجتماعی ايکه بايد جانشين سرمايه داری شود، ندارد.
    بنابراين ما با يک بحران دامنه دار روبرو هستيم و نتيجه مقطعی آن در اين مرحله مشخص نيست. لذا ما بايد برای رسيدن به آن نتيجه ای بجنگيم که به نفع طبقه کارگر، به نفع سوسياليزم و به نفع بشريت باشد. زيراکه امروز اين تنها راه واقعی است. موضوع بر سر انتخاب بين سوسياليزم يا بربريت نيست، بلکه انتخاب بين سوسياليزم و نابودی عينی و واقعی نژاد انسان، به طور کلی است.

    من وظايف کليدی ما سوسياليست ها را در سه مرحله ميبينم:
    اول، دفاع بی قيد و شرط از تمام مطالبات توده ها در هر جايی از جهان که مربوط ميشود به نيازهای فوری آنان ـنيازهايی که خودشان تشخيص ميدهند که ارجحيت داردـ بدون اين که اين نيازها را در برابر نيازهای سياسی يا قدرت سياسی، درجه دوم بشمار آورد. ما بايد برگرديم به نمونه جنبش کارگری جهان از اواخر دهه 1880 تا شب قبل از شروع جنگ جهانی اول. سوسياليست ها در آن زمان دو هدف اصلی را دنبال ميکردند: يکی 8 ساعت کار در روز و ديگری، رهايی جهانی. برای رسيدن به اين اهداف، آنان اول نپرسيدند که حالا از کجا شروع کنيم؟ يا با چه شکلی از قدرت يا حکومت مبارزه کنيم؟ آنها گفتند اينها نيازهای عينی و واقعی انسان است و ما برای به دست آوردن آنها خواهيم جنگيد و از تمام امکاناتمان برای به واقعيت درآوردن اين مطالبات استفاده خواهيم کرد و خواهيم ديد که به کجا ميرسد.
    در بعضی از کشورها کسب 8 ساعت کار در روز، تنها با اعتصاب عمومی عملی گرديد. در برخی ديگر، اين مطالبات از طريق دولت که ميتوان آن را به نوعی دولت کارگران ناميد، پياده شد. در ساير کشورها از طريق سازش بورژوازی با طبقه کارگر صورت گرفت تا جلوی انقلاب گرفته شود. حقيقت اين است که همانطور که مارکس و انگلس هم گفتند، 8 ساعت کار هدفی بود که از جانب کارگران تعيين شد. به همين دليل اين مطالبه نميبايستی دربرابر ساير خواسته ها در درجه دوم اهميت قرار ميگرفت.
    به قول ناپلئون بناپارت، اول مبارزه را شروع کن، بعد ببين به کجا ميانجامد! اهميت موضوع در شروع مبارزه است. بعد از آن چه ميشود، بستگی به توازون قوا مابين نيروها دارد. اما خود امر مبارزه، اين رابطه و توازون را تغيير ميدهد.
    دوم، وظيفه دوم سوسياليست ها و کمونيست ها امروز، کسب علم سوسياليزم و تبليغ آن است. نسل انسان محفوظ نخواهد ماند مگر اينکه اين نظام اجتماعی برچيده شده و به جای آن نظام اجتماعی نوينی بيايد که از پايه و اساس با نظام کنونی متفاوت باشد. نام آن هر چيزی بخواهيد ميتواند باشد، ولی ماهيت آن بايد سوسياليستی بوده و به خواسته توده ها آورده شود. بعد از فاجعه سوسيال دموکراسی، استالينيزم و پساـاستالينيزم، سوسياليزم امروز بايد اين ابعاد را بپوشاند: رهايی راديکال که شامل فمينيزم راديکال هم هست. دفاع راديکال از محيط زيست، آگاهی راديکال ضد جنگ، سياست همه گير و در ارتباط با حقوق بشر بدون هيچ گونه استثنايی.
    سوم، به دست آوردن مجدد اعتبار برای سوسياليزم در برابر بحران ناهنجاری که بر روی مفهوم آن پرده کشيده و احيای اتحاد مجدد بين سوسياليزم و آزادی. بورژوازی با مطرح کردن مسئله حقوق بشر، مرتکب اشتباه بزرگ و غم انگيزی شده است. چون در هر زمان مانند تف سربالايی به رويش برميگردد. در طول دهه 1920، شعر سنتی جنبش کارگری ايتاليا دارای اين کلمات زيبا بود: «زنده باد کمونيزم و آزادی».
    يکی از اشتباهات بزرگ استالينيزم، پساـاستالينيزم و سوسيال دموکراسی اين بود که کوشش کرد تا اين دو ارزش را از يکديگر جدا کند. ما اکنون بايد آن پيوند را بازيابيم. در آمريکا در طول دهه 1920، دو نفر آنارشيست ضد کمونيست که هيچ گونه همدردی با کمونيزم نداشتند، به نام های «ساکو» و «وانزتی» به دستور دولت بورژوايی و واپسگرا به اعدام محکوم شدند. اين امر به وسيله حزب کمونيست آمريکا به «کمونيست بين الملل» برده شد، با وجود اينکه آنان ضد کمونيزم بودند. من در اينجا با افتخار از رفيق «جيمز کانون» ياد ميکنم که برای اين منظور، در ترتيب دادن يک کمپين بين المللی نقش موثری داشت.
    اين سنتی است که ما بايد به آن باز گرديم و اين، برو برگرد ندارد. هرکس تحت هر عنوانی، مرتکب هرگونه تجاوزی نسبت به حقوق بشر ميگردد، بايد به وسيله سوسياليست ها وکمونيست ها محکوم گردد. اين شرط اولی است برای بازيافتن اعتماد توده ها نسبت به سوسياليزم. زيرا آنگاه که اين اعتماد مجدداً جلب گردد، ما دارای يک توان معنوی، يک اعتبار معنوی و يک قدرت معنوی خواهيم گرديد و اين ده ها برابر از تمام سلاح هايی که سرمايه داران در دست دارند، قدرتمندتر است.
    در دفاع از مارکسيزم
    من در اينجا به تمام دوستانم در مدرسه مارکسيستی ميگويم که آنها کار بسيار درستی انجام داده اند که در دفاع از مارکسيزم برخاستند.
    مارکسيزم بهترين چيزی است که برای افکار و اعمال اجتماعی، در طول 150 سال اخير رخ داده است. آنان که اين حقيقت را انکار ميکنند و مارکسيزم را مسئول روی کار آمدن استالينيزم و سوسيال دموکراسی يا جنگ های مستعمره ای ميدانند يا نادان هستند و يا مخصوصاً اين برخورد را ميکنند. مارکسيزم به بشريت مسير اساسی پيروزی را نشان داده است و ما ميبايد با اطمينان و اعتماد به نفس از آن دفاع کنيم و باور داشته باشيم که اين کار برای يک امر مفيد است.
    مارکسيزم علم جامعه است. درکی است علمی که در مقابل دانش متکی به تجربه و غير علمی 200 سال گذشته راه گشای بشر بوده است. پيش از اين دانش های اجتماعی، حاصل تجربه تنها بود و هيچ گونه بهايی برای علوم اجتماعی نداشت.
    ما در مورد آينده پيش گويی نميکنيم. تنها شکل علمی مارکسيزم، شکل باز آن است. مارکسيزم، همانطور که خود مارکس هم گفته است، از شک وترديدهای سازنده به وجود آمده است. همه چيز قابل در نظر گرفتن است، به شرط اينکه بر اساس حقايق باشد. آنانی که غير مسئولانه برخورد ميکنند و به حقايق توجه ندارند، يا آنانی که اين ابزار عظيم فهم و درک حقايق جهان را ناديده گرفته و به جای آن صرفاً به مفاهيم ترديد برانگيز، نامعقول، مرموز و ماورالطبيعه که هيچ هدف مثبتی را تأمين نميکند، روی مياورند، از برداشت علمی و واقعی به دور هستند.
    همان اندازه که مارکسيزم از جنبه علمی حائز اهميت است، جنبه ديگری هم از مارکسيزم وجود دارد که به همان اندازه مهم است و آن جنبه معنوی و اخلاقی آن است. مارکس اين موضوع را به شکل بسيار راديکال آن از جوانی خود تا هنگام مرگ، فرموله کرده و به کار برد و هرگز از مفهوم آنچه که امر گروهی نام نهاد، منحرف نگشت و آن، مبارزه برعليه هرگونه شرايطی بوده که تحت آن، انسان ها منفور گشته، غريبه شده، استثمار و سرکوب شده و يا به ماهيت انسانی اشان توهين شده است. دليل اعمال اين گونه هر چه باشد، جايز بشمار نيامده و بايد با آن مبارزه کرد و به اين امر واقف بود که در زندگی هيچ چيزی لذت بخش تر از مبارزه در اين راه و گذاشتن زندگی خود در راه دفاع از حقوق بشر نيست؛ دفاع از استثمارشده ها، سرکوب گشته ها و استعمار زده ها. هيج راه بهتری از گذاشتن زندگی خود در اين راه بزرگ، برای انسانی بهتر بودن در اين دنيا وجود ندارد. به همين دليل آينده به مارکسيزم تعلق دارد.
    21 فوريه 1993
    برگردان از: سارا قاضی

    * ضد غريبه گری يا Xenophobia عموماً در ميان سفيدپوست انگلوسکسون (موی بور و چشم روشن) در کشورهای اروپايی و آمريکا متداول است. آنان که دچار اين بيماری اجتماعی هستند، بدون دليل از مردم غريبه به خصوص که از مليت ها يا نژادهای ديگر باشند، ميترسند

  22. کاربران : 2 تشکر کرده اند از شما اینده برای ارسال این پست سودمند:


  23. #33
    اینده آفلاين است كاربر عالي
    تاریخ عضویت
    Sep 2011
    نوشته ها
    571
    تشکر
    2,229
    تشکر شده 1,648 بار در 906 پست
    لايك دريافتي
    0
    لايك كرده
    0

    پیش فرض

    چرا سوسیالیسم؟

    اشاره:
    آلبرت انيشتين (1879-1955) مقاله زير را شش سال قبل از مرگش در سن هفتاد سالگي براي اولين شماره مجله مانتلي ريويو نوشت. در اين هنگام از زماني كه او درجه دكتراي خود را در فيزيك با طرح نظريه نسبيت و برابري ماده و انرژي گذراند 44 سال مي‌گذشت. تئوري نسبيت اينشتين تاثير عظيمي بر علم گذاشت و نتايج جديدي و عميقي را درباره طبيعت و فضا، زمان، حركت، ماده، انرژي و روابطي كه بر آنها حاكم است، عرضه كرد. به زبان ساده، تئوري او از جمله مطرح مي‌كرد كه ميزان حركت ساعت در فضا با افزايش سرعت كاهش مي‌يابد و اينكه انرژي و ماده برابر و قابل تبديل به يكديگرند. اين فرمول فرصتي براي تحقيقات بعدي روي اتم فراهم كرد و سرانجام با انفجار اتم به اثبات رسيد.

    اطلاعات به دست آمده از امكان دسترسي المان به بمب اتمي، نگراني زيادي را در آستانه جنگ جهاني دوم ايجاد كرده بود. اينشتين به عنوان يك شهروند آلماني، همراه با عده ديگري از دانشمندان اروپايي از این کشور گريخته بود. ترديدي نداشت كه اگر بمب به دست آلمانی ها بيفتد، براي رسيدن به اهداف خود كوچكترين ترديدي در تخريب جهان به خود راه نخواهد داد. از اين رو وقتي دانشمندان فيزيك مهاجر، نامه‌اي را در مورد استفاده از بمب اتمي به اينشتين دادند و از او خواستند كه وي از شهرت خود استفاده كرده و آن را با امضاي خود براي فرانكلين روزولت رئيس جمهور آمريكا بفرستد، او چنين كرد.

    تصور انيشتين اين بود كه ايالات متحده و بريتانيا جوامعي دموكراتيك هستند و دستيابي به بمب اتمي از طرف آنها فقط براي آزادي انسان به كار خواهد رفت. دولت ايالات متحده با استفاده از فيزيكدانان مهاجر و دانشمندان بريتانيايي، طرح محرمانه «مانهاتان» را در سال 1939 پي ريخت و دانشمندان به كار مطالعه و ساخت بمب اتمي پرداختند. سرانجام ايالات متحده در 16 ژوئيه 1945 اولين بمب اتمي را در كشاكش جنگ در صحراي الاموگوردو در نيومكزيكو آزمايش كرد. با انفجار اين بمب، دماي سطح زمين در محل انفجار به صدميليون درجه فارنهايت، يعني سه برابر حرارت داخل خورشيد و ده‌هزار برابر دماي سطح آن، رسيد. تمامي اشكال حيات، از روييدني‌ها تا جانداران، به شعاع 5/1 كيلومتري مركز انفجار كاملا نابود شدند. پس از انفجار، ژنرال لزلي گرووز مدير طرح مانهاتان به معاون خود گفت: «جنگ به پايان رسيد. يك يا دو بمب اتمي كار ژاپن را تمام خواهد كرد.» پرزيدنت هاري ترومن كه در كنفرانس پتسدام شركت كرده بود، از موفقيت اين انفجار مطلع شد و متعاقب آن به ژاپن اولتيماتوم داد. كمتر از دو ماه بعد، ايالات متحده دو بمب اتمي خود را به ترتيب در روزهاي 6 و 9 اوت در هيروشيما و ناگازاكي منفجر كرد. نتايج دهشتناكي كه اين بمبها به جا گذاشتند تا آن زمان براي بشريت ناشناخته بود. انفجار بمب با انفجار تصورات خوشبينانه اينشتين نسبت به دولتمردان ايالات متحده و بريتانيا مقارن بود.

    اينشتين كه شاهد ناديده گرفتن درخواستهاي دانشمندان در مورد عدم استفاده از بمب اتمي عليه ژاپن بود، عميقا دريافت كه اگر دانشمندان به دور و بركنار از فعاليت اجتماعي، تنها به كشفيات علمي خود دل خوش كنند، به ابزار خطرناك و بي اراده اي در دست سياستمداران بي تقوا و بازيگر تبديل خواهند شد. اينشتين از آن پس با همه شهرت جهاني، بيشترين تلاش خود را معطوف به استقرار يك دولت جهاني كرد. او توصيه مي كرد كه نمايندگان اين دولت، مستقيما از طرف ملتها انتخاب شوند و اميدوار بود از طريق چنين سازماني بتوان صلح و امنيت جهان را تامين كرد.
    در عين حال وي از اين امر غافل نبود كه حاكميت سرمايه در جهان سرمايه داري،‌كنترل اطلاعات و دخالت تعيين كننده در انتخابات، نهادها و سازمانهاي اجتماعي را به گونه اي شكل مي دهد تا سود بيشتري به دست آورد. و نيز به صور پيچيده اي، به طور مستقيم يا غير مستقيم از آگاه شدن مردم براي استفاده از حقوق طبيعي شان جلوگيري مي كند. در نتيجه فقر، فحشا و فساد را گسترش مي دهد و با نهادينه كردن جهل، به فلج كردن وجدان و آگاهي افراد جامعه مي پردازد. اينشتين به جز استقرار نظام سوسياليستي، راهي براي نجات انسان از فاجعه نظام سرمايه داري، كه انسان را در تمام سطوح به ابزار بي اراده اي تبديل مي كند، نيافت. از اين رو در سال 1939 در ميان طوفاني از تهمت‌ها و حملاتي كه به اتهام كمونيست بودن در ايالات متحده به وي نسبت داده شد، نظرات خود را شجاعانه درباره سوسياليسم براي اولين شماره مانتلي ريويو نوشت. مقاله زير ترجمه اي از اين نوشته است.
    (دكتر رضا رئيسي طوسي)
    * * *
    آيا كسي كه متخصص علم اقتصاد و جامعه شناسي نباشد ميتواند در رابطه با سوسياليسم اظهار نظر كند؟ من به دلايل مختلف به اين سؤال جواب مثبت ميدهم.
    بگذاريد اول، سؤال را از منظر علمي مورد بررسي قرار دهيم. ممكن است چنين به نظر آيد كه به لحاظ اصول شناسي بين علم نجوم و علم اقتصاد تفاوتهاي بنيادين وجود ندارد. دانشمندان هر دو حوزه علمي تلاششان بر اين است تا در جهت هر چه روشنتر شدن رابطه بين پديده هاي معين به قوانين قابل پذيرش دست يابند. اما در واقعيت اين تفاوتهاي اصولي وجود دارند. و اين به نوبه خود، دستيابي به قوانين اصولي حوزه اقتصاد را مشكل ميسازد. پديده هاي اقتصادي تحت تاثيرعوامل زيادي قرار ميگيرند كه ارزيابي آنها را مشكل مي سازند. علاوه بر اين، تجربه كسب شده از آغاز تاريخ متمدن بشري به مقدار زيادي تحت تاثير عللي كه به هيچ وجه اقتصادي نيستند قرار گرفته است. به عنوان مثال، بيشتر دولتها در طول تاريخ موجوديت و هويت خود را به شيوه غلبه بر ديگران بدست آورده اند. پيروز شده گان هم از لحاظ قانوني و هم از لحاظ اقتصادي طبقه ممتاز را تشكيل ميدادند. مالكيت زمين را در انحصار خود ميگرفتند و هرم قدرت كليسايي را با گماردن كشيشان مورد اعتماد خود تشكيل ميدادند. كشيشها با در اختيار داشتن سيستم آموزشي، جامعه طبقاتي را بطور دايمي نهادينه كردند و چنان سيستم ارزشي ايجاد كردند كه رفتار اجتمايي مردم پس از آن، تا اندازه زيادي ناخودآگاه، در مسير رفتار اجتماعي تعريف شده از سوي كليسا هدايت ميشد.

    به لحاظ تاريخي، ما در هيچ كجا نتوانسته ايم از آن مرحله اي كه تورستن وبلن (
    Turestein Veblen) آنرا «مرحله غارتگر» رشد انساني ناميده است گذر كنيم. واقعيتهاي اقتصادي كنوني به آن مرحله متعلقند و حتي قوانين برگرفته شده از اين واقعيتها در مراحل ديگر امكان كاربردي ندارند. از آنجاييكه هدف سوسياليسم دقيقا غلبه بر «مرحله غارتگر» و گذار از اين مرحله رشد انساني است، علم اقتصاد در موقعيت كنوني خود ميتواند تا حدودي جامعه سوسياليستي آينده را تصوير كند.
    دوما، سوسياليسم به سوي هدف اجتماعي-اخلاقي سمتگيري كرده است. علم نميتواند اهداف ايجاد كند، حتي نميتواند اهداف را به انسانها القا كند. علم حداكثر ميتواند ابزاري را در اختيار انسان قرار دهد كه به وسيله آن بتواند به اهداف معين برسد. اما اهداف خود به وسيله افراد، با ايده آلهاي اخلاقي والا خلق ميشوند – اگر اين اهداف در نطفه خفه نشوند و قوي بمانند – به وسيله انسانهاي بيشماري كه تا حدودي نا خودآگاه تكامل تدريجي جامعه را امكانپذير ميسازند پذيرفته ميشوند.

    به اين دلايل، وقتي پاي معظلات بشري به ميان مي آيد بايد مراقب بود كه اغراق گويي نشود و نبايد فرض بر اين گذاشته شود كه فقط نخبه ها حق ابراز نظر در مورد مسايل تاثيرگذار بر ساختار جامعه دارند.

    بسياري ادعا كرده اند كه جامعه انساني دوران بحراني را از سر ميگذراند و ثبات آن بشدت آسيب ديده است. اين ادعاها در شرايطي ابراز ميشوند كه افراد نسبت به گروهي كه به آن تعلق دارند - چه كوچك و چه بزرگ - بي تفاوت باشند و يا حتي برخورد خصمانه داشته باشند. براي روشن كردن قضيه، بگذاريد مثالي را كه خودم شخصا تجربه كرده ام بياورم. اخيرا ضمن صحبت با فردي روشنفكر و خوش مشرب از خطر وقوع جنگي ديگر ابراز نگراني كردم و گفتم كه به نظر من اين جنگ بشريت را بطور جدي تهديد ميكند و تاكيد كردم كه تنها يك سازمان فرامليتي ميتواند در مقابل چنبن خطري امنيت جامعه جهاني را تضمين كند. ايشان بيدرنگ با خونسردي و آرام به من گفت « چرا تو عميقا مخالف نابودي نوع بشر هستي؟»

    مطمئنم كه حداقل در يك اخير هيچكس چنين جمله اي را به راحتي بيان نكرده است. اين جمله از آن كسي است كه تلاش كرده است از پوچي درون خويش رهايي يابد اما مايوس شده است. چنين روحيه اي بيان كننده انزوا و در خود فرو رفتن است كه اين روزها بسياري به آن مبتلا هستند. علت چيست؟ راه برون رفتي وجود دارد؟

    طرح چنين سوالهايي آسان، اما پاسخ مستدل دادن به آنها بسيار مشكل است. براي پاسخ دادن به سؤالات مطرح شده من بايد حداكثر سعي خود را بكنم، هر چند كه كاملا متوجه هستم كه احساس و تلاش ما اغلب متناقض و مبهم هستند و نميتوان آنها را به آساني فرموله كرد.

    انسان بطور همزمان موجودي فردگرا و اجتماعي است. به عنوان موجودي فردگرا سعي ميكند در جهت ارضاي تمايلات شخصي و تقويت تواناييهاي ذاتي خود و نزديكان خود تلاش كند، به عنوان موجودي اجتماعي، سعي ميكند نظر و محبت ديگران را جلب كند، شريك غم ودرد ديگران باشد و در بهبود شرايط زندگي آنها مؤثر باشد. همين گرايشهاي متفاوت و اكثرا متضاد شخصيت فرد را شكل ميدهند. نسبت معيني از اين گرايشها مشخص ميكند كه آيا فرد ميتواند به تعادل دروني برسد و يا ميتواند در بهبودي اجتماع سهمي داشته باشد يا نه. كاملا محتمل است كه غالب بودن نسبي يكي از اين دو نيروي محركه در كليت ذاتي باشد. اما شخصيتي كه نهايتا شكل ميگيرد به مقدار بسيار زيادي تابع بافت جامه اي كه انسان در آن رشد مي يابد، فرهنگ جاري جامعه و ارزشگذاري جامعه به رفتارهاي خاص انسان مي باشد. براي فرد، مفهوم انتزاعي «جامعه» به معني مجموعه روابط مستقيم و غير مستفيم وي با افراد معاصر خود و همچنين نسلهاي قبل از خود است. فرد قادر است به تنهايي فكر كند، حس كند، تلاش و كار كند، اما وجود فيزيكي، عقلي و احساسي وي آنچنان وابسته به جامعه است كه فكر كردن به وي و يا شناخت وي در خارج ازچارچوب جامعه امكان ناپذير است. اين «جامعه» است كه خوراك، لباس، سرپناه، ابزار كار، زبان، چارچوب فكري، و اغلب مضامين فكري را براي فرد تامين ميكند؛ زندگي وي به خاطر تلاش و دستاوردهاي ميليونها زنده و مرده كه كلمه «جامعه» را ميسازند امكان پذير ميشود.

    بنابر اين، وابستگي فرد به جامعه يك واقعيت طبيعي است كه نميتوان آنرا از بين برد
    درست مثل مورچه ها و زنبورهاي عسل – هر چند كه تمامي پروسه زندگي مورچه ها و زنبورهاي عسل تا جزيي ترين مؤلفه ها به وسيله غرايض طبيعي و جزمي مشخص شده است، اما الگوي زندگي اجتماعي و روابط انسانها متنوع و قابل تغيير هستند. توانايي و خلاقيت انسان در نوآوري و وجود ارتباطات جديد پيشرفتهايي را باعث شده است كه به وسيله نيازهاي بيولوژيكي ديكته نشده اند. اين پيشرفتها در قالب سنتها، نهادها و سازمانها؛ فرهنگ و مطبوعات؛ دستاوردهاي علمي و مهندسي؛ و هنر متجلي ميشوند. چنين نتيجه گيري ميشود كه فرد ميتواند به نوعي زندگي خود را به وسيله رفتار خود تحت تاثير قرار دهد و در اين پروسه، خواستن و آگاهانه فكر كردن نقش ايفا ميكنند.
    انسان از بدو تولد بطور ذاتي داراي يك ساختار بيولوژيكي غير قابل تغيير ميباشد كه اين ساختار شامل انگيزه هاي طبيعي تعريف كننده گونه هاي متفاوت بشري است. علاوه بر اين، در طول زندگي، هويت فرهنگي وي با تاثيرپذيري از جامعه شكل ميگيرد. هويت فرهنگي در گذر زمان قابل تغيير است و به نسبت بسيار زيادي رابطه انسان و جامعه را معين ميكند. علم انسان شناسي مدرن با پژوهش در فرهنگهاي گذشته و مقايسه آنها ثابت كرده است كه رفتار اجتماعي انسانها به نسبت بسيار زيادي تابع الگوهاي فرهنگي وتشكيلاتي غالب در جامعه است. به همين علت انگيزه كساني كه در راه بهبودي زندگي انسان تلاش ميكنند اين است كه انسانها به دليل ساختار بيولوژيكي خود محكوم نشده اند كه همديگر را نابود كنند و يا اينكه سرنوشت بيرحم و محتومي در انتظار آنها باشد.

    اگر از خود بپرسيم چگونه ساختار جامعه و رفتار فرهنگي تغيير يابند تا زندگي بشر به حداكثر ممكن رضايتبخش گردد، بايد به اين واقعيت آگاه باشيم كه شرايط معيني وجود دارند كه اصلاح آنها از عهده ما خارج است. همانطور كه قبلا هم اشاره شد، طبيعت بيولوژيكي انسان، در عمل قابل تغيير نيست. علاوه بر اين، در چند قرن اخير پيشرفتهاي آماري و تكنولوژيكي شرايط غير قابل تغييري را ايجاد كرده اند. در دنياي نسبتا پر جمعيت امروز و نقش بي بديل كالاها در ادامه زندگي، به يك لشكر عظيم نيروي كار و سيستم متمركز كارآ نياز است. زمان آنكه افراد و يا گروهاي كوچك ميتوانستند خودكفا باشند به سر رسيده است. اغراق آميز نيست اگر گفته شود كه بشر اكنون در حال استقرار يك جامعه جهاني توليد و مصرف ميباشد.

    بنا بر آنچه كه گفته شد ميتوان ريشه بحران كنوني را در چگونگي رابطه فرد و جامعه جستجو كرد. فرد بيش از هر زماني به وابستگي خود به جامعه اگاه شده است. اما نه تنها اين وابستگي را يك رابطه مفيد، ارگانيك و حامي خود نميبيند بلكه آنرا تهديدي براي آزاديهاي طبيعي و يا حتي منافع اقتصادي خود ميبيند. علاوه بر اين، حس خود محوري وي تقويت، و حس جامعه گرايانه اش كه بطور طبيعي هم ضعيفتر هست، بشدت تضعيف ميشود. همه انسانها، صرفنظر از موقعيتشان در جامعه از اين روند رنج ميبرند. انسانها - زندانيان خود محوري خود - احساس عدم امنيت، تنهايي و محروم بودن از لذتهاي زندگي ميكنند. انسان، اگر خود را وقف جامعه انساني كند ميتواند به زندگي هر چند كوتاه خود معني ببخشد.

    به نظر من منشا همه بديها، هرج و مرج موجود در سيستم اقتصادي جامعه سرمايه داري امروز است. ما در مقابل خود يك جامعه توليدي را نظاره گريم كه اعضاي آن بطور سيري ناپذيري در تلاش محروم كردن يكديگر از ثمره كار جمعي – نه از طريق زور، بلكه از طريق قوانين جاري - هستند. به اين ترتيب، مهم است كه دريابيم كه ابزار توليد مورد نياز براي توليد كالاهاي مصرفي و همچنين كالاهاي مازاد در مالكيت خصوصي افراد قرار دارند.

    در بحث جاري من «كارگران» را كساني مينامم كه در مالكيت ابزار توليد شريك نيستند – هر چند كه اين تعريف با مفهوم مرسوم معادل نيست. مالك ابزار توليد در موقعيتي است كه ميتواند نيروي كار كارگر را بخرد. كارگر، با بكارگيري ابزار توليد، كالاهاي جديد توليد ميكند كه در مالكيت سرمايه دار قرار ميگيرد. نكته اصلي رابطه بين ارزش واقعي كالايي است كه كارگر توليد ميكند و ارزش واقعي مزدي كه دريافت ميكند. مزد دريافتي كارگر نه با ارزش واقعي كالايي كه توليد ميكند بلكه با حداقل نياز وي براي ادامه زندگي و ميزان نيروي كار در جستجوي كار تعيين ميشود. مهم اينست كه بدانيم كه حتي در تيوري هم مزد دريافتي كارگر با ارزش كالاي توليد شده تعيين نميشود.

    بعلت رقابت بين سرمايه داران، پيشرفت تكنولوژي وافزايش روزافزون اردوي نيروي كار در جهت توليد انبوه با هزينه بسيار كمتر، سرمايه خصوصي در اختيار تعداد محدودي قرار ميگيرد. در نتيجه پيشرفت تكنولوژي چنان اليگارشي سرمايه خصوصي ايجاد ميشود كه قدرت فوق العاده آن حتي توسط دمكراتيك ترين جامعه هم قابل كنترل نيست. و اين يك حقيقت محض است، چونكه اعضاي نهادهاي قانونگذاري توسط احزاب سياسي انتخاب ميشوند، كه به نوبه خود عمدتا توسط سرمايه داران خصوصي حمايت مالي ميشوند و تحت تاثير قرار ميگيرند. اين امر باعث ميشود كه انتخاب كنندگان و انتخاب شوندگان از هم فاصله بگيرند. در نتيجه نمايندگان مردم در حقيقت از منافع اقشار محروم جامعه بطور مؤثر دفاع نميكنند. علاوه بر اين، در شرايط كنوني، مالكان ابزار توليد مستقيم و يا غير مستقيم منابع اصلي اطلاعات (مطبوعات، راديو، آموزش) را در كنترل دارند. بنا بر اين، براي يك شهروند بسيار مشكل و در حقيقت در بيشتر موارد كاملا غير ممكن ميشود كه از حقوق سياسي خود آگاهانه بهره بگيرد.

    بنا بر اين، سيستم اقصادي مبتني بر مالكيت خصوصي سرمايه با دو ويژگي مشخص ميشود: اول، ابزار توليد (سرمايه) در مالكيت سرمايه دار است؛ دوم، قرارداد كار بين كارگر و سرمايه دار آزادانه بسته ميشود. مسلما، هيچ جامعه سرمايه داري بطور ناب وجود ندارد. بايد در نظر داشت كه كارگران، طي مبارزات طولاني و پيگير سياسي خود موفق شده اند نوعي از «قرارداد كار آزاد» را براي اقشار معيني از خود تضمين كنند. اما در مجموع، سيستم اقتصادي امروز تفاوت چنداني با سرمايه داري خالص ندارد.

    امر توليد به هدف سوداندوزي انجام ميگيرد نه به هدف تامين نيازهاي جامعه. هيچ تضميني وجود ندارد كه همه كساني كه قادرند و مايلند كار كنند بتوانند شاغل شوند؛ تقريبا هميشه يك «لشكر عظيم بيكار» وجود دارد. كارگر هميشه در بيم از دست دادن شغل خود به سر ميبرد. از آنجاييكه كارگران بيكار و كارگران با دستمزد پايين نميتوانند يك بازار سودآوري را براي كالاهاي توليدي ايجاد كنند، توليد كالاهاي مصرفي محدود ميشود و پيامد آن فشار بيشتر بر دوش اقشار كم درآمد جامعه است. پيشرفت تكنولوژيكي غالبا به جاي آسانتر كردن شرايط كار براي همه، باعث بيكاري روزافزون ميشود. انگيزه سوداندوزي و رقابت بين سرمايه داران، عامل بي ثباتي در انباشت و كاربرد سرمايه ميباشد كه خود جامعه را به سوي ركود شديد سوق ميدهد. رقابت لجام گسيخته باعث به هدر رفتن نيروي كار، و فلج كردن آگاهي اجتماعي افراد كه قبلا به ان اشاره شد ميشود.

    فلج كردن آگاهي اجتماعي افراد را من مخرب ترين دستاورد سيستم سرمايه داري ميدانم. كليت سيستم آموزشي ما از اين سيماي زشت سرمايه داري رنج ميبرد. به دانش آموز نوعي اخلاق رقابتي اغراق آميز القا ميشود تا دانش اكتسابي خود را تنها براي موفقيت فردي خود در آينده مورد ستايش قرار دهد.

    من متقاعد شده ام كه براي از بردن اين سيماي زشت سرمايه داري تنها يك راه وجود دارد، و آن استقراراقتصاد سوسياليستي همراه با يك سيستم آموزشي با اهداف اجتماعي و سوسياليستي ميباشد. در چنين سيستم اقتصادي، ابزار توليد در مالكيت جامعه است و به شيوه برنامه ريزي شده بكار گرفته ميشود. سيستم اقتصاد برنامه اي، توليد را بر اساس نياز جامعه تنظيم ميكند، كار را بين همه كساني كه توانايي كار كردن را دارند تقسيم ميكند و معيشت همه مردان، زنان و كودكان را تضمين ميكند. آموزش فردي، علاوه بر اينكه شكوفايي استعدادهاي ذاتي را تشويق ميكند، تلاش ميكند تا به جاي تكريم و ستايش قدرت و موفقيت فردي، احساس مسؤليت نسبت به ديگر همنوعان در جامعه را ايجاد كند.

    اما بايد به ياد داشته باشيم كه اقتصاد برنامه اي هنوز به معني سوسياليسم نيست. اقتصاد برنامه اي به خودي خود ميتواند با استثمار كامل افراد همراه باشد. دستيابي به سوسياليسم مستلزم حل مسايل بغرنج سياسي ـ اقتصادي ميباشد: چگونه ممكن است در سيستم متمركز اقتصادي ـ سياسي از رشد بوروكراسي و عواقب مخرب آن جلوگيري كرد؟ چگونه ميتوان حقوق فردي را پاس داشت و دمكراسي را در مقابل بوروكراسي بيمه كرد؟

    شفافيت بخشيدن به اهداف و مشكلات سوسياليسم در دوران گذار حايز اهميت بسيار بالايي است. در شرايطي كه، بحث آزاد در مورد معظلات جامعه بشري به تابويي تبديل شده است، من فكر ميكنم شروع كار اين مجله ميتواند خدمت قابل ملاحظه اي به افكار عمومي باشد..



  24. تشکرها از این نوشته :


  25. #34
    sociologist آواتار ها
    sociologist آفلاين است همکار قدیمی
    تاریخ عضویت
    Apr 2011
    نوشته ها
    480
    تشکر
    1,055
    تشکر شده 696 بار در 381 پست
    لايك دريافتي
    0
    لايك كرده
    0

    پیش فرض علی شریعتی و مارکسیسم :: يرواند آبراهامیان (ترجمه: حمید احمدی)

    دکتر علی شریعتی (۱۳۱۲-۱۳۵۶) یکی از مؤثرترین چهره‏های دگراندیشی دینی در عالم اسلام است. تأثیرگذاری شریعتی در ذهن و زبان دگراندیشان دینی، در بسیج نسل جوان دهه‌ ۱۳۵۰ و در نتیجه در زمینه‏سازی انقلاب اسلامی ۱۳۵۷ انکار نشدنی‏ است. شریعتی، یکی از آن دست شخصیت‏هاست که برخی او را یا به شیوه‌‏ مرید و مرادی دوست دارند، یا منتقد او هستند. برخی او را از نزدیک ندیده‌اند و آثار او را خوانده‏اند و وی را بزرگ می‏شمارند؛ بعضی کسان‏ که او را مخصوصا از زاویه‌ دید رسمی و اداری دیده‏اند (و از جمله‌‏ آن‏هاست دکتر جلال متینی، رییس دانشکده و دانشگاهی که دکتر شریعتی‏ در آنجا تدریس می‏کرد) گفته‏اند که او درجه‌ دکتری نداشت. از عهده‌ تدریس برنمی‏آمد و… بسیاری، شریعتی را مروّج مارکسیسم‏ اسلامی و جمعی مبلّغ وهابیت انگاشته‏اند و دکتر حمید عنایت، استاد علوم سیاسی و مترجم قدر اول که خود اهل‏ نظر و داوری بود، در کتاب معروف اندیشه‌ سیاسی در اسلام معاصر نوشته است: «علی شریعتی، محبوب‏ترین و مردمی‏ترین مبلغ رادیکالیسم اسلامی، که‏ هم معلم بود، هم سخنران و هم نظریه‏پرداز، نفوذی در ایران جدید داشته‏ که هیچ متفکر مسلمان دیگری در هیچ نقطه از جهان اسلام نداشته است.» (عنایت، حمید، اندیشه‌ سیاسی در اسلام معاصر، ترجمه‌ بهاء‌الدین خرمشاهی، تهران، خوارزمی، ۱۳۶۲، ص ۲۶۸)
    صرف ‏نظر از این نفی و اثبات‏ها، آن‏چه انکارکردنی نیست، تأثیر ژرف‏ دکتر شریعتی بر بازشناسی و بازسازی تفکر شیعی و تأثیر آن‏ها بر روی‏ ذهن و زبان دگراندیشان مذهبی در سال‏های پیش از انقلاب اسلامی ۱۳۵۷ است.
    از آنجا که نه تنها بعضی از محققان و صاحب‌نظران علوم اجتماعی، بلکه‏ هم‏چنین تشکیلات سیاسی و امنیتی رژیم پهلوی، شریعتی و اتباع او را «مارکسیست اسلامی» می‏خواندند، به همین دلیل، ما در اینجا نقل‏ نوشته‏ای را از دکتر ارواند آبراهامیان (به‌ترجمه‌ حمید‌احمدی) در این‏ خصوص بی‏مناسبت نمی‏دانیم. (سیدحسن امین)***
    در وهله‌ اول، دیدگاه شریعتی در قبال مارکسیسم‏ متناقض به نظر می‏آید. گاهی شدیدا به محکوم‌کردن آن‏ می‏پردازد و گاهی نیز در جای دیگر مفاهیمی را از آن‏ آزادانه به عاریه می‏گیرد. این تناقض ظاهری، باعث می‏شد که بعضی‏ها او را از نظر سیاسی ضدّ مارکسیسم قلمداد کنند، دیگران تصور می‏کردند که او مارکسیستی ا‏ست که‏ عقاید واقعی خود را تحت پوشش اسلام پنهان می‏دارد، افراد دیگری هم بودند که او را یک فرد مبهوت و یک‏ روشنفکر متحیّر معتقد به خط سوم قلمداد می‏کردند.
    این تناقض ظاهری، هنگامی برطرف می‏شود که‏ بدانیم از نظر شریعتی سه مارکس و بنابراین سه تعبیر مارکسیستی جداگانه وجود دارد. (۱)
    ۱-مارکس جوان، قبل از همه، یک فیلسوف منکر وجود خدا بود که از ماتریالیسم دیالکتیک حمایت کرده و منکر لاهوت، روح و مبدأ و معاد می‏شد. به گفته‌ شریعتی‏ این جنبه‌ مارکس از سوی سوسیالیست‏ها و کمونیست‏های اروپایی بیش از حد بزرگ شد، زیرا آن‏ها برای مبارزه با کلیساهای ارتجاعی خودشان، خودبه‏خود تمامی اشکال مذهب را تقبیح می‏کردند.
    ۲-مارکس دوم، مارکس کامل و رشدیافته بود که‏ به عنوان یک دانشمند اجتماعی فاش می‏ساخت که‏ چگونه فرمانروایان به استثمار زیر دستان و محکومان خود می‏پردازند. چگونه قوانین «جبر تاریخی» -و نه «جبر اقتصادی»- عمل می‏کنند و به چه طریق روبنای هر کشور و به ویژه ایدئولوژی و نهادهای سیاسی غالب آن، بر زیربنای اقتصادی آن اثر متقابل دارد.
    ۳-مارکس سوم، مارکس مسن‏تر و اساسا سیاستمداری بود که یک حزب انقلابی خلق کرد و غالبا پیش‏بینی‏هایی می‏کرد که از نظر سیاسی مقتضی بود، امّا مسلما با متدولوژی اجتماعی او مطابقت نمی‏کرد. به‏ گفته‌ شریعتی، این نوع مارکسیسم «مبتذل» در نهایت‏ باعث بدنامی و بی‏اعتباری مارکسیسم «علمی» می‏گردید. از نظر او، انگلس موضوعات عمده و اصلی را تحریف‏ می‏کرد. احزاب طبقه‌ کارگر، همراه رشدشان، «نهادینه» و «بوروکراتیک» می‏شوند و استالین جنبه‏های خاصی از مارکس جوان و پیر را به زبان مارکس کامل و رشدیافته برگزید تا مارکسیسم را به سطح عقیده‏ای جزمی درآورد که هیچ چیز را به جز ماتریالیسم تنگ‌نظرانه‌ اقتصادی قبول نداشت.

    شریعتی از این سه نوع مارکسیسم، نوع اول و سوم را به صراحت رد می‏کرد، امّا بسیاری از نظریات مارکس دوم را می‏پذیرفت. او تأکید می‏کرد که‏ انسان بدون داشتن مقداری اطلاع از مارکسیسم، نمی‏تواند تاریخ و جامعه را درک کند. او با این نظر موافق بود که جامعه به یک پایگاه اجتماعی-اقتصادی و یک رو بنای سیاسی-ایدئولوژیک تقسیم می‏شود.
    او حتی موافق بود که اغلب مذاهب را باید در مقوله‌ دوم قرار داد، چون فرمانروایان با دادن‏ وعده‏های آن جهانی، به تخدیر ذهن توده‏ها می‏پرداختند. او این نظر را قبول داشت که تاریخ بشری، تاریخ مبارزه‌ طبقات بوده است. به گفته‌ خود او، از دوران قابیل و‌هابیل، بشر در دو اردوگاه متضاد قرار گرفته است: در یک‏ طرف مستضعفین و مردم، در طرف دیگر مستکبرین یا فرمانروایان قرار گرفته‏اند.
    او هم‏چنین این نظریه را رد می‏کرد که مارکس انسان را یک حیوان‏ بدگمان، خودپرست و بی‏علاقه به آرمان‏ها قلمداد می‏کرده است. شریعتی حتی مارکس را می‏ستود، زیرا کمتر از اغلب «ایده‏آلیست‏های خودپسند و مؤمنان‏ به اصطلاح مذهبی»، «ماتریالیست» بود.
    امّا شریعتی مارکسیسم «نهادینه‌شده» احزاب رسمی کمونیستی را رد می‏کرد. او مدعی بود که احزاب مذکور شوق انقلابی خود را از دست داده و در برابر قانون آهنین بوروکراسی، سر تسلیم فرود آورده‏اند. او این احزاب را مورد انتقاد قرار می‏داد، چون حاضر به پذیرش این واقعیت نبودند که مبارزه‌ عصر حاضر، نه مبارزه میان سرمایه‏داران و کارگران، بلکه مبارزه میان امپریالیست‏ها و جهان سوم است. او هم‏چنین احزاب کمونیست و سوسیالیست اروپا را متهم می‏کرد که به جنبش‏های آزادی‏بخش ملی نظیر الجزایر، تونس و ویتنام، کمک‏ نمی‏کنند.
    شریعتی در نقد جنبش کمونیستی، مسایلی علیه حزب توده، سازمان‏ مارکسیستی عمده‌ ایران، مطرح می‏سازد. او می‏گفت که حزب توده بدون‏ توجه به این مسأله که ایران، برخلاف اروپا، رنسانس، اصلاح، انقلاب صنعتی و گذار به سرمایه‏داری را طی نکرده، بلکه با «شیوه‌ تولید آسیایی» بیشتر انطباق داشته، درصدد بود مارکسیسم را به‏ طور اتوماتیک در جامعه‌ ایران‏ پیاده کند. او هم‏چنین مدعی بود که حزب توده نتوانسته مارکسیسم واقعی را به عموم تعلیم دهد و حتی آثار کلاسیکی نظیر کتاب سرمایه را به فارسی‏ ترجمه نکرده است. بلکه در عوض، با انتشار نشر آثار جنجال‌برانگیزی نظیر مفهوم ماتریالیستی انسانیت، ماتریالیسم تاریخی و عناصر ماده، با احساست مذهبی کشور به خصومت برخاسته است.
    به‏هرحال، مخالفت شریعتی با حزب توده و مارکسیسم، به تماس‏های‏ مستقیم قبلی او با فرانتس فانون مربوط می‏شود. از نظر مارکسیست‏های‏ کلاسیک، ناسیونالیسم، ابزار طبقه‌ حاکم برای دورکردن توده‏ها از سوسیالیسم و انترناسیونالیسم به حساب می‏آید. از نظر شریعتی، خلق‏های جهان‏ سوم نمی‏توانند امپریالیسم را شکست بدهند، بر از خود بیگانگی اجتماعی فائق‏ آیند و بدون از دست‌دادن مناعت طبع خود، به اخذ تکنولوژی غرب بپردازند؛ مگر اینکه در وهله‌ اول میراث ملی و فرهنگ مردمی خود را بازیابند.
    او در یک سلسله سخنرانی تحت عنوان«بازگشت»، به طرح این مسأله‏ پرداخت که روشنفکران ایرانی باید ریشه‏های ملی خود را بازیابند و این ریشه‏ها در اسطوره‌ نژاد آریایی نهفته نیست، زیرا این‏ اسطوره‏شناسی، توده‏ها را بی‏حرکت نگه می‏دارد، بلکه در تشیّع یافت می‏شود که در بیش‏تر بخش‏های فرهنگ‏ مردمی سیطره دارد. (۲)
    مسأله‌ مهم این است که شریعتی در عقایدش از بحث‏های شدید روحانیون علیه چپ مبنی بر اینکه‏ مارکسیست‏ها ملحد و کافر هستند و کافران ضدّ اخلاق، فاسد، گناهکار و شریر می‏باشند، استفاده نکرد. او برعکس، در بحث از مارکسیسم می‏گفت: مسلمان واقعی‌بودن، به‏ داشتن اعتقاد فردی به خدا، روح و زندگی اخروی بستگی‏ ندارد، بلکه بیشتر به در پیش گرفتن «عمل صحیح در راه‏ ایمان» متکی ا‏ست. شریعتی می‏گوید: «کفر را در قرآن نگاه‏ کنید، همواره تعریف کفر و دین تعریف به عمل است، نه‏ تعریف به ذهنیت. «ارأیت الذی یکذب الدین»، دیدی‏ آدمی را که اصلا تکذیب دین می‏کند، یعنی مذهب را نفی‏ می‏کند. خوب چه کسی ا‏ست که مذهب را نفی می‏کند؟ آن‏ کسی که متافیزیک را نفی می‏کند؟ خدا را نفی می‏کند؟ روح را نفی می‏کند؟ قیامت را نفی می‏کند؟ این‏ها را تکذیب می‏کند؟ عقیده به این‏ها ندارد؟ خیر! تمام تعریف‏ در این سوره، تعریف به عمل است.» (۳)
    پی‏نوشت‏ها
    (۱)- برای یافتن نظریات شریعتی در مورد مارکسیسم، نگاه کنید به: علی شریعتی، جبر تاریخ، (ب. ن، ۱۳۵۲)، صص ۷۰-۷۵؛ بازگشت‏ (ب. م، ۱۳۵۶)، صص ۷۰-۱۶۱.
    (۲)-علی شریعتی، بازگشت، ص ۴۹.
    (۳)-علی شریعتی، اسلام‏شناسی(۲)، مجموعه آثار ۱۷، قلم، تهران، ۱۳۶۲، ص ۱۵۵.
    منبع: روزنامه مردمسالاری

  26. کاربران : 2 تشکر کرده اند از شما sociologist برای ارسال این پست سودمند:


صفحه 2 از 2 نخستنخست 12

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
قدرت گرفته از ویبولتین ،اکنون ساعت 08:07 AM برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4.5 می باشد.
کليه حقوق اين سايت متعلق به  شرکت فرهنگ سازان  است.هر گونه استفاده از مطالب اين سايت پيگرد قانوني دارد
سئو و بهينه سازي : سئو
Powered by vBulletin® Version 4.2.2 Copyright © 2014 vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved