تالار های نیک صالحی

برگشت   تالار های نیک صالحی > فرهنگ > فرهنگ
پاسخ
 
ابزارهاي موضوع جستجو اين تالار نمايش رسم
  #11  
قديم 1st May 2006
آواتار tara65
tara65 tara65 آفلاين است
کاربر معمولي
 
تاريخ عضويت: Apr 2006
پست ها: 79
دریک: -7,324
سپاس ها: 30
از این کاربر 43 بار در 26 پست سپاسگزاري شده
Post خواندنيهايي از مشاهير جهان

فرانسوا ويون:دوران جواني خود را به ولگردي گذراند ودر طي اين ولگرديها دزد دريايي شد و يك بار هم آدم كشت .
اوهنري:وي پس از پايان دوره ي متوسطه مدتي در بانك كار كرد ولي متهم به اختلاس شد و اخراج گرديدو به زندان افتادجالب اينجاست كه وي در زندان شروع به نوشتن داستانهاي بي نظير خود نمود و در اندك مدتي شهرت زيادي پيدا كرد

برنارد شاو:او در 20 سالگي به لندن آمد ودر مدت 9 سال در اين شهر بزرگ به گمنامي مي زيست و5 داستان نوشت كه در اين مدت حتي يك ناشر هم براي چاپ آنها نيافت هانري ديويد تورو به طبيعت علاقه شديدي داشتو بيشتر عمر خود را در بيشه اي به سر برد.

ادگار آلن پو:وي آثار خود را به قيمت ارزان مي فروخت و بيشتر در آمد ناچيز خود را صرف ميخواري ميكرد.

والت ويتمن:عمر خود را در تنهايي وفقر گذراند.

پيكاسو:وي هنگام ورود به پاريس پشيزي در جيب نداشتد و در اتاق ويراني كه سقفش در حال ريختن بود زندگي مي كرد اين اتاق در كور مارتر قرار داشتو هم اتاقي او نيز شاعري بي پول تر از او بود اين دو فقط يك تخت شكسته داشتند كه روز ها پيكاسو و شبها شاعر غزلسرا روي آن مي خوابيدند.
__________________
عاشق آن نيست كه يك دل به صد يار دهد
عاشق آن است كه صد دل به يك يار دهد
پاسخ با نقل قول
  #12  
قديم 18th May 2006
آواتار مهرنازm.o
مهرنازm.o مهرنازm.o آفلاين است
کاربر متوسط
 
تاريخ عضويت: Mar 2006
گوشي موبايل: سامسونگE250
پست ها: 281
دریک: -6,627
سپاس ها: 410
از این کاربر 487 بار در 261 پست سپاسگزاري شده
محل اقامت: کرج
جنسیت شما: زن
پيش گزيده

محمد رضا رحمانی معروف به مهرداد اوستا در بهمن ماه 1308

در بروجرد به دنیا آمد و دوران کودکی و نوجوانی خود را در این

شهر سپری کرد . در سال هزار و سیصد و بیست در تهران در یکی

از دبیرستان های شبانه به ادامه تحصیل پرداخت و در سال 1327

موفق شد در رشته ادبی دیپلم بگیرد

در این سال همزمان با ورود به دانشکده ی معقول و منقول دانشگاه

تهران به استخدام آموزش و پرورش درآمد و به عنوان مسئول سامان

دادن به کتابخانه های موجود و مقالات و کتب ادبی این وزارتخانه و

نیزدبیر دبیرستان تهران به فعالیت پرداخت . در سال 1330 با

کسب مدرک کارشناسی در رشته ی معقول و منقول به ادامه ی

تحصیل رشته ی فلسفه در دانشگاه تهران پرداخت . مهرداد اوستا در

سالهای1333 و 1345 دوبار ازدواج کرد که حاصل آن یک پسر و

سه دختر بود . استاد اوستا ضمن تدریس در دانشگاه تهران سفرهای

متعددی را به کشورهای مختلف انجام داد و آثار و اشعار ارزشمندی

از خود بر جای نهاد . سرانجام در سال 1370 در سن 62 سالگی در

اثر عارضه قلبی درگذشت و پیکر وی در قطعه مشاهیر ادب و هنر

ایران در تهران به خاک سپرده شد . اوستا از شاعران و مدرسان

برجسته زمان معاصر بود و وی را بزرگترین قصیده سرای معاصر

نام نهاده اند . برخی کتابهای وی به دلایل سیاسی ممنوعیت انتشار

یافتند و در دهه پنجاه مدتی ممنوع القلم بود . ادبیات فارسی ، فلسفه

تاریخ هنر ، روش تحقیق هنری ، ادبیات جهان ، ادبیات دراماتیک

زیبایی شناسی و تاریخ موسیقی از جمله دروس تدریس شده توسط

وی در دانشگاههای مختلف است . آثار شاعر بزرگ چندان که

باید و شاید شناسانده نشده است غیر از گزیده آثارش


:برخی آثاروی عبارتند از

تصحیح دیوان سلمان ساوجی و چاپ - انتشارات زوار – 1332

رساله ای در فلسفه ، منطق ، روانشناسی و اخلاق - انتشارات زوار – 1333

عقل و اشراق - انتشارات زوار – 1334

رسایل خیام ( نوروزنامه – رساله ی وجود) با مقدمه و تحقیق در زندگی وی 1335

از کاروان رفته انجمن ادبی حافظ - ناشر زوار – 1339

پالیزبان 1342

حماسه آرش ( منظومه معروف شاعر ) چاپخانه خراسان –مشهد – 1344

از امروز تا هرگز ( مجموعه داستان های کوتاه ) انتشارات ابن سینا – 1349

دفتر شعر شراب خانگی ترس محتسب خورده – انتشارات زوار – 1351

تیرانا – انتشارات زوار – 1352

امام حماسه ای دیگر – انتشارات حوزه هنری سازمان تبلیغات اسلامی - 1360
__________________
یادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند ، طلب عشق ز هر بی سر و پایی نکنیم...

اگر عاشقانه مردن را بلد نیستیم لااقل عاشقانه زندگی کنیم ...
پاسخ با نقل قول
  #13  
قديم 18th May 2006
آواتار مهرنازm.o
مهرنازm.o مهرنازm.o آفلاين است
کاربر متوسط
 
تاريخ عضويت: Mar 2006
گوشي موبايل: سامسونگE250
پست ها: 281
دریک: -6,627
سپاس ها: 410
از این کاربر 487 بار در 261 پست سپاسگزاري شده
محل اقامت: کرج
جنسیت شما: زن
پيش گزيده

«خیال دشمنی»
بدان چشم فسونکاری که داری
ببین بر جان بیماری که داری
فراموشت نخواهم کرد هرگز
تو هم یاد آور از یاری که داری
مرا هستی بود خوابی پریشان
به تاب زلف طرّاری که داری
گرت با من سر یاری نباشد
خیال دشمنی باری که داری
وفا داری به آیینت اگر هست
وفا کن با وفاداری که داری
الا ای سنبلت پر خم، زیادی
ببین سوی گرفتاری که داری
منه بر دوش بار کس «اوستا»
تو را بس بر دل این باری که داری
***



__________________
یادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند ، طلب عشق ز هر بی سر و پایی نکنیم...

اگر عاشقانه مردن را بلد نیستیم لااقل عاشقانه زندگی کنیم ...

آخرين ويرايش به وسيله kouroshe_kabir : 22nd September 2006 در 05:34 PM.
پاسخ با نقل قول
کاربران مقابل سپاسگزاری کرده اند از مهرنازm.o بخاطر پست مفیدش :
باران_باران (23rd October 2006)
  #14  
قديم 28th May 2006
آواتار شيوا
شيوا شيوا آفلاين است
همکار قدیمی
 
تاريخ عضويت: Feb 2006
پست ها: 693
دریک: -13,969
سپاس ها: 69
از این کاربر 577 بار در 304 پست سپاسگزاري شده
پيش گزيده حكيم عمر خيام

دوستان عزيز آنچه در زير مي خوانيد از مقدمه كتاب رباعيات خيام نقل شده است كه بعد از مطالعه آن حيفم آمد كه آن را براي شما بيان نكنم و براي آشنايي هر چند مختصر با يكي از بزرگترين مفاخر اين مملكت اين مطلب را در اختيار شما قرار مي دهم. به اين اميد كه مورد پسندتان واقع شود.

زندگي خيام

حكيم ابولفتح غياث الدين عمر ابن ابراهيم خيام يكي از چهرهاي درخشان علم و ادب ايران و از دانشمندان كم نظير اين سرزمين است كه در دوره سلجوقيان ظهور نمود.

برخي گفته اند زادگاه اين حكيم بزرگ شهر نيشابور و تاريخ تولدش در خدود 407 هجري و تاريخ وفاتش در سال 517 هجري قمري مي باشد و در جوار بقعه امام زاده محمد محروق در نزديكي نيشابور مدفون است.

وي يكي از شاگردان با استعداد امام موفق و با حسن طوسي و حسن صباح همدرس بوده است كه پرورش يافتگان اين معلم به مقام بلند مي رسيدند. و چون اين سه تن در ميان شاگردان امام موفق از استعداد بالايي برخوردار بوده اند پيش بيني مي كردند احتمالاً يكي از ايشان به مقام ديواني برسند بنابر همين اساس با هم عهد و پيمان مي بندند كه هر يك به مقامي رسيدند ديگران را ياري دهند تا اينكه حسن طوسي در زمان سلطنت الب ارسلان سلجوقي به وزارت و صدارت مي رسد و از آنجا كه آدمي فوق العاده با سياست و كياست بوده با تدابير وي پادشاه ايران در جنگ با روميان پيروز مي گردد و بدين جهت او را در تاريخ الب ارسلان رو مي خوانده اند و حسن طوسي با لقب خواجه نظام الملك با خدمات ارزنده اي كه داشت در تاريخ ايران مشهور است.

بعداً در زمان ملكشاه سلجوقي فرزند الب ارسلان فراغتي پيش آمده بود، حكيم عمر خيام و حسن صباح به اتفاق به ملاقات خواجه نطام المك بنا به عهد دوران شباب مي روند و خواجه نيز با بزرگواري ذاتي خويش به عهد خود وفا نموده و مقدم ايشان را گرامي داشته و به گرمي ميپذيرد، حسن صباح را يك كرسي از وزارت واگذار مي نمايد.

اما از آنجا كه حكيم عمر خيام اهل علم بود و در بيشتر علوم زمان خويش مانند ستاره شناسي و فلسفه و فقه و رياضيات زبردستي خاصي داشت چنانكه يكي از اعيان منجمان ملكشاه بود كه به همراه هفت تن ديگر به تغيير و اصلاح تقويم معروف جلالي پرداخت و به ميل خود تن به كارهاي دولتي نداد و فقط از خواجه تقاضا كرد كه مختصري براي او مقرر دارد و به همين اندازه اكتفا نمود و از علم به كار ديگر نپرداخت.

آثار خيام

1- اشعار عربي كه چند قطعه بيشتر نيست. 2- رباعيات فارسي 3- رساله جبر و مقابله به عربي، خيام اولين كسي است كه كتاب جبر و مقابله كامل را تدوين نمود و معادلات را طبقه بندي كرد و معادله درجه سوم را حل نمود و قاعدة بدست آوردن ضرائب بسط دو جمله اي را كه امروز بنام اسحاق نيوتن كاشف جاذبه زمين معروف است كشف كرد و بيان نمود. 4- رسالة في شرح اشكل من مصادرات كتاب اقليدس. 5- زيج ملكشاهي 6- مختصري در طبيعيات 7- صحيفه اي بزبان فارسي در كليات وجود 8- رساله اي بزبان فارسي در كليات وجود 9- رساله اي در كون و تكليف. 10- رساله اي در شناخت سيم و زر بنام: في الاحتيال المعرفه مقداري الذهب و الفصه في جسم مركب منها. 11- رساله اي در صورت تضاد در جواب سه مسئله از حكمت 12- رساله لوازم الامكنه. 13- ترجمه فارسي خطبه ابن سينا از عربي. 14- قسمتي از مجموعه روضه الرضوان القلوب كه به كوشش كريستنسن كشف شده. 15- نوروز فارسي و عربي در وجود. 16- رساله نظام الملك راجع به حكومت 17- دو گفتار فارسي و عربي در وجود 18- دو رساله در سه مسئله از حكمت 19- رساله اي در علم اعلي و حكمت اولي

پيش بيني خيام

اين حكايت شيرين را نظامي عروضي كه خود از معاصران حكيم خيام بوده در چهار مقاله آورده و چنين نوشته

در سنه ست و خمس مائه بشهر بلخ در كوي برده فروشان در سراي امير سعده جره، خواجه امام عمر خيامي و خواجه مظفر اسفزاري نزول كرده بودند و من بدان خدمت پيوسته بودم. در ميان مجلس عشرت از حجه الحق عمر شنيدم كه او گفت: گور من در موضعي باشد كه هر بهاري شمال بر من گل مي افشان مي كند. مرا اين سخن مستحيل نمود و دانستم چنوئي گزافه نگويد. چون در سنه ثلثين به نيشابور رسيدم چهار سال بود تا آن بزرگ روي در نقاب خاك كشيده بود و عالم سفلي ازو يتيم مانده و او را بر من حق استادي بود. آدينه اي بزيارت او رفتم و يكي را با خودم ببردم كه خاك او بمن نماند. مرا بگورستان حيره بيرون آورده و بر دست چپ گشتم، در پايين ديوار باغي خاك او ديدم نهاده و درختان امرود گلابي و زردآلو سر از باغ بيرون كرده و چندان برگ شكوفا بر خاك او ريخته كه خاك او در زير گل پنهان بود و مرا ياد آن حكايت كه به شهر بلخ ازو شنيده بودم. گريه بر من افتاد كه در بسيط عالم و اقطار ربع مسكون او را هيچ جاي نظيري نمي ديدم ايزد تبارك و تعالي جاي او در جنان كناد. بمنه و كرمه.

رباعيات خيام

اينك كه بطور اختصار با زندگي و مقام علمي اين دانشمند بزرگ آشنا شديم بجاست كه نظر مرحوم فروغي « ذكاء الملك » را پيرامون فضائل علمي و رباعيات خيام در اين جا نقل كنيم:

« جاي بسي تأسف است كه هر چند خيام را اين رباعيات نامي ساخته اما مردم ما از عارف و عامي قدر او را ندانسته و تصوراتي دربارة او كرده اند كه مي توان گفت مظلوم واقع شده است. عابدان و مقدسان خشك، كلمات او را كفر آميز دانسته، عامه مردم او را شرابخوار پنداشته و به اشعار او از نظر تحريض و ترغيب به ميخوارگي نگريسته اند و جماعتي به همين جهت و بنابراين كه او را بي اعتقاد به مبدء و معاد فرض كرده اند هواخواه او شده اند. و مقدسين از آن رو مطعوتش شمرده اند... »
__________________
[Only registered and activated users can see links. ]

[Only registered and activated users can see links. ]


پاسخ با نقل قول
3 کاربر روبرو سپاسگزاری کرده اند از شيوا بخاطر پست مفیدش :
باران_باران (23rd October 2006), kouroshe_kabir (30th May 2006), power11 (28th May 2006)
  #15  
قديم 28th May 2006
آواتار شيوا
شيوا شيوا آفلاين است
همکار قدیمی
 
تاريخ عضويت: Feb 2006
پست ها: 693
دریک: -13,969
سپاس ها: 69
از این کاربر 577 بار در 304 پست سپاسگزاري شده
پيش گزيده سعدي شيرازي

سعدي شيرازي



افصح المتكلمين ابو محمد مشرف الدين (شرف الدين) مصلح بن عبدالله بن مشرف سعدي شيرازي از بزرگان عرفان و ادب پارسي در سالهاي بين 605-606ه.ق در خانواده اي سرشناس و ديندار ديده به جهان گشود. در كودكي سايه پدر از سرش برفت و در دامان مادرش پرورش يافت. وي نخست مقدمات علوم ادبي و شرعي را نزد دانشمندان و سخنوران نامي در شيراز آموخت و سپس به نظاميه بغداد معتبر ترين مراكز علمي آن زمان رفت. پس از پايان دوره تحصيلات در نظاميه بغداد به سير آفاق و انفس پرداخت كه حاصل سفر طولاني قريب چهل ساله وي، ديدار از بين النهرين، شام، حجاز و شمال آفريقا است، او از جهانگردان معروف زمان خود بود.

تخلص او به سعدي به دليل تولد او در زمان اتابك سعد بن زنگي و سعد بن ابي بكر بن سعد زنگي ششمين پادشاه دودمان سلغر از اتابكان فارس است. اين شاعر و نويسنده عارف، اديب و متفكر ايراني پس از بازگشت از سفر خود به زادگاه خود شيراز، در ذي الحجه 691-694ه.ق وفات يافت و پيكر پاكش در در خانقاهي كه اكنون آرامگاه وي است و در گذشته محل زندگي او بود، به خاك سپرده شد.



آثار

سعدي به آفرينش آثاري پرداخت كه پيش از او نظير نداشت و نقطه كمالي در شيوه شعر و نثر پارسي و روح وحدت بشري است. مهمترين اثر منثور او كتاب گلستان است كه شامل قطعات فارسي و عربي مي‌باشد و شاهكاري است در جهان ذوق و عرفان كه نه تنها در ايران بلكه در اكثر ممالك اسلامي تا سالها تدريس مي گرديد و در رآس آثار منظوم وي مي توان از كتاب بوستان يا سعدي نامه وي ياد كرد كه موضوع آن عرفان، اخلاق، تربيت، وعظ و تحقيق حقايق اصول زندگي است.علاوه بر قصايد عربي و فارسي كه نزديك به هفتصد بيت در موعظه، نصيحت،توصيه، مدح پادشاهان و رجال عهد خود مي باشد. غزليات، طيبات، بدايع مجالس پنجگانه در كتاب عظيم كليات سعدي گرد آمده است. آثار وي به بيشتر زبانهاي زنده دنيا ترجمه شده است و به چاپ رسيده است.



به نام خداوند جان آفرين حكيم سخن بر زبان آفرين

خداوند بخشنده دستگير كريم خطابخش پوزش پذير

هزار جهد بكردم كه سر عشق بپوشم نبود بر سر آتش مسيرم كه نجوشم


به هوش بودم از اول كه دل به كس نسپارم شمايل تو بديدم، نه عقل ماند نه هوشم




آرامگاه

آرامگاه سعدي در ابتدا بقعه و باغي داشت و از يك ساختمان ساده و دو طبقه آجري مركب از چند اتاق تشكيل شده بود و قبر سعدي در درون معجري چوبي قرار داشت. در زمان كريم خان زند و در سال 1187ه.ق ضمن اقدامات عمراني در شيراز آرامگاه اين بزرگوار بازسازي شد.

بناي فعلي آرامگاه سعدي از طرف انجمن آثار ملي در سال 1331ه.ش با تلفيقي از معماري قديم و جديد ايراني در ميان عمارتي هشت ضلعي با سقفي بلند و كاشي كاري شده ساخته و باز گشايي گرديد. روبروي اين هشتي ايوان زيبايي است كه دري به آرامگاه دارد.
__________________
[Only registered and activated users can see links. ]

[Only registered and activated users can see links. ]


پاسخ با نقل قول
2 کاربر روبرو سپاسگزاری کرده اند از شيوا بخاطر پست مفیدش :
باران_باران (23rd October 2006), yaghmabaran (2nd June 2006)
  #16  
قديم 1st June 2006
آواتار avisa
avisa avisa آفلاين است
کاربر معمولي
 
تاريخ عضويت: May 2006
پست ها: 150
دریک: -5,152
سپاس ها: 83
از این کاربر 112 بار در 51 پست سپاسگزاري شده
Wink دوستداران احمد شاملو

احمد شاملو
گزیده ای از کتاب های احمد شاملو
از قبیل:
باغ آینه،لحظه‌ها و هميشه،آیدا در آینه،ققنوس در باران،مرثیه های خاک،شکفتن در مه،ابراهیم در آتش،دشنه در دیس،ترانه های کوچک غربت،مدایح بی صله،در آستانه،حدیث بی قراری ماهان
از کتاب باغ آینه
باغِ آينه
چراغي به دست‌ام چراغي در برابرم.
من به جنگ ِ سياهي مي‌روم.
گهواره‌هاي ِ خسته‌گي
از کشاکش ِ رفت‌وآمدها
بازايستاده‌اند،
و خورشيدي از اعماق
کهکشان‌هاي ِ خاکسترشده را روشن مي‌کند.

فريادهاي ِ عاصي‌ي ِ آذرخش ــ
هنگامي که تگرگ
در بطن ِ بي‌قرار ِ ابر
نطفه مي‌بندد.
و درد ِ خاموش‌وار ِ تاک ــ
هنگامي که غوره‌ي ِ خُرد
در انتهاي ِ شاخ‌سار ِ طولاني‌ي ِ پيچ‌پيچ جوانه مي‌زند.
فرياد ِ من همه گريز ِ از درد بود
چرا که من در وحشت‌انگيزترين ِ شب‌ها آفتاب را به دعائي نوميدوار
طلب مي‌کرده‌ام

تو از خورشيدها آمده‌اي از سپيده‌دم‌ها آمده‌اي
تو از آينه‌ها و ابريشم‌ها آمده‌اي.

در خلئي که نه خدا بود و نه آتش، نگاه و اعتماد ِ تو را به دعائي
نوميدوار طلب کرده بودم.
جرياني جدي
در فاصله‌ي ِ دو مرگ
در تهي‌ي ِ ميان ِ دو تنهائي ــ
]نگاه و اعتماد ِ تو بدين‌گونه است![

شادي‌ي ِ تو بي‌رحم است و بزرگ‌وار
نفس‌ات در دست‌هاي ِ خالي‌ي ِ من ترانه و سبزي‌ست
من
برمي‌خيزم!
چراغي در دست، چراغي در دل‌ام.
زنگار ِ روح‌ام را صيقل مي‌زنم.
آينه‌ئي برابر ِ آينه‌ات مي‌گذارم
تا با تو
ابديتي بسازم.


مرثيه
نيم‌روز...
نيم‌روز...
بي‌آن‌که آفتاب را در نصف‌النهار ِ خوف‌انگيزش بازببينيم،
در پس ِ ابرهاي ِ کج، نقاب‌هاي ِ گول و پرده‌هاي ِ هزاران‌ريشه‌گي‌ي ِ
باران آيا
زمان از نيم‌روز ِ موعود گذشته است
و شب ِ جاودانه ديگر، چندان دور نيست؟
و ستاره‌گان، در انتظار ِ فرمان ِ آخرين به سردي مي‌گرايند
تا شب ِ جاودانه را غروري به کمال بخشايند؟

نيش‌خندها لبان ِ تازه‌تري مي‌جويند
و چندان‌که از جُست‌وجوي ِ بي‌حاصل بازمي‌مانند
به لبان ِ ما بازمي‌آيند.

از راه‌هاي ِ پُرغبار، مسافران ِ خسته فرامي‌رسند...
«ــ شست‌وشوي ِ پاهاي ِ آبله‌گون ِ شما را آب ِعطرآلوده فراهم
کرده‌ايم
اي مردان ِ خسته
به خانه‌هاي ِ ما فرودآئيد!»
«ــ در بستري حقير، اميدي به جهان آمده است.
اي باکره‌گان ِ اورشليم! راه ِ بيت‌اللحم کجاست؟»
و زائران ِ خسته، سرودگويان از دروازه‌ي ِ بيت‌اللحم مي‌گذرند و در
جُل‌جُتاي ِ چشم‌به‌راه، جوانه‌ي ِ کاج، در انتظار ِ آن‌که به هياءت ِ
صليبي درآيد، در خاموشي‌ي ِ شتاب آلوده‌ي ِ خويش، به جانب ِ
آسمان ِ تهي قد مي‌کشد.

نيم‌روز...
نيم‌روز...
«ــ در پس ِ ابر و نقاب و پرده، آيا
زمان از نيم‌روز گذشته است؟
و شب ِ جاودانه آيا
ديگر چندان دور نيست؟»
و زميني که به سردي مي‌گرايد، ديگر سخني ندارد.
آن‌جا که جنگ‌آوران ِ کهن گريستند
گريه پاسخي به خاموشي‌ي ِ ابدي بود.

عيسا بر صليبي بي‌هوده مرده است.
حنجره‌هاي ِ تهي، سرودي ديگرگونه مي‌خوانند، گوئي خداوند ِ بيمار
درگذشته است.
هان! عزاي ِ جاودانه آيا از چه هنگام آغاز گشته است؟

رگ‌بارهاي ِ اشک، شوره‌زار ِ ابدي را باور نمي‌کند.
رگ‌بار ِ اشک، شوره‌زار ِ ابدي را بارور نمي‌کند
رگ‌بارهاي ِ اشک، بي‌حاصل است
و کاج ِ سرفراز ِ صليب چنان پُربار است
که مريم ِ سوگ‌وار
عيساي ِ مصلوب‌اش را بازنمي‌شناسد.
در انتهاي ِ آسمان ِ خالي، ديواري عظيم فروريخته است
و فرياد ِ سرگردان ِ تو
ديگر به سوي ِ تو بازنخواهد گشت...
نبوغ
براي ِ ميهن ِ بي‌آب و خاک
خلق ِ پروس
به خون کشيده شدند
ز خشم ناپلئون،
و ماند بر سر ِ هر راه‌کوره‌ي ِ غم‌ناک
گوري چند
بر خاک
بي‌سنگ و بي‌کتيبه و بي‌نام و بي‌نشان
از موکب ِ قشون ِ بوناپارت
بر معبر ِ پروس...
آن‌گه فره‌دريک ِ وطن‌دوست
آراست چون عروس
در جامه‌ي ِ زفاف
زن‌اش را،
تا بازپس ستاند از اين ره‌گذر
مگر
وطن‌اش را
]
وين زوجه
راست خواهي
در روزگار ِ خويش
زيباترين ِ محصنه‌گان بود
در
اروپ![

هنگام ِ شب ــ که رقص ِ غم آغاز مي‌نهاد
مهتاب
در سکوت‌اش
بر لاشه‌هاي ِ بي‌کفن ِ مردم ِ پروس ــ
خاموش شد به حجله‌ي ِ سلطان فره‌دريک
شمعي و شهوتي.
و آن دَم که آفتاب درخشيد
بر گورهاي ِ گم‌شده‌ي ِ راه و نيم‌راه
]يعني به گورها که نشاني به جاي ماند
از موکب ِ قشون ِ بوناپارت
در رزم ِ ماگده‌بورگ[ ــ
خاک ِ پروس را
شَهِ فاتح ِ
گشاده‌دست
بخشيد هم‌چو پيرهني کهنه‌مرده‌ريگ
به سلطان فره‌دريک،
زيرا که مام ِ ميهن ِ خلق ِ پروس
بود
سر خيل ِ خوشگلان ِ اروپاي ِ عصر ِ خويش!

بله...
آن‌وقت
شاه ِ فاتح ِ بخشنده بازگشت
از کشور ِ پروس،
که سيراب کرده بود
خاک ِ آن را
از خون ِ شور ِ زُبده‌سواران‌اش،
کام ِ خود را
از طعم ِ دبش ِ بوسه‌ي ِ بانوي ِ او، لوئيز.
و از کنار ِ آن همه برخاک‌مانده‌گان
بگذشت شاد و مست
بگذشت سرفراز
بوناپارت.
مي‌رفت و يک ستاره‌ي ِ تابنده‌ي ِ بزرگ
بر هياءت ِ رسالت و با کُنيه‌ي ِ نبوغ
مي‌تافت بر سرش
پُرشعله، پُرفروغ.




از کتاب لحظه‌ها و هميشه
شبانه
به گوهر ِ مراد
کوچه‌ها باريکن
دُکّونا
بسته‌س،
خونه‌ها تاريکن
تاقا
شيکسته‌س،
از صدا
افتاده
تار و کمونچه
مُرده مي‌برن
کوچه به
کوچه.

نگا کن!
مُرده‌ها
به مُرده
نمي‌رن،
حتا به
شمع ِ جون‌سپرده
نمي‌رن،
شکل ِ
فانوسي‌ين
که اگه خاموشه
واسه نَف‌نيس
هَنو
يه عالم نف توشه.

جماعت!
من ديگه
حوصله
ندارم
به «خوب»
اميد و
از «بد» گله
ندارم.
گرچه از
ديگرون
فاصله
ندارم،
کاري با
کار ِ اين
قافله
ندارم!

کوچه‌ها
باريکن
دُکّونا
بسته‌س،
خونه‌ها
تاريکن
تاقا
شيکسته‌س،
از صدا
افتاده
تار و
کمونچه
مُرده
مي‌برن
کوچه به
کوچه...


وصل
۱
در برابر ِ بي‌کراني‌ي ِ ساکن
جنبش ِ کوچک ِ گُل‌برگ
به پروانه‌ئي ماننده بود.
زمان، با گام ِ شتاب‌ناک برخاست
و در سرگرداني
يله شد.
در باغستان ِ خشک
معجزه‌ي ِ وصل
بهاري کرد.
سراب ِ عطشان
برکه‌ئي صافي شد،
و گنجشکان ِ دست‌آموز ِ بوسه
شادي را
در خشک‌سار ِ باغ
به رقص آوردند.
۲
اينک! چشمي بي‌دريغ
که فانوس ِ اشک‌اش
شوربختي‌ي ِ مردي را که تنها بودم و تاريک
لب‌خند مي‌زند.
آنک من‌ام که سرگرداني‌هاي‌ام را همه
تا بدين قُلّه‌ي ِ جُل‌جُتا
پيموده‌ام
آنک من‌ام
ميخ ِ صليب از کف ِ دستان به دندان برکنده.
آنک من‌ام
پا بر صليب ِ باژگون نهاده
با قامتي به بلندي‌ي ِ فرياد.
۳
در سرزمين ِ حسرت معجزه‌ئي فرود آمد
]و اين خود ديگرگونه معجزه‌ئي بود[.
فرياد کردم:
«ــ اي مسافر!
با من از آن زنجيريان ِ بخت که چنان سهم‌ناک دوست مي‌داشتم
اين‌مايه ستيزه چرا رفت؟
با ايشان چه مي‌بايدم کرد؟»
«ــ بر ايشان مگير!»
چنين گفت و چنين کردم.
لايه‌ي ِ تيره فرونشست
آب‌گير ِ کدر
صافي شد
و سنگ‌ريزه‌هاي ِ زمزمه
در ژرفاي ِ زلال
درخشيد
دندانهاي ِ خشم
به لب‌خندي
زيبا شد
رنج ِ ديرينه
همه کينه‌هاي‌اش را
خنديد
پاي‌آبله
در چمن‌زاران ِ آفتاب
فرود آمدم
بي‌آن‌که از شب ِ ناآشتي
داغ ِ سياهي بر جگر نهاده باشم.
۴
نه!
هرگز شب را باور نکردم
چرا که
در فراسوهاي ِ دهليزش
به اميد ِ دريچه‌ئي
دل بسته بودم.
۵
شکوهی در جان‌ام تنوره می‌کشد
گويی از پاک‌ترين هوای کوهستانی
لبالب
قدحی درکشيده‌ام.
در فرصتِ ميانِ ستاره‌ها
شلنگ‌انداز
رقصی می‌کنم -
ديوانه
به تماشای من بيا!
دی ۱۳۴۰


يادداشت
چيزی بگو
اسم:
من مرگ را ...
اينک موج ِ سنگين‌گذر ِ زمان است که در من مي‌گذرد.
اينک موج ِ سنگين‌گذر ِ زمان است که چون جوبار ِ آهن در من
مي‌گذرد.
اينک موج ِ سنگين‌گذر ِ زمان است که چونان دريائي از پولاد و سنگ
در من مي‌گذرد.

در گذرگاه ِ نسيم سرودي ديگرگونه آغاز کردم
در گذرگاه ِ باران سرودي ديگرگونه آغاز کردم
در گذرگاه ِ سايه سرودي ديگرگونه آغاز کردم.
نيلوفر و باران در تو بود
خنجر و فريادي در من،
فواره و رويا در تو بود
تالاب و سياهي در من.
در گذرگاه‌ات سرودي ديگرگونه آغاز کردم.

من برگ را سرودي کردم
سر سبزتر ز بيشه
من موج را سرودي کردم
پُرنبض‌تر ز انسان
من عشق را سرودي کردم
پُرطبل‌تر ز مرگ
سرسبزتر ز جنگل
من برگ را سرودي کردم
پُرتپش‌تر از دل ِ دريا
من موج را سرودي کردم
پُرطبل‌تر از حيات
من مرگ را
سرودي کردم.






از کتاب آیدا در آینه
آیدا در آينه
لبان‌ات
به ظرافت ِ شعر
شهواني‌ترين ِ بوسه‌ها را به شرمي چنان مبدل مي‌کند
که جان‌دار ِ غارنشين از آن سود مي‌جويد
تا به صورت ِ انسان درآيد.
و گونه‌هاي‌ات
با دو شيار ِ مورّب،
که غرور ِ تو را هدايت مي‌کنند و
سرنوشت ِ مرا
که شب را تحمل کرده‌ام
بي‌آن‌که به انتظار ِ صبح
مسلح بوده باشم،
و بکارتي سربلند را
از روسبي‌خانه‌هاي ِ دادوستد
سربه‌مُهر بازآورده‌ام.
هرگز کسي اين‌گونه فجيع به کشتن ِ خود برنخاست که من به زنده‌گي
نشستم!

و چشمان‌ات راز ِ آتش است.
و عشق‌ات پيروزي‌ي ِ آدمي‌ست
هنگامي که به جنگ ِ تقدير مي‌شتابد.
و آغوش‌ات
اندک جائي براي ِ زيستن
اندک جائي براي ِ مردن
و گريز ِ از شهر
که با هزار انگشت
به‌وقاحت
پاکي‌ي ِ آسمان را متهم مي‌کند.

کوه با نخستين سنگ‌ها آغاز مي‌شود
و انسان با نخستين درد.
در من زنداني‌ي ِ ستم‌گري بود
که به آواز ِ زنجيرش خو نمي‌کرد ــ
من با نخستين نگاه ِ تو آغاز شدم.

توفان‌ها
در رقص ِ عظيم ِ تو
به‌شکوه‌مندي
ني‌لبکي مي‌نوازند،
و ترانه‌ي ِ رگ‌هاي‌ات
آفتاب ِ هميشه را طالع مي‌کند.
بگذار چنان از خواب برآيم
که کوچه‌هاي ِ شهر
حضور ِ مرا دريابند.
دستان‌ات آشتي است
و دوستاني که ياري مي‌دهند
تا دشمني
از ياد
برده شود.
پيشاني‌ات آينه‌ئي بلند است
تاب‌ناک و بلند،
که خواهران ِ هفت‌گانه در آن مي‌نگرند
تا به زيبائي‌ي ِ خويش دست يابند.
دو پرنده‌ي ِ بي‌طاقت در سينه‌ات آواز مي‌خوانند.
تابستان از کدامين راه فرا خواهد رسيد
تا عطش
آب‌ها را گواراتر کند؟
تا در آئينه پديدار آئي
عمري دراز در آن نگريستم
من برکه‌ها و درياها را گريستم
اي پري‌وار ِ در قالب ِ آدمي
که پيکرت جز در خُلواره‌ي ِ ناراستي نمي‌سوزد! ــ
حضورت بهشتي‌ست
که گريز ِ از جهنم را توجيه مي‌کند،
دريائي که مرا در خود غرق مي‌کند
تا از همه گناهان و دروغ
شسته شوم.
و سپيده‌دم با دست‌هاي‌ات بيدار مي‌شود.


سرودِ پنجم
۱
سرود ِ پنجم سرود ِ آشنائي‌هاي ِ ژرف‌تر است.
سرود ِ اندُه‌گزاري‌هاي ِ من است و
اندوه‌گساري‌ي ِ او.
نيز
اين
سرود ِ سپاسي ديگر است
سرود ِ ستايشي ديگر:
ستايش ِ دستي که مضراب‌اش نوازشي‌ست
و هر تار ِ جان ِ مرا به سرودي تازه مي‌نوازد ]و اين سخن چه
قديمي‌ست![.
دستي که هم‌چون کودکي
گرم است
و رقص ِ شکوه‌مندي‌ها را
در کشيده‌گي‌ي ِ سرْانگشتان ِ خويش
ترجمه مي‌کند.
آن لبان
از آن پيش‌تر که بگويد
شنيدني‌ست.
آن دست‌ها
بيش از آن‌که گيرنده باشد
مي‌بخشد.
آن چشم‌ها
پيش از آن‌که نگاهي باشد
تماشائي‌ست.
و اين
پاس‌داشت ِ آن سرود ِ بزرگ است
که ويرانه را
به نبرد ِ با ويراني به پاي مي‌دارد.
لبي
دستي و چشمي
قلبي که زيبائي را
در اين گورستان ِ خدايان
به سان ِ مذهبي
تعليم مي‌کند.
اميدي
پاکي و ايماني
زني
که نان و رخت‌اش را
در اين قربان‌گاه ِ بي‌عدالت
برخي‌ي ِ محکومي مي‌کند که من‌ام.
۲
جُستن‌اش را پا نفرسودم:
به هنگامي که رشته‌ي ِ دار ِ من ازهم‌گسست
چنان‌چون فرمان ِ بخششي فرود آمد. ــ
هم در آن هنگام
که زمين را ديگر
به رهائي‌ي ِ من اميدي نبود
و مرا به جز اين
امکان ِ انتقامي
که بدانديشانه بي‌گناه بمانم!
جُستن‌اش را پا نفرسودم.
نه عشق ِ نخستين
نه اميد ِ آخرين بود
نيز
پيام ِ ما لب‌خندي نبود
نه اشکي.
هم‌چنان که، با يک‌ديگر چون به سخن در آمديم
گفتني‌ها را همه گفته يافتيم
چندان که ديگر هيچ چيز در ميانه
ناگفته نمانده بود.
۳
خاک را بدرودي کردم و شهر را
چرا که او، نه در زمين و شهر و نه در دياران بود.
آسمان را بدرود کردم و مهتاب را
چرا که او، نه عطر ِ ستاره نه آواز ِ آسمان بود.
نه از جمع ِ آدميان نه از خيل ِ فرشته‌گان بود،
که اينان هيمه‌ي ِ دوزخ‌اند
و آن يکان
در کاري بي‌اراده
به زمزمه‌ئي خواب‌آلوده
خداي را
تسبيح مي‌گويند.
سرخوش و شادمانه فرياد برداشتم:
«ــ اي شعرهاي ِ من، سروده و ناسروده!
سلطنت ِ شما را ترديدي نيست
اگر او به تنهائي
خواننده‌ي ِ شما باد!
چرا که او بي‌نيازي‌ي ِ من است از بازارگان و از همه‌ي ِ خلق
نيز از آن کسان که شعر ِ مرا مي‌خوانند
تنها بدين انگيزه که مرا به کُندفهمي‌ي ِ خويش سرزنشي کنند! ــ
چنين است و من اين همه را، هم در نخستين نظر بازدانسته‌ام.»
۴
اکنون من و او دو پاره‌ي ِ يک واقعيت‌ايم
در روشنائي زيبا
در تاريکي زيباست.
در روشنائي دوسترش مي‌دارم.
و در تاريکي دوسترش مي‌دارم.
من به خلوت ِ خويش از براي‌اش شعرها مي‌خوانم که از سر ِ احتياط
هرگزا بر کاغذي نبشته نمي‌شود. چرا که چون نوشته آيد و بادي
به بيرون‌اش افکند از غضب پوست بر اندام ِ خواننده بخواهد
دريد.
گرچه از قافيه‌هاي ِ لعنتي در اين شعرها نشاني نيست; ]از آن‌گونه
قافيه‌ها بر گذرگاه ِ هر مصراع، که پنداري حاکمي خُل
ناقوس‌باناني بر سر ِ پيچ ِ هر کوچه برگماشته است تا چون
ره‌گذري پا به پاي ِ انديشه‌هاي ِ فرتوت ِ پيزُري چُرت‌زنان
مي‌گذرد پتک به ناقوس فروکوبند و چرت‌اش را چون چلواري
آهارخورده بردرند تا از ياد نبرد که حاکم ِ شهر کيست[ ــ اما
خشم ِ خواننده‌ي ِ آن شعرها، از نبود ِ ناقوس‌بانان ِ خرگردني از
آن‌گونه نيست. نيز نه ازآن‌روي که زنگوله‌ي ِ وزني چرا به گردنِ
اين استر آونگ نيست تا از درازگوشِ نثرش بازشناسند. نيز نه
بدان سبب که في‌المثل شعري از اين‌گونه را غزل چرا ناميده‌ام:
۵
غزل ِ درود و بدرود
با درودي به خانه مي‌آئي و
با بدرودي
خانه را ترک مي‌گوئي.
اي سازنده!
لحظه‌ي ِ عمر ِ من
به جز فاصله‌ي ِ ميان ِ اين درود و بدرود نيست:
اين آن لحظه‌ي ِ واقعي‌ست
که لحظه‌ي ِ ديگر را انتظار مي‌کشد.
نوساني در لنگر ِ ساعت است
که لنگر را با نوساني ديگر به کار مي‌کشد.
گامي‌ست پيش از گامي ديگر
که جاده را بيدار مي‌کند.
تداومي‌ست که زمان ِ مرا مي‌سازد
لحظه‌هائي‌ست که عمر ِ مرا سرشار مي‌کند.
۶
باري، خشم خواننده ازآن‌روست که ما حقيقت و زيبائي را با معيار ِ او
نمي‌سنجيم و بدين‌گونه آن کوتاه‌انديش از خواندن ِ هر شعر سخت
تهي دست بازمي‌گردد.
روزي في‌المثل، قطعه‌ئي ساز کرده بر پاره‌ي ِ کاغذي نوشتم که قضا را،
باد، آن پاره‌کاغذ به کوچه درافکند، پيش ِ پاي ِ سياه‌پوش مردي که از
گورستان بازمي‌آمد به شب ِ آدينه، با چشماني سُرخ و برآماسيده ــ چرا
که بر تربت ِ والد ِ خويش بسيار گريسته بود. ــ
و اين است آن قطعه که باد ِ سخن‌چين با آن به‌گور ِ پدرگريسته در ميان
نهاد:
۷
به يک جمجمه
پدرت چون گربه‌ي ِ بالغي
مي‌ناليد
و مادرت در انديشه‌ي ِ درد ِ لذت‌ناک ِ پايان بود
که از ره‌گذر ِ خويش
قنداقه‌ي ِ خالي‌ي ِ تو را
مي‌بايست
تا از دلقکي حقير
بينبارد،
و اي بسا به روياي ِ مادرانه‌ي ِ منگوله‌ئي
که بر قبه‌ي ِ شب‌کلاه تو مي‌خواست دوخت.
باري ــ
و حرکت ِ گاه‌واره
از اندام ِ نالان ِ پدرت
آغاز شد.

گورستان ِ پير
گرسنه بود،
و درختان ِ جوان
کودي مي‌جُستند! ــ
ماجرا همه اين است
آري
ورنه
نوسان ِ مردان و گاه‌واره‌ها
به جز بهانه‌ئي
نيست.

اکنون جمجمه‌ات
عُريان
بر همه آن تلاش و تکاپوي ِ بي‌حاصل
فيلسوفانه
لب‌خندي مي‌زند.
به حماقتي خنده مي‌زند که تو
از وحشت ِ مرگ
بدان تن دردادي:
به زيستن
با غُلي بر پاي و
غلاده‌ئي بر گردن.

زمين
مرا و تو را و اجداد ِ ما را به بازي گرفته است.
و اکنون
به انتظار ِ آن‌که جاز ِ شلخته‌ي ِ اسرافيل آغاز شود
هيچ به از نيش‌خند زدن نيست.
اما من آن‌گاه نيز بنخواهم جنبيد
حتا به گونه‌ي ِ حلاجان،
چرا که ميان ِ تمامي‌ي ِ سازها
سُرنا را بسي ناخوش مي‌دارم.
۸
من محکوم ِ شکنجه‌ئي مضاعف‌ام:
اين‌چنين زيستن،
و اين‌چنين
در ميان ِ شما زيستن
با شما زيستن
که ديري دوستار ِتان بوده‌ام.

من از آتش و آب
سر درآوردم.
از توفان و از پرنده.
من از شادي و درد
سر درآوردم،
گُل ِ خورشيد را اما
هرگز ندانستم
که ظلمت‌گردان ِ شب
چه‌گونه تواند شد!

ديدم آنان را بي‌شماران
که دل از همه سودائي عُريان کرده بودند
تا انسانيت را از آن
عَلَمي کنند ــ
و در پس ِ آن
به هر آن‌چه انساني‌ست
تُف مي‌کردند!
ديدم آنان را بي‌شماران،
و انگيزه‌هاي ِ عداوت ِشان چندان ابلهانه بود
که مُرده‌گان ِ عرصه‌ي ِ جنگ را
از خنده
بي‌تاب مي‌کرد;
و رسم و راه ِ کينه‌جوئي ِشان چندان دور از مردي و مردمي بود
که لعنت ِ ابليس را
بر مي‌انگيخت...

اي کلاديوس‌ها!
من برادر ِ اوفلياي ِ بي‌دست‌وپاي‌ام;
و امواج ِ پهنابي که او را به ابديت مي‌بُرد
مرا به سرزمين ِ شما افکنده است.
۹
دربه‌درتر از باد زيستم
در سرزميني که گياهي در آن نمي‌رويد.
اي تيزخرامان!
لنگي‌ي ِ پاي ِ من
از ناهمواري‌ي ِ راه ِ شما بود.
۱۰
برويم اي يار، اي يگانه‌ي ِ من!
دست ِ مرا بگير!
سخن ِ من نه از درد ِ ايشان بود،
خود از دردي بود
که ايشان‌اند!
اينان دردند و بود ِ خود را
نيازمند ِ جراحات به‌چرک‌اندرنشسته‌اند.
و چنين است
که چون با زخم و فساد و سياهي به جنگ برخيزي
کمر به کين‌ات استوارتر مي‌بندند.
برويم اي يار، اي يگانه‌ي ِ من!
برويم و، دريغا! به هم‌پائي‌ي ِ اين نوميدي ِ خوف‌انگيز
به هم‌پائي‌ي ِ اين يقين
که هر چه از ايشان دورتر مي‌شويم
حقيقت ِ ايشان را آشکاره‌تر
در مي‌يابيم!

با چه عشق و چه به‌شور
فواره‌هاي ِ رنگين‌کمان نشا کردم
به ويرانه‌رباط ِ نفرتي
که شاخ‌ساران ِ هر درخت‌اش
انگشتي‌ست که از قعر ِ جهنم
به خاطره‌ئي اهريمن‌شاد
اشارت مي‌کند.
و دريغا ــ اي آشناي ِ خون ِ من اي هم‌سفر ِ گريز! ــ
آن‌ها که دانستند چه بي‌گناه در اين دوزخ ِ بي‌عدالت سوخته‌ام
در شماره
از گناهان ِ تو کم‌ترند!
۱۱
اکنون رَخت به سراچه‌ي ِ آسماني ديگر خواهم کشيد.
آسمان ِ آخرين
که ستاره‌ي ِ تنهاي ِ آن
توئي.
آسمان ِ روشن
سرپوش ِ بلورين ِ باغي
که تو تنها گُل ِ آن، تنها زنبور ِ آني.
باغي که تو
تنها درخت ِ آني
و بر آن درخت
گلي‌ست يگانه
که توئي.
اي آسمان و درخت و باغ ِ من، گُل و زنبور و کندوي ِ من!
با زمزمه‌ي ِ تو
اکنون رخت به گستره‌ي ِ خوابي خواهم کشيد
که تنها روياي ِ آن
توئي.
۱۲
اين است عطر ِ خاکستري‌ي ِ هوا که از نزديکي‌ي ِ صبح سخن
مي‌گويد.
زمين آبستن ِ روزي ديگر است.
اين است زمزمه‌ي ِ سپيده
اين است آفتاب که بر مي‌آيد.
تک‌تک، ستاره‌ها آب مي‌شوند
و شب
بريده‌بريده
به سايه‌هاي ِ خُرد تجزيه مي‌شود
و در پس ِ هر چيز
پناهي مي‌جويد.
و نسيم ِ خنک ِ بامدادي
چونان نوازشي‌ست.

عشق ِ ما دهکده‌ئي‌ست که هرگز به خواب نمي‌رود
نه به شبان و
نه به روز،
و جنبش و شور ِ حيات
يک دَم در آن فرونمي‌نشيند.
هنگام ِ آن است که دندان‌هاي ِ تو را
در بوسه‌ئي طولاني
چون شيري گرم
بنوشم.

تا دست ِ تو را به دست آرم
از کدامين کوه مي‌بايدم گذشت
تا بگذرم
از کدامين صحرا
از کدامين دريا مي‌بايدم گذشت
تا بگذرم.
روزي که اين‌چنين به زيبائي آغاز مي‌شود
]به هنگامي که آخرين کلمات ِ تاريک ِ غم‌نامه‌ي ِ گذشته را با شبي که
در گذر است به فراموشي‌ي ِ باد ِ شبانه سپرده‌ام[،
از براي ِ آن نيست که در حسرت ِ تو بگذرد.
تو باد و شکوفه و ميوه‌ئي، اي همه‌ي ِ فصول ِ من!
بر من چنان چون سالي بگذر
تا جاودانه‌گي را آغاز کنم.





از کتاب ققنوس در باران
چشم اندازی ديگری
با کليدی اگر مي‌آيي
تا به دست ِ خود
از آهن ِ تفته
قفلي بسازم.
گر باز مي‌گذاری در را،
تا به همت ِ خويش
از سنگ‌پاره‌سنگ
ديواری برآرم. ــ
باری
دل
در اين برهوت
ديگرگونه چشم‌اندازی مي‌طلبد.

قاطع و بُرّنده
تو آن شکوهپاره پاسخي،
به هنگامي که
اينان همه
نيستند
جز سوآلي
خالي
به بلاهت.

هم بدان‌گونه که باد
در حرکت ِ شاخساران و برگ‌ها، ــ
از رنگ‌های تو
سايه‌يي‌شان بايد
گر بر آن سرند
که حقيقتي يابند.
هم به گونه‌ی باد
ــ که تنها
از جنبش ِ شاخساران و برگ‌ها ــ
و عشق
ــ کز هر کُناک ِ تو ــ

باری
دل
در اين برهوت
ديگرگونه چشم‌اندازی مي‌طلبد.
خرداد ِ ۱۳۴۵



از کتاب مرثیه های خاک
در آستانه
نگر
تا به چشم ِ زرد ِ خورشيد اندر
نظر
نکني
که‌ت افسون
نکند.
بر چشم‌های خود
از دست ِ خويش
سايباني کن
نظاره‌ی آسمان را
تا کلنگان ِ مهاجر را
ببيني
که بلند
از چارراه ِ فصول
در معبر ِ بادها
رو در جنوب
همواره
در سفرند.

ديده‌گان را به دست
نقابي کن
تا آفتاب ِ نارنجي
به نگاهيت
افسون
نکند،
تا کلنگان ِ مهاجر را
ببيني
بال‌دربال
که از درياها همي گذرند. ــ
از درياها و
به کوه
که خوش به‌غرور ايستاده است;
و به توده‌ی نم‌ناک ِ کاه
بر سفره‌ی بي‌رونق ِ مزرعه;
و به قيل و قال ِ کلاغان
در خرمن جای متروک;
و به رسم‌ها و
بر آيين‌ها،
بر سرزمين‌ها.
و بر بام ِ خاموش ِ تو
بر سرت;
و بر جان ِ اندُه‌گين ِ تو
که غمين نشسته‌ای
هم از آن‌گونه
به زندان ِ سال‌های خويش.
و چندان که بازپسين شعله‌ی شه‌پرهاشان
در آتش ِ آفتاب ِ مغربي
خاکستر شود،
اندوه را ببيني
با سايه‌ی درازش
که پاهم‌پای غروب
لغزان
لغزان
به خانه درآيد
و کنار ِ تو
در پس ِ پنجره بنشيند.
او به دست ِ سپيد ِ بيمارگونه
دست ِ پير ِ تو را...
و غروب
بال ِ سياه‌اش را...
۱۳۴۸


از کتاب شکفتن در مه
سرود براي ِ مرد ِ روشن که به سايه رفت
قناعت‌وار
تکيده بود
باريک و بلند
چون پيامي دشوار
که در لغتي
با چشماني
از سوآل و
عسل
و رُخساری برتافته
از حقيقت و
باد.
مردی با گردش ِ آب
مردی مختصر
که خلاصه‌ی خود بود.
خرخاکي‌ها در جنازه‌ات به سوءظن مي‌نگرند.

پيش از آن که خشم ِ صاعقه خاکسترش کند
تسمه از گُرده‌ی گاو ِ توفان کشيده بود.
آزمون ِ ايمان‌های کهن را
بر قفل ِ معجرهای عتيق
دندان فرسوده بود.
بر پرت‌افتاده‌ترين ِ راه‌ها
پوزار کشيده بود
ره‌گذری نامنتظر
که هر بيشه و هر پُل آوازش را مي‌شناخت.

جاده‌ها با خاطره‌ی قدم‌های تو بيدار مي‌مانند
که روز را پيشباز مي‌رفتي،
هرچند
سپيده
تو را
از آن پيش‌تر دميد
که خروسان
بانگ ِ سحر کنند.

مرغي در بال‌هايش شکفت
زني در پستان‌هايش
باغي در درخت‌اش.
ما در عتاب ِ تو مي‌شکوفيم
در شتاب‌ات
ما در کتاب ِ تو مي‌شکوفيم
در دفاع از لبخند ِ تو
که يقين است و باور است.
دريا به جُرعه‌يي که تو از چاه خورده‌ای حسادت مي‌کند.
۱۳۴۹


فصل ديگر
بي‌آن‌که ديده بيند،
در باغ
احساس مي‌توان کرد
در طرح ِ پيچ‌پيچ ِ مخالف‌سرای باد
ياءس ِ موقرانه‌ی برگي که
بي‌شتاب
بر خاک مي‌نشيند.

بر شيشه‌های پنجره
آشوب ِ شب‌نم است.
ره بر نگاه نيست
تا با درون درآيي و در خويش بنگری.
با آفتاب و آتش
ديگر
گرمي و نور نيست،
تا هيمه‌خاک ِ سرد بکاوی
در
رويای اخگری.

اين
فصل ِ ديگری‌ست
که سرمايش
از درون
درک ِ صريح ِ زيبايي را
پيچيده مي‌کند.
يادش به خير پاييز
با آن
توفان ِ رنگ و رنگ
که برپا
در ديده مي‌کند!

هم برقرار ِ منقل ِ اَرزيز ِ آفتاب،
خاموش نيست کوره
چو دی‌سال:
خاموش
خود
من‌ام!
مطلب از اين قرار است:
چيزی فسرده است و نمي‌سوزد
امسال
در سينه
در تن‌ام!






از کتاب ابراهیم در آتش
ميلاد آن که عاشقانه بر خاک مرد
قتل ِ احمد زِيبَرُم در پس‌کوچه‌های نازی‌آباد
۱
نگاه کن چه فروتنانه بر خاک مي‌گستَرَد
آن که نهال ِ نازک ِ دستان‌اش
از عشق
خداست
و پيش ِ عصيان‌اش
بالای جهنم
پست است.
آن‌کو به يکي «آری» مي‌ميرد
نه به زخم ِ صد خنجر،
و مرگ‌اش در نمي‌رسد
مگر آن که از تب ِ وهن
دق کند.
قلعه‌يي عظيم
که طلسم ِ دروازه‌اش
کلام ِ کوچک ِ دوستي‌ست.
۲
انکار ِ عشق را
چنين که به سرسختي پا سفت کرده‌ای
دشنه‌يي مگر
به آستين‌اندر
نهان کرده باشي. ــ
که عاشق
اعتراف را چنان به فرياد آمد
که وجودش همه
بانگي شد.
۳
نگاه کن
چه فروتنانه بر درگاه ِ نجابت به خاک مي‌شکند
رخساره‌يي که توفان‌اش
مسخ نيارست کرد.
چه فروتنانه بر آستانه‌ی تو به خاک مي‌افتد
آن که در کمرگاه ِ دريا
دست حلقه توانست کرد.
نگاه کن
چه بزرگ‌وارانه در پای تو سر نهاد
آن که مرگ‌اش ميلاد ِ پُرهياهای هزار شه‌زاده بود.
نگاه کن!
۱۳۵۲


اشاراتی
به ايران درودی
پيش از تو
صورت‌گران
بسيار
از آميزه‌ی برگ‌ها
آهوان برآوردند;
يا در خطوط ِ کوه‌پايه‌يي
رمه‌يي
که شبان‌اش در کج و کوج ِ ابر و ستيغ ِ کوه
نهان است;
يا به سيری و ساده‌گي
در جنگل ِ پُرنگار ِ مه‌آلود
گوزني را گرسنه
که ماغ مي‌کشد.
تو خطوط ِ شباهت را تصوير کن:
آه و آهن و آهک ِ زنده
دود و دروغ و درد را. ــ
که خاموشي
تقوای ما نيست.

سکوت ِ آب
مي‌تواند خشکي باشد و فرياد ِ عطش;
سکوت ِ گندم
مي‌تواند گرسنه‌گي باشد و غريو ِ پيروزمند ِ قحط;
هم‌چنان که سکوت ِ آفتاب
ظلمات است ــ
اما سکوت ِ آدمي فقدان ِ جهان و خداست:
غريو را
تصوير کن!
عصر ِ مرا
در منحني‌ تازيانه به نيش‌خط ِ رنج;
هم‌سايه‌ی مرا
بيگانه با اميد و خدا;
و حرمت ِ ما را
که به دينار و درم برکشيده‌اند و فروخته.

تمامي‌ِ الفاظ ِ جهان را در اختيار داشتيم و
آن نگفتيم
که به کار آيد
چرا که تنها يک سخن
يک سخن در ميانه نبود:
ــ آزادی!
ما نگفتيم
تو تصويرش کن!
۱۴ اسفند ِ ۱۳۵۱





از کتاب دشنه در دیس
ترانه‌ی بزرگ ترين آرزو
آه اگر آزادی سرودی مي‌خواند
کوچک
همچون گلوگاه ِ پرنده‌يي،
هيچ‌کجا ديواری فروريخته بر جای نمي‌ماند.
ساليان ِ بسيار نمي‌بايست
دريافتن را
که هر ويرانه نشاني از غياب ِانساني‌ست
که حضور ِ انسان
آباداني‌ست.

همچون زخمي
همه عُمر
خونابه چکنده
همچون زخمي
همه عُمر
به دردی خشک تپنده،
به نعره‌يي
چشم بر جهان گشوده
به نفرتي
از خود شونده، ــ
غياب ِبزرگ چنين بود
سرگذشت ِ ويرانه چنين بود.

آه اگر آزادی سرودی مي‌خواند
کوچک
کوچک‌تر حتا
از گلوگاه ِ يکي پرنده!
دی ِ ۱۳۵۵


رم
شبانه
زيباترين تماشاست
وقتي
شبانه
بادها
از شش جهت به سوی تو مي‌آيند،
و از شکوه‌مندی ياءس‌انگيزش
پرواز ِ شام‌گاهي‌ دُرناها را
پنداری
يک‌سر به‌سوی ماه است.

زنگار خورده باشد و بي‌حاصل
هرچند
از ديرباز
آن چنگ ِ تيزْپاسخ ِ احساس
در قعر ِ جان ِ تو، ــ
پرواز ِ شام‌گاهي دُرناها
و بازگشت ِ بادها
در گور ِ خاطر ِ تو
غباری
از سنگي مي‌روبد،
چيز ِ نهفته‌يي‌ت مي‌آموزد:
چيزی که ای‌بسا مي‌دانسته‌ای،
چيزی که
بي‌گمان
به زمان‌های دوردست
مي‌دانسته‌ای.
دی ِ ۱۳۵۵
رم






از کتاب ترانه های کوچک غربت
عاشقانه
بيتوته‌ی کوتاهي‌ست جهان
در فاصله‌ی گناه و دوزخ
خورشيد
همچون دشنامي برمي‌آيد
و روز
شرم‌ساری جبران‌ناپذيری‌ست.
آه
پيش از آن که در اشک غرقه شوم
چيزی بگوی
درخت،
جهل ِ معصيت‌بار ِ نياکان است
و نسيم
وسوسه‌يي‌ست نابه‌کار.
مهتاب پاييزی
کفری‌ست که جهان را مي‌آلايد.
چيزی بگوی
پيش از آن که در اشک غرقه شوم
چيزی بگوی
هر دريچه‌ی نغز
بر چشم‌انداز ِ عقوبتي مي‌گشايد.
عشق
رطوبت ِ چندش‌انگيز ِ پلشتي‌ست
و آسمان
سرپناهي
تا به خاک بنشيني و
بر سرنوشت ِ خويش
گريه ساز کني.
آه
پيش از آن که در اشک غرقه شوم چيزی بگوی،
هر چه باشد
چشمه‌ها
از تابوت مي‌جوشند
و سوگواران ِ ژوليده آبروی جهان‌اند.
عصمت به آينه مفروش
که فاجران نيازمندتران‌اند.
خامُش منشين
خدا را
پيش از آن که در اشک غرقه شوم
از عشق
چيزی بگوی!
۲۳ مرداد ِ ۱۳۵۹


خطابه‌ی آسان ، در اميد
به رامين شهروند
وطن کجاست که آواز ِ آشنای تو چنين دور مي‌نمايد؟
اميد کجاست
تا خود
جهان
به قرار
بازآيد؟
هان، سنجيده باش
که نوميدان را معادی مقدر نيست!

معشوق در ذره‌ذره‌ی جان ِ توست
که باور داشته‌ای،
و رستاخيز
در چشم‌انداز ِ هميشه‌ی تو
به کار است.
در زيج ِ جُست‌وجو
ايستاده‌ی ابدی باش
تا سفر ِ بي‌انجام ِ ستاره‌گان بر تو گذر کند،
که زمين
از اين‌گونه حقارت بار نمي‌مانْد
اگر آدمي
به هنگام
ديده‌ی حيرت مي‌گشود.

زيستن
و ولايت ِ والای انسان بر خاک را
نماز بردن;
زيستن
و معجزه کردن;
ورنه
ميلاد ِ تو جز خاطره‌ی دردی بيهوده چيست
هم از آن دست که مرگ‌ات،
هم از آن دست که عبور ِ قطار ِ عقيم ِ اَستران ِ تو
از فاصله‌ی کويری ميلاد و مرگ‌ات؟
مُعجزه کن مُعجزه کن
که مُعجزه
تنها
دست‌کار ِ توست
اگر دادگر باشي;
که در اين گُستره
گُرگان‌اند
مشتاق ِ بردريدن ِ بي‌دادگرانه‌ی آن
که دريدن نمي‌تواند. ــ
و دادگری
معجزه‌ی نهايي‌ست.
و کاش در اين جهان
مرده‌گان را
روزی ويژه بود،
تا چون از برابر ِ اين همه اجساد گذر مي‌کنيم
تنها دستمالي برابر ِ بيني نگيريم:
اين پُرآزار
گند ِ جهان نيست
تعفن ِ بي‌داد است.

و حضور ِ گران‌بهای ما
هر يک
چهره در چهره‌ی جهان
(اين آيينه‌يي که از بود ِ خود آگاه نيست
مگر آن دَم که در او درنگرند) ــ
تو
يا من،
آدمي‌يي
انساني
هر که خواهد گو باش
تنها
آگاه از دست‌کار ِ عظيم ِ نگاه ِ خويش ــ
تا جهان
از اين دست
بي‌رنگ و غم‌انگيز نماند
تا جهان
از اين دست
پلشت و نفرت‌خيز نماند.

يکي
از دريچه‌ی ممنوع ِ خانه
بر آن تلِّ خشک ِ خاک نظر کن:
آه، اگر اميد مي‌داشتي
آن خُشک‌سار
کنون اين‌گونه
از باغ و بهار
بي‌برگ نبود
و آن‌جا که سکوت به ماتم نشسته
مرغي مي‌خوانْد.

نه
نوميدْمردم را
معادی مقدّر نيست.
چاووشي‌ اميدانگيز ِ توست
بي‌گمان
که اين قافله را به وطن مي‌رساند.
۲۳ تير ِ ۱۳۵۹



از کتاب مدایح بی صله
پاييز ِ سن‌هوزه
برای منيژه قوامي
آيدا با حيرت گفت: ــ درخت ِ ليموتُرش را
ببين که اين وقت ِ سال غرق ِ شکوفه شده!
مگر پاييز نيست؟
گرما و سرما در تعادل ِ محض است و
همه چيزی در خاموشي‌ مطلق
تا هيچ چيز پارسنگ ِ هم‌سنگي کفه‌ها نشود
و شاهينَک ِ ميزان
به وسواس ِ تمام
لحظات ِ شباروزی کامل را
دادگرانه
ميان ِ روز و شبي که يکي درگذر است و يکي درراه
تقسيم کند
و اکنون
زمين ِ مادر
در مدارش
سَبُک‌پای
از دروازه‌ی پاييز
مي‌گذرد.

پگاه
چون چشم مي‌گشايم
عطر ِ شکوفه‌های چتر ِ بي‌ادعای ليموی تُرش
يورت ِ هم‌سايه‌گان را
به‌ناز
با هم پيوسته است.
آن‌گاه در مي‌يابم
به يقين
که ماه نيز
شب ِ دوش
مي‌بايد
بَدر ِ تمام
بوده باشد!

کنار ِ جهان ِ مهربان
به مورمور ِ اغواگر ِ برکه مي‌نگرم،
چشم بر هم مي‌نهم
و برانگيخته از بلوغي رخوتناک
به دعوت ِ مقاومت‌ناپذير ِ آب
محتاطانه
به سايه‌ی سوزان ِ اندام‌اش
انگشت
فرومي‌برم.
احساس ِ عميق ِ مشارکت.
۱۰ شهريور ِ ۱۳۶۹
سن‌هوزه


توازی‌ ردِّ ممتدّ ِ ...
توازی ردّ ِ ممتّد ِ دو چرخ ِ يکي گردونه
در علف‌زار...

جز بازگشت به چه مي‌انجامد
راهي که پيموده‌ام؟
به کجا؟
سامان‌اش کدام رُباط ِ بي‌ساماني‌ست
با نهال ِ خُشکي کَج‌مَج
کنار ِ آبداني تشنه، انباشته به آخال
درازگوشي سوده‌پُشت در ابری از مگس
و کجاوه‌يي درهم‌شکسته؟ ــ:
کجاست بارانداز ِ اين تلاش ِ به‌جان‌خريده به نقد ِ تمامت ِ عمر؟
کدام است دست‌آورد ِ اين همه راه؟ ــ:
کَرگوشان را
به چاووشي
ترانه‌يي خواندن
و کوران را
به ره‌آورد
عروسکاني رنگين از کول‌بار ِ وصله‌بروصله برآوردن؟
۲۸ آبان ِ ۱۳۶۸



از کتاب در آستانه
قصه مردی که لب نداشت
يه مردی بود حسين‌قلي
چشاش سيا لُپاش گُلي
غُصه و قرض و تب نداشت
اما واسه خنده لب نداشت. ــ
خنده‌ی بي‌لب کي ديده؟
مهتاب ِ بي‌شب کي ديده؟
لب که نباشه خنده نيس
پَر نباشه پرنده نيس.

شبای دراز ِ بي‌سحر
حسين‌قلي نِشِس پکر
تو رختخوابش دمرو
تا بوق ِ سگ اوهواوهو.
تموم ِ دنيا جَم شدن
هِي راس شدن هِي خم شدن
فرمايشا طبق طبق
همه‌گي به دورش وَقّ و وقّ
بستن به نافش چپ و راس
جوشونده‌ی ملاپيناس
دَم‌اش دادن جوون و پير
نصيحتای بي‌نظير:
«ــ حسين‌قلي غصه‌خورَک
خنده نداری به درک!
خنده که شادی نمي‌شه
عيش ِ دومادی نمي‌شه.
خنده‌ی لب پِشک ِ خَره
خنده‌ی دل تاج ِ سره،
خنده‌ی لب خاک و گِله
خنده‌ی اصلي به دِله...»
حيف که وقتي خوابه دل
وز هوسي خرابه دل،
وقتي که هوای دل پَسه
اسير ِ چنگ ِ هوسه،
دل‌سوزی از قصه جداس
هرچي بگي باد ِ هواس!

حسين‌قلي با اشک و آه
رف دَم ِ باغچه لب ِ چاه
گُف: «ــ ننه‌چاه، هلاکتم
مرده‌ی خُلق ِ پاکتم!
حسرت ِ جونم رُ ديدی
لبتو امونت نمي‌دی؟
لبتو بِدِه خنده کنم
يه عيش ِ پاينده کنم.»
ننه‌چاهه گُف: «ــ حسين‌قلي
ياوه نگو، مگه تو خُلي؟
اگه لَبمو بِدَم به تو
صبح، چه امونَت چه گرو،
واسه‌يي که لب تَر بکنن
چي‌چي تو سماور بکنن؟
«ضو» بگيرن «رَت» بگيرن
وضو بي‌طاهارت بگيرن؟
ظهر که مي‌باس آب بکشن
بالای باهارخواب بکشن،
يا شب ميان آب ببرن
سبو رُ به سرداب ببرن،
سطلو که بالا کشيدن
لب ِ چاهو اين‌جا نديدن
کجا بذارن که جا باشه
لايق ِ سطل ِ ما باشه؟»
ديد که نه وال‌ّلا، حق مي‌گه
گرچه يه خورده لَق مي‌گه.

حسين‌قلي با اشک و آ
رَف لب ِ حوض ِ ماهيا
گُف: «ــ باباحوض ِ تَرتَری
به آرزوم راه مي‌بری؟
مي‌دی که امانت ببرم
راهي به حاجت ببرم
لب‌تو روُ مَرد و مردونه
با خودم يه ساعت ببرم؟»
حوض‌ْبابا غصه‌دار شد
غم به دلش هَوار شد
گُف: «ــ بَبَه جان، بِگَم چي
اگر نَخوام که همچي
نشکنه قلب ِ ناز ِت
غم نکنه دراز ِت:
حوض که لبش نباشه
اوضاش به هم مي‌پاشه
آبش مي‌ره تو پِي‌گا
به‌کُل مي‌رُمبه از جا.»
ديد که نه وال‌ّلا، حَقّه
فوقش يه خورده لَقّه.

حسين‌قلي اوهون‌اوهون
رَف تو حياط، به پُشت ِ بون
گُف: «ــ بيا و ثواب بکن
يه خير ِ بي‌حساب بکن:
آباد شِه خونِمونت
سالم بمونه جونت!
با خُلق ِ بي‌بائونه‌ت
لب ِتو بده اَمونت
باش يه شيکم بخندم
غصه رُ بار ببندم
نشاط ِ يامُف بکنم
کفش ِ غمو چَن ساعتي
جلو ِ پاهاش جُف بکنم.»
بون به صدا دراومد
به اشک و آ دراومد:
«ــ حسين‌قلي، فدات شَم،
وصله‌ی کفش ِ پات شَم
مي‌بيني چي کردی با ما
که خجلتيم سراپا؟
اگه لب ِ من نباشه
جانُوْدوني‌م کجا شِه؟
بارون که شُرشُرو شِه
تو مُخ ِ ديفار فرو شِه
ديفار که نَم کشينِه
يِه‌هُوْ از پا نِشينه،
هر بابايي مي‌دونه
خونه که رو پاش نمونه
کار ِ بون‌اشم خرابه
پُلش اون ور ِ آبه.
ديگه چه بوني چه کَشکي؟
آب که نبود چه مَشکي؟»
ديد که نه والّ‌لا، حق مي‌گه
فوقش يه خورده لَق مي‌گه.

حسين‌قلي، زار و زبون
وِيْلِه‌زَنون گريه‌کنون
لبش نبود خنده مي‌خواس
شادی پاينده مي‌خواس.
پاشد و به بازارچه دويد
سفره و دستارچه خريد
مُچ‌پيچ و کول‌بار و سبد
سبوچه و لولِنگ و نمد
دويد اين سر ِ بازار
دويد اون سر ِ بازار
اول خدا رُ ياد کرد
سه تا سِکّه جدا کرد
آجيل ِ کارگشا گرفت
از هم ديگه سَوا گرفت
که حاجتش روا بِشه
گِرَه‌ش ايشال‌ّلا وابشه
بعد سر ِ کيسه واکرد
سکه‌ها رو جدا کرد
عرض به حضور ِ سرورم
چي بخرم چي‌چي نخرم:
خريد انواع ِ چيزا
کيشميشا و مَويزا،
تا نخوری نداني
حلوای تَن‌تَناني،
لواشک و مشغولاتي
آجيلای قاتي‌پاتي
اَرده و پادرازی
پنير ِ لقمه‌ْقاضي،
خانُمايي که شومايين
آقايوني که شومايين:
با هَف عصای شيش‌مني
با هف‌تا کفش ِ آهني
تو دشت ِ نه آب نه علف
راه ِشو کشيد و رفت و رَف
هر جا نگاش کشيده شد
هيچ‌چي جز اين ديده نشد:
خشکه‌کلوخ و خار و خس
تپه و کوه ِ لُخت و بس:
قطار ِ کوهای کبود
مث ِ شترای تشنه بود
پستون ِ خشک ِ تپه‌ها
مث ِ پيره‌زن وخت ِ دعا.
«ــ حسين‌قلي غصه‌خورک
خنده نداشتي به درک!
خوشي بيخ ِ دندونت نبود
راه ِ بيابونت چي بود؟
راه ِ دراز ِ بي‌حيا
روز راه بيا شب راه بيا
هف روز و شب بکوب‌بکوب
نه صُب خوابيدی نه غروب
سفره‌ی بي‌نونو ببين
دشت و بيابونو ببين:
کوزه‌ی خشکت سر ِ راه
چشم ِ سيات حلقه‌ی چاه
خوبه که اميدت به خداس
وگرنه لاشخور تو هواس!»

حسين‌قلي، تِلُوخورون
گُشنه و تشنه نِصبِه‌جون
خَسّه خَسّه پا مي‌کشيد
تا به لب ِ دريا رسيد.
از همه چي وامونده بود
فقط‌اَم يه دريا مونده بود.
«ــ ببين، دريای لَم‌لَم
فدای هيکلت شَم
نمي‌شه عِزتت کم
از اون لب ِ درازوت
درازتر از دو بازوت
يه چيزی خِير ِ ما کُن
حسرت ِ ما دوا کُن:
لبي بِده اَمونت
دعا کنيم به جونت.»
«ــ دلت خوشِه حسين‌قلي
سر ِ پا نشسته چوتولي.
فدای موی بور ِت!
کو عقلت کو شعور ِت؟
ضررای کارو جَم بزن
بساط ِ ما رو هم نزن!
مَچِّده و مناره‌ش
يه درياس و کناره‌ش.
لب ِشو بدم، کو ساحلش؟
کو جيگَرَکي‌ش کو جاهلش؟
کو سايبونش کو مشتريش؟
کو فوفولش و کو نازپَری‌ش؟
کو نازفروش و نازخر ِش؟
کو عشوه‌يي‌ش کو چِش‌چَر ِش؟»

حسين‌قلي، حسرت به دل
يه پاش رو خاک يه پاش تو گِل
دَساش از پاهاش درازتَرَک
برگشت خونه‌ش به حال ِ سگ.
ديد سر ِ کوچه راه‌به‌راه
باغچه و حوض و بوم و چاه
هِرتِه‌زَنون ريسه مي‌رن
مي‌خونن و بشکن مي‌زنن:
«ــ آی خنده خنده خنده
رسيدی به عرض ِ بنده؟
دشت و هامونو ديدی؟
زمين و زَمونو ديدی؟
انار ِ گُل‌گون مي‌خنديد؟
پِسّه‌ی خندون مي‌خنديد؟
خنده زدن لب نمي‌خواد
داريه و دُمبَک نمي‌خواد:
يه دل مي‌خواد که شاد باشه
از بند ِ غم آزاد باشه
يه بُر عروس ِ غصه رُ
به تَئنايي دوماد باشه!
حسين‌قلي!
حسين‌قلي!
حسين‌قلي حسين‌قلي حسين‌قلي!»
تابستان ِ ۱۳۳۸
ميلاد
ناگهان
عشق
آفتاب‌وار
نقاب برافکند
و بام و در
به صوت ِ تجلي
درآکند،
شعشعه‌ی آذرخش‌وار
فروکاست
و انسان
برخاست.
۵ ارديبهشت ِ ۱۳۷۶


از کتاب حدیث بی قراری ماهان
نخستين که در جهان ديدم...
به دکتر جهانگير رافت
نخستين که در جهان ديدم
از شادي غريو بر کشيدم:
«من‌ام، آه
آن معجزت ِ نهايي
بر سياره‌ی کوچک ِ آب و گياه!»
آن‌گاه که در جهان زيستم
از شگفتي بر خود تپيدم:
ميراث‌خوار ِ آن سفاهت ِ ناباور بودن
که به چشم و به گوش مي‌ديدم و مي‌شنيدم!
چندان که در پيرامن ِ خويشتن ديدم
به ناباوری گريه در گلو شکسته بودم:
بنگر چه درشتناک تيغ بر سر ِ من آخته
آن که باور ِ بي‌دريغ در او بسته بودم.
اکنون که سراچه‌ی اعجاز پس ِ پُشت مي‌گذارم
به‌جز آه ِ حسرتي با من نيست:
تَبَری غرقه‌ی خون
بر سکوی باور ِ بي‌يقين و
باريکه‌ی خوني که از بلندای يقين جاری‌ست.
۱۲ اسفند ِ ۱۳۷۷
نخستين از غلظه‌ی ِ پنيرک...
نخستين
از غلظه‌ی پنيرک و مامازی سر برآورد.
(نخستين خورشيد...
بي‌خبر...)
و دومين
از جيفه‌زار ِ مداهنت سر برکرد.
(ديگر روز...
از جيفه‌زار ِ مداهنت...
خورشيد ِ روز ِ ديگر...)
سومين
اندوه ِ انتظار را بود از اندوه ِ انتظار بي‌خبر.
و چارمين
حيرت ِ بي‌حاصلي را بود
از حيرت ِ بي‌حاصلي
بهره سوته‌تر.
پنجمين
آه ِ سياهي را مانستي
يکي آه ِ سياه را.
آن‌گاه
خورشيد ِ ششم
ملال ِ مکرر شد:
آونگ ِ يکي ماه ِ ناتمام
به بدلچيني کاسه‌ی آسماني شکسته درآويخته.
و آن‌گاه
خورشيد ِ هفتمين در اشکي بي‌قرار غوطه خورد:
اشکي بي‌قرار،
بدري سياقلم
جويده‌جويده ريخته‌واريخته.

و بيهوده
ما
هنوز
انتظاری بي‌تاب مي‌برديم:
ما
هنوز
هشتمين خورشيد را چشم همي‌داشتيم:
(شايد را و مگر را
بر دروازه‌ی طلوع) ــ
که خورشيد ِ نخستين
هم به تکرار سر برآورد
تا عرصه کند
آسمان ِ پيرزاد را
به بازی‌بازی
در غلظه‌ی بوناک ِ پنيرک و مامازی.
۲۴ فروردين ِ ۱۳۷۸


کژمژ و بی انتها...
کژمژ و بي‌انتها
به طول ِ زمان‌های پيش و پس
ستون ِ استخوان‌ها
چشم‌خانه‌ها تهي
دنده‌ها عريان
دهان
يکي برنامده فرياد
فرو ريخته دندان‌ها همه،
سوت ِ خارج‌خوان ِ ترانه‌ی روزگاران ِ از يادرفته
در وزش ِ باد ِ کهن
فرونستاده هنوز
از کي ِ باستان.
باد ِ اعصار ِ کهن در جمجمه‌های روفته
بر ستون ِ بي‌انتهای آهکين
فروشده در ماسه‌های انتظاری بدوی.
دفترهای سپيد ِ بي‌گناهي
به تشتي چوبين
بر سر
معطل مانده بر دروازه‌ی عبور:
نخ ِ پَرکي چرکين
بر سوراخ ِ جوالدوزی.
اما خيال‌ات را هنوز
فراگرد ِ بسترم حضوری به کمال بود
از آن پيش‌تر که خواب‌ام به ژرفاهای ژرف اندرکشد.
گفتم اينک ترجمان ِ حيات
تا قيلوله را بي‌بايست نپنداری.
آن‌گاه دانستم
که مرگ
پايان نيست.
۱۳۷۸

__________________
عشق حقیقی اجازه می دهد هر کس راه خویش را در پی بگیرد.
پاسخ با نقل قول
کاربران مقابل سپاسگزاری کرده اند از avisa بخاطر پست مفیدش :
programmer (23rd June 2006)
  #17  
قديم 2nd June 2006
آواتار yaghmabaran
yaghmabaran yaghmabaran آفلاين است
كاربر كارامد

 
تاريخ عضويت: Feb 2006
گوشي موبايل: nokia
پست ها: 1,829
دریک: 22,439
سپاس ها: 5,193
از این کاربر 3,841 بار در 1,872 پست سپاسگزاري شده
محل اقامت: شمال/گرگان
سن شما: 29
جنسیت شما: زن
پيش گزيده

من این بیت از سعدی رو خیلی دوست دارم و اینجا میذارم تا شما هم بخونید:


زنان باردار ای مرد هوشیار

اگر وقت ولادت مار زایند

از آن بهتر به نزدیک خردمند

که فرزندان ناهموار زایند

مردمی و سگی

سگی پای صحرانشینی گزید
به خشمی که زهرش ز دندان چکید

شب از درد بیچاره خوابش نبرد
به خیل اندرش دختری بود خورد

پدر را جفا کرد و تندی نمود
که آخر تو را نیز دندان نبود؟

پس از گریه مرد پراگنده روز
بخندید کای مامک دلفروز

مرا گر چه هم سلطنت بود بیش
دریغ آمدم کام و دندان خویش

محالست اگر تیغ بر سر خورم
که دندان به پای سگ اندربرم

توان کرد با ناکسان بدرگی
ولیکن نباید ز مردم سگی

آخرين ويرايش به وسيله kouroshe_kabir : 22nd September 2006 در 04:56 PM.
پاسخ با نقل قول
  #18  
قديم 2nd June 2006
آواتار mahnaz 20
mahnaz 20 mahnaz 20 آفلاين است
كاربر عالي
 
تاريخ عضويت: Mar 2006
گوشي موبايل: نوکیا 6500
پست ها: 837
دریک: -2,988
سپاس ها: 206
از این کاربر 1,118 بار در 526 پست سپاسگزاري شده
محل اقامت: ایران,تهران
جنسیت شما: زن
پيش گزيده "قیصر امین پور" مجموعه جدیدی از شعرهایش را منتشر کرد.

قيصر امين‌پور درصدد است تا مجموعه‌ي جديدي از شعرهايش را گردآوري و منتشر كند.

به گزارش خبرنگار خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا)‏، امين‌پور تصميم دارد تا مجموعه‌ي شعرهاي بعد از «گلها همه آفتابگردانند»اش (منتشرشده در سال 80) را بازبيني و گردآوري كند؛ تا احتمالا طي امسال در مجموعه‌اي منتشر كند.

مجموعه شعر «گلها همه آفتابگردانند» و «گزينه اشعار» اين شاعر نيز ازسوي انتشارات مرواريد تجديد چاپ مي‌شوند. مجموعه نخست كه سال گذشته به چاپ پنجم رسيده، تا نمايشگاه كتاب امسال به چاپ ششم مي‌رسد و «گزينه اشعار» او كه در چاپ هشتم است، به گفته ناشر، برپايه فروش خوبي كه دارد، در سال جاري حتما به چاپ نهم خواهد رسيد.

همچنين چاپ سوم «منظومه ظهر روز دهم» (براي نوجوانان) با تصويرگري جديد ازسوي انتشارات سروش ارايه خواهد شد. چاپ اول اين كار به سال 65 برمي‌گردد.

كتاب «به قول پرستو»ي امين‌پور (براي نوجوانان) كه چاپ اول آن در سال 75 عرضه شده، نيز قرار است تجديد چاپ شود.

چاپ هفتم مجموعه‌ي شعر «آيينه‌هاي ناگهان» هم ازسوي نشر افق در نمايشگاه كتاب امسال عرضه مي‌شود.

همچنين «بي‌بال پريدن» (نثر ادبي براي نوجوانان)‏، مجموعه‌ي شعر «تنفس صبح» و «سنت و نوآوري در شعر معاصر» به‌ترتيب در چاپ‌هاي ششم، چهارم و دوم هستند.

در «كوچه آفتاب»، «توفان در پرانتز» (نثر ادبي)، «مثل چشمه مثل رود» (براي نوجوانان) و «گفت‌وگوهاي بي گفت‌وگو» از ديگر آثاري هستند كه به‌قلم قيصر امين‌پور منتشر شده‌اند.

قيصر امين‌پور، دوم ارديبهشت‌ماه سال 1338 در گتوند خوزستان متولد شد. تحصيلات ابتدايي را در زداگاهش گذراند و دوره‌ي راهنمايي و دبيرستان را در دزفول سپري كرد. سال 57 در رشته‌ي دامپزشكي دانشگاه تهران پذيرفته شد؛ ‌اما يك سال بعد، از اين رشته انصراف داد و به دانشكده‌ي علوم اجتماعي همين دانشگاه رفت.


در همان سال در شكل‌گيري حلقه‌ي هنر و انديشه‌ي اسلامي با افرادي چون سيدحسن ‌حسيني، سلمان هراتي، محسن مخملباف، حسام‌الدين سراج، محمدعلي محمدي، يوسفعلي ميرشكاك، حسين خسروجردي و... همكاري داشت؛ (گروهي كه بنيانگذاران جوان حوزه‌ي هنري نام گرفتند و بعدترها چهره‌هايي چون سهيل محمودي، ساعد باقري، محمدرضا عبدالملكيان، عبدالجبار كاكايي، فاطمه راكعي و عليرضا قزوه نيز به آنان پيوستند). البته هشت سال بعد يعني در سال 66، به‌همراه بسياري از هم‌دوره‌يي‌هايش، از حوزه هنري خارج شد. از ديگر نهادهايي كه قيصر امين‌پور در شكل‌گيري آن‌ها نقش داشته است، به تشكيل دفتر شعر جوان در سال 68 مي‌توان اشاره كرد.


او در سال 63 مجددا رشته‌ي تحصيلي خود را تغيير داد و در رشته‌ي زبان و ادبيات فارسي دانشگاه تهران به تحصيل مشغول شد؛ تا اين‌كه در سال 69 تحصيل در دوره‌ي دكتري اين رشته را آغاز كرد و دفاع از رساله‌ي پايان‌نامه‌اش ـ با راهنمايي دكتر محمدرضا شفيعي كدكني و همكاري دكتر اسماعيل حاكمي و دكتر تقي پورنامداريان ـ با عنوان «سنت‌ و نوآوري در شعر معاصر» در سال 76 انجام شد.


دكتر امين‌پور كه تجربه‌ي تدريس در مقطع راهنمايي را در فاصله‌ي سال‌هاي 60 تا 62 در كارنامه‌ي خود دارد، از سال 67 نيز به تدريس در دانشگاه الزهرا (س) پرداخت. اما شروع تدريس او در دانشگاه تهران به سال 70 برمي‌گردد كه همچنان ادامه دارد.


همچنين از فعاليت‌هاي مطبوعاتي امين‌پور، به دبيري شعر هفته‌نامه‌ي سروش در فاصله‌ي سال‌هاي 60 تا 71 و سردبيري ماهنامه‌ي ادبي- هنري سروش نوجوان ـ كه از سال 67 شروع شد و همين اواخر، بااستعفايش به پايان رسيد ـ مي‌توان اشاره كرد. او از مهرماه سال گذشته نيز به‌همراه كامران فاني، حسن انوري، محمدعلي موحد، يدالله ثمره، سليم نيساري و هوشنگ مرادي كرماني، به عضويت فرهنگستان زبان و ادب فارسي درآمد.
پاسخ با نقل قول
  #19  
قديم 5th June 2006
آواتار power11
power11 power11 آفلاين است
كاربر فعال
 
تاريخ عضويت: Apr 2006
پست ها: 1,194
دریک: -23,556
سپاس ها: 931
از این کاربر 1,084 بار در 450 پست سپاسگزاري شده
جنسیت شما: مرد
پيش گزيده سرنوشت خازني (داستان غم انگيز دانشمندان ايراني )

سرنوشت خازني، داستان غم‌انگيز دانشمندان ايران

در تاريخ علم ايران به كمتر كسي به اندازه خازني ستم و بي‌توجهي شده است. خازني مي‌توانست از پيشگامان توسعه علمي و فني در ايران باشد؛ اما همچو بسياري از مواقع، دانش او يا به فراموشي سپرده شد و يا از آن به منظور گسترش خرافات و ترويج جهل استفاده شد.

ابوالفتح عبدالرحمان منصور خازني، دانشمند علم حيل (مكانيك) و اخترشناس بزرگ سده پنجم و ششم هجري، خدمتكار و خادم خزانه‌دار دربار سلجوقي مرو در خراسان بود. شهر مرو در آن زمان يكي از پايگاه‌هاي بزرگ علمي ايران بشمار مي‌رفته است و «ياقوت حموي» از هشت كتابخانه آن نام مي‌برد كه يكي از آنها بنام «عزيزيه» به تنهايي دوازده هزار كتاب در اختيار داشته است. او بدون اينكه هيچگونه امتياز يا اعتبار خانوادگي يا علمي داشته باشد، بدون اينكه مدارج شاگرد و استادي را سپري كند و حتي بدون اينكه از لحاظ شغلي نيازي به دانستن داشته باشد؛ به دلخواه و ميل قلبي خود، فرصت‌هاي روزانه را صرف آموختن مكانيك و اخترشناسي مي‌كند.

هنگامي كه خيام و ديگر دانشمندان همكارش در عصر ملكشاه سلجوقي و به فرمان او، آغاز به تنظيم و احياي نظام گاهشماري خورشيدي ايراني مي‌كنند؛ خازني نيز بطور مستقل و بدون ارتباط با آنان به همين محاسبات مي‌پردازد و از جمله شيوه پيشنهادي خود در محاسبه نوروز يا نخستين روز سال را براي آنان به اصفهان مي‌فرستد. جالب اينكه گروه خيام، قاعده محاسباتي يك خدمتكار بي‌نام و نشان را به نام خود او مي‌پذيرند و بكار مي‌بندند.

خازني نتيجه تمامي آن محاسبات و شيوه‌هاي خود را در كتابي به نام «زيج سنجري» ثبت مي‌كند و در اين زيج، همچنين به بررسي گاهشماري هندي، سغدي، عبري، يزدگردي و سلوكي مي‌پردازد. او توابع مثلثاتي با تفاضل‌هاي اول و دوم را با دقت سه رقم محاسبه مي‌كند. در بخش‌هاي متنوعي به محاسبه مسئله تعديل زمان، مسير و زمان حركت‌هاي خورشيد، ماه، ستارگان و سيارات (گاه با دقت يك ثالثه)، جدول‌هاي پيش‌بيني خورشيدگرفتگي و ماه گرفتگي، و نيز جداولي در پيش‌بيني زمان پيدايي و خط‌سير «كيد»ها (دنباله‌دارها) مي‌پردازد. نوشته‌هاي خازني نشان مي‌دهد كه او همواره به دنبال شيوه‌هاي نوين و دقيق‌تر در رصد و محاسبه بوده و صرفاً تكراركننده محاسبات پيشينيان نبوده است. عليرغم اينكه نسخه‌هاي خطي كاملي از زيج سنجري وجود دارد، اما تاكنون اين كتاب مهم و بي‌نظير خازني در ايران منتشر نشده است.

خازني در بخش ديگري از فعاليت‌هاي علمي و شايد تحت تأثير شغل ارباب خود، به ابداع و اختراع يك ترازوي آبي براي اندازه‌گيري جرم حجمي مواد و ميزان خلوص آلياژها مي‌پردازد. او شيوه‌هاي سنجش و ساخت ترازوي خود را در كتابي به نام «ميزان‌الحكمه» شرح مي‌دهد و شخصاً نمونه‌اي از آنرا براي دربار مرو مي‌سازد. در دايره‌المعارف «زندگينامه دانشمندان جهان» (چاپ نيويورك، ترجمه فارسي گزيده‌اي از آن زيرنظر استاد احمد بيرشك) نقل شده است كه: «برآورد اهميت خازني كاري است دشوار. ترازوي آبي او جاي ترديد باقي نمي‌گذارد كه او در زمره بزرگترين سازندگان ابزارهاي علمي در همه اعصار شمرده مي‌شود. در علم حيل كتاب ديگري شناخته نشده است كه سنت كتاب ميزان‌الحكمه را ادامه داده باشد. پس از آن، علم اوزان تبديل به كاردستي اشخاصي شد كه ترازوهاي ساده مي‌ساختند و از آن پس، اين رشته از سنت علمي خود بيرون رفت.»

خازني بارها پيشنهادهاي دربار براي پست و مقام‌هاي حكومتي را رد مي‌كند و ترجيح مي‌دهد در مقام يك دانشمند مستقل باقي‌ بماند. اما سرنوشت او بس غم‌انگيز است: كاركنان دربار كه وجود چنين ترازوي شگفتي را برملاكننده تقلب‌هاي خود مي‌دانستند، آنرا به آتش مي‌كشند و خازني از غصه ترازو، دق مي‌كند و مي‌ميرد. به همين سادگي!

بي‌ترديد، رنج و غصه خازني تنها از نابودشدن ابزار اندازه‌گيري جرم حجمي نبوده است؛ چرا كه مي‌توانسته نمونه‌اي ديگري از آنرا بسازد. رنج او در واقع از جايگاه و وضعيت علمي جامعه‌اي بوده كه هيچگاه امثال او نمي‌توانسته‌اند برنامه‌هاي علمي خود را عملي سازند. جامعه‌اي كه محاسبات نجومي او را تنها در پيشگويي و فال‌بيني و عوام‌فريبي بكار مي‌بستند.


اما اين همه داستان غم‌انگيز ما نيست؛ غم‌انگيزترين بخش آن در اينست كه خازني نمي‌داند هنوز هم پس نهصدسال از زمان نگارش «زيج سنجري»، ما علاقه‌اي به خواندن آن نداريم و حتي آنرا چاپ و منتشر نكرده‌ايم. هنوز هم پس از نهصد سال، «ميزان‌الحكمه» را نيز چاپ و منتشر نكرده‌ايم (جز گزيده‌اي به همت استاد تقي بينش) چرا كه علاقه‌اي به خواندن و آگاهي از آن نداريم، در حاليكه ده‌ها سال از انتشار آن در مصر مي‌گذرد. اما آنگاه كه اروپاييان، دانشمندان ايراني را، شخصيتي عرب معرفي مي‌كنند، رگ غيرت و غرورمان به جوش و خروش مي‌آيد. هنوز هم جواناني كه داستان ارشميدس را بارها و بارها در كتاب‌هاي درسي و رسانه‌هاي گروهي خوانده‌اند، با نام و دستاورد خازني بيگانه هستند، چرا كه هرگز نخواسته‌ايم دستكم در كنار آشنايي با بزرگان جهان، فرزندان خود را با دانشمندان ايراني نيز آشنا كنيم. دوستداران نجوم در ايران حاضرند با كمال ميل به سرگرمي‌هايي همچو تماشا و ردگيري «فهرست مسيه» بپردازند، اما هيچ علاقه‌اي به «فهرست خازني» ندارند و اصلاً خبري از اين فهرست ندارند. ما بدون توجه جدي به علم و تاريخ علم به كجا مي‌شتابيم؟ تنها با «استفاده صرف از دستاوردهاي علمي ديگران» (و آنهم ناقص) به كجا خواهيم رسيد؟
__________________
786
-اگر همه انسانها يكسان بينديشند و تنها يك تن با نظر همه مخالف باشد ، كار عموم در خاموش كردن اجباري آن يك تن به همان اندازه نارواست كه ،‌اگر او قدرت داشت و نوع بشر را به زور خاموش مي كرد . (ميل)

[Only registered and activated users can see links. ]
پاسخ با نقل قول
کاربران مقابل سپاسگزاری کرده اند از power11 بخاطر پست مفیدش :
باران (5th June 2006)
  #20  
قديم 7th June 2006
آواتار salina
salina salina آفلاين است
کاربر خوب
 
تاريخ عضويت: Feb 2006
پست ها: 423
دریک: -5,356
سپاس ها: 102
از این کاربر 335 بار در 183 پست سپاسگزاري شده
محل اقامت: زیر آسمون
سن شما: 21
جنسیت شما: زن
پيش گزيده پروفسور هوشنگ سیحون ، خداوندگار معماری ایران

هوشنگ سیحون

دراین مجال به معرفی مردی می پردازم که طرح و قلم او حرف می زند با تاریخ.
مرد بناهای ماندگار؛ مردی که گل می افشاند تا طرحی نو در اندازد.
اگر در لابلای عکس های یادگاری از شهر و دیارتان ایران، عکسی از باغ و عمارت حکیم ابوعلی سینا دارید، طرح این مرد بزرگ هم نمایان است، اگر لختی در باغ آرامگاه حکیم عمر خیام و یا در کنار مقبره ی زیبای کمال الملک درنیشابور مبهوت مانده اید، بی شک خالق آن همه طرح و نقش را نیز یاد کرده اید؛ بله، هوشنگ سیحون به میان ما خواهد آمد، معمار و نقاش عمارت ها و موزه های ماندگار؛ طراح موزه آرامگاه نادرشاه افشار و مقبره ی کلنل محمد تقی خان پسیان سردار آزاده ی خراسان؛ طراح بنای موزه توس و دهها عمارت دیگر.
هوشنگ سیحون، معمار و طراح پیشرو و صاحب سبک در معماری نوین ایرانی است که آثار زیبا، ماندگار، معتبر و بی­نظیرش با گذشت چندین دهه­ از ساخت آنها، همچنان بر تارک معماری معاصر ایران می­درخشند، آثاری همچون آرامگاه ابوعلی­سینا و باباطاهر در همدان، آرامگاه حکیم عمرخیام و کمال­الملک در نیشابور، آرامگاه نادرشاه افشار در مشهد و ده­ها اثر دیگر. سیحون که می­توان او را متعلق به نسل اول معماران مدرن در ایران دانست، در آثار متعدد خود توانسته است به بیانی نوین در تلفیق معماری سنتی ایران و معماری مدرن دست یابد. همچنین او علاوه بر فعالیت در عرصه معماری، ذخایر فرهنگی دورافتاده­ترین نقاط ایران را کشف و ثبت کرده و ارزش هنری­ آنها را به خود ایرانی­ها نشان داده است.

هوشنگ سیحون در سال 1299 شمسی در یک خانواده هنرمند در تهران به دنیا آمد و تحصیلات ابتدایی و متوسطه خود را در سال 1319 در تهران به پایان رساند. او از کودکی عشق و علاقه زیادی به نقاشی داشت، بطوری­که به گفته خودش از زمانی که ­توانست قلم و زغال به دست بگیرد، نقاشی را آغاز نموده است. به خاطر همین عشق و علاقه زیاد به نقاشی، پس از گرفتن دیپلم درصدد بود تا در رشته­ای مطابق با استعدادش ادامه تحصیل دهد، تا اینکه در آن سال، یعنی سال 1319، دانشکده هنرهای زیبای دانشگاه تهران توسط عده­ای از آرشیتکت­ها، باستان­شناسان و نقاشان فرانسوی و چند نفر از شاگردان کمال­الملک تأسیس شد. او با استفاده از این موقعیت، به تحصیل در رشته معماری این دانشکده پرداخت و در سال 1323 با نمره عالی از این رشته فارغ­التحصیل شد.



فارغ­التحصیلی سیحون مصادف بود با پایان جنگ جهانی دوم که به گفته خودش، این مقطع تاریخی از چندین جهت یکی از مقاطع سرنوشت­ساز زندگی او به شمار می­رود: اول از این جهت که چون ایران به عنوان پل ارتباطی برای حمل تسلیحات متفقین از خلیج فارس به روسیه، نقش مهمی در پیروزی متفقین داشت، متفقین پس از پایان جنگ ایران را به عنوان پل پیروزی معرفی و نشان افتخارآمیزی به دولت و راه­آهن ایران اعطا کردند. راه­آهن ایران نیز به مناسبت این افتخار بزرگ تصمیم گرفت در ایستگاه تهران ساختمانی بسازد که طراحی آن را به مسابقه گذاشت و طرح سیحون برنده و در نهایت با تغییراتی، بر خلاف نظر او، ساخته شد. دوم اینکه انجمن آثار ملی که سال­های جنگ را بصورت مخفی گذرانده بود، با پایان جنگ فعالیت مجدد خود را شروع کرد و به مناسبت جشن هزاره بوعلی تصمیم به ساخت آرامگاهی برای او در همدان گرفت که طراحی این آرامگاه به مسابقه گذاشته شد و سیحون به عنوان برنده این مسابقه انتخاب گردید. و بالاخره چون فرانسه یکی از فاتحین اصلی جنگ جهانی دوم به شمار می­رفت، دولت فرانسه پس از پایان جنگ، جهت ترویج فرهنگ فرانسه در تمام دنیا، تصمیم به پذیرش تعدادی بورسیه تحصیلی از کشورهای مختلف گرفت. رئیس وقت دانشکده هنرهای زیبا، آندره گدار، نیز سیحون را که شاگرد اول دانشکده شده بود، به عنوان بورسیه معرفی کرد. بدین­ترتیب سیحون به فرانسه رفت و بعد از چهار سال تحصیل مجدد در رشته معماری به ایران بازگشت.

سیحون، نقش اندازی ست که با ما در دنیای ابعاد، از معانی پر رمز و راز باطن می گوید، به راستی که او، معانی و فلسفه نظری و وجودی بزرگانی که معمار و طراح آرامگاه هر یک از آنان بوده است را در نقش مقبره ی آنان به دام انداخته است، و این همان جلوه ایی از هنر است که ما را به سوی شعور می کشاند.
هوشنگ سیحون در سال 1338 آرامگاه حکیم عمر خیام را مبتنی بر اصول ریاضی و مثلثاتی خیامی، محاسبه و طراحی کرده است؛ سیر در دهلیزها و طاق و ایوان مقبره، خود سفری ست به جهان بی نهایت معانی خیام.
سیحون حتی انتخاب مصالح ساخته های خویش را منطبق با خصوصیات شخصیتی و زندگی هر یک از آن بزرگان انجام می دهد، او در کتاب « نگاهی به ایران» در مورد بنای آرامگاه نادر شاه افشار می نویسد: « ماده اصلی ساختمان از سنگ خارای منطقه کوهسنگی مشهد، مشهور به سنگ هر کاره است، این سنگ یکی از مقاوم ترین سنگ هایِی ست
که در ایران وجود دارد، او دلیل این انتخاب را اشاره به صلابت و عظمت نادر شاه افشار می داند».
او در ادامه می نویسد: « شکل کلی و مقبره ی نادر به شکل شش ضلعی متناسبی ست که، شکلِ سیاه جادرهایی را تداعی می کند، دلیل این امر همین نکته است که نادر به جای کاخ در زیر چادر زندگی می کرد».
آرامگاه حکیم بوعلی سینا در همدان نیز، یکی از شاهکارهای هنر معماری معاصر است که با الهام از معماری قدیم بنا شده است، که برداشتی از برج قابوس بن وشمگیر در گنبد قابوس است، و هر یک از ستون های سنگی و مدور جلو آرامگاه بوعلی سینا، نشان دهنده گذشت یک قرن از تولد ابن سیناست.
هوشنگ سیحون، پیشرو و صاحب سبک در هنر معماری معاصر ایران است؛ و دومین مرحله شکوفایی و درخشش معماری ایران با آثار وی آغاز می شود.
او در سال 1347 طراحی و اجرای ساختمان موزه توس در مشهد را به کارنامه درخشان خود می افزاید؛ و اما این همه فقط آثاری بود که جزء میراث فرهنگی ایران محسوب می شود.
پدر معماری نوین ایران، ساختمان های متعددی را طراحی کرده که هنوز در نوع خود بی نظیر است، از جمله می توان ساختمان بانک سپه در میدان توپخانه تهران را با نمایی از بتون نام برد.
پروفسور هوشنگ سیحون در سال 1972 به همراه نقاشان صاحب نامی از جمله، پیکاسو و سالوادر دالی، در نمایشگاهی در دانشگاه ماساچوست شرکت کرد و با سبکی منحصر به فرد، کلافه های خط را به صورت تابلویی زیبا در معرض نمایش گذارد که توجه منتقدین آمریکایی را به خود جلب کرد، سبکی که با مدد گرفتن از خطوطی موازی و پر پیچ و تاب، که هیچ همدیگر را قطع نمی کنند، انسان را در روزمره اش وادار به تفکر می کند؛ اینگونه که هنوز کسی پیدا نشده است، مشابه طرح های نقاشی سیحون را خلق کند.
هوشنگ سیحون هنوز در میان ماست، او یکی از عشاق هنر ایران است و به قول ِ خود او: « کلام آخر من ایران است».
اما چرا من و شمای ایرانی این عاشقان هنر ایرانی و فرهیختگانی که در بین ما هستند را به درستی نمی شناسیم و نسبت به آنان بی اعتناییم؟
چرا جوامع فرهنگی ایرانی و باز هم تاکید می کنم ایرانی، وجود این فرهیختگان را کتمان می کنند؟
چرا همیشه قدرشناسی از هنرمندان ایرانی به عهده ی قدرشناسان غیر ایرانی ست؟ - اهداء عنوان شهروندی افتخاری فرانسه و لوح افتخار شهرداری لوس آنجلس از جمله آن قدر شناسی های جوامع غیر ایرانی ست؛ ازاین گذشته،دانشگاه هایی چون، ام آی تی ، هاروارد، واشنگتن یونیورسیتی و برکلی، مجموعه ای از نقاشی های سیحون را گردآوری و نگهداری می کنند؛ نام هوشنگ سیحون را در دو دانشنامه روسیه و کمبریج ثبت نموده اند،
اویی که ذخایر فرهنگی دورافتاده ترین نقاط ایران را کشف و ثبت کرده و ارزش هنری شان را به خود ایرانی ها نشان داده است.
ختم کلام اینکه، نگذاریم هنرمند ایرانی، جامعه خودش را دور بزند تا بعد، جامعه ی خویش را متوجه حضور خود کند.
قریب به 25 سال نامی از معمار بناهای ِ کهن ِ الگوهایمان، از بوعلی سینا گرفته تا خیام برده نشده است.
هوشنگ سیحون امروز هشتاد و دو ساله است.
__________________
ای کاش آب بودم ...
( احمد شاملو )
پاسخ با نقل قول
کاربران مقابل سپاسگزاری کرده اند از salina بخاطر پست مفیدش :
melain62 (16th October 2007)
پاسخ


کاربراني که اين گفتگو را مشاهده ميکنند: 1 (0 کاربران و 1 مهمان)
 
ابزارهاي موضوع جستجو اين تالار
جستجو اين تالار:

جستجو پيشرفته
نمايش رسم

قوانين ايجاد گفتگو در تالار
You may not post new threads
You may not post replies
You may not post attachments
You may not edit your posts

BB code is روشن
شکلک ها روشن هستند
کد [IMG] اکنون روشن ميباشد
HTML کد خاموش مي باشد
پرش




  جستجو در نيک صالحي جستجو در گوگل  


واحد زمان برحسب ساعت لندن +4.5. ساعت هم اکنون 09:01 PM.


Powered by: vBulletin Version 3.7.2
Copyright ©2000 - 2010, Jelsoft Enterprises Ltd.
vBCredits v1.4 Copyright ©2007 - 2008, PixelFX Studios

کلیه حقوق این سایت متعلق به شرکت فرهنگ سازان می باشد هرگونه کپی برداری از مطالب این سایت پیگرد قانونی دارد
Copyright © 2003 - 2008 Danestani All rights reserved admin Forum Email Sx3D[at]niksalehi.com